جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

287 کاربر(ها) آنلاین هستند (119 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
285 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 11:41
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور

اما الان خشونت لازم نبود. تاتسویا نحوه‌ی کار کردن با یک گرگینه‌ی مظلوم گریفیندوری را بلد بود. تاتسویا کاتانا را به سمت فنریر نشانه گرفت.
- فنریر، بشین.

و فنریر نشست‌. استادان هاگوارتز با تعجب به آن پدیده‌ی کاملا عجیب نگاه‌ می‌کردند.

- فنریر تخ کن.

و فنریر تخ کرد. فنریر، یک گوگوی متورم ژولیده را تخ کرد و بعد در کمال تعجب به حالت عادی‌اش برگشت. چند ثانیه بعد هم شکرمرلینی تورم بدنش هم خوب شد.

- همه‌اش زیر سر این گوگوی گریفیندوری بود. من پنجاه امتیاز از گریفیندور کم میکنم.
- سوروس آرام باش. ندیدی چطور آن دختر گریفیندوری با قدرت عشق و شجاعت توانست یک گرگینه‌ی بی‌اعصاب را رام کند؟ صد امتیاز برای گریفیندور.

در همان نزدیکی اینیگو کمی از ماده‌ی لزج روی صورتش را کنار زد و همانطور عق زنان سعی داشت حرف بزند.
- اصلا... عق... نقشه‌ی خوبی... عق... نبود.
- گوگو این نقشه‌ بهترین راه بود.
- بهرحال منم با گوگو موافقم. تمام ابهت گرگینه‌ایم برباد رفت.

"فلش بک"

اینیگو را پشه نیش زده بود. همانطور همه‌جای بدنش را می‌خاراند و به تاتسویا که متفکر به او زل زده بود نگاه می‌کرد.

-فهمیدم گوگو.
- چیو فهمیدی تاتسو؟
- بیا جلو تا بهت بگم.

گوگو رفت جلو و گوش سپرد. اما چندثانیه بعد با چهره‌ای بهت زده به تاتسویا نگاه می‌کرد.
- فنریر عمرا قبول کنه.

"پایان فلش بک"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 07:07
نمایش جزئیات
آفلاین
گـریونـدور


فنریر که از شدت خارش گلو، زوزه اش به قار قار تبدیل شده بود، سعی میکرد راهی پیدا کنه تا خودش رو نجات بده. طولی نکشید که پر و پاچه فنریر شروع کرد به ورم کردن و قد و هیکل و جسه اش بزرگ تر شد و کم کم به یک عدد گرگ بد گنده و گولاخ تبدیل شد و زوزه گوش خراش خودش رو سر داد. در همین لحظه پروفسور دامبلدور و اسنیپ و تمام دانش آموزان ریونی و گریفی نزدیک فنر جمع شدن و به فاجعه پیش اومده خیره شدن.
-یا نیم تاج گم شده. کثیفی و لجن همه جا رو برداشته! واااای چقدر میکروب. دامستوس من کجاس؟ دورتو رو برایم بیاورید.
-خود هیولا رو نمیبینی؟ گیر دادی به کثیفی؟
-ضد عفونی! اکسیژن! اسپری... (زارت)

این صدای زارت برخورد یکی از پاتیل های معجون هکتور، تو صورت گابریل بود که اون رو نقش زمین کرد و تمام معجون درون اون، روی سر و صورت گابریل ریخته شد.
-ساکت شو لعنتی!
-آروم باشید فرزندانم. مشکل بزرگی پیش اومده و باید دست در دست هم و با عشق، فنریر را به حالت گوگولی مگولی اولیه خودش برگردونیم. پیشنهاد من اینه با آغوشی باز اون رو در بغل بگیریم تا قدرت عشق و روشنایی بر اون اثر کنه.

اسنیپ با همون چهره خشک و مشکوک به دیگران که میگفت "کدومتون همچین گندی زده؟" حرف دامبلدور رو قطع کرد:
-یا که هممون رو بخوره.

در طرف دیگه تاتسویا نگاهی به فنر انداخت و با خودش زمزمه کرد:
-گندیه که خودمون زدیم. خودمونم درستش میکنیم.

تاتسو کاتاناش رو کشید و رو به فنر خیره شد:
-اومائه وا مو شیندِ ایرو!
-نانیییییی؟!

