بعد از مراسم صبحگاه هر کس طبق برنامه ای که داشت به سمت کارش حرکت کرد و طبق معمول علی موند و حوضش
عله:من حالا چیکار کنم!؟
یکی از سربازان که در هرحا بستن بند پوتینش بود و با سرعت و یه لنگه پا در هوا در حال دویدن بود به هری برخورد کرد
شپلخ
سرباز:اووووی چرا وسط راه وایسادی؟مگه تو الان نباید بری قسمت آموزش اسلحه
عله:هان؟آهان چرا دارم میرم
سرباز:اینا دیگه از کجا اومدن؟
هری برمیگرده و صورت سرخ شده سرباز رو نگاه میکنه و میگه:از هاگوارتز یه مدرسه جادو یعنی یه مدرسه نظامیه تو قزوین
حیاط پشتی آموزش تیر اندازی
تعداد زیادی از سربازان همگی در یک خط در کنار هم بر روی زمین نشسته بودند و به اسلحه ای که در دستشان بود نگاه میکردند.هری که مبهوت وسیله ای که در دسته آنها بود شده بود به سمت یکی از سربازها میره و در کنار اون میشینه.
فرمانده:هوووی سرباز دیر که اومدی بدون اجازم میری میشینی؟ببینم اسلحت کو؟
هری یه تکه چوب از تو لباسش در می آره و به سمت فرمانده میگیره
عله:اینهاش...همیشه همراهمه از پر ققنوس و چوب درخت خاس و 27/5 سانته. از اینا فقط دوتاس یکیش که دسته منو اون یکی هم دسته...
تمامی سربازان که داشتن به حرفهای هری گوش میدادند از خنده رو دلهاشون افتاده و بودند و حالا نخند کی بخند.فرمانده که تابحال همچین چیزی نشنیده و بود و گمان میکرد که این پسره لاغر مردنی داره مسخرش میکنه با بلند ترین صدایی که میتونست از خودش خارج کنه فریاد زد
فرمانده:کافیه...
هری که تازه متوجه عمق فاجعه شده بود نمیدونست باید چیکار کنه تنها فکری که به ذهنش رسید این بود که بگه:
عله:من فکر کنم امروز باید میرفتم تو کارگاه نجاری ببخشید با اجازه
هری دو تا پا داشت و دو تا دیگم قرض گرفت حالا ندو کی بدو و در حالیکه صدای فرمانده از دور بگوش میرسید که در حال فریاد زدن بر سر سربازان است آرزو کرد که ای کاش معجون شانسشو با خودش می آورد
دو ساعت قبل از ناهار نمازخانه پادگان
حاجی طبق معمول در حال راز و نیاز بود که هری وارد نماخانه میشه و به سمت اون حرکت میکنه...
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
ارتش وزارت سحر و جادو
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

جزئیات کاربر

حياط پادگان يک ساعت بعد
همه سربازها ريخته بودند توي حياط و منتظز آبر بودند تا بياد.
ساعت حدود 10.5 صبح بود و سربازها انتظار نداشتند که به حياط بريزن
همه دوست داشتند سر کارشون برن و توي اتاق گرمشان مشغول به
کارهاي جاري روزمره بشن.
عله از همه پکر تر بود چون محکوم به خدمت در طول عمرش در پادگان شده بود.
همه سربازها در گوشه اي پراکنده بودند و هر کس با يکي مشغول صحبت بود. که آبر به حياط آمد.
آبر: همه به خط شين يالا.
سربازها تا به حال کلمه به خط شويد رو نشنيده بودند. اصلا از اين خبرها نبود.
آبر: از فردا صبح ساعت 6 صبح قبل از صبحانه بايد مراسم صبحگاه رو اجرا کنيم. و بعد ورزش و بعد مي تونيد برين صبحانه
اگه کسي صبحگاه نياد. صبحانه اي هم نمي خوره. عله بيا اينجا.
عله فکر مي کرد که آبر مي خواهد تنبيهش کند يا اينکه يک بلايي سرش بياورد و همه حسابي به ريش عله بخندند.
آرام و خونسرد به سمت آبر قدم برمي داشت و مي خواست پريشاني خود را پنهان کند.
آبر: فرمانده ميدان هم عله است که تا پايان عمرش بايد اينجا صبحگاه اجرا کند. عله بعد از مراسم امروز بيا دفتر من تا
آموزشهاي لازم را بهت بگم. حاجي شما هم بيا تا بگم. به عله چي آموزش بدين.
مراسم صبحگاه شروع شد ........................
همه سربازها ريخته بودند توي حياط و منتظز آبر بودند تا بياد.
ساعت حدود 10.5 صبح بود و سربازها انتظار نداشتند که به حياط بريزن
همه دوست داشتند سر کارشون برن و توي اتاق گرمشان مشغول به
کارهاي جاري روزمره بشن.
عله از همه پکر تر بود چون محکوم به خدمت در طول عمرش در پادگان شده بود.
همه سربازها در گوشه اي پراکنده بودند و هر کس با يکي مشغول صحبت بود. که آبر به حياط آمد.
آبر: همه به خط شين يالا.
سربازها تا به حال کلمه به خط شويد رو نشنيده بودند. اصلا از اين خبرها نبود.
آبر: از فردا صبح ساعت 6 صبح قبل از صبحانه بايد مراسم صبحگاه رو اجرا کنيم. و بعد ورزش و بعد مي تونيد برين صبحانه
اگه کسي صبحگاه نياد. صبحانه اي هم نمي خوره. عله بيا اينجا.
عله فکر مي کرد که آبر مي خواهد تنبيهش کند يا اينکه يک بلايي سرش بياورد و همه حسابي به ريش عله بخندند.
آرام و خونسرد به سمت آبر قدم برمي داشت و مي خواست پريشاني خود را پنهان کند.
آبر: فرمانده ميدان هم عله است که تا پايان عمرش بايد اينجا صبحگاه اجرا کند. عله بعد از مراسم امروز بيا دفتر من تا
آموزشهاي لازم را بهت بگم. حاجي شما هم بيا تا بگم. به عله چي آموزش بدين.
مراسم صبحگاه شروع شد ........................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

...و چنین بود که پاتر توسط آبر بخشیده شد
یک روز سرد زمستانی پادگان نظامی واقع در کویر لوت:
صدای برخورد چیزی با شیشه باعث بیدار شدن هری شد.هننز هوا کاملا روشن نبود.هری پتو را از روی خود کنار زد.عینکش را از میز کنار تختش برداشت و بر روی بینیش گذاشت و سپس به سمت محل صدا برگشت
عله:اء تویی هدویک
هری بلند شد و پنجره را باز کرد و کبوتری را که در حال نوک زدن به شیشه بود به داخل اتاق آورد
سرباز:چیکار میکنی یخ زدیم بابا پنجره رو ببند
عله:چطوری منو اینجا پیدا کردی؟نامه برام آوردی؟کو؟کجاس؟
کبوتر بیچاره که از رفتار عجیب پسر خشکش زده بود به دستان هری نوک میزد تا شاید او را رها کنه
عله:چیه؟جواب نامه رو میخوای منکه هنوز نامه ای ندیدم
هری تمام قسمتهای بدن پرنده را نگاه میکنه و با تعجب بهش میگه"گمش کردی؟عیب نداره برو دوباره بیار"
هری پنجره رو دوباره باز میکنه و پرنده رو به بیرون پرتاب میکنه "زود بیای یا من منتظرم"
سرباز:اه ببند اون...بابا قندیل بستیم
عله:هان؟
صدای قدمهای کسی از دور شنیده میشه و ناگهان بانگ الله اکبر بر تمام فضا طنین انداخت
آبر:برپا
تما سربازان در حالیکه غرولند میکنند و چپ چپ به هری نگاه می اندازن از جا بلند شده و بعد از پوشیدن لباس به سمت نماز خانه حرکت میکنند
نماز خانه پادگان:
حاجی در محراب قرار گرفته و در حال بجا آوردن نماز صبح است
سرباز:این حاجی واقعا مرد نورانی هستش از دیشب قبل از شام تا حالا یه ضرب نماز خونده کسی هم جرات نداره بهش بگه بسه
هری نگاهی به حاجی میکنه و با خودش فکر میکنه که این حاجی اینقدر نورانی شده که میشه به عنوان ورد لوموس تو چوبدستی ازش استفاده کرد
بعد از پایان نماز همه به سمت غذا خوری هجوم میبرن تا صبحانه بخورن.هری که شدیدا نگران حاجیه به سمتش میره بلکه بتونه اونو منصرف کنه
عله:حاجی...حاجی...خودتو کشتی.باور کن رهبر محفل هم یعنی چیزه رهبره آسلامم اینکاری رو که شما میکنید نمیکنه
حاجی:آخه نمیتونم
عله:بله میدونمم باید اول غذای روح رو بجا بیارد بعد غذای جسم رو...
