جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
55 کاربر(ها) آنلاین هستند (47 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
53
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- سرسرای چهارگانه
- [[continious]] ایوان مخوف گریفیندور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/09/30
تولد نقش: 1403/10/07
آخرین ورود: امروز ساعت 19:07
از: قلعه ای در نزدیکی آشیانه افسانه
پستها:
179
شغل
محافظ جادو


ملانی ناخودآگاه یک قدم به عقب برداشت اما همانجا متوقف شد. چه کسی آنموقع در اتاق بود؟ به طور معمول، آنجا خوابگاه لیسا، لورا و جینی بود؛ اما آنموقع... نمیتوانست کاملا مطمئن باشد. آرام روی پاشنهی پایش چرخید و به چشمان درون تاریکی نگاه کرد. یک آن یادش آمد که هنوز ارواح سنج کوین را در دست دارد. خواست آن را رو به سایه بگیرد که از دستش افتاد و با صدای نسبتاً بلندی به زمین برخورد کرد. استرسش از آنچه فکر میکرد بیشتر بود و حالا دیگر ارواح سنج هم شکسته بود. دیگر درستی و کارکردش مهم نبود، زیرا دیگر اصلا کار نمیکرد. ملانی دستپاچه به تخت ها نگاه کرد. بچهها بیدار شده بودند.
- صدای چی بود؟
این را لیسا گفت. روی تختش نشسته بود و با چشمان خمار و خوابآلود به ملانی نگاه میکرد. لورا هم از آنطرف اتاق بلند شد و به ملانی و سپس به تکههای شکستهی گوی ارواح سنج نگاه کرد که در تاریکی شب نور ماه را به طرز آزاردهندهای انعکاس میدادند. آرام نزدیک شد به تکه ها نگاه کرد.
- تویی ملانی؟ داشتی چیکار میکردی؟ این چیه شکسته... اینجا؟
- ارواح سنج کوین.
لورا یکی از تکههای شيشهای جلوی پایش را برداشت. رنگ شیشه در حال کدر شدن بود. یک آن دستش زخم شد و به طور غیر ارادی تکه شیشه را انداخت.
- آخ!
- لورا؟
- خوبم جینی... فقط یه چیزی عجیبه. دستم با شیشه نبرید. طلسم بود. نورشو دیدم.
دورتادور اتاق را نگاه کرد اما بجز خودشان کسی را ندید. جینی شانهای بالا انداخت و از سرجایش بلند شد.
- اتاق خیلی تاریک و سرده. اگر کنار شومینه بودیم، نه تنها گرم میشدیم، که حتی ان کسی که طلسم کرد رو هم میدیدیم.
- کاش. ولی الان نیستیم. اصلا چرا یکی باید دست لورا رو بخاطر برداشتن یه تیکه شیشه شکسته، زخمی کنه؟
لیسا برای تایید حرفش، به چشمان ملانی نگاه کرد. اما ملانی جوابی نداشت. هیچکس نداشت. تنها کسی، یا چیزی، که ممکن بود آن لحظه جوابی داشته باشد ارواح سنج بود که ان هم شکسته بود. شاید اصلا جوابی که آنها بتوانند به آن برسند برای آن سوال نبود. شاید اصلا جواب پیش پا افتادهترین چیزی بود که آن لحظه به ذهنشان میرسید. سکوت سنگینی برقرار بود. سکوتی نفسگیر...
- خب... بچهها به نظرم بهتره بیشتر از این بهش فکر نکنیم. شاید یه شوخی بوده. ما که نمیدونیم کی اون کار رو کرده، درسته؟ به نظرم بگیرید بخوابید.
- من میخوام برم دستشویی.
- نه جینی. بازم خطرناکه.
- پس میگی نرم؟
- خب... باشه خودم باهات میام.
ملانی نگاه معنیداری به لورا و لیسا کرد.
- تا برمیگردم کار خطرناکی نکنید. بیرون هم نمیرید. لورا، بعد که برگشتم یه نگاه به زخم دستت هم میکنم ولی الان خودت کاری نکن.
هر دو سرشان را به نشانهی تایید تکان دادند. ملانی دست جینی را گرفت و از اتاق بیرون رفت. همین که به پایین پلکان
رسیدند، آستریکس را دیدند که وارد تالار میشد که از حالت معمول بهم ریخته تر بود. شیشهی خونی که در دست داشت ترک خورده بود اما خونی از آن چکه نمیکرد. ملانی با لبخندی ملایم به جینی و سپس به آستریکس نگاه کرد.
- آستریکس، اگر میشه حواست به جینی باشه یوقت اتفاقی نیفته. من تو خوابگاهم ولی بیدارم. اگر چیزی شد میتونی صدام کنی.
آستریکس آرام سری تکان داد ولی حرفی نزد. ملانی هم به خوابگاه برگشت. جینی به آستریکس نگاه کرد و شروع به حرکت کرد اما وقتی روبروی آستریکس رسید، ایستاد.
- حالت خوبه؟ رنگ پریده به نظر میرسی... منظورم از حالت عادی رنگ پریدهتره.
-چیزی نیست. شاید بخاطر نور شومینه اینجوری به نظر میرسه.
جینی به چشمان آستریکس نگاه کرد. نگاه آستریکس از همیشه سردتر بود. از همیشه. ناگهان متوجه چیزی شد. چشمانش برق خاصی داشتند. انگار او آستریکس نبود. انگار هیچگاه آستریکس نبوده. انگار سفیدی چشمانش به سیاهی مانند شده بود و سیاهی چشمش قرمز.
- چشمات یجورین... اصلا عادی نیستن. انگار چشم ادم نیستن اصلا.
- چشمام چیزیشون نیست.
- داری چی رو پنهان میکنی؟
- میخواستی چیکار کنی که با ملانی اومدی پایین.
- مهم نیست. جواب منو بده. حالت چشمات شبیه جوری که لیلی میگفت شده.
- جینی. چشمام چیزیش نیست. شاید خوابت میاد.
جینی سرش را تکان داد به راهش ادامه داد. آستریکس هم دنبالش راه افتاد.
- از چیزی که دیدم و چیزی که گفتم مطمئنم. تو یچیزیت شده آستریکس و داری پنهونش میکنی.
برای یک لحظه آستریکس به جینی خیره نگاه کرد و سپس او را را گرفت و به سمت راهرو کشیدش. جینی با تعجبی آمیخته به ترس به ترس به آستریکس نگاه کرد اما آستریکس با نیم نگاهی به او فهماند که برای خودش بهتر است که ساکت بماند. همین که از تابلو دور شدند آستریکس جینی را سر نگه داشت.
- صبر کن.
- چی؟ چرا؟
آستریکس به دو طرف راهرو نگاه کرد و جینی را به درون کلاسی خالی برد.
- آستریکس! داری چیکار میکنی؟
- آروم باش. فقط یه انتقال سادست. دردی نداره.
و لبخند موذیانهای زد. با یک دست، دستان جینی را نگه داشت و با دستی دیگر صورتش را ثابت نگه داشت. جینی تقلا میکرد اما نمیتوانست خودش را آزاد کند. حتی به طور دقیق نمیدانست که چه چیزی در انتظارش است و چه چیزی قرار بود انتقال پیدا کند. اما آستریکس خوب میدانست چهکار باید بکند. با آرامش صورتش را نزدیک او کرد و به چشمان وحشت زدهی جینی نگاه کرد.
- آروم باش. اینجوری فقط دیرتر به هوش میای.
حال دیگر جینی به معنای واقعی کلمه وحشت کرده بود. بیشتر تقلا میکرد. آستریکس که دید نمیتواند او را آرام کند، تصمیم گرفت به همین حالت کارش را بکند. نوار باریکی از دهان آستریکس خارج و به دهان جینی وصل شد. برای یک لحظهی طولانی اینگونه به نظر میرسید که چیزی در حال حرکت نیست اما در آخر نوار تمام شد و هر دو بر زمین افتادند.
افرادی که لایک کردند
نقل قول:
میو میو!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: امروز ساعت 11:29
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
726


دوباره شب شده بود و نور ماه روی هاگوارتز و هر چهار تالار آن نور انداخته بود. با تاریک شدن هوا، مه غلیظی به هوا برخواسته بود، سرمای سوزناکی روی قلعه حاکم شده بود و بخاطر مه منظره بیرون پنجرهها مشخص نبود. اکثر ملت توی خواب شیرین خودشون فرو رفته بودند. اما بعضی از ملت همچنان بیدار و هوشیار بودند. ملانی و آستریکس در هوشیاری کامل قرار داشتند. ملانی بخاطر جدی بودن موقعیت تصمیم بر بیداری و کشیک دادن از تالار کرده بود. آستریکس هم بخاطر خوی خونآشام بودنش بصورت آشکار توی تالار بیدار و حضور داشت. هرچند کم حرف تر نسبت به قبل شده بود. اما نژاد خاصی که داشت، دلیل موجهی برای کارهایش داشت که برای یک انسان عادی مشکوک بنظر میرسید.
- ملانی! حواست به تالار باشه. من میرم بیرون.
ملانی سریع به سمت آستریکس برگشت. نگرانی توی صورت و صداش مشخص بود.
- آستریکس کجا میری؟ الان موقعیت خطرناکیه.
- ملانی! میدونی که من باید برم. شکارم منتظره..!
ملانی توی حرفها و چشمهای آستریکس دروغی حس نمیکرد. چون آستریکس عادت داشت اکثر شبها به جنگل ممنوعه بره و برای تامین نیاز خونیاش شکار کنه. و اینبار هم آستریکس دروغ نمیگفت. چون همان نیت رو داشت. شکارش منتظرش بود و باید شکارش میکرد. فقط ملانی نمیدانست که شکار امشب آستریکس، یک انسان است. نه یک حیوان در جنگل ممنوعه.
- آه... خیلی خب آستریکس. حداقل تو میتونی از خودت مراقبت کنی. برو. ولی باز هم، مراقب خودت باش.
آستریکس مسیر در خروجی تالار رو به پیش گرفت. ملانی هم چوبدستیاش را در دستش اماده گرفت تا بعد از رفتن آستریکس، ورد محافظت روی ورودی تالار اعمال کند.
- راستی آستریکس! موقع برگشتن یه سری هم به درمانگاه بزن. مطمعن شو که اوضاع در اونجا خوبه.
ملانی نمیتونست لبخند شیطانی که آستریکس بخاطر حرف ملانی، زیر ماسکش زده بود رو ببینه. اما با جواب مشتاق آستریکس، صحبتهای آن دو به پایان رسید.
- حتما...!
آستریکس از تالار خارج شد و ملانی تنها شخص بیدار توی خوابگاه بود. بعد از گذشت مدتی، وقتی ملانی روی مبل مقابل شومینه نشسته بود. متوجه نور کوچکی که بصورت چشمک زن از سمت خوابگاه دخترا میومد شد. اون نور چشمک زن رو قبلا هم ملانی دیده بود. ولی اینبار، بهونهای بود تا به وظیفه نظارتش بپردازد و سری به خوابگاه دختران بزند.
