جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1395 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بسمه تعالی





انگشتانش سطح سرد را به دنبال نشانه ای کاویدند، چشم هایش به اطراف گشتند تا چیزی بیابند، اما هیچ چیز در اتاقک کنترل قطار وجود نداشت.
- اهههم.

لادیسلاو صدایش را صاف کرد تا توجه قطار را جلب کند.

- ز جنابتان طلب می نماییم که حرکت فرمایید.

و قطار حرکت کرد.
لادیسلاو انتظار نداشت قطار به این راحتی قبول به حرکت کند، پس دست هایش را بلند کرد تا ببیند ممکن است چیزی را لمس و یا فشرده باشد؟

- نــــه!

قطار متوقف شد و آقای زاموژسلی با دقت به اطرافش نگاه کرد.
- چه کسی فریاد برآورد؟

تنها لادیسلاو بود که در اتاق حضور داشت... یا دست کم دیده می شد.
-ای بانز! این حقه جنابتان بهر جنابمان رنگ باخته است، رخ بنمای!

آقای زاموژسلی یکی از دست هایش را بر سطح صافی که می بایست میز کنترل می بود کشید، آن صدا هیچ شباهتی به صدای بانز نداشت. ناگهان قطار دوباره حرکت کرد.

- بـــازم. بـــــــازم. بــــــــــازم.
- چه چیز باز می باشد ای صوت؟
- بــــــــــــازم نازم کن تا راه برم.

آقای زاموژسلی بلافاصله پس از شنیدن این جملات قطار دستانش را از میز برداشت. سپس ضربه محکمی به قطار زد که اشک آن را در آورد.

- ای لوس! کنون به اتاقت رو و پیرامون اعمال نسنجیده خویش بیاندیش!

قطار گریه کنان به سمت اتاقش رهسپار شد، اما قطار اتاقی نداشت و در حقیقت سر به بیابان گذاشت، غافل از حضور آقای زاموژسلی، مسافرینی که همراهش بودند و یک چیز دیگر!
در همان حال که قطار به حرکتش ادامه می داد، لادیسلاو نیز دری که پشت سرش قرار داشت گشود و به راهرویی باریک قدم گذاشت، با قدم های بلندش مسافتی را طی کرد و سرانجام در برابر دری توقف نمود.
- در آ، گشوده شو.

در گشوده نشد، در که عقل و شعور نداشت.
لادیسلاو دستش را جلو برد و درب کوپه را باز کرد.
- بر جنابانتان سلام عرض می نماییم!

سکوت...

- قابلی نداشت.

کسی نمی دانست که منظور آقای زاموژسلی از قابلی ندارد چه چیزی است؟ شاید به همین دلیل بود که شش سنگی که رو در روی یکدیگر در کوپه نشسته بودند، آن قدر متحیر به یکدیگر نگاه می کردند.

- خوراکی از بهر تناول را خواهان می باشید؟

لادیسلاو لیوان آب پرتقالی از جیبش در آورد و آن را بر سر نزدیک ترین سنگ ریخت، سنگ آنچنان شوکه شد که حتی نتوانست لب به اعتراض بگشاید. اما دیگران ساکت نشستند، کوچکترین سنگ قل خورد و خودش را پایین انداخت. آقای زاموژسلی نیز پاسخ این حرکت اعتراض آمیز را با هل دادن او به پایین صندلی ها پاسخ داد. آقای زاموژسلی بسیار مستبد بود.

- دیگر مقدمه چینی بس است!

لادیسلاو کلاهش را برداشت و آن را بر روی سنگ گذاشت.
- بسیار به جنابتان می آید، حال هزینه آن بپرداز.

آقای زاموژسلی کلاه را از روی سنگ برداشت.
اما سنگ نبود!

- سنگ آ! سنگ آ!

لادیسلاو کلاه را بالا گرفته و به درون آن نگریست، ناگهان سنگ افتاد.

- هم هموی هوممه مه...

سنگ گستاخانه روی صورت آقای زاموژسلی نشسته بود و به سخنان لادیسلاو توجهی نمی کرد. مرد سنگ را برداشته و آن را به بیرون پرتاب کرد. شیشه شکسته شد و لادیسلاو نا خودآگاه پا به فرار گذاشت . در های پیش رویش را یکی پس از دیگری گشود و به مسیرش ادامه داد و سرانجام هنگامی که به اتاقک تاریکی رسیده ، آخرین در را پشت سرش بست.

- چه کسی در این سرای می باشد؟

صدای پاسخی شنیده نشد و این بدان معنا بود که کسی در آن واگن حضور نداشت. آقای زاموژسلی قدمی برداشت و چیزی زیر پایش له شد.
دینگ که نیمی از صورت و تمام بدنش به جز یک دست زیر پای لادیسلاو بود، لبخند می زد و دستش را تکان می داد.

حشره دستش را بالا آورده و طلب کمک کرد؛ لادیسلاو صاحبش بود، از او نگهداری می کرد و او را از این اتاق تاریک و نمور رهایی می بخشید... اما چرا او خود، دینگ را در این اتاقک انداخته بود؟
لادیسلاو دستش را پایین و پایش را بالا آورد، "چیز" را از پایش جدا کرده و از تاریکی قدم به بیرون گذاشته و در را باری دیگر بست.
قدمی برداشت و قدمی دیگر...

ایستاد.
نگاهی به پشت سرش انداخت،
حشره شاید زشت و یا دوست نداشتنی بود، اما در هر هشت چشم تیره اش دریایی از معصومیت و حماقتی دوست داشتنی وجود داشت.
مرد در چشمان حشره خیره شد. قدم های رفته را بازگشت و به یک قدمی در رسید.

آقای زاموژسلی قفلی به در زد و سپس برگشت و مسیر کوپه مسافرین را در پیش گرفت، بی توجه به گرمای فزاینده محیط.
گرمایی که اندک اندک توجه او را به خود جلب کرد.

لادیسلاو سرش را گرداند و به سمت چپش نگاهی انداخت و آخرین جمله اش را بر زبان آورد:

- آه! سلام خورشید آ!

و قطار محزون و سرخورده همچنان به مسیرش به سمت خورشید ادامه داد.
لکن تنها تا زمانی که کاملا ذوب شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در 1395/11/18 12:16:01
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 2 بهمن 1395 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
the Wolf of Diagon Alley
vs.
Fantastic Mr. Fox and where to find him


در :

جدال با آینده



- نمیدونم از کجا شروع کنم.

یک لحظه به نظر رسید که هری میخواد دستشو بگیره اما معذورات شغلی مانعش شد. توی صندلیش جابجا شد و آرنجش را روی میز گذاشت.

- چرا از اولش نمیگی؟
- اولش.. ؟

فلاش بک – یک هفته پیش

- کاش بلاجر میخوردم و همچین روزی رو نمی‌دیدم.
- زبونتو گاز بگیر جیمز!

جیمز به حالت نمایشی زبانش را بیرون آورد و گاز گرفت و باز با صدای بلند خندید.

- حالا بلاجر نه ولی کاش معجون مرکب میخوردم, خودمو شبیه ننجونت درست می‌کردم. اینطوری اگه کسی می‌دیدمون آبرومون نمی‌رفت.
- فقط آبروی تو البته!
- خب اگه تو هم نگران آبرو هستی پس اینجا چیکار میکنیم؟

قطعا سوال خوبی بود.

اتاق انتظار کوچک و مدور بود و تزئیناتی به رنگ آبی و سبز و طلایی داشت. چراغ کوچکی گوشه‌ی اتاق می‌سوخت که نور بی‌جان محیط را تامین می‌کرد و درست در سمت مخالف در ورودی, دالانی بود که پرده‌ای نازک آن را از اتاق جدا می‌کرد.
تابلوی بزرگی روبریشان بود که با دست‌خطی ظریف روی آن نوشته شده بود:

سلین, پیشگوی بزرگ
امروز همان آینده‌ای است که دیروز منتظرش بودید.


- و فکر نمی‌کنی شعارش یه کم به کارش بی‌ربطه؟

تدی شانه‌اش را بالا انداخت.

- این دنیا پر از آدماییه که بی‌ربط ترین مسائلو بهم ربط میدن جیمز. اینم دنبال شعار تبلیغاتی واسه کارش بوده, اولین و عامه پسند‌ترین چیزی که به ذهنش رسیده رو انتخاب کرده.
- و این ما رو برمیگردونه سر سوال قبلیم. اینجا چیکار میکنیم؟
- ببین! خودتو نگاه نکن. بقیه بچه ها زیر استرس دارن له میشن! بذار یه چیزی بهشون بدم که یه کم آرومشون کنه.

جیمز دندانهایش را روی هم سایید.

- با چرت و پرتای یه حقه باز؟
- مهم نیست اون چی میگه. من میرم بهشون میگم که سلین, پیشگوی بزرگ به من گفت که بعد از یه بازی جانانه, جام رو دست ما می‌بینه.
- اگه نبردیم چی؟

لبخند روی صورت تدی, در چشمانش نشست و برق زد.
- من یه جوینده دارم که می‌دونه کی باید اسنیچ رو بگیره.

صحبت تدی با لرزش پرده‌های مقابل راهروی تاریک نیمه کاره ماند, لرزشی که لحظه‌ای بعد متوقف شد و انگار که دستی نامرئی آنجا باشد, پارچه های ظریف طلایی رنگ را کنار زد.
تدی و جیمز هر دو از جا بلند شدند.
- فقط یک نفر.

صدا, آمرانه و خشدار بود. جیمز روی کوسن آبی‌رنگش نشست و تدی را تماشا کرد که در تاریکی راهرو ناپدید شد.

پایان فلاش بک

جیمز به لیوان پر آب روی میز خیره شد. چهره‌اش هر چند به لطف افسونی که روی او اجرا کرده بودند, آرام به نظر می‌رسید اما در چشمانش غوغا بود.

پدرش با حواس‌پرتی زخم پیشانی‌اش را می‌خاراند.
- پیشگو چی بهش گفت؟

سرش را تکان داد.
- وقتی برگشت آشفته بود. لبخند می‌زد اما تسترال که نیستم, فهمیدم فیلم بازی میکنه. ازش پرسیدم چی بهت گفت؟ خندید و جواب داد که همونی که قرار بود بگه.

مکث کرد.
این بار به نقطه ی نامعلومی نگاه می‌کرد, انگار چیزی را می‌دید که برای پدرش و همکاران او نامرئی بود.

- جیمز؟

سرش را بالا گرفت و چشم در چشم هری شد.
- روزای بعد بدتر شد.دیگه لبخند دل خوش کنک هم نمیزد. کلافه بود و بعضی وقتا با خودش حرف می‌زد. حتی انگار با خودش داشت بحث میکرد. دعوامون شد! شاکی بودم که چرا بهم نمیگه چی اینطوری بهم ریخته‌اش کرده. آخرش یه روز اومد بهم گفت ازت میخوام یه کاری بکنی و نباید بپرسی چرا.

فلاش بک – دو روز پیش

صدای فریاد گزارشگر بین جیغ‌های شادمانه‌ی تماشاگرانی که ورزشگاه را به سه رنگ قرمز و سفید و آبی در آورده بودند به سختی شنیده میشد.
- اسنیچ تو مشت جیمز سیریوس پاتره, اون هم دقیقا لحظه‌ای که تیمش گل شیشم رو زد و شانس برنده شدن پیدا کرد. هیپوگریف یونایتد ۲۰۰, کیو.سی. ارزشی ۲۱۰.

جیمز با سرعت از روی جارویش پایین پرید.

- حال کردی؟ حال کردی؟
- معرکه بود.

مشتاقانه منتظر واکنش بیشتر به برادر بزرگش چشم دوخت. واکنشی که تنها به شکل بهم ریختن موهایش نمود پیدا کرد.

جیمز تا پایان جشن صبر کرد, باید با او حرف میزد اما انگار تدی هم مثل او فکر کرده بود. وقتی بالاخره سکوت حاکم شد, تدی ساک سیاه رنگی را به او داد.

- ازت میخوام یه کاری کنی و نپرسی چرا.

جیمز با تعجب زیپ کیف را کشید و با دیدن محتویاتش, رنگش پرید.

- برای چی؟
- گفتم نپرس چرا!

خشمگین بود و معما و اطلاعات نصفه نیمه خشمگین‌ترش می‌کرد. با لگد کیف را به طرف تدی هل داد. انگشتهایش پایش از برخورد با زنجیرهای آهنی تیر کشیدند اما جیمز به روی خودش نیاورد.
- به من بگو چی شده لعنتی!

تدی آهی کشید و لبه ی صندلی نشست.
- نمی‌تونم بگم.. نمی‌خواستم بگم و می‌دونم دیدنش صد بار بدتر از شنیدنشه اما تو تا ندونی ول کن نیستی.

چوبدستی‌اش را روی شقیقه‌اش گذاشت و چشمانش را بست. نوار نقره‌ای رنگ که نوک چوبدستی‌اش پیچید, به جیمز اشاره کرد که نزدیک تر بیاید. چوبدستی را این بار روی شقیقه ی برادرش گذاشت و زیر لب وردی طولانی را زمزمه کرد.
برای یک لحظه نفس در سینه‌ی جیمز حبس شد و بعد خودش را در خاطرات تدی دید.