حاجی:نه آخه نمیتونم
عله:یعنی چی؟
جاحی:گیر کردم
عله:ببخشید؟ولی منکه پام رو رو سیمی چیزی نزاشتم.نکنه محراب دان شده؟
حاجی:نه نه ...تو محراب گیر کردم
هری که کم مونده از خنده فوران کنه خودشو کنترل میکنه و به پشت حاجی میره و دستشو دور کمرش حلقه میکنه
حاجی:هوووی خودتو با من چیکار داری؟
عله:میخوام بکشمت بیرون حاجی
حاجی:هوووم؟در این موارد اشکال نداره فقط بجنب
هری که تمام فکرش پیش یه صبحونه عالی شامل نون تست با کره بادوم زمینی به اضافه یه لیوان آب کدو حلواییه با تمام قدرت حاجی رو میکشه بیرون.
حاجی:آووووو دستت درد نکنه برادر امیدوارم خیر از این دنیا و اون دنیات ببینی
عله:فعلا که همه بدنم درد میکنه میشه از روم بلند شین
حاجی:اوه ببخشید
در سالن غذاخوری پادگان:
هری با سرعت خودشو میرسونه به سالن و روی یکی از صندلیها میشنه و منتظر میمونه تا ظرفش پر از غذا بشه
عله:ای بابا پس چی شد این غذا...
سرباز:برادر بلند شو تو صف وایسا اینجا که رستوران نیست
هری به سمت صف طویلی که دو سه دور , دور سالن پیچیده میره و بعد از مدتی در برابر سر آشپز قرار میگیره
سرآشپز:بیا بخور یکم جون بگیری پسر تو چقدر لاغر مردنی هستی
عله:این چیه؟
سرآشپز:نون و پنیر و یه چاییه مشتی
عله:پس آب کدوحلواییش کو؟
سرآشپز:چی چیش کو؟
هری با تعجب به سر آشپز نگاه میکنه و به سمت یه میز خالی میره در این حین با خودش میگه"منکه میدونم غذاهای خوبو میدن این حاجی و آبر بلومبونن.شب حتما با شنل نامرئیم یه سر میزنم آشپز خونه
حیاط پادگان یک ساعت بعد:
...
یک روز سرد زمستانی پادگان نظامی واقع در کویر لوت:
صدای برخورد چیزی با شیشه باعث بیدار شدن هری شد.هننز هوا کاملا روشن نبود.هری پتو را از روی خود کنار زد.عینکش را از میز کنار تختش برداشت و بر روی بینیش گذاشت و سپس به سمت محل صدا برگشت
عله:اء تویی هدویک
هری بلند شد و پنجره را باز کرد و کبوتری را که در حال نوک زدن به شیشه بود به داخل اتاق آورد
سرباز:چیکار میکنی یخ زدیم بابا پنجره رو ببند
عله:چطوری منو اینجا پیدا کردی؟نامه برام آوردی؟کو؟کجاس؟
کبوتر بیچاره که از رفتار عجیب پسر خشکش زده بود به دستان هری نوک میزد تا شاید او را رها کنه
عله:چیه؟جواب نامه رو میخوای منکه هنوز نامه ای ندیدم
هری تمام قسمتهای بدن پرنده را نگاه میکنه و با تعجب بهش میگه"گمش کردی؟عیب نداره برو دوباره بیار"
هری پنجره رو دوباره باز میکنه و پرنده رو به بیرون پرتاب میکنه "زود بیای یا من منتظرم"
سرباز:اه ببند اون...بابا قندیل بستیم
عله:هان؟
صدای قدمهای کسی از دور شنیده میشه و ناگهان بانگ الله اکبر بر تمام فضا طنین انداخت
آبر:برپا
تما سربازان در حالیکه غرولند میکنند و چپ چپ به هری نگاه می اندازن از جا بلند شده و بعد از پوشیدن لباس به سمت نماز خانه حرکت میکنند
نماز خانه پادگان:
حاجی در محراب قرار گرفته و در حال بجا آوردن نماز صبح است
سرباز:این حاجی واقعا مرد نورانی هستش از دیشب قبل از شام تا حالا یه ضرب نماز خونده کسی هم جرات نداره بهش بگه بسه
هری نگاهی به حاجی میکنه و با خودش فکر میکنه که این حاجی اینقدر نورانی شده که میشه به عنوان ورد لوموس تو چوبدستی ازش استفاده کرد
بعد از پایان نماز همه به سمت غذا خوری هجوم میبرن تا صبحانه بخورن.هری که شدیدا نگران حاجیه به سمتش میره بلکه بتونه اونو منصرف کنه
عله:حاجی...حاجی...خودتو کشتی.باور کن رهبر محفل هم یعنی چیزه رهبره آسلامم اینکاری رو که شما میکنید نمیکنه
حاجی:آخه نمیتونم
عله:بله میدونمم باید اول غذای روح رو بجا بیارد بعد غذای جسم رو...
حاجی:نه آخه نمیتونم
عله:یعنی چی؟
جاحی:گیر کردم
عله:ببخشید؟ولی منکه پام رو رو سیمی چیزی نزاشتم.نکنه محراب دان شده؟
حاجی:نه نه ...تو محراب گیر کردم
هری که کم مونده از خنده فوران کنه خودشو کنترل میکنه و به پشت حاجی میره و دستشو دور کمرش حلقه میکنه
حاجی:هوووی خودتو با من چیکار داری؟
عله:میخوام بکشمت بیرون حاجی
حاجی:هوووم؟در این موارد اشکال نداره فقط بجنب
هری که تمام فکرش پیش یه صبحونه عالی شامل نون تست با کره بادوم زمینی به اضافه یه لیوان آب کدو حلواییه با تمام قدرت حاجی رو میکشه بیرون.
حاجی:آووووو دستت درد نکنه برادر امیدوارم خیر از این دنیا و اون دنیات ببینی
عله:فعلا که همه بدنم درد میکنه میشه از روم بلند شین
حاجی:اوه ببخشید
در سالن غذاخوری پادگان:
هری با سرعت خودشو میرسونه به سالن و روی یکی از صندلیها میشنه و منتظر میمونه تا ظرفش پر از غذا بشه
عله:ای بابا پس چی شد این غذا...
سرباز:برادر بلند شو تو صف وایسا اینجا که رستوران نیست
هری به سمت صف طویلی که دو سه دور , دور سالن پیچیده میره و بعد از مدتی در برابر سر آشپز قرار میگیره
سرآشپز:بیا بخور یکم جون بگیری پسر تو چقدر لاغر مردنی هستی
عله:این چیه؟
سرآشپز:نون و پنیر و یه چاییه مشتی
عله:پس آب کدوحلواییش کو؟
سرآشپز:چی چیش کو؟
هری با تعجب به سر آشپز نگاه میکنه و به سمت یه میز خالی میره در این حین با خودش میگه"منکه میدونم غذاهای خوبو میدن این حاجی و آبر بلومبونن.شب حتما با شنل نامرئیم یه سر میزنم آشپز خونه
حیاط پادگان یک ساعت بعد:
...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ادامه داستان از رول هرپوی کثیف
*****************************
سربازا می افتن دنبال عله و هاجی جیم میزنه
یکی از سربازا که تازه آموزشش یادش اومده بود و به دنبال عله می دوید
سرباز: ایست ایست ایست
بنگ بونگ صدای تیر میاد و بله سربازه به هوا شلیک می کنه.
عله که یاد خاطره قدیمیش می افته از ترس شوکه می شه و می ایسته و سربازا می ریزن سرشو بوق بوق بعد می رن پادگان.
آبر که عصابانی بود از فرار عله از زندان و خدمت با خودش می گه می دونم چی کارت کنم به سربازه میگه بندازینش بازداشتگاه.
حالا صبح اوله وقته و آبر تو دفترش نشسته و عصبانی و داره فکر میکنه که عله رو چیکارش کنه.
حاجی که نمی دونست چه جوری گنداری که بالا آورده رو بخوابونه میره تو اتاق آبر.
حاجی: سلام علیکم
آبر: علیک سلام وقاعا که واقعا که از شما دیگه انتظار نداشتم.
حاجی: خوب دیگه جونن. اشتباه کردن شما باید ببخشینشون بالاخره یک بزرگی گفتن کوچیکی گفتن بخشش از بزرگترهاست.
آبر: تو رو می بخشم ولی می دونم با اون عله چی کار کنم موقع رفتن به یکی از سربازها بگو بره عله رو از بازداشت گاه بیاره بیرون. و بیاره اینجا تا تکلیفشو مشخص کنم.