سپس به سمت فنریر حمله ور شد تا خرابکاری که شده رو درست کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در 1398/5/18 7:16:05
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 03:28
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور



هیولای لجنی شالاپ شولوپ کنان در جنگل قدم می زد. با هر لگدش، جلبکی به این طرف پرت می کرد و خزه ای به آن طرف. هیولای لجنی بسیار چرکولکی* بود و ساخته شده بود تا کابوس های شبانه ی گابریلِ تمیز و متقارنی باشد که چوب¬دستی اش را با مایع دورتو می شست و عمه خانمی بود بسیار پاکیزه!

در حقیقت گوگوی گریفی، هیولا نبود اما همیشه دوست داشت باشد. او عاشق تجربه های مختلف بود.

گلویش کمی خشک شده بود و می خارید. سعی کرد با غریدن و تولید اصواتِ فنریری، گلویش را بخاراند اما وقتی موفق نشد، تصمیم گرفت از دست هایش کمک بگیرد. متاسفانه گوگو بیشتر از چیزی که فکرش را می کرد، با هیولای چرکولک اشتراک داشت.

دستش را بلند کرد ولی قبل از آنکه سعی کند گلویش را بخاراند، متوجه نکته ی عجیبی شد. دست هایش، در جاهایی که برگ چسیانده بود، سرخِ سرخ شده و متورم بودند.

هیولای تقلبی وحشتزده دستانش را بر صورتش کوبید و بعد از چند ثانیه، متوجه شد صورتش نیز درحال باد کردن و از شکل افتادن است! طولی نمی کشید که تمام بدنش باد کند و مانند شخصیت مجهول الحالی به نام عمه مارچ، به آسمان برود.
اینیگو هیولای لجنی بود اما احمق نبود. می دانست یک جای کار، یا حتی بیشتر از یک جای کار ایراد دارد و باید از دوستانش کمک بگیرد.

اندکی دورتر

- نه نه نه! من کاملا مخالفم!
- با من مخالفی یا با چوب بیسبالم؟

گریفی ها پشت میزِ طرح استراتژی نشسته بودند که هیولای سرخ رنگ و باد کرده ای را دیدند. هیولا نعره زنان به سمت آن ها می دوید و دست های خونین و کثیفش را تکان می داد.

پیش از آن که حتی فرصتی برای وحشت کردن داشته باشند، فنریر، آن گرگینه ی توانا، با جستِ سریعی روی سر مهاجم پرید و او را یک لقمه ی چپ کرد!

سرش را به سمت دوستانش برگرداند تا لبخند پیروزمندانه و خونینی بزند که احساس کرد...
گلویش می خارد، بدجور!




-----------------

* چرکولک: ماورای کثیفی و چرکی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1398/5/18 3:32:50
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1398/5/18 3:33:26
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 03:07
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور


لاکهارت همان طور که یک آینه ی جیبی کوچک را مقابل صورت خود نگه داشته بود، خرامان خرامان در جنگل پیاده روی می کرد.
- ای آیینه ی جادویی! باید به من بگویی کیست در این جهان زیباتر از دیگران.
- ای باباااا... کچلم کردی تو. چن بار بگم... خود مَنگولِتی!

لاکهارت بی ادبی آینه را نشنیده گرفت و آن را با رضایت در جیبش گذاشت. بعد همان طور که داشت به خرامیدنش ادامه می داد، ناگهان متوجه حرکتی در میان درختان جنگل شد.
- اون چیه دیگه؟ یه درخت که داره راه میره؟ مرلینا... حتی درختای جنگلم با دیدن جذابیت من از خود بی خود میشَنو ریشه از خاک میدَرَن.

همان طور که لاکهارت داشت به جذابیت بیش از حدش مباهات می ورزید، درخت مزبور به او نزدیک شد و نعره سر داد. لاکهارت لبخند پَت و پَهنی زد و با کلی ژست و ادا اطوارهای مانکن طور دستی داخل موهای طلایی اش کشید.
- میبینم که از غم عشق و دوری از من نعره سر میدی درخت!

