جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خوابگاه‌های گریفیندور

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اسفند 1385 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
هدی پس از چند ثانیه تقلا برای تنفس از هوش می ره و یکی از میان جمع متحیر دادمی زنه:- بچه ها یه خورده نفس می کشه !
ابر که تازه همه متوجه حضورش شده بودن گفت:- پس حالش خوب می شه !
سالی یر نگاهی به جمع کرد و اخمهایش را در هم کشید و گفت :- بچه ها بیاین این جا دور هم بشینیم و در مورد اتفاقات این چند روزه فکر کنیم بلاخره چند تا فکر بهتر از یه فکره.......( بعد نگاهی به جمع متحیر انداخت و اضافه کرد) ....خوب چندتا نیمه مغز بهتر از یه مغزه ...بیاین!
همه به صورت دایره وار روی زمین نشستن سالی یر ادامه داد:- خوب .....هدی یه چیزی می دونه ولی نمی خواد بگه ...کی می دونه چرا!؟ ملت :no:
سالی یر :- اخ ......باشه خودم می گم اونطوری نگام نکنین .....اون نمی خواد به ما بگه چون به ما اعتماد نداره فکر می کنه در بین ما یه جاسوس هست که اگر به ما بگه اون می ره به بیل می گه اون وقت هدی میمیره !
سارا با طعنه میان حرف سالی پرید و گفت:- ما هم که خودمون اینو می دونستیم ....اقلا" من یکی که می دونستم
پرسی:- عشق من ......و بعد :bigkiss:
سالی یر :- خوب دیگه چی می دونید ؟؟
سینسرا:- این که هدی هیچی نمی دونه اگر می دونست حتما" به ما می گفت دل هدی مثل یه گونجیشک کوچیکه هیچی توش نمی مونه ....
سالی یر افزود :- این هدویگ با اون قبلی فرق می کنه این یه جغده افسرده اس ....خطر ناکه ....و زرنگ
در ضمن اگر هیچی نمی دونه پس چرا بیل دنبالشه.....اصلا"چرا بیل داره از ما فرار می کنه مگه اونم جزئ از خوابگاه نبوده چرا اینقدر رنگ عوض می کنه ؟؟
ابر جواب داد:- یکی یکی .....همه ی سوالا رو که نمی شه باهم جواب داد پسر جون
سالی یر شانه بالا انداخت و در جواب ابر گفت:- بیل یه چیزیش می شه حالا ببینید
صدایی نا شناس از پشت سر گفت:- اره می شه ! همه برگشتن هدی که سعی می کرد تعادلش رو حفظ کنه تلوتلو خوران جلو پرید
هدی:- حق با سینی یه من هیچی نمی دونم ولی نمی دونم چرا بیلی فکر می کنه من می دونم اولش می خواست بهم باج بده ولی بعد که دید شما منو خیلی تحت فشار می زارین ترسید و تهدیدم کرد که منو می کشه !
سالی یر:- همین تهدید رو در مورد استر بیچاره هم به کار بسته و تقریبا" داشته انجامش می داده ....و تو هم داشتی این کارو می کردی هدی اعتراف کن ما دیگه همه چیزو می دونیم ؟
هدویگ با لپایی گلی و بغضی از نوع مکش مرگ منو اینا جواب داد:- خوب من که دست خودم نبود من ....(زد زیر گریه و همانطور که اشک تمساح می ریخت مشت مشت ادامه داد: من نمی خواستم واقعا" بلایی سر ش بیارم می خواستم بترسونمش( توی دلش اره ارواح پرام) سینسرا همینطور که مثل هدی بغض کرده بود گفت:- باشه هدی جونم گریه نکن خوب ؟
هدی سرش را به یک طرف خم کردو مثل بچه های کوچولو گفت :- خوب
سالی یر:- بسه قول می دی از این به بعد طرف ما باشی هدی و به استر بیچاره هم کار ی نداشته باشی ؟
هدی :-
سالی یر : :- من یکی دیگه از این همه قایم موشک بازی ها خسته شدم ....دنبال این بگرد دنبال اون یکی بگرد .... چرا ؟ حالا ما همه مون می دونیم هرچی هست زیر سر این بیله ....از این به بعد باید تمام هدف ما یک چیز باشه و اونم پیدا و به دام انداختن بیله ....پس بیاید باهم پیمان ببندیم ...یا مرگ یا سر بیل
و همه یک صدا فریاد زدن :- اره !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالی یر بلک در 1385/12/16 19:12:04
ویرایش شده توسط سالی یر بلک در 1385/12/16 19:16:46
زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اسفند 1385 09:16
نمایش جزئیات
آفلاین
در خوابگاه:
سار جلو می ره تا عملیات احیای قلبی و اینا رو اجرا کنه دستش رو می زاره رو قفسه ی سینه ی هدی و فشار می ده:
- بوق!
همه بچه ها با مشکوکیت تمام یه نگاه به سارا می ندازن و با سر بهش می فهمونن که تکرار کنه ... سارا این بار مصمم تر دستش رو فشار می ده:
- بوووق!
سالی یه نگاه عمیق به جسم زیر دست سارا می ندازه:
- اه لعنت! این که عروسک بوقیه!!!! کودوم احمقی گفت که هدی خودش رو تو خوابگاه حلقه آویز کرده؟!
ملت یک صدا: ویکتور!
همه به سمت در خوابگاه یورش(؟) می برن تا ویکتور رو بکشن...
پشت پنجره:
هدویگ که داشت جون می داد در تمام این مدت شاهد تلاش بچه ها برای نجات خودش بود و با نوکش چند تا می زنه رو پنجره تا بچه ها بفهمن اون خودش رو از سقف آویزون کرده نه از پنکه!
جسی:وای بچه ها اون هدویگه!( با لحنی که یه چیز گمشده پیدا می شه بخونید مثلا وقتی که خود کارتون رو پیدا می کنید!)
سالی با حالت متفکرانه: پس اون خودش رو از سقف آویزون کرده!!! ویکتور باز هم اشتباه کرد!
هدویگ: هیییییع!... ه .... ه .... !!!!؟! ....
سارا: این قضیه مشکوکه! من احساس می کنم ویکتور از قصد به ما دروغ گفته!
پرسی: هر چی تو بگی سارا!
نیک: چطوره یه کن بزاریم و این موضوع رو از جهات مختلف مورد بررسی قرار بدیم!
همه موافقت می کنن!
- من اول می خوام حرف بزنم!
- BUZZ!!!
بعد از نیم ساعت!: خب بچه ها من می گم بهتره اول هدی رو نجات بدیم بعد بریم از ویکتور بپرسیم که منظورش از این کاری که کرده چی بوده!
بعد از اینکه همه بای می دن! سالی یر می ره و هدویگ رو باز می کنه!
هدویگ در حالی که زبونش رو زمینه و سه تا از پراش شاخ شدن و چشماش در خلاف عقربه ی ساعت با اختلاف چند ثانیه از هم در گردشن روی زمین خوابگاه افتاده و داره نفس های آخر رو می کشه
-هااااااااااااا پووووووف هاااااااااااااااااااا پووووووووووف ها! ا...ا... هیع! ... ه .... !!!...!..؟!!! ...
هدویگ دیگه نفسش بالا نمیاد صورتش قرمز شده ... نگاهی به اطرافیانش می ندازه و با اشاره سعی داره یه چیزایی بهشون بگه ولی بچه ها با چشمانی پر از اشک و دستمال های صورتی در دست منتظر مرگ هدویگن!!! هدویگ که حالا دیگه بنفش شده یکی می زنه تو پیشونی خودش و بالش رو بر می گردونه و کلی زور می زنه تا بالش به کمرش برسه و چند تا می زنه رو کمر خودش!!!
- اهو اهو اهو!( سرفه!) هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا( دم عمیق!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مگورین در 1385/12/16 9:26:09
؟!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اسفند 1385 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت تو بیمارستان دور هم جمعن و فکر می کنن هدویگ کجا می تونه رفته باشه !
که صدایی از پشت سر میاد : من میدونم کجاست
ملت برمیگردندو پشت سرشون رو نگاه میکند
سالی: ویکتور جونم تو بهوش اومدی
ملت گریف:
ویکتور: اره بابا ببین هدویگ تو خوابگاه هست
ملت:
سارا : تو از کجا میدونی؟
ویکتور: بهتون نگفته بودم من فکر هرکس رو که دلم بخواد میتونم بخونم البته هم اتاقیام سالی و مرلین اینو میدونند
ملت :
ویکتور : اه بابا اینقدر تعجب نکنید برید هدویگ رو نجات بدید داره خودش رو دار میزنه
ملت :
ویکتور:
سالی : بچه ها بریم عملیات نجات آغز میشه ویکی جون تو مواظب باش این مگورین فرار نکنه باشه
ملت گریف:
و بعد از بهم خوردن حال همه بچه ها بالاخره به طرف خوابگا حمله ور میشن
و ویکتور و مگورین و استر و مرلین رو توی بیمارستان میذارن
ویکتور: هی آبر چی میخوای چرا نمیری کمک
آبر: مشکوکه
ویکتور: چی مشکوکه
آبر : تو که میتونی فکر همه رو بخونی چرا فکر هدویگ رو نمیخونی که بیل تو گوشش چی گفت ؟
ویکتور:
آبر: منتظرم
ویکتور: ببین من اعصاب ندارم . تو هم نمیخواد این قدر ژانگولر بازی در بیاری دو روز اومدی خیلی کاراگاه بازی در میاری ها دوست داری که
آبر: ببخشید منم رفتم کمک
-------------------------
خوابگاه گریفیندور
ملت در رو باز میکنه و همه میبینند که هدویگ ودش رو از پنکه آویزون کرده
سالی با یه حرکت جت لیانه یه تیغ پا به طناب میزنه و طناب دار رو میبره ( خودم هم نمیدونم چطور با پاش تونست طناب رو ببره )
هدویگ:
دخترای گریف و پسرای گریف
آبر: نمرده بابا ... اینقدر شیون و زاری بالای آدم نیمه جون نکنید
بهتره که تیمارش کنیم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اسفند 1385 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
آدم دو روز پست نزنه چه بلاها که سرش نمیارن