حاجی یک اوه بعنوان اینکه با اون دیگه کار ندارن می ره بیرون و به یکی از سربازا دستور می ده که بره عله رو بیاره پیش آبر.
سربازه میره پیش عله و عله رو از بازداشتگاه میاره بیرون رو بهش میگه دخلت اومده دیگه فکر کنم اعدامی
آبر تو اتاقش نشسته بود و داشت هفته نامشو می خوند (هفته نامه عصر ارتباط بود که به جای شنبه, سه شنبه رسیده بود) که یهو یک صدایی اومد
ها من وجدانت بیدم مگه تو جوون نبیدی رفتی از خودت هزار راه نرفته خوندی و رفتی میتینگ حالا اینا هم جوگیر شدن رفتن جشن جادوگران.
بهتره یک فکر دیگه بکنی و برو به مسئولین زندان وگو که این و به جای اعدام محکوم خدمت حبس در پادگان کنی و همینجا نگر داری.
آبر: راست میگی ها چرا به فکر خودم نرسید همین کارو میکنم.
و عله رو سرباز میاره تو
*****************************
حالا من داستان رو کشیدم به پادگان دوباره بقیش با خودتون
*****************************
سربازا می افتن دنبال عله و هاجی جیم میزنه
یکی از سربازا که تازه آموزشش یادش اومده بود و به دنبال عله می دوید
سرباز: ایست ایست ایست
بنگ بونگ صدای تیر میاد و بله سربازه به هوا شلیک می کنه.
عله که یاد خاطره قدیمیش می افته از ترس شوکه می شه و می ایسته و سربازا می ریزن سرشو بوق بوق بعد می رن پادگان.
آبر که عصابانی بود از فرار عله از زندان و خدمت با خودش می گه می دونم چی کارت کنم به سربازه میگه بندازینش بازداشتگاه.
حالا صبح اوله وقته و آبر تو دفترش نشسته و عصبانی و داره فکر میکنه که عله رو چیکارش کنه.
حاجی که نمی دونست چه جوری گنداری که بالا آورده رو بخوابونه میره تو اتاق آبر.
حاجی: سلام علیکم
آبر: علیک سلام وقاعا که واقعا که از شما دیگه انتظار نداشتم.
حاجی: خوب دیگه جونن. اشتباه کردن شما باید ببخشینشون بالاخره یک بزرگی گفتن کوچیکی گفتن بخشش از بزرگترهاست.
آبر: تو رو می بخشم ولی می دونم با اون عله چی کار کنم موقع رفتن به یکی از سربازها بگو بره عله رو از بازداشت گاه بیاره بیرون. و بیاره اینجا تا تکلیفشو مشخص کنم.
حاجی یک اوه بعنوان اینکه با اون دیگه کار ندارن می ره بیرون و به یکی از سربازا دستور می ده که بره عله رو بیاره پیش آبر.
سربازه میره پیش عله و عله رو از بازداشتگاه میاره بیرون رو بهش میگه دخلت اومده دیگه فکر کنم اعدامی
آبر تو اتاقش نشسته بود و داشت هفته نامشو می خوند (هفته نامه عصر ارتباط بود که به جای شنبه, سه شنبه رسیده بود) که یهو یک صدایی اومد
ها من وجدانت بیدم مگه تو جوون نبیدی رفتی از خودت هزار راه نرفته خوندی و رفتی میتینگ حالا اینا هم جوگیر شدن رفتن جشن جادوگران.
بهتره یک فکر دیگه بکنی و برو به مسئولین زندان وگو که این و به جای اعدام محکوم خدمت حبس در پادگان کنی و همینجا نگر داری.
آبر: راست میگی ها چرا به فکر خودم نرسید همین کارو میکنم.
و عله رو سرباز میاره تو
*****************************
حالا من داستان رو کشیدم به پادگان دوباره بقیش با خودتون
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
جزئیات کاربر

عله : حاجی ! میریم پادگان، آبرو چه جوری دور میزنیم ؟
حاجی : آبرو ... آبر که بنده ای بیش نیست ! شما باید از خدا هراس کنید ! درضمن کی گفته ما میخوایم بریم پادگان ؟ ... عباس ... عباس !
عباس : جونم حاجی ؟
حاجی : برادر یه راست برو به نزدیک ترین امام زاده ی موجود در این نواحی . اول از همه یه نمازی بزنیم به رگ بعدشم بریم از آزادی دادن زندانیان آسلام به درگاه حق توبه کنیم ! بعدشم با برادران میشینیم وقت تلف شده رو حساب میکنیم اگه وقت اضافه اومد عباسو میفرستیم پادگان بره از کافی نت چندین فروند سیم سرور بلند کنه تا این سرباز صفر، علیو به امام زاده ببندیم بلکه رستگار گردد !
عباس : روی چشمم حاجی ! تا چند تا از اون زردآلو هاتو بتکونی رسیدیم
_ در امام زاده .
همگی دست به دعا برداشتن و دارن توبه نامه روز سه شنبه رو تمام میکنن .
حاجی : آمین یا رب العالمین !
و بعد دستاشو به صورتش میکشه . و رو به عله میکنه !
حاجی : برادر یه بند انگشت فیض اضافه اومد ! بیا بگیر بمال به صل و صورت مبارک بلکه یه معجزه ای صورت بگیره از دست سوال جوابای آبر راحت بشی !
عله سرش رو پایین میندازه و شرمگین رو به حاجی میکنه .
عله : حاجی شرمندتم ! ولی من باید برم تهران، نمیتونم بات بیام پادگان !
حاجی : بیچاره نکن این کارو ! دو هفته بیش تر نیس اومدی خدمت میخوای دو دره بازی دربیاری !؟ دوساعت نمیشه که میان دنبالت ! همی میکننت توی گونی تیپاکست میکنن به جایی که هر روز خواب ببینی برگشتی قزوین و زیر استکبار آبری !
عله : ولی نمیشه حاجی ! دارکی میدونه ؛ من باید برم میتینگ !
حاجی و عباس به طرف عله بر میگردن .
حاجی و عباس : میـــتیــــنگ !؟
_ چند ساعت بعد .
عله : حاجی ! حاجی پاشو ! رسیدیم پادگان !
حاجی : آه * ! پادگان !؟ ایول برادر ! تصمیمت عوض شد !؟ بر میگردی پادگان ؟
عله : نه حاجی ! اومدیم تورو پیاده کنیم خودمون بریم میتینگ ! عباسم میخواد از زیر استکبار آبر بیاد بیرون !
حاجی : خاک بر سر کوته فکرتون ! برین آقا ! برین میتینگ ! باشد که هر روز برای رستگاری شما در مسجد دعا نمایم!
_ در راه تهران .
_ وقت خدا حافظیه تو گلوم، حلقه زده بغض غریبونه ای ! ... من میرم از زندگی تو بـیـ ...
عله : بسه بابا ! ما که داریم از استکبار آبر در میایم باید کلی بشنک بزنیم !
عباس : آقاجان ! کی دلش واسه آبر تنگ شد ! دلم به حال بدبخت خودم میسوزه !
دارکی : آره ! منم بعضی از مواقع که به فانتزی روولوشن فکر میکنم میشینم زار زار گریه میکنم !
عباس : نه بابا ! چیزی فراتر از این قرتی بازیاس ! ... من فقط دو روز دیگه از خدمتم مونده بود ! امان از وسوسه های شیطانی !
_ در راه میتینگ .
سه همراه، با پای پیاده قدم زنان در حال رفتن به محل جشن تولد هستند .
عله : عباس چه کردی با خودت ! ایول پیرهن سفید ! ایول صلح جهانی ! فقط اگه اینقدر به موهات نمیرسیدی الان ما مجبور نبودیم جواب خانواده های این دخترای دم بخت که افتادن توی جوبو بدیم !
عباس : یادم باشه واسه خودم یه نوشابه باز کنم !
دارکی : آه ! بعد از این همه بالاخره مملیو میبینم ! دلم برای استکبارش یه ذره شده !
بووووووق !
سه نفر به صدای بوقی که از پشت سرشون به گوش می رسید برگشتند !
عباس : جلو چشتو نیگا کن ! به عله میگم بیاد نهی از منکرت کنه ها !
راننده سرش رو از 206 مشکی رنگ بیرون میاره !
راننده : سلام دوستان ! من مایک لوری هستم ! بپرین بالا که دیر نرسیم به میتینگ !
_ در میتینگ .
میتینگ حرف تازه ای برام نداشت، هر چی بود، پیشتر از اینا گفته بود ! *
_ بعد از میتینگ .
جمعیت زیادی دم در رستوران وایساده بودن .
گیلدی : میتینگش خوب بود ! فقط باید یکم در چینمان صندلی ها بیشتر دقت می کردین ! بین صندلی ها خیلی فاصله بود ! ساحره هم به مقدار کافی نبود !