ملانی با قدمهای استوار و آروم از پلهها بالا رفت. نور از یک شی دایرهای بازتاب میشد. ملانی به محض دیدن اون آن را شناخت. گوی ارواح سنج کوین بود که در کنار تخت کوین داشت چشمک میزد. از نظر ملانی این فقط یک اسباب بازی بود. یک اسباب بازی خراب که وقتی کوین باهاش بازی میکرد خیلی کم میومد که صدا یا نوری از خودش بازتاب کنه. ناگهان یاد حرف گند وقت پیش کوین افتاد. حرفی که کوین درست در صبح روز بعد از حمله به ادوارد گفته بود که گوی ارواح سنج آن شب فعال شده بود. حالا دوباره فعال شده و بی امان مشغول چشمک زدن هست.
ملانی گوی را در دستش گرفت. در نظر خودش برای یک بار هم که شده میخواست گوی رو بررسی کنه. اما در همین حین بود که حرکت سایهای رو حس کرد. سایهای که پشتش قرار داشت! و وقتی ملانی سرش را بالا اورد. درست در آینه مقابل خود، متوجه شخصی در تاریکی اتاق شد! شخصی که مشخصا یک دختر بود!
افرادی که لایک کردند
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 19:20
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
546
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت


-لونا، تو حالت خوبه؟
لونا لاوگود قیافه رنگ پریده ای داشت و همیشه در افکار خودش بود. ریونکلاوی ها به اینکه لونا چیزهای عجیبی بگوید عادت داشتند اما آلنیس چیز دیگری دیده بود. یک لحظه سایه ای روی چهره ی ملیح و آرام لونا افتاده بود، او به یک گوشه از تالار گریفیندور خیره شده بود و لبخند ترسناکی به لب داشت.
-حالا هاگوارتز از آن ماست.
آلنیس گوش تیزی داشت، او به هرحال گرگ بود و حواسش از آدم ها تیزتر بود. بنابراین فقط او این جمله ی لونا که زیرلب ادا شده بود را شنید.
-مطمئنی حالت خوبه؟ خیلی عجیب شدی... یعنی... عجیب بودی، ولی الان گفتی...
لونا لحظه ای به خودش آمد و آلنیس را بالای سرش دید.
-اوه، چیز خاصی نیست... آممم... شاید وراکسپورت ها توی گوشم رفتن. آخه میدونی، اونا باعث میشن گیج بشی و همه چی رو قاطی کنی... اگه این عینک رو بزنی میتونی ببینیشون!
لونا با خوش رویی عینک شاخی رنگارنگی را به سمت آلنیس گرفت.
-عه... نه، ممنون.
-دوستان... مرلین رو شکر، حال لیلی با پرستاری مادام پامفری خیلی بهتر شده. ادوارد هم توی سنت مانگو بستریه و اونا فکرمیکنن بتونن دستش رو پیوند بزنن.
با حرف های ملانی گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها دست و جیغ و هورا کشیدند.
-اما متاسفانه ما هنوز نمیدونیم چه اتفاقی افتاده. من بهتون توصیه میکنم که امشب رو مهمون خوابگاه گریفیندور باشید. من و آلنیس تله ها و وردهای محافظتی بسیار قوی ای گذاشتیم و امیدواریم که بلاخره بفهمیم قضیه از چه قراره.
آلنیس لبخند دلگرم کننده ای به جمعیت زد. در میان جمعیت گابریلا به زمین خیره شده بود و صورتش از فرط فکر کردن درهم رفته بود.
-چرا هیچی یادم نمیاد... بهرحال من که چیز مشکوکی ندیدم.
درمانگاه
-اصلا نباید به خودت فشار بیاری دخترم. این زخمای سوختگی خیلی بدن. باید هر چند ساعت حتما باند هاتو تعویض کنم.
لیلی بدون اینکه حواسش به مادام پامفری و حرف هایش باشد روی تختش دراز کشیده بود و به سقف درمانگاه خیره شده بود.
او به وضوح صورت ترسناک گابریلا را به خاطر می آورد که قصد داشت او را بکشد. اما امروز صبح همان حالت ترسناک را در چشمان و صورت لونا دیده بود. اگر به گابریلا تهمت می زد حتما گابریلا دستگیر و مجازات می شد اما آیا جنایتکار واقعی گابریلا بود؟
پس چرا چشمان لونا برق عجیبی داشتند؟ هیچ نمی فهمید که چه اتفاقی داشت می افتاد. فقط می دانست با لو دادن و مجازات کردن گابریلا به قاتل واقعی کمک می کند و نباید این کار را بکند.
افرادی که لایک کردند

⚠️خطر برخورد⚠️
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/06/25
تولد نقش: 1404/07/20
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 11:23
از: یک جای تو خیالاتم توی یک جنگل لا به لای موجودات جادویی!!
پستها:
83


در تالار خصوصی ریونکلاو، همه چیز آرام به نظر میرسید. صدای خندههای پراکنده، زمزمههای شبانه، و نور لرزان شومینه، فضای گرمی ساخته بود. اما در دل من، طوفانی در جریان بود. طوفانی از نقشهها، فریبها، و عطش قدرت.
گابریلا روی یکی از مبلها لم داده بود و با چشمانی خسته به آتش خیره شده بود. بیخبر از اینکه ذهنش دیگر مال خودش نیست. بیخبر از اینکه من، درون لونا، همه چیز را از او گرفتهام.
آستریکس کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد. نگاهمان تلاقی کرد. نیازی به کلام نبود. هر دو میدانستیم وقت اجراست.
با صدایی آرام، طوری که فقط گابریلا بشنود، گفتم:
– راستی، گابریلا... دیشب یه چیز عجیبی گفتی. گفتی که چیزی رو یادت نمیاد. هنوزم همونه؟
او سرش را بالا آورد، گیج و مردد.
– آره... یه جورایی. انگار یه خواب طولانی بود. فقط... فقط یه تصویر مبهم از لیلی تو ذهنمه. انگار داشتم باهاش حرف میزدم، ولی بعدش هیچی یادم نمیاد.
لبخند زدم. عالی بود. درست همون چیزی که میخواستم.
– شاید بهتره بری با پروفسور مکگوناگل حرف بزنی. اگه چیزی یادت نمیاد، ممکنه جادوی سیاهی در کار بوده باشه. شاید... تسخیر شده بودی.
چشمانش گرد شد.
– تسخیر؟ یعنی... من؟ نه... امکان نداره...
آستریکس وارد گفتگو شد، با لحنی جدی و نگران:
– گابریلا، ما فقط نگران توایم. تو تنها کسی بودی که اون شب با لیلی بود. و حالا اون توی درمانگاهه. اگه چیزی یادت نمیاد، شاید بهتره خودت پیشدستی کنی. قبل از اینکه کسی شک کنه.
گابریلا به وضوح ترسیده بود. ذهنش پر از شک و تردید. دقیقاً همانجایی که میخواستیمش.
در دل گفتم:
«فقط کافیه یه قدم دیگه برداری... فقط یه قدم تا سقوط.»
در همین لحظه، در تالار باز شد و یکی از دانشآموزان با چهرهای رنگپریده وارد شد.
– بچهها! لیلی به هوش اومده! ولی... ولی یه چیز عجیبه. اون میگه که گابریلا بهش حمله کرده!
همه نگاهها به گابریلا چرخید. سکوتی سنگین تالار را فرا گرفت.
گابریلا با صدایی لرزان گفت:
– نه... من... من کاری نکردم... من فقط...
اما دیگر دیر شده بود. بذر شک کاشته شده بود. حالا وقت برداشت بود.
من و آستریکس، در سکوت، لبخند زدیم.
همه چیز دقیقاً طبق نقشه پیش میرفت. نگاههای سنگین بچهها روی گابریلا قفل شده بود. او سعی میکرد چیزی بگوید، توضیحی بدهد، اما کلماتش مثل برگهای خیس از دهانش میافتادند و هیچکس آنها را جدی نمیگرفت.
من کنار آستریکس ایستاده بودم، با چهرهای نگران و دلسوز. نقشم را خوب بازی میکردم.
«دختر سادهدل، وفادار، نگران دوستش...»
اما درونم، آن روح تاریک، از هیجان میلرزید.
«فقط یه قدم دیگه مونده. فقط یه تلنگر تا همه چیز فرو بریزه.»
پروفسور مکگوناگل وارد تالار شد. چهرهاش جدی بود، و صدایش محکم:
– گابریلا، لطفاً با من بیا. باید دربارهی حرفهای لیلی صحبت کنیم.
گابریلا با چشمانی اشکآلود بلند شد. به من نگاه کرد.
– لونا... تو باورم میکنی، مگه نه؟
لبخندی محو زدم.
– البته. فقط حقیقت رو بگو، همهچیز درست میشه.
اما حقیقتی که او میدانست، دیگر حقیقت نبود. من آن را از ذهنش دزدیده بودم.
وقتی او با پروفسور مکگوناگل از تالار خارج شد، آستریکس به آرامی کنارم زمزمه کرد:
– حالا وقتشه که دست رو کنیم. اون دست قطعشده هنوز تو تالار ریونکلاوه، نه؟
سرم را تکان دادم.
– آره. فقط باید یه نفر پیداش کنه. یه نفر که کنجکاوه، یا شاید یه نفر که دنبال مدرکه.
آستریکس لبخند زد.
– پس بذار یه شایعه پخش کنیم. یه حرف نصفهنیمه، یه اشارهی تصادفی... تا کسی بره و پیداش کنه.
در ذهنم، تصویر گابریلا را دیدم. نشسته در دفتر مکگوناگل، زیر نور سرد، با قلبی لرزان.
«وقتی اون دست پیدا بشه، همه چیز تمومه. همه باور میکنن که اون قاتله. اون تسخیر شده بوده. اون مسئول همه چیزه.»
و من؟ من فقط یه دوست نگران بودم. یه دختر سادهدل. یه قربانی دیگر.
اما درونم، تاریکی میخندید.
صبح روز بعد، تالار ریونکلاو پر از زمزمه بود. شایعهای که شب گذشته با ظرافت در گوش چند نفر زمزمه کرده بودم، حالا مثل آتش در علفزار پخش شده بود.
«یه چیزی تو تالار ریونکلاو هست... یه نشونه... یه مدرک...»
و حالا، درست طبق نقشه، یکی از دانشآموزان کنجکاو، "آلیس فنتن"، تصمیم گرفته بود خودش بررسی کند.
از پنجرهی تالار گریفیندور، نگاهش میکردم. قدمهایش سریع بود، چشمانش پر از هیجان.
«برو آلیس... برو و حقیقت ساختگی ما رو کشف کن.»
چند دقیقه بعد، صدای جیغی بلند، سکوت صبحگاهی هاگوارتز را شکست.
– وای خدای من! این... این یه دست انسانه!
همه به سمت تالار ریونکلاو هجوم آوردند. آستریکس کنارم ایستاد، لبخندش پر از رضایت بود.
– حالا دیگه همه چیز آمادهست.
پروفسور فلینت، مسئول ریونکلاو، با چهرهای وحشتزده وارد شد. دست قطعشده را با جادو در هوا نگه داشت و به جمعیت نگاه کرد.
– این... این باید فوراً بررسی بشه. کسی چیزی میدونه؟
آستریکس با صدایی آرام، اما قابل شنیدن، گفت:
– گابریلا شب هالووین اونجا بود. تنها کسی که بعد از مراسم به تالار ریونکلاو رفت، اون بود.