===

هدویگ با خودش : بزار تیر آخرمم بزنم ببینم چی می شه ... این شانس آخرمه !
هدویگ : :oops: ... اینم از شانس گند ما !
هدویگ یه نگاه به اینور می کنه ، یه نگاه به اونور می کنه ، یه نگاه به زمین می کنه و یه نگاه به بالا می کنه ... ناگهان ..

هدویگ : اِ ... از اون بالا کفتر میایَ !
ملت برمیگردن به سمتی که هدویگ با پرش نشون داده بود نگاه می کنن .

بعد که می فهمن سرکارن با خشم به همونجایی که هدویگ بود نگاه می کنن اما ... جا تره و جغده نیست !!!

....

هدویگ با سرعتی نامشخص داره بال بال می زنه و خودشو از بیمارستان کذایی دور می کنه و به سمت خوابگاه می ره بلکه بتونه اونجا یه راهی برا خلاص شدن از دست ملت سیریش! پیدا کنه .
هدویگ : ای بابا ول نمی کنن بیل تو گوش من که حرف زد فقط یه تهدید ساده کرد ولی اینا انقدر گیر دادن و بزرگش کردن که دیگه نمی دونم چه جوری باید جمعش کنم !

...

هدویگ طناب رو از سقف آویزون می کنه ... به هوا پرواز می کنه و
کلشو می بره تو طناب !
بعد یهو هوشتی!(تیریپ ژانگولر) از سقف آویزون می شه و می میره .(خودکشی خیلی مسخره ای بود!)

....

