جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 03:07
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور


لاکهارت همان طور که یک آینه ی جیبی کوچک را مقابل صورت خود نگه داشته بود، خرامان خرامان در جنگل پیاده روی می کرد.
- ای آیینه ی جادویی! باید به من بگویی کیست در این جهان زیباتر از دیگران.
- ای باباااا... کچلم کردی تو. چن بار بگم... خود مَنگولِتی!

لاکهارت بی ادبی آینه را نشنیده گرفت و آن را با رضایت در جیبش گذاشت. بعد همان طور که داشت به خرامیدنش ادامه می داد، ناگهان متوجه حرکتی در میان درختان جنگل شد.
- اون چیه دیگه؟ یه درخت که داره راه میره؟ مرلینا... حتی درختای جنگلم با دیدن جذابیت من از خود بی خود میشَنو ریشه از خاک میدَرَن.

همان طور که لاکهارت داشت به جذابیت بیش از حدش مباهات می ورزید، درخت مزبور به او نزدیک شد و نعره سر داد. لاکهارت لبخند پَت و پَهنی زد و با کلی ژست و ادا اطوارهای مانکن طور دستی داخل موهای طلایی اش کشید.
- میبینم که از غم عشق و دوری از من نعره سر میدی درخت!

هیولای درختی فقط توانست با حالتی پوکر طور به لاکهارت خیره شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1398/5/18 3:12:19
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 00:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گریوندور


بقیه ملت به دلیل نزدیک شدن اسنیپ شاهزاده دو رگه سریع خودشون زدند به خواب و اینیگو به همراه تاتسویا و اشلی که حساسیت موقعیت رو میدونستند بجای خواب خودشونو به موش مردگی زدند و به کمک قدرت مدیتیشن و ارتباط ذهنی که تاتسویا داشت بدون لب تر کردند به گفت گو پرداختند.
_ خب الان هیولارو از کجامون دربیاریم که هم لو نریم و هم اپیلاسیون کنیم ریونی هارو؟
_ نظرتون راجب فنریر چیه ؟ هیولا تر از اون تو هاگ نداریم و مطمعنم یکی از موهای سرشو بکنیم قاط میزنه و مطمعنن هیچ کدوم از ریونی ها جرئت نمیکنن نزدیکش بشن.
_ نه بابا. قابل کنترل نی میره میگیره میخورتشون بعد تا اخر عمر محروم از جام میشیم. باید یه فکر دیگه بکنیم.
_ آستریکس چطور؟ خب خون اشامه ، ادم که نیست ، تازه شبام ترسناک میشه کافیه فقط نصف شبی موقعی که یکی از ریونی ها میره دست شویی چپ نگاه کنه بهش
_اصلا حرفشم نزن. میشناسنش میرن شکایت میکنن بازم قضیه فنر تکرار میشه و بدبخت میشیم.
_ یافتم.
_ بگو بگو.
_ خب ببینید ، باید یه چیزی درست کنیم که اکثر ملت ریونی ازش بترسن مثلا یجور فرنکنشتاین...
_ چطور ینی؟!
_ ببینید عزیزانم... مثلا لینی عاشق حشراته... پس میتونیم رو یه دستش اسپری حشره کش بزاریم و مطمعنم باعث ترس و فراری دادن لینی میشه. بعد گابریل عاشق پاکیزگیه پس میتونیم لباسای هیولارو با لجن و اینا درست کنیم و حتی دستاشم ذغالی باشه. بعد مثلا سو کلاه دوست داره پس رو سرش هیولا هم یه کلاه پاره میزاریم.
_ تاتسو...؟
_ جانم؟
_ تو فقط فکرای خبیثانه بکن.
_ حتما.
_ خب بخوابین دیگه. فردا صبح زود باید دور از چشم ریونی ها بریم درستش کنیم و حتی تستش کنیم قبل عملیات.

فردا صبح خیلی زود

_ پاشید... یالا... برپا... مگه با شما نیستم؟!

تاتسویا که میبینه زبان گفتاری روی بلند کردن ملت تاثیر نداره سعی میکنه از زبان کاتانا کمک بگیره و بلافاصله ملت با حس کردن تیزی کاتانا روی گردنشون درجا برپا رو میزنن.
_ اینکارا چیه ؟! یه بار صدا میکردی بلند میشدیم خب.
_ خب دیگه پاشین بریم جنگل زود. منتها قبل رفتن اسپری حشره کش رو بردارینا.