کریچر : مدیرشم چیزی از مدیر بوقیای ما کم نداشتن !
دامبل : آره بابا سه تیر وسط فرق کچلش !
که نا گهان همگی با ماشین صد و دهی که مدیر رستوران خبر کرده بود مواجه میشن !
آبر سرش رو از ماشین میاره بیرون .
آبر : آره !خودشه ! پیدات کردم ! عله ... عله نیلی ! بگیرینش !
____________________________
آه : کنایه از بیدار شدن از خواب !
اون جمله کذایی : برای اطلاعات بیشتر به کاست فرهاد مراجعه کنید !
حاجی : آبرو ... آبر که بنده ای بیش نیست ! شما باید از خدا هراس کنید ! درضمن کی گفته ما میخوایم بریم پادگان ؟ ... عباس ... عباس !
عباس : جونم حاجی ؟
حاجی : برادر یه راست برو به نزدیک ترین امام زاده ی موجود در این نواحی . اول از همه یه نمازی بزنیم به رگ بعدشم بریم از آزادی دادن زندانیان آسلام به درگاه حق توبه کنیم ! بعدشم با برادران میشینیم وقت تلف شده رو حساب میکنیم اگه وقت اضافه اومد عباسو میفرستیم پادگان بره از کافی نت چندین فروند سیم سرور بلند کنه تا این سرباز صفر، علیو به امام زاده ببندیم بلکه رستگار گردد !
عباس : روی چشمم حاجی ! تا چند تا از اون زردآلو هاتو بتکونی رسیدیم
_ در امام زاده .
همگی دست به دعا برداشتن و دارن توبه نامه روز سه شنبه رو تمام میکنن .
حاجی : آمین یا رب العالمین !
و بعد دستاشو به صورتش میکشه . و رو به عله میکنه !
حاجی : برادر یه بند انگشت فیض اضافه اومد ! بیا بگیر بمال به صل و صورت مبارک بلکه یه معجزه ای صورت بگیره از دست سوال جوابای آبر راحت بشی !
عله سرش رو پایین میندازه و شرمگین رو به حاجی میکنه .
عله : حاجی شرمندتم ! ولی من باید برم تهران، نمیتونم بات بیام پادگان !
حاجی : بیچاره نکن این کارو ! دو هفته بیش تر نیس اومدی خدمت میخوای دو دره بازی دربیاری !؟ دوساعت نمیشه که میان دنبالت ! همی میکننت توی گونی تیپاکست میکنن به جایی که هر روز خواب ببینی برگشتی قزوین و زیر استکبار آبری !
عله : ولی نمیشه حاجی ! دارکی میدونه ؛ من باید برم میتینگ !
حاجی و عباس به طرف عله بر میگردن .
حاجی و عباس : میـــتیــــنگ !؟
_ چند ساعت بعد .
عله : حاجی ! حاجی پاشو ! رسیدیم پادگان !
حاجی : آه * ! پادگان !؟ ایول برادر ! تصمیمت عوض شد !؟ بر میگردی پادگان ؟
عله : نه حاجی ! اومدیم تورو پیاده کنیم خودمون بریم میتینگ ! عباسم میخواد از زیر استکبار آبر بیاد بیرون !
حاجی : خاک بر سر کوته فکرتون ! برین آقا ! برین میتینگ ! باشد که هر روز برای رستگاری شما در مسجد دعا نمایم!
_ در راه تهران .
_ وقت خدا حافظیه تو گلوم، حلقه زده بغض غریبونه ای ! ... من میرم از زندگی تو بـیـ ...
عله : بسه بابا ! ما که داریم از استکبار آبر در میایم باید کلی بشنک بزنیم !
عباس : آقاجان ! کی دلش واسه آبر تنگ شد ! دلم به حال بدبخت خودم میسوزه !
دارکی : آره ! منم بعضی از مواقع که به فانتزی روولوشن فکر میکنم میشینم زار زار گریه میکنم !
عباس : نه بابا ! چیزی فراتر از این قرتی بازیاس ! ... من فقط دو روز دیگه از خدمتم مونده بود ! امان از وسوسه های شیطانی !
_ در راه میتینگ .
سه همراه، با پای پیاده قدم زنان در حال رفتن به محل جشن تولد هستند .
عله : عباس چه کردی با خودت ! ایول پیرهن سفید ! ایول صلح جهانی ! فقط اگه اینقدر به موهات نمیرسیدی الان ما مجبور نبودیم جواب خانواده های این دخترای دم بخت که افتادن توی جوبو بدیم !
عباس : یادم باشه واسه خودم یه نوشابه باز کنم !
دارکی : آه ! بعد از این همه بالاخره مملیو میبینم ! دلم برای استکبارش یه ذره شده !
بووووووق !
سه نفر به صدای بوقی که از پشت سرشون به گوش می رسید برگشتند !
عباس : جلو چشتو نیگا کن ! به عله میگم بیاد نهی از منکرت کنه ها !
راننده سرش رو از 206 مشکی رنگ بیرون میاره !
راننده : سلام دوستان ! من مایک لوری هستم ! بپرین بالا که دیر نرسیم به میتینگ !
_ در میتینگ .
میتینگ حرف تازه ای برام نداشت، هر چی بود، پیشتر از اینا گفته بود ! *
_ بعد از میتینگ .
جمعیت زیادی دم در رستوران وایساده بودن .
گیلدی : میتینگش خوب بود ! فقط باید یکم در چینمان صندلی ها بیشتر دقت می کردین ! بین صندلی ها خیلی فاصله بود ! ساحره هم به مقدار کافی نبود !
کریچر : مدیرشم چیزی از مدیر بوقیای ما کم نداشتن !
دامبل : آره بابا سه تیر وسط فرق کچلش !
که نا گهان همگی با ماشین صد و دهی که مدیر رستوران خبر کرده بود مواجه میشن !
آبر سرش رو از ماشین میاره بیرون .
آبر : آره !خودشه ! پیدات کردم ! عله ... عله نیلی ! بگیرینش !
____________________________
آه : کنایه از بیدار شدن از خواب !
اون جمله کذایی : برای اطلاعات بیشتر به کاست فرهاد مراجعه کنید !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرپوی كثيف در 1384/10/18 19:58:26
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

عله و دارکی هر دو در سلول نشسته بودند و منتظر بودند تا نیمه شب فرا برسه
دارکی: مطمئنی میان ؟
عله : آره
دارکی : پس چرا نیومدن
ناگهان صدایی از پشت در سلول به گوش میرسه
دارکی : نکنه میخوان ما رو شبانه اعدام کنن ؟
عله : نه بابا
ناگهان در باز میشه و و هاجی میاد تو
عله : هاجی نمیدونی من چقدر از دیدنت خوشحالم بخاطر تو هم که شده حاضرم تمام نمازهای سربازان پادگان رو بخونم
هاجی : حتما البته من همیشه از کسانی که دوست دارند به من کمک کنند خیلی خوشم میاد برای همین به آبر میگم برات دو سال دیگه اضافه خدمتم بزنه
عله : حالا من یک چیزی گفتم.....
هاجی : بجنبین هنوز متوجه نقشه فرارما نشدن باید فرار کنیم
هر سه از در سلول خارج میشن و به بیرون میرن
عله ناگهان چشمش به نگهبانایی میفته که بیهوش روی زمین افتادند
عله : ببینم هاجی خودت تنها این کارارو کردی؟
هاجی : نه عزیزم با کمک خدا موفق شدم
ناگهان صدای نگهبانان بلند میشه : جون مادراتون وایسین خواهش میکنیم
هاجی : حالا وقتشه. سپس از درون امامش یک زنجیر در میاره و اولین نگهبان رو میزنه و همین طور دومی و سومی
عله : ببینم هاجی شما قبلا کنفو کار نمیکردین
هاجی : نه راستش سطحش پایینه
عله : چی
هاجی : زود باش با موبایلم زنگ بزن به برادر عباس بیاد دمه در زندان باید فرار کنیم
هاجی موبایلش رو پرت میکنه سمت عله و عله رو هوا آن را میقاپه
عله :
ووووواوووو هاجی p900 هاجی کی رو خفت کردی ؟
هاجی : اوه دیدم این سربازا موبایلارو دراورده بودن داشتن بولوتوس بازی میکردن منم وقتی که همشون رو زدم این رو از یکیشون پیچوندم
دارکی : مرسی هاجی
هاجی : حالا مرام گذاشتم تورم نجات دادم دیگه پر رو نشوها عله بدو به عباس زنگ بزن
عله چنده 0912.....( میترسم برای عباس مزاحمت ایجاد شه )
عله :آهان این دفعه گرفت
_مشترک گرامی تمام خطوط به سمت مشترک مورد نظر اشغال میباشد لطفا شماره گیری نفرمایید
اه به ریش مرلین قسم اگر این دفعه نگیری میرم شیشه های خونممون رو به عنوان اعتراض میشکنم
هاجی : به ریش کی قسم
عله : منظورم به خدا قسم
آهان این دفعه گرفت
الو عباس منم عله
_به سلام...ا ..الو...صدات نمیاد
بیا دمه در زندان داریم فرار میکنیم
چی...صدات نمیاد...