همه نگاهها دوباره به گابریلا چرخید. او که تازه از دفتر مکگوناگل برگشته بود، با دیدن جمعیت و دست قطعشده، رنگش پرید.
– نه... من... من نمیدونم... من فقط...
اما دیگر دیر شده بود. حالا همه چیز به او اشاره داشت. حمله به لیلی، حضور در تالار، و حالا این مدرک وحشتناک.
درونم، آن روح تاریک، زمزمه کرد:
«قربانی کامل شد. حالا وقتشه که مرحلهی بعدی رو شروع کنیم.»
به آستریکس نگاه کردم.
– وقتشه که سراغ بقیه بریم. این فقط شروعشه.
او سرش را تکان داد.
– و حالا که همه حواسشون به گابریلاست، ما میتونیم آزادانهتر حرکت کنیم.
لبخند زدم.
– وقتشه که هاگوارتز، تاریکی واقعی رو بشناسه.
درمانگاه، بوی تلخ دارو و نور سرد چراغها. لیلی روی تخت نشسته بود، رنگپریده اما مصمم. مادام پامفری با نگرانی کنارش ایستاده بود، اما لیلی فقط یک چیز میخواست: حرف زدن با پروفسور مکگوناگل.
از پشت پنجرهی تالار، نگاهش میکردم. چشمانش برق میزد.
«اون میخواد حقیقت رو بگه. ولی حقیقتی که دیگه کسی باور نمیکنه.»
آستریکس کنارم زمزمه کرد:
– وقتشه که بقیه رو هم آماده کنیم. اگه لیلی حرف بزنه، ممکنه شکها به سمت ما برگرده.
سرم را تکان دادم.
– باید کاری کنیم که حرفاش مثل هذیون به نظر بیاد. یه خاطرهی ساختگی، یه شاهد دروغین... یا شاید یه طلسم ساده برای گیج کردن ذهنش.
همان لحظه، صدای قدمهای مکگوناگل در راهرو پیچید. لیلی با شتاب از تخت بلند شد و به سمتش رفت.
– پروفسور! من باید یه چیزی بگم. اون شب... اون شب گابریلا نبود. یه چیزی توی بدنش بود. یه روح... یه موجود تاریک...
مکگوناگل اخم کرد.
– لیلی، تو هنوز ضعیفی. شاید بهتر باشه کمی بیشتر استراحت کنی.
لیلی با التماس گفت:
– نه! من مطمئنم. اون... اون چشمهاش مثل همیشه نبود. و بعدش... بعدش لونا رو دیدم. اونم عجیب شده بود. انگار...
مکگوناگل مکث کرد.
– لونا؟ ولی لونا اون شب با من بود. در کتابخانه. تا دیروقت.
لبخند زدم.
«شاهد دروغین آمادهست.»
لیلی عقب رفت. گیج شده بود.
– نه... شاید اشتباه میکنم... شاید...
آستریکس به آرامی گفت:
– حالا وقتشه که ذهنش رو ببندیم. یه طلسم فراموشی، یا شاید یه خاطرهی جعلی از حملهی یه موجود خیالی.
من جلو رفتم. در ذهنم، وردی تاریک زمزمه شد.
«Obliviate...»
اما هنوز اجرا نکرده بودم. باید صبر میکردم. باید مطمئن میشدم که لیلی کاملاً تنهاست. بدون هیچکس که حرفش را باور کند.
در دل گفتم:
«وقتی همهی ذهنها در کنترل ما باشن، هاگوارتز دیگه جایی برای نور نداره.»
و این فقط آغاز بود.
لیلی هنوز تسلیم نشده بود. با وجود همهی تردیدهایی که در ذهنش کاشته بودیم، هنوز کورسویی از حقیقت را در دلش نگه داشته بود. و حالا، در گوشهای از حیاط، با یکی از دوستانش، "مارکوس"، حرف میزد. صدایشان آرام بود، اما من از فاصلهای دور، با وردی ساده، صدایشان را میشنیدم.
– مارکوس، من مطمئنم. اون شب، گابریلا نبود. یه چیزی توی بدنش بود. و بعدش... لونا هم تغییر کرده بود. انگار...
مارکوس مکث کرد.
– ولی همه میگن تو هنوز ضعیفی. شاید توهم بوده...
لیلی با بغض گفت:
– نه! من باید کاری کنم. باید با پروفسور فلیتویک حرف بزنم. اون همیشه به حرفام گوش میده.
درونم، آن روح تاریک، زمزمه کرد:
«وقتشه که استادها رو هم کنترل کنیم. اگه فلیتویک باور کنه، همه چیز خراب میشه.»
به آستریکس نگاه کردم.
– باید کاری کنیم که فلیتویک دیگه به حرف هیچکس گوش نده. یا بهتر، کاری کنیم که فقط به ما گوش بده.
او لبخند زد.
– یه طلسم نفوذ ذهنی. نه کامل، فقط در حدی که تصمیمهاش به نفع ما باشه. و اگه لازم شد، تسخیر کامل.
شب همان روز، در راهروی طبقهی سوم، جایی که فلیتویک همیشه برای مراقبت از شاگردانش قدم میزد، منتظرش بودیم. من با چهرهی لونا، نگران و مظلوم، جلو رفتم.
– پروفسور؟ میتونم یه لحظه باهاتون حرف بزنم؟
او لبخند زد.
– البته، عزیزم. مشکلی پیش اومده؟
در ذهنم، وردی تاریک آماده بود.
«Imperio...»
و با زمزمهای بیصدا، طلسم را اجرا کردم.
چشمان فلیتویک برای لحظهای خالی شد. سپس لبخند زد.
– البته. هر کاری که لازم باشه انجام میدم.
آستریکس از سایهها بیرون آمد.
– حالا دیگه یکی از استادها هم با ماست. وقتشه که مرحلهی بعدی رو شروع کنیم.
در دل گفتم:
«هاگوارتز، آماده باش. تاریکی داره ریشه میزنه.»
لیلی با قدمهایی لرزان وارد کلاس طلسمها شد. فلیتویک پشت میز ایستاده بود، با همان لبخند همیشگی، اما چیزی در نگاهش فرق داشت. سردتر بود. خالیتر.
لیلی جلو رفت.
– پروفسور؟ میتونم باهاتون حرف بزنم؟ دربارهی اون شب... دربارهی گابریلا...
فلیتویک با صدایی آرام گفت:
– البته، لیلی. ولی بهتره فعلاً روی درس تمرکز کنیم. این چیزها فقط ذهنت رو مشغول میکنن.
لیلی عقب رفت. گیج شده بود.
– ولی شما همیشه میگفتین که حقیقت مهمتر از هر چیزیه...
فلیتویک لبخند زد.
– حقیقت؟ گاهی حقیقت فقط یه برداشت اشتباهه، عزیزم.
درونم، آن روح تاریک، لبخند زد.
«طلسم کار خودش رو کرده. حالا فلیتویک دیگه صدای حقیقت رو نمیشنوه.»
آستریکس کنارم زمزمه کرد:
– حالا نوبت بقیهست. اگه بتونیم یکی از استادهای دفاع در برابر جادوی سیاه رو هم تسخیر کنیم، دیگه هیچکس نمیتونه جلوی ما رو بگیره.
سرم را تکان دادم.
– اسنیپ؟ نه... اون خیلی باهوشه. باید با احتیاط جلو بریم. شاید اول سراغ یکی از دستیارهاش بریم. یا حتی یکی از دانشآموزهای ارشد.
در ذهنم، نقشهای شکل گرفت.
«یه مراسم تمرینی، یه طلسم ساده، و یه لحظهی غفلت... همین کافیه برای نفوذ.»
در گوشهی کلاس، لیلی هنوز ایستاده بود. چشمانش پر از تردید.
«اون هنوز تسلیم نشده. ولی حالا تنهاست. و وقتی تنها باشی، تاریکی راحتتر نفوذ میکنه.»
به آستریکس نگاه کردم.
– وقتشه که یه حادثهی جدید رقم بخوره. چیزی که همه رو مشغول کنه. یه حملهی ساختگی، یه قربانی جدید...
او لبخند زد.
– و شاید این بار، نوبت یکی از استادها باشه.
در دل گفتم:
«هاگوارتز، آماده باش. ما داریم ریشه میدیم.»
شب فرا رسیده بود. تالارها آرام بودند، اما در دل من و آستریکس، هیاهویی از نقشهها جریان داشت. حالا که فلیتویک تحت کنترل بود و گابریلا در مظان اتهام، وقتش بود که ضربهی بعدی را وارد کنیم.
– یه حملهی ساختگی. چیزی که همه رو مشغول کنه. یه قربانی جدید، ولی این بار نه از بین دانشآموزها.
آستریکس با نگاهی سرد گفت:
– یکی از دستیارهای اسنیپ. اونایی که همیشه تو آزمایشگاهن و کسی زیاد باهاشون حرف نمیزنه.
سرم را تکان دادم.
– عالیه. یه طلسم انفجاری، یه رد خون، و یه شاهد ساختگی. همه چیز آمادهست.
در همان لحظه، صدای قدمهای لیلی در راهروی طبقهی چهارم پیچید. تنها بود. با چهرهای مصمم.
«اون هنوز دنبال مدرکه. هنوز تسلیم نشده.»
از سایهها نگاهش کردم. در دستش، دفترچهای بود. شاید یادداشتهایی از شب هالووین. شاید سرنخی از حقیقت.
آستریکس زمزمه کرد:
– اگه اون مدرکی پیدا کنه، همه چیز خراب میشه.
لبخند زدم.
– پس باید کاری کنیم که خودش مدرک بشه.
در ذهنم، وردی تاریک آماده بود.
«Confundo...»
اما هنوز اجرا نکرده بودم. باید صبر میکردم. باید مطمئن میشدم که لیلی به نقطهی شکست رسیده. جایی که حتی خودش هم به خودش شک کنه.
در همان لحظه، صدای انفجار از طبقهی پایین بلند شد. جیغها، دود، و صدای فریاد اسنیپ که دستور میداد همه عقب بروند.
– حمله شده! یکی از دستیارها زخمی شده!
همه به سمت آزمایشگاه هجوم آوردند. لیلی ایستاد، گیج و نگران. دفترچهاش را محکمتر گرفت و به سمت صدا دوید.
در دل گفتم:
«حالا همه مشغولن. حالا وقتشه که آخرین مهرهها رو جابهجا کنیم.»
به آستریکس نگاه کردم.
– فردا شب، سراغ اسنیپ میریم. و بعدش، فقط یه قدم تا کنترل کامل هاگوارتز باقی میمونه.
او لبخند زد.
– و لیلی؟
– خودش مدرک میشه. فقط باید بذاریم بیشتر جلو بره... تا سقوطش دردناکتر باشه.
آزمایشگاه نیمهویران بود. دود هنوز در هوا معلق بود و بوی تند معجونهای سوخته، فضا را سنگین کرده بود. لیلی با احتیاط وارد شد، دفترچهاش را در دست داشت، چشمانش جستوجوگر.
از پشت پردهی تاریکی، نگاهش میکردم.
«اون دنبال حقیقت میگرده. ولی حقیقتی که ما ساختیم، نه اون چیزی که واقعاً اتفاق افتاده.»