صحبت تدی با لرزش پرده‌های مقابل راهروی تاریک نیمه کاره ماند, لرزشی که لحظه‌ای بعد متوقف شد و انگار که دستی نامرئی آنجا باشد, پارچه های ظریف طلایی رنگ را کنار زد.
تدی و جیمز هر دو از جا بلند شدند.
- فقط یک نفر.

صدا, آمرانه و خشدار بود. جیمز روی کوسن آبی‌رنگش نشست ولی تدی-جیمز در تاریکی راهرو ناپدید شد.

- بشین!
سلین زنی جوان با موهای بلند نقره‌ای رنگ بود که پشت میزی گرد نشسته بود. روی میز هم ظرفی با نقوش رنگارنگ قرار داشت که مایعی بی‌رنگ و رقیق مثل آب راکد درونش بود. شبیه قدح اندیشه بود. این فکری بود که از ذهن تدی گذشت و انگار که سلین ذهنش را خوانده باشد, گفت: "تو برای آینده‌ات اومدی نه گذشته ات, هر چند هیچوقت بهم بیربط نیستن."

نشست پشت میز و دست تدی رو گرفت و بدون هیچ اخطاری با سوزن سر انگشتش زد. یک قطره خون چکید و همون یک قطره کافی بود که همه ی آب رنگ خون بگیره, سرخ و غلیظ و پر تلاطم.
- چشماتو ببند.

بست و دستش را توی مایع سرخ رنگ گذاشت, مایعی که به گرمای خون بود.

تصاویر مقابل چشم‌های تدی – جیمز جان گرفتند. وسط سالن تئاتر ایستاده بود, ردیف به ردیف, صندلی ها پر از هاله‌هایی از تماشاگرانی بود که در سکوت و تاریکی با نگاه‌هایی بی روح به او زل زده بودند, انگار که منتظر شروع پرده‌ی بعدی نمایش باشند یا اتفاقی غیر منتظره در داستان افتاده باشد و با نفس‌های حبس در سینه تشنه‌ی تماشای ادامه‌اش باشند. نمایشی که تنها یک بازیگر داشت..
یا تنها یک بازیگرش باقی مانده بود!

چپ و راستش را نگاه کرد و آنچه زیر نور صحنه دید جیمز را به وحشت انداخت. تا چشم کار می‌کرد همه جا رنگ خون بود. دکور, وسایل, حتی پرده های قرمز رنگ.
صدای گریه ی کودکی از سمت تماشاگران بلند شد. باید یک نفر آرامش می‌کرد. تئاتر جای بچه‌ ها نیست, دستکم یک نفر باید به او می‌گفت همه‌ چیز نمایشی است و حقیقت ندارد. اما پدر مادر این بچه هر که بود از آن آدم‌های بی مسئولیت بود که خیال نداشت ساکتش کند.

خودش باید دست به کار میشد.

با قدم‌هایی سنگین از پله‌ها پایین رفت و با صدای شلپی کنار ردیف اول صندلی‌ها ایستاد. تا غوزک پا توی خون بود. جیمز پایان این داستان را می‌دانست, نمی‌خواست بقیه اش را ببیند اما تدی انگار اهمیتی نمی‌داد. از کنار ردیف‌‌های جنازه‌های دریده شده عبور کرد و خودش را به آخرین ردیف, جایی که پسرک پنهان شده بود و با صدای بلند هق هق می‌کرد رساند.

تدی زوزه کشید!

چشمان قربانی خردسالش از ترس گرد شد و آخرین تصویری که ثبت کرد, چهره ی مردی بود که نقاب گرگ زده بود.


پایان فلش بک

هری سرش را تکان می داد. حق با تدی بود, دیدنش صد بار بدتر از شنیدنش بود و او این صحنه را دیده بود. نه در خواب, نه در ظرف پیشگو.. او جنازه‌های غرقه در خون مشنگ‌هایی که شب گذشته در سالن نمایش مثله شده بودند را از نزدیک دیده بود, خودش طلسم بیهوشی را به طرف پسرخوانده اش فرستاده بود و تا ساعتی دیگر خودش باید در دادگاه شرح ماوقع را تسلیم می‌کرد.

نفس عمیقی کشید و سوال آخرش را پرسید:
- میدونی کار کی بود؟


جیمز پوزخند زد.
- واقعا کار کی میتونست باشه بابا؟خیلی سعی کردم بهش بگم که چیزی که دیده چرند محضه ولی خیلی واقعی بود براش, میدونی؟ و من .. من با همین دستای خودم تو شیون آوارگان به زنجیر بستمش فقط برای اینکه خیالش راحت شه به کسی آسیب نمیزنه. صبح که برگشتم اونجا, دیدم همه چیز همونطوریه که شب بود.. یه نفر قفلا رو باز کرده بود, رد جادو همه جا بود و در عین حال همه چیز دست نخورده بود. یه نفر قبل از تبدیل رفته اونجا و کشوندنتش وسط مشنگا..
- پیداش می‌کنیم جیمز. امیدواریم وقتی تدی از شوک بیاد بیرون بتونه بگه نقشه ی کی بوده.
- خودش چی میشه؟

سکوت پدرش گویای همه چیز بود.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 2 بهمن 1395 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
توی یه شبِ سردِ زمستونی، همه‌ی اهالی لندن، با پیژامه توی تخت‌خواب‌هاشون غَلت می‌خوردن و خواب‌های شیرین و قشنگ می‌دیدن.
هـمـه!
به جز یه نفر.
موجود نارنجی‌رنگی که به دلیل نداشتن خونواده، طرد از محفل ققنوس و اردنگی خوردن از طرف دربونِ خونه‌ی ریدل، ناچاراً کنار جوبِ یکی از خیابون‌ها، بین کیسه‌های زباله خوابیده بود.
و خب..
موهای سیخ‌شده‌ش نشون می‌داد که محتوای خوابش شیرین و قشنگ نبود.

لا‌به‌لای خوابِ روباه مکار

روبه‌روی یه دستگاه جادویی ایستاده بود. دستگاه درازی که بغلش، عبارت "جادوگران" نصفش کَنده شده و مدام جرقه میزد.

- لطفاً نام کاربری‌تان را وارد کنید.
- یوآن آبرکرومبی.
- در حال پردازش.. یوآن.. اَبروکرومبی.
- آبرکرومبی، لعنتی! آبرکرومبی!
- در حال پردازش مجدد.. یوآن.. آبرکرومبی.. لطفاً رمز عبورتان را وارد کنید.
- نیشِ لرد رو خواهم بست.
- در حال پردازش.. رمز عبور تأیید شد. از ورودتان متشکریم، یوآن آبرکرومبی.

دستگاه بطور یهویی غیب شد و یه درِ چوبی جاش رو گرفت. یوآن دستگیره رو چرخوند و در رو باز کرد.

نقل قول:
اگه این صفحه رو ببندی، نصف عمرت بر فناست! یه پیشنهاد باورنکردنی! عکس‌های کمتر دیده شده از میتینگ سیزدهم، فقط با قیمت صد گالیون!


در رو بست و دوباره باز کرد.

نقل قول:
سر خطِ خبرها! جداییِ نویسنده‌ی معروف از ناظرِ نه‌چندان معروف!


یوآن که داشت جوش میاورد، بعد از چندین بار باز و بسته کردنِ دَر، بالاخره از شر تبلیغات و اخبار جادویی خلاص و وارد راهرو شد.
و همونجا خشکش زد!
و سی و سه بَندِش هم به لرزه افتاد!
- هی.. اینجا.. چه اتفاقی افتاده؟!

سقف، کف و دیوارهای راهرو کاملاً نابود شده بودن.
اسناد و تاپبک‌های پخش‌وپلا شده..
دَرهای از لولا در اومده..
پاتیل‌های واژگون‌شده..
میز‌ها و صندلی‌های درب و داغون‌شده..
ظاهراً چیز سالمی اون وسط پیدا نمیشد. همه چیز کُن‌فیکون شده بود.
یوآن که مات و متحیر به منظره‌ی روبه‌روش زل زده بود، یه لحظه یادش اومد که یه بار قبلاً فنگ هار شده و شورش کرده و همچین بلایی سر راهروها و اتاق‌ها آورده بود.
بعد، همونطور که سعی می‌کرد به خودش امید بده، از لای آوار رفت جلو.
- هی! کسی اینجا نیس؟! صدامو می‌شنوین؟!

در واقع هیچکس جز خودش اونجا نبود. حتی خبری از رودولف هم نبود. با اینکه بود. ولی خب، نبود.
چنان سکوتی برپا بود که حتی صدای قدم‌های مورچه‌ها هم به گوش می‌رسید.
یوآن سر از راهروی خونه‌ی ریدل در آورد. جایی که دکمه‌های نقل‌قول و پاسخ از جا کَنده شده، تاپیک‌ها از وسط نصف شده و از رینگِ دوئل هم فقط طناب‌هاش باقی مونده بودن.
تصورِ قیافه‌ی ولدمورت بعد از دیدن این وضعیت، نیمچه لبخندی رو روی لب روباه آورد ولی فوراً نیشش رو بست، وقتی که نرمیِ یه کراوات رو لای انگشتاش حس کرد.
- عـــــــــــــــــــــا!

نیزه‌وار به یه طرف شیرجه زد و با وحشت، به جایی که چند لحظه پیش ایستاده بود، نگاه کرد. کله‌ی خون‌آلود آرسینوس جیگر از کراواتی معلق بود که از پنکه‌ی سقفی آویزون بود.

- آرسـ.. آرسینوس! چه بـ.. بلایی..؟!

کله‌ی آرسینوس یهو روی زمین افتاد و غلت‌غلتان جلوی پای روباه متوقف شد. یوآن فقط تونست جیغ‌زنان فرار کنه. بلافاصله درِ روبه‌روش رو باز کرد. اما با لادیسلاوی مواجه شد که نیم‌تنه‌ی بالاییش غرق در خون، و دل و روده‌ش از کلاه درازش بیرون زده بود.
نفس یوآن بند اومد.
پاتریشوایی که توی کمد افتاده بود.
بدن یوآن سُست شد.
خانزفا و کاردلکیپی که از لوستر آویزون بودن و جورامونتی که روی تخت‌خواب افتاده بود.
ضربان قلب یوآن تُندتر و دمای شلوارش عوض شد.
و پتیران و عاصدیغی که مفقودالأثر شده بودن!
روباه دیگه حال خودش رو نفهمید. دیگه نتونست تحمل کنه. لنگ از جا کَند و زد به چاک. چهارنعل توی راهروها می‌تاخت. تا چشم کار می‌کرد، همه‌جا حاکی از یه اتفاق وحشتناک بود. اتفاقی که ظاهرا بدجوری گریبانِ جادوگران رو گرفته بود.

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جادوگرانی که هر جادوگری تو اون بدبختِ بدبخته


- نه.. خواهش می‌کنم.. دیگه بیشتر نه.. بیشتر از این نمیرین! نــــه!

همونطور که با سر آستینش فین میکرد، دنبال نشونه‌هایی از حیات و زنده‌بودن یه جادوگر یا یه ساحره می‌گشت.
ولی..
متأسفانه..
رُز رو پیدا کرد که مزه‌ی بمباران هیروشیما رو چشیده بود. لینی و دینگ رو دید که دست در دست همدیگه از دنیا چشم فرو بسته بودن. هکتوری که توی پاتیلش غرق شده بود. حتی لاکرتیای گربه‌سانی که هفت‌تا جسدِ کلون کنار خودش دراز کشیده بودن.
- آخه چرا؟ چرا باید.. همچین اتفاقی بیفته؟! نه.. نه، شماها نمردین! میدونم!

سعی می‌کرد به خودش بگه که اینا همه‌ش شوخیه. ولی خب، به هیچ وجه اینطور به نظر نمی‌رسید.
به هیچ وجه!

جادوگرانی که تو اون اثری از رول و تاپیکی نیست
جوابِ این سیزده سال، همچین اتفاق نحسی نیست


همه‌چی براش تار و مبهم شده بود. آب دهنش رو به‌زور قورت داد. پذیرفتن همچین سانحه‌ی تلخی براش غیر ممکن بود. چه زود گذشت همه‌چی و چه زود تنها خونه‌ش رو از دست داده بود.
اون همه رول. اون همه سوژه. اون همه آدم. اون همه دوست. اون همه دشمن. اون همه پ.خ. اون همه..
- شاید.. شاید یه آدم زنده هم پیدا بشه.

نه "بمب اتمی سیاهان" داره، نه "خاطرات یاران ققنوس"، نه "کاباره(!)"
دیگه وینسنت کراب هیچوقت، رژ لبش رو تو دماغ ولدمورت جا نمی‌ذاره


دَرِ یکی از تاپیک‌های محفل ققنوس رو باز کرد و بلافاصله، جیغ کشید.
جسدِ متحرکِ صدها ویزلی که داخل اتاق مچاله شده بودن، شبیه یه موج دریایی سرازیر شدن و یکصدا با هم، دکلمه‌ای رو خوندن:
- روباه نارنجی! به نَوای قلب کوچک‌مان گوش بده. بیا تا دعا کنیم، که همه‌ی ما ویزلی‌های زامبی، دست در دستِ هم دهیم، و قلک‌های خانه‌ی ریدل را کش برویم، تا ارواح‌مان را تعمیر ساخته و در آسمانِ صاف و آبی، پرواز کنیم.

یکی از ویزلی‌های جلویی اضافه کرد:
- هم‌اکنون! به یاری نارنجی‌تان نیازمندیم.