جنگل ، دور از دید اساتید و ریونی ها:

تاتسویا که با چند تا از شاخه و برگ درختان یجور مترسک بزرگ و عظیم الجثه درست کرده بود جوری که داخلش برای سه نفر جا داشته باشه و نیز درحال جاساز کردن اسپری حشره کش بر روی دست مترسک بود. از طرفی اشلی نیز یه کلاه ناز و گوگولی که معلوم نبود از کدوم نگون بختی کش رفته بود رو سوراخ و پاره پوره میکرد. از دور نیز اینیگو دیده میشد که با دستایی پر از لجن و برگ و و چند تیکه ذغال درحال نزدیک شدن بود.

_ خب اینم از این. اینیگو هم که رسید. دیگه تقریبا حاضره هیولامون فقط مونده تستش کنیم.
_ چجوری تستش کنیم حالا؟
_ بهتره یکیو پیدا کینم و روش امتحان کنیم.

اینیگو بلاخره از راه رسید و رو به تاتسویا گفت:
_ نمیدونستم پروفسور لاکهارت هم تنهایی قدم زدن تو جنگلو دوست داره.

تاتسویا با لبخندی شیطانی به اشلی نگاهی میندازه و میگه:
_ بگو که به چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی.
_
اینیگو پوکرفیس وارانه به بقیه نگاه میکنه و میگه:
- این کارا چیه میکنید دخترا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1398/5/18 1:42:49
ویرایش شده توسط آستریکس در 1398/5/18 1:43:43
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور


_یافتم
این صدا از اشلی بلند شد که تا حالا داشت آهنگ غمگین می نواخت .
_ چی رو یافتی
_اینکه چجوری جامو بالای سر ببریم .
_ خب بگو
_ اولین کاری که می کنیم اینه که با گیتار می زنیم تو سرشون بعدش ...
_ خب نمی خواد دیگه بگی . کسه دیگه ای راهکاری نداره ؟
_ دریافتم
_ چیو ؟
_ می تونیم شبانه بریم دنبال یه هیولای ترسناک تو جنگل ممنوعه و بکشیمش . بعدش فردا صبح اونو میاریم اینجا و نشون اساتید می دیم و می گیم که یه هیولا مارو دزدیده بود . ولی ما از دستش فرار کردیم و تو جنگل قایم شدیم تا اینکه اون به ما حمله کرد و ما مجبور شدیم بکشیمش .
_ فکر خوبیه ولی یه هیولا ترسناک که بتونیم بکشیمش اصن وجود نداره
همه چند لحضه فکر و با هم پچ پچ کردند تا اینکه اینیگو یه راه حل پیشنهاد کرد .
- می تونیم یه لباس هیولایی درست کنیم و ان رو بپوشیم و بریم ریونی ها رو باهاش بترسونیم و بهشون می گیم < بترسید از هیولای گریفیندور ، اگه نزارید گریفیندور برنده بشه ، نابود می شید > چطوره ؟
_ عالیه ولی اگه کشف شیم چی ؟
_ کشف نمی شیم چقد امکان داره یه ریونکلایی نترس بیفته دنبال هیولای ما ؟
_ باشه قبوله . اینیگو ، با اشلی و تاتسویا هیولا رو آماده کنید . می خوام ببینم ریونی ها اینو چیکار می کنن


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور!


- پروفسوووووووور! ریونیا بودن.

پروفسور دامبلدور، نگاهی وارانه به کله زخمی انداخت.
- فرزندم راست میگه! فرزندان روشنایی هیچوقت دروغ نمی‌گند!

و سپس نگاهی با مضمون امشب بیا چادرِ من کلاس خصوصی عسیسم، به کله زخمی انداخت!
هری‌پاتر محزون از سرنوشتی که امشب پیش‌رو داشت، دوباره فریاد زد:
- نه! دروغ گفتم! اصا من بودم، خوده خودم بودم!

