جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

203 کاربر(ها) آنلاین هستند (49 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
200 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 10 دی 1395 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل خودم (رودولف لسترنج) وی.اس بلوینا بلک



همواره جادوگر قدرت طلبی بود. و همیشه بدون پیراهن روزها را سپری میکرد. و پیوسته در حال چراندن چشم هایش بر کمالاتِ کمالات داران بود. و مدام در حال غر زدن بود. و دائما با قمه اش گردن کلفتی میکرد.
اما حالا وجه قدرت طلبش پررنگ شده بود. رودولف لسترنج به دنبال انگشتر سالازار،جهت صرفا جهت خفنیت بیشتر البته به زعم خودش، بود.

تنها مانع رسیدن او به انگشتر،یک چیز بود.انگشتر در کشوی میز دامبلدور در دفتر مدیریت هاگوارتز قرار داشت!
اما قدرت طلبی رودولف به حدی بود که حتی با وجود چنین مانعی، باز قصد انگشت کردن انگشتر سالازار را داشت.و برای این امر نقشه ای کشیده بود.

نقشه رودولف بر این اساس بود: " وارد هاگوارتز شو و انگشتر را بقاپ!"
درست بود که نقشه بسیار ساده و ابتدایی بود،لاکن رودولف اصولا شخص ساده زیست و پیرو سبک مینی مالیسم بود!
در هر صورت رودولف حالا به وسیله آپارات خودش را به هاگزمید رسانده بود و در حالی که شالگردن را دور صورتش پیچیده بود تا شناخته نشود، به سمت قلعه حرکت کرد!

اما همین که به دروازه قلعه رسید،هاگرید جلوی او را گرفت و گفت:
_یه لحظه وایسا ببینم...کجا میری؟
_چی شده؟
_کی هستی؟
_رودو...چیز...دانش آموز هاگم!
_بیرون قلعه چیکار میکردی؟
_رفته بودم گردش هاگزمید و اینا!
_خب شال گردنت رو بکش کنار ببینم کی هستی؟
_نمیشه خب...هوا سرده!

هاگرید به عنوان یک دورگه که یک رگش به غول های غارنشین برمیگشت،اصولا نمیبایست جادوگر باهوشی میبود...ولی یک سری چیزها بود که زیاد نیاز به هوش نداشت. برای همین هاگرید ادامه داد:
_اگه هوا سرده پس چرا پیرهن نپوشیدی و لختی؟

رودولف رگ غول غارنشین نداشت یا حداقل اینگونه فکر میکرد. ولی هیچ جادوگر عاقل بدون پیراهنی، سرد بودن هوا را در این وضعیت بهانه نمیکرد. اما با این حال رودولف همیشه یک جوابی برای دادن داشت،حتی وقتی نداشت!
_چیزه...من بالاتنم چربی ذخیره کردم،واسه همین احساس سرما نمیکنم در این نواحی...لاکن تو صورتم نتونستم ذخیره کنم!

هاگرید نگاهی به شکم خود انداخت. با توجه به وضعیت مالی محفل،او میتوانست با ذخیره سازی بیشتر چربی در نواحی مختلف بدن،هزینه پوشاک را از بودجه محفل کم کند تا محفل پول بیشتری برای خرید پیاز داشته باشد. او که از این فکر خوشش آمده بود به رودولف اجازه وارد شدن داد!

رودولف که خان اول را گذرانده بود، خوشحال از این موفقیت،به سرعت سمت قلعه و دفتر دامبلدور به راه افتاد.
در طول مسیر بدون توجه پسران نوجوانی که به آنها برخورد میکرد و هُلشان میداد و دختران نوجوانی که با توجه و دقت نظر به آنها برخورد میکرد،ادامه داد تا به مجسمه ورودی دفتر دامبلدور رسید...حالا نوبت گفتن رمز بود!
_هوم. رمز. همیشه به هری اعتماد کنید؟
_نچ!
_ای بابا. بعد از این همه مدت؟
_نه!
_آآآآآآآ. به فکر زنده ها باش هری؟
_قدیمی شده این!
_چی پس؟ جلسه خصوصی؟
_درسته! برو تو.

مجسمه چرخید تا راه پله پشت آن نمایان شود. رودولف به خاطر نداشت تا کنون مجسمه ورودی حرف بزند،ولی چیزی که در آن لحظه فکر رودولف را مشغول میکرد رمز حال حاضر دفتر دامبلدور بود. او با این رمز،دعا دعا میکرد که دامبلدور در دفترش نباشد که یک وقت او اسیر جلسات خصوصی دامبلدور نشود.

بلاخره رودولف وارد دفتر شد. به اطرافش نگاهی انداخت. خبری از دامبلدور نبود. نفس راحتی کشید و به سمت کشوی میز دامبلدور رفت و آن را باز کرد. انگشتر آنجا بود. انگشتر را برداشت و نگاهی به آن انداخت. شایعات درباره آن انگشتر زیاد بود. مثل شایعه ای که رودولف را به انگشت کردن انگشتر وسوسه کرده بود. شایعه ای که میگفت هرکس انگشتر را دست کند قدرت سالازار را پیدا میکند، مانند مار زبانی که رودولف جهت مخ زدن نیجینی به آن نیازمند بود.
اما شایعه های دیگری هم در مورد انگشتر وجود داشت. مثل شایعه ای که تابلوهای مدیران سابق هاگوارتز شروع به صحبت در مورد آن کردند.
_انگشت نکن!
_بی ادب شدی فینیاس!
_انگشتر رو منظورم بود آرماندو. تو ذهنت منحرفه!
_سالها شاهد حضور دامبلدور تو اتاق و جلساتش بودیم. میخوای منحرف نشیم؟
_بسه دیگه شورش رو درنیارین. بذارین این جوون رو از خطرات انگشت کردن این انگشتر آگاه کنیم!
_راست میگه..این انگشت کردن این انگشتر باعث میشه تغییر کنی!
_همه اش الکیه. آدم تا خودش باور نکنه و نخواد تغییر کنه،تغییر نمیکنه. انگشت کردن این انگشتر فقط باعث میشه بمیری!
_ولی من تا جایی که میدونم باعث میشه 180 درجه عوض بشی!

اما قدرت وسوسه ی رودولف، قوی تر از این حرف ها بود. او انگشتر را دستش کرد. ولی به محض قرار گرفتن انگشت در دستانش،رودولف لرزش شدیدی کرد که باعث شد دوباره تابلو ها به حرف بیایند:
_چی شد؟دچار چه حالتی شدی؟
_حالت بدی نیست به مرلین.فقط احساس سرما میکنم!
_خب عادیه..چون پیرهن نپوشیدی!

رودولف بار دیگر به خود لرزید.اما این بار از ترس. زیرا میدانست که "عادی" نیست. به نظر میرسید که حرف آن تابلویی که گفته بود انگشت کردن انگشتر باعث میشود 180 درجه عوض شود درست بود. هرچند امیدوار بود که این 180 درجه عوض شدن برای او در حد عوض شدن میل او از پیرهن نپوشیدن به پیرهن پوشیدن شود و نه عوض شدن میلش از پوشیده بودن پایین تنه اش و نپوشیده بودن بالا تنه به پوشیده بالاتنه و نپوشیده بودن بالاتنه!
غیر از آن، رودولف اگر قرار بود 180 درجه عوض شود،علاقه خاصش به ساحره ها را از دست میداد، دیگر به جای غر از امیدواری حرف میزد، به جای قمه به دستی صلح طلب و سوسول میشد، شبها میخوابد، سبیلش را میزد و بدتر از همه اینها دیگر نبود،حتی اگر بود!
رودولف این زندگی را برنمیتابید، از همین رو قبل از اینکه انگشتر به طور کامل اثرش را بگذارد به برج ساعت رفت و خودش را از بالای آن پرتاب کرد!


اما در اتاق دامبلدور تابلوی والتر آراگون به سخن درآمد:
_من از اول گفتم انگشتر دست کردن باعث میشه فقط بمیره. وگرنه این بیچاره اینقد جوگیر بود که 180 درجه عوض شدنش باعث شد یه دونه سه نقطه هم نزنه!
_سه نقطه چیه؟چی بزنه؟چی میگی؟
_ هیچی، بگیر بخواب شما فینیاس نایجلوس بلک!
_باش. خرررررر پفففففف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 4 دی 1395 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل خودم (رودولف) وی.اس آرسینوس جیگر




شب هنگام بود...همه اهالی خانه ریدل در خواب عمیقی فرو رفته بودند..همه به جز یک نفر!
رودولف لسترنج،پاورچین پاورچین،در حالی که شیئی پیچیده شده در پارچه در دست داشت،به سمت دکه دربانیش قدم برمیداشت.

فلش بک...صبح علی الطلوع،اتاق لرد سیاه،خانه ریدل
_
_رودولف بذار دو ثانیه از اول صبح بگذره،بعد مثل جغد بالا سر ما وایسا!
_غر دارم ارباب!
_اون رو که همیشه داری رودولف...حالا از دو میلیمتری صورت ما دور شو بذار ببینم ساعت چنده!

رودولف از لرد کمی دور شد و پایین تخت اربابش در اتاق اصلی خانه ریدل ایستاد...لرد نیز از حالت دراز کش،به حالت نشسته درآمد و نگاهی به ساعت انداخت...
_رودولف...میدونی ساعت شیش صبحه!
_بله ارباب!
_و از این بابت چرا بغض داری؟
_چون من هنوز نخوابیدم ارباب!

لرد عادت نداشت که به صورت ناشتا طلسم شکنجه یا طلسم مرگ را به سوی کسی بفرستد...و این از شانس خوب رودولف بود...
_بگو هر چی میخوای بگی رو رودولف!
_ارباب...کریسمس شد...یه سال دیگه هم گذشت...و من هنوز افسرده،سرخورده،بی انگیزه،بی حوصله،خسته،بدبخت،بیچاره و امثال اینا هستم...چرا خب ارباب؟تقدیر ما اینچنین باید باشه؟
_از تقدیرت بپرس رودولف..نه از ما!
_کجاس تقدیرم ارباب!
_تو شیکم نیجنی!:vay:

رودولف خشکش زد...تقدیرش توسط مار محبوب اربابش خورده شده بود؟چرا؟
_ارباب این تقدیر مست که تقدیرمون خورده بهش؟
_رودولف...تقدیر شما رو چی نشون میده؟
_تقدیر نشان؟
_رودولف یه بار دیگه از این شکلک استفاده کنی بغض کنی،یه مرحوم جلو اسمت اضافه میشه!
_باشه ارباب!
_هوووووف...تقدیر شما توی گوی پیشگویی معلومه...که اونا رو بغل حقوق هاتون نگهداری میکنیم!
_گرینگوتز؟
_خیر...شکم نیجنی...اگه میخوای تقدیرت ببینی،برو برش دار... از جلو حواس پنجگانه ما دور شو تا به الباقی خوابم برسم!

رودولف به دستور اربابش عمل کرد و از اتاق خارج شد...اما خارج از اتاق او ایستاده بود و در فکر فرو رفته بود...برای بیرون آوردن گوی پیشگویی از شکم نیجنی میبایست نقشه ای میریخت.

پایان فلش بک

رودولف چندباری دور دکه چرخید تا مطمئن شود کسی آنجا نیست...از دور خانه ریدل و پنجره هایش را نگاه کرد تا از خاموش بودن چراغ ها و خواب بودن اهالی خانه مطمئن شود...بلاخره بعد از تجزیه و تحیلی کردن مکان،در حالی پارچه پیچیده شده را محکم در دست فشار میداد،درب دکه اش را باز کرد.

فلش بک...ظهر همان روز،بر سر میز ناهار

لرد ولدمورت به مانند همیشه،به صورت شاهانه بر صدر مجلس نشسته بود و در حال خوردن گوشت بریان خودش بود...مار لرد نیز در پایین میز در حال خزش بود و منتظر بود تا ناهار او نیز آماده شود.
رودولف اما با سینی پر از غذایی به سراغ نیجینی آمد!
_پرنسس نیجینی...با دستای خودم براتون غذا درست کردم...بیایین بخورین!
_فیییییش....فییییییش!
_رودولف...اینها چیه جلوی نیجینی ما میذاری؟
_غذای مقوی و مسهلیه ارباب...گلابی رو با بامیه میکس کردم و تو عصاره انجیر کوبیدم تا بعدش با روغن کرچک سرخش کنم و بعد توی روغن دانه کتان بخوابونمش...آلو و آلوئورا رو هم قاطیش کردم و در آخر با تمرهندی تزیینش کردم...برای بانو نیجینی خوبه!
_اون تارهای موی توش هم مقویه رودولف؟
اون نمک هر آشپز دیگه دیگه...موهام بلند،سبیلام بلند و...
_امیدوارم موی سر و سبیلات باشه فقط...در هر صورت اگه یک تار مو از سر نیجینی کم بشه،من میدونم و تو...نیجینی...ناهار!

نیجینی ترجیح میداد که خود رودولف را بخورد تا دستپخت رودولف را...ولی دستور لرد بود...نیجینی فش فش ای از روی نارضایتی کرد و با اکراه دهان باز کرد تا غذای مسهل و مقویش را بخورد!

پایان فلش بک


رودولف بلاخره وارد دکه اش شد...در را بست و سپس در حالی که اینور و آنور را میپایید،پارچه را کنار زد و گوی پیشگو ای را بیرون اورد..به نظر میرسید که گوی پیشگویی متعلق به خودش بود،زیرا که رنگ گوی،به مانند رنگ زندگی رودولف بود.

فلش بک...عصر آن روز

لرد با نگرانی در پشت در وجدانگاه خانه ریدل در حال قدم زدن بود...او نگران حال مار محبوبش بود!
_رودولف گفتیم که اگه یک مو از سر نیجینی کم بشه من میدونم و تو!
_خب کم نشده که ارباب!
_کم نشده؟هیچ آب و غیر آبی تو بدن این بچه نمونده!:vay:
_ولی خب ریزش مو که پیدا نکرده!