ملت تو بیمارستان دور هم جمعن و فکر می کنن هدویگ کجا می تونه رفته باشه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/12/15 22:20:51
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اسفند 1385 04:56
نمایش جزئیات
آفلاین
عق ... عق ... اق... ( چه صحنه کثیفی )
بوم ....
ابرفورث که معلوم نبود تا حالا کجا بوده ، با عصبانیت وارد شد.
اه ... اه...
_ معلوم هست اینجا چه خبره ؟
همه انقدر عق میزدن که نمیتونستن جواب بدن.
پرسی و سارا هم :chomagh:
ابر : مثل اینکه شماها یادتون رفته واسه چی اینجایین.
بالاخره این هدی حرف زد یا نه ؟
ملت :
تازه دو گالیونی همه افتاد که واسه چی اینجا جمع شدن.
صدای عق ملت هم ساکت شد و معلوم شد هیچکس بالا نیاورده و همش صدا بوده فقط.
هدی که دید نقشه اش داره خراب میشه گفت :
_ اه ه ه ه.... ابر بازیمونو خراب کردی. بچه ها سوال بعدی .
نوبت کی بود ؟
سالی : بسه دیگه ...
ابر : از تو انتظار نداشتم سالی .
تو این وضعیت بازی میکنین ؟
سالی : تقصیر ملت بود با حرف هدی .... شدن . ( سانسور )
ملت : خیلی پر رویی سالی . اون ... هم که گفتی خودتی.
سالی : به من فحش میدین ...
ابر که دید الان جنگ جهانی سوم و چهارم باهم میشه ، فریاد زد :
_ بسه دیگه ... این رفتار بچگانه چیه ؟
سالی تو هم خودتو کنترل کن و کلمات بد به کار نبر.
حداقل از ریش من و مرلین خجالت بکشین.
مرلین : خوب دیگه بریم سر هدی.
پرسی : پس منو و سارا ....
ملت : عق ... عق ...
ملت رو به هدی :
هدی :
سالی : خوب میگفتی .
هدی که هنوز هم از رو نرفته بود ، گفت :
آره . داشتم میگفتم نفر بعدی کیه که باید سوال بپرسه.
برنا کورد : نفر بعدی ملته.
حالا میگی یا نه ؟ ...
هدی : چیو بگم ؟
ابر : دیگه داری حوصلمو سر میبریا .
میزنم پر پرت میکنما.
هدی که دید دیگه نمیتونه کاری کنه و از جواب دادن در بره ، خودشو انداخت رو زمین.
مگورین : ااا. هدی غش کرد بچه ها .
ملت : پرنده ها که غش نمیکنن.... ( مشکوکیوس)
مگورین : بابا این هدویگه ... پرنده که نیست.
ابر که فهمید هدی چه باز چه نقشه ای کشیده گفت :
_ باشه. دیگه نمیتونیم کاری کنیم.
باید سر هدی رو بشکنیم و مغزشو در بیاریم تا همه چیو بفهمیم.
سالی : مگه هدی مغزم داره ؟
هدی : هوی سالی چرا توهین میکنی ؟
ابر تو چقدر خشنی . با غش کرده که اینجوری برخورد نمیکنن.
ملت : تو که غش کرده بودی هدی ؟
هدی : وای .. وای .. عجب سوتی خفی دادم
ملت :
===========
===================
اگه خوب نشد ، همون ادامه مگورین رو بنویسین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: دوشنبه 14 اسفند 1385 11:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین همچنان در حال نگاه کردن به صورت نیم قرمز مگورین و هدی هستش ... مگورین یه آینه از نا کجا می گیره دستش و خودشو نگاه می کنه!
- وااااااااااااااای!!!! نازی! چه قشنگه! قول می دم دو روز دیگه همین مد میشه!ygrin:
بچه ها اووووف و پووووف کنان روشونو بر می گردونن و سارا همه چی رو برای مرلین تعریف می کنه!
- چه مشکوک! بیل چی تو گوشت گفت هدی؟!
هدی با خودش در کشمکش(؟) بود ... اگه به بچه ها می گفت که بیل اونو تهدید به مرگ کرده که چیزی به بقیه نگه ... بچه ها باز گیر می دادن که تو چی از بیل می دونی که ما نمی دونیم ... اگه بهشون می گفت که هیچی نمی دونه و بیل سر کاره اونوقت ممکن بود یکی این خبر رو به گوش بیل برسونه و دیگه برگ برنده ای نداشت ... هدی همچنان در حال تفکره و بالاخره تصمیم خودشو می گیره:
-هی بچه ها بیاین یه بازی!
- چه بازی؟!
- ببینید این بازی این طوریه که از هر کی که تو این اتاقه یا سوال می پرسیم و همه هم باید جواب بدن وقتی همه به سوالشون جواب دادن و یه دور تموم شد دوباره یه سوال دیگه می پرسیم ... این جوری هم همدیگه رو بیشتر می شناسیم هم اینکه ... خب منم به سوالتون جواب می دم!
همه ی بچه ها به جز سالی یر که خیلی به این قضیه مشکوکه: باشه باشه قبوله!
همه به سالی یر نگاه می کنن ... سالی یر با خودش کلنجار می ره و بالاخره می گه: باشه قبوله ولی اولین سوال رو از تو می پرسیم هدی! بگو که بیل تو گوشت چی گفت؟!
هدی از اینکه نقشه ش گرفته بود خیلی خوشحال بود ... کلی گریفیندوری اونجا بود و تا زمانی که یه دور سوال پرسیدن تموم می شد کلی فرصت داشت فکر کنه که چه کار کنه ... بنا براین جواب می ده:
- اون به من گفت که اگه چیزی رو که می دونم به شما بگم منو می کشه!
- چه چیزی؟!
- نه دیگه! قرار شد فقط یه سوال بپرسین! همه هم موافقت کردن
- من من! من می خوام سوال دوم رو بپرسم!
پرسی جلو میاد و رو به روی سارا وای میسته:
- سارا تو منو دوست داری نه؟!!
در همین هنگام دکور اتاق استر تغییر می کنه و همه دیوارا صورتی می شن و از در و دیوار قلب می پاشه به صورت این و اون و مو زیک هارت" heart" یانی پخش میشه و همه بچه ها نایلوناشون رو بالا میارن و منتظر جواب می مونن ...
سارا: با اجازه ی بزرگترا بله!
ملت به طور یک پارچه و هم زمان تو نایلوناشون بالا میارن ...
------------------------------------------
سلام به همگی خواستم از اون حالت تعقیب و گریزی و اینا در بیاد یکم جنبه ی اجتماعی(!) بگیره! اگه فعلا همش سوال جوابی باشه قشنگ تر میشه! یکم هم زیادی زیاد شد ... خب ببخشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مگورین در 1385/12/14 11:22:46
؟!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: یکشنبه 13 اسفند 1385 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سالی یر با عصبانیت فریاد کشید:- هوی شما چی کار می کنین بابا بردن کشتن خوردن......شما ها مگه عقل تو کله اتون نیست اخه .....دارین مامان بازی می کنین .....بعد چشمانش را با کلافکی چرخاند و با در ماندگی افزود :- ماهی منو نجات بده از دست اینا ....بعد به سمت هدی پرید نصف یقه ای را که برایش باقی مانده بود را گرفت و :- زود بگو ببینم بیل چی در گوشت گفت یا میگی یا خودم اول دونه دونه پرا تو می کنم وبعدزنده زنده سرخت می کنم !هدی: - نه ...من بی گناهم ....من اصلا"نشنیدم بیل چی گفت به جون مامانم
همه داشتن به اون صحنه نگاه می کردن که یکی گفت :- اوهوی ....اینجا بیمارستانه ....جغد دونی که نیست ...ساکت باشین ...وگرنه بیرونتون می کنم
همه به پرستار خشمگین نگاه کردن که به سالی یر نگاه می کرد و سالی یر:- بعله ...ببخشید
پی یر :- سالی یر دست و پاشو ببندیم بعد رفتیم قلعه ازش باز جویی می کنیم
سینسرا وردی را زیر لب زمزمه کرد و هدی با طناب هایی به دورش عصیر دست بچه ها شد برای بار چهارم ،ولی سالی یر فکر بهتری داشت برای همین اضافه کرد:- نه دیگه این بچه بازی ها فایده ای نداره من خودم شخصا"این موضوع رو گزارش می کنم و خودم شخصا"هدی رو می دم دست مقامات وزارت و بیل رو هم به عنوان فراری معرفی می کنم