و بعد با همون حالت موجی، روی یوآنِ وحشت‌زده ریختن و روباه بین اونا غرق شد. بعد، شنا کُنان از بین اونا خارج شد و پیچید به سمت چپ. جایی که..
-‌ وات دِ فان!

همه غرق توی خونن، همه دنبال راه فرار می‌گردن
دیگه توی پیام امروز می‌خونی، نهنگا خودکشی کردن


جیمز و تدی، چسبیده به همدیگه مُرده و پایان تلخی رو برای فن‌فیکشن‌شون رقم زده بودن.
و اون‌طرف‌تر هم ویولت که حتی توی شرایط افتضاح هم نخود هر آش میشد، دست ریگولوس رو گرفته و از لبخند روی لبش معلوم بود که توی لحظه‌ی آخر عمرش، شدیداً داشت از مرگ در کنار ریگولوس کیف میکرد.
و حتی کمی اون‌طرف‌تر هم جنازه‌ی دو عدد رودولف دیده میشد. یکی از اونا معمولی بود، و اون یکی شفاف. یوآن احتمال داد که ورژنِ شفافِ رودولف، همونی بود که وقتی رودولف نبود، بازم بود. ولی اینش مهم نبود. مهم این بود که رودولف از رو نرفته و با خونش جمله‌ای رو روی زمین نوشته بود:

نقل قول:
"ساحره‌های باکمالات عزیز... از خاک بودیم... و بر باد شدیم... قسمت نشد انگار... تا توی این دنیا... دستِ همتون رو بگیرم... ولی... وعده‌ی دیدار ما... بهشت اون دنیا... و... ارباب... :بغض: ... اینم از... آخرین سه‌نقطه‌ی رودولف..."


یوآن شونه‌ای بالا انداخت و بعد، وحشت و دویدن رو از سر گرفت.
سعی کرد خونسردیش رو حفظ کنه، ولی بین راه، جسد آلبوس دامبلدور old1 تا آلبوس دامبلدور old600 رو دید که همه‌شون دورِ یه گلرت گریندل‌والدِ تک‌وتنها حلقه زده بودن.
- نــــــــــــــــه!

موجِ عظیم پاره‌کاغذها باریدن گرفت. پاره‌کاغذهایی نوستالژیک که اشک هر کسی رو در می‌آورد.
از جمله:

نقل قول:
"لرد ولدمورت: سلام. ما لرد جدیدتون هستیم."

و..
نقل قول:
"ویولت بودلر: بچه‌ها من یک تازه‌وارد هستم!!!! خواهش می‌کنم بگین از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟!!!!!! دوست دارم پانسی پارکینسون بشوم!!!!!!"

و..
نقل قول:
"جیمز سیریوس پاتر: وااااای تدی! رول ورودیم رو تایید کردن! واااای! چقد حال میده این چکش! یکی دیگه! "


و قبل از اینکه یوآن بتونه واکنشی نشون بده، عکسی روی صورتش چسبید. عکس رو از صورتش برداشت و با دیدن آدمای درونش، جیغی کشید و عکس رو انداخت زمین و به سرعتِ گام‌هاش افزود.
- من دیگه به عکسا نگا نمی‌کنم! هق‌هق! من دیگه کاغذا رو نمی‌خونم! هق‌هق! هااااای وای دل، وای دل، وای دل، چه زود گذشتی اِی جادوگران! اِی تنها خونه‌ی این روباهِ تنهایِ.. تنهایِ.. امممم..

پاهاش از دویدن ایستادن. اونچه رو که جلوی چشماش می‌دید، باور نمی‌کرد.
- لــــرد!

و بعد، هجوم آورد و پرید روی پیکرِ بی‌جان و پاکِ(!) ولدمورت که برخلاف بقیه، هیچ زخم و جراحتی روی بدنش نداشت و بطور کاملاً تَر و تمیز مُرده بود.
- نــه! تو یکی دیگه نمیر! انصافـــاً تو یکی دیگه نمیــــر! هنوز خیلی از ایفای‌نقشت مونده که قراره توسط من تخریب بشه! نـــه!

یوآن که تلاشش رو بیهوده می‌دید، جلوی ردای ولدمورت رو گرفت و تکونش داد.
- ناسلامتی تو یه لردی! بیدار شو! با پنج شیش‌تا علامت تعجب سرِ من داد بزن! بهم کروشیوی راس‌راسکی بزن! تو که قرار نبود بمیری! تو که مثل زیر دستات ضعیف نیستی! چطور جرأت می‌کنی عمر یه روباه رو تخمین بزنی و خودت قبل از اون بمیری؟! ها؟! بیدار شــــو! زنده شــــو! زنـــده!

بعد، پلکِ چشمِ راستِ ولدمورت رو بالا برد. درون چشمش نوشته شده بود:
"اون دستِ کثیفت رو از روی ردای ما بردار، نارنجی!"

یوآن ردای ولدمورت رو ول کرد و کنجکاوانه پلکِ چشمِ چپش رو بالا برد.
"ما مُردیم. و از این بابت هم احساس خوبی داریم. البته نمی‌دونیم داریم کجا می‌ریم. ولی مهم اینه که اونجا در آسایش هستیم."

نیشخندِ موقتیِ روباه پژمرده شد و صورتش رو بین دستاش گرفت.
- انصافاً نمیر.. خواهشـ..
- دلت به حال مُرده‌ها نسوزه، یوآن!

دستش رو از روی صورتش برداشت و سایه‌بونِ چشماش کرد تا بتونه راحت‌تر به آلبوس دامبلدورِ نورانی نگاه کنه.
- تو دیگه چی میگی؟ فک کردی من اون پاتر کله‌شقم و اینجا کینگزکراسه؟!
- البته که نیستی فرزندم. ولی لطفاً یه نگاهی به دور و برت بنداز.

روباه نگاهی به اینور و اونور انداخت. جسد. خون. وسایل درب و داغون. همه‌ش همین بود.

- من هرشب توی خوابِ هرکدوم از دوستانی که الآن می‌بینی، حاضر می‌شدم و بهشون اخطار می‌دادم که قراره اتفاق بدی بیفته. ولی متأسفانه هیچکدوم اعتنایی به سخن‌هام نکردن. تو آخرین کسی هستی که دارم بهش اخطار میدم. تا چند ساعت دیگه، قراره اتفاق وحشتناک و بزرگی برای جهان بیفته. شاید با موافقتت، بتونی بی‌اعتناییِ بقیه رو جبران کنی و کاری کنی که انسان‌های کمتری ناقص و علیل بشن. اگه این به نظرت هدف ارزشمندیه..
- معلومه که هس!
- .. پس فعلاً با همدیگه خداحافظی می‌کنیم.
- چی؟ نه! هی وایسا! وایسـ.. هی! کجا رفتی؟

اما دامبلدور محو شد و یوآن رو به حال خودش رها کرد. یوآنی که نمی‌دونست الآن باید چیکار کنه. ذهنش فقط پر بود از سوالات و ابهامات و افکار هراس‌انگیز.

"تا چند ساعت دیگه، قراره اتفاق وحشتناک و بزرگی برای جهان بیفته."
پس نه‌تنها جادوگران، بلکه کل جهان نابود شده بود؟
وا مصیبتا!
واقعاً چیکار باید می‌کرد؟
آیا کمکی از دستش بر میومد؟
آیا یوآن به نوعی پسر برگزیده شده بود؟
آیا قرار بود کل جهان رو از احتمال وقوع یه حادثه‌ی طبیعی نجات بده؟
آیا یوآن به یه سوپرهیرو تبدیل می‌شد؟
جوابِ هیچکدوم از این سوال‌ها رو نمی‌دونست.
ولی عوضش، دوباره ردای ولدمورت رو گرفت.
- من تو و بقیه رو نجات میدم! حالا ببین!

و پلکِ چشمِ راستِ ولدمورت، این‌دفعه اتوماتیک‌وار بالا رفت.
"مگه نگفتیم اون دستِ کثیفت رو بِکِش؟!"

بیرونِ خوابِ روباه

از خواب پرید. معطل نکرد.
- زود باش! فک کن! فک کن! فک کن!

اون کسی رو توی دنیا نداشت.
ولی خب، جادوگران رو که داشت. باید این قطعه‌ی بهشتی رو از دسترس اون اتفاق قریب‌الوقوع نجات می‌داد.
آره!
یوآن قهرمان بی‌چون و چرای این قصه بود.
اون کسی بود که باید زیرِ نورافکن‌ها، فیگور قهرمانی میگرفت.
پس دوید و دوید و دوید تا اینکه به خونه‌ی شماره دوازده گریمولد رسید و زنگ خونه رو زد.
در باز شد.

- اوه، فرزند نارنجی! پس بالاخره برگشتی. بیا بغلم!
- نه من برنگشتم و بر هم نخواهم گشت! فقط اومدم یه خبری رو بهتون برسونم.
- تام دوباره میخواد بیاد مهمونی‌مون؟! اینو که می‌دونـ..
- نه این نیس! یه بلایی میخواد سر دنیا بیاد. باید همه‌مون دَر بریم. باور کن! تو خودت اینو توی خواب بهم گفتی! یادت نیس؟!

دامبلدور فقط خندید و دستی به ریشش کشید.
- من؟ هووووم.. پسرم، صدبار بهت گفتم عشق بورز تا از این کابوس‌ها نبینی.

یوآن شک کرد که شاید این دامبلدور، همون دامبلدورِ توی خواب نباشه. شاید اون دامبلدور old10 بود.
- باو.. تو خواب گفتی اینا رو که..
- اوه، مالی داره منو برای شام صدا میزنه. میدونی که. جادویِ آشپزیِ مالی، فراتر از جادوی ماست. القصه، شاید با برگشتنت به جمع‌مون بتونی روح تازه‌ای رو توی محفل ققنوس بِدَمی. اگه این به نظرت هدف ارزشمندیه..
- نمیام!
- پس فعلاً با همدیگه خداحافظی می‌کنیم.

و در رو محکم بست.

- هی! باور کن راس میگم! درو باز کن! هــــــی!

اما در هیچوقت باز نشد و یوآن پشتِ در موند. صدای خنده‌های بی‌وقفه‌ی محفلی‌ها به گوشش می‌رسید. خنده‌هایی که از خطری بزرگ، بی‌اطلاع بودن.
شاید این آخرین باری بود که روباه این خنده‌ها رو می‌شنید.
- من بهت گفتم، خودت گوش ندادی!

و برای آخرین بار، نگاهی به خونه‌ی سابقش انداخت و فوراً رفت سراغ خونه‌ی ریدل.
بین راه بود که ناگهان سروکله‌ی یه بَبر پیدا شد.
- دستم به دامنت آقا روباهه!
- تو دیگه کی هستی؟!
- من.. من ببرِ تنهام!
- ای بابا! الآن اوضاع خیطه، توقع داری باهات درد و دل کنم؟!
- جـــــون مادرت یه ورد بهم یاد بده که باهاش بتونم پرواز کنم. نیاز به چوبدستی و جارو هم نداشته باشه. قرمز باشه ترجیحاً. اگه نبود، آبی. کادوپیچش هم کن حتماً.

یوآن اول می‌خواست بگه جادو وجود نداره که فهمید اگه اینو بگه، کُلِ دنیای جادویی در همین لحظه سکته می‌کرد و منفجر میشد. پس رو کرد به سمت آسمون.
- اون ستاره‌ی گنده رو می‌بینی؟
- آره.
- برو بگیرش، بیارش!

و چنان لگدی به باسنِ ببر زد که ببر کیلومترها اوج گرفت و لا‌به‌لای هفت آسمون پرواز کرد. بدون چوبدستی و جارو.
و بعد، روباه چهارنعل دوید سمتِ خونه‌ی ریدل و وقتی بهش رسید، چند بار هم دور خونه پیچید تا بلکه دَرِ ورودیش رو پیدا کنه، ولی بعد از هر دور، به جای در، رودولف رو می‌دید.
- سرجات وایسا یوان!

یوآن متوقف شد و روبه‌روی رودولف وایساد.
- تو با این سرکشِ "آ" نذاشتنات، منو کچل میکنی و با سه‌نقطه‌هات هم، لرد رو!

رودولف پیچ‌و‌تابی به قمه‌ش داد.
- به هر حال... منم وظیفه‌ی دربونیِ اینجا رو به عهده دارم... و نمیذارم هرکی بیاد داخل... مگه اینکه... اون یه ساحره‌ی باکمالات باشه... اونم فقط با دلیل موجه!
- من که نمیخوام برم داخل. فقط میخواستم یه خبری رو بهتون برسونم.
- چی شده؟! چه خبری؟!
- خبرِ مرگِ تو و اربابت رو!
- به من و ارباب فحش دادی؟!
- توی خواب دیدم که میگم.

رودولف قمه‌ش رو کشید.
- با این توهینت... خشم رودولف رو خواهی دیدی... حالا هم سرجات وایسا... تا با قمه‌ی عدالتم... ازت یه مثلث قائم‌الزاویه بسازم!
- تو که هیچوقت از قمه‌ت استفاده نمی‌کنی.
- اممم... اون که آره... ولی عوضش... میرم سراغ Plan B و بخاطر این توهینت... گردن‌کلفتی میکنم!