لرد کمی با خودش فکر کرد...رودولف راست میگفت...هنوز مویی از سر نیجنی کم نشده بود...شاید چند فلسی از نیجینی کم شده بود،اما لرد به هیچوجه به یاد نداشت که اصولا نیجینی مویی از سرش کم شده باشد.
_به هر حال همین که نیجینی از اینجا اومد بیرون تو باید تمیز کنی وجدانگاه رو!
_ای به چشم ارباب!

لرد نگاهی به رودولف انداخت...رودولف مشکوک میزد اما این برای لرد مهم نبود...در وهله اول سلاتی مارش و در وهله دوم تمیز شدن وجدانگاه برای لرد حائز اهمیت بود!

پایان فلش بک

بلاخره رودولف توانست داخل گوی را ببیند...پیشگویی و تقدیر رودولف جلوی چشمانش بود...و صدایی از داخل گوی بلند شد...

"شبی نمیگذرد،مگر اینکه غر بزند...ساحره ای امان نمیابد،مگر پس از چریده شدن توسط چشمانش...رول نمینوسید،مگر آن را از سه نقطه پر کند...آدمی خلاصی پیدا نمیکند،مگر آنکه به او گیر دهد...پیراهنی پیدا نمیشود که او بپوشد...جوی در دنیا نمی ماند که آن را نگیرد...موضوع مهمی نبود که بیخالی طی نکند...رذیلتی در هستی نباشد،مگر انکه کمی از آن در وجودش باشد."


گوی پیشگویی خاموش شد...رودولف اما مات و مبهوت سر جای خود ایستاده بود...گوی پیشگویی چیزی را پیشگویی نکرده بود،بلکه در مورد حالای رودولف صحبت میکرد...رودولف فکر کرد که حتما جایی از کار میلنگد،چون چیزی از اینده دستگیر رودولف نشده بود.

اما گوی پیشگویی خراب نبود...بلکه حال،آینده ی گذشته بود...و رودولف آینده گذشته اش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 4 دی 1395 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس جیگر
VS
رودولف لسترنج


یک روز نچندان گرم و صمیمی دیگر در خانه ریدل شروع شده بود و ساعت ها، با صدای زنگ جیغ مانند و دلخراش خود زمان بیداری را اعلام میکردند. حتی با وجود آنکه آن روز، روز استراحت بود و مرگخواران میدانستند که تا نیمه های روز وقت استراحت دارند. اما مرگخواران باهوش بودند. آنها وقت استراحت را دوست میداشتند و قدر دنیا را هم میدانستند!

در انتهای یکی از راهرو های پر پیچ و خم خانه ریدل، اتاقی با دری بسته و نیمه پوسیده وجود داشت. پوسیدگی و لکه هایی از ریختن معجون های مختلف به وجود آمده بود و ساکن اتاق هم خسته تر از این حرف ها بود که بتواند آن را تعمیر کند. زیرا تمامی مرگخواران هرچه داشتند و نداشتند را برای پس انداز به لرد سیاه داده بودند. البته ساکن این اتاق، مثل بقیه مرگخواران، هنوز مجموعه ای از دارایی های کوچکش را با هزاران زحمت حفظ کرده بود. مثل کراوات های مامان دوز، نقاب های خزه بسته و پاتیل طلایی که از لرد سیاه دریافت کرده بود.

درون اتاق کوچک، با تعدادی قفسه پر از شیشه های معجون زینت یافته بود. پاتیل طلایی روی میزی خاک گرفته خودنمایی میکرد. تختی را هم به سختی در گوشه ای جا داده بودند و صاحب تخت، یعنی آرسینوس، با نقابی پارچه ای، کراواتی سرخ و لباس خوابی سیاه، در حالی که از میان شیار های نقابش، شستش را میمکید، خواب هفت معجون را میدید و کلی هم کیف میکرد.
اما از شانس بدش، ظاهرا درست در همان لحظه شخصی به حمام رفته بود تا دوش صبحگاهی بگیرد که همین موجب چکه کردن قطرات آب شده بود و یک قطره آب هم مستقیما افتاد روی دست او و وارد دهانش شد.
نتیجه حرکت قطره و وول خوردن های شخصی که هوس کرده بود صبح روز تعطیلات به حمام برود، باعث شد آرسینوس از خواب پریده و زمین و زمان درود بفرستد.

آرسینوس پس از خروج از تخت خواب و اندکی کش و قوس به بدن خود، پنجره های اتاق را باز کرد، سپس به سوی کشو های میزش رفت تا لباس رسمی بپوشد و روزش را شروع کند.

دقایقی بعد، میز صبحانه:

تنها تعداد اندکی از مرگخواران بیدار شده بودند و صبحانه ای بسیار مفصل میل مینمودند. بقیه مرگخواران هم ظاهرا در مقابل زنگ ساعت ها مقاومت کرده و همچنان در خواب ناز به سر میبردند. آرسینوس در حالی که به سختی میکوشید ژامبون را از شیار های نقابش بفرستد به گلویش، متوجه یک عدد سیبل تریلانی شد که همچون پنگوئنی شکست خورده در جنگ، به سوی میز میاید.

تریلانی به آرامی در جایی نزدیک آرسینوس نشست. با چشمانی شش برابر بزرگتر از چشمان جغد، نگاهی به چپ و راستش کرد. سپس دهانش را باز کرد و گفت:
- حس میکنم امروز...

تریلانی ساکت شد و همچون ریگولوس بلکی پوکرفیس شدهِ خوب به اطراف نگاه کرد. چرا که از مرگخواران جز گرد و خاکی در حال فرو ریختن باقی نمانده بود. اما تریلانی تیز چشم بود. او تسلیم نمیشد و چون اصولا همه برتی باتی در دریاچه پشت هاگوارتز می اندازند که مرلین در بیابان بهشان پس بدهد، تریلانی متوجه یک عدد آرسینوس شد که میکوشد پاورچین پاورچین از سالن خارج شود.
- اوه... آرسینوس... بیا اینجا... میخوام حرکاتی در منظرت انجام بدهم که بسیار حیرت آور بشی.

آرسینوس در حالی که میکوشید غالب تهی نکند و فریاد "من مامانمو میخوام" سر ندهد، به سمت تریلانی رفت و مقابل او نشست.
- سلام سیبل... ببین من همین الانم شدیدا "حیرت آور" شدم... میشه برم؟
- نه دیگه... باید این پیشگوییم راجع به این مرگخوار جدیده رو بشنوی، که ببرم تحویلش بدم به ارباب.
- پیشگویی؟ مرگخوار جدید؟!
- هیس تمرکزمو بهم نزن... قبل از عضو شدنش پیشگویی میکنم که وقتی اومد وقتم هدر نره.

آرسینوس:

- همه مرگخوارا از این پیشگویی ها دارن. نگران هم نباش... بعدش یه فال چای مجانی برات میگیرم.
- صبر کن ببینم... همه مرگخوارا؟
- آره... حالا هم بیا بشین ببین چیکار میخوام... کجا میری؟

آرسینوس همچنان که دور میشد، صدای تریلانی را از پشت سرش شنید که گفت:
- قول میدم برات طالع نحس ببینم که دیگه انقدر بی ادب نباشی.

البته آرسینوس چندان توجهی نکرد. کنجکاوی اش انقدر زیاد شده بود که داشت نقابش را پاره میکرد. نتیجتا او به سمت اتاق لرد رفت، سپس به در تکیه داد و همانجا در انتظار به خواب رفت.

ساعاتی بعد، پشت در اتاق لرد سیاه:

آرسینوس نفس عمیقی کشید. اندکی لرزید. اصولا آمدن برای ملاقات لرد سیاه، آنهم ظهر روز تعطیل، در خیلی مواقع میتوانست موجب تبدیل شدن شخص ملاقات کننده به ترشی یا حتی آش شعله قلم کار شود. اما به هر حال او کنجکاو بود و اصولا اگر در هر چیزی دخالت نمیکرد، همچون اسفنج خارج شده از آب خشک میشد، دو ضربه به در زد.

- میدونیم کی هستی... ولی برای اینکه فکت رو خسته کنیم خودتو معرفی کن.
- آرسینوس هستم ارباب... یه عرض طولانی خدمتتون داشتم اگر اجازه بدید.
- بیا داخل سینوس... ولی اگر مهم نباشه، نجینی گرسنشه. خوراک کراوات با چاشنی ماسک درست میکنیم ازت.

آرسینوس اندکی کراواتش را شل کرد، سپس در را باز کرد و وارد شد، تعظیمی مقابل لرد سیاه کرد و شروع به صحبت کرد.
- ارباب، من ساعاتی قبل از یک جوجه تیغی شنیدم که...
- سینوس؟ چه معجون یا ماده دیگه ای مصرف کردی که با جوجه تیغی ها صحبت میکنی؟
- اممم... نه ارباب... هیچی مصرف نمیکنم، فکر کنم مورد از جوجه تیغیه بود که با من صحبت میکرد. به هر حال گفتش که هرکدوم از مرگخوارا یه گوی پیشگویی یا همچین چیزی دارن... بعد من الان شدیدا کنجکاو شدم که ببینم میشه من این پیشگویی رو ببینم آیا؟
- نمیشه سینوس... برو بیرون... تا دو دیقه دیگه خودتو هم نمیشناسیم ها.
- خب... آخه... ارباب... میشه لااقل محلشو بگید که من برم محافظت به عمل بیارم ازش؟
- نه... برو از همون جوجه تیغیت بپرس!

آرسینوس متوجه شد یک کلمه حرف بیشتر، ممکن است موجب تبدیل شدنش به خوراک نجینی شود، بنابراین دست از پا درازتر، از اتاق لرد سیاه خارج شد و به طبقه پایین بازگشت تا تفکر کند. همچنان که سرش را میخاراند و با کراواتش بازی میکرد، متوجه موضوعی شد.
البته در واقع با ادا های ذکر شده متوجه نشد، بلکه با دیدن وینکی که با تمام وجود مشغول پاکسازی جرز های لای دیوار بود، متوجه شد.

مرگخوار نقاب دار با آرامش به سمت او رفت، سپس با انگشت اشاره، ضربه ای ملایم به شانه جن خانگی زد.

- کسی حق نداشت مزاحم وینکی شد. وینکی جن جرز روب خوب!

آرسینوس ابتدا با نوک انگشت، لوله مسلسل را از جلوی بینی خود کنار کشید.
- سلام وینکی، اومدم بهت یه کاری پیشنهاد بدم در راه رضای ارباب انجام بدی.
- وینکی جن فاعل مدرضاری ارباب خووب؟

آرسینوس با آنکه چندان از اینکه "کله نقابی" خطاب شده راضی نبود، اما به هر صورت شروع به تعریف ماجرا کرد.
- ببین، میری پیش تریلانی... بعد ازش میخوای که جای گوی های پیشگویی رو بهت نشون بده که بری تمیز کنی. اختصاصا هم بگو گوی من رو اول بگه. فهمیدی؟

وینکی ابتدا اندکی چانه خود را مالش داد، سپس گفت:
- وینکی میره که عملیات "میری پیش تریلانی... بعد ازش میخوای که جای گوی های پیشگویی رو بهت نشون بده که بری تمیز کنی. اختصاصا هم بگو گوی من رو اول بگه. فهمیدی؟" رو سوراخ سوراخ کنه.

آرسینوس با رضایتی پلیدانه، پشت در اتاق تریلانی ایستاد تا وینکی، خندان و قبراق، با دماغ چاق، برود داخل اتاق. به محض ورود او، آرسینوس گوش خود را روی در قرار داد.

- وینکی اومده از پیشگو محل گوی هارو بپرسه و اختصاصا هم برای کله نقابی رو اول بپرسه که بره تمیزشون کنه.
- نه وینکی... غیر ممکنه... الان هم بیا بشین برات یه پیشگویی انجام بدم، ببینیم کی سرت میره بالای دیوار مثلا، هوم؟
- وینکی پیشگویی نخواست. وینکی محل گوی هارو خواست. وینکی جن تمیز کننده خوب بود!
- پیشگویی، بعدش محل گوی ها.

آرسینوس با شنیدن صدای دورگه سیبل تریلانی، چشمانش را در حدقه چرخاند، سپس برگشت و به دیوار مقابل تکیه داد و منتظر شد.

دو ساعت و چهل و پنج دقیقه بعد:

وزیر سابق سحر و جادو، که همانطور تکیه داده به دیوار خوابش برده بود، ناگهان با لگدی محکم به زانویش از خواب پرید.
- چیه؟! کیه؟! خونه آتیش گرفته؟!
- وینکی برای کله نقابی لیست گوی آورد. وینکی جن خوب؟

آرسینوس نگاهی به وینکی که زیر یک چشمش کبود شده، سرش باد کرده بود و کاملا زهوارش در رفته بود، انداخت. ظاهرا پیشگویی تریلانی بسیار سنگین بوده است! البته او از قدرت وینکی در تعمیر خود با خبر بود، پس با آرامش گفت:
- بله بله. ممنونم وینکی. کارت درسته. خیلی عالی بود.