در گوشهای از آزمایشگاه، رد خون روی زمین کشیده شده بود. درست همانطور که طراحی کرده بودیم. و کمی آنطرفتر، یک تکه پارچهی پارهشده، با نشان ریونکلا.
لیلی خم شد، پارچه را برداشت. چشمانش گشاد شد.
– این... این مال گابریلاست...
آستریکس کنارم زمزمه کرد:
– عالیه. حالا خودش داره مدرک جمع میکنه. مدرکی که به ضرر خودش تموم میشه.
لبخند زدم.
– فقط باید یه قدم دیگه برداره. باید با یکی حرف بزنه. باید چیزی رو فاش کنه... و اونوقت، ما میتونیم همه چیز رو برگردونیم سمت خودش.
در همان لحظه، صدای قدمهای اسنیپ در راهرو پیچید. چهرهاش خشمگین بود، اما چیزی در نگاهش تغییر کرده بود. شاید شک کرده بود. شاید فهمیده بود که چیزی درست نیست.
آستریکس به آرامی گفت:
– وقتشه که سراغ اسنیپ بریم. ولی نه با زور. با فریب. با ترس.
سرم را تکان دادم.
– یه حملهی دیگر. اما این بار، نه ساختگی. واقعی. یه طلسم تاریک، یه تهدید مستقیم. کاری کنیم که خودش دنبال محافظت از ما بیفته.
در ذهنم، وردی تاریک آماده بود.
«Cruciatus...»
اما هنوز اجرا نکرده بودم. باید صبر میکردم. باید مطمئن میشدم که اسنیپ در لحظهی ضعف قرار گرفته. و لیلی؟
«اون باید شاهد باشه. باید ببینه. باید باور کنه که ما قربانیایم، نه مهاجم.»
در دل گفتم:
«وقتی همه چیز وارونه بشه، وقتی حقیقت تبدیل به دروغ بشه، اونوقت ما پیروزیم.»
و این فقط یک قدم دیگر باقی مانده بود.
همهچیز آماده بود. لیلی در آزمایشگاه، با دفترچهای پر از سرنخهایی که خودش جمع کرده بود. اسنیپ، در آستانهی تسخیر. گابریلا، قربانی کامل. فلیتویک، مهرهی مطیع. و هاگوارتز؟ در آستانهی فروپاشی.
در سکوت شب، کنار آستریکس ایستاده بودم. صدای ناقوس نیمهشب در قلعه پیچید.
– وقتشه.
با وردی تاریک، شعلهای درونم زبانه کشید. حالا دیگر لونا نبودم. حالا من تاریکی بودم.
– هاگوارتز، آماده باش. ما اینجاییم. و دیگه هیچکس نمیتونه جلوی ما رو بگیره.
آستریکس لبخند زد.
– بازی تموم شد.
و در همان لحظه، صدای جیغی از آزمایشگاه بلند شد. صدای لیلی. صدای آخرین کسی که حقیقت را میدانست.
اما دیگر دیر شده بود.
حتماً، با احترام به خواستهات، این بخش پایانی داستان رو برات مینویسم تا همهچیز در اوج تنش و تاریکی به پایان رسید.
همهچیز آماده بود. لیلی در آزمایشگاه، با دفترچهای پر از سرنخهایی که خودش جمع کرده بود. اسنیپ، در آستانهی تسخیر. گابریلا، قربانی کامل. فلیتویک، مهرهی مطیع. و هاگوارتز؟ در آستانهی فروپاشی.
در سکوت شب، کنار آستریکس ایستاده بودم. صدای ناقوس نیمهشب در قلعه پیچید.
– وقتشه.
با وردی تاریک، شعلهای درونم زبانه کشید. حالا دیگر لونا نبودم. حالا من تاریکی بودم.
– هاگوارتز، آماده باش. ما اینجاییم. و دیگه هیچکس نمیتونه جلوی ما رو بگیره.
آستریکس لبخند زد.
– بازی تموم شد.
و در همان لحظه، صدای جیغی از آزمایشگاه بلند شد. صدای لیلی. صدای آخرین کسی که حقیقت را میدانست.
با افتخار، این هم ادامهی لحظهی پایانی داستان — جایی که لیلی تصمیم میگیرد حقیقت را نشان دهد، اما لونا (تسخیرشده) و آستریکس آمادهاند تا آخرین پردهی تاریکی را فرود آورند:
در سکوت سنگین تالار ریونکلاو، صدای نفسهای لیلی تند شده بود. دفترچهاش را محکم در دست گرفته بود، انگار آخرین سنگر حقیقت باشد. نگاهش به من دوخته شده بود — به لونا، دختری که دیگر خودش نبود.
– بیاین. من نشونه دارم. مدرک دارم. باید ببینینش.
همه ساکت بودند. آستریکس کنارم ایستاده بود، بیحرکت، اما درونش مثل شعله میسوخت. من لبخندی محو زدم.
– البته، لیلی. ما باهات میایم.
او ما را از تالار بیرون برد، به راهرویی تاریک در طبقهی بالا. جایی که رد خون هنوز روی سنگفرش مانده بود. جایی که دست قطعشده را دیده بود. جایی که حقیقت نفس میکشید، اما در حال خفه شدن بود.
– اینجا... اینجا همونجاست. اون شب، من دیدم که گابریلا... نه، اون نبود. یه چیزی توی بدنش بود. و بعدش... بعدش لونا...
صدایش شکست. اشک روی گونهاش لغزید.
– شما دیگه خودتون نیستین.
من جلو رفتم. آرام، بیصدا، مثل سایه.
– لیلی... تو خیلی خستهای. این چیزا فقط توهمه. همه نگران توایم.
آستریکس پشت سرم زمزمه کرد:
– وقتشه.
من چوبدستیام را بالا بردم. وردی در ذهنم پیچید.
«Silencio.»
لیلی خواست فریاد بزند، اما صدایش قطع شد. چشمهایش از وحشت پر شد. دفترچه از دستش افتاد. آستریکس جلو رفت، آن را برداشت، و با شعف ورق زد.
– همهچیز اینجاست. همهی یادداشتها، همهی شباهتها، همهی شکها. عالیه.
من به لیلی نزدیک شدم.
– حالا دیگه هیچکس نمیشنوه. هیچکس نمیفهمه. و تو؟ تو فقط یه خاطرهی محو میشی.
در دل، آن روح تاریک زمزمه کرد:
«هاگوارتز، حالا مال ماست.»
و در همان لحظه، نور مشعلها خاموش شد. تاریکی تالار را بلعید. صدای ناقوس نیمهشب در قلعه پیچید. و پردهی آخر، بیصدا فرود آمد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1404/8/13 14:35:14
بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند
تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد
باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند
خودت معجزه زندگی خودت باش
محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار
باورهای صحیح خود را تقویت کن
و به سوی موفقیت گام بردار
تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد
باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند
خودت معجزه زندگی خودت باش
محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار
باورهای صحیح خود را تقویت کن
و به سوی موفقیت گام بردار
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 23 فروردین 1405 20:20
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539


خلاصه:
در شب هالووین، گریفیندوریها و ریونکلاویها گرد هم میان تا روونا و گودریک رو احضار کنن. اما در مرحله آخر همه چیز خراب میشه و در حالی که همه فکر میکنن شکست خوردن، به خوابگاهاشون برمیگردن. غافل از این که اشتباها دو روح شیطانی ظاهر شدن و آستریکس و گابریلا رو تسخیر کردن. آستریکس، ادوارد رو میکشه و دست قطعشدهشو تو تالار خصوصی ریونکلاو آویزون میکنه، گابریلا هم لیلی رو در حد مرگ زخمی میکنه (اما زنده میمونه). حالا با نزدیک شدن به پایان دوران درمان لیلی در درمانگاه که ممکنه گابریلا رو لو بده، گابریلا با کمک آستریکس، روح رو به بدن لونا انتقال میده...
نکـته: اعضای دو گروه تو تالار خصوصی گریفیندور هستن و هنوز خبر ندارن به اشتباه دو روح خبیث ظاهر کردن.
~~~
آستریکس از جایش برمیخیزد و به گابریلا و لونا که هر دو بیهوش روی زمین افتاده بودند مینگرد. به گونهای که لونا دواندوان و با وحشت از درمانگاه بیرون آمده بود و گابریلا به دنبالش بود، واضح بود که لیلی همه چیز را به او لو داده است.
حالا با تغییر بدن روح، یار همراهش از گابریلا به لونا تغییر پیدا کرده بود و بنابراین نگرانیای از اطلاعات جدیدی که لونا بدست آورده بود نداشت. پس تنها کافی بود برای ساعاتی آنجا بمانند و در روشنایی روز با بهانهی ملاقات با لیلی، در همانجا بمانند و سپس به تالار برگردند.
اما در این میان، لیلی هنوز یک مشکل بزرگ بود. او میدانست این گابریلا بوده است که به او حمله کرده است و در حین حمله، مثل همیشه نبوده است. با این که گابریلا دیگر تسخیر شده نبود تا خطری برای لو رفتنشان باشد، با این حال بهتر بود توجهات را هرچه کمتر به عامل اتفاقات جلب کند. پس با خود فکر میکند کشتن لیلی، بهترین کاری است که در آن لحظه میتواند برای مخفی نگه داشتن این حقیقت باشد که دو روح شیطانی احضار شدهاند و دست به این اقدامات میزنند.
با این فکر، آستریکس با احتیاط چوبدستیاش را بیرون میآورد و هر دو را به گوشهای میراند تا از دیدهها پنهان بمانند و خودش با چرخشی به سمت درمانگاه حرکت میکند. درست در لحظهای که میخواست وارد درمانگاه شود، مادام پامفری از اتاقش بیرون میآید تا درمان لیلی را ادامه دهد.
آستریکس زیر لب ناسزایی میگوید و در سایهها به انتظار مینشیند. امیدوار بود تا صبح فرصتی پیدا کند تا مادام پامفری دوباره به اتاقش بازگردد و کار لیلی را یکسره کند. اما از بخت بدش، مادام پامفری تا طلوع آفتاب، بیوقفه مشغول درمان لیلی بود. از طرفی صدایی که خبر از به هوش آمدن لونا و گابریلا میدهد، باعث میشود این فرصت را به کل از دست دهد.
بنابراین آستریکس درمانگاه را رها کرده و به سمت دو دختر میرود. در حالی که لونا به نظر بسیار سر حال میآید، گابریلا با گیجی نگاهی به اطراف میاندازد.
- من... ما اینجا چی کار میکنیم؟
پیش از آن که آستریکس پاسخی دهد، لونا لب به سخن میگشاید که باعث میشود لبخندی به خاطر تطابق سریع روح با لونا بر لب آستریکس بنشیند.
- یادت نمیاد؟ دیشبو همهش بالا سر لیلی بیدار موندیم تا این که مادام پامفری برای از سرگیری درمان ما رو بیرون کرد تا مزاحم کارش نشیم.
- ولی حاضر نشدین لیلی رو تنها بذارین و این شد که تا صبح همینجا خوابیدین. دخترای حرف گوشنکن!