گوشه ای دیگر از چادر، سوروس اسنیپ؛ آماده ی کم کردن امتیاز از کله زخمی و رفقاش بود. پس به سرعت به وسط چادر اومد و گفت:
-" تِرن تو پِیج، 39... " عه یعنی: من! پروفسور سوروس اسنیپ، شاهزاده ی غلط املایی! طبق حقوقی که دارم، 50 امتیاز از گریفندور کم می‌کنم!

گریفندوری ها، پوکرفیس شده و نگاهی حاکی، مملو و پر از (!) بیا تو چادر کارت داریم، به هری‌پاتر انداختند!
گریفی ها باید چاره ای برای این اتفاق می‌اندیشیدند؛ وقت زیادی تا پایان این مسابقه نمونده بود.

- یافتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/17 21:52:19
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/17 21:53:01
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/17 22:02:15
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/17 22:13:52
آروم آقا! دست و پام ریخت!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

امتیازات ریونکلاو و گریف آخر ترم یکی شده. دامبلدور، اسنیپ، هکتور و لاکهارت تصمیم گرفتن یه اردو برگزار کنن که رفتار ریونیا و گریفیا رو ببینن تا هرکس بهتر بود رو قهرمان کنن. به خاطر کارایی که تا شب می کنن، گریفیندور 40 امتیاز بیشتر داره.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گریوندور


ملت گریفیندوری توی چادرشون نشسته بودن. علاقه زیادی به زود خوابیدن نداشتن. در اون لحظه هم دور هم نشسته بودن و گل یا پوچ بازی میکردن به صورت گروهی. حتی تعدادیشون هم داشتن سعی میکردن آواز بخونن، که البته تلاش هاشون زیاد موفقیت آمیز نبود و باعث شدن اسنیپ سرشو بیاره توی چادر، به هر کدومشون یک پس گردنی بزنه و با تهدید کم کردن امتیاز، مجبورشون کنه بخوابن.

توی چادر ریونکلاو، ملت ریونی سعی داشتن نقشه هایی برای کسب امتیاز و کسر امتیاز گریفیندور بکشن. تک تک ریونکلاوی ها با تمام قدرت مغزهاشون رو به کار انداخته بودن و ایده هاشونو روی میز میریختن.
حتی گابریل سعی داشت ایده پاک کردن گریفیندوری هارو اجرا کنه. از نظر گابریل، گریفیندوری ها باید انقدر تمیز میشدن که کلا دیگه دیده نمیشدن. اینطوری دیگه امتیازی هم براشون محاسبه نمیشد.
البته که ریونکلاوی ها نمیتونستن این ایده رو بدون مشکوک شدن اساتید و دامبلدور پیاده کنن. در نتیجه مجبور شدن خیلی زود سر گابریل رو به تمیز کردن چادر گرم کنن.
مغز هاشون به خاطر فکر زیاد داشت منفجر میشد، که یکهو هکتور سرشو وارد چادر کرد.
- هرکس بیدار باشه، باید معجونای تفریح و شادی بخوره!

و ملت ریونکلاوی، هر کس توی همون محلی که بود، خوابید.
البته که هکتور اصلا ناراحت نشد. فردا هم فرصت داشت که به ملت معجون بده...

و ساعتی بعد، همه دانش آموزا و اساتید خواب بودن... که ناگهان صدای جیغ بلندی از سمت چادرهای دانش آموزا به گوش رسید.
در نتیجه این سر و صدا، اساتید به سرعت از خواب پریدن و دامبلدور سریع کنترل اوضاع رو در دست گرفت:
- همگی به سوی چادر گریفیندوری ها میریم!
- پس ریونکلاوی ها چی؟

دامبلدور نگاه پدرانه ای به اسنیپ انداخت و گفت:
- ریونکلاوی ها...؟ آهان! ریونکلاوی ها! سیوروس، میدونی که من بیشتر از همه بهت اعتماد دارم؟ هکتور رو بردار و با هم به سمت چادرشون برید.

و چند دقیقه بعد که صدای جیغ و داد دانش آموزا به شدت بالا گرفته بود و اهالی هاگزمید رو هم داشت از خواب بیدار میکرد، اساتید به چادرها رسیدن و وارد شدن...
و بعد با دانش آموزایی رو به رو شدن که داشتن توسط تعداد زیادی خرچنگ گاز گرفته میشدن.
لاکهارت به دامبلدور نگاه کرد و گفت:
- اگه من اینجا بودم هیچ کدوم از این خرچنگا نمیتونستن وارد این چادر بشن. از بس که من جذابم!