میگم بیا دمه در زندان
....با کی ی تو؟؟؟!!!
اه میگم بیا دمه در زندان
حالا...دیگه ...فحش...ناموسی...میدی
ناگهان هاجی با دست آزادش گوشی رو از عله میگیره و میگه
_مرتیکه.....
میگه بیا دمه در زندان داریم فرار میکنیم
_اطاعت هاجی
هر سه نفر از زندان فرار میکنند و وارد فضای بیرون میشوند
دارکی : هاجی حالا باید چی کار کنیم؟
هاجی : نگران نباش من پارتیم کلفته فقط کافیه پام به پادگان برسه اونوقت دیگه هیچ خطری تهدیدمون نمیکنه
عله : من واقعا متشکرم از زحماتت
هاجی : شنیدم بچه مایه داری تو پادگان حساب میکنیم ( پول وده پول زور وده
)
عله در حالی که به دوربین نگاه میکنه : ای خدا چرا من اومدم توی این خرابشده
در همون لحظه هاجی میگه : اوناهاش اینم وانت عباس که داره میاد
بدین ترتیب همگی سوار شدن و به سمت پادگان راه افتادند
-------------------------------------------
یادتون باشه در پست بعدی هاجی بخاطره نفوذی که داره بالاخره برای آبر دلیل قانع کننده ای میاره و دوباره ادامه داستان در پادگان اتفاق میافته
------------
ببخشید اگر خیلی خوب نشد آخه خیلی موضوع داستان به بد جایی کشیده شده بود . دفعه بعد جبران میکنم
دارکی: مطمئنی میان ؟
عله : آره
دارکی : پس چرا نیومدن
ناگهان صدایی از پشت در سلول به گوش میرسه
دارکی : نکنه میخوان ما رو شبانه اعدام کنن ؟
عله : نه بابا
ناگهان در باز میشه و و هاجی میاد تو
عله : هاجی نمیدونی من چقدر از دیدنت خوشحالم بخاطر تو هم که شده حاضرم تمام نمازهای سربازان پادگان رو بخونم
هاجی : حتما البته من همیشه از کسانی که دوست دارند به من کمک کنند خیلی خوشم میاد برای همین به آبر میگم برات دو سال دیگه اضافه خدمتم بزنه
عله : حالا من یک چیزی گفتم.....
هاجی : بجنبین هنوز متوجه نقشه فرارما نشدن باید فرار کنیم
هر سه از در سلول خارج میشن و به بیرون میرن
عله ناگهان چشمش به نگهبانایی میفته که بیهوش روی زمین افتادند
عله : ببینم هاجی خودت تنها این کارارو کردی؟
هاجی : نه عزیزم با کمک خدا موفق شدم
ناگهان صدای نگهبانان بلند میشه : جون مادراتون وایسین خواهش میکنیم
هاجی : حالا وقتشه. سپس از درون امامش یک زنجیر در میاره و اولین نگهبان رو میزنه و همین طور دومی و سومی
عله : ببینم هاجی شما قبلا کنفو کار نمیکردین
هاجی : نه راستش سطحش پایینه
عله : چی
هاجی : زود باش با موبایلم زنگ بزن به برادر عباس بیاد دمه در زندان باید فرار کنیم
هاجی موبایلش رو پرت میکنه سمت عله و عله رو هوا آن را میقاپه
عله :
ووووواوووو هاجی p900 هاجی کی رو خفت کردی ؟هاجی : اوه دیدم این سربازا موبایلارو دراورده بودن داشتن بولوتوس بازی میکردن منم وقتی که همشون رو زدم این رو از یکیشون پیچوندم
دارکی : مرسی هاجی
هاجی : حالا مرام گذاشتم تورم نجات دادم دیگه پر رو نشوها عله بدو به عباس زنگ بزن
عله چنده 0912.....( میترسم برای عباس مزاحمت ایجاد شه )
عله :آهان این دفعه گرفت
_مشترک گرامی تمام خطوط به سمت مشترک مورد نظر اشغال میباشد لطفا شماره گیری نفرمایید
اه به ریش مرلین قسم اگر این دفعه نگیری میرم شیشه های خونممون رو به عنوان اعتراض میشکنم
هاجی : به ریش کی قسم
عله : منظورم به خدا قسم
آهان این دفعه گرفت الو عباس منم عله
_به سلام...ا ..الو...صدات نمیاد
بیا دمه در زندان داریم فرار میکنیم
چی...صدات نمیاد...
میگم بیا دمه در زندان
....با کی ی تو؟؟؟!!!
اه میگم بیا دمه در زندان
حالا...دیگه ...فحش...ناموسی...میدی
ناگهان هاجی با دست آزادش گوشی رو از عله میگیره و میگه
_مرتیکه.....
میگه بیا دمه در زندان داریم فرار میکنیم
_اطاعت هاجی
هر سه نفر از زندان فرار میکنند و وارد فضای بیرون میشوند
دارکی : هاجی حالا باید چی کار کنیم؟
هاجی : نگران نباش من پارتیم کلفته فقط کافیه پام به پادگان برسه اونوقت دیگه هیچ خطری تهدیدمون نمیکنه
عله : من واقعا متشکرم از زحماتت
هاجی : شنیدم بچه مایه داری تو پادگان حساب میکنیم ( پول وده پول زور وده
)عله در حالی که به دوربین نگاه میکنه : ای خدا چرا من اومدم توی این خرابشده
در همون لحظه هاجی میگه : اوناهاش اینم وانت عباس که داره میاد
بدین ترتیب همگی سوار شدن و به سمت پادگان راه افتادند
-------------------------------------------
یادتون باشه در پست بعدی هاجی بخاطره نفوذی که داره بالاخره برای آبر دلیل قانع کننده ای میاره و دوباره ادامه داستان در پادگان اتفاق میافته
------------
ببخشید اگر خیلی خوب نشد آخه خیلی موضوع داستان به بد جایی کشیده شده بود . دفعه بعد جبران میکنم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

توجه: این پست خیلی ارزشی هست و کلا تاپیک ارزشی هست و
این که عله اوین چه وکنه ارزشی هست و اینا
___________________________________---
زمان : نیمه های شب
عله داخل سللولش نشته و دو همبند دیگش خوابیدند
عله با خودش زیر لبی : می یاد ؟ نمی یاد ؟ یعنی میشه نیاد؟ ولی اون قول داد ؟
یکی از همبندا سرش رو بلند میکنه
-- بگیر بتمرگ دیگه دیوونه
عله : بیشین بینیم باو به زودی رفع زحمت میکنم
همبندیه : تو از روز اول اعصاب ما رو خورد کردی , آرامش نداریم از دست تو
عله : برو بینیم باو مگه چی کارت کردم
همبند : شبا خواب ندارم وقتی میخوابی حزیون میگی حالا هم که نخوابیدی چرت و پرت میگی
عله: من؟ ............حزیون؟
همبند : اره
عله: چی میگم ؟
همبنده : چرت و پرت دیگه نمیدونم ممل تو اخراجی و ویدا خره و من اتشفشانم و از این چیزا
عله: برو جدی اینا رو میگم؟
همبند : نه از خودم در آوردم یکی کنارت بخوابه شب اول ازت نا امید میشه , من بهت پیشنهاد میکنم قبل از ازدواج با زنت یک جا نخواب
اون یکی همبند از زیر پتو : اقا صحبتای بی ناموسی نکن
عله صدای طرف رو می شناسه و بر میگرده با شک میگه
دارکی خودتی؟
همبنده کلش رو از زیر پتو در مییاره
ای ول عله ی خودمونی که شک کرده بودم ها ولی فکر کردم فوق فوقش ویلی ادوارده
عله : اینجا چی کار میکنی مارمولک
دارکی: ویدا ازمون شکایت کرد اومدن گرفتنمون
عله :
دارکی: مرگ حالا خوبه دست ما رو از پشت بسته بودی
عله: من؟؟؟؟؟؟ برو اقا تهمت نزن
دارکی یک کاغذ از جیبش در میاره
این رو عمم نوشته؟
عله روی کاغذ دقت میکنه
اِ این رو از کجا اوردی
دارکی: از پستت پرینت گرفتم مدرک پیش خودم نگه داشتم
عله : خوب حالا بده ببینم کدوم پستمه