و با لگد رودولف، یوآن همون‌طور که آینده‌ی نحسِ بشریت رو توضیح میداد، چندین متر اونورتر پرت شد. بعد، از جاش بلند شد و مشتش رو توی هوا تکون داد.
- بهت گفتم توی خواب دیدم! من خوابام عین واقعیته! شماها از آناتومی و روانشناسی روباها هیچی حالیتون نمیشه! اگه بعداً کتلت شدین، نگین یوآن نگفت‌ها!

اما رودولف رفت داخل خونه‌شون و در رو بست.
و یوآن تک‌وتنها موند. فقط قصد نجات دادن جادوگران رو داشت که از طرف دو جبهه گفته‌هاش تکذیب شده بود. هیچکس حرفش رو باور نمیکرد. از نظر بقیه، اون یه موجود غیرقابل اعتماد و چرندگو بود.
اون تنها بود!
دلش شکست.
بغضش هم شکست.
ولی باز مصمم بود.
اگه نمی‌تونست بقیه رو نجات بده، پس تکلیف خودش چی میشد؟
ناگهان چوبدستیش رو در آورد.
- دوچرخه‌ی پرنده‌یوس!

دوچرخه‌ی بالداری جلوش سبز شد. فوراً سوارش شد و به سمت کره‌ی ماه رکاب زد.
- حالا می‌بینین!

اوج گرفت، از بین ابرها گذشت، آسمون اول رو رد کرد، آسمون دوم رو هم، سوم رو، چهارم رو، پنجم، شیشم، هفتم، حتی پشتِ آسمونا رو هم رد کرد و از محدوده‌ی جاذبه‌ی کره‌ی زمین هم گذشت.
بعد رسید به کره‌ی ماه و اونجا دوچرخه‌ش رو پارک کرد و با نفرت به کره‌ی زمینی خیره شد که یه شهاب‌سنگِ گنده داشت بهش نزدیک و نزدیک‌تر میشد.

چیزی تا وقوع حادثه باقی نمونده بود..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 دی 1395 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بسمه تعالی




سالنی کوچک، با چند ردیف میز و صندلی و مردی که با کلاه گیس سفید، بالاتر از همه نشسته بود.

- خب... اتهامات رو قرائت کنید!

سکوت...

قاضی نگاهی به اطرافش انداخت و متوجه شد که خودش باید اتهامات را قرائت کند.
- آزار و اذیت حیوانات؛ به یک گربه لگد زدی. دفاعی داری؟
- آری!

این صدا متعلق به مردی تعلق داشت که در کمال خونسردی در اولین ردیف نشسته بود. او صدایش را صاف کرد و سپس گفت:
- این جانب نبودیم که بر آن نیم کت، ضربه فرمودیم، لکن وی خویش، باسن در مسیرمان قرار داد.

گربه ای که در چند ردیف عقب تر نشسته بود، با عصبانیت مشتش را در هوا تکان داد و میو میوی خشمگینی کرد. قاضی یکی از ابروهایش را بالا برد، بهتر بود هیئت منصفه در این مورد نظر می دادند؛ هیئتی که تنها یک عضو داشت و آن هم خود قاضی بود و ترجیح می داد که کار ها را آسانتر انجام دهد.

- آقای زاموژسلی مجرم و محکوم...


*****


- پیشی آ! بنوش.

آقای زاموژسلی خطاب به گربه ای که در مقابلش شیر می نوشید، این را گفته بود. امّا بر خلاف لادیسلاو که کاملا خونسرد بود، گربه مظطرب دائما این طرف و آن طرف را دید می زد.

- خیر! این سان ننمای. گلویت دچار اعوجاج گشته، شیر در آن گیر نموده، جان خویش از کف در می دهی. فراق بالانه نوش.

لادیسلاو که در مقابل گربه نشسته بود، دستی به سر وی کشید، لکن چند ثانیه بعد با نوری که بر چهره اش افتاد، دستش را بالا آورده، سایه بان چشمانش نمود.
- بامدادتان به خیر، نور افکن آ!
- اون بالا چی کار می کنی؟

پلیسی که در یک دست، چراغ قوه و در دست دیگرش باتومم داشت، نگاهی به آقای زاموژسلی که بالای دیوار نشسته و لبخند می زد انداخت.

- بر گربه ای شیر می نوشاندیم!


*****



آقای قاضی انگشتش را بر روی لیست اتهامات، پایین تر آورد و دوباره مشغول خواندن شد.

- خب... دومین اتهام وارده به شما، بد رفتاری با افراد کم سن و ساله، دفاعی داری؟
- خیر!
- خب پس...
- لکن حمله داریم.

قبل از این که قاضی متوجه شود، لادیسلاو دینگ را به سمت، پسرک چاقی پرت کرد و دینگ هم برای پسرک سبیل آتشینی کشید که جیغش را در آورد.
پیش از آن که قاضی اعتراض کند، آقای زاموژسلی، خطاب به قاضی گفت:
- پیشتر، ساق پایمان را گازیده بود، بی حساب گشتیم.

و قاضی با دندان های بر هم قفل شده گفت:
- چون می خواستی بندازیش تو قفس خرس آ.

- آخر گرسنه می نمودند.
- مجرم و محکوم!

*****


- طفل، بخسب!

اما نوزاد جیغ کشید.

- دنگی که دینگ می باشی، ایشان را بخسبان.

دینگ تلاشش را کرد، اما نوزاد او را در دهانش گذاشته، قدری مکید و سپس پرتش کرد به سمت پنجره و گریه را از سر گرفت.

- طفل آ، این سوی آی،

اما نوزاد، بی توجه به سمت دیگری رفت. آقای زاموژسلی در طرف دیگر اتاق، پشت صندلی اش نشسته و صفحات روزنامه را از نظر می گذراند. در همان حال، بچه قصد داشت به پشت کتابخانه برود.

- جنابتمان را فرمودیم تا بدین سوی...

آقای زاموژسلی نتوانست جمله اش را کامل کند و تنها فرصت کرد تا کتابخانه ای ار که به سمتش شتاب می گرفت ببیند.

*****


قاضی کش و قوسی به کمرش داد و کلاه گیس عقب رفته اش را جلو کشید. سپس دوباره شروع به خواندن کرد.
- سوّمین اتهام وارده...

قاضی سرش را بالا آورد و نگاهی به لادیسلاو انداخت.
- ایجاد مزاحمت برای نوامیس!

حتی چشمان خود لادیسلاو هم گرد شد. او در دفاع از خود تنها چند کلمه توانست بگوید:
- اینجانب، لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی می باشیم...

کت و پیراهنش را نشان داد:
- روده گرگ نمی باشیم.

قاضی برای چندمین بار متوجه منظور مرد نشده بود، امّا پیش از آن که بتواند خواستار توضیحات بیشتر شود، در دادگاه منهدم شد! چند صد گلوله به اطراف شلیک شده و تقریبا تمام افراد درون دادگاه کشته شدند.

- ارباب اسم دراز رو احضار کرد! اسم دراز باید زوود اومد!

لادیسلاو نگاهی به اطراف انداخت، سپس از جای بلند شد و به سمت آستانه در رفت، در آخرین لحظه سرش را برگرداند و نگاهی به اتاق انداخت.

- خداحافظ قاضی آ! بدان چه گفتید عمل می نماییم.

و سپس به همراه وینکی، با صدای پاقی ناپدید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 26 دی 1395 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل من(رودولف لسترنج) وی.اس لادیسلاو ژامیس...زامویس...ژاکعظ...ژا....عه!...همون!



تقریبا تمام جامعه جادوگری میدانستند که دادگاه شماره 10،واقع شده در طبقه ی منفی دو وزارت سحر و جادو،جنب سازمان اسرار، جلساتی که در آن برگزار میشود یک جلسه دادرسی عادی نیست...بلکه صددرصد این دادگاه برای امر و جرم های مهمی اختصاص داشت.
و حالا در این دادگاه جلسه ای به قضاوت و ریاست شخص وزیر،بارفیو در حال برگزاری بود . تمام صندلی های آن پر بود از هیئت منصفه و جمعیت...همهمه ای در سالن دادگاه به پا بود که با ضربات چکش قاضی بر روی میز،این سروصدا فرونشت...
_سکوت رِ رعایت فرمایید...جلسه رسمی هسته...متهم رِ بیارین!

با باز شدن در و ورود جادوگری از آن،همه نگاه ها به سمت جادوگر برگشت...جادوگر نیز زیر سنگینی نگاه دیگران قدم برمیداشت تا بر روی صندلی ای که برای او تعبیه شده بود بنشیند...پس از نشستن متهم،بارفیو دوباره با چکش بر روی میز کوبید و گفت:
_رودولف لسترنج شما هستن؟
_خودمم!
_بدین پرونده این مرتیکه بیناموس ره...خب...رودولف لسترنج...شما متهم هستین غر زدن!
_عه؟جرمه غر زدن؟من فک کردم بابت ضرب و جرحی،مشخص کردن پدر بچه ای،چمیدونم مرگخواری متهم شدم!
_شاید غر زدن جرم نباشه،ولی خط خطی کردن دیوار های دیاگون با قمه و نوشتن غرهاتون رو اون جرم هسته!
_خب غر دارم!
_فقط این نیسته...شما شاکی خصوصی هم دارین..شاکی خصوصی داخل شه!

بار دیگر با باز شدن در دادگاه،همه به فرد تازه ورود نگاه کردند...حتی رودولف هم نگاهی به در انداخت و با دیدن شخص وارد شده با هیجان گفت:
_ارباب...ارباب...شما اومدین از من دفاع کنین؟مثل کله زخمی که دامبلدور اومد ازش دفاع کنه؟
_خیر رودولف...ما شاکی خصوصی تو هستیم!
_ارباب؟
_جناب لرد...لطفا شکایت خودتون رِ بگین!
_این متهم ما رو کچل کرده!
_
_منظورم به طور مجازی هست!
_
_یعنی از بس غر میزنه کچل شدم..استعاره اس...این معلوم الحال باعث سلب آسایش ما شده...اشد مجازات رو خواستاریم براش!
_هر چی جناب ارباب بگن...رودولف لسترنج شما مجرم شناخته شدین...برای تعیین حکم شما با هیئت منصفه وارد شور میشم!

رودولف ملتمسانه به هیئت منصفانه نگاه میکرد...همچنین با فیگور آمدن و چشمک زدن به ساحره های هیئت منصفه،سعی در تحت تاثیر قراردادن آنها داشت که طبیعتا موفق نبود!
بلاخره بعد از چند دقیقه،بارفیو دوباره با چکشش به میز زد و شروع به خواندن حکم کرد..
_رودولف لسترنج با رای دادگاه محکوم میشه به خدمات اجتماعی!
_ایول..فیگورام تاثیر گذاشت....این جذابیت من هیچوقت تموم نمیشه!
_بذار بقیه حکم رِ بخونم رودولف...خدمت اجتماعی ای که رودولف باید انجام بده اینه که "درد دل شنو" بشه و مشاوره روانشناسی بده...طبیعتا برای درد دل شنو اینکه خودش درد دل کند و غر بزند ممنوع هسته و صرفا باید شنوا باشه...پایان حکم!

فردای آن روز،دفتر مشاوره ی رودولف!

رودولف لسترنج کلافه و ناراحت پشت میز نشسته بود و منتظر بود تا مراجعه کننده هایش از سر راه برسند...او سعی داشت تا به خود امیدواری بدهد و بگوید مگر خدمت اجتماعی ای که باید انجام دهد چقدر میتواند سخت باشد؟
اما با ورود اولین مراجعه کننده،رودولف فهمید که اشتباه میکند!
_
_چی شده؟
_
_بذار از راه برسی بعد گریه کن...بگو چی شده؟
_دوس پسرم...دوس پسرم ولم کرده!
_چه بهتر!
_چی؟
_شما یعنی الان وضعیت تاهلت مجرده دیگه؟
_آره..آرههههههه...وای...ولم کرد...من هیچی براش کم نذاشتم!
_مشخصه!
_من خیلی دوسش داشتم...فکر کردم تا آخر عمر با هم میمونیم...من نمیتونم بدون اون زندگی کنم...این چه وضع زندگیه؟این چه عشقیه؟چه دنیایی بیرحمیه!

رودولف نمیدانست که حالا چه باید بگوید...همیشه او بود که از دنیا و زندگی گله میکرد...او نتنها باید درد دل شنونده میبود که باید راه حل هم ارائه میداد...
_آآآآآآ...امممم....چیزه...هوم!
_چی؟چی؟
_چی میخوای بشه؟خو همینطوره...این نشد زندگی که...چه وضعشه...ای تف تو این روزگار...ادم بمیره بهتره!
_

مراجعه کننده گریه کنان از اتاق خارج شدن و بعد از چند دقیقه صدای شکسته شدن شیشه و پس از آن صدای یک جیغ و سپس یک صدای "پضضضضض" که نشان دهنده برخورد یک شی به یک جسم سخت از فاصله زیاد بود به گوش رسید!
که البته رودولف اهمیتی به آن نداد...رودولف به مراجعه کننده بعدی که وارد اتاق شد اهمیت میداد...
_هاه...این چش بود که از اتاق دویید بیرون؟
_نمیدونم...مهم نی...شما چته؟
_من؟آم...میدونی..یه وقتایی فکر میکنم که چرا زنده ایم؟
_منم همینطور!
_یه وقتایی با خودم میگم هدف ما چیه تو این دنیا؟
_منم همینطور!
_یه وقتایی حس میکنم اینقدر بیهوده ایم که چیزی غیر از منتظر بودن تا رسیدن مرگ نداریم!
_منم همینطور!
_میدونی؟یه وقتای یه نظرم ما پوچیم!
_منم همینطور!