آستریکس این را میگوید و جلو میرود تا به لونا و گابریلا کمک کند تا از جا برخیزند. همزمان میگوید:
- متاسفانه مادام پامفری گفت هنوز اجازه ملاقات نداریم اما روند درمانش خوب پیش رفته. جای نگرانی نیست، بهتره برگردیم تالار.
بنابراین هر سه به سمت تالار خصوصی گریفیندور بازمیگردند. گابریلا جلوتر حرکت میکند و آستریکس به آرامی کمی خودش را عقب میاندازد تا با لونا که پشت سرشان بود صحبت کند.
- فرصت پیدا نکردم تا لیلی رو خلاص کنم. بهتر نیست به جاش این یکیو شرشو کم کنیم؟
اشارهی آستریکس به گابریلا بود. لونا با اطمینان زمزمه میکند:
- نیازی نیست. همهی خاطرات دیروزو براش دستکاری کردم. روحشم خبر نداره چی شده که بتونه لو بده تسخیر شده! به جاش میتونه تبدیل به یه قربانی خوب بشه تا همه چیزو بندازیم گردنش!
- پس تا قربانی داریم، بهتره تفریحمونو بیشتر کنیم!
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: امروز ساعت 11:29
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
726


اعضای ریونکلاو همگی بغیر از یکی، با نگرانی تکتک پشت سرهم از تالار خارج شده و به سمت بانوی چاق حرکت کردند. در روشنایی روز قلعه مکانی آروم و زنده بنظر میرسید. بقیه جادواموزان اسلیترینی و هافلپافی برای خودشون مشغول بودند و کسی از اتفاقهای هولناکی که برای دو گروه افتاده بود بیخبر بود. ملت ریونکلاو اونقد عجله داشتند که حتی لحظهای صبر برای گفتوگو یا تعریف ماجرا با بقیه جادواموزان هم نکردند.
در همان لحظه، در تالار گریفیندور جو سنگینی حاکم بود. اعضای گریفیندور بعضا با نگرانی درحال پچپچ بودند و بعضا چوبدستیهاشون رو جوری محکم در دست گرفته بودند که گویی هر آن احتمال حملهای وجود داره. در این میان، یکی از ناظرین تالار، آستریکس بدون ماسک و با خونسردی، مقابل شومینه روی مبل نشسته بود. لیوان خون در دستش را سر میکشید. در این شلوغی و انرژی منفی که تالار داشت. حتی کسی دقت نکرده بود که آستریکسی که عادت داشت، هر صبح اول وقت لیوان قهوهاش رو بخوره، امروز فقط به مرتب مشغول خون خوری بود. حتی کسی توجه نکرده بود که شیشه خونش از قبل شکسته بود و این خونی که الان مشغول خوردنشه از کجا اورده!
تنها ناظری که توجه بقیه رو به سمت خودش مدام جلب میکرد؛ ملانی بود! که مدام به بچهها نکات ایمنی رو گوشزد میکرد. گریفیندوریها شاید نگران بودند، اما مطمعنن شجاعت توی وجودشون بهشون کمک میکرد تا با جدیت و مسئولیت پذیری به این موضوع غلبه کنن. اعضای سالاولی هارو به داخل خوابگاهها هدایت میکردند و اعضای سال بالایی که تجربه بیشتری توی استفاده از جادو داشتند. توسط ملانی به جاهای مختلف تالار و حتی بیرون تالار فرستاده شده بودند.
ملانی مشغول صحبت با چندتن از اعضای سال بالایی تالار بود تا اونهارو مستقیما به سمت درمانگاه بفرسته تا اگه خبری جدیدی از طرف مادام پامفری شد سریع بهش خبر بدن... که در همین حین آستریکس به یکهو ولی با خونسردی سرش را بالا گرفت، گویی چیزی شنیده باشد یا بویی به مشامش خورده باشد، از جایش بلند شد و به سمت ورودی تالار رفت. آستریکس از صبح آن روز بوی عجیبی میداد! نه بویی که توسط بینی بشه حسش کرد... بلکه یک انرژی بود که توجه بقیه رو بصورت ناخوداگاه از خودش دور میکرد.
اما در این لحظات درست وقتی که آستریکس به ورودی تالار رسید. ساکت و آروم ایستاد. به آرومی ماسکش رو روی صورتش زد و در همون لحظه با اراده اون در تالار گریفیندور گشوده شد.
با باز شدن در تالار ناخوداگاه توجه همه اعضایی که توی تالار اصلی بودن ناخوداگاه به سمت ورودی جلب شد. تمامی اعضای ریونکلاو مقابل ورودی و روبروی آستریکس قرار داشتند. نگاههای بدون پلک آستریکس روی لابهلای اعضای ریونکلاو قفل مونده بود. کسی که با چشمهای بنفش و موهای آبی بلند، درست در وسط اعضا با لبخندی آروم توی چشمهای آستریکس خیره شده بود. هرچند آستریکس ماسک به صورت داشت اما این قطع به یقین این ماسک نمیتونست لبخند آستریکس رو از چشمهای گابریلا پوشش بده.
بردلی دیگه نمیتونست به صورت بی تفاوت آستریکس نگاه کنه و هیچی نگه. صبرش دیگه لبریز شد و اولین نفر قدم جلو گذاشت. با لحنی تند ولی آروم گفت:
- جناب آستریکس! ما دیشب شاهد اتفاقات خیلی بدی توی تالارمون بودیم! همگی به اینجا اومدیم تا درباره یکی از اعضای شما که توی تالارمون...
- ادوارد! گابریلا... ادوارد!... خوشحالم که میبینمتون بچهها... نمیدونید چخبر شده... دیشب یکی به تالارمون حمله کرده... بدن ادوارد رو صبح مرده پیدا کردیم!
با سر رسیدن و صحبت کردن عجلهای ملانی، کل اعضای ریونکلاو تو شوک ترسناکی فرو رفتند. آنها انتظار شنیدن هر چیزی رو داشتند جزء همچین خبری. کسی که بخاطر دست او با حالتی طلبکار به سمت تالارش رفته بودند، حالا با خبر مرگ شوکه شدند. مسلمان با حال و روزی که ملانی داشت هیچکدام از ریونکلاوی ها جرعت نکردند که اتهامی به او یا گروهش بزنند.
پشت سر ملانی چندین تن دیگر از اعضای گریفیندوری ظاهر شدند. لاکرتیا پا پیش گذاشت و جرعت به خودش داد تا اتفاقات تالار خودشون رو برای اعضای گریفیندوری توضیح بده... با هر کلماتی که از دهن لاک بیرون میومد، چهره ملانی و بقیه اعضای گریفیندور بیشتر درهم میرفت و اثار نگرانی به خود میگرفتند. البته بغیر از یکی. بغیر از آستریکس که کاملا با صورتی سرد و بی روح به او زل زده بود. گویی تمامی کلماتی که از دهنش در میومد و فاقد هرگونه اهمیت و جذابیتی براش باشد. انگار درحال تعریف یک داستان جذابی بود که خود آستریکس نمایش نامه آن را نوشته باشد و تمامی صحنههایش تکراری بود.
ملانی و اعضای گریفیندور دور هم جمع شدن و به اتفاقاتی که برای ریونکلاویها افتاده بود گوش کردند. حتی اعضای گریفیندورهم با تمام شجاعتی که داشتن نشانههای ترس توی چهره هاشون نمایان شده بود...
ساعتها بعد.
دیگه خبری از نور گرم و پر انرژی خورشید نبود. قلعه باز توی تاریکی فرو رفته بود. سردی سایهها روی تمامی تالارهای قلعه حس میشد.
ملانی و النیس با صحبتهایی که باهم داشتند. قرار شد احتیاط لازم و نکاتی امنیتی رو تا روشن شدن اتفاقات مراعات و انجام بدن. مثلا کسی تنهایی جایی نره. یا تنهایی از تالار خارج نشه. مخصوصا همه افراد باید به حرف ارشدای تالارشون گوش بدن!
تالار ریونکلاو باز توی سکوت فرو رفته بود. اینبار نه سکوتی پر از آرامش. بلکه سکوتی از ترس و لرز. حتی لرزهای ریز بدن لاکرتیا که مشخصا از روی کابوس ترسناکی که میدید از چشمهای گابریلا پنهون نبود. گابریلا برای شب دوم متوالی بیدار بود. باز هم جرقهای نارنجی رنگ توی چشمهاش برق میزدن... مشخصا امشب رو برنامهای برای درون تالار نداشت. چون برخلاف دفه قبل، نه بجای آینه بلکه به سمت کمد لباسها رفت و بجای برداشتن اورکتی برای در امان ماندن از سرمای شب، فقط یک جفت دمپایی برای پوشش انتخاب کرد و مثل شب گذشته با همان لباس خواب به سمت در خروجی خوابگاه براه افتاد...
- گابریلا...؟ داری کجا میری...؟
گابریلا مشخصا برنامه شکار یا شکنجه کسی رو برای اون شب نداشت. مشخصا هر برنامهای که داشت، خارج از تالار گریفیندور بود. برای همین برخلاف شب گذشته، لبخندی روی صورتش معلوم نشد. اما...
- لونا... بیداری! من دارم میرم! تو بخواب!
- داری میری؟ کجا ولی؟ یادت رفته قرار شده کسی شب بیرون نره...!
لونا از تختش پایین اومد، برخلاف لیلی خوابآلود نبود. بلکه بخاطر استرس یا هیجانی که داشت، درکل نتوانسته بود بخواب بره.
- درسته لونا. ولی من ارشدم لونا! من میتونم برم!
- اخه ما که قرار گذاشتیم کسی تنهایی جایی نره... تو نمیتونی الان بری...
- خب... میتونی توهم بیای و من تنها نرم...!
گابریلا با خونسردی جملش را تمام کرد و بدون منتظر موندن برای جواب لونا به راه افتاد. لونا که باز استرس کل وجودش رو گرفته بود چارهای ندید جز اینکه دنبال گابریلا باهاش بره تا یوقت گابریلا تنهایی توی خطری نیوفته.
- گابریلا... این وقت شب کجا میخوای بری آخه...؟
- میخوام به لیلی توی درمانگاه سر بزنم...
با پایان جمله گابریلا، او سرعت قدم هاش رو بیشتر از قبل کرد تا لونا فرصت ادامه صحبت با او را نداشته باشد.
دقایقی بعد هر دو از در ورودی درمانگاه وارد شدند. لونا تعجب کرده بود که چرا باید در ورودی درمانگاه این وقت شب باز باشد. و حتی چرا گابریلا اینقد عجیب رفتار میکند. اما لونا بیشتر از هرکس دیگهای اون شب به جواب همه سوال ها نزدیک شده بود. بدون اینکه حتی ضرهای خودش متوجهش باشد.
گابریلا و لونا به لیلی نزدیک شدند، بطور معجزه آسایی با زحمتهای فراوان مادام پامفری، لیلی به هوش اومده بود، اما شدیدا علایم حیاطی بدی داشت. حتی میشه گفت صرفا مقداری کمی که هوشیار شده بود تنها نکته مثبت بهبودی اون از وضعیت دیشبش بوده باشد. دستهای بانداژ شده، لباسهای عوض شده، کبودی های روی گردن و صورت، هیچکدام فرقی نکرده بودند.