هیولای درختی فقط توانست با حالتی پوکر طور به لاکهارت خیره شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1398/5/18 3:12:19
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 00:42
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور


بقیه ملت به دلیل نزدیک شدن اسنیپ شاهزاده دو رگه سریع خودشون زدند به خواب و اینیگو به همراه تاتسویا و اشلی که حساسیت موقعیت رو میدونستند بجای خواب خودشونو به موش مردگی زدند و به کمک قدرت مدیتیشن و ارتباط ذهنی که تاتسویا داشت بدون لب تر کردند به گفت گو پرداختند.
_ خب الان هیولارو از کجامون دربیاریم که هم لو نریم و هم اپیلاسیون کنیم ریونی هارو؟
_ نظرتون راجب فنریر چیه ؟ هیولا تر از اون تو هاگ نداریم و مطمعنم یکی از موهای سرشو بکنیم قاط میزنه و مطمعنن هیچ کدوم از ریونی ها جرئت نمیکنن نزدیکش بشن.
_ نه بابا. قابل کنترل نی میره میگیره میخورتشون بعد تا اخر عمر محروم از جام میشیم. باید یه فکر دیگه بکنیم.
_ آستریکس چطور؟ خب خون اشامه ، ادم که نیست ، تازه شبام ترسناک میشه کافیه فقط نصف شبی موقعی که یکی از ریونی ها میره دست شویی چپ نگاه کنه بهش
_اصلا حرفشم نزن. میشناسنش میرن شکایت میکنن بازم قضیه فنر تکرار میشه و بدبخت میشیم.
_ یافتم.
_ بگو بگو.
_ خب ببینید ، باید یه چیزی درست کنیم که اکثر ملت ریونی ازش بترسن مثلا یجور فرنکنشتاین...
_ چطور ینی؟!
_ ببینید عزیزانم... مثلا لینی عاشق حشراته... پس میتونیم رو یه دستش اسپری حشره کش بزاریم و مطمعنم باعث ترس و فراری دادن لینی میشه. بعد گابریل عاشق پاکیزگیه پس میتونیم لباسای هیولارو با لجن و اینا درست کنیم و حتی دستاشم ذغالی باشه. بعد مثلا سو کلاه دوست داره پس رو سرش هیولا هم یه کلاه پاره میزاریم.
_ تاتسو...؟
_ جانم؟
_ تو فقط فکرای خبیثانه بکن.
_ حتما.
_ خب بخوابین دیگه. فردا صبح زود باید دور از چشم ریونی ها بریم درستش کنیم و حتی تستش کنیم قبل عملیات.

فردا صبح خیلی زود

_ پاشید... یالا... برپا... مگه با شما نیستم؟!

تاتسویا که میبینه زبان گفتاری روی بلند کردن ملت تاثیر نداره سعی میکنه از زبان کاتانا کمک بگیره و بلافاصله ملت با حس کردن تیزی کاتانا روی گردنشون درجا برپا رو میزنن.
_ اینکارا چیه ؟! یه بار صدا میکردی بلند میشدیم خب.
_ خب دیگه پاشین بریم جنگل زود. منتها قبل رفتن اسپری حشره کش رو بردارینا.

جنگل ، دور از دید اساتید و ریونی ها:

تاتسویا که با چند تا از شاخه و برگ درختان یجور مترسک بزرگ و عظیم الجثه درست کرده بود جوری که داخلش برای سه نفر جا داشته باشه و نیز درحال جاساز کردن اسپری حشره کش بر روی دست مترسک بود. از طرفی اشلی نیز یه کلاه ناز و گوگولی که معلوم نبود از کدوم نگون بختی کش رفته بود رو سوراخ و پاره پوره میکرد. از دور نیز اینیگو دیده میشد که با دستایی پر از لجن و برگ و و چند تیکه ذغال درحال نزدیک شدن بود.

_ خب اینم از این. اینیگو هم که رسید. دیگه تقریبا حاضره هیولامون فقط مونده تستش کنیم.
_ چجوری تستش کنیم حالا؟
_ بهتره یکیو پیدا کینم و روش امتحان کنیم.

اینیگو بلاخره از راه رسید و رو به تاتسویا گفت:
_ نمیدونستم پروفسور لاکهارت هم تنهایی قدم زدن تو جنگلو دوست داره.