مراجعه کننده که با زار زدن رودولف شوکه شده بود،از جای خودش بلند شد و به پشت میز رفت تا به رودولف دلداری بدهد!
_حالا گریه نکن اینجوری...با تمام این اوصاف دنیا هنوز خوشکلیاش رو داره!
_نداره...نداره...این زندگی ناعادلانه اس...ناعادلان اس...ناعادلان اس...ما رو بردن به بیراهه دیدم چاله اس...حقت رو خوردن و شاهد میشه حبس...ناعادلانه اس...ناعادلانه اس!
_حالا یه چیزایی هست که تو دنیا خوبه...اینجوری چرا گریه میکنی؟
_گریه داره...گریه داره...دیوار حاشا بلنده تکیه بده!

مراجعه کننده فهمید که با پدیده نرمالی مواجه نیست...برای همین از آرام کردن رودولف ناامید شده و از اتاق خارج شد...
اما بعد از خروج او،لرد وارد اتاق شد...رودولف با دیدن لرد کمی خودش را کنترل کرد و گفت:
_ارباب!
_رودولف یادت نره حکم دادگاهت رو یادت نرفته که؟تو نباید خودت غر بزنی،باید غر بشنوی!
_من نمیتونم ارباب!
_پس چطور ما تونستیم این همه مدت که تو رو تحمل کنیم؟

رودولف نمیدانست...او حالا میبایست متنبه شده و نتیجه اخلاقی میگرفت...اما او رودولف بود...پس به جای متنبه شدن تصمیم گرفت بابت اینکه نمتوانست هم غر بزند!
_ارباب...من چرا نمیتونم؟ارباب!
_

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 12 دی 1395 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
- کبریت!
شترق!
- هن هن.. هن.. کبریت دارم! همه‌جوره! بی‌خطر! با خطر! متوسط‌الخطر!
شترااااق!
- وایسین خانم، ببخشید یه لحظه.. خواهش میکنم این کبریتا رو.. آقا، این کبریتا.. آهای دختر! توی چشای گربه‌ایت، شعله‌های کبریتی می‌بینما!
- گم شو پسره‌یِ حیوونِ بی‌دُم!

شـــاپ!

سیلی‌ای که روی گونه‌ی روباه نشست، چند متر اونورتر پرتش کرد و جعبه‌های کبریت هم لابه‌لای برف گم شدن.
همونطور که گونه‌ی داغش رو چسبیده بود، به سمت مشرق نگاه کرد. کسی بهش اهمیت نمیداد. به مغرب خیره شد، بازم هیچکس.
یهو بغضش شکست.
- چرا کسی ازم کبریت نمیخره؟ هوق! چرا همه دَرو روی من می‌بندن؟ هوق هوق! چرا کسی به حالم رحم نمیکنه؟ هووووق! چرا هیچ دختری با دیدنم غش نمیکنه و منو نمی‌بره داخل خونه‌شون؟ چرا؟ چرااا؟ چراااااااااع؟! .. هووووواخ!

و اشکِ سبزش رو قبل از اینکه روی لبش بشینه، جمع کرد و برگردوند توی دماغش.
همه‌ش تقصیر خودش بود. اگه به دامبلدور خیانت نمیکرد، الآن میتونست جلوی شومینه‌ی خونه‌ی گریمولد، با کله‌ی سیریوس بلک گپ بزنه. یا اگه یوزرنیم و پسورد خونه‌ی گریمولد رو به لرد میداد، الآن توی خونه‌ی ریدل مشغول شنای قورباغه توی پاتیل هکتور بود.
- یکی به من کـ.. کمک.. کنه.. من.. برررررر.. کمـــــک!

دستاش رو دور خودش حلقه زد. داشت یخ میکرد. منجمد میشد. عمرش خیلی زودتر از ساعتِ مرگ‌شُمارِ لرد در حال اتمام بود.
توی اوج نااُمیدی..

- یوآن؟

ناخودآگاه چشماش رو باز کرد. سرمایی که گریبانش رو گرفته بود، یهو جیغی کشید و دامنش رو جمع کرد و پا به فرار گذاشت.

- پرنس آبرکرومبی؟! صدامو می‌شنوی عزیزم؟!

در واقع، یوآن رو نباید با رودولف مقایسه کرد. ولی راستش، یه زمانی، روباه با قمه‌کِش هم‌نشین بوده.
و مهم‌تر از اون، روباها هم دل دارن آخه.
دیگه اهمیتی به سرما نداد، آتیشی توی دلش به پا شد، وقتی که یه پریزاد رو دقیقاً جلوی چشماش دید.
- تو.. تو کی هستی؟!
- چرا خودتو به اون راه میزنی عزیزم؟! من نیمه‌ی گمشده‌تم، روباهِ قشنگِ من!
- وات؟!

وا سعادتا!
یوآن دیگه حال خودش رو نفهمید. ذات حیوونی و غریزیش فعال شده بود. به پریزاد نزدیک شد و جلوش زانو زد. پریزاد جوری خندید که توی دل روباه، یه زلزله‌ی هشت ریشتری بوجود اومد.
دست پریزاد رو گرفت.
- Hello! is it me you're looking for?!

شـــــاپ!

انگار که از توی یه رویای شیرین پرت شده بود بیرون.
برای بار دوم، گونه‌ش اونقدر داغ شده بود که میشد روش نیمرو پُخت. قبل از اینکه بتونه بفهمه چه خبره، یه پیرمرد چاق با لباس قرمز و ریش دراز سفید، گردنش رو گرفت و بلندش کرد.
- بچه هم بچه‌های قدیم!
- خرخرخرخر.. گردنم! خفه شدم!
- مَست کرده بودی؟ این رودولف‌بازیا چیه دیگه پسرجون؟ اونم با یه پیرمرد بزرگی مثل من؟!
- مَست خودتی، پیرِ خرفت! اصلا تو کی هستی؟ رودولف رو از کجا میشناسی؟
- رودولف معروف هس، حتی وقتی که نیس.

یوآن، بی‌توجه به بودن یا نبودنِ رودولف، با چنگ و دندون سعی کرد که خودش رو جدا کنه ولی پیرمرد، مقاوم‌تر از این حرفا بود.
- هوووووش! حیوون وحشی!
- ولم کن! چی میخوای از جونم؟ بذار همینجا بپوسم! با من مپیچ که تلخم! ولم کن! وگرنه گولت میزنما! ولم.. اووووومم.. اووو.. اممممموم!
- هیس! آروم باش! الآن بچه‌ها رو بیدار میکنی! چیزی از جونت نمیخوام. من بابانوئلم. کسی که شب کریسمس کنار تخت‌خوابِ بچه‌ها عیدی میذاره. شناختی؟

یوآن که صورتش کبود شده بود، بالاخره خودش رو خلاص کرد و تا موقعی که نفسی تازه میکرد، سرتاپای پیرمرد رو از نظر گذروند.
- راس میگیا! تو که بابانوئلِ خودمونی! شرمنده صورتم تو ریشت گیر کرده بود، نشناختمت. از اینورا؟ اَمریه؟!

و یه مشت رفاقتی تو شکم بابانوئل زد.

- معلومه که اَمریه. و کی بهتر و مناسب‌تر از تو؟
- شما فقط امر کن، انجام شده بدونش.
- خیلی خب پسر، تو الآن آواره و گوشه‌گیری. مگه نه؟
- هممم.. آره.
- بیکاری؟
- آره.
- دلت میخواد از این وضعیت هلاکت‌بار خلاص شی؟
- آره، آره، و چرا زودتر نمیری سر اصل مطلب، پیری؟!
- خیلی خب. راستشو بخوای، دیشب ظاهرا ملت محفلی و مرگخوار مجنون شده بودن، یه ملعونی آوادا زد و.. متأسفانه همونطور که می‌بینی، یکی از گوزنام تلف شد. چهارتا بودن، الآن شدن سه‌تا.

یوآن تازه متوجه سورتمه‌ای شد که افسارِ سه‌تا گوزن به اون وصل شده بود.

- میتونم روت حساب کنم، پسرم؟
- مثلاً چه کاری؟
- اینکه به عنوان گوزن کمکی به جمع‌مون اضافه بشی.
- باشه، اوکِـ.. وایسا ببینم! معلومه چی داری میگی خرفت؟ من کجام شبیه این گوزنای بی‌شاخه؟! من روباهم! میفهمی؟ روباهم! این دُم رو.. ببین.. اممم.. دُمَم..
- اگه دُم داری به من نیشان بده.
- اممم.. داشتم، اما از دنیا رفته! ولی دُم مهم نیس! به اسمه! هنوزم همه روباه صدام میکنن!
- فرقی نداره که چی هستی. مهم اینه که حیوونی!

زبون یوآن بند اومد. "حیوون" چیزی نبود که دوست داشت صداش کنن. ولی خب، در حقیقت اون یه حیوون بود. و حقیقت هم همیشه تلخ بود. جواب بابانوئل هم منطقی!

- اممم.. خب.. باشه، قبول. گوزن چهارمت میشم. ولی شرط داره‌ها!
- هوووم؟
- اینکه.. اینکه یه کادوی خفن و گنده از طرفم بفرستی برا پرنسس رویاهام.
- اوه. تو فعلاً دهنت بوی شیر میده، بچه‌جون.
- عه؟ قول دادیا!
- امکان نداره.
- چرااا؟! بخاطر رنگ گندم! بخاطر رنگ سفید ریشِت!
- عجب بچه سمجیه‌ها! زوده برات.
- نــــــــــــه! صبر کـــن!

بعد، بابانوئل یقه‌ی روباه خشمگین و جیغ‌جیغو رو گرفت و انداختش وسط جمع گوزن‌ها و افساری رو دور گردنش گره زد.

- اینو وردار. وردار. نذارش. نع! نذاااار!
- ممنون که میخوای کمکمون کنی، آقا روباهه!
- لعنتی! من آخرش ریشِت رو به خاک می‌مالونم، پیرمردِ پشمک‌موی! حالا ببین!

بابانوئل لبخند ملیحی زد و بعد، سوئیچش رو از جیبش در آورد و سورتمه رو روشن کرد و بطور وحشیانه و ظالمانه‌ای، شلاقش رو به کمرِ هر چهار گوزن کوبید. سه گوزنِ قدیمی عین خیالشون نبود ولی گوزن تازه‌وارد، سوختگی درجه دو رو در ناحیه‌ی باسن احساس کرد.
چند ثانیه بعد، گوزن‌ها و سورتمه، بصورت هلیکوپتری از روی زمین بلند شدن و بالا رفتن.
بالا.
بالا.
بالاتر!
یوآن که می‌ترسید بابانوئل دوباره اون روی سگش بالا بیاد، هرچی توان داشت، توی دست و پاهاش ریخت.
اگه بچه‌های خوبِ توی خونه، اخلاقِ واقعیِ پیرمردِ سرخپوش رو می‌دیدن، بازم ازش خوششون میومد؟

ولی از حق نگذشته، اون بالا بالاها زیبایی‌های خاص خودش رو داشت.
حتی یه بار توی یه جاده آسمونی، مجبور شدن که جلوی چراغ قرمز توقف کنن و شاهد عبور و مرور سورتمه‌ها و بابانوئل‌های دیگه‌ای از چهار طرف بشن. حتی یوآن چشمش به پالی افتاد که داشت سورتمه‌ی دیگه‌ای رو دنبال خودش میکشوند و چه ناسزاها و کل‌کل‌ها که این وسط بین روباه و گرگ رد و بدل نشد.

چند دقیقه بعد

- رسیدیم!

گوزن ها آروم‌آروم روی سقف یه خونه فرود اومدن. بابانوئل بطور ماهرانه‌ای، سورتمه رو همونجا پارک دوبل کرد و گره افسار یوآن رو باز کرد.

- آه.. آخ.. وای.. هن هن.. لعنت بهت! خفه شدم!

همونطور که یوآن داشت گردنش رو می‌مالید، نفس‌نفس‌زنان پرسید:
- اینجا کجاس؟ هن.. الآن میخوای برا کی.. هن.. هدیه ببری؟

بابانوئل دستی به ریشش کشید.
- یه هدیه‌ی قشنگ برای یه بچه‌ی شرور.
- ینی چی؟! از کجا میدونی شروره؟ و اگه شروره، چرا میخوای براش هدیه ببری؟
- من آمار تموم بچه‌های لندن رو دارم.
- ایول! ایول! ینی میدونی طرف چیکارا کرده؟
- البته که اطلاع دارم. یارو یه بار سر یکی از همکلاسیاش رو فرو کرد توی دستشویی. یه مدت برای مورفین، مورفین قاچاق میکرد. یه بارم پنجره‌ی خونه‌ی ریدل رو شکست. یه بارم تموم متن‌های رودولف رو پر از سه نقطه و حتی چهار نقطه کرد. یه بارم توی پاتیل هکتور، راسو انداخت. بسه؟ یا بازم بگم، پسر؟
- منم باید آخرش این دوربین مخفیت رو نابود کنم که مایه‌ی هرچی سوءظن و بدبختیه! لعنتی!