لونا به محض دیدن هوشیاری لیلی سریع به سمتش نزدیک شده و صورتش رو بهش نزدیک کرد؛ با بغضی که توی گلوش بود شروع به حرف زدن کرد...
- اوه، مرلین مقدس! لیلی تو به هوش اومدی! دیشب چه اتفاقی افتاد؟ کی اینکارو باهات کرد؟ لطفا حرف بزن باهام.
لونا با ناراحتی و نگرانی به چشمهای لیلی خیره شده بود. اما لیلی نه لونا، بلکه به صورت پلیدی که با پوزخندی پشت سر لونا وایساده بود بدون پلک زدنی خیره مانده بود. بدنش لرز های خفیفی رو شروع به تجربه کرد. با همه اون بانداژ هایی که شده بود، با دیدن گابریلا حاضر بود هرکاری که نیاز بود برای فرار از اونجا انجام بده...
- گاب...ری...لا...
- چی گفتی لیلی؟ متوجه نشدم بلند تر میگی...
قطرات اشک از چشمهای لیلی سرازیر شدند. لیلی با اون وضعیت وخیمی که داشت، تمام توان خودش رو فقط برای اینکار جمع کرد. فقط برای انجام گفتن یک حرف...!
- از دست گابریلا... فرار کن...
لونا از چیزی که شنید وحشت کرد. با تعجب و ترس به سمت گابریلا چرخید ولی با دیدن چیزی که مقابل چشمهاش بود بدنش به لرز افتاد. گابریلا با لبخند شومی که به چهره داشت کاملا تبدیل به یک شخص دیگهای شده بود! به آرومی با خندههای آروم به سمت صورت لیلی حرکت کرد. انگشت اشارش رو درست روی پیشونی لیلی گذاشت و ثانیهای بعد بدن لیلی با شدت زیادی که مشخصا بخاطر درد زیادش بود شروع به لرزیدن کرد. اشکهای لیلی و نالههای خفهای که از ته گلوش نمیتونستن خارج بشن برای لونا رعب آور بودند.
- باورم نمیشه...! گابریلا... تو! تو اینکارو باهاش کردی!
- بازی تازه شروع شده...
لونا با جملهای که شنید اشک توی چشمهاش جاری شده. سریع قدم به عقب برداشت و هرچی توی توانش بود شروع به فرار کرد. صدای قدمهای گابریلا رو پشت سرش نمیشنید. حتی وقتی برای لحظهای برگشت تا به عقبش نگاه کند، دید که گابریلا در جایش ساکن آروم ایستاده و با لبخندی مرموز به فرارش نگاه میکند.
شاید این فرار لونا در واقعیت چند ثانیه بیشتر طول نکشیده بود. اما برای خودش مثل سپری شدن یک عمر بود... یک عمری که با حس کردن حضور یکی مقابلش متوقف شد. حضور یک سایه، یک تاریکی و یک شکارچی!
آستریکس درست در ورودی درمانگاه مقابل لونا ایستاده بود. بدون ماسک و با بالا تنه لخت!
- اوه! یا مرلین... آستریکس خودتی؟... ارشد گریفیندور؟... آستریکس تو باید کمک کنی... گابریلا...
- بازی تازه شروع شده...
جملات لونا درجا درهم شکستند. این جمله آشنارو نباید از آستریکس میشنید! ولی دیگه خیلی دیر شده بود. در ثانیهای بعد آستریکس با زوری که داشت گردن لونا رو محکم گرفت. درحدی که نفس کشیدن برای لونا سخت شد. لونا تقلا کرد تا راهی برای فرار از دست آستریکس پیدا کنه. تا حدودی هم موفق بود، ولی فقط باعث شد لباسش بیشتر توی دست آستریکس پاره بشه.
- پوست سفیدی داری... مطمعنم خون خوشمزهای هم داری...
دندون نیش آستریکس لحظه به لحظه به سمت گردن لونا پیش میرفت که گابریلا از انتهای درمانگاه با صدای رسا گفت:
- اون طعمهی منه آستریکس!
آستریکس برای لحظاتی اخماش درهم رفتند. از کنار سر لونا به گابریلا نگاه کرد. برای ثانیهای مکث کرد و سپس لونا رو روی زمین انداخت. محکم از پشت موهای لونا گرفت و با درد شدیدی که لونا حس میکرد اون رو توی زمین به سمت گابریلا کشید.
وقتی لونا و گابریلا بهم رسیدند. گابریلا با لبخندی بالای سر لونا ایستاد...
- حالا نوبت توعه که باهات بازی کنیم... نفر بعدی تویی...!
لونا شدیدا ترسیده بود. سعی میکرد جیغ بزند ولی صداش ناخواسته توی گلوش خفه میشد! آستریکس محکم دستوپای لونارو گرفته بود. گابریلا روی لونا خم شد. درحدی که بدنهای جفتشون رو هم قرار گرفته بودند. سرش روبروی سر لونا قرار گرفته بود. به آرومی بهش نزدیک شد. درحدی که فاصله خیلی کمی بین لبهای گابریلا و لونا قرار داشت؛ و بلاخره انجام شد! لحظهای که لونا از آن فراری بود و گابریلا خواهان شکار آن!
هوای اطرافشان سرد شده بود، مثل اینکه محیط درمانگاه نفس میکشید. از دهان نیمهباز گابریلا، رشتهای از مه سیاه بیرون خزید، لرزان و زنده، و آرامآرام میان فاصلهی کوتاه میان چهرهها لغزید. وقتی مه به لبهای لونا رسید، ناگهان درون او فرو رفت، بیصدا و سنگین، و سکوتی غیرطبیعی همهچیز را بلعید و هر دو بیهوش روی زمین
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/8/13 13:24:22
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 21:14
از: گوی پیشگویی!
پستها:
227
شغل
فرماندار جامعه جادوگری، استاد هاگوارتز


بردلی هنوز نگاهش را از آن دست خونآلود نمیگرفت. قطرات خون خشکشده در لایههای کف تالار، مثل شیارهای ریز روی صفحات کتابهای نفرینشده به نظر میآمدند؛ انگار که تالار خاطره خون را حفظ میکرد، آن را آرشیو میکرد، مثل یک حقیقتی که نمیشد با هیچ شستن و تطهیر کردن پاک کرد.
هوای تالار ریونکلاو، برخلاف همیشه، حس فکر کردن نداشت. ریونکلاو معمولا هوای شفافی داشت. مثل هوای کارگاه یک استاد منطق. مثل هوای سرد معبدهای باستانی که در آنها فقط روایت حقیقت پذیرفته میشد. اما الان… انگار هوا خفه بود. مثل این که چیزی در دیوارههای تالار گیر کرده باشد و نمیگذارد نفس عبور کند.
آلنیس کمی عقبتر میرود. تا جایی که از خون لیز زیر پایش فاصله داشته باشد. کف پاهایش روی سنگهای برنزی رنگ تالار سرد میشود. سردیای که به ستون فقراتش میرود.
- گریفیندوریا باید جواب بدن.
این جمله بردلی در فضا شناور میماند. صدای او خشدار بود. ولی بیشتر از خشدار بودن… این حس را داشت که خودش درحال باور کردن اتفاقاتیست که ذهنش هنوز نمیپذیرد.
لاکرتیا آهسته نزدیکتر میشود و روی نقشهای طلایی کناره دیوار دست میکشد. انگار میخواست بفهمد که آیا تالار چیزی را مخفی کرده؟ اما دیوار فقط سکوت کرده بود. سکوت غیرطبیعی...
گابریلا پشت سر ریونکلاویها ایستاده بود. همانجا، بدون اینکه کسی نگاهش کند. بدون اینکه کسی متوجه باشد او از لحظه ورود هلن تا الان حتی یک بار هم پلک نزده.
نور آبی پنجرههای بلند تالار روی صورت او افتاده بود و رنگ چشمهایش را کمی روشنتر کرده بود. اگر کسی دقیقتر نگاه میکرد… آن رنگ بنفش چشمان گابریلا بیش از حد، بیش از حد واقعی، زنده بود. اما ریونکلاویها نمیدیدند. چون دنبال علتی خارج از تالارشان بودند. فقط خارج از تالار.
بردلی قدمی عقب میکشد و دستش را روی پیشانیاش میگذارد.
- ما باید اینو گزارش بدیم. این… دیگه فقط یه درگیری شخصی نیست. این یه تهدیده، یه هشداره. یه نفر داره جنگ راه میندازه.
کسی حرفی نمیزند. شمعهای بزرگ روی طاقچهها شروع به سوسو زدن میکنند. انگار جریان هوا از جایی ناشناس درون تالار رد میشود. نور آبی پنجره لرزش میگیرد. سایههای بلند روی سقف انگار لحظهای بهم میچسبند. یک شکل واحد، مبهم، نامفهوم… و بعد دوباره از هم میپاشند.
صدای طبلهای آهسته و دور در قلعه شنیده میشود، نه موسیقی، نه مراسم، نه دانشآموز. مثل صدایی که از عمق زمین میآید. مثل چیزی که دارد آهسته نزدیک میشود. با ریتمی که تنا موجودات حیوانگونه میفهمندش، نه انسانها.
آلنیس یک لحظه حس میکند تار موهای پشت گردنش سیخ شدهاند. گابریلا آرام سرش را کمی به یک طرف خم میکند. در حد زاویهای کوچک. آنقدر که حس تماشاگر یک شکارچی را بدهد.
- گریفیندوریا اصلا نمیتونن همچین چیزی رو تنها انجام بدن.
صدایش نرم بود و آرام... ولی تهش یک لرزش خیلی خیلی خفیف داشت. لرزشی که انگار صدای واقعی نبود… انعکاس یک چیز دیگر بود، یک حضور دیگر...
- باید دقیق بفهمیم کی اینو اینجا گذاشته.
گابریلا ادامه میدهد:
- ممکنه دو نفر، یا چند نفر…
جلوی گابریلا کسی متوجه نبود که وقتی گفت چند نفر… گوشه لبش یک میلیمتری بالاتر رفت. فقط همان یک میلیمتر. یک میلیمتری که حتی اگر کس دیگری میدید فکر میکرد انعکاس نور است یا یک خطای بینایی.
بردلی نفس عمیقی میکشد و به سمت خروجی تالار حرکت میکند.
- من میرم تالار گریفیندور.
- صبر کن!
لاکرتیا جلو میرود.
- الان همه تو شوکند. شرایط فعلا کنترلشده نیست. اگه این یه الگوی حمله باشه چی؟ اگر… اگر همین الان تالارهای دیگه…
حتی هوا هم ساکت میشود. مثل چند ثانیه خلا. سکوتی که انگار تالار خودش را جمع میکند. انگار تا سقفها صدایش را بالا میبرد… و بعد… هیچ.
همه حس میکنند چیزی در هاگوارتز در حال تغییر است، ناپیدا اما بسیار واقعی.
گابریلا آرام پشت همه قدم برمیدارد، بدون صداو بدون لمس زمین. همین که نزدیک در میرسند… یکباره حسی سرازیر میشود، انگار تالار منتظر بود. منتظر خروج... و فقط یک جمله خیلی خیلی آرام از گابریلا شنیده میشود. نه بلند، نه زمزمه مستقیم. انگار از داخل ذهن، از زیر پرده تاریک شنیده میشد.