دارکی : برو خودتی
عله : خوب باشه باهات یک معامله ای میکنم
دارکی: مثلا
عله میره جلو و در گوش دارکی یواش پچ پچ میکنه
دارکی: خداییش ؟
عله : جوون تو حالا اون ورق رو بده
دارکی ؟: اول بزار بریم بیرون بعد
اون یکی همبند (تریپ کوروشی) : دیووونه ها بزارین بخوابم
این که عله اوین چه وکنه ارزشی هست و اینا
___________________________________---
زمان : نیمه های شب
عله داخل سللولش نشته و دو همبند دیگش خوابیدند
عله با خودش زیر لبی : می یاد ؟ نمی یاد ؟ یعنی میشه نیاد؟ ولی اون قول داد ؟
یکی از همبندا سرش رو بلند میکنه
-- بگیر بتمرگ دیگه دیوونه
عله : بیشین بینیم باو به زودی رفع زحمت میکنم
همبندیه : تو از روز اول اعصاب ما رو خورد کردی , آرامش نداریم از دست تو
عله : برو بینیم باو مگه چی کارت کردم
همبند : شبا خواب ندارم وقتی میخوابی حزیون میگی حالا هم که نخوابیدی چرت و پرت میگی
عله: من؟ ............حزیون؟
همبند : اره
عله: چی میگم ؟
همبنده : چرت و پرت دیگه نمیدونم ممل تو اخراجی و ویدا خره و من اتشفشانم و از این چیزا
عله: برو جدی اینا رو میگم؟
همبند : نه از خودم در آوردم یکی کنارت بخوابه شب اول ازت نا امید میشه , من بهت پیشنهاد میکنم قبل از ازدواج با زنت یک جا نخواب
اون یکی همبند از زیر پتو : اقا صحبتای بی ناموسی نکن
عله صدای طرف رو می شناسه و بر میگرده با شک میگه
دارکی خودتی؟
همبنده کلش رو از زیر پتو در مییاره
ای ول عله ی خودمونی که شک کرده بودم ها ولی فکر کردم فوق فوقش ویلی ادوارده
عله : اینجا چی کار میکنی مارمولک
دارکی: ویدا ازمون شکایت کرد اومدن گرفتنمون
عله :

دارکی: مرگ حالا خوبه دست ما رو از پشت بسته بودی
عله: من؟؟؟؟؟؟ برو اقا تهمت نزن
دارکی یک کاغذ از جیبش در میاره
این رو عمم نوشته؟
عله روی کاغذ دقت میکنه
اِ این رو از کجا اوردی
دارکی: از پستت پرینت گرفتم مدرک پیش خودم نگه داشتم

عله : خوب حالا بده ببینم کدوم پستمه
دارکی : برو خودتی
عله : خوب باشه باهات یک معامله ای میکنم
دارکی: مثلا
عله میره جلو و در گوش دارکی یواش پچ پچ میکنه
دارکی: خداییش ؟
عله : جوون تو حالا اون ورق رو بده
دارکی ؟: اول بزار بریم بیرون بعد
اون یکی همبند (تریپ کوروشی) : دیووونه ها بزارین بخوابم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
جزئیات کاربر

-زنداني پاتر!....زنداني پاتر!....ملاقاتي داري!
عله:هووووووم؟ولمون كن كرام!بزار بخوابيم بابا!خودت هواي سايتو داشته باش يه مدت تا من برگردم.
-زنداني!زود باش بيا بيرون مگرنه ملاقاتي بي ملاقاتي!
عله:هوووم؟باشه باشه!نه كينگزلي!من كه جام خوبه.نه بابا اين دفعه دانگ رو بنداز آزكابان بعدش ببينيم چي ميشه.
-زندانــــــــــــــــــــــــي پــــــــــــاتــــــــــر!
هري حدود 4 متري به هوا ميپره....
عله:كي؟من؟كو؟چي؟كجا؟ساعت چند؟
-بيا ملاقاتي داري!
عله:من؟....هووووم!...چه عجب!
عله زير تختش دنبال چيزي ميگرده.هي دست ميكنه اون زير ولي چيزي بيرون نمياد!
عله:اه اين كوش پس؟
عله روي زمين ميخوابه و كلشو ميكنه زير تخت تا بلكه بتونه اون چيز! رو پيدا كنه.
عله:هي نگهبان!يه دسته جارويي....دسته بيلي....چيزي نداري به ما اينو از اين زير در بياريم؟
نگهبان:بيا بگير فقط يادت باشه از جات جم نخوري مگرنه يه گلوله حرومت ميكنم!
عله دسته چيز! رو ميكنه زير تختخواب و لحظه اي بعد چيزي از اون زير مياد بيرون!
عله:بالاخره درش آوردم!خب بريم نگهبان!
نگهبان دست عله رو كه دمپاييش رو از زير تخت پيدا كرده بود! ميبنده و همراه خودش ميبره.
**در اول**
نگهبان دوم:اسم رمز؟
عله:دانه هاي همه مزه برتي بات!
نگهبان دوم نگاهي به عله ميندازه!
نگهبان دوم:با شما نبودم!..ايني كه گفت يعني چه؟!....بي خيال!...اسم رمز؟
نگهبان اول:بي تربيت!!
نگهبان دوم:درسته!
نگهبان دوم در رو باز ميكنه و در اين بين نگهبان اول موقع رد شدن از بقل نگهبان دوم ميگه:فكر كنم لكنت زبون داره!!!!(نكته آسلامي!:برتي بات يه جورايي شبيه بي تربيته!)
**در اطاق ملاقات**
عله:ولي من هر كسي رو فكر ميكردم بياد ملاقاتم به غير از شما!
حاجي!(اين حاجي اون حاجي نيستا!....بايد تو جريان اين تاپيك باشيد ديگه!
):حال كه آمده ام!...الا ايحال اومدم خبري رو بهت بدم!
عله:چي؟
حاجي:من ميدونم كه تو الكي از پادگان اخراج شدي و افتادي زندان!واسه همين به بچه ها گفتم بيان كمكت!
عله:كمك؟
اي كه گفتي يعني چه؟!
حاجي:گوشتو بيار!
عله به حاجي نزديكتري ميشه!
حاجي:فردا شب راي ساعت 12 يه تيم ضربت از بچه هاي گروه ليبرات! ميان كمكت!
عله:ليبرات؟!
--------------------------------------------------------------
خب ديدم اينجا خيلي وقته پست نخورده گفتم اولا جريان قديمي رو تموم كنم و يه جريان جديد شروع كنم.البته مربوط به جريان قبليه!
مثلا عله به يه دليل نامشخص كه بعدا معلوم ميشه از پادگاه افتاده بيرون و در زندان اوين به سر ميبره!!
بقيش با شما!
منتظرم!
عله:هووووووم؟ولمون كن كرام!بزار بخوابيم بابا!خودت هواي سايتو داشته باش يه مدت تا من برگردم.
-زنداني!زود باش بيا بيرون مگرنه ملاقاتي بي ملاقاتي!
عله:هوووم؟باشه باشه!نه كينگزلي!من كه جام خوبه.نه بابا اين دفعه دانگ رو بنداز آزكابان بعدش ببينيم چي ميشه.
-زندانــــــــــــــــــــــــي پــــــــــــاتــــــــــر!
هري حدود 4 متري به هوا ميپره....
عله:كي؟من؟كو؟چي؟كجا؟ساعت چند؟
-بيا ملاقاتي داري!
عله:من؟....هووووم!...چه عجب!
عله زير تختش دنبال چيزي ميگرده.هي دست ميكنه اون زير ولي چيزي بيرون نمياد!
عله:اه اين كوش پس؟
عله روي زمين ميخوابه و كلشو ميكنه زير تخت تا بلكه بتونه اون چيز! رو پيدا كنه.
عله:هي نگهبان!يه دسته جارويي....دسته بيلي....چيزي نداري به ما اينو از اين زير در بياريم؟
نگهبان:بيا بگير فقط يادت باشه از جات جم نخوري مگرنه يه گلوله حرومت ميكنم!
عله دسته چيز! رو ميكنه زير تختخواب و لحظه اي بعد چيزي از اون زير مياد بيرون!
عله:بالاخره درش آوردم!خب بريم نگهبان!
نگهبان دست عله رو كه دمپاييش رو از زير تخت پيدا كرده بود! ميبنده و همراه خودش ميبره.
**در اول**
نگهبان دوم:اسم رمز؟
عله:دانه هاي همه مزه برتي بات!
نگهبان دوم نگاهي به عله ميندازه!
نگهبان دوم:با شما نبودم!..ايني كه گفت يعني چه؟!....بي خيال!...اسم رمز؟
نگهبان اول:بي تربيت!!
نگهبان دوم:درسته!