بعد، بابانوئل آروم‌آروم رفت سمت دودکش و وقتی فهمید که شومینه خاموشه، یه درخت کاج گنده از گونیش در آورد.
- بیا دوتایی حسابشو برسیم، بلکه آدم شه.
- ایول! ایول! ولی.. ببینم.. با درخت کاج میخوای حسابشو برسی؟ چیز دیگه‌ای نداری تو گونیت؟ چاقویی؟ چوبدستی‌ای؟ هفت‌تیری؟ چیزی؟!

بابانوئل لبخندی زد.
- هیچوقت در مورد کسی یا چیزی از روی ظاهر قضاوت نکن، پسر! تو نمیدونی داخل این کاج چیه! حالا هم اونطوری واینسا. بیا منو هل بده، برم تو.

یوآن نمیدونست که در حقیقت بابانوئل چی توی اون درخت کاج قایم کرده. ولی با این حال، رفت جلو و با تموم زورش، به پیرمرد فشار آورد که از دودکش بره تو.

- هل بده، هل بده!
- لامصب، چه خبره! بــــع! خیلی بو میدی!
- تو فقط هل بده!
- خیلی گامبویی خو! باو اصن بیخیال شو! بیا و به بچه‌ی مردم رحم کن!
- تو کاریت نباشه! زور بزن ببینم، زور بزن!
- دیگه راهی واسم نذاشتی.

بعد، یوآن رفت بالای نیم‌تنه‌یِ پایینیِ بیرون‌زده‌یِ بابانوئل و مشغول لگد زدن به باسن پیرمرد شد.
- برو تو!
- آخ! یواش!
- برو تووو!
- یواش! حیوون!
- برو توووووو!
- آآآآآخ!
- آآآآآوووخ!

و لگد آخری رو اونقد محکم زد که هردو با هم از داخل دودکش سُر خوردن پایین و سر از شومینه در آوردن. جایی که چند متر اونورتر، یه پسر بچه‌، پتوش رو روی سرش کشیده و قیافه‌ش معلوم نبود.

- هیس! صدات در نیاد! ایناهاش!
- ینی الآن چیکار میخوای بکنی؟
- تو فقط بشین و تماشا کن، روباهه.

بعد، یوآن مات و مبهوت به بابانوئل خیره شد که دکمه‌ی قرمز روی درخت کاج رو فشار داده و حالا یه ارّه‌ی بُرَنده از نوک درخت بیرون زده بود. پسر بچه با شنیدن صدای مهیب ارّه از خواب پرید و پتو از روی صورتش لیز خورد. چهره‌ش برای یوآن شدیداً آشنا بود.
- هی.. کوین..؟

یوآن تنها کاری که تونست انجام بده، جیغ‌زدن بود. پسر بچه هم از وحشت فریاد زد.
امّا..
چیز دیگه‌ای ندید.
دندانه‌های ارّه، پیشونیش رو حفاری کرد و لکه‌های خون همه‌جا پاشید. طوری که لباس یوآن تماماً خونی شد. منظره‌ی روبه‌روش رو باور نمیکرد. قلبش داپس‌دوپس می‌تپید. باور‌کردنی نبود. به هیچ وجه من الوجوه!
اون لباس سبز.. اون شال‌گردن نارنجی..
- نوئل، تو.. چیکار کردی.. ها؟!

بابانوئل کادویی رو توی حفره‌ی صورتِ پسر بچه گذاشت و برگشت سمت یوآن.
- خب دیگه. حقشو گذاشتم کف دستش. مرسی بابت کمکت. بزن بریم!

یوآن ریش پیرمرد ظالم رو گرفت.
- چی چیو بزن بریم؟ کجا بریم؟ تو کوین رو کشتی! تو از یه پسر بی‌گناه یه کتلت‌بامیه ساختی! تو کُشتیـــش! تو یه قاتلـــــی!

- کی اونجاس؟ بابایی؟ چیزی شده؟

صدای قدم‌هایی از بیرون اتاق به گوش اومد.
بابانوئل با دستپاچگی، ریشش رو از چنگ روباه در آورد.
- اوه اوه! اوضاع خیطه! باباش اومد! ما که رفتیم!

و بعد، ارّه رو گذاشت کف دست یوآن و از آجرهای دیواره‌ی دودکش بالا رفت و زد به چاک.
یوآن ولی حرکتی نکرد. یعنی نمی‌تونست که حرکت کنه. منظره‌ی خونین جلو چشمش، قدرت حرکت رو ازش گرفته بود.
- کوین..

اون پسره‌ی محفلی که کم‌کم داشت اهلیش میکرد.
"من دوس دالم باهات بازی کنم. اهلی کَلدَن ینی چی؟"
چرا؟
مگه گُناه کوین چی بود؟
پسرِ لوس و ننر و کیوت که آزارش به مورچه هم نمی‌رسید.. الآن جلوی چشماش سلاخی شده بود.. واقعاً شیطنت‌های کوین برابر بود با تیلیت شدنش؟!

دستگیره‌ی درِ اتاق چرخید، در باز شد و پدر خونواده وارد شد.
- پسرم؟ خوابـ.. خدای من! کوین! هاااه! کویـــــــــن!
با ناباوری به پیکر خون‌آلود پسرش هجوم آورد. صورتش مثل یه پیراشکیِ لِه شده بود. پدر به دیوار تکیه کرد. به قلبش چنگ زد. وحشت کرده و زبونش بند اومده بود.
- تو.. تو.. تو دیگه کی هستی؟! کوین چرا این شکلی شـده؟!

اینو خطاب به یوآن گفت.
یوآنی که فقط به درخت کاجِ مرگبارِ توی دستاش خیره مونده و حرفی برای گفتن نداشت..

فقط و فقط، صحنه‌ی وحشتناکِ چند ثانیه پیش، توی ذهنش تکرار میشد..!

***


روایت شده که پدر خونواده که یوآن رو قاتلِ کوین تصور کرده بود، این روباه بدبخت رو با یه سوپر لگد فرستاد هوا. طوری که یوآن از پنجره پرت شده و در حال پرواز توی آسمونا، به‌همراهی مُرغای آسمون، مشغول زار زدن به حال کوین شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در 1395/10/12 22:14:14
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 12 دی 1395 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
بلوینا بلک vs رودولف لسترنج


شب هنگام بود، شاخه های درختان خشک و فاقد برگ زیر نور رنگ پریده ی ماه جلوه ی خاصی به آن جنگل همیشه تاریک داده بودند و مانع نفوذ نور به اعماق آن میشدند، صدای قار قار کلاغان در هو هوی باد ذره ذره محو میشد.
مه ایی غلیظ دور تا دور جنگل را محاصره کرده بود دانه های برف در هوا میرقصیدند، سفیدی همه جا را پوشانده بود ولی نه برای مدتی طولانی...با وجود همه ی اینها پا به آن جنگل آشفته گذاشت با وجود کمین موجودات در جای جای جنگل پا به آن جنگل آشفته گذاشت باید جا میزد؟ شاید هم باید جا میزد و از تصمیمش منصرف میشد ولیکن دیگر برای پشیمانی دیر شده بود، با آن خون اشام شرط بسته بود ، بله با دای شرط بسته بود ، حالا می بایست خودش را ثابت میکرد ، در این شرایط نه جا زدن وجه ی خوبی داشت نه ادامه دادن به مسیر عاقلانه بود.
قدمی بلند برداشت...
خش!
صدای ترکه ایی بود که زیر پایش از وسط دو نیم شد.

صدای دای را از پشت سرش شنید:

-باشه باشه تو خوبی حالا برگرد وقتشه بری ...
-نه!.. گفته بودم تا اواسط جنگل!
-ببین بلو ...

دای سعی کرد او را از ادامه دادن به مسیر منصرف کند ولی او گوشش به این حرف ها بدهکار نبود ، چیزی او را به دل جنگل میکشید ، چیزی باعث میشد با وجود ترسی که بر فراز وجودش به پرواز در امده بود بیشتر جلو برود و جلو برود پایان این اوج چه بود؟ سقوط؟ سر بلندی؟ هیچکس نمیدانست!

با برداشتن چند قدم بلند دیگر، صدای دای برایش ناواضح شد، نامفهوم شد، تا اینکه کاملا قطع شد.

همینطور که به دل جنگل نزدیک و نزدیکتر میشد چشمان سبز و زرد رنگ اش به درختانی می افتاد که در آن تاریکی به چیزی بیش از یک درخت شبیه بودند، احساس کرد چیزی به لباس بلند و تیره اش چنگ میزد ، سریعا گردنش را چرخاند و پشت اش را نگاه کرد، لباس اش به بوته ایی خاردار گیر کرده بود ناسزایی زیر لب گفت و لباس اش را کشید.

چوبدستی اش را بیرون کشید و زیر لب زمزمه کرد "لوموس" ناگهان شاخه درختی وحشیانه تکان خورد و دسته ایی خفاش دیوانه وار به سمت بیرون پرواز کردند.
کمی خم شد و با نفرت به خفاشانی که بالای سرش در حال پیچ و تاب بودند نگاه کرد .

درخشش شی باعث شد نگاه اش را از خفاشانی که به حاشیه ایی از جنگل می شتافتند بگیرد و مستقیم به آن شی خیره شود .
خم شد تا نگاهی دقیق تر به آن شی بی اندازد چندی نگذشت که متوجه انگشتری با زمردی سبز رنگ شد آن را از زمین برداشت و بی اختیار دست اش انداخت .
بالافاصله همه جا ساکت شد ، گویی همه چیز به یکباره در دنیا ایستاد .

صدایی شبح مانند با پژواک یک اسم را زمزمه میکرد، مارولو گانت...مارولو گانت!
اطرافش را سیاهی در بر گرفت و پژواک مارولو گانت بلندتر به گوش میرسید
زیبایی انگشتر او را به کام طلسمی بدون بازگشت، برد.

چند لحظه بعد تمام بدن اش منجمد شد ، چشمان همیشه براق اش دیگر کدر، تیره و تار شده بود، ضربان قلب اش از کار افتاد.
کاش میشد زمان را برگرداند به عقب!
اینگونه خیلی از حماقت هایش را انجام نمیداد، پشیمانی به بار نمی آورد ولیکن هنوز هم دیر نشده او وقت زیادی برای فکر کردن به اشتباهات گذشته اش داشت.
پیکر بی جان و روح اش تا ابد در اعماق آن جنگل ممنوعه حبس شده بود، برای فکر کردن وقت داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلوینا بلک در 1395/10/12 21:12:27
ویرایش شده توسط بلوینا بلک در 1395/10/12 21:27:26
اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 12 دی 1395 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
گرگینه خاص (پالی چپمن) vs روباه بی دم (یوآن آبر کرومبی)


صبح کریسمس بود. شب قبل برف زیادی باریده بود و همه جا را سفید پوش کرده بود. در میان آن همه برف، هیچ جنبده ای وجود نداشت. همه اعم از جهنده ، پرنده ، خزنده و انسان در لانه خویش... نه ببخشید در خانه خویش خوابیده بودند. همه به جز پالی چپمنِ خسته و نالان که از میان برف ها سعی می کرد خود را به خانه ریدل ها برساند. اما او از یک بابت خوشحال و راضی بود. از این که بلوینا بلک در این موقع خواب هفت ترسترال می دید. اما حتی اگر او بیدار هم بود، نمی توانست دم او را به دست آورد. زیرا در این موقع از صبح دیگر دمی وجود نداشت!

فلش بک چندین ساعت قبل( خانه ریدل ها):

- صبر کن من که با تو کاری ندارم.
- عه! کاری نداری؟
- مرگ دامبلدور باهات کاری ندارم! فقط با دمت کار دارم!
- مگه اینکه خوابشو ببینی.
- چرا خوابشو؟ همین الان دارم میبینمش. قول می دم زیاد درد نکنه!
- کورخوندی!
- من دارم بهت لطف می کنم. دم وبال گردنته.
- من اگه لطف تو رو نخوام باید کی رو ببینم؟

پالی و بلوینا همه جا را بهم ریخته بودند. همه جای خانه ریدل ها به دلیل بالا و پایین پریدن آنها بهم ریخته شده بود. گلدان جدید رز شکسته بود، پاتیل معجون هکتور روی زمین افتاده بود، لوازم آرایشی کراب همه جا پخش و پلا بود، دم سوجی زیر پای بلوینا له شده بود، عکس مادر ارباب از دیوار به زمین افتاده بود، کلاه لادیسلاو خراب شده بود و کاناپه بزرگ بر اثر برخورد با پنجه های پالی پاره شده بود. تنها کسی که در این معرکه شاد به نظر می رسید رودولف بود که قمه اش را می چرخاند.
- حتی دعوای ساحره ها هم جذابه! مخصوصا اگه یکی شون یه ساحره شیک پوش باشه، اون یکی هم یه گرگینه خاص!
همه مرگخواران از دست پالی و بلوینا که هنوز در حال دویدن بودند، شاکی بودند.
- آهای! این لوازمی که زیر پاهاتون له کردید همه مارک اصل ترکیه بودن!
- آخه معجون برای دم کندن و دم غیب کردن نمی خواید، چرا پاتیل منو نقشِ زمین می کنید!
- تو این وسط دم من چه کاره بود؟ چه هیزم تری به شما فروخته بود؟
- از سوجی و بلوینا توقع گلدون شکستن داشتم، ولی از تو نه پالی!
- کلاه این جانب چه خبطی مرتکب شده بود که این گونه بی جنابش کردید!
ولی با همه این اوصاف پالی و بلوینا هنوز در جدال بودند.
- آخه دم من به چه کار ِتو میاد؟
- پالتو! با دمت یه پالتو گرم و نرم درست می کنم.
- با دم من شالگردن هم نمی شه درست کرد. تازه، کی گفته دم من نرمه؟ خیلی هم زبره.
- اشکالی نداره با دم سوجی ترکیبش می کنم هم نرم می شه هم پالتو!
سوجی با شنیدن این حرف دمش را بغل کرد.

