شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
بانو بلا با بغض گفت : امپراطور نمی ذارن من دکوراسیون این جارو درست کنم!
بانو شیواد به امپراطور چشم غره ای رفت و گفت : ای بالاترین! مگه من نباید این جارو درست کنم؟
بانو پفک نمکی با بغض گفت : امپراطورا!
از اون طرف فلور با عصبانیت به امپراطور تعظیم کرد و گفت : امپراطورا ، برای خودتون یه قصرآرای جدید پیدا کنین یا به این عروساتون بگین جفت پا وسط کار من نپرن!
امپراطور که جلوی این همه ساحره ی خشمگین کم آورده بود گلویش را صاف کرد و گفت : این کارا چیه؟ مگر ما قصر آرا انتخاب نکردیم تا شما دعوایتان نشود؟
بلا نگاهی به ندیمه مخصوصش کرد و گفت : درسته سرورم . .
بانو شیوادبا اخم گفت : سرورم اگر آن دختره ی اجنبی که از کشوری دیگر آمده را بر من نو عروستان ترجیح می دهید دیگر مرا نخواهید دید!
پفک نمکی هم گریه کنان از اتاق بیرون دوید !
امپراطور سرش را گرفت و فریاد زد : مگر من مسئول حرمسرا هستم؟! چرا به تری نمی گویید او مسئول حرمسراست!
شیواد هم فحشی به امپراطور داد و از حرمسرا بیرون دوید.
فلور با جدیت تمام کنار دیوار ایستاده بود و بانو بلا هم با عشق به امپراطور نگاه می کرد.
امپراطور از اتاق بیرون رفت و بر تمام زنان حرمسرا لعنت فرستاد و با خودگفت : این هم از اولین روز پس از عروسی!
ندیمه ها و بانوان دربار با عصبانیت کنار هم جمع شده بودند و به عروس های رنگ و وارنگ امپراطور چشم غره می رفتن.
بانو فلور رو به شجاع ترین و دلاور ترین سرباز قصر ،دافنه، گفت: امپراطور اصلا حال و وضعیتشان خوب نیست !که با این عروس های جدید بسیار بد سلیقه و پر رو ازدواج کرده اند!این موجودات از همین روز اول به مسئول دربار آرایی و ندیمه ی محبوب بانو بلاتریکس گیر می دهند!
دافنه با عصبانیت تایید کرد و گفت : بله بانوی من! نمی دانید چه روحیه ی لطیفی نیز دارند ، سر سوسک های لیام(همون لی) قصر را روی سر گذاشتند به زور توانستیم آرامشان کنیم!
بانو تری با ناز و ادا نالید : نگاه کنید بانو بلاتریکس را به چه روزی انداخته اند ، اشک های بانو بلاتریکس از از مروارید هم با ارزش ترند!
نگاه همه به بانو بلا چرخید که با اشک هایش موهای وزش را خیس کرده بود زیر لب به همه ی عروس ها فحش می داد!
از آن طرف امپراتور نگاهش را روی عروس های جدیدش می چرخاند تا سوگلی ای برای خویش پیدا کند
ایوان پرسید: چه شده سرورم؟
امپراطور جواب داد : به دنبال سوگلی ای هستم ؛ ایوان چرا بین این دختران دختری با موهای بور و چشمان آبی پیدا نمی شود به تو گفته بودیم دختری به زیبایی فلور می خواهیم!
ایوان در حالی که می لرزید نالید : اربابا فلور نیمه پریزاد است ، اما چیزه من آن دختر زیبا که موهای قهوه ای دارد را پیشنهاد می کنم!
لرد سرش را تکان داد و تصویر بلاتریکس ناپدید شد.با حواس پرتی بینی اش را لمس کرد و رو به فرمانده روزیه کرد و گفت:خب؟ -من..من میخواستم بگم که همون دختری که من وقتی عروسی کردم دنیا میارم و اون بزرگ میشه و خیلی مهربونه و صورتش مانند گل بهاریست و... -بسه.بسه. لرد ولدمورت آهی کشید و گفت:ماجرای چنگیر مشنگ خفن چی شد روزیه؟ ایوان روزیه با ناامیدی گفت:اما ارباب..دخترم... اما با اشاره لرد ساکت شد و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:همین پیکی که چند روز پیش بهمون داد و شما نامه رسونه رو کشتین...توش نوشته بود که برای مالک بعدی این سرزمین نگرانه و میخواد که شما یه نفر رو جانشین خودتون کنین و با توجه به قوانین اگه 6 بار بالا ازدواج کردین و بچه دار نشدین تازه میتونین یه نفر که فرزندتون نباشه رو انتخاب کنین.همین دیگه،میخواد برای جنگ بهانه بیاره. ایوان یک نفس این را گفت و ختم کلام. لرد ولدمورت بعد از چند دقیقه که مانند ساعت ها بودند،ساکت ماند و سپس بلند شد و بدون گفتن هیچ حرفی از اتاق خارج شد. چشم فرمانده روزیه لرد را دنبال میکرد.امپراطور در را بست و سکوتی طولانی برقرار شد. قصر جنوبی