دامبلدور ترجیح داد پوکرفیس بمونه.

و در اون طرف، هکتور با دیدن ریونکلاوی ها که به شدت مورد هجوم خرچنگ ها قرار گرفته بودن، با حالت کارشناسانه ای گفت:
- الان معجون فراری دادن خرچنگ میدم بهشون!

و البته که اسنیپ مجبور شد هکتور رو از چادر دور کنه...

بعد از اینکه اساتید موفق شدن خرچنگارو از دانش آموزا جدا کنن و جهت تنبیهشون، همه شونو توی ریش دامبلدور زندانی کنن، شروع کردن به گوش دادن شکایتا و داد و بیداد دانش آموزای دو گروه که گروه مقابل رو مسئول این حمله خرچنگا میدونستن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/5/17 21:53:39
دلیل: گذاشتن خلاصه
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/5/17 21:57:08
دلیل: پاک کردن خلاصه! :همر:
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/5/17 22:03:58
دلیل: گذاشتن دوباره خلاصه :همر خودزنی وحشیانه:
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور

_ خواهشا نگو گم شدیم
_ لینی ... ما گم نشدیم ... ما فقط مسیرو گم کردیم
_ فکر کردی خیلی بامزه ای ما حالا تو این جنگله به این بزرگی گم شدیم و ...
_ حالا ول کن ما دوتا ریونی هستیم ، ینی نمی تونیم راهمون رو بین این همه درخت باز کنیم و پیش بقیه برگردیم ؟
_ خب حالا شما خانم نابغه بیا بگو ما چیکار کنیم .
_ صبور باش لینی به عنوان اولین کار صدامون رو تقویت می کنیم .
_ هرچی تو بگی . سانراس (تقویت صدا )
_ سانراس .
_ آهای ما اینجاییم ، اینجا ، اینجا .
_ ما گم شدیم کسی هست .
_ کویتاس . واقعا چی فک کردی سو ما خیلی به مرکز جنگل نزدیک شدیم ...
_ خب تو می گی چیکار کنیم ؟ هووم
_ خیلی ساده ! من تبدیل به پیکسی می شم و از اون بالا قلعه رو می بینم و می ریم سمتش .
- اینم واسه خودش راه حلیه !
لینی لبخند نیشداری به سو تحویل می دهد و تبدیل به پیکسی می شود و بال ، بال کنان به بالا ی درختان می رسد .
_ وای .
لینی متوجه می شه که چقد از دریاچه و قلعه دور شدند ولی خب باز خوبه که دریاچه رو می تونه ببینه .
لینی همونطور که اومده بود ، بال ، بال ،زنان اومد پیشه سو .
_ باید بهت بگم که یه خبر خوب دارم و یه خبر بد .
_ اول خوبه .
_ خوبه اینه که دریاچه رو دیدم و بدش اینه که خیلی ازش دوریم .
سو همانند لینی نیشخندی نثارش می کند .
_ چرا لبخند می زنی ؟
سو چیزی نمی گوید و همچنان نیشخند می زند .
_ اگه می خوای بگی می تونیم با تسترال بریم بهت بگم من تو فکرش بودم .
لبخند سو رخت بست و رفت و در عوض لینی نیشخند درازتری نصیب سو می کند .
_ باشه تو از خون ریونکلاو تو رو خدا بیا دنبال یه تسترال بگردیم شب شد .
_ قبلا فکرش رو کردم .
لینی سوت غلیظی می کشد و بلافاصله تسترالی خود را به آنها نشان می دهد.
سو بدو بدو خود را به تسترال می رساند و به لیلی می گوید
_ حالا دریاچه از کدوم سمت بود .
_ غرب .
_ خوبه .
و چیزی درون گوش تست رال نجوا می کند لینی هم سوار تسترال شده و سو به طور کاملا حرفه ای کنترل تستذال را به دست می گیرد .
تسترال روی دوپای عقب خود می ایستد و لینی سفت سو را می چسبد تا یهو نیفتد ...
تسترال انقد به دویدن ادامه می دهد تا دیگه از رمق می افتد و آروم آروم قدم بر می دارد . سو به لینی اشاره می کند که باید بقیه را رو پیاده بروند .
_ نیاز نیست. اونجا اونجارو می بینی چند نفر دارن دنبال ما می گردند صداشون ازاونجا میاد .
_ آفرین پیکسیه خوب .
و آن ها به سمت جایی که لیلی اشاره کرده بود راه افتادند .
_ لینی ، سو کجا بودین .
این استفن بود که حالا کتش را در آورده بود و به کراواتش داشت تو باد تاب می خورد
استفن اونهارو به سمت چادر ها برد .
_ ولی خوبیش این بود که نقشمون گرفت لاکهارت ریونی ها رو بسیج کرد که شونه شو پیدا کنند و وقتی اون شونه شو تو چادر گریفی ها دید تضمیم گرفت یکم به ما حال بده
و سی امتیاز از گریفیندوری ها کم کرد و بیست امتیاز هم به ما بابت پیدا کردن شونش داد !
لینی سو حتی حال به زن قدش هم نداشتند . استفن همینطور ادمه داد
_ گابریل هم همه رو بسیج کرد همه جا رو برق بندازن و جان هم چند تا گیاه کمیاب اما مفید معجون سازی پیدا کرد و پروفسور گرنجر به بیست تا دیگه هم اضافه کرد
دیگه کم کم به چادر ها دسیده بودند و همه از دیدن دوباره لینی و سو خیلی خوشحال بودند .
اما اونطرف :
_ ریونی های بیچاره فردا نشونتون می دیم .
و البته دیگه صدای آهنگ پیروزی اشلی هم نمی یومد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور




اعضای ریونکلاو و گریفندور در جنگل مشغول جمع کردن برگ درختا بودند

گابریل که عاشق این کار بود با تمام توان مشغول سابیدن تنه ی درختا بود:
_آفرین بچه ها همینجوری ادامه بدین....آره ریونکلاو برنده میشه!!...هی...نه...جوزفین اون یکی درخته رو داشته باش...آهای استفن تو اونور با هیزل برگارو جمع کن...هیزللللل!!!!نباید برگارو اونجوری جمع کنیییی!!!....برگای خشک و نیمه خشکو پیش هم نزاررررر!!!
_مگه فرقیم میکنه؟
_خیلییییییییی فرق میکنههه!!!برگای خشک نارنجی مایل به زردن!!ولی برگای نیمه خشک زرد مایل به نارنجین!!!
_
_آها..ببین!!!مثل استفن!!هی کسی لیسا رو ندیده؟؟
_من کنار چادر دیدمش...گفت باهاتون قه_

و ناگهان صدای جیغی هرچند خفیف توجه همه رو جلب کرد.
_این دیگه چی بود؟؟
_از طرفه چادرا اومد
ریونکلاوی ها با فهمیدن این موضوع همه به یه فکر افتادن:سو گیر افتاده بود...و این یعنی امتیاز منفی بیشتر از طرف دامبلدور

_حالا چی میشه؟؟
_این یعنی دردسر!
_نگران نباشین گریفندوریا دورن احتمالا نشنیدن...

با این جمله ی جوزفین همه نفس راحتی کشیدن...اگه یه گریفندوری سوفی رو دیده بود اوضاع رو میشد یه جوری درست کرد اما اگه گریفندوریا به موقع به چادر میرسیدن اوضاع برای ریونیا بد میشد

اما در همین لحظه گریفندوریا از سمت دیگه ی جنگل به سمت ریونکلاویا اومدن و اونموقع بود که امید ریونکلاویا بر باد رفت :

آستریکس که جلو تر از همه حرکت میکرد جلو اومد:
_شماهم شنیدین؟؟

احتمالا در اون لحظه همه ی ریونی ها آرزو میکردن که گروه گریفندور یه خون آشام نداشت
_فکر کنم از طرف چادرا بود...بریم بچه ها