هنگامی که پالی دید بلوینا ول کن قضیه نیست و هنوز دنبالش می آید، تمام فسفر های مغز گرگی اش را سوزاند. ناگهان فکری به ذهنش رسید. هنگامی که با سرعت به در اصلی خانه ریدل ها نزدیک می شد فریاد زد:
- الاهمورا!
ناگهان در باز شد و پالی از خانه بیرون جست و با طلسمی در را از پشت قفل کرد.صدای برخورد چیزی به در شنیده شد. لازم نبود پالی آن طرف در را ببیند، زیرا بلافاصله فهمید این صدا، صدای برخورد صورت بلوینا با در است! باشنیدن این صدا از شدت خنده روی زمین ولو شد. اما خوشحالی اش زیاد طولی نکشید، وقتی که چشمش به زمین سرد و پر از برف افتاد. به این فکر افتاد کاشکی بلوینا را از خانه بیرون می کرد. ولی حالا برای پشیمانی دیربود. تصمیم گرفت سری به داخل شهر بزند واز فروشگاه ها دیدن کند ولی صدایی عجیب توجه او را به خود جلب کرد. صدایی شبیه به صدای زنگ. سرش را بلندکرد. مرد ریشویی را دید که سوار بر سورتمه بود که نه گوزن سورتمه او را می کشیدند، به طرز عجیب و با سرعتی باور نکردنی به او نزدیک می شدند. پالی خود را به سرعت کنار کشید تا به او بر خورد نکنند.

- آهای عمو هواست کجاست؟ داشتی له ام می کردی.
- ببخشید. من خیلی پیر شدم. دیگه این کارا ازم گذشته. ولی چه کنم به خاطر بچه ها مجبور... صبر کن ببینم من الان دارم با یه گرگ حرف می زنم؟ چه جالب! می شه با هم عکس بگیریم بذارمش اینستا؟
- دامبلدور خودتی؟
- ای وای! تو فامیل منو از کجا می دونی؟ من به کسی نگفته بودم یه جادوگر زاده ام. همه منو با نام سانتا ( همون بابا نوئل) می شناسن.
- میدونستم از کار محفل استعفا می دی. حالا به این رسیدی عشق به درد نمی خوره؟
- فکر کنم تو منو با داداش دوقلوم آلبوس اشتباه گرفتی.
- داداش؟ دوقلو؟ چی؟
- من یه جادوگر زاده بودم. هیچ کس فکر نمی کرد یه فشفشه باشم ولی وقتی یازده سالم شد از هاگوارتز واسم نامه نیومد. یه چند سالی بیکار بودم تا اینکه به فکرم رسید واسه همه بچه های دنیا کادو ببرم. با اینکه حقوق نداره ولی از بیکاری بهتره. خب از داداشم چه خبر؟ کارش خوب پیش می ره؟
- نه بابا! به محفلی ها گشنگی می ده بعد می گه حالا بیاین بهم عشق بورزیم!
- حالا اینا رو ولش گرگی خانم شما این دور و برها گوزنی ندید؟
- گوزن؟ نه؟
- یکی از گوزن های من خیلی شیطونه. الان هم از گله فرارکرده، منم دیرم شده باید این کادو ها رو به دست صاحباشون...
ناگهان نگاهش به روی پالی قفل شد و بعد نگاهی به گوزن ها انداخت.
- چیزی شده؟
- تو چقدر شبیهِ گوزن های من هستی!
- کی؟ من؟ من یه گرگم نه گوزن.
- درسته ولی با اینا مو نمی زنی!
- حرفت انقدر خنده داره که ترسترال توی دیس خنده اش می گیره!
- جهت اطلاعت ترسترال خوردنی نیست! اگه نیای مجبورم دمت رو به غنیمت ببرم.
- چرا ملت زورشون به دم من می رسه؟ باشه بابا باهات میام راستشو بخوای زیادم بد نیست. از آوارگی که بهتره.

سانتا پالی را از زمین بلند کرد و به سورتمه بست. گوزن ها هم از حضور او زیاد راضی به نظر نمی رسیدند. سورتمه با دستور سانتا از زمین بلند شد. سورتمه از زمین دورتر و دورتر می شد. مناظر از بالا زیباتر بود. البته پالی یک مرگخوار بود ومناظر زیبا برای او اهمیتی نداشت. برف همه جا را سفید کرده بود و هوا در آن بالا بسیار سرد بود جوری که دم پالی از شدت سرما یخ بسته بود. از آن بالا کلبه ای در داخل جنگل دیده می شد، که از دودکشش دود بلند می شد.
- این اولین مأموریت ماست.
و بعد با گفتن یک "هی" سورتمه را به پایین هدایت کرد. سورتمه به زمین نشست. بعد از سورتمه پیاده شد. کیسه هدایا را از سورتمه برداشت. به نزدیک کلبه رفت و از دیوار کلبه بالا رفت.
- کجا؟
- می خوام از دودکش برم داخل کلبه.
- حالا چرا از دودکش؟
- وقتی بچه بودم آرزو داشتم با پورت کی سفر کنم، ولی چون یه فشفشه ام نمی تونم. این شد که این عقده تو دلم مونده. از اون به بعد همیشه از دودکش خونه ها واردشون می شم.
- این دیگه چه کاریه؟ منو باز کن، راحت در رو واست باز کنم.
سانتا افسار پالی را باز کرد پالی به سمت در رفت و فریاد زد:
- الاهمورا!
- در باز شد. سانتا تعجب کرده بود و دهانش باز مانده بود.
- می خوای مگس بگیری؟
- قوانین رو عوض کردن؟ اون موقع ها موجودات جادویی حق نداشتند چوبدستی دستشون بگیرن.
- ما اینیم دیگه. منتظر چی هستی؟ برو.
- تو هم باید بیای.
- چرا؟
- چون من یه پیرمردم نمی تونم این همه بار رو با هم جا به جا کنم. بیا و دختر خوبی باش و این ها رو بگیر.
بعد کیسه را به دوش پالی گذاشت. کیسه بسیار سنگین بود پالی نمی دانست چطور کمر پیر فرتوتی مانند او از سنگینی این کیسه نشکسته است؟
- بیا دیگه.

پالی وارد خانه شد. او تا به حال وارد خانه یک ماگل نشده بود. چیز های عجیب بسیاری در آنجا وجود داشت از آنجایی که پالی همیشه در درس ماگل شناسی خواب بود، چیز زیادی درباره ماگل ها نمی دانست. تنها چیزی که می دانست این بود آنها موجوداتی عجیب هستند که از جادو استفاده نمی کنند.سالن کوچکی در طبقه همکف وجود داشت که شومینه ای در آن روشن بود. درگوشه ای از خانه درخت بزرگ کریسمس، که توسط ریسه هایی تزیین شده بود به چشم میخورد. در سر درخت، ستاره طلایی وجود داشت که می درخشید.آشپزخانه ای کوچک در طرف راست سالن وجود داشت که به نظر پالی بسیار عجیب بود. پالی وارد آشپزخانه شد چشمش به وسیله عجیب غریبی افتاد و آن را برداشت.
- این چیه؟
- همزن برقیه. بهش دست نزن.
- با این چی کار می کنن؟
- تخم مرغ هم می زنن.
- چه کاریه؟ با یه ورده ساده هم می شه این کار رو کرد.
- اونا که چوبدستی ندارن.
پال همزن را سر جایش گذاشت.
- این چیه؟
- این فرشه؟ اینو که جادوگر ها هم دارن.
در گوشه دیگری از سالن وسیله دیگری توجه پالی را جلب کرد.روی این وسیله چند عدد نوشته شده بود و سیم بلندی از آن آویزان بود.
- این دیگه چیه؟
- تلفنه. ماگل ها از این برای باخبر شدن از هم دیگه استفاده می کنن. یه چیزی تو مایه های جغده.
- چه جالب!
- من تو رو این جا نیاوردم به وسیله های ماگل ها دست بزنی. این قدر هم فضولی نکن کادو ها رو بذار زیر درخت. بذار ببینم این پسره یه توپ خواسته بود، دختره هم عروسک چینی خواسته بود. بگرد ببین می تونی پیداشون کنی؟
پالی کیسه را زیر و رو کرد تا توانست یه توپ خال خالی و یک عروسک چینی پیدا کند. عروسک و توپ را زیر درخت گذاشت. سانتا با صدا کلفت و بم خود زمزمه کرد:
- کریسمس تون مبارک! بیا بریم هدیه های زیادی مونده. باید همه شون رو به صاحباشون برسونیم.

پالی یک نگاه به تلفن کرد و بعد یک نگاه به سانتا. طی یک حرکت زیرکانه سیم تلفن را از جا کند و تلفن را با خود برداشت اما همین که خواست با سانتا به بیرون برود، احساس عجیبی به او دست داد. زمان به پایان رسیده بود! پالی داشت تغییر می کرد. پنجه های او ناپدید شده بودند و به جای آن دست هایش نمایان بودند، دیگر پوزه نداشت و صورت زیبای او مانند خورشید از پشت ابر بیرون آمده بود، بدن او دیگر موهای سیاه نداشت و مانند انسان ها شده بود، موهای نارنجی او از پس کله اش بیرون زده بودند و از همه مهم تر او دیگر دم نداشت. سانتا از دوباره وارد خانه شد. پالی تلفن را پنهان کرد.
- چرا نمیای؟
ناگهان از دیدن دختر زیبایی که به او زل زده بود تعجب کرد.
- ببخشید خانم زیبا! شما اینجا یه ماده گرگ ندیدید؟
- متاسفانه نه!
- ببخشید وقت تون رو گرفتم!
بعد از در خارج شد .سوار سورتمه اش شد و با یک "هی" گوزن ها را به بالا هدایت کرد. پالی از خانه بیرون آمد. به آسمان نگاه کرد. هنوز برف می بارید با این تفاوت که دیگر ماه نمایان نبود و او می توانست سانتا پیر را سوار بر سورتمه اش در آسمان تماشا کند.

پایان فلش بک


پالی به دم در خانه ریدل ها رسیده بود و تلفن به دست منتظر باز شدن در بود. در این هنگام به تنها چیزی که فکر می کرد این بود که اگر در باز شود با چه صحنه ای مواجه خواهد شد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1395/10/13 18:23:06
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1395/10/13 18:37:25
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 10 دی 1395 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل خودم (رودولف لسترنج) وی.اس بلوینا بلک



همواره جادوگر قدرت طلبی بود. و همیشه بدون پیراهن روزها را سپری میکرد. و پیوسته در حال چراندن چشم هایش بر کمالاتِ کمالات داران بود. و مدام در حال غر زدن بود. و دائما با قمه اش گردن کلفتی میکرد.
اما حالا وجه قدرت طلبش پررنگ شده بود. رودولف لسترنج به دنبال انگشتر سالازار،جهت صرفا جهت خفنیت بیشتر البته به زعم خودش، بود.

تنها مانع رسیدن او به انگشتر،یک چیز بود.انگشتر در کشوی میز دامبلدور در دفتر مدیریت هاگوارتز قرار داشت!
اما قدرت طلبی رودولف به حدی بود که حتی با وجود چنین مانعی، باز قصد انگشت کردن انگشتر سالازار را داشت.و برای این امر نقشه ای کشیده بود.

نقشه رودولف بر این اساس بود: " وارد هاگوارتز شو و انگشتر را بقاپ!"
درست بود که نقشه بسیار ساده و ابتدایی بود،لاکن رودولف اصولا شخص ساده زیست و پیرو سبک مینی مالیسم بود!
در هر صورت رودولف حالا به وسیله آپارات خودش را به هاگزمید رسانده بود و در حالی که شالگردن را دور صورتش پیچیده بود تا شناخته نشود، به سمت قلعه حرکت کرد!

اما همین که به دروازه قلعه رسید،هاگرید جلوی او را گرفت و گفت:
_یه لحظه وایسا ببینم...کجا میری؟
_چی شده؟
_کی هستی؟
_رودو...چیز...دانش آموز هاگم!
_بیرون قلعه چیکار میکردی؟
_رفته بودم گردش هاگزمید و اینا!
_خب شال گردنت رو بکش کنار ببینم کی هستی؟
_نمیشه خب...هوا سرده!

هاگرید به عنوان یک دورگه که یک رگش به غول های غارنشین برمیگشت،اصولا نمیبایست جادوگر باهوشی میبود...ولی یک سری چیزها بود که زیاد نیاز به هوش نداشت. برای همین هاگرید ادامه داد:
_اگه هوا سرده پس چرا پیرهن نپوشیدی و لختی؟

رودولف رگ غول غارنشین نداشت یا حداقل اینگونه فکر میکرد. ولی هیچ جادوگر عاقل بدون پیراهنی، سرد بودن هوا را در این وضعیت بهانه نمیکرد. اما با این حال رودولف همیشه یک جوابی برای دادن داشت،حتی وقتی نداشت!
_چیزه...من بالاتنم چربی ذخیره کردم،واسه همین احساس سرما نمیکنم در این نواحی...لاکن تو صورتم نتونستم ذخیره کنم!

