ابر که تازه همه متوجه حضورش شده بودن گفت:- پس حالش خوب می شه !
سالی یر نگاهی به جمع کرد و اخمهایش را در هم کشید و گفت :- بچه ها بیاین این جا دور هم بشینیم و در مورد اتفاقات این چند روزه فکر کنیم بلاخره چند تا فکر بهتر از یه فکره.......( بعد نگاهی به جمع متحیر انداخت و اضافه کرد) ....خوب چندتا نیمه مغز بهتر از یه مغزه ...بیاین!
همه به صورت دایره وار روی زمین نشستن سالی یر ادامه داد:- خوب .....هدی یه چیزی می دونه ولی نمی خواد بگه ...کی می دونه چرا!؟ ملت
:no: سالی یر :- اخ ......باشه خودم می گم اونطوری نگام نکنین .....اون نمی خواد به ما بگه چون به ما اعتماد نداره فکر می کنه در بین ما یه جاسوس هست که اگر به ما بگه اون می ره به بیل می گه اون وقت هدی میمیره !
سارا با طعنه میان حرف سالی پرید و گفت:- ما هم که خودمون اینو می دونستیم ....اقلا" من یکی که می دونستم
پرسی:- عشق من ......و بعد :bigkiss:
سالی یر :- خوب دیگه چی می دونید ؟؟
سینسرا:- این که هدی هیچی نمی دونه اگر می دونست حتما" به ما می گفت دل هدی مثل یه گونجیشک کوچیکه هیچی توش نمی مونه ....
سالی یر افزود :- این هدویگ با اون قبلی فرق می کنه این یه جغده افسرده اس ....خطر ناکه ....و زرنگ
در ضمن اگر هیچی نمی دونه پس چرا بیل دنبالشه.....اصلا"چرا بیل داره از ما فرار می کنه مگه اونم جزئ از خوابگاه نبوده چرا اینقدر رنگ عوض می کنه ؟؟
ابر جواب داد:- یکی یکی .....همه ی سوالا رو که نمی شه باهم جواب داد پسر جون
سالی یر شانه بالا انداخت و در جواب ابر گفت:- بیل یه چیزیش می شه حالا ببینید
صدایی نا شناس از پشت سر گفت:- اره می شه ! همه برگشتن هدی که سعی می کرد تعادلش رو حفظ کنه تلوتلو خوران جلو پرید
هدی:- حق با سینی یه من هیچی نمی دونم ولی نمی دونم چرا بیلی فکر می کنه من می دونم اولش می خواست بهم باج بده ولی بعد که دید شما منو خیلی تحت فشار می زارین ترسید و تهدیدم کرد که منو می کشه !
سالی یر:- همین تهدید رو در مورد استر بیچاره هم به کار بسته و تقریبا" داشته انجامش می داده ....و تو هم داشتی این کارو می کردی هدی اعتراف کن ما دیگه همه چیزو می دونیم ؟
هدویگ با لپایی گلی و بغضی از نوع مکش مرگ منو اینا جواب داد:- خوب من که دست خودم نبود من ....(زد زیر گریه و همانطور که اشک تمساح می ریخت مشت مشت ادامه داد: من نمی خواستم واقعا" بلایی سر ش بیارم می خواستم بترسونمش( توی دلش
اره ارواح پرام) سینسرا همینطور که مثل هدی بغض کرده بود گفت:- باشه هدی جونم گریه نکن خوب ؟هدی سرش را به یک طرف خم کردو مثل بچه های کوچولو گفت :- خوب
سالی یر:- بسه قول می دی از این به بعد طرف ما باشی هدی و به استر بیچاره هم کار ی نداشته باشی ؟
هدی :-
سالی یر : :- من یکی دیگه از این همه قایم موشک بازی ها خسته شدم ....دنبال این بگرد دنبال اون یکی بگرد .... چرا ؟ حالا ما همه مون می دونیم هرچی هست زیر سر این بیله ....از این به بعد باید تمام هدف ما یک چیز باشه و اونم پیدا و به دام انداختن بیله ....پس بیاید باهم پیمان ببندیم ...یا مرگ یا سر بیل
و همه یک صدا فریاد زدن :- اره !
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


ویکتور جونم تو بهوش اومدی
تو از کجا میدونی؟
اه بابا اینقدر تعجب نکنید برید هدویگ رو نجات بدید داره خودش رو دار میزنه
در میاری ها دوست داری که
ببخشید منم رفتم کمک
)
و پسرای گریف
اینم از شانس گند ما !





سالی یر برگشت و به مگی چشمکی تفهیم امیز کرد
....سالی یر حالا یه بار دیگه بهش فرست بده قول می ده اعتراف کنه !
!
!
!!