آرسینوس دستش را دراز کرد تا کاغذ پوستی را از وینکی بگیرد. اما وینکی آن را به او نداد. وینکی سپس با لبخندی مکارانه گفت:
- کله نقابی دونست که هرچیزی قیمتی داره و وینکی اگر پنج گالیون نگیره لیست رو آتیش میزنه و کله نقابی هم نمیشناسه؟

آرسینوس پوکرفیس شد. اما سپس به سرعت دستش را در جیب ردایش کرد و از یکی از عنکبوت هایی که نشسته بود داشت شرطبندی میکرد و پولدار بود، چند گالیون قرض گرفت و در حلق وینکی فرو برد. سپس با دهانی که تا زانویش از خوشحالی باز شده بود، شروع به خواندن کاغذ کرد. اما بلافاصله بعد از خواندن کاغذ، چهره اش تغییر کرد و به پوکرفیسی همچون لبخند مونالیزا تبدیل شد.
- واقعا چرا ای سرورم؟ واقعا چرا و چگونه دارم به این سو میرم من الان؟

چیزی نمانده بود آرسینوس از خیر هرچه پیشگویی و پسگویی است بگذرد، اما به هر حال حس کنجکاوی اش بسیار قوی تر بود. خیلی قوی تر. نتیجتا او، پاورچین پاورچین، همچون لاشخوری فلج اما شیطانی، به سمت زیرزمین خانه ریدل به راه افتاد...
ثانیه ای بعد، او مقابل زیرزمین تاریک ایستاده بود. نفس عمیقی کشید، چوبدستی اش را با یک "لوموس" نا قابل روشن کرد و با آرامش کامل پایش را روی اولین پله گذاشت. البته پایش هیچ چیزی را لمس نکرد، پس او با تعجب به پایین نگاه کرد. سپس زمانی که فضای تاریک و عمیق را دید، نفس عمیقی کشید، آب دهانش را قورت داد و سقوط کرد.

حدود ده ثانیه بعد، آرسینوس به سختی خود را از روی زمین بلند کرد، اندکی کش و قوس به خود داد که موجب تولید صدای "قرچ قوروچ" از استخوان هایش شد، سپس سری تکان داد و به سمت اتاقی دیگر به راه افتاد. اتاقی خوفناک، بسیار بهداشتی، بسیار تر و تمیز. در واقع این اتاق، مهلت نگهداری کالاهای ترانزیتی مورفین بود که او آنها را خیلی دوست میداشت و قدرشان را هم میدانست.

آرسینوس داشت با اندکی اضطراب در میان قفسه های پر از جعبه حرکت میکرد که ناگهان دستی بسیار سرد را روی شانه خود حس کرد. برگشت تا با صاحب دست رو به رو شود. نگاهش از روی دست رنگ پریده بالا رفت و رسید تا بازو و شانه آن که در واقع از یکی از جعبه ها بیرون زده بود. او یک لحظه به دست نگاه کرد. سپس خشکش زد، و بعد با فریاد کلمه "آی ننه جان" پرید و خود را به یکی از قفسه ها چسباند.

اینبار دو تقه به کله اش برخورد کرد، سپس صدایی خسته گفت:
- داداچ داری اچتباه میزنی.

آرسینوس سرش را برگرداند و با دیدن مورفین، با حالتی خجالت زده، قفسه را رها کرد.
- اوه... درود بر مورفین کبیر. اومدم یه سری بهت بزنم... ببینم اوضاع و احوال خوبه آیا؟
- قربونت... شیزی میخوای داداچ؟ چیز تازه، اصلِ اصل برام رسیده ها.
- جان؟ چی؟ نه بابا... مرسی... فقط یکم باید آروم شم... یه دست و جعبه و اینا. یخورده همچین بهم ریختم.
- ها... نه... اون حالش خوب میشه... یخورده آب و کودش قاطی شده بود تو راه.
- بله بله... حتما همینه. میگم مورفین جان، اینجا چرا پله نداره به بالا؟ چطوری شما میای خارج از اینجا؟
- داداچ ما همیشه تو فضاییم.
- بله بله... ارادت دارم من به شما اصلا. میگم مورفین جان... اون اژدهائه چیه اونجا تو اون سوراخه؟
- عه؟ اژدهائه در رفت؟

آرسینوس نگاهی به اطراف انداخت.
- یعنی جدی جدی اینجا اژدها نگه میداری؟
- پش کی از اینهمه محموله نگهداری میکنه؟ فک کردی الکیه؟ خودت الکی ای.

آرسینوس که دید مورفین در حال جوش آوردن است، به سرعت دستش را وارد نزدیک ترین جعبه کرد، ماده ای شکلات مانند بیرون کشید و گرفت جلوی بینی مورفین. مورفین برای لحظه ای ساکت شد. سپس چشمانش قیری ویری رفتند و بدن سبک و خسته اش با صدای "پق" بلندی روی زمین پخش شد.
چشمان آرسینوس با دیدن این صحنه از حدقه بیرون زدند. سرمایی را در ستون فقراتش حس کرد، سپس نقاب را به نقاب آفرین تسلیم کرد.
- یا مرلین... این چه غلطی بود؟! دایی اربابو به فنا دادم... ارباب سرمو میکنن تو...
- داداچ اسی عجب شیژ نابی بود...

آرسینوس آرامش خود را اندکی بازیافت. پس نقاب را از نقاب آفرین دوباره پس گرفت، دستش را روی گردن مورفین گذاشت و پس از اطمینان از زنده بودن وی، مقداری از همان چیز های بیهوش کننده برداشت و در جیب خودش گذاشت. قطعا برای ادامه برنامه اش نیاز میشدند. پس از آن، محتویات یک جعبه را در جعبه دیگری خالی کرد و مورفین را پس از آنکه اندکی مثل موشک، در ابعاد لواشک تا کرد، درون جعبه قرار داد.

دقایقی بعد، آرسینوس به کمک چوبدستی و جادو خود و مورفین را از زیرزمین خارج کرده بود و با آرامش و خوش بینی تمام به سوی اتاق خود حرکت میکرد. اما ناگهان در میانه راه، همچنان که جعبه سنگین و بزرگ، جلوی دیدش را گرفته بود، با شخصی برخورد کرد.

- دماغم درد گرفت آرسی. واسه همین یه معجون به حسابت میزنم که همین الان باید بخوریش.

آرسینوس جعبه را به زمین گذاشت تا بتواند شخص مقابلش را ببیند، سپس با دیدن یک عدد هکتور، اندکی نگران شد.
- سلام هکتور. حالت خوبه؟ شرمنده دیگه، جعبه یخورده بزرگ بود، ندیدمت. حالا هم بیا و معجون رو بزن به حساب کس دیگه، هوم؟

البته پشت لحن آرام آرسینوس، پر از طنش و نگرانی بود. او اصلا ایده ای نداشت که اگر هکتور ناگهان به محتویات داخل جعبه مشکوک میشد، چه باید بکند. همه چیز را برنامه ریزی کرده بود، غیر از این یک مورد، و این یکی از ویژگی های آرسینوس بود. البته در کنار آرامش اعصاب خرد کن وی.

- چی داری توی جعبت آرسی؟
- چی؟ من چی دارم؟ من هیچی ندارم هکتور... جعبه نمیشناسم اصلا.
- پس من این جعبه رو همراه یه موز با خودم میبرم.
- نه نه... شوخی کردم... جعبه منه... اصلا یه شعر داریم که میگه من یه جعبه میداشتم، خیلی دوستش میداشتم! نتیجتا من جعبه رو میبرم هک... ممنونم از کمکت.
- نه دیگه... یا معجون بزن، یا جعبه رو بده.

آرسینوس لحظه ای دید که در جعبه در حال باز شدن است. نتیجتا مشت خود را با تمام قدرت روی آن کوبید، سپس به سرعت گفت:
- عه... هکتور تو بال مگس مالاریا میخواستی؟ اوناهاش!

هکتور بدون توجه به اینکه در واقع به "پشه" مالاریا نیاز دارد، نه مگس، به هوا نگاه کرد، آرسینوس هم که البته حتی از سوتی دادنش هم در این لحظه ناراضی نبود، جعبه را مستقیما زیر ردای خودش جاساز کرد.
هکتور نگاهش را از هوا دزدید و به آرسینوس نگاه کرد.
- عه؟ جعبه کو آرسی؟
- جعبه؟ لولو جعبه رو برد. جعبه نداریم که. شما جعبه رو نیشان من بده.
- بذار یه معجون جعبه پیدا کن بهت بدم.
- وایسا... هکتور... تو در مورد خروج هیجان انگیز چیزی میدونی؟
- خروج هیجان انگیز؟ بدم معجونشو که به طور هیجان انگیزی از پنجره خارج شی؟
- نه... بذار من یه بی معجونشو برات اجرا کنم.

هکتور لحظه ای تفکر کرد. سپس یک بطری معجون به رنگ زردِ قناری از جیب خود بیرون کشید. مقابل نور چراغ راهرو به آن نگاه کرد. به ویبره همیشگی اش لبخندی شیطانی اضافه کرد. سپس گفت:
- قبوله، ولی اگر خوشم نیاد، همین معجون رو بهت میدم... نمیدونم هم چیه، همین الان ساختمش.
- خب پس... هوم... اون مشتریه کیه؟

هکتور سرش را چرخاند و همین که خواست دهانش را باز کند که بپرسد:"کدام مشتری؟"، متوجه شد که از آرسینوس به جز مقادیری گرد و خاک چیزی باقی نمانده است. نتیجتا او با ویبره و معجونی که به طور تهدید آمیزی در دست تکان میداد، به سمت محل های احتمالی آرسینوس به راه افتاد و با صدای بلندی هم شروع به خواندن کرد.
- من یه هکتور ویبره زنم، آرسینوس! آیم کامینگ فور یو!

آرسینوس همچنان که در حال دویدن بود و جعبه عظیم را هم همچون نوزادی بی پناه در آغوش کشیده بود، با شنیدن صدای هکتور، به سرعت به اتاقی در سمت راست راهرو وارد شد و در را هم پشت سر خود قفل کرد.به محض اینکه برگشت تا نفس راحتی بکشد و بگوید: "همه چیز درست میشه"، با یک تسترال چشم در چشم شد.
- اوه... اومدم اتاق تسترال ها... عیب نداره... خیلیم خوب. همینجا کارمو انجام میدم. کسی هم مزاحم نمیشه. همه چیزم درست میشه خیلی زود قطعا.

آرسینوس با گفتن این حرف، دو تا از تسترال هارا بهم نزدیک کرد، سپس مورفین را دراز به دراز روی آنها خواباند. سپس با چهره ای که در زیر ماسک از عرق خیس شده بود، اما همچنان امید و خوشبینی در آن موج میزد، یک چاقوی معجون سازی از جیب خود خارج کرد. آرسینوس با ذکر و یاد و نام مرلین، چاقو را روی شکم مورفین گذاشت و شروع کرد به بریدن. یک دور کشید. چاقو نبرید. دومین دور هم کشید و چاقو باز هم نبرید. آرسینوس کم کم داشت افکار عجیبی به سرش میرسید که شاید بهتر است همه این ماجرا را فراموش کند و برود پادزهر بیزوارش را بمکد.

اما بعد، ناگهان با دیدن تیغه چاقو، این افکار از ذهن وی خارج شدند.
- اوه... چاقو کند شده. همیشه میدونستم همه چیز درست میشه.

آرسینوس پس از گفتن این حرف، بدون توجه به تسترال هایی که در اطرافش مشغول چرخیدن بودند و بعضا با نگاه های تهدید آمیز به او مینگریستند، یک بطری سبز از جیب خود بیرون آورد و اندکی از مایع درون آن را روی چاقو ریخت. سپس نفس عمیقی کشید، چشمانش را بست و یک برش سراسری روی شکم مورفین انجام داد. بلافاصله پس از آن، چیز هایی که در جیب خود گذاشته بود را به داخل گوش و حلق و بینی مورفین هدایت فرمود تا از بیدار شدن او جلوگیری به عمل آورد.

پس از انجام این اقدامات امنیتی در جهت حفظ جان دایی لرد سیاه، آرسینوس اندکی لای چشمان خود را باز کرد تا یک نظر جوارح و جوانح ایشان را ببیند. البته، مرگخوار نقاب دار پس از دیدن آن، آرزو کرد که ای کاش نمیدید. امعاء و احشاء مورفین به دلیل مصرف بیش از حد چیز، سیاه و خوفناک شده بودند و حتی مقادیری چیز هم در میانشان جا سازی شده بود که البته این خود نشانی از آینده نگری مورفین داشت.
به هر صورت، آرسینوس با یک دستکش، نیمی از روده مورفین را باز کرد و سپس از زیر آن، چیزی گوی مانند را که در پارچه ای سبز بسته بندی شده بود، بیرون کشید. سپس پارچه و گوی را وارد جیب ردای خود کرد، چوبدستی خود را بیرون کشید و با دستی لرزان به سوی مورفین نشانه گیری کرد.
- ریپارو!

آرسینوس پس از اطمینان از دوخته شدن مورفین، "چیز" هایی را که وارد گوش و حلق و بینی وی کرده بود، خارج ساخت و سپس به آرامی به سوی در اتاق تسترال ها حرکت کرد که...

- عژب شیژی بود داداچ... از زیرزمین اومدم فژا... عه... کژام من؟ این ژبون بسته ها شیَن اینجا؟

به هر صورت مورفین پس از اندکی خاراندن سر خود و نگاه کردن به تسترال های چاق و لاغر، به آرامی از اتاق خارج شد و آرسینوس هم دهان یک تسترال چاق را باز کرد و خود را با آرامش از آن خارج کرد. سپس سر حیوان را نوازشی کرد. بعد از آن، گوی بسته بندی شده را در دست خود گرفت و پارچه دور آن را باز کرد.
- اوه... یه زیرشلواری مامان دوز متعلق به مورفین که روش هم نوشته thug life؟!

آرسینوس همچنان با تعجب فراوان، گوی نقره ای زیبا را در یک دست خود نگه داشت و زیرشلواری را هم فرستاد به سوراخ بینی یکی از تسترال های دم دست خود. و پس از آن، در نهایت، شروع کرد به مالش گوی... تا زمانی که صدایی همچون کانکشن دایل آپ شنیده شد. اما بعد، صدای دورگه تریلانی، اتاق را در بر گرفت.
- بدینوسیله و به عنوان پیشگوی اعظم ارباب... پیشگویی میکنم که... این کودک زیبا و ماسک دار... در نهایت وارد منجلاب پرفساد بیناموسی میشود و بدون نقابش در جوب های لندن... :hyp: با خرید یک بسته برتی باتز با طعم تار موی دامبلدور، ویزای مهاجرت به ماداگاسکار را برنده شوید.
- عه؟! یعنی چی؟! این چرا خط رو خط شد؟!