تاتسویا با لبخندی شیطانی به اشلی نگاهی میندازه و میگه:
_ بگو که به چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی.
_
اینیگو پوکرفیس وارانه به بقیه نگاه میکنه و میگه:
- این کارا چیه میکنید دخترا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1398/5/18 1:42:49
ویرایش شده توسط آستریکس در 1398/5/18 1:43:43
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور


_یافتم
این صدا از اشلی بلند شد که تا حالا داشت آهنگ غمگین می نواخت .
_ چی رو یافتی
_اینکه چجوری جامو بالای سر ببریم .
_ خب بگو
_ اولین کاری که می کنیم اینه که با گیتار می زنیم تو سرشون بعدش ...
_ خب نمی خواد دیگه بگی . کسه دیگه ای راهکاری نداره ؟
_ دریافتم
_ چیو ؟
_ می تونیم شبانه بریم دنبال یه هیولای ترسناک تو جنگل ممنوعه و بکشیمش . بعدش فردا صبح اونو میاریم اینجا و نشون اساتید می دیم و می گیم که یه هیولا مارو دزدیده بود . ولی ما از دستش فرار کردیم و تو جنگل قایم شدیم تا اینکه اون به ما حمله کرد و ما مجبور شدیم بکشیمش .
_ فکر خوبیه ولی یه هیولا ترسناک که بتونیم بکشیمش اصن وجود نداره
همه چند لحضه فکر و با هم پچ پچ کردند تا اینکه اینیگو یه راه حل پیشنهاد کرد .
- می تونیم یه لباس هیولایی درست کنیم و ان رو بپوشیم و بریم ریونی ها رو باهاش بترسونیم و بهشون می گیم < بترسید از هیولای گریفیندور ، اگه نزارید گریفیندور برنده بشه ، نابود می شید > چطوره ؟
_ عالیه ولی اگه کشف شیم چی ؟
_ کشف نمی شیم چقد امکان داره یه ریونکلایی نترس بیفته دنبال هیولای ما ؟
_ باشه قبوله . اینیگو ، با اشلی و تاتسویا هیولا رو آماده کنید . می خوام ببینم ریونی ها اینو چیکار می کنن


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور!


- پروفسوووووووور! ریونیا بودن.

پروفسور دامبلدور، نگاهی وارانه به کله زخمی انداخت.
- فرزندم راست میگه! فرزندان روشنایی هیچوقت دروغ نمی‌گند!

و سپس نگاهی با مضمون امشب بیا چادرِ من کلاس خصوصی عسیسم، به کله زخمی انداخت!
هری‌پاتر محزون از سرنوشتی که امشب پیش‌رو داشت، دوباره فریاد زد:
- نه! دروغ گفتم! اصا من بودم، خوده خودم بودم!

گوشه ای دیگر از چادر، سوروس اسنیپ؛ آماده ی کم کردن امتیاز از کله زخمی و رفقاش بود. پس به سرعت به وسط چادر اومد و گفت:
-" تِرن تو پِیج، 39... " عه یعنی: من! پروفسور سوروس اسنیپ، شاهزاده ی غلط املایی! طبق حقوقی که دارم، 50 امتیاز از گریفندور کم می‌کنم!

گریفندوری ها، پوکرفیس شده و نگاهی حاکی، مملو و پر از (!) بیا تو چادر کارت داریم، به هری‌پاتر انداختند!
گریفی ها باید چاره ای برای این اتفاق می‌اندیشیدند؛ وقت زیادی تا پایان این مسابقه نمونده بود.

- یافتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/17 21:52:19
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/17 21:53:01
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/17 22:02:15
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/17 22:13:52
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

امتیازات ریونکلاو و گریف آخر ترم یکی شده. دامبلدور، اسنیپ، هکتور و لاکهارت تصمیم گرفتن یه اردو برگزار کنن که رفتار ریونیا و گریفیا رو ببینن تا هرکس بهتر بود رو قهرمان کنن. به خاطر کارایی که تا شب می کنن، گریفیندور 40 امتیاز بیشتر داره.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گریوندور


ملت گریفیندوری توی چادرشون نشسته بودن. علاقه زیادی به زود خوابیدن نداشتن. در اون لحظه هم دور هم نشسته بودن و گل یا پوچ بازی میکردن به صورت گروهی. حتی تعدادیشون هم داشتن سعی میکردن آواز بخونن، که البته تلاش هاشون زیاد موفقیت آمیز نبود و باعث شدن اسنیپ سرشو بیاره توی چادر، به هر کدومشون یک پس گردنی بزنه و با تهدید کم کردن امتیاز، مجبورشون کنه بخوابن.