بنابر این همه به سمت چادرا راه افتادن

وقتی به اونجا رسیدن بچه های گریفندورو دیدن که جلوی چادرشون ایستاده بودن

همه مشغول گوش کردن به تاتسویا بودن. بعضی هاشون به نشون تائید سر تکون میدادن و بعضیا با قیافه های سردرگم فقط گوش میکردن.اما در اون لحظه فقط یه چیز تو ذهن ریونکلاویا بود:چه اتفاقی برای سو افتاده بود؟

وقتی تاتسویا به داخل چادر اشاره کرد توجه ریونکلاویا به شونه جلب شد.پس سو موفق شده بود.اما خودش کجا بود؟


جنگل:
سو و لینی مشغول قدم زدن بودن اما هرچی میگشتن گروهو پیدا نمیکردن:
_پس اینا کجا غیبشون زده؟
_احتمالا خیلی تو نقششون فرو رفتن میخواستن فاصله ی اسکله تا هاگوارتزو تمیز کنن...نگران نباش سو، پیداشون میکنیم
_خب ...آره...نکته اش اینه که گابریلم باهاشون بود...پس مشکلی نیست

اما هرچی بیشتر میرفتن بازم اثری از بقیه نبود.

_شاید برگشتن ... نمیشه تو نیم ساعت انقدر دور شده باشن
_خیله خب...فکر کنم حق با تو باشه...بهتره ما هم برگردیم...میدونی...من از خفاشا خوشم نمیاد...هواهم داره تاریک میشه
_ام...لینی...فکر نمیکنی خفاش تو غار باشه تا جنگل؟
_نمیخوام ریسکشو قبول کنم
_خیله خب پس....از اونطرف بریم...یا....ام....دقیقا کدوم وری بریم؟
_اوه...خواهشا نگو گم شدیم

سو نگاهی به اطرافش انداخت...داستانا خیلی هم درست نمیگفتن....همه جای جنگل دقیقا شبیه هم نبود...تفاوت هایی هم داشت...اما مشکل این بود که هیچ کدوم از این تفاوتا آشنا نبود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1398/5/17 19:19:58
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 18:01
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور!


درحالی که درون کمدِ کوچک کز کرده بود و زانوهای برهنه و لاغرش را بغل کرده بود، نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. همگروهی های شلوغ و پر سر و صدایش لحظاتی پیش بیرون رفته بودند و موقعیتی فوق العاده برای مدیتیشن بود.
یکی از دست هایش درون کمد جا نشده بود و بوی رنگِ موهای مختلف آلکتو مانندِ کروشیوی دماغی اختصاصی عمل می کرد و فرو رفتن زیور آلات عجیب و غریب ملانی در شانه هایش را احساس می کرد.
حالا که بیشتر فکر می کرد، موقعیت ایده آلی نبود اما... ساکت بود.

تپ تپ تپ.

سامورایی کوچک آهی کشید و به تمرکز ادامه داد، آنقدر که با کمد چوبی، انگشتر های ملانی، ساطور های فنر و بوی قوطی های رنگ موی آلکتو یکی شود.

تپ تپ تپ.

فقط صدای بال زدن بود. خب در طبیعت حشره ها هم حق زندگی دارند. نفس عمیقی کشید و مانند تکه ای سنگ بی حرکت شد. آنقدر بی حرکت می ماند تا بودا خودش به نشانه ی پذیرش، هدیه ای به او بدهد.

- آخیــــــــش! با اجازتون اینو بذارم همینجا...

لینی، شانه در دست و بال بال زنان به کمدِ آینه دار نزدیک شد.

- یا نیم تاجِ روونا! سکته کردم فکر کردم دستِ واقعیه! از کجا آوردنش؟ دزدیه؟ همینم باید گزارش بدیم!

لینی با ملایمت حلقه انتهای شانه را دور یکی از انگشتانِ "دست" انداخت و با عجله از چادر خارج شد. شاید این درست ترین تصمیمِ در طول زندگیِ شرافتمندانه و پیکسیانه اش بود زیرا در همان لحظه، سامورایی درحالی که می لرزید و دستش را مقابل صورتش تکان می داد، از کمد بیرون پرید!

- موهبت! نشونه ی خوشبختی و رهایی ابدی! بذار برش گردونم و ببینم پشتش...