آرسینوس همچنان پوکرفیس، نقاب سیخ سیخی خود را با نقابی جالب و غم انگیز تعویض نمود، سپس گوی را وارد چشم یکی از تسترال های مظلوم کرد و از اتاق خارج شد. روایت است پس از این ماجرا هرگاه کلمات "گوی" یا "پیشگویی" در حضور آرسینوس به زبان آورده میشوند، وی ردا میدرد و ضجه زنان، با افکت رقص باله، به سوی بیابان میرود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/10/4 23:03:14
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/10/5 10:05:53
دلیل: غلط املایی
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/10/5 10:09:12
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/10/5 12:50:50
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1395 20:48
نمایش جزئیات
آفلاین
رزِ جادویی - رودولف لسترنج
"یه مشنگ توی دنیای جادویی!"


همون طور که هر جادوگر و ساحره و ماگل و فشفشه ای میدونه، معمولا، دوست داشتنی ترین وضعیتی که بچه ها دارن وضعیت نادر و کمیابیه که طی اون، بچه خوابه. بچه ها موقع خواب، مظلوم و پاک و معصوم به نظر میان. به نظر میاد که نه خبری از شیطنت توی وجودشون هست و نه خبری از شرارت. البته. برای بچه های عادی. بچه-گیاه ها، وضعیت متفاوتی دارن. شرایط یه کمی پیچیده تره، چون اونا اصلا نمیخوابن. گیاها نمیخوابن و به شکل شبانه روزی در حال فعالیتن، اما کلا در حال شرارت و شیطنت نیستن. اما بچه-گیاه هایِ جادویی، داستان جداگانه ای دارن. اونا با صورت چسیده به پنجره ی اتاق زیر شیروونی، رو به دنیای مشنگیِ توی خیابون، و با دهن باز و یه خنده ی کجِ خطرناک خوابشون میبره. با هر خر و پفی که میکنن دو سه تا گلبرگ و تیغ روی دست و پاشون تکون میخوره و چند تا جرقه ی سبز رنگ از سر چوبدستیشون بیرون میاد و روی ساعد دستشون هم یه اسکلت که یه مار بزرگ از دهنش بیرون اومده خالکوبی شده. مظلومن. نه؟

- ببخشید...
- جیــــغ! ارباب! پیکس! دزد! غریبه!

همون طور که رز به جیغ زدنش ادامه میداد و سراسیمه و با دستای به سمت بالا دور اتاق می دوید، چن تا غنچه هاش از شدت ترس توی بدنش فرو رفتن.

- محفلی! پف پفی! جاسوس! برتی بات بدمزه! خطر! گرگ! گله م!
- من فقط میخواستم...
- کمک! کمک! گرگ!

جیغای کمک خواستن رز، به اندازه ی کافی بلند بودن که به طبقه ی پایین و بقیه ی مرگخوارا برسن. ولی مرگخوارا هیچ عکس العملی نشون نمیدادن. جیغ های رز قبلا هم تکرار شده بود. رز چوپان دروغگوی خونه ی ریدل بود.

- باباجون من فقط میخواستم بت بگم که راه خروج از خونه رو نشونم بدی. من اشتباهی از دودکشی که هیچ وقت کنار خونه م ندیده بودم افتادم تو وقتی داشتم کولر خونه مونو درست میکردم، الانم اینجام!

رز به سر تا پای مرد نگاه کرد. یک لباس عادی پوشیده بود که یه کم دوده روش نشسته بود. یه دستش یه آچار داشت و با اون دستش یه پوشال نگه داشته بود. و می گفت که در حال درست کردن کولر... درست کردن کولر؟ با آچار؟

- تو یه ماگلی!
- یه چی ام؟
- باید از اینجا ببرمت بیرون!

مرد یه نگاه به غنچه هایی که دوباره از دست و پای رز بیرون می اومدن کرد.

- تو یه چی هستی؟
- من رزم.
- یعنی یه رز، مث گلای رز؟
- نخیر! من یه رزِ جادویی ام!
- یه رزِ چی؟
- باید ببرمت بیرون!

رز دست مرد رو گرفت و شروع به دویدن کرد. در اتاقو باز کرد و همون طور که ماگلو دنبال خودش میکشید سعی کرد فکر کنه که در خروجی ازکدوم وره. رز یه هافلی بود. اون نمیدونست که در خروجی کدوم وره. و حتی نمیدونست که چطور این ماگل وارد دودکش خونه ی نمودار ناپذیر ریدل شده و نمودار ناپذیزی موقتا برداشته شده. و حتی نمیدونست که یه ماگل چطوری نباید با دنیای جادویی آشنا بشه.

- کجا میدوی رز؟ این کیه؟ هکتور داره با دسته همزن جدیدش دنبالت میگرده. مواظب باش.
- اوه پیکس. ایول. این یه ماگله. دارم میبرمش بیرون، در کجاست؟

لینی با تاسف سر تکون داد و همون طور که زیر لب جمله ی "این باز زد به سرش" رو تکرار میکرد، پرواز کنان دور شد.

- اون پشه... حرف زد؟
- آره. البته اون پشه نیست. اون پیکسیه. اونم مرگخواره.
- هاه؟
- آره، کلی زحمت برد تا روی اون دست شش بندش علامت شوم حک کنیم. ولی خب بلخره...
- عجب دختر بامزه ای هسی، فیلم ترسناک زیاد میبینی با دوستات؟

رز یه بار دیگه دست ماگل رو گرفت و شروع به دویدن کرد. پله ها که تموم شد، توی یه سالن وایساده بودن. اینجا برای رز آشنا بود. میدونست کدوم در میرسه به راهرویی که همیشه از طریقش میره توی حیاط برای توپ بازی.

- این سالنو میشناسم، اسمش سالن "نجینی شام" عه. اینجا به نجینی میگیم "نجینی شام"، اونم میخزه میاد شام میخوره!
- نجینی کیه؟
- مار اربابه. یه مار غول پیکره. سنگینم هست. ولی نوک زبونش خیلی شیکه. دو تا سیخ داره سرش.خیلی هم لیزه. پیکسی رو دیدی؟ روزایی که پیکسی میگیردش ببردش حموم دیدنی ان!
- اربابتون مار داره؟
- آره دیگه، نماد گروه هاگوارتزشه. تازه. مارزبون هم هست.
- هاگوارتز؟
- آره دیه، بهترین مدرسه جادوگری دنیا دیگه، بعد میگن هافلیان که خنگن!
- عالیه!

رز بعد از اینکه زبونشو برد تو و غنچه ی روی دستش رو نوازش کرد، در رو باز کرد تا وارد راهرو بشن. این راهرو تاریک ترین راهروی خونه ی ریدل بود. زیر فانوس ها تا شعاع نیم متری روشن بود و بعد دوباره یک متر تاریک بود تا زیر فانوس بعدی.

- سلام رز. داری کم کم بزرگ و با کمالات میشیا!
- سلام رودولف.
- دختر جون من فک میکنم تو هیچ وقت نباید جواب این جوونو بدی!
- این کیه؟ دزدیه که ارباب بخشیدش؟
- همیشه همین طور بدون لباسه؟ جوابشو نده. مخصوصا وقتی کس دیگه نیس باهاش! مث الا...
- سلام بانز!

از بخشی از تاریکی بین دو فانوس صدای سلام بلند شد.

- امم... یعنی این تاریکیتون انقد عمیقه؟
- نه، بانز نامرئیه.
- بانز اسمشه؟
- آر... نه فامیـ... اسـ... چیز... نمیدونم!
- تخیلت کم آورد هان؟
- بریم بیرون اصلا!

رز یه بار دیگه با گرفتن دست ماگل شروع به دویدن کرد. در سمت دیگه ی راهرو رو باز کرد و بیرون رفت. با باز شدن در، رز یه لحظه توی کادر جلوی چشم مرد دیده شد. و بعد یه دفعه دیده نشد.

- فیـــسسس...

مرد با ترس به مار غول پیکر جلوی پاش و مرد بدون دماغی که چند متر اون طرف تر ایستاده بود نگاه کرد. با این محیط زندگی همچین تخیل آشفته و بیماری از یه دختر بچه بعید نبود. رز از روی زمین بلند شد.

- گفته بودم که نجینی لیزه... ببخشید ارباب، تصادفی بود!

حین این که لرد با عصبانیت به رز نگاه میکرد و در حال تصمیم گیری بین کروشیو و آواداکداورا بود، رز با ویبره یه بار دیگه همراه مرد ماگل در به در شروع به دویدن کرد.

- اوه. توی حیاطیم، به اون محوطه ی بیرون که برسیم دیگه رسما توی دنیای مشنگی هسیم و میتونی بری خونه تون!

چیزی نمونده بود، و چون رز یه رز جادویی بود و اون مرد هم از جوونی پشت ماشینا آویزون میشد و با سرعت زیادشون لیز میخورد و اسکیت بازی میکرد، چندین ثانیه بعد توی محوطه ی بیرون خونه ی ریدل بودن و خونه هم غیب شده بود.

- خب دیگه، برو خونه تون منم برم خونه مون! عه. خونه مون کو؟

ظاهرا فیوز نمودارناپدیری خونه ی ریدل اتصالی کرده بود. مرد به سمت خونه شون راه افتاد.

- کجا میری؟ منو برگردون به خونمون!

و انگار یه نفر باید رزِ گیج و ویج و جیغ زن رو بدون اینکه متوجه دنیای مشنگی بشه به دنیای خودش برمی گردوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1395 01:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل خودم (رودولف) وی.اس رز ویزلی




_چه ساحره با کمالاتی...میتونم وضعیت تاهلتون رو بپرسم؟

زنی که چند ثانیه پیش مورد حمله نگاه هیز پسران سرزمینم () واقع شده بود، به سمت صاحب آن جمله،یعنی رودولف برگشت و گفت:
_چی گفتین دقیقا؟ساحره؟
_چیز...منظورم بانو بود...بانوی باکمالات بود!
_ولی یه چیز دیگه گفتین...ساحره؟
_نه..ولش کن...ببین باکمالات عزیز،این آدرس خونه منه،خوشحال میشم امشب بیای...یه مگس دارم حرف میزنه!

رودولف برگه ای که بر روی آن آدرسی نوشته شده بود را به آن زن داد،چشمکی زد و از نزد آن زن ماگل دور شد!
زن ماگل نیز نگاهی به برگه انداخت و سپس او نیز در میان جمعیتی که برای خرید هالوین به خیابان های لندن آمده بودند غیب شد!

همان شب،خانه ریدل!

در دهکده لیتل هینگتون هالوین معنایی نداشت...زیرا که خانه مرموز و عجیب ریدل ها با نگهبان عجیبترش خود برای اهالی دهکده،هر روز و هر شب یک هالوین بود!
اما اینبار به نظر میرسید خانه ریدل یک مهمان داشت...یک زن با لباس مشنگی!
_سلام آقا!

رودولف که در دکه دربانی خود نشسته و در خواب عمیقی فرو رفته بود،با برخورد امواج صوتی ای که برآمده از حنجره یک موجود مونث به گوشش که او را مخاطب قرار داده بود،طوری از خواب برخواست که انگار اصلا نخوابیده بود!
_سلام به روی ماهت به چشمون...عه!تو اینجا چیکار میکنی؟
_خودت گفتی امشب بیام میخوای یه مگسی که حرف میزنه بهم نشون بدی!

رودولف تا به حال با این موقعیت مواجه نشده بود...او تقریبا به هر ساحره ای که دیده بود آدرس خانه ریدل و یا شماره جغدش را میداد تا با او در ارتباط باشند...ولی هیچکدام تاکنون این کار را نکرده بودند...و به همین خاطر بود که رودولف به آن ماگل آدرس داده بود...او توقع نداشت که آن زن به آنجا بیاید...اما حالا آمده بود،و اگر لرد میفهمید که رودولف مقر مرگخواران را به یک ماگل لو داده،مطمئنا خوشحال نمیشد!

در همین حین بود که سر و کله لینی پیدا شد!
_رودولف...ارباب میگن که...ام...این خانوم کی هستن...چرا اینجوری لباس پوشیده،مثل ماگل ها؟

قبل از آنکه ان زن دهانش را باز کند،رودولف سریعا جواب لینی را داد:
_چیزه...هالووینه دیگه...لباس اینجوری پوشیده!
_خیلی خب...ارباب گفتن قراره یکی بیاد خونه رو تمیز کنه،مانع ورودش نشو!

لینی این را گفت و با عجله به داخل خانه برگشت...آن زن اما از رودولف پرسید:
_این همون مگسی بود که گفتی حرف میزنه؟چرا ابی بود؟و منظورش از ماگل چی بود؟مگه من چجوری پوشیدم؟
_چیزه...مگسای سخنگومون آبی رنگن...و خب هالوینه دیگه،ما هالووین یه عادت داریم که توش چرت و پرت میگیم!
_چرا؟
_که ترسناک تر بشیم!
_
_خب چیه؟! الان هم بیا بریم داخل،میخوام یه هوا نشنون بدم که شنل میپوشه!

رودولف آن زن را با خود به داخل خانه برد...به نظر میرسید که قرار بود بانز را به ان زن نشان دهد...ولی همین که پایشان را داخل خانه گذاشتند،بلاتریکس جلوی آنها سبز شد!
_این همون کسیه که باید خونه رو تمیز کنه؟خب بدش به من رودولف،باید ببرمش آشپزخونه،کلی ظرف نشسته داریم!

زن با تعجب به رودولف نگاه کرد...رودولف نیز که چاره ای روبروی خود نمیدید با گفتن جمله "همون کاری که باعث میشه ترسناک تر بشیم" به آن زن،سعی کرد که داستان را ماستمالی کند!