توی چادر ریونکلاو، ملت ریونی سعی داشتن نقشه هایی برای کسب امتیاز و کسر امتیاز گریفیندور بکشن. تک تک ریونکلاوی ها با تمام قدرت مغزهاشون رو به کار انداخته بودن و ایده هاشونو روی میز میریختن.
حتی گابریل سعی داشت ایده پاک کردن گریفیندوری هارو اجرا کنه. از نظر گابریل، گریفیندوری ها باید انقدر تمیز میشدن که کلا دیگه دیده نمیشدن. اینطوری دیگه امتیازی هم براشون محاسبه نمیشد.
البته که ریونکلاوی ها نمیتونستن این ایده رو بدون مشکوک شدن اساتید و دامبلدور پیاده کنن. در نتیجه مجبور شدن خیلی زود سر گابریل رو به تمیز کردن چادر گرم کنن.
مغز هاشون به خاطر فکر زیاد داشت منفجر میشد، که یکهو هکتور سرشو وارد چادر کرد.
- هرکس بیدار باشه، باید معجونای تفریح و شادی بخوره!

و ملت ریونکلاوی، هر کس توی همون محلی که بود، خوابید.
البته که هکتور اصلا ناراحت نشد. فردا هم فرصت داشت که به ملت معجون بده...

و ساعتی بعد، همه دانش آموزا و اساتید خواب بودن... که ناگهان صدای جیغ بلندی از سمت چادرهای دانش آموزا به گوش رسید.
در نتیجه این سر و صدا، اساتید به سرعت از خواب پریدن و دامبلدور سریع کنترل اوضاع رو در دست گرفت:
- همگی به سوی چادر گریفیندوری ها میریم!
- پس ریونکلاوی ها چی؟

دامبلدور نگاه پدرانه ای به اسنیپ انداخت و گفت:
- ریونکلاوی ها...؟ آهان! ریونکلاوی ها! سیوروس، میدونی که من بیشتر از همه بهت اعتماد دارم؟ هکتور رو بردار و با هم به سمت چادرشون برید.

و چند دقیقه بعد که صدای جیغ و داد دانش آموزا به شدت بالا گرفته بود و اهالی هاگزمید رو هم داشت از خواب بیدار میکرد، اساتید به چادرها رسیدن و وارد شدن...
و بعد با دانش آموزایی رو به رو شدن که داشتن توسط تعداد زیادی خرچنگ گاز گرفته میشدن.
لاکهارت به دامبلدور نگاه کرد و گفت:
- اگه من اینجا بودم هیچ کدوم از این خرچنگا نمیتونستن وارد این چادر بشن. از بس که من جذابم!

دامبلدور ترجیح داد پوکرفیس بمونه.

و در اون طرف، هکتور با دیدن ریونکلاوی ها که به شدت مورد هجوم خرچنگ ها قرار گرفته بودن، با حالت کارشناسانه ای گفت:
- الان معجون فراری دادن خرچنگ میدم بهشون!

و البته که اسنیپ مجبور شد هکتور رو از چادر دور کنه...

بعد از اینکه اساتید موفق شدن خرچنگارو از دانش آموزا جدا کنن و جهت تنبیهشون، همه شونو توی ریش دامبلدور زندانی کنن، شروع کردن به گوش دادن شکایتا و داد و بیداد دانش آموزای دو گروه که گروه مقابل رو مسئول این حمله خرچنگا میدونستن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/5/17 21:53:39
دلیل: گذاشتن خلاصه
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/5/17 21:57:08
دلیل: پاک کردن خلاصه! :همر:
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/5/17 22:03:58
دلیل: گذاشتن دوباره خلاصه :همر خودزنی وحشیانه:
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور

_ خواهشا نگو گم شدیم
_ لینی ... ما گم نشدیم ... ما فقط مسیرو گم کردیم
_ فکر کردی خیلی بامزه ای ما حالا تو این جنگله به این بزرگی گم شدیم و ...
_ حالا ول کن ما دوتا ریونی هستیم ، ینی نمی تونیم راهمون رو بین این همه درخت باز کنیم و پیش بقیه برگردیم ؟
_ خب حالا شما خانم نابغه بیا بگو ما چیکار کنیم .
_ صبور باش لینی به عنوان اولین کار صدامون رو تقویت می کنیم .
_ هرچی تو بگی . سانراس (تقویت صدا )
_ سانراس .
_ آهای ما اینجاییم ، اینجا ، اینجا .
_ ما گم شدیم کسی هست .
_ کویتاس . واقعا چی فک کردی سو ما خیلی به مرکز جنگل نزدیک شدیم ...
_ خب تو می گی چیکار کنیم ؟ هووم
_ خیلی ساده ! من تبدیل به پیکسی می شم و از اون بالا قلعه رو می بینم و می ریم سمتش .
- اینم واسه خودش راه حلیه !
لینی لبخند نیشداری به سو تحویل می دهد و تبدیل به پیکسی می شود و بال ، بال کنان به بالا ی درختان می رسد .
_ وای .
لینی متوجه می شه که چقد از دریاچه و قلعه دور شدند ولی خب باز خوبه که دریاچه رو می تونه ببینه .
لینی همونطور که اومده بود ، بال ، بال ،زنان اومد پیشه سو .
_ باید بهت بگم که یه خبر خوب دارم و یه خبر بد .
_ اول خوبه .
_ خوبه اینه که دریاچه رو دیدم و بدش اینه که خیلی ازش دوریم .
سو همانند لینی نیشخندی نثارش می کند .
_ چرا لبخند می زنی ؟
سو چیزی نمی گوید و همچنان نیشخند می زند .
_ اگه می خوای بگی می تونیم با تسترال بریم بهت بگم من تو فکرش بودم .
لبخند سو رخت بست و رفت و در عوض لینی نیشخند درازتری نصیب سو می کند .
_ باشه تو از خون ریونکلاو تو رو خدا بیا دنبال یه تسترال بگردیم شب شد .
_ قبلا فکرش رو کردم .
لینی سوت غلیظی می کشد و بلافاصله تسترالی خود را به آنها نشان می دهد.
سو بدو بدو خود را به تسترال می رساند و به لیلی می گوید
_ حالا دریاچه از کدوم سمت بود .
_ غرب .
_ خوبه .
و چیزی درون گوش تست رال نجوا می کند لینی هم سوار تسترال شده و سو به طور کاملا حرفه ای کنترل تستذال را به دست می گیرد .
تسترال روی دوپای عقب خود می ایستد و لینی سفت سو را می چسبد تا یهو نیفتد ...
تسترال انقد به دویدن ادامه می دهد تا دیگه از رمق می افتد و آروم آروم قدم بر می دارد . سو به لینی اشاره می کند که باید بقیه را رو پیاده بروند .
_ نیاز نیست. اونجا اونجارو می بینی چند نفر دارن دنبال ما می گردند صداشون ازاونجا میاد .
_ آفرین پیکسیه خوب .
و آن ها به سمت جایی که لیلی اشاره کرده بود راه افتادند .
_ لینی ، سو کجا بودین .
این استفن بود که حالا کتش را در آورده بود و به کراواتش داشت تو باد تاب می خورد
استفن اونهارو به سمت چادر ها برد .
_ ولی خوبیش این بود که نقشمون گرفت لاکهارت ریونی ها رو بسیج کرد که شونه شو پیدا کنند و وقتی اون شونه شو تو چادر گریفی ها دید تضمیم گرفت یکم به ما حال بده
و سی امتیاز از گریفیندوری ها کم کرد و بیست امتیاز هم به ما بابت پیدا کردن شونش داد !
لینی سو حتی حال به زن قدش هم نداشتند . استفن همینطور ادمه داد
_ گابریل هم همه رو بسیج کرد همه جا رو برق بندازن و جان هم چند تا گیاه کمیاب اما مفید معجون سازی پیدا کرد و پروفسور گرنجر به بیست تا دیگه هم اضافه کرد
دیگه کم کم به چادر ها دسیده بودند و همه از دیدن دوباره لینی و سو خیلی خوشحال بودند .
اما اونطرف :
_ ریونی های بیچاره فردا نشونتون می دیم .
و البته دیگه صدای آهنگ پیروزی اشلی هم نمی یومد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور




اعضای ریونکلاو و گریفندور در جنگل مشغول جمع کردن برگ درختا بودند

گابریل که عاشق این کار بود با تمام توان مشغول سابیدن تنه ی درختا بود:
_آفرین بچه ها همینجوری ادامه بدین....آره ریونکلاو برنده میشه!!...هی...نه...جوزفین اون یکی درخته رو داشته باش...آهای استفن تو اونور با هیزل برگارو جمع کن...هیزللللل!!!!نباید برگارو اونجوری جمع کنیییی!!!....برگای خشک و نیمه خشکو پیش هم نزاررررر!!!
_مگه فرقیم میکنه؟
_خیلییییییییی فرق میکنههه!!!برگای خشک نارنجی مایل به زردن!!ولی برگای نیمه خشک زرد مایل به نارنجین!!!
_
_آها..ببین!!!مثل استفن!!هی کسی لیسا رو ندیده؟؟
_من کنار چادر دیدمش...گفت باهاتون قه_

و ناگهان صدای جیغی هرچند خفیف توجه همه رو جلب کرد.
_این دیگه چی بود؟؟
_از طرفه چادرا اومد
ریونکلاوی ها با فهمیدن این موضوع همه به یه فکر افتادن:سو گیر افتاده بود...و این یعنی امتیاز منفی بیشتر از طرف دامبلدور

_حالا چی میشه؟؟
_این یعنی دردسر!
_نگران نباشین گریفندوریا دورن احتمالا نشنیدن...

با این جمله ی جوزفین همه نفس راحتی کشیدن...اگه یه گریفندوری سوفی رو دیده بود اوضاع رو میشد یه جوری درست کرد اما اگه گریفندوریا به موقع به چادر میرسیدن اوضاع برای ریونیا بد میشد

اما در همین لحظه گریفندوریا از سمت دیگه ی جنگل به سمت ریونکلاویا اومدن و اونموقع بود که امید ریونکلاویا بر باد رفت :

آستریکس که جلو تر از همه حرکت میکرد جلو اومد:
_شماهم شنیدین؟؟

احتمالا در اون لحظه همه ی ریونی ها آرزو میکردن که گروه گریفندور یه خون آشام نداشت
_فکر کنم از طرف چادرا بود...بریم بچه ها

بنابر این همه به سمت چادرا راه افتادن

وقتی به اونجا رسیدن بچه های گریفندورو دیدن که جلوی چادرشون ایستاده بودن

همه مشغول گوش کردن به تاتسویا بودن. بعضی هاشون به نشون تائید سر تکون میدادن و بعضیا با قیافه های سردرگم فقط گوش میکردن.اما در اون لحظه فقط یه چیز تو ذهن ریونکلاویا بود:چه اتفاقی برای سو افتاده بود؟

وقتی تاتسویا به داخل چادر اشاره کرد توجه ریونکلاویا به شونه جلب شد.پس سو موفق شده بود.اما خودش کجا بود؟


جنگل:
سو و لینی مشغول قدم زدن بودن اما هرچی میگشتن گروهو پیدا نمیکردن:
_پس اینا کجا غیبشون زده؟
_احتمالا خیلی تو نقششون فرو رفتن میخواستن فاصله ی اسکله تا هاگوارتزو تمیز کنن...نگران نباش سو، پیداشون میکنیم
_خب ...آره...نکته اش اینه که گابریلم باهاشون بود...پس مشکلی نیست

اما هرچی بیشتر میرفتن بازم اثری از بقیه نبود.

_شاید برگشتن ... نمیشه تو نیم ساعت انقدر دور شده باشن
_خیله خب...فکر کنم حق با تو باشه...بهتره ما هم برگردیم...میدونی...من از خفاشا خوشم نمیاد...هواهم داره تاریک میشه
_ام...لینی...فکر نمیکنی خفاش تو غار باشه تا جنگل؟
_نمیخوام ریسکشو قبول کنم
_خیله خب پس....از اونطرف بریم...یا....ام....دقیقا کدوم وری بریم؟
_اوه...خواهشا نگو گم شدیم

سو نگاهی به اطرافش انداخت...داستانا خیلی هم درست نمیگفتن....همه جای جنگل دقیقا شبیه هم نبود...تفاوت هایی هم داشت...اما مشکل این بود که هیچ کدوم از این تفاوتا آشنا نبود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1398/5/17 19:19:58
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.