در اینجا تاتسویا برای اولین بار در تمام عمرش عربده زد؛ عربده ای که چهار ستون چادر را لرزاند. چشمانش را با دست دیگرش مالید و سرش را تکان داد. نفس عمیقی کشید و دوباره به عکسی که پشت شانه – نماد رستگاری اش- نقش بسته بود، نگاه کرد.

مردی آشنا که تنها شلوارک سبز مخملی به تن داشت و با عشوه می رقصید و بوسه می فرستاد!

دخترک بیچاره یک بار دیگر فریاد زد و شانه ی منحوس را به کناری انداخت. به دنبال فریاد های جگرخراشش، همگروهی هایش وارد چادر شدند.

- خدا مرگم بده! چی شده تاتس!؟

سامورایی درحالی که نوک کاتانا را بر روی شکمش گذاشته بود، با صدایی لرزان پاسخ داد:
- من نفرین شدم و زمان مرگم رسیده.

نفس عمیقی کشید و با وقار ادامه داد:
-فقط هرکاری می کنین به اون شونه ی شیطانی دسـ...

جملات آخرش در فریادِ آلکتو خفه شد.
گریفیون و گریفیات لحظه ای به یکدیگر خیره شدند و بعد، شروع کردند به جیغ کشیدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 17:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گ‍ریون‍دور

سو شانه بدست از جمع یکم فاصله گرفت و رو به چادر گریفیندوری ها تمرکز کرد که چجوری شانه رو از بین اون همه ملت گریفیندور رد کنه ؛ در این میان لینی رو شونش نشست و درگوشش گفت:
_هی سو، یه فکری دارم!

بعد از پچ پچ های سو و لینی، سو بطرف جمع ریونی ها برگشت و گفت:
_ خب ببینید قرار بر این میشه که شما همگی جمع بشید و با سروصدا راه انداختن بعضیاتون بره جنگل واسه تمیز کاری و بعضیاتونم بره اسکله و به اونجا برسه. قطعا گریفی هاهم این کار مارو ببینن ساکت نمیشنن و اونام دست بکار میشن و وقتی از چادرشون دور شدن شونه رو میزاریم تو چادرشون. به همین سادگی.
_مطمئنی عملیه؟
_آف کورس.

ملت ریونکلاو به دو دسته تقسیم شدند و طبق نقشه با سروصدا و.‌‌.. به راه افتادند. سو هم لای شاخو برگ درختا منتظر موند.

در میان چادر گریفیندور

_حالا نمه نمه، بیا تو بغلم دامبلدور اره تویی تاج سرم...
_حالا همگی باهم! نمه نمه...

ملت درحال خوش خود بودند که همگی یهویی با عربده کشی اسب سرکادوگان به خود اومدند.
_ فرزندان گودریک! از صحنه غافل نشوید. جاسوسا خبر اوردند که ریونکلاوی ها میخوان امتیاز از دست رفتشونو جبران کنند و الان نیز همگی به دو گروه تقسیم شدند و قصد دارن جنگل و اسکلرو تمیز کنند. خب حالا برخیزید و پیش ب سوی جنگل و اسکله.

ملت گریفیندور بدون بحث اضافی با توجه به حساس بودن موقعیت سریع بین خودشون تقسیم کار کردند و راهی اسکله و جنگل شدند.
در این میان سو که از پشت مشتا به ارامی درحال نزدیک شدن به چادر گریفی ها بود بی خبر از اینکه یکی از اعضای گریفیندور خون‌آشامه و قدرت شنیدن قدم های ارامشو روی شاخ و برگ رو داره.
آستریکس یهویی پشت سو ظاهر شد و با چندتا "اهم اهم" سو رو تا مرز اپیلاسیون پیش برد.
_خب خانوم خوشگله به کجا بسلامتی؟
_امممم چیزه...شی... من چیزه‌... داشتم...اها، داشتم دنبال یکی از کلاهام میگشتم مثل این که با یکی از دخترای شما قاطی شده.
_عجب...که اینطور... خب حتما اگه کلاه اضافی پیدا شد خودم براتون میارم.
_ خب باشه. خیلی ممنون. لطف میکنید. پس تا بعد.

سو جهتشو عوض کرد و به سمت اسکله حرکت کرد آستریکس هم همینطور و به طرف جنگل پیش بقیه گریفیندوری ها حرکت کرد.
سو که تو راه درحال پاک کردن عرق پیشانیش بود و نفساشو تنظیم میکرد لینی اروم اومد و رو شونش نشست و گفت:
_ اوکی شد.
_ایول.
فلش بک!