نگهبان دوم در رو باز ميكنه و در اين بين نگهبان اول موقع رد شدن از بقل نگهبان دوم ميگه:فكر كنم لكنت زبون داره!!!!(نكته آسلامي!:برتي بات يه جورايي شبيه بي تربيته!)
**در اطاق ملاقات**
عله:ولي من هر كسي رو فكر ميكردم بياد ملاقاتم به غير از شما!
حاجي!(اين حاجي اون حاجي نيستا!....بايد تو جريان اين تاپيك باشيد ديگه!
):حال كه آمده ام!...الا ايحال اومدم خبري رو بهت بدم!عله:چي؟
حاجي:من ميدونم كه تو الكي از پادگان اخراج شدي و افتادي زندان!واسه همين به بچه ها گفتم بيان كمكت!
عله:كمك؟
اي كه گفتي يعني چه؟!
حاجي:گوشتو بيار!
عله به حاجي نزديكتري ميشه!
حاجي:فردا شب راي ساعت 12 يه تيم ضربت از بچه هاي گروه ليبرات! ميان كمكت!
عله:ليبرات؟!
--------------------------------------------------------------
خب ديدم اينجا خيلي وقته پست نخورده گفتم اولا جريان قديمي رو تموم كنم و يه جريان جديد شروع كنم.البته مربوط به جريان قبليه!
مثلا عله به يه دليل نامشخص كه بعدا معلوم ميشه از پادگاه افتاده بيرون و در زندان اوين به سر ميبره!!
بقيش با شما!
منتظرم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونين دالاهوف در 1384/9/11 8:29:16
ویرایش شده توسط آنتونين دالاهوف در 1384/9/12 17:05:08
ویرایش شده توسط آنتونين دالاهوف در 1384/9/12 17:05:08
شناسه ی جدید: اسکاور
جزئیات کاربر

حاجي به مسجد برميگرده و عله رو در حال گريه كردن ميبينه.
حاجي:هي چي شده سرباز؟
عله در حال هق هق:حاجي من حالم خوب نيست.نميدونم چي شده ولي تمام كسايي كه تويه اين پادگان هستن براي من آشنا ميزنن.منو ياد دوستاي قديميم ميندازن
حاجي:خب اين كه عيبي نداره سرباز.خيلي هم خوبه.تمام سربازهايي كه اينجان آرزو دارن كه مثل تو باشن.حالا بلند شو بيا اينجا توبه كن بعد برو اين سرباز رو شكنجه كن.
عله:نه حاجي!من نميتونم اين شكلي دووم بيارم.همين روزاست كه بيفتم بميرم.
حاجي:خدا نكنه سرباز.حالا بيا اينجا من يه قصه اي رو برات تعريف كنم شايد حالت بهتر بشه.
عله بلند ميشه و ميره بقل حاجي ميشينه و در همون حال سربازي كه ميخواست شكنجه بشه فرار ميكنه ميره!
حاجي:خب سرباز حالا تنهاي تنها شديم.نميخواد به روي خودت بياري.به آبر بگو شكنجش دادي و من هم امر به معروفش كردم...خب ميخواستم برات يه داستاني رو تعريف كنم...داستان يه جوونيه كه با دوستان ناباب ميگرده و بعد ميشه حاجي يه پادگان...آره داستان خودمه...داستاني كه من رو آورد تويه اين پادگان.
حاجي:يكي بود يكي نبود...يه جووني بود كه يه روز تويه خيابون....
**ميريم تو خاطره**
توضيح:تصوير تمام سياه سفيد است(به علت قديمي بودن خاطره)
تصوير جوونياي حاجي رو نشون ميده كه تويه يه خيابون شلوغ داره راه ميره.هر كي كه رد ميشه يه تنه به حاجي جوون ميزنه و حاجي با هر تنه جيباشو ميگرده كه ببينه چيزي ازش نزده باشن.
حاجي جوون وارد يه مغازه كتاب فروشي ميشه.يك فروشنده خانم در پشت بار ايستاده
حاجي با چشماني كه به زمين نگاه ميكنن:سلام
فروشنده:سلام...بفرماييد
حاجي:ببخشيد يه كتاب ميخواستم.
فروشنده:بفرماييد.چه كتابي؟
حاجي:كتاب بوق طلايي!...نوشته عارف قزويني!!!(توضيح:اين جريان داره
يادته كريچر!؟
تو مويايل
)
فروشنده برميگرده و در قفسه ها ميگرده و كتاب رو در مياره و به حاجي ميده.
حاجي يه نگاه به پشت و روي كتاب ميندازه و از كلفت بودن كتاب كمي تعجب ميكنه و.....
حاجي:ببخشيد اين قيمتش چنده؟
فروشنده:26000 تومان
حاجي:ماااااااااا
خب باشه بفرماييد!
حاجي كتاب رو ميخره و ميره تويه پارك و شروع ميكنه به خوندن.
--------------------------------------------------------------
ببخشيد اگر بد شد ولي ديدم اگر همون شكلي بخوايم ادامه بديم سوژه كم مياد گفتم زندگينامه اين حاجي رو بديم زير چاپ كه مثلا يه جورايي مثل جريانات جادوگران خودمونه و مثلا عله بعد از شنيده زندگي حاجي و اومدن به اون پادگان يه كارايي ميكنه.
من به نظرم آخر داستان رو بزاريم هر وقت عله برگشت بياد خودش بنويسه
ببينيم تو پادگان چه خبر بوده
حاجي:هي چي شده سرباز؟
عله در حال هق هق:حاجي من حالم خوب نيست.نميدونم چي شده ولي تمام كسايي كه تويه اين پادگان هستن براي من آشنا ميزنن.منو ياد دوستاي قديميم ميندازن
حاجي:خب اين كه عيبي نداره سرباز.خيلي هم خوبه.تمام سربازهايي كه اينجان آرزو دارن كه مثل تو باشن.حالا بلند شو بيا اينجا توبه كن بعد برو اين سرباز رو شكنجه كن.
عله:نه حاجي!من نميتونم اين شكلي دووم بيارم.همين روزاست كه بيفتم بميرم.
حاجي:خدا نكنه سرباز.حالا بيا اينجا من يه قصه اي رو برات تعريف كنم شايد حالت بهتر بشه.
عله بلند ميشه و ميره بقل حاجي ميشينه و در همون حال سربازي كه ميخواست شكنجه بشه فرار ميكنه ميره!
حاجي:خب سرباز حالا تنهاي تنها شديم.نميخواد به روي خودت بياري.به آبر بگو شكنجش دادي و من هم امر به معروفش كردم...خب ميخواستم برات يه داستاني رو تعريف كنم...داستان يه جوونيه كه با دوستان ناباب ميگرده و بعد ميشه حاجي يه پادگان...آره داستان خودمه...داستاني كه من رو آورد تويه اين پادگان.
حاجي:يكي بود يكي نبود...يه جووني بود كه يه روز تويه خيابون....
**ميريم تو خاطره**
توضيح:تصوير تمام سياه سفيد است(به علت قديمي بودن خاطره)
تصوير جوونياي حاجي رو نشون ميده كه تويه يه خيابون شلوغ داره راه ميره.هر كي كه رد ميشه يه تنه به حاجي جوون ميزنه و حاجي با هر تنه جيباشو ميگرده كه ببينه چيزي ازش نزده باشن.
حاجي جوون وارد يه مغازه كتاب فروشي ميشه.يك فروشنده خانم در پشت بار ايستاده
حاجي با چشماني كه به زمين نگاه ميكنن:سلام
فروشنده:سلام...بفرماييد
حاجي:ببخشيد يه كتاب ميخواستم.
فروشنده:بفرماييد.چه كتابي؟
حاجي:كتاب بوق طلايي!...نوشته عارف قزويني!!!(توضيح:اين جريان داره
يادته كريچر!؟
تو مويايل
)فروشنده برميگرده و در قفسه ها ميگرده و كتاب رو در مياره و به حاجي ميده.
حاجي يه نگاه به پشت و روي كتاب ميندازه و از كلفت بودن كتاب كمي تعجب ميكنه و.....
حاجي:ببخشيد اين قيمتش چنده؟
فروشنده:26000 تومان
حاجي:ماااااااااا
خب باشه بفرماييد!حاجي كتاب رو ميخره و ميره تويه پارك و شروع ميكنه به خوندن.
--------------------------------------------------------------
ببخشيد اگر بد شد ولي ديدم اگر همون شكلي بخوايم ادامه بديم سوژه كم مياد گفتم زندگينامه اين حاجي رو بديم زير چاپ كه مثلا يه جورايي مثل جريانات جادوگران خودمونه و مثلا عله بعد از شنيده زندگي حاجي و اومدن به اون پادگان يه كارايي ميكنه.