- بازی تازه شروع شده...
و هیچکس این جمله را به طور واضح نشنید. ولی همه به شکل عجیب و غریزی یک لرزش خفیف در قلبشان حس کردند.
افرادی که لایک کردند
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 23 فروردین 1405 20:20
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539


در همان لحظه درِ تالار خصوصی ریونکلاو باز میشود که باعث میشود تمام اعضای ریونکلاو که هنوز در شوک پیامی بودند که به تازگی خوانده بودند، بدون استثنا برگردند و چوبدستیهایشان را به سمت ورودی بگیرند.
هلن بود که با دیدن چوبدستیهایی که به سمتش گرفته شده بود، هر دو دستش را به نشانهی تسلیم بالا میبرد.
- منم بچهها!
ریونکلاویها با دیدن هلن، چوبدستیهایشان را پایین میآورند و اولین نفر آلنیس است که به سمت هلن حرکت میکند.
- چی شد هلن؟ مگه قرار نبود پیش لیلی بمونی؟ چرا اینقد زود برگشتی؟
باقی ریونکلاویها که به اندازه آلنیس نگران بودند نیز با ترس جلو میآیند. هلن برای این که نگرانی ریونکلاویها بیشتر نشود، سریع پاسخ میدهد:
- نگران نباشین. مادام پامفری گفت آسیبای جسمی لیلی با یه روز استراحت کاملا خوب میشه.
سپس چهرهاش در هم میرود و با لحن ناامیدی ادامه میدهد:
- ولی هنوز شوکه بود و به جز اسم ادوارد چیز دیگهای نمیتونست بگه. مادام پامفری با داروی آرامبخش خوابوندش و از من خواست برگردم و بذارم استراحت کنه. گفت هر وقت نیاز بود بهمون اطلاع میده به دیدنش بریم. فکر کنم نگران بود به محض به هوش اومدن سوال پیچش کنم! اما آخرین لحظه مطمئنم اسم گابریلا رو هم از لیلی شنیدم.
ریونکلاویها هنوز دلیلی برای شک کردن به گابریلا نداشتند. او نهتنها یکی از خودشان بود، بلکه ارشد ریونکلاو نیز بود که باعث میشد شک کردن به او دور از ذهنتر نیز بشود. بنابراین طبیعی است که در واکنش به این حرف، لاکرتیا تنها با نگرانی پاسخ میدهد:
- حتما میخواسته تنها نباشه که گابریلا رو خواسته. حتی نمیتونم تصور کنم لیلی الان چه حالی داره.
در حالی که همه با درد عمیقی در وجودشان با سکوت به این دیالوگ واکنش نشان میدهند، گابریلا به دور از چشم همگان پوزخندی بر لبش نقش میبندد. هنوز فرصت داشت تا در نبود لیلی باقی نقشههای شیطانیاش را پیش ببرد.
بردلی حالا که خیالش از قبال سلامت لیلی کمی راحت شده بود، دوباره به سمت دست خونآلود میرود.
- تکلیف اون پیام چی میشه؟ چرا باید دست ادوارد تو تالار خصوصی ما پیدا میشد؟ فکر کنم بهتره یه صحبتی با گریفیندوریها داشته باشیم!
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 19:20
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
546
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت


-ملانی.
-الان وقتش نیست کوین.
ملانی با حرکت چوبدستی خون ادوارد را از روی ردا و دست هایش پاک کرد. در اوج وحشت از بدن رنگ پریده ادوارد و عجله برای رساندن او به درمانگاه مادام پامفری، فراموش کرده بود که می تواند او را با جادو حمل کند و تمام لباس هایش خونی شده بود.
-بانوی چاق گفت که دیشب هیچ فرد مشکوکی رو ندیده، کسی به زور وارد نشده... پس... پس این کار کی بوده؟
-ملانی.

کوین پایین پای ملانی ایستاده بود و با سماجت ردایش را می کشید. اما ملانی غرق در افکارش بود.
-چطور همچین اتفاقی افتاده... یعنی... تالار دیگه امن نیست؟
گریفیندوری هایی که صبح زود بیدار شده بودند و بدن خون آلود ادوارد را دیده بودند روی مبل های کنار شومینه کز کرده بودند و سعی می کردند با آتش شومینه درونِ یخ زده از وحشت شان را گرم کنند. بقیه گریفیندوری ها که فقط وصف صحنه را شنیده بودند با نگرانی به هم نگاه می کردند.
-ملانیییییییی.

-کوین، بهتره فعلا بیای و پیش من بخوابی... اینجا دیگه امن...
-نه، میخوام یه چیژی بگم ولی نمیذالی. دیشب گوی ارواح سنج من همش بوق میژد. این کار یه روحه!
-عزیزم، اون فقط یه اسباب بازیه. تو خودت باعث شدی جلسه احضار روح خراب بشه. یادته؟ ما نتونستیم گودریک و روونا رو احضار کنیم. پس خبری از روح نیست.
تالار ریونکلاو
-لیلی، طاقت بیار!
ریونکلاوی ها به سرعت لیلی را که سوخته و نیمه بیهوش بود به طرف درمانگاه بردند. از لبان لیلی فقط یک کلمه مکررا شنیده می شد.
-اد... وارد... اد... وارد...
آلنیس با چوبدستی اش دست خون آلودی که به سقف تالار چسبانده بود را جدا کرد و از نزدیک به آن نگاه کرد. روی دست پر از زخم های عمیق بود به طوری که گوشت و استخوان از زیر آن مشخص بودند.
-من این قیچی ها رو میشناسم. کار ادوارد گریفیندوری بوده! حتما لیلی میخواسته از خودش دفاع کنه که اینجوری زخمی شده...
-اما اگه کار ادوارده پس این دستی که جدا شده...
-تازشم کسی غیر از ریونکلاوی ها نمیتونه معمای در رو جواب بده.
آلنیس هنوز با دقت به دست قطع شده خیره شده بود. چیزی درمورد زخم ها درست نبود. کمی دست را چرخاند و ناگهان آن را دید. آلنیس با فریادی عقب پرید و دست خون آلود با صدای خفه ای به زمین افتاد. روی زمین چرخید و قالیچه فیروزه ای برنزی کف تالار را با لکه های خون پر کرد.
-کسی که این کار رو کرده ادوارد نبوده.
همه ریونکلاوی ها به آلنیس نگاه کردند. او رنگ به چهره نداشت و چشم هایش از ترس گرد شده بود.
-اون روی دست قطع شده ی خودش پیغام نمیذاره!
آلنیس به سمت دست خون آلود اشاره کرد. اگر بیننده کمی دقت می کرد می فهمید که زخم ها به شکل عجیبی شبیه حروف و کلمات هستند. بعد از چند لحظه، ریونکلاوی ها پیغام را دیدند و نفس هایشان در سینه حبس شد. زخم های خون آلود روی دست یک جمله را می ساختند:
?Who's next (بعدی کیه؟)
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1404/8/11 11:56:28
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1404/8/11 11:58:04
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1404/8/11 11:58:04

⚠️خطر برخورد⚠️
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: امروز ساعت 11:29
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
726

هالووین گـریونـدوری (جدی)
سکوت خفهای توی هردو خوابگاه حاکم بود. نور ماه از لای شیشههای پنجره، گوشه کوچیکی از خوابگاه رو روشن کرده بود. گابریلا با لباس خواب از روی تخت بلند شد و نشست. بدون پلک زدن با چشمان باز، به گوشهای خیره شده بود. هیچ صدایی، هیچ تکونی توی گابریلا دیده نمیشد. مدتی با همان حالت به بدن خودش نگاه کرد، گویی بدنش برای خودش ناشناخته باشد، با دقت اعضای بدنش رو از نظر رد میکرد.
در طرف دیگه در خوابگاه پسران گریفیندور، آستریکس با نیم تنه لخت روی جفت پاهاش ایستاده بود. موهای بلندش دور صورتش ریخته بود. صورتش درحالی که مقابل پنجره خوابگاه ایستاده بود، زیر نور ماه کاملا مشخص بود. آستریکس برخلاف گابریلا، تمرکزش روی بیرون پنجره بود گویی دنبال چیز یا شخص خاصی در آن سوی قلعه بود.
گابریلا به آرومی از جاش بلند شد و به سمت آینه قدی که در گوشه خوابگاه قرار داشت رفت. مقابل آینه ایستاد. چشمان بنفشی که داشت به وضوح رنگ پریده تر شده بود. مردمک چشماش بطور عجیبی بزرگ شده بودند. با نگاهی که از روی پاهای برهنش به آرومی بالاتر میومد و روی صورتش قفل موند لبخندی آروم اما شیطانی روی صورتش نقش بست. درحالی که به آرومی با لباسش بازی میکرد صدایی آروم و خوابآلود از پشت سرش به گوشش رسید.
- هی... گابریلا؟ تویی اونجا وایسادی...؟ داری چیکار میکنی...؟
گابریلا با شنیدن صدا ناگهانی جرقهای توی چشماش زده شد. نور زرد رنگی که فقط خودش میتونست مقابل آینه ببینه، به سرعت توی چشماش مشخص و ناپدید شد. به آرومی موهای آبی رنگ خودش رو با دستش گرفت و به سمت صدا پیچید. با صدای آروم و معصومانهای گفت:
- سلام لیلی... خب، من نمیتونستم بخوابم... یکم ناراحت بودم...
- اوه!... خب، اشکال نداره گابریلا... منم بعضی وقتها خوابم نمیبره... بعضی وقتها...
- لیلی! باهام بیا... میخوام برم یکم آب بخورم... نمیخوام تنها برم...
لیلی اول از نوع درخواست گابریلا تعجب کرد! اما نمیتونست مقابل درخواستش نه بگه. یا حداقل بعد از نگاه کردن توی چشمای گابریلا نتونست مقاومت کنه. برای همین لیلی با موهای ژولیدهای که دور لباس خواب بلندش ریخته بود، مطیع و آروم خودش رو در اختیار گابریلا گذاشت و هر دو در حالی که گابریلا دست لیلی رو با فشار آرومی گرفته بود در تاریکی شب از خوابگاه دختران خارج شدند.
خوابگاه غرق در تاریکی بود. حتی آتیش شومینه هم شعلههای بلندش رو از دست داده بود. گویی درحال سپری کردن خواب آرومی بود. اما، همین شعلههای آروم به محض وارد شدن شخص یا موجودی به فضای هال تالار، گویی شُکهای بهش وارد شده باشد ناگهان جان گرفت و شعلههاش شدت گرفتند. با تنها تفاوتی که اینبار با شعلههای نارنجی رنگی قسمتی از تالار رو روشن کرده بود. آن موجود با چیزی که در دست داشت به شومینه نزدیکتر شد. مقابلش ایستاد و ثانیههایی بعد قطرات خون به آرومی روی زمین ریخته شد.
آستریکس، بدون ماسک و با بدنی نیمه لخت یکی از شیشههای خونش رو در دستش گرفته بود و بطور عجیبی مشغول خوردنش بود. سرخی زبونش مشخص بود و خونی که از بطری ریخته میشد به قدری زیاد بود که از کنار دهن آستریکس روی ترقوه و سپس از روی بدنش سر میخوردند و روی زمین میریختند...