_هی سو، یه فکری دارم!
_جانم؟ چیه فکرت؟
_نظرت چیه ملت خودمونو بفرستیم سر جنگل واسه پاکیزگی و... تا امتیاز رو برگردونن...
_لینی جان فعلا تو فکر جاساز کردن شونه هستیم نه تمیزی.
_نه عزیزم، گوش بده یه لحظه... ببین ملت خودمون میفرستیم سر جنگل واسه تمیز کاری...
_خب؟
_ بعد گریفیا ببینن ما میخوایم کامبک بزنیم اونام دست رو دست نمیزارن و سریع دست بکار میشن تا نذارن...
_خب؟
_ خب وقتی اونا دست بکار شدند ماهم شونه رو جاساز میکنیم.
_ما؟!
_ اره.ببین چون اگه مچمونو بگیرن خیلی بیشتر از قبل امتیاز کم میکنن نباید ریسک کنیم اصلا.
_نظری داری؟
_ اهوم. ببین وقتی دور بر چادر خلوت شد تو اروم اروم به طرفش برو مثلا دنبال نخود سیاهی شونه هم دست من میمونه و یکم اونور تر پا به پای تو میام اگه یوقت یکی از ملت گریف تو رو دید و مچتو گرفت بدبخت نشیم تو مشغولشون میکنی منم شونه رو جاساز میکنم همین.
_لینی بعضی وقتا میخوام اون مخ ریزه میزه تو تا جون دارم بوس کنم از بس که فکرات نابه عزیزم.
_قربونت عزیزم.
پایان فلش بک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور

گابریل در حالی که شونه ی لاکهارت رو لای یه دستمال گذاشته و از خودش دور گرفته بود با قیافه ی درهم و بدو بدو به سمت چادر برگشت.
_اینو از من دور کنین!
- این دیگه چیه؟
_بگیرش!!فقط بگیرش!

هیزل هاج و واج به شونه ی لاکهارت پیچیده تو دستمال نگاه کرد. وقتی دستمال رو از روش کنار زد اخماش تو هم رفت.
_شوخی میکنی؟عکسشو زده رو شونه؟چرا به فکر من نرسید؟اون فکر کرده کیه؟ من...

سو شونه رو از دست هیزل گرفت.
- بیخیال بدش به من...وقت کمه باید سریع بذاریمش تو چادر گریفندور.

لیسا که مشغول غر زدن درمورد یه پرنده بود به چادر نزدیک شد.
_باورم نمیشه.حرفمو رد میکنه.آواز نمیخونه....اصلا باهاش قهرم!

بعد نگاهی به بقیه انداخت که زل زده بودن به دستای سو و پشت سر هم نظر میدادن.

-خیله خب. دور چادر پر از گریفندریاس. پس ما باید حواسشونو پرت کنیم. گابریل تو میتونی...

گابریل سرش را تکان داد.
_فکرشم نکن! اون گریفندوریای نامتقارن صد و چهل و نه سال و هشت ماه و سه هفته و نه روزه که چادراشونو تمیز نکردن. اینو از رنگ تیره ی چادر میشه فهمید!

جوزفین با بی حوصلگی چشماش رو چرخوند.
_اون رنگ خود چادره.
لیسا:هی بچه ها شنیدین چی گفتم؟

کسی به حرف لیسا توجه نکرد.

_گوش نمیدین؟ واقعا که. اصلا با شما هم قهرم!

گابریل هنوزم داشت مخالفت میکرد.
-به هیچ عنوان من اون شونه رو نِ....می ...بَ...رَم!
- خیلی خب پس لیسا شونه رو...

لیسا وسط حرف سو پرید.
اصلا فهمیدین چی شد؟ نه نفهمیدین...اصلا گوش نمیکردین. من تا اطلاع ثانوی با همه قهرم.

درحالی که همه برای دلداری به سمت لیسا میرفتن، سو تصمیم نهایی رو گرفت.
-پس خودم میبرم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1398/5/17 16:10:43
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1398/5/17 16:26:39
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1398/5/17 16:34:31
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!