یک ساعت بعد!

رودولف در یک ساعت گذشته،صد بار مرده و زنده شده بود...مرگخواران هر کدام به سراغ آن زن رفته و به او کارهایی محول میکردند...و تنها شانس باعث شده بود که مرگخواران نپرسیده بودند که "چرا از جادو استفاده نمیکنه؟"...حداقل تاکنون!
و البته تلاش رودولف برای انکه آن زن جادو کردن مرگخواران را نبیند و همان معدود چیزهایی را که دیده بود به هالووین بودن ربط دهد!

اما حالا به نظر میرسید اوضاع کمی بهتر بود...فقط کافی بود تا شام تمام شود و رودولف آن زن را از خانه ریدل خارج میکرد!
ولی لرد بعد از پایان شام،اجازه بلند شدن مرگخواران را نداد:
_یاران ما...بنشینید...میخواییم در مورد موضوع مهمی صحبت کنیم!
_بفرمایید سرورم!
_قصد داریم تا عضو جدید رو وارد حقله مرگخوارانمون بکنیم...ولی از توانایی اون شخص اطلاع نداشتیم...به همین به اون گفتم اینجا بیاد تا شما مورد بررسی قرارش بدین...همین شخصی که امروز برای تمیز کردن خانه اینجا امده بود...حالا به ما بگوییدوظایفش رو چگونه انجام داد؟
_ارباب خیلی خوب بود...بدون چوب جادو تونست اتاق ما رو تمیز کنه!
_ارباب پاتیل ما رو برق انداخته،خیلی خوبه!
_ارباب نظر کارشناسی من اینه که خیلی کاری و خوبه!
_ارباب خیلی بده،افتضاحه،بده،ضعیف،بده،ابتدای،بده،ارباب مرگخوارش نکنید،ارباب بذارین بره از این خونهفارباب اصلا بذارین من ببرم شکنجه اش کنم...ارباب!

همه به رودولف خیره شده بودند...برای آنها سوال شده بود که آیا این همان رودولف است که با ورود هر ساحره به جمع مرگخواران،هفت شبانه روز جشن میگرفت؟طبیعتا رودولف با بد گویی از آن زن قصد داشت تا مانع حک علامت شوم بر دست اشتباهی که رودولف انجام داده بود،شود.
اما لرد اصولا اهمیت خاصی به رودولف نمیداد!
_رودولف؟
_بله ارباب؟
_نظرت برامون مهم نیست..لینی...به اون ساحره بگو بیاد اینجا تا مراسم حک علامت شوم رو شروع کنیم!

رودولف نگاهی به لرد انداخت...دیگر کاری از دست رودولف برنمی آمد...بهتر بود تسلیم شود...یا باید میگفت که اشتباه از او بوده و مورد مجازات لرد قرار میگرفت،یا بعدا که جادوگر نبودن آن زن شخص لو رفت،مورد مجازات قرار میگرفت!
اما رودولف همیشه کارها و اتفاقات بد را به بعد محول میکرد...همچنین اضافه شدن یک زن به خانه ریدل هم چندان به نظر او بد نبود...او میتوانست به آن زن گاومیشی را نشان دهد که وزیر است!
به هر حال...هر چیزی یک اولین دارین...و به نظر میرسید وقت مرگخوار شدن اولین ماگل هم فرا رسیده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 3 مهر 1395 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل خودم (رودولف لسترنج) وی.اس لینی وارنر




_یادت نره رودولف،امروز نوبت توئه تا از لرد مراقبت کنی...خب...24 ساعتت از الان شروع شد،فردا لوسیوس میاد شیفت رو ازت تحویل میگیره!

نارسیسا مالفوی در حالی که از خانه ریدل خارج میشد،این جمله را به رودولف لسترنج گفت.
مدتی بود که خانه ریدل خلوت شده بود...زیرا لرد ولدمورت دیگر آن لرد ولدمورت سابق نبود.لرد بسیار پیر و فرتوت شده بود...فراموشی نصفه و نیمه ای گرفته بود و قوای جسمانی و حواس پنجگانه جسمی اش تقریبا دیگر از کار افتاده بودند!
مرگخواران نیز که تصمیم گرفته بودند از لرد پرستاری کنند،بعد از چند روز خسته شده و هر کدام به سر کار و زندگی خود رفته بودند....پرستاری از لرد را هم به صورت دوره ای و شیفتی کرده بودند،به طوری که هر روز یکی از مرگخواران این مسئولیت را میبایست به عهده میگرفت...و این بار نوبت رودولف بود!

اما مشکلی وجود داشت...جدا از اینکه رودولف پرستار خوبی نبود،رودولف دقیقا آن روز قرار بود تا با ساحره ای ملاقات و علاقه خاصش را به او ابراز کند...اما حالا او میبایست از ارباب علیلش مراقبت کند!
اما حتی با این شرایط،رودولف نمیخواست که تسلیم شود!
_خب ارباب...بیا اینجا بشین ببینم...افرین...ارباب داریم میریم مهمونی...خوبه؟

لرد ولدمورت نگاهی به رودولف انداخت...لرد حرفی نمیزد و فقط به رودولف خیره شده بود...و این وضع چند دقیقه ادامه داشت،تا بلاخره رودولف خسته شد و گفت:
_خوبه ارباب؟
_تو کی هستی؟
_

رودولف نباید تسلیم میشد...او نمیتوانست لرد را رها کند،و نمیتوانست قرار با ساحره را هم بیخیال شود...او باید میرفت...حتی اگر شده با اربابش!

کافه مادام رزمرتا!

صدای جرینگ جرینگ زنگوله بالای در کافه که به نشانه باز شدن در و ورود یک شخص به کافه بود،در میان همهمه موجود در کافه به گوش کسی نرسید. "لونا باردم"،ساحره ی زیبا و جوانی که وارد کافه شده بود،نگاهی به میز و صندلی های کافه انداخت..به نظر میرسید که جادوگری که با او قرار ملاقات داشت،نیامده بود. زیرا پشت تمام میزها بیشتر از دو نفر نشسته بودند،و هیچ میزی نبود که فقط یک نفر پشت آن نشسته باشد تا او به آن میز و مرد ملحق شود...اما اشتباه فکر میکرد!
رودولف لسترنج که لونا باردم را دید،دستانش را بالا اورد و آن را تکان داد تا لونا رو متوجه خود بکند...و لونا هم او را دید و با تعجب از اینکه آن پیرمرد کنار دست رودولف کیست،به سمت میز آمد!
_سلام!:zogh:
_سلام!
_آم...ایشون با شماست یا اشتباه اینجا نشستن؟
_نه...ایشون چیزه...ایشون بی آزاره...کاری نداشته باش...خودت چطوری؟مادر چطورن؟
_مادرم خوبه...میدونی؟وقتی فهمیدش که من جادوگرم،یکم شوکه شد،ولی زود کنار اومد آخه واسه ادم مشهوری توی دنیای ما خیلی مشکل ساز میشه این!
_بله...بله...مادرت خیلی باکمالاته...از فیلماشون معلوم بود...یعنی من میدونستم پنه لوپه کروز یه مشنگ باکمالات و فهیمه!drool:

در همین حین بود که ناگهان لرد دستش را دراز کرد و از جیبش،دندان مصنوعیش را بیرون اورد و در دهانش گذاشت...
_به یارانمون بگین برامون گوشت تسترال گریل شده با روغن هیپوگریف بیارن!

لونا باردم که از این گفته لرد تعجب کرده بود،رو به رودولف کرد و گفت:
_آ...میگم...شما نگفتین که ایشون کی هست؟
_گفتم که...مهم نیس...فکر کن بابا بزرگمه!
_بعد این کچلی که ارثی نیست،به تو ام رسیده باشه؟
_چی؟کچیلی؟نه...چیزه...من بهش نرفتم...ایشون یکم مشکلات مشاعری پیدا کردن...میبینی که؟هذیون میگه...وسط کافه میگه یارانمون بهمون تسترال گریل شده بدن که یه غذای اشرافیه!
_اره...راس میگی...دماغ پدر بزرگت خیلی نازه و کوچیکه،انگار نیست اصلا ولی تو یه خورده چیزه...چیزع..
_چشه؟
_چیزه دیگه...منظورم اینه که پدر بزرگت خیلی خوش قیافه و جذابه...حتما جوون بوده کلی خاطرخواه داشته!

رودولف نمیدانست که چه بگوید..بعد مدتها توانسته بود یه واسطه بهانه پرستاری از لرد،از بلاتریکس جدا شده و سر قرار بیایید...باید از فرصت استفاده میکرد و نظر آن ساحره را به خودش جذب میکرد!
_چیزه...آم...من به بابا بزرگم رفتم دیگه!
_دقیقا کجات شبیهشه؟
_همون تیکه که گفتی...کلی خاطرخواه داشتن!
_یعنی تو هم جوون بودی،اینطور بودی؟

هر کسی اگر این حرف را از آن ساحره میشنید،از خجالت آب شده و در زمین فرو میرفت...اما رودولف هر کسی نبود! او پرروتر از این حرف ها بود...او رودولف بود!
_حالا مهم نیست...راستی،من چرا اینجا دعوتت کردم؟
_گفتی که میخوای منو با یکی آشنا کنی...خب...منتظرم!

رودولف دستانش را به هم مالید...حالا همان فرصتی بود که انتظار آن را میکشید...حالا میبایست تنها جمله ی "که من رودولف لسترنج هستم،حالا معرفی شدم؟" را میگفت تا به این صورت به لونا علاقه خاصش را ابراز میکرد!
اما همین که دهانش را باز کرد تا جمله اش را بگوید،لرد چوب دستیش را بیرون اورد...
_اپاداپادپرا!

طلسم مرگی که لرد اجرا کرد،به دیلی اینکه دندان های مصنوعی لرد از جای خود در آمدند و تلفظ لرد را خراب کردند،به لیوان نویشیدنی کره ای رودولف برخورد کرد و باعث شکسته شدن آن،و پاشیده شدنش بر روی شلوار رودولف شد!
_ای تف!چیکار کردی ارب...چیز...بابا بزرگ؟ ای بابا...ببخشد لونا جا!من برم مظطراب،یه آبی بزنم و بیام!

رودولف غر غر کنان از جای خود برخواست و به سمت دستشویی رفت...اما همین که بعد از چند دقیقه برگشت،با صحنه ای روبرو شد،که او را سر جایش خشک کرد...لرد و لونا دستانشان رو دور گردن یکدیگر انداخته بودند!
_ای...این...اینجا...چخبره؟
_وای...خودم فهمیدم...بابابزرگت اونی بود که میخواستی بهم معرفی کنی؟ از کجا میدونستی من به همچین تیپ مردای مسن علاقه دارم؟خیلی ممنون...خب دیگه...من و بابا بزرگت بهتره بریم یه جایی که خلوت کنیم،یه سری حرفا رو باید خصوصی با هم بزنیم...مرلین نگهدار!

لونا در سعی کرد تا لرد را از جای خود بلند کرده و از کافه خارج شوند...اما او نمیدانست که لرد به قدری پیر شده که اگر دو قدم برمیداشت،میمرد و باید با آپارت از اینور به انور منتقل میشد!
لونا نمیدانست،اما رودولف که میدانست...ولی رودولف هم چیزی نگفت...شاید او میخواست انتقام خودش را از لرد بابت زدن مخ ساحره مورد نظرش بگیرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 3 مهر 1395 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
من Vs. رودولف!
سرانجام لرد سیاه


- ارباب ارباب!

لینی با شیرجه‌ای از لای سوراخ در عبور می‌کنه و وارد اتاق لرد می‌شه. امروز مراقبت از لرد سیاه برعهده‌ی اون بود...
- پق!

و البته شروع چندان خوشایندی نداشت. به محض ورود با لیوانی برخورد می‌کنه که از روز قبل جا مونده بود و باعث شکستنش می‌شه.
- کی دیروز اینجا بوده؟ چطور جرات کرده اتاق لردو نامرتب رها کنه و بره؟

لینی فریادزنان اینو می‌گه و برای جمع کردن لیوان بر زمین فرود میاد. لرد با تکونی از خواب می‌پره. به نظر میومد بالاخره متوجه حضور شخصی در اتاقش شده. به سختی سرشو بلند می‌کنه و به در چشم می‌دوزه. صدای ناله‌مانند لرد در حالی که بر روی تخت دراز کشیده بود و در تلاش بود با ابهت به نظر برسه، بلند می‌شه.
- چه کسی مزاحم خلوت ما شد؟

لینی با شنیدن صدای لرد سریع لیوانو جمع می‌کنه و پرواز کنان خودشو به تخت می‌رسونه.
- سلام ارباب. مرگخوار پیکسیتون در خدمته!
- مرگخوار سیتی؟ تو از ما خواستی برای خدمت به اون شهر نقل مکان کنیم؟

لینی پیش از پاسخ دادن به سوال لردی که از کم‌شنوایی رنج می‌برد، ساعتی که هر 32 دقیقه یکبار به صدا در میومد رو تنظیم می‌کنه و کنار تخت لرد قرار می‌ده.
- نه ارباب. شما لرد سیاه هستین! رهبر قدرتمند گروه مرگخواران! من پیکسی‌ام و برای خدمت به شما اومدم. چیزی لازم ندار...

لینی با دیدن چهره‌ی متعجب لرد که نگرانی در آن موج می‌زد و گویا نصف سخنانش رو نشنیده بود و بقیه‌ش هم براش عجیب و نامفهوم می‌نمود، سکوت می‌کنه. چرا هنوز عادت نکرده بود برای هر جمله‌ش فریاد بزنه تا ارباب عزیزتر از جانش رو در این موقعیت سخت قرار نده؟
- شما... لرد سیاه هستین! و گروه مرگخواران رو رهبری می‌کنین. منم پیکسی هستم در خدمت شما.