هاگرید نگاهی به شکم خود انداخت. با توجه به وضعیت مالی محفل،او میتوانست با ذخیره سازی بیشتر چربی در نواحی مختلف بدن،هزینه پوشاک را از بودجه محفل کم کند تا محفل پول بیشتری برای خرید پیاز داشته باشد. او که از این فکر خوشش آمده بود به رودولف اجازه وارد شدن داد!

رودولف که خان اول را گذرانده بود، خوشحال از این موفقیت،به سرعت سمت قلعه و دفتر دامبلدور به راه افتاد.
در طول مسیر بدون توجه پسران نوجوانی که به آنها برخورد میکرد و هُلشان میداد و دختران نوجوانی که با توجه و دقت نظر به آنها برخورد میکرد،ادامه داد تا به مجسمه ورودی دفتر دامبلدور رسید...حالا نوبت گفتن رمز بود!
_هوم. رمز. همیشه به هری اعتماد کنید؟
_نچ!
_ای بابا. بعد از این همه مدت؟
_نه!
_آآآآآآآ. به فکر زنده ها باش هری؟
_قدیمی شده این!
_چی پس؟ جلسه خصوصی؟
_درسته! برو تو.

مجسمه چرخید تا راه پله پشت آن نمایان شود. رودولف به خاطر نداشت تا کنون مجسمه ورودی حرف بزند،ولی چیزی که در آن لحظه فکر رودولف را مشغول میکرد رمز حال حاضر دفتر دامبلدور بود. او با این رمز،دعا دعا میکرد که دامبلدور در دفترش نباشد که یک وقت او اسیر جلسات خصوصی دامبلدور نشود.

بلاخره رودولف وارد دفتر شد. به اطرافش نگاهی انداخت. خبری از دامبلدور نبود. نفس راحتی کشید و به سمت کشوی میز دامبلدور رفت و آن را باز کرد. انگشتر آنجا بود. انگشتر را برداشت و نگاهی به آن انداخت. شایعات درباره آن انگشتر زیاد بود. مثل شایعه ای که رودولف را به انگشت کردن انگشتر وسوسه کرده بود. شایعه ای که میگفت هرکس انگشتر را دست کند قدرت سالازار را پیدا میکند، مانند مار زبانی که رودولف جهت مخ زدن نیجینی به آن نیازمند بود.
اما شایعه های دیگری هم در مورد انگشتر وجود داشت. مثل شایعه ای که تابلوهای مدیران سابق هاگوارتز شروع به صحبت در مورد آن کردند.
_انگشت نکن!
_بی ادب شدی فینیاس!
_انگشتر رو منظورم بود آرماندو. تو ذهنت منحرفه!
_سالها شاهد حضور دامبلدور تو اتاق و جلساتش بودیم. میخوای منحرف نشیم؟
_بسه دیگه شورش رو درنیارین. بذارین این جوون رو از خطرات انگشت کردن این انگشتر آگاه کنیم!
_راست میگه..این انگشت کردن این انگشتر باعث میشه تغییر کنی!
_همه اش الکیه. آدم تا خودش باور نکنه و نخواد تغییر کنه،تغییر نمیکنه. انگشت کردن این انگشتر فقط باعث میشه بمیری!
_ولی من تا جایی که میدونم باعث میشه 180 درجه عوض بشی!

اما قدرت وسوسه ی رودولف، قوی تر از این حرف ها بود. او انگشتر را دستش کرد. ولی به محض قرار گرفتن انگشت در دستانش،رودولف لرزش شدیدی کرد که باعث شد دوباره تابلو ها به حرف بیایند:
_چی شد؟دچار چه حالتی شدی؟
_حالت بدی نیست به مرلین.فقط احساس سرما میکنم!
_خب عادیه..چون پیرهن نپوشیدی!

رودولف بار دیگر به خود لرزید.اما این بار از ترس. زیرا میدانست که "عادی" نیست. به نظر میرسید که حرف آن تابلویی که گفته بود انگشت کردن انگشتر باعث میشود 180 درجه عوض شود درست بود. هرچند امیدوار بود که این 180 درجه عوض شدن برای او در حد عوض شدن میل او از پیرهن نپوشیدن به پیرهن پوشیدن شود و نه عوض شدن میلش از پوشیده بودن پایین تنه اش و نپوشیده بودن بالا تنه به پوشیده بالاتنه و نپوشیده بودن بالاتنه!
غیر از آن، رودولف اگر قرار بود 180 درجه عوض شود،علاقه خاصش به ساحره ها را از دست میداد، دیگر به جای غر از امیدواری حرف میزد، به جای قمه به دستی صلح طلب و سوسول میشد، شبها میخوابد، سبیلش را میزد و بدتر از همه اینها دیگر نبود،حتی اگر بود!
رودولف این زندگی را برنمیتابید، از همین رو قبل از اینکه انگشتر به طور کامل اثرش را بگذارد به برج ساعت رفت و خودش را از بالای آن پرتاب کرد!


اما در اتاق دامبلدور تابلوی والتر آراگون به سخن درآمد:
_من از اول گفتم انگشتر دست کردن باعث میشه فقط بمیره. وگرنه این بیچاره اینقد جوگیر بود که 180 درجه عوض شدنش باعث شد یه دونه سه نقطه هم نزنه!
_سه نقطه چیه؟چی بزنه؟چی میگی؟
_ هیچی، بگیر بخواب شما فینیاس نایجلوس بلک!
_باش. خرررررر پفففففف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 4 دی 1395 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل خودم (رودولف) وی.اس آرسینوس جیگر




شب هنگام بود...همه اهالی خانه ریدل در خواب عمیقی فرو رفته بودند..همه به جز یک نفر!
رودولف لسترنج،پاورچین پاورچین،در حالی که شیئی پیچیده شده در پارچه در دست داشت،به سمت دکه دربانیش قدم برمیداشت.

فلش بک...صبح علی الطلوع،اتاق لرد سیاه،خانه ریدل
_
_رودولف بذار دو ثانیه از اول صبح بگذره،بعد مثل جغد بالا سر ما وایسا!
_غر دارم ارباب!
_اون رو که همیشه داری رودولف...حالا از دو میلیمتری صورت ما دور شو بذار ببینم ساعت چنده!

رودولف از لرد کمی دور شد و پایین تخت اربابش در اتاق اصلی خانه ریدل ایستاد...لرد نیز از حالت دراز کش،به حالت نشسته درآمد و نگاهی به ساعت انداخت...
_رودولف...میدونی ساعت شیش صبحه!
_بله ارباب!
_و از این بابت چرا بغض داری؟
_چون من هنوز نخوابیدم ارباب!

لرد عادت نداشت که به صورت ناشتا طلسم شکنجه یا طلسم مرگ را به سوی کسی بفرستد...و این از شانس خوب رودولف بود...
_بگو هر چی میخوای بگی رو رودولف!
_ارباب...کریسمس شد...یه سال دیگه هم گذشت...و من هنوز افسرده،سرخورده،بی انگیزه،بی حوصله،خسته،بدبخت،بیچاره و امثال اینا هستم...چرا خب ارباب؟تقدیر ما اینچنین باید باشه؟
_از تقدیرت بپرس رودولف..نه از ما!
_کجاس تقدیرم ارباب!
_تو شیکم نیجنی!:vay:

رودولف خشکش زد...تقدیرش توسط مار محبوب اربابش خورده شده بود؟چرا؟
_ارباب این تقدیر مست که تقدیرمون خورده بهش؟
_رودولف...تقدیر شما رو چی نشون میده؟
_تقدیر نشان؟
_رودولف یه بار دیگه از این شکلک استفاده کنی بغض کنی،یه مرحوم جلو اسمت اضافه میشه!
_باشه ارباب!
_هوووووف...تقدیر شما توی گوی پیشگویی معلومه...که اونا رو بغل حقوق هاتون نگهداری میکنیم!
_گرینگوتز؟
_خیر...شکم نیجنی...اگه میخوای تقدیرت ببینی،برو برش دار... از جلو حواس پنجگانه ما دور شو تا به الباقی خوابم برسم!

رودولف به دستور اربابش عمل کرد و از اتاق خارج شد...اما خارج از اتاق او ایستاده بود و در فکر فرو رفته بود...برای بیرون آوردن گوی پیشگویی از شکم نیجنی میبایست نقشه ای میریخت.

پایان فلش بک

رودولف چندباری دور دکه چرخید تا مطمئن شود کسی آنجا نیست...از دور خانه ریدل و پنجره هایش را نگاه کرد تا از خاموش بودن چراغ ها و خواب بودن اهالی خانه مطمئن شود...بلاخره بعد از تجزیه و تحیلی کردن مکان،در حالی پارچه پیچیده شده را محکم در دست فشار میداد،درب دکه اش را باز کرد.

فلش بک...ظهر همان روز،بر سر میز ناهار

لرد ولدمورت به مانند همیشه،به صورت شاهانه بر صدر مجلس نشسته بود و در حال خوردن گوشت بریان خودش بود...مار لرد نیز در پایین میز در حال خزش بود و منتظر بود تا ناهار او نیز آماده شود.
رودولف اما با سینی پر از غذایی به سراغ نیجینی آمد!
_پرنسس نیجینی...با دستای خودم براتون غذا درست کردم...بیایین بخورین!
_فیییییش....فییییییش!
_رودولف...اینها چیه جلوی نیجینی ما میذاری؟
_غذای مقوی و مسهلیه ارباب...گلابی رو با بامیه میکس کردم و تو عصاره انجیر کوبیدم تا بعدش با روغن کرچک سرخش کنم و بعد توی روغن دانه کتان بخوابونمش...آلو و آلوئورا رو هم قاطیش کردم و در آخر با تمرهندی تزیینش کردم...برای بانو نیجینی خوبه!
_اون تارهای موی توش هم مقویه رودولف؟
اون نمک هر آشپز دیگه دیگه...موهام بلند،سبیلام بلند و...
_امیدوارم موی سر و سبیلات باشه فقط...در هر صورت اگه یک تار مو از سر نیجینی کم بشه،من میدونم و تو...نیجینی...ناهار!

نیجینی ترجیح میداد که خود رودولف را بخورد تا دستپخت رودولف را...ولی دستور لرد بود...نیجینی فش فش ای از روی نارضایتی کرد و با اکراه دهان باز کرد تا غذای مسهل و مقویش را بخورد!

پایان فلش بک


رودولف بلاخره وارد دکه اش شد...در را بست و سپس در حالی که اینور و آنور را میپایید،پارچه را کنار زد و گوی پیشگو ای را بیرون اورد..به نظر میرسید که گوی پیشگویی متعلق به خودش بود،زیرا که رنگ گوی،به مانند رنگ زندگی رودولف بود.

فلش بک...عصر آن روز

لرد با نگرانی در پشت در وجدانگاه خانه ریدل در حال قدم زدن بود...او نگران حال مار محبوبش بود!
_رودولف گفتیم که اگه یک مو از سر نیجینی کم بشه من میدونم و تو!
_خب کم نشده که ارباب!
_کم نشده؟هیچ آب و غیر آبی تو بدن این بچه نمونده!:vay:
_ولی خب ریزش مو که پیدا نکرده!

لرد کمی با خودش فکر کرد...رودولف راست میگفت...هنوز مویی از سر نیجنی کم نشده بود...شاید چند فلسی از نیجینی کم شده بود،اما لرد به هیچوجه به یاد نداشت که اصولا نیجینی مویی از سرش کم شده باشد.
_به هر حال همین که نیجینی از اینجا اومد بیرون تو باید تمیز کنی وجدانگاه رو!
_ای به چشم ارباب!

لرد نگاهی به رودولف انداخت...رودولف مشکوک میزد اما این برای لرد مهم نبود...در وهله اول سلاتی مارش و در وهله دوم تمیز شدن وجدانگاه برای لرد حائز اهمیت بود!

پایان فلش بک

بلاخره رودولف توانست داخل گوی را ببیند...پیشگویی و تقدیر رودولف جلوی چشمانش بود...و صدایی از داخل گوی بلند شد...

"شبی نمیگذرد،مگر اینکه غر بزند...ساحره ای امان نمیابد،مگر پس از چریده شدن توسط چشمانش...رول نمینوسید،مگر آن را از سه نقطه پر کند...آدمی خلاصی پیدا نمیکند،مگر آنکه به او گیر دهد...پیراهنی پیدا نمیشود که او بپوشد...جوی در دنیا نمی ماند که آن را نگیرد...موضوع مهمی نبود که بیخالی طی نکند...رذیلتی در هستی نباشد،مگر انکه کمی از آن در وجودش باشد."


گوی پیشگویی خاموش شد...رودولف اما مات و مبهوت سر جای خود ایستاده بود...گوی پیشگویی چیزی را پیشگویی نکرده بود،بلکه در مورد حالای رودولف صحبت میکرد...رودولف فکر کرد که حتما جایی از کار میلنگد،چون چیزی از اینده دستگیر رودولف نشده بود.

اما گوی پیشگویی خراب نبود...بلکه حال،آینده ی گذشته بود...و رودولف آینده گذشته اش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!