من به نظرم آخر داستان رو بزاريم هر وقت عله برگشت بياد خودش بنويسه
ببينيم تو پادگان چه خبر بوده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
جزئیات کاربر

در زندان تاریکی همه جارو گرفته
همه غرق در سکوت مطلق و خاموشی تنها صداهای دادو بیداد مردی از اتاق بازرسی زندان می یومد
آبر که در وسط اتاق بازرسی رژه می رفت ایستاد و با فریاد بر سر اون دو جوون گفت: سرباز تو به دوسال زندگی در پادگان محکوم می شی! خانم شماهم بلند شو از جلو چشمم دور شو یکدفعه دیدی.... بلند شو دیگه! یعنی چی راه گم کردم! عجب حرفا!
هنوز خانم رو صندلی نشسته بود و جم نمی خورد
آبر که کفرش در امده بود باز گفت: بلندشو خانم زود سریع یالله!
سرباز با پوزخند آبرو نگاه می کرد
یکدفعه آبر برگشت طرف سرباز و دستشو گرفت و پیچوند
سرباز با حالت زاری: من... من .... غلط.... غلط.... بکنم.....
آبر با پیروزی به سرباز نگاه کرد و گفت: حالا خوب شد!
از اون لحظه تا حالا هری کنار در نگهبانی می داد
یکدفعه صدای باز شدن در اتاق امد هری صاف ایستاد
آبر: این سربازو ببر بده دست حاجی تا برای این دوسالش برنامه ریزی بشه
این خانم اینجا هست تا کار سرباز تموم بشه بعد از سرباز ببرش پیش حاجی تا تکلیفش روشن بشه وقتی رفتی اونجا از جات تکون نمی خوری تا فتوایه دوتاشون صادر بشه اگر احتیاج به شکنجه بود مسولش تویی
هری: چشم قربان
هری که هنوز باید امر به معروف و نهی از منکر می کرد سربازو از تو اتاق اورد بیرون و همونطور که تفنگشو رو گردن طرف گرفته بود گفت: آخه برادر من این چه کاری بود بدبخت شدی رفت زندگیت برباد رفت ...
سرباز رو کرد به هری: توهم شدی حاجی! معلومه رو مخ توهم با تریلی رفته ....بدبخت
هری: هی حرف دهنتو بفهم نبینم حرف بزنیا واگرنه ..
سرباز: واگرنه؟
هری: هیچی جادوت می کنم!
سرباز: ها ها ها چه حرفا!
بعد از اون ماجرا تا رسیدن به مرکز فرماندهی حاجی حرفی زده نشد جز اینکه هری هر لحظه تفنگ رو بیشتر فشار می داد!
بعد از رسیدن به مرکز هری یارو رو هل می ده تو
حاجی تو مرکز پشت میزش نشسته یکدفعه شکه می شه
حاجی: ها بابا یک ندایی بده برادر که داری می یای تو
هری: حکم صادره از آبر ملقب به مملی استکبار به شرح زیر است
1- این برادر را ارشاد کن
2- برای دوسال زندگیش در پادگان برنامه ریزی کن
3- مجازاتش کن
حاجی: خوبه با دومی حال کردم ای برادر دوسال پیش منی آخی همدم منی مونس منی خب برادرا بشینید رو صندلی
هری و سرباز می شینن رو صندلی
حاجی شروع می کنه حرف زدن
- خب روش من اینکه اول مجازات بشه بعد بریم سر مراحل دیگه!سرباز 1 برو اون ضبط رو بیار
هری می پره سه سوت ضبط رو از قفسه می یاره بیرون و می ده حاجی
حاجی: من این جمله رو می گم تو باید اینو 2005 بار به نیت سال 2005 برای شادی روح معلق تکرار کنی! سرباز 1تو اینو ضبط می کنی و بعد چک می کنی فعلا من برم به توبه روز یکشنبه برسم
و از در مرکز خارج می شه
جمله با خطی واضح رو کاغذ روی میز خودنمایی می کنه!
من بسیجی بودم... من بسیجی هستم.... من بسیجی خواهم بود
هری یک نگاه به اطرافش می کنه یک نگاه به نوشته می کنه یک نگاه به سرباز می کنه
و داد می زنه: ماااااااااااااااااااااااااااااا اینکه جمله ی معروف مازمولایه خودمونه!
سرباز: چیزی گفتی؟
هری: دارم دیوونه می شم واییییییییی دارم دیوونه می شم اینجا چه خبره .....
و می زنه تو سر خودش و شروع به گریه می کنه!
************************************
نتونستم جالب بنویسم باز سعی می کنم بهتر بنویسم!
همه غرق در سکوت مطلق و خاموشی تنها صداهای دادو بیداد مردی از اتاق بازرسی زندان می یومد
آبر که در وسط اتاق بازرسی رژه می رفت ایستاد و با فریاد بر سر اون دو جوون گفت: سرباز تو به دوسال زندگی در پادگان محکوم می شی! خانم شماهم بلند شو از جلو چشمم دور شو یکدفعه دیدی.... بلند شو دیگه! یعنی چی راه گم کردم! عجب حرفا!
هنوز خانم رو صندلی نشسته بود و جم نمی خورد
آبر که کفرش در امده بود باز گفت: بلندشو خانم زود سریع یالله!
سرباز با پوزخند آبرو نگاه می کرد
یکدفعه آبر برگشت طرف سرباز و دستشو گرفت و پیچوند
سرباز با حالت زاری: من... من .... غلط.... غلط.... بکنم.....
آبر با پیروزی به سرباز نگاه کرد و گفت: حالا خوب شد!
از اون لحظه تا حالا هری کنار در نگهبانی می داد
یکدفعه صدای باز شدن در اتاق امد هری صاف ایستاد
آبر: این سربازو ببر بده دست حاجی تا برای این دوسالش برنامه ریزی بشه
این خانم اینجا هست تا کار سرباز تموم بشه بعد از سرباز ببرش پیش حاجی تا تکلیفش روشن بشه وقتی رفتی اونجا از جات تکون نمی خوری تا فتوایه دوتاشون صادر بشه اگر احتیاج به شکنجه بود مسولش تویی
هری: چشم قربان
هری که هنوز باید امر به معروف و نهی از منکر می کرد سربازو از تو اتاق اورد بیرون و همونطور که تفنگشو رو گردن طرف گرفته بود گفت: آخه برادر من این چه کاری بود بدبخت شدی رفت زندگیت برباد رفت ...
سرباز رو کرد به هری: توهم شدی حاجی! معلومه رو مخ توهم با تریلی رفته ....بدبخت
هری: هی حرف دهنتو بفهم نبینم حرف بزنیا واگرنه ..
سرباز: واگرنه؟
هری: هیچی جادوت می کنم!
سرباز: ها ها ها چه حرفا!
بعد از اون ماجرا تا رسیدن به مرکز فرماندهی حاجی حرفی زده نشد جز اینکه هری هر لحظه تفنگ رو بیشتر فشار می داد!
بعد از رسیدن به مرکز هری یارو رو هل می ده تو
حاجی تو مرکز پشت میزش نشسته یکدفعه شکه می شه
حاجی: ها بابا یک ندایی بده برادر که داری می یای تو
هری: حکم صادره از آبر ملقب به مملی استکبار به شرح زیر است
1- این برادر را ارشاد کن
2- برای دوسال زندگیش در پادگان برنامه ریزی کن
3- مجازاتش کن
حاجی: خوبه با دومی حال کردم ای برادر دوسال پیش منی آخی همدم منی مونس منی خب برادرا بشینید رو صندلی
هری و سرباز می شینن رو صندلی
حاجی شروع می کنه حرف زدن
- خب روش من اینکه اول مجازات بشه بعد بریم سر مراحل دیگه!سرباز 1 برو اون ضبط رو بیار
هری می پره سه سوت ضبط رو از قفسه می یاره بیرون و می ده حاجی
حاجی: من این جمله رو می گم تو باید اینو 2005 بار به نیت سال 2005 برای شادی روح معلق تکرار کنی! سرباز 1تو اینو ضبط می کنی و بعد چک می کنی فعلا من برم به توبه روز یکشنبه برسم
و از در مرکز خارج می شه
جمله با خطی واضح رو کاغذ روی میز خودنمایی می کنه!
من بسیجی بودم... من بسیجی هستم.... من بسیجی خواهم بود
هری یک نگاه به اطرافش می کنه یک نگاه به نوشته می کنه یک نگاه به سرباز می کنه
و داد می زنه: ماااااااااااااااااااااااااااااا اینکه جمله ی معروف مازمولایه خودمونه!
سرباز: چیزی گفتی؟
هری: دارم دیوونه می شم واییییییییی دارم دیوونه می شم اینجا چه خبره .....
و می زنه تو سر خودش و شروع به گریه می کنه!
************************************
نتونستم جالب بنویسم باز سعی می کنم بهتر بنویسم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