لبخند کمرنگی بر روی لب‌های لرد نقش می‌بنده و با خیال آسوده در تخت گرم و نرمش فرو می‌ره.

- نه ارباب! شما نباید بخوابین. الان وقت ورزش صبحگاهیتونه!
- مگر نگفتی ما اربابیم؟ پس اینجا ما دستور می‌دیـ... چی کار می‌کنی؟ مارو سرجامون بذار گستاخ.

لینی به زور خودشو به پشت کمر لرد می‌رسونه و با تمام توان بال‌بال می‌زنه و هیکل نحیف لرد رو از حالت خوابیده به نشسته در میاره.

(عکس صحنه)

مدتی بعد:

- این حرکاتو بعد از من تکرار کنین ارباب.

لرد در حالی که خمیده بود و کمرش رو گرفته بود، چشماش رو تیز می‌کنه بلکه بتونه حرکات پیکسیِ کوچک رو ببینه و عینا تکرار کنه.

- نه ارباب! اونطوری نه. منو نگاه کنین... درستش این شکلیه!
- ما... ما مطمئنیم که حرکت درستو ما می‌زنیم.

لینی که کم‌کم داشت به حرکات اشتباه لرد شک می‌کرد، دست از بپر بپر کردن برمی‌داره و به لرد چشم می‌دوزه. لرد که موقعیت رو بسیار حساس می‌دید و نمی‌خواست کسی فکر کنه اون در انجام حرکات ناتوانه، با دقت بیشتری شروع به تکرار حرکاتی که در واقع ندیده بود می‌کنه.
- اینطوری... بعدش یه دستمونو بالا می‌بریم... پای مخالف با دست مخالف بالا می‌ره... تو خیلی ریز هستی. ما حرکاتت رو نمی‌بینیم.

اعتراف ناگهانی لرد باعث می‌شه لینی متوجه بشه که انتظار بیش از حدی از لردِ کم‌بینای داستان داشته و قلب نداشته‌ش از وسط به دو نصف تقسیم می‌شه.
- ببخشید ارباب.

لرد که مجددا ریستِ حافظه‌ای شده بود، نگاهی به دور و برش می‌ندازه و وقتی کسیو پیدا نمی‌کنه، با تردید اشاره‌ای به خودش می‌کنه.
- با ما بودی؟ ما... ما اربابیم؟ ما نمی‌بخشیم.

چهره‌ی احساساتی و پربغض لینی، ناگهان خموده می‌شه.
- چرا این ساعت به وقتش صداش در نمیاد؟

(عکس صحنه)

مدتی بعدتر:

لرد به آرومی پشت میزی نشسته بود و مشغول خوردن سوپ ماهی‌ای بود که لینی شخصا براش تدارک دیده بود.
- ما تو رو به یاد نمیاریم. گفتی کی بودی؟
- مرگخوار پیکسی ارباب.
- همه‌ی مرگخواران ما جک و جونورن؟ ما... ما فقط ارباب مشتی جانور جادویی هستیم؟
- نه ارباب. شما لرد سیاه هستین! هر موجود زنده‌ی جادویی‌ِ سیاهی که روی این کره‌ی خاکی وجود داشته باشه شما بهش حکومت می‌کنین.
- اوه. مارو می‌گه. ما... اوهو... ما... اوهو اوهو... تیغ... ماهی...

لرد در حالی که به شدت سرخ شده بود و به سختی می‌تونست نفس بکشه، سعی می‌کنه به لینی بفهمونه که تیغ ماهی‌ای تو گلوش گیر کرده.

- چی ارباب؟ تیغ ماهی قورت دادین؟

لینی که دستپاچه شده بود، با نگرانی به در و دیوار نگاه می‌کنه بلکه کمک یا معجزه‌ای ظاهر شه. بعد از اینکه امداد الهی هم به کمکش نمیاد، تصمیم خودشو می‌گیره. نفس‌عمیقی می‌کشه و یکراست به سمت سوراخ‌های بینی لرد می‌ره.

لینی می‌ره و می‌ره و می‌ره... تا اینکه به یه دوراهی می‌رسه. با دقت بر سر دو راهیِ نای و مری می‌ایسته و نگاهی به داخل می‌ندازه.
- دیدمت!

لینی آستین نداشته‌شو بالا می‌زنه و دستشو به سمت تیغ ماهی دراز می‌کنه و... شــوتــیــــنـــگ!

لرد که تحمل حضور حشره‌ای رو در بدنش نداشت بالا میاره و لینی بر روی مقادیری مواد چسبناک و بدبو همچون سرسره‌ای سر می‌خوره و تو کاسه‌ی غذای لرد پرتاب می‌شه. لینی در وضعیت اسف‌بار، نفرت‌انگیز و به غایت حال به هم‌زنی به سر می‌برد، اما با این وجود با پیروزی تیغو بالا می‌گیره و فریاد می‌زنه:
- تیغ ماهی رو در آوردم ارباب!
- تو توی دهن ما چی کار می‌کردی؟ تو با ما چی کار کردی؟ چرا ما نمی‌دونیم تو کی هستی؟ اصلا خود ما کی هستیم؟ آواداکداورا!

جرقه‌ی خفیفی از انتهای چوبدستی لرد خارج می‌شه و جلوی چشمان وحشت‌زده‌ی حشره‌ی کوچیک ناپدید می‌شه.

(عکس صحنه)

مدتی بعدتر تر:

- این موجود سنگین چیه رو پاهای ما؟ اوه... داره با ما حرف می‌زنه!

لرد دستش رو به نشونه‌ی هیس به سمت لینی می‌گیره و با اشتیاق سرشو به نجینی نزدیک می‌کنه. لینی با چهره‌ای امیدوار گوشه‌ای نشسته بود و نظاره‌گر هم‌صحبتی لرد و نجینی بود. امیدوار بود که نجینی به جای اون، زحمت توضیحات تکراریِ لرد بودن اربابش رو بکشه.

- برای ما سوال بود که چطور می‌تونیم با توی حشره صحبت کنیم. الان فهمیدیم! ما توانایی صحبت با موجودات مختلف رو داریم. برای ما یک گربه بیارید. می‌خواهیم با او سخن بگیم.
- گفتین گربه ارباب؟
- این مار رو هم ببر. خیال می‌کنه پرنسس ماست و ما پدرش هستیم. از هیکلش خجالت نمی‌کشه که مای جادوگر رو پدرِ خودِ ماریش می‌دونه.
-

لینی بعد از دقایقی تعجب کردن، تعجبِ خونش به پایان می‌رسه و بنابراین تصمیم می‌گیره حالت جدیدی به خودش بگیره.
- ارباب گربه تو حیاطه. اگه می‌خواین باید تا اونجا بریما. بهتره نریم. بیاین نریم.
- می‌ریم.

لرد سعی می‌کنه نجینی رو از روی پاهاش بلند کنه و گوشه‌ای بذاره. اما نجینی سنگین‌تر از این بود که زور لرد بهش برسه. بنابراین لرد اینبار مشغول هل دادنش می‌شه و نجینی از روی پاهاش سر می‌خوره و با فش‌فش دردآلودی پخش زمین می‌شه.

لینی در دل روونارو صد هزار مرتبه شکر می‌گه که نجینی هم درست به اندازه لرد پیر و علیل شده بود!

(عکس صحنه)

در راه:

- ما خسته شدیم. تو کی هستی؟ مارو کجا می‌بری؟

لینی نگاهشو از ساعت برمی‌داره و تقریبی نسبت به فاصله‌شون تا اتاق لرد یا حیاط می‌زنه و در کسری از ثانیه به این نتیجه می‌رسه که حیاط نزدیک‌تره.
- شما لرد سیاه، رهبر مرگخواران هستین و منِ پیکسی نام دارم می‌برمتون حیاط تفریح کنین.
- لرد؟ لرد کیه دیگه؟ اگه ما رهبریم پس ما نمی‌خوایم بریم.

لرد اینو می‌گه و ناگهان همونجایی که هست می‌شینه. لینی که شوکه شده، نگاهی به اطراف می‌ندازه و تصمیم می‌گیره که رفتن به حیاط رو به سی و دو دقیقه‌ی بعدی واگذار کنه.
- باشه ارباب! اونجا اتاق شماست. بریم اونجا استراحت کنین.

البته که لینی دروغ گفته بود و صد البته که لرد چیزی به یاد نمیاورد که بخواد متوجه دروغ لینی بشه. بنابراین لرد به کمک لینی از جای برخاسته و به درون اتاق مذکور که هیچ شباهتی به اتاق لرد نداشت می‌رن.

- این عکس کیه؟
- هیتلر ارباب!
- هیتلر کیه دیگه؟
- یه جادوگر قدرتمندی که می‌خواست... نمی‌دونم ارباب.
- گفتی جادوگر قدرتمند؟
- بله ارباب. تو زمان خودش ترکونده بود.
- خوبه. ما می‌خوایم شبیه هیتلر بشیم. جادوگری قدرتمند. با سیبیل... و دماغ!

لرد اینو می‌گه و با احتیاط روی صندلی طوری جا به جا می‌شه تا لینی بتونه سیبیل و دماغی براش تعبیه کنه. لینی که از کرده‌ی خودش پشیمون شده بود، در دل هزاران لعن و نفرین به خودش می‌فرسته و امیدوارانه نگاهی به ساعت می‌ندازه. هنوز بیست دقیقه تا فراموشیِ مجدد لرد باقی مونده بود. لینی هرچقدر حساب کرد، راهی برای پیچوندن لرد به مدت بیست دقیقه پیدا نکرد. پس تسلیم خواسته‌ی لرد می‌شه.

- این چیه؟
- دماغ، ارباب!

لینی خمیری رو به شکل دماغ در آورده بود و سعی داشت رو صورت لرد قرار بده.
- صبر کنین ارباب... آها... بفرمایین تموم شد ارباب.

لرد با دقت صورتشو بلند می‌کنه و به آینه‌ی رو به روش و چهره‌ی جدیدِ با دماغش خیره می‌شه. لرد ابتدا نگاه ترسناکی از درون آینه به لینی که پشت سرش بال‌بال می‌زد می‌ندازه. اما بعد به صورت اسلوموشن دهن لرد به منظور خوش‌حالی رفته رفته باز می‌شه و لثه‌ی بی‌دندونش نمایان می‌شه. رضایت لرد که از 32 دندون تنها چند دندون شکسته و سیاه براش باقی مونده بود، به همین‌جا ختم نمی‌شه و میزان لبخندی که بر لبش می‌شینه گشادتر از حد ممکن می‌شه و دماغ خمیری که به سختی روی صورت لرد جا گرفته بود، آهسته کنده شده و بر زمین میفته.

لینی:
لرد:

(عکس صحنه)

حیاط:

- این گربه‌ی زبون نفهمو از روی سر ما بردار.

لینی که با فاصله از لرد و گربه‌ای که رو سرش جا خوش کرده بود پرواز می‌کرد، همچنان با احتیاط فاصله‌شو حفظ می‌کنه.
- ارباب همونطور که گفتین این گربه زبون نفهمه. می‌ترسم منو با پرنده اشتباه بگیره و یه لقمه چپم کنه. شما لردین... مطمئنم راهی برای خلاصی از دستش پیدا می‌کنین.

گرچه لرد نمی‌دونست کیه و چرا باید با یک حشره و گربه وسط حیاط گیر می‌افتاد، ولی هرکسی از شنیدن دیالوگ آخر لینی این برداشت رو می‌کرد که حتما شخص فوق‌العاده‌ایه و صد البته که لرد با وجود فراموشی و کهولت سن همچنان شخصیتش رو حفظ کرده بود.

نتیجه اینکه ابهت لرد زیر سوال بود و باید کاری می‌کرد. لرد دستاشو بلند می‌کنه تا با یه حرکت ناگهانی گربه رو بقاپه، اما صدای استخون‌های کمر لرد که خبر از جا به جاییشون می‌دادن، لردو از ادامه‌ی حرکت بازمی‌داره.

لینی با دیدن چهره‌ی لرد که هرلحظه سرخ‌تر از قبل می‌شد، چوبدستیشو بیرون میاره.
- بی حرکت وایسین ارباب. آواداکداورا!

- نــــــــه پیکسیِ خائن من نمـــــــــــــــی‌ذارم از ضعف اربابمون سوء استفاده کنـــــــی!

درست در لحظه‌ای که طلسم مرگ لینی از انتهای چوبدستیش در حال خارج شدن بود، رز با جهشی به سمت لینی هجوم می‌بره و باعث بر هم خوردن نشونه‌گیریِ دقیقش می‌شه.

صحنه اسلوموشن می‌شه و چهره‌ی اخموی لرد که در تلاش برای روندن گربه بود، با دیدن طلسم سبز رنگی که یکراست به سمتش میومد گشاد می‌شه. لحظه‌ای بعد گربه میومیوکنان پشت بوته‌ها پناه می‌گیره و لرد به آرومی بر روی زمین میفته.

لینی و رز که در حال گیس و گیس‌کشی بودن، با دیدن این صحنه نفسشون بند میاد و هردو همزمان فریاد می‌زنن:
- تو اربابمونو کشتی.
.
. (عکس صحنه)
.
- بازی بازی، با لرد پیر هم بازی؟

لرد ولدمورت که تمام مدت از دور شاهد نمایش ضعیف محفلیون بود، اینبار در حالی دیده می‌شه که بالا سر سه جوجه محفلی از نوع ویزلی ایستاده و به تغییر چهره‌ی مسخره‌شون و نمایشنامه مزخرفی که در حال اجراش بودن نگاه می‌کنه. (عکس صحنه)

- مارو پیر می‌کنین؟ مارو به سخره می‌گیرین؟...
- ارباب ارباب!
- ... ما هرگز همچون دامبلدور پیرمردی رنجور، ذلیل و علیل نخواهیم شد...
- پق!
- ... ما حتی در پیری هم در اوج جوانی و قدرت خواهیم بود...
- کی دیروز اینجا بوده؟ چطور جرات کرده اتاق لردو نامرتب رها کنه و بره؟

لرد با تکونی از خواب می‌پره. به نظر میومد بالاخره متوجه حضور شخصی در اتاقش شده. به سختی سرشو بلند می‌کنه و به در چشم می‌دوزه. صدای ناله‌مانند لرد در حالی که بر روی تخت دراز کشیده بود و در تلاش بود با ابهت به نظر برسه، بلند می‌شه.
- چه کسی مزاحم خلوت ما شد؟


و شد آنچه در ابتدای پست شد...!