بعد منتظر عکس العمل هدی شد که چشماش از ترس در حدقه می چرخید سالی یر برگشت و به مگی چشمکی تفهیم امیز کرد
مگی :-هان چی می گه ؟؟؟ سالی یر:-... اخه واسه چی اینقدر بی توجهی یادت رفت ؟؟
مگی :- هان .....اهان ....سالی یر حالا یه بار دیگه بهش فرست بده قول می ده اعتراف کنه !
جسی :- اره ..اره ..بعد با لحنی سرشار از تفهیم رو به هدی پر بسته کرد و گفت:- بگو قول می دی بگو ؟؟.......هدی بیچاره که جوابی جز این نمی تونست بده با چشم اطاعت امر کرد
سالی یر هم جو گرفتش پشت چشمی نازک کردو گفت :- حالا بریم به عیادت بچه ها بعدا"در موردش تصمیم می گیرم!و همه به سمت اتاق 212 حرکت کردن....روی تخت های اتاق مرلین و ویکتور و پرسی با اه و ناله خوابیده بودن و استر جس هم نشسته به اونها نگاه می کرد ؛همه ی بچه ها به سمت مرلین که انگار حالش از بقیه بهتر بود رفتن و جسی پرسید :- مرلین جونم خوبی .....کجات درد می کنه دشمنت بمیره برات ؟
مرلینم با ناز و عشو جواب داد:- وای دستم وای سرم و ای کمرم وای موهام ...تو بپرس کجات درد نمی کنه ؟
سینسرا:- کجات ؟ مرلین :- ناخن انگشت کوچولوی دست راستم !
سالی یر گفت :- افرین مرلین ...کارت عالی بود برامون تعریف می کنی چه جوری از دست اونها فرار کردین ؟ مرلین به صورت مگی که یه طرفش قرمز بود و به هدی پر بسته که در دستان پی یر بود نگاهی کرد و با صورتی متعجب گفت:- اول شما بگین این جا چه خبره ؟
.............................................................................................
سلام خیلی معذرت می خوام از این که زیاد شد ببخشید دیگه تکرار نمی شه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: یکشنبه 13 اسفند 1385 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
اندرو و جسی می پرن رو سر و کول هم و موهای همدیگه رو می کشن و چنگول می ندازن و نیشگون می گیرن همدیگه رو!!!!
این وسط هدی و مگورین هنوز رو زمینن و همچنان به هیچ چی فکر نمی کنن!
پی‌یر یهو مثه کریچ (جن) توی جمع نه چندان دوستانه بر و بچ ظاهر می‌شه و هدی و مگورین رو که هنوز و همچنان به هیچ‌چی فکر نمی‌کنن، طوری می‌ترسونه که هدی نصف باقیمونده پراش می‌ریزه و مگورین هم با صورت می‌ره تو شکم جسی.
مگورین عصبانی و با سمی به سر: ای الهی بمیری پی‌یر، که دیگه اینطوری نپری وسط جمع ما.
هدی که خشانتش بیشتره و بیشتر هم به خاطر از دست دادن پرهاش شاکیه چوب دستی مگورین رو می‌گیره سمت پی‌یر و:
برو خودت رو یه جایی گم و گور کن تا به یه وزغی چیزی تبدیلت نکردم.
پی‌یر غمگین و در حال عقده‌ای شدن و در حال هق هق: خوبه من امروز توی نجاتتون کلی ایفای نقش داشتم.
مگورین با حالتی یه کم ملایم تر و مهربان: ببین آخه پی‌یر جون، تو نباید یه دفعه می‌پریدی بین ما. هر چی علف تازه این چند وقته نوش جان کرده بودم، همش آب شد.
و بعد یکدفعه با تغییر لحن از مهربان به عصبانی (در حد وحشی): تو مگه شعورت نمیرسه که نباید اینکارو بکنی؟ می‌خوای یه جفتک بندازم زیر شکمت بری تو دفتر دامبلدور دیگه نیای پایین؟!!!
اینجاس که هدی و جسی و اندرو و سالی و .... می‌پرن مگورین رو می‌گیرن که کار دست پی‌یر نده.
هدی بعد آروم کردن مگورین رو به پی‌یر: خوب حالا چت بود یکدفعه پریدی وسط ما؟ چیکار داشتی؟
پی‌یر که تازه یادش اومد چیکار داشته با خنده و شادی فراوان:
ا، خوب اومدم بگم منم بازی!!!
هدی با تعجب: هان!!! کدوم بازی؟
پی‌یر: مامان بازی دیگه!
جسی میشه مامان، اندرو هم خاله، منم بابا، هدی هم ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که هدی محکم با سم مگورین می‌کوبه تو سرپی‌یر و با صدایی از اعماق تهش می‌گه:
پی‌یر ابله، تو به چه جرأتی خودتو میزاری در نقش بابا؟!!!
من هر چی نباشه هفت هشتا بالشت بیشتر از تو پر کردم، اونوقت تو .... (سانسور شد) نیومده میخوای بابا باشی؟
اندرو که تا حالا حرفی نزده و مستمع محض بوده یه دفعه یه چیزی به ذهنش می‌رسه و می‌گه:
خوب هدی خوشکلم چرا با پی‌یر عزیز اینطوری برخورد می‌کنی؟ اینکه دعوا نداره. دو تا خانواده تشکیل می‌دیم.
تو و جسی یه بابا و مامان!!!
منو پی‌یر هم یه بابا و مامان دیگه!!!
چهره هدی یکدفعه از خشانت محض به صمیمیت محض تغییر شکل میده و با سر موافقت خودش رو اعلام می‌کنه.
هنوز چند ثانیه‌ای از این آرامش نگذشته که جای دوتا سم روی صورت اندرو ظاهر می‌شه و اندرو از پشت میافته تو بغل جسی.
مگورین با خنده‌ای شیطانی بر لب: حالا تو یه مدت برو پیش خانم پامفری تا بهت بگم مامان کیه!!!
ملت همه: ممممممممممممممممممممممه!!!
سالی‌یر: هوی شما دارین چیکار می‌کنین؟ بابا زدن کشتن، بردن، خوردن،....
---------------------------------------------------------------------------
ارادتمند
پی‌یر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: یکشنبه 13 اسفند 1385 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- ووی* مامی عجب دست سنگینی داره!!!
همه ی بچه ها با صدای شتلق بر می گردن و متوجه حضور بیل می شن ... هدی و مگورین پخش زمین بودند و همچنان به هیچی فکر نمی کردن... بیل بالای سرشون ایستاده بود و بدون توجه به نگاه های متعجب بچه ها چوب دستیش را به طرف آن ها گرفته بود ... پس از گذشت یک ساعت که صحنه همون جوری مونده تا بچه ها از تعجب در بیان بچه ها از تعجب در میان! همه بچه ها در کمتر از یک ثانیه تصمیم می گیرن که کم نیارن و می رن بیل رو دوره می کنن و دستای همدیگه رو می گیرن و شروع می کنن به چرخیدن ... اون وسط چند تا از بچه ها هم جو می گیرتشون و شعر معروف "دختره اینجا نشسته " رو می خونن! ولی با نگاه خشمگین سارا زود ساکت می شن!
- بیل! تو باید تسلیم بشی! ( سالی یر گفت!)
- تو هیچ راه فراری نداری! ما تو رو محاصره کردیم! ایول چه با حالیم!!!
بیل یه نگاه به بچه های دورش می کنه یه پوزخند می زنه ... سرشو میاره پایین تو گوش هدی یه چیزی میگه و زود غیب میشه!!!!
جسی: زرشکج!!! این که غیب شد که؟!
اندور در حالی که دست اطرافیانش رو محکم گرفته و هنوز داره می چرخه با ذوق زیاد میگه: مهم نیست ... بچه ها خیلی وقته از این بازیا نکردیم ... سارا میشه شعره رو بخونیم!!!؟!!!
- نه بچه ها گوشواره طلا قشنگ تره!!!
- من می شم مامان!
- نخیر! من مامانم!
- نه! من زود تر گفتم!!!
اندرو و جسی می پرن رو سر و کول هم و موهای همدیگه رو می کشن و چنگول می ندازن و نیشگون می گیرن همدیگه رو!!!!
این وسط هدی و مگورین هنوز رو زمینن و همچنان به هیچ چی فکر نمی کنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
؟!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: یکشنبه 13 اسفند 1385 10:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