بلاتریکس که به این نتجه رسیده بود که پیش امپراطور رفتن مشکل را حل میکند ،به طرف قصر شمالی به همراه ندیمه اش به راه افتاد.بلاتریکس در راه شعر میخواند. -اربابم،تویی اربابم...ارباب...بگو عشق من..ارباب... ناگهان چشمش به زنی بس زیبا افتاد و با زمزمه ندیمه متوجه شد که او یکی از کاندید های ملکه شدن است.با توجه به این که جادو ممنوع ود،او با حرکت بسیار بسیار خفن که ترکیبی از جودو و نینجوجیتسو و کاراته و تکواندو و کونگ فو بود،بانو شیواد را شهید کرد و بی توجه به جنازه بانو،به راهش ادامه داد.چند ساعت بعد،بانو بلاتریکس جلوی قصر شمالی ایستاده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
در قصر شمالی امپراطور ولدمورت روی صندلی امپراطوری نشسته بود و زنرال روزیه کنارشون ایستاده بود و بعد از کلی فکر و تجزیه تحلیل تصمیم گرفت قضیه ی بانو شیواد رو به لرد بگه. -سرورم مو ضوعی هست که باید به شما بگم. لرد سرش رو بالا آورد و گفت: بازم مرگخوار ها دسته گل به آب دادن ؟ -نه عالیجناب مربوط به مرگخوارها نیست.ارباب من رو ببخشید که این حرف رو می زنم اما به نظر من بلاتریکس برای ملکه بودن شایسته نیست. -اولا کروشیو ایوان.چند بار باید بگم نباید هم دیگه رو مثل قبل صدا کنید ؟الآن باید به بلا بگید بانو بلا . لرد به ایوان که از زمین بلند می شد نیم نگاهی کرد و ادامه داد: بعدشم چرا به نظر تو بلا برای ملکه بودن مناسب نیست؟ سرورم .من به چند دلیل این حرفو می زنم.اولا به نظر من ایشون زیبایی زیادی ندارن و این خیلی بده که زیبا نبودن ملکه زیبایی شما رو زیر سوال ببره .دوما ایشون طرفداران زیادی در بین وزرا دارن و این قدرت شما رو پایین می یاره .سوما بانو بلا رفتار مناسبی برای ملکه شدن رو ندارن ایشون خیلی خشنن عالیجناب..... ایوان یک ساعت در حال توضیح دادن نواقض بانو بلاتریکس بود و در آخر لرد متفکرانه به ایوان خیره شد و پرسید: خب ببینم ایوان به نظر تو کی رو جای ملکه بذارم؟ -عالیجناب.......... اما در همین حین بلاتریکس وارد اتاق لرد شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی!!! برای عشق!!!! برای گریفیندور.
بانو بلا ( ملت بلا بچه نذاره واسه همین هنوز ملکه نشده ) با نگرانی به بانو فلاویر ( فلور به کره ای ) میکنه و میگه : ندیمه باید چیکار کنیم این وزیر بوقی داره امپراطور محبوبمو از من جدا میکنه
فلاویر : بانو شما طرفداران زیادی دارین باید با وزارای طرفدارمون صحبت کنیم ما نمی ذاریم شما از دور خارج شین . جلسه ی وزرا
وزیر دارایی : بانو شما نگران نباشین این زن هرکی باشه نمیتونه جای شما رو بگیره .
امپراطور ولدمورت در حالی که لباسش سه چهار متر روی زمین کشیده میشد و خدم و حشمش دنبالش بودند( ) به سمت قصر شمالی حرکت میکرد. کنارش دستیار مخصوصش ژنرال روزیه در حالی که نود درجه خم شده بود شرح کارهای روزانه رو میخوند، حرکت میکرد و صحبت میکرد:
_ ارباب امروز با امپراطور کشور همسایه دیدار دارید. اسمش چنگیز خانه خیلی خفنه.
امپرور ولدمورت: اولا کروشیو! صد بار بت گفتم جلوی اینا به من نگو ارباب بگو سرورم! تاج سرم! بعدشم وقت ندارم کنسلش کن!
ژنرال روزیه: ارباب چیز یعنی سرورم یارو قاطیه ها! بپیچونیمش یدفعه بهمون حمله میکنه ها!
امپراطور ولدمورت: بذار حمله کنه! اون مشنگه و نمیدونه تو که خیر سرت جادوگری میدونی ما چه قدرت ها و چیزایی داریم! یه دمنتور ببینه شب جاشو خیس میکنه!
_________
قصر جنوبی
ملکه بلاتریکس که در پوست خودش نمیگنجید در حال آرایش بود تا شب به قصر شمالی برود. ملکه بعد از اینکه کلی به خودش رسید رو به ندیمه مخصوصش فلور دلاکور کرد و گفت:
_ خوب شدم فلور؟ بنظرت تام خوشش میاد؟ :aros:
فلور: بلی بلی خیلی خوب شدید فقط حیف که هیییییییی!
ملکه بلا: چی شده؟
فلور: امممم وزیر جنگ داره توطئه میکنه ملکه جدید بیاره!
ملکه بلا: غلط کرده همین امشب میرم آودا میکنم تو حلقش!
فلور: نه نه بانوی من! مثل اینکه یادتون رفته به دستور ارباب ما حق نداریم اینجا جادو کنیم! باید یه فکر دیگه کنیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1393/1/8 17:33:47 ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/20 18:17:18