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 26 شهریور 1395 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
لیوان آب در دستم بود. به خودم افتخار می کردم البته چرا دروغ بگو یم کمی هم می ترسیدم. چهره پدرم جلوی چشمم می آمد که نگران و آشفته به نظر می رسید و می گفت: لرد سیاه بیشتر از همیشه عصبانیه. هم عصیانیه هم ضعیف تر از همیشه .تمام افراد از انجام وظیفه پرستاری شونه خالی کردن ما تنها کسی هستیم که اون داره پس باید در اواخر عمرش ازش پرستاری بکنیم .

از پله ها بالا رفتم به کنار در اتاق ارباب رسیدم. در زدم.

_ ارباب من هستم. می تونم بیام تو.

تو کی هستی؟

- من دراکو مالفوی هستم. پسر لوسیوس مالفوی و نارسیسیا بلک.

من هیچ کدومشون رو نمی شناسم. می تونی بگی من کی هستم؟

- البته فقط اگه بزارین بیام تو.

بیا تو.

وارد اتاق شدم اتاق درهم و به هم ریخته بود انگار قبل از اینکه من بیایم جنگ تمام عیاری به پا بوده.

بیا بشین پسر جون.

نگاهی به صورت لرد انداختم . از چیزی که فکر می کردم بد تر بود. صورتش به طرز فجیحی مچاله شده بود. چشمانش مشخص نبود انگار اصلا چشم نداشت.

- ببخشید می تونم بپرسم چه کسی بلا رو سرتون آورده سرورم؟

من بهت می گم حتی یادم نمیاد چه کسی هستم بعد تو می گی چه اتفاقی برای من افتاده؟

- باشه من به شما می گم کی هستید به شرطی که داروهاتون رو بخورید.

دارو؟ کدوم دارو؟

- همون دارو هایی که پدرم از مشهور ترین بیمارستان جادوگران واسه تون گرفته.

پدرت کیه؟

- لوسیوس مالفوی دیگه. همین چند دقیقه پیش بهتون گفتم.

تو به من چیزی نگفتی. اصلا تو کی هستی؟

- سرورم من دراکو مالفوی هستم.

خب دراکو بگو من کی هستم؟ اینجا کجاست؟ اصلا من اینجا چی کار می کنم؟

_ شما لرد ولدمورت ترسناک ترین جادوگر در تمام دنیا هستید. اینجا کاخ مالفوی هاست خونه من و پدر و مادرم و شما پیش ما زندگی می کنید شما رئیس مرگخواران هستید و تمام جلسات گروه در خانه ما انجا م می شد. پدرم فکر کرد حالا که شما بیمار هستید از شما پرستاری کنیم. متوجه شدید؟

ناگهان دیدم که لرد سیاه با خر و پف بسیار در خواب عمیقی فرو رفته است. با خودم فکر کردم: پیرمرد بیچاره باید بزارم تو آرامش باشه چیزی که از دست هری پاتر هیچ وقت نداشته.

**********************

ناگهان از اتاق بالا صدای شکستن به گوشم رسید.

- ارباب!

با عجله بالا رفتم در اتاق را باز کردم. ارباب را غرق خون دیدم.

- ارباب!چه اتفاقی افتاده؟

نمی دونم یه پسر مو سیاه با عینک وارد شد. یه چیز های گفت بعد من به این روز افتادم.

_ اون هری پاتره! حال شما خوبه؟

نه فکر نکنم احساس می کنم می خوام بمیرم.

_ نه ارباب شما خوب میشین بهتون قول می دم!فقط کافیه دکتر رو خبر کنیم.

نه من میمیرم! من تو رو نمیشناسم پسر جوان ولی هر جوری شده انتقامم رو از اون پسر عینکی بگیر.

لرد سیاه چشمانش را برای همیشه فرو بست و در آغوش من جان سپرد.

در ذهن من غوغایی بود. مرگ لرد سیاه برای من غیرقابل باور بود.

- انتقام لرد سیاه رو ازت می گیرم هری پاتر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 21 شهریور 1395 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
بُن‌بَست!
کوچه‌هایی مردم‌آزار و پست‌فطرت که بعضی‌وقتا که توی اوقات‌فراغتت داری چهارنعل از چنگِ یه دیوونه‌ساز فرار می‌کنی، یهویی سبز می‌شن و توجهت رو جلب می‌کنن و تو هم متأسفانه گول می‌خوری.

- وات؟! نه نه.. نه.. دارم خواب می‌بینم!

فوراً برگشت و پُشتِ سرش رو پایید. دیگه دیر شده بود. دیوونه‌ساز وارد و حالا کوچه از دو طرف بسته شده بود.
راه فراری وجود نداشت.

- نه! امکان نداره! اینا.. همش.. ساخته و پرداخته‌ی ذهنِ نفهم و تسترال‌صفتمه!

چشماش رو مالید.
نه، راستی‌راستی گیر افتاده بود.
دمای کوچه به‌طرزِ عجیبی یهویی پایین اومد. نفسش توی سینه حبس شد، عرقِ سردی روی سر و صورتش نشست. ضربانِ قلبش داپس‌دوپس تپیدن گرفت و آهنگی مزخرف و مزاحم، توی ذهنش پخش شد:

ولی خواب نیس، ربکا بیدار بود
ربکا بازیچه‌ی این دیوونه‌سازِ بیکار بود
بی‌اُمید شد از نفس‌های کثیف این موجود
اِی مرلین بده ربکا رو نجات، یالا زود


- من.. خیلی بی‌عرضه‌م. من خیلی.. بدشانسم.. ضعیفم.. دماغم شبیه گلابیه.. آه!

جریکو ناتوان روی زانوهاش افتاد. حالش بهم خورد. ریشه‌ی نااُمیدی توی دلش جوونه زد.
- الآن منو می‌بوسه.. آه.. نمی‌تونم مقاومت کنم.. هوووق!

سرما، دهن ربکا رو سرویس کرده بود و حالا داشت بدجوری محتویات شکمش رو بالا میاورد.
از اون‌وَر، دیوونه‌ساز، خَرکیف از عاجز موندن طعمه‌ش، داشت لنگ‌لنگان می رقصید و نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.
دیوونه‌ساز اومده.
چی‌چی آورده؟
بدترین خاطره.
با صدای چی؟
با صدای ماچ و بوسه.

فلش‌بک - چند ماه قبل

- حالا همه با هم! مبارکه، مبارک!
- عروسی‌شون مبارک!
- مبارکه، مبارک!
- پیوندشون مبارک!

خونه‌ی شماره دوازده گریمولد مثل همیشه منشأ آلودگی صوتی بود. ولی مثل اینکه این‌دفعه این آلودگی با شیرینی و شادی و کف و سوت و جیغ و هورا همراه بود.

- یه عروسی می‌گیرُم که واست هزار گالیون بیارزه!
- با کلی رقص و بزن و بکوب که زمین و زمون بلرزه!

سلستینا واربک و استابی بوردمن، اتمسفرِ حیاط رو در دست گرفته بودن و رودولف هم لابه‌لای موجی عظیم از ساحره‌های رقاص، گم شده بود.
از اون‌طرف، باروفیو تعصبش به گاومیش‌ها رو زیر پا گذاشته و تحت تأثیرِ جَو، با همراهی هاگرید داشت یه گاومیشِ چاق‌وچله رو سَر می‌بُرید.

- ببخشید آقا.. شرمنده خانم.. معذرت.. از سر رام برو کنار بچه!

ربکا جریکو امّا، برخلاف حضار که شاد و خندون و مست و رقصون بودن، قیافه‌ش نگران.. و یا حتی.. ناراحت به‌نظر می‌رسید. با عجله ملّت رو یکی‌یکی کنار زد و وارد هال شد.
با هر قدمی که روی راه‌پله می‌ذاشت، درد توی شکمش شدیدتر می‌شد.
واقعاً چطور ممکنه آدم وسط عروسی اینطوری ناراحت باشه؟ مگه داریم؟ مگه می‌شه؟

به اتاق ر.ا.ب که رسید، خودش رو از لابه‌لای شلوغی چپوند داخل. همون اتاقی که دنبالش می‌گشت. مقصد اصلیش. دلیل حضورش توی عروسی.
- عزیزم کجایی؟ دقیقاً کجایی؟ کجایی تو بی من؟ تو بی من کجایی؟

اوضاع توی اتاق هم شبیه حیاط بود. همون‌قدر شلوغ!
این‌ور رو گشت. اون‌ور رو گشت. به دنبال..

ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯﺕ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯽ‌ﺗﺎﺏِ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ
ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺳﺮﺍﻏﺖ امّا، ﭘـُرِ گریه ﺷﺪ ﻭﺟﻮﺩﻡ


هیچی نفهمید. حال خودش رو نفهمید. دیوونه شد. همه‌چی براش تار و مبهم شد. سرجاش میخکوب شد، وقتی که درست رو‌به‌روش، دوتا صندلی دید. دوتا صندلی که روی یکی‌شون ورونیکا اسمتلی نشسته بود و روی اون یکی..
- یوآن!

بله. یوآن. همون روباه موذی و منفور که روی صندلیش لم داده و نیشخندی به پهنای صورتش به لب داشت.

قلبِ ربکا از هزار جا تَرَک خورد. شاید ظاهرش شبیه تسترال بود، ولی دلش از دلِ گنجشک هم نازک‌تر بود. همون اولِ کار متحمل حمله‌ی روانیِ شدیدی شده بود. به قلبش چنگ زد و به دیوار تکیه داد.
- اوه.. یوآن، عصیصم!

اشک توی چشاش حلقه زد. اون همه قول و قرار با یوآن گذاشته بود.
قرار بود مهریه‌ش، رکورد بازارِ مهریه‌ها رو به‌طرز فجیعی بشکنه.
قرار بود با چتر نجات توی مجلس عروسی‌شون فرود بیان و همه رو سورپرایز کنن.
قرار بود ماه عسل برن کره‌ی ماه. قرار بود یوآن دومین حیوونی باشه که می‌ره کره‌ی ماه.
و از همه مهم‌تر..
قرار بود اون شب دختره‌ی هفت‌تیرکِش به‌جای دختره‌ی اَرّه‌کِش پیش یوآن نشسته باشه و بهش لبخند بزنه و مُدام دُمِ نارنجیش رو لاولی‌وارانه سمتِ خودش بکشونه.
ولی افسوس.. ورونیکا جای ربکا رو توی دلِ روباهِ مکار گرفته بود.

جریکو یه بار دیگه به یوآن خیره شد. واقعاً چقدر اون کت و شلوار و پاپیون مشکی برازنده‌ش بود. چقدر شبیه فرشته‌ها شده بود..

ﭼﻪ ﻟﺒﺎﺳﺎﯼ ﻗﺸﻨﮕﯽ، بهت ﻣﯿﺎﺩ ﭼﻘﺪ ﻋﺰﯾﺰﻡ
ﺗﻮ هرهر می‌خندی ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ، ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺷﮑﺎﻣﻮ می‌ریزم


و توی اون گیر و دار که ربکا داشت توی سرش می‌زد و توی سیل اشکاش غرق می‌شد، ناگهان رودولف که جاه‌طلبی کورش کرده بود و می‌خواست وسطِ نوراَفکن باشه، به ارتش ساحره‌هاش خیانت کرد و پرید سمت ورونیکا و چشم‌چرونی کرد:
- به‌به! چه ساحره‌ای خورد به پُستم! می‌تونم اسمتو بپرسم؟

چند لحظه کسی چیزی نگفت. همه هاج و واج به رودولف زل زده بودن. حتی ربکا هم بیخیال گریه و زاری شده بود. یوآن هم رگ غیرتش ترکیده بود. می‌خواست بلند شه و کمی از استعدادش توی فنونِ رزمی رو به رودولف نشون بده.
ولی.. اون یه روباه بود. روباه‌ها اهل کتک‌کاری نبودن، نیستن و نخواهند بود.
پس پُشتِ سرِ همسر آینده‌ش قایم شد. همه انتظار داشتن که الآن ورونیکا با کیف سامسونت، با یه سیلیِ آب‌نکشیده یا با یه فحش آب‌دار به عملِ زشتِ رودولف جواب بده ولی هیچ‌کدوم از این کارا رو نکرد.
در عوض یه اَرّه‌ی گُنده از ناکجاآبادش در آورد و..
- عاااااا!

رودولف رو از وسط نصف کرد. حضار چند ثانیه با وحشت به جنازه‌ی پاره‌پوره‌ی رودولف خیره شدن ولی ورونیکا لبخندی زد و گفت:
- ادامه بدین.

و ملّت هم شونه‌ای بالا انداختن و رقص و پایکوبی رو از سر گرفتن. یوآن از این واکنش همسرش کیف کرده بود و از اینکه ورونیکا رو به اون دختره‌ی مو لبوییِ ترسو ترجیح داده بود، به‌شدّت احساس رضایت می‌کرد.

و از اون‌طرف، ربکا هم همچین حسی داشت. هرچقدر هم که تسترال‌صفت و دعوایی و بزن‌بهادر بود، قطعاً انگشت کوچیکه‌ی ورونیکا نمی‌شد.