بيرون از محوطه !
هدويگ و مگي كه روي زمين ولو شده بودند و تجديد قوا ميكردند و به هيچ چيز فكر نميكردند منتظر عكس العمل سالي ير و ديگران بودند .
مگي : اوووف ! هيچ وقت تعصب تا اي حد رو نديده بودم! !
هدي كه با هر نسيمي كه ميوزيد پرهاش به پرواز در ميومد گفت:
- يكي بره اونها رو نجات بده! ممكنه به جرم اينكه با ما همدست بودن كشته بشن! و ما يه تريپ مرده خوري بيفتيم! طفلي ها جوون هستن!

- پرثي ! پرصي ! پر30 !!!! !
سارا در حالي كه چوبدستيش رو در دستش داشت به سمت سالي ير ميره و ميگه :
- اگه نمياي خودم ميرم! مثلا اونا دوستاي شمان! اين نشون ميده چقدر شجاع هستن!

ولي هيچ كسي تحت تاثير حرفهاي سارا قرار نگرفت! !

سارا تك و تنها ميخواست وارد جنگل بشه كه يهو صداي " پيشت ، پيشته " توجه سارا را جلب كرد. وي به اطراف خيره شد ولي هيچ موجود زنده اي شناسايي نشد!
سارا به اولين درخت نزديك شد و متوجه دستي روي شونه هايش شد! ... دستي ضعيف و كم توان كه به همان سرعتي كه احساس شده بود از بين رفت!... سارا نفسش را در سينه حبس كرد و با شهامت به پشت برگشت و چهره هاي ويكتور ؛ مرلين و بلاخره پرسي را ديد كه روي زمين افتاده اند در حالي كه جراحات عميقي روي بازوهايشان پيداست.
- من هنوز جوونم ! قدرت مرلين رو دست كم نگيرين!
بچه ها : !!


درمانگاه !!!
استرجس پادمور ناظر سترگ گريف روي تخت نزديك پنجره دراز كشيده بود و به بيرون خيره شده بود.
در گوشه اي ديگر پرسي و ويكتور و مرلين بستري بودند.
درون درماندگاه به دليل اذيام زياد گريفي ها كاملا آشفته و شلوغ بود ، ناگهان صداي باز شدن در به گوش رسيد!
سكوتي عظيم همه جا را در بر گرفت! بيل ويزلي در حالي كه انتهاي ردايش ميرقصيد به سمت هدويگ و مگورين رفت و " شتلق " !
هدويگ و مگي كه روي زمين ولو شده بودند و تجديد قوا ميكردند و به هيچ چيز فكر نميكردند .

_____*_____*_____*______
اميدوارم خوب متوجه سوژه شده باشم!
اگه مشكلي داشت بگين رفع كنم!
بازم ممنون از سالي ير عزيز كه راهنمايي كردن! !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!