ﺧﻮﺵ‌سلیقه ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ، ﺁﺭﻩ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﻭﻧﻪ
تسترال‌تره ﺍﺯﻡ می‌دونم، ﺍﻭﻥ ﮐﻪ می‌خواستی، ﻫﻤﻮﻧﻪ


- یا مرلین!
- ملت! عاقد آوردم واستون! .. بفرما حاج‌آقا! اینم از عروس و دومادمون!

هاگرید در حالی که یقه‌ی عاقدِ سال‌خورده رو چسبیده بود، کشون‌کشون آوردش داخل و ملّت رو با جیغ و داد ساکت کرد و عاقد هم مجلس رو رسمی اعلام کرد. بعد، چون مثل تموم عاقدهای دنیا سرش شلوغ بود و خیلی عجله داشت، بدون مقدمه رفت سراغ اصل مطلب.
- بسیار خب. اهم اهم.. دوشیزه خانم ورونیکا اسمتلی، آیا این‌جانب وکیلم شما را به عقد دائم آقای یوآن آبرکرومبی، به صداق و مهریه‌ی یک جلد کلام‌المرلین انجیل، یک آینه‌ی نفاق‌انگیز و شانصد گالیونِ تمام بهارِ آزادی در آورم؟‌ بنده وکیلم؟

سکوت مطلق حکم‌‌فرما شد. قلب ربکا تندتند می‌تپید. کاش یهو بهش "نه" می‌گفت.. کاش..
ولی ویولت که داشت کَلَم بروکلین روی سرِ ورونیکا و یوآن می‌سابید، خودش رو نخود هر آش فرض کرد و راندِ اول رو خودش تموم کرد:
- عروس رفته گُل بچینه.

نیم‌چه لبخندی روی صورت جریکو نقش بست. عاقد دفترش رو از چنگ ریگولوس که داشت روش نقاشی می‌کشید، در آورد.
- آقا خواهشاً زود بله رو بگین، من عجله دارم، باید یه چندتا جای دیگه هم برم.
- اصلاً یکی این ویولت رو دس‌به‌دس کنه، بندازه بیرون! کی آوردتش اینجا؟!

و ملّت، ویولت رو به دستور هاگرید دست‌به‌دست انداختن بیرون و عاقد با خیال راحت دوباره متن رو تکرار کرد. همون لحظه که ورونیکا می‌خواست جواب مثبت بده، لاشه‌ی رودولف زبون در آورد.
- عروس رفته کمالاتش رو آپ‌گرید کنه.
- تو چطوری زنده شی؟ تو که از وسط نصف شدی!
- من کاملِ کاملم! حتی وقتی که ناقصم!

انگار که همه‌چی قرار بود دست‌به‌دست بده تا این دوتا کفترِ عاشق نرن خونه‌ی بخت.
ولی ربکا اوضاع رو خطرناک می‌دید. می‌دونست که بار سوم اوضاع فرق می‌کنه. تا سه نشه، ازدواج نشه.
قلبش دوباره آتیش گرفت.
نه!
تحمل شنیدنِ بـَـله رو نداشت. اونم از زبون رقیب عشقیش که به راحتی ازش شکست خورده بود.

بله رو بگو شنل‌قرمزی، بگو و شرّشو بِکَن
من و زندگیِ بدونِ یوآن، ﺑﺎورﻡ نمی‌شه ﺍﺻﻼً


- برای بار سوم تکرار می‌کنم..

ستون فقرات ربکا به لرزه افتاد. این‌دفعه دیگه جواب منفی تو کار نبود. همیشه کار توی بار سوم تموم می‌شد.

- شما را به عقد دائم آقای یوآن آبرکرومبی..

اوضاع لحظه‌به‌لحظه خطرناک‌تر می‌شد. بازگشت ترس! بازگشت اضطراب! چند ثانیه تا نابودی! چند ثانیه تا تکمیلِ شکستِ عشقی!

- بنده وکیلم؟

تحمل دیدن این صحنه رو نداشت. از اون بدتر، تحمل شنیدن صدای ورونیکا رو نداشت.
باید می‌رفت. باید از اتاق بیرون می‌رفت.

می‌زنم ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ، ﺑﻠﻪ ﺭﻭ می‌گی، ﻧﺒﺎﺷﻢ
می‌رم ﺍوﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ، دس‌به‌دامنِ مرلین شــَــم
دس‌به‌دامنِ مرلین شــَــم...


- با اجازه‌ی اَرّه‌ها، بـــــــله!

بله ﺭﻭ ﮔﻔﺘﯽ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ، ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯾﻦ آخرِ ﮐﺎﺭﻩ
ﻫﯽ می‌خوام ﺑﮕﻢ ﻣﺒﺎﺭﮎ، ﻭﻟﯽ بغضم نمی‌ذاره


- هلهلهلهلهلهلهلهل!
- دس! دس! دس! دس!
- مبارکه، مبارک! عروسی‌شون مبارک!
مبارکه، مبارک! پیوندشون مبارک!

ربکا نابود شد. بیچاره شد. بدبخت شد. گیم‌آور شد. ضایع شد. خاک‌توسَر شد. تَرَک‌خورده شد. تارکِ دنیا شد. گُمشده توی دشتِ غم‌ها شد. شکست عشقی خورد!
دیگه ورونیکا مال یوآن شده بود و یه بار دیگه سیلِ اشک از چشمای ربکا جاری شد. مثل دفعات قبل تُرشیده از میدون بیرون اومده بود.
باید می‌رفت! دیگه اینجا جای اون نبود! اصلاً مرده‌شورِ اون روباهِ احمق رو ببرن!
- از سرِ رام برین کنار! نخواستیم اصلاً!

و ملّت رو کنار زد و دوون‌دوون به سمتِ درِ خروجی رفت که توی این لحظه، لیز خورد و دمپاییش افتاد روی سفره. ولی بی‌توجه به اون و فقط با یه لنگه دمپایی پا به فرار گذاشت و از درِ اتاق خارج شد.

- هی! وایسا!

یوآن خیره به دمپایی، اینو فریاد زد. ولی جریکو با اینکه صداش رو توی راهرو شنید، اهمیتی نداد و برنگشت.
بازی تموم شده بود.
ورونیکا برنده بود و اون، بازنده..!

پایان فلش‌بک

- اکسپکتو.. دخلشو بیارین.. پاترونام!

ده‌ها تسترالِ آبی از نوک چوبدستی بیرون زدن و به سمتِ هدف‌شون حمله کردن. دیوونه‌ساز که شوکه شده بود، جیغی کشید و دامنش رو جمع کرد و گورش رو گُم کرد.

ربکا از جاش بلند شد و خاک از لباسش تکوند.
نه خبری از سرما بود، نه وحشت، نه کابوس و نه بوس!
هیچی!
فقط سکوت..
فقط و فقط سکوت..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدافظ جادوگران!
Fox Life!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 21 شهریور 1395 12:05
نمایش جزئیات
آفلاین
بسمه تعالی


دوئل او و ما:


باد سرد زوزه کشان به هر سو می وزید و با این حال نمی توانست رطوبت آزار دهنده فضا را حتی کمی تحمل پذیر کند. امّا...

- آه، دیگر عادت کردیم!

آقای زاموژسلی با صدای بلند این را گفته و سرش را از ساعت مچی که نشان می داد، هفتاد و یک ساعت از ورودش گذشته است برداشت. لبخند عریضی زد و با خشنودی غریبی سرش را از میان میله ها بیرون آورده و با نگاهش دیگر زندانیان را برانداز کرد.
- حالتان چه طور است؟

لادیسلاو با فریادی بلند و لبخندی عریض و غریب این را رو به مردی با موهای ژولیده و ریش نامرتب که زیر لب چیزهایی با خود زمزمه می کرد، گفته بود. مرد سرش را بلند کرد، نگاهی به او انداخته و سپس شروع به هق هق کردن کرد.

- آه، بسیــار... عالی!

آقای زاموژسلی این را گفت و با نگاهی ناامیدانه در سلولش عقب رفته و روی تختش نشست. اما با شنیدن صدایی که ظاهرا از چند سلول آن طرف تر می آمد، مثل فشنگ از جا جست.

- ربکا!

آقای زاموژسلی، سر و گردنش را از لای میله های سلول بیرون داد و در چند سلول آن طرف تر، دخترکی را دید با موهای صورتی که روبه روی یک سلول ایستاده است. در کنارش یکی از مامورین وزارتخانه ایستاده بود.

- جـ... جودی.

ربکا جریکو، با چهره ای خسته و ملول در آستانه سلول قرار داشت و نگاهش بیشتر پرسشگرانه بود تا دوستانه و یا هر چیز دیگر. در طرف مقابل بغض جودی مون بلافاصله با دیدن جریکو ترکیده و با اشک هایی که از چشمانش می آمد، ربکا را محکم در آغوش کشید. در آن لحظه لادیسلاو نگاهش را به طرف دیگری انداخت و شکلکی در آورد.

این سومین دیدار آن دو نفر در طول این سه روز حبس بود و مکالمه هایشان آن چنان تکراری بود که آقای زاموژسلی در همان مدّت کوتاه هم آن را از حفظ شده بود. پس سرش راز لای میله ها به داخل آورد و دوباره روی تخت سنگی اش نشست.

- جودی چرا باز اومدی اینجا؟

صدای مکالمه ربکا و جودی مون از بیرون سلول می آمد و لادیسلاو نیز ادای آنان را در می آورد.

- خب دلم برات تنگ شده بود.

لادیسلاو گوشه های کتش را دور انگشتانش می پیچاند و لبخوانی کرد.

- فقط سه روزه که آوردنمآ جودی.

لادیسلاو سه انگشتش را جلوی صورتش تکان داد و با حالتی پر عشوه پلک هایش را به هم زد.

- به نظرت... سه روز کمه؟

لادیسلاو دست هایش را دور هم پیچاند و خودش را به چپ و راست، تاب داد.

- از دست تو جودی!

صدای لرزان ربکا به گوش رسید و معلوم بود که آن دو یکدیگر را در آغوش کشیدند. آقای زاموژسلی نیز، در حالی که ظاهرا چیزی را در آغوش کشیده بود، در سلول خودش جست و خیز کرد و با آمدن صدای قدم، مامور وزارت و جودی، لادیسلاو نیز دوباره روی تخت نشست و به فاصله بین دو پایش خیره شد؛ در طول سه روز گذشته هیچ کس به دیدن او نیامده بود.

از سر جایش بلند شد و دوباره در جلوی سلول ایستاد. همچنان آن لبخند عریض و غریب را حفظ کرده بود.
آزکابان چه قدر خسته کننده بود.

لادیسلاو دستش را بیرون آورد و هوا را چنگ زد. حرکت او آنچنان ناگهانی بود که باعث شد یکی از دیوانه سازها به طرف او برگردد. اما آقای زاموژسلی بدون هیچ توجهی روی تخت نشسته و با خرسندی زاید الوصفی به موجودی که در کف داشت، خیره شده بود.

جیرجیرک قهوه ای رنگی ترسان و لرزان در دست لادیسلاو وول می خورد.

- آه، ای دنگی که دینگ خطابت می نمودیم! بسیار از دیدنت مسروریدیم!

اما جیرجیرک مفلوک هیچ شباهتی به دینگ نداشت. او فقط یک حشره بود.

- بگذارید ببینیم هنوز آن خالکوبی را بر بال خویش دارید آیا... اصلا اهمیتی ندارد.

آقای زاموژسلی بال کنده شده جیرجیرک را به گوشه ای پرتاب کرد و معاشرتش با او را ادامه داد. اما نه به مدّت خیلی طولانی، زیرا ناگهان سرما تمام وجودش را فراگرفته بود.

لادیسلاو به آرامی سرش را بالا آورد و به روبه رویش نگاه کرد. تقریبا محال به نظر می رسید که لبخندش از آن عریض تر شود.
- آه لینی آ! از دیدنتان بسیار مسرور گشتیم! در این مدّت که شما را ندیده بودیم چه قدر... بزرگ شدید!

لکن در ورودی سلول هیچ اثری از لینی وارنر نبود. در واقع هیئت شنل پوش عظیمی که سرش به سقف می رسید و شنل سیاهش در هوا موج بر می داشت، حتی کوچکترین شباهتی هم به سرپرست گروه ریونکلاو نداشت.

لادیسلاو با ذوق زدگی، باقی مانده مچاله شده از حشره را با کتش پاک کرد و به طرف دیوانه ساز رفت امّا ناگهان دردی را درست در وسط صورتش احساس کرد. لحظه ای تعلل کرد و دستش را بالا آروده و استخوان بینی اش را نگه داشت. سپس دستانش را بالا آورد و کلاه شنل را از صورت دیوانه ساز کنار زد.

در زیر کلاه، پوستی چروکیده و تیره قرار داشت و حفره ای که گویا دهان بود.

- در این مدّت گویا بسیار نیز شکسته شده اید!

لادیسلاو این را گفت و بلافاصله تصویری از ده ها و صد ها کاشی در برابر چشمانش جان گرفت، تصویری که به سرعت به سمت او آمد و باعث شد برای لحظه ای هم که شده نفسش بند بیاید و دماغ بزرگ و استخوانی اش شدید تر درد بگیرد.

لادیسلاو چند قدمی از دیوانه ساز فاصله گرفت و دوباره روی تخت نشست. دست هایش را روی دماغش گذاشت و با دلخوری به اطراف نگاه کرد. به دیوانه سازی که کلاهش را روی سرش کشیده و بیرون می رفت چیزی نگفت. تنها به خاطر آورد...
دویدن پاهای کوچکش با آن کفش های جغجغه ای را.
تپش قلبش را.
لیز خوردنش را.
و از خودش پرسید...
چرا بچه ها وقتی می افتند از دست هایشان استفاده نمی کنند و ...
چرا با دماغ به زمین خوردن اینقدر درد دارد؟

چه کسی می داند که ربط جواب این سوالات به محو شدن لبخند عریض و غریب آقای لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی چه بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!