- گابریلا... ما داریم کجا میریم؟ چرا امشب یکم عجیب شدی...؟
لیلی که از رفتارهای عجیب گابریلا در طول مسیر کوتاهی که باهاش طی کرده بود؛ نگرانی خاصی توی دلش بوجود اومده بود سعی میکرد دستش رو از دست گابریلا جدا کنه اما هربار گابریلا دستش رو محکم تر فشار میداد. در حدی که حتی یکبار ناخون گابریلا توی پوست دست لیلی فشرده شد! درحدی که قطرهای خون از آن بیرون زد. گابریلا میتونست صدای صربان قلب لیلی که حالا نسبت به وقتی که توی خوابگاه بودن زیادتر شده بود رو حس کند. همین عمر سبب شده بود چشماش یک جنون خاصی به خودش بگیره و با سرعت بیشتری لیلی را دنبال خودش بکشد.
صدای قدمهای کوتاهی از پلههایی که به سمت خوابگاه میرفت شنیده میشد. اما آستریکس که حالا شیشه خونش با تیکههای شکسته روی زمین افتاده بود، کاملا ساکن، به آتش شومینه خیره شده بود.
- آستریکس... تو... بیداری؟... اوه... نمیخواستم...مزاحمت بشم...
صدا از طرف کسی جز ادوارد دست قیچی نبود. شخصی که در اکثر مواقع ساکت و مواقعی همیشه با کلمات کم و لحن آرومی صحبت میکرد. یکی از اعضای گریفیندوری که با دستهای گیچی و درونگرایی شدیدی که داشت معمولا جزء اعضای گریفیندور دوستان دیگهای نداشت. اما اون شب، قرار بود براش یک شب متفواتی باشد. او که با پیژامه راهراهی خودش از پلهها پایین اومده بود، دستهای گیچی مانندش رو بالاتر از حد معمول گرفته بود تا یوقت جایی یا قسمتی از خودش رو زخمی نکنه. اما وقتی در آن لحظه متوجه حضور آستریکس با شیشههای شکسته خونش مقابل شومینه میشه ناخواسته تعجب میکنه.
آستریکس نفسهای تند و عجیبی از خودش بیرون میداد. گویی عطش سیریناپذیری داشت که نمیتونست ارضاش کنه! اون به آرومی به سمت ادوارد چرخید.. صورتش رو به پایین بود. پاهاش بدون احساسی روی تیکههای شکسته شیشه حرکت میکرد و وقتی روبروی ادوارد قرار گرفت، صورتش با حالتی ک دستی نامرعی آن را گرفته و درحال جهت دادن بهش باشد، به آرامی بالا اومد.
ادوارد با دیدن صورت آستریکس ناگهان عرق سردی روی بدنش نشست. بدنش لرزهای کرد و دستان قیچی مانندش دیگر اطاعتی از صاحب خود نمیکردند و به خودی خود باز و بسته میشدند!
آستریکس با صورتی پر از خون، دندونهای تیز و نیشهای نسبتا بزرگی که همیشه پشت ماسکش قایم میکرد این بار درحالی که زبون نسبتا درازش رو بطور فریکی روی رد خونایی که روی صورتش مونده بودند میچرخوند با چشمانی بدون هیچ حس و گرمی به چشمان ادوارد زل زده بود!
در تاریکی تالار که کسی جز اون دوتا قرار نداشتند هوا سنگین و سرد شده بود! حتی شومینهای که همیشه روشن بود انگار دلیل سرد شدن تالار شده بود. لیلی در مرکز تالار ایستاده بود. درحالی که با دستاش بدن خودش رو بغل کرده بود و از سرمای تالار لرزههای ریزی که بدنش داشت، برای گابریلا مشخص بود.
گابریلا گویی مشغول انجام کاری باشد، مداوم در تاریکی تالار میچرخید و برای لحظاتی در تاریکی ناپدید و سپس پدیدار میشد.
- گابریلا... چرا رفتارت امشب عجیب شده... داری منو میترسونی...
لیلی با گفتن این حرف قدمی به عقب برداشت. بدن سردش ساکن بود ولی درونش آشوبی بپا بود. حسی از ته وجودش داد میزد که از آن لحظه فرار کند، صدای دیگری زمزمه میکرد که ممکنه درحال خواب دیدن باشد ولی... ناگهان صدای واضحی کنار گوشش زمزمه کرد...
- بازی تازه میخواد شروع بشه...
صدای زمزمهمانند گابریلا از پشت سر لیلی در گوشش نجوا شد و بلافصاله شعلهی توی شومینه ناگهان رنگ عوض کرد و شدت گرفت، لیلی جیغی کشید و خواست عقبتر بره. اما دستهای گابریلا رو پشت سرش حس کرد. گابریلا با خندههای سادیسمی بدن لیلی رو از پشت محکم گرفت و با زوری که کاملا غیرطبیعی بود لیلی رو به سمت شومینه پرت کرد.
لیلی پاشنه پاش به گوشه میزی که جلوی شومینه قرار داشت محکم برخورد کرد و باعث زخمی شدنش شد و درحالی که کنار شومینه روی زمین افتاده بود اشکهاش از کنار چشماش شروع به ریختن کردن...
- گابریلا... داری بهم صدمه میزنی... لطفا ازم فاصله...
حرف لیلی درحالی که گابریلا با خندههای خفهای که میکرد و صورت لیلی رو گرفته بود ناتموم موند. گابریلا موهای لیلی رو گرفت و محکم روی زمین به سمت شومینه کشید...
- اوه... خیلی دوست دارم سوختن این پوست سفیدت رو ببینم... وقتی که پوستت سرخ میشه و به آرومی آتیش گوشتت رو میسوزونه... اوممممم...
لیلی با تمام توانش زیر دست گابریلا تقلا میکرد اما هرچقدر که زور گابریلا بطور عجیبی بیشتر شده بود، توان لیلی توی سرمای تالار تحلیل رفته بود و هرچقدر که تلاش میکرد نمیتونست مقابل کشیده شدنش مقاومت کنه.
آستریکس درحالی که مقابل شومینه قرار گرفته بود روی ادوارد سایه سنگینی انداخته بود. ادوارد با حالتی که داشت مردد مانده بود که قدم بعدیاش را به کدام جهت بردارد. برای فرار به سمت عقب یا... یا اصلا توانایی برداشتن قدم رو داشت؟... در اون لحظه کل بدنش جزء دستهای قیچی مانندش کاملا یخ زده بود. ادوارد چیزی که مقابلش میدید رو باور نداشت. نمیتونست که باور داشته باشه... آستریکس یک شکارچی بود. اما چیزی که مقابلش با چشمان شرور ایستاده بود و بهش نگاه میکرد قطعا چیزی بیشتر از یک خونآشام بود...
ادوارد بلاخره تصمیمش رو گرفت. تمام توان و اراده خودش رو جمع کرد. فقط برای انجام کاری، و آن هم فرار بود... در لحظهای ادوارد تونست بلاخره روی بدن خودش سلطه داشته باشه و تکونی به خودش داد اما طولی نکشید که آستریکس حتی سریعتر از خود ادوارد متوجه این اراده شد و مثل یک گرگ وحشی به سمت ادوارد حمله ور شد.
شعلههای آتش شومینه شعلهور تر شده بود و روی گیچیهای فلزی ادوارد بازتاب میشد. با حرکات و حمله وحشیانه آستریکس، ادوارد ناخواسته روی زمین افتاد و درحالی که چشماش رو بسته بود متوجه گرمی خاصی روی دستان قیچیاش شد... به زور و زحمت زیاد به خودش جرعت داد و چشماش رو باز کرد. تیکهای از قیچی ادوارد ناخواسته توی بدن آستریکس فرو رفته بود و مقداری از خون آستریکس روی قیچیهاش روون شده بود. آستریکس هم نگاهش روی قیچی ادوارد ثابت مانده بود اما طولی نکشید که نگاه چشماش چرخید و روی چشمهای ادوارد قفل شدند. خندهای سادیسمی از خودش بیرون داد و در حالی که با حرکت کردن بدنش قیچی ادوارد بیشتر توی بدنش فرو میرفت با یکی از دستاش محکم گردن ادوارد رو گرفته و اون رو تا مرز خفگی پیش برد. ادوارد دستو پنجه میزد و دنبال راهی بود تا بتونه نفس بگیره اما تنها چیزی که قبل از بسته شدن چشماش و هوش رفتنش تونست احساس کنه، درد شدید پاره شدن گوشت و کنده شدن دستش بود.
بدن لیلی حالا میتونست حرارت آتیش رو حس کنه! آتیشی که با شدت بیشتر از حالت عادی درحال سوختن بود؛ گابریلا با دو دست موهای لیلی رو توی مشتش گرفته بود و با خندههای عجیبش بدن خودش رو اماده میکرد تا با یک حرکت صورت لیلی رو درون آتیش قرار بده. لیلی کاملا متوجه خطری که در آن قرار گرفته بود شده بود! لیلی نمیدونست باید چیکار کنه، حتی نمیدونست که اصلا میتونه کاری کنه یا نه، اما، در یک لحظه، همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد! ثانیهای بعد اتفاقی که هیچکدام انتظارش رو نداشتند افتاده بود!
لیلی بلاخره برای ثانیهای دستهای گابریلا رو حس نمیکرد. سرش بخاطر کشیده شدن محکم موهاش به شدت درد میکرد. سریع چشمهاش رو باز کرد و به اطراف نگاه کرد؛ نگاهش روی شومینه قفل شد! گابریلا کنار شومینه روی زمین درحالی که دستش توی آتیش قرار گرفته بود، روی زمین افتاده بود!
لیلی سعی کرد خودش رو از روی زمین بلند کنه اما حس آزادی که برای لحظات کوتاهی حس کرده بود با قهقهای که از گابریلا بلند شد بلافاصله خاموش شد. گابریلا خودش رو از روی زمین بلند کرد. درحالی که دستش آتش گرفته بود اما گویی آتیش هیچ تاثیری روی او و دستش نداشت و همین لیلی رو به شدت ترسوند.
- هنوز بازیمون تموم نشده... لیلی...
جمله گابریلا درحالی که با دست آتیش گرفتهاش و چشمانی که توی تاریکی برق میزد به سمت لیلی درحال حرکت بود به پایان رسید!
فردای آن روز!
تکتک اعضای دو تالار یکی از پس دیگری با جیغهای افرادی که زودتر بیدار شده بودند؛ با ترس و دلهره از خواب بیدار شده و سریع به طرف تالار اصلی میرفتند.
ادوارد گوشه تالار، با دست کنده شده و بدنی پر از خون و بیجان افتاده بود!
در تالاری دیگر لیلی، هنوز نفس میکشید. قلبش میتپید. اما با لباسهای پاره، با دست و انگشتانی که سوخته بودند؛ صورت و بدنی پر از کبودی و جای زخم قیچی، درحالی که بصورت سلیب روی زمین دراز کشیده بود حضور داشت. نه توان تکون خوردن داشت، نه توان حرف زدن. چشمانش بدون پلک زدن مستقیم به سقف تالار خیره شده بود. سقفی که وقتی بقیه اعضا نگاههای لیلی رو دنبال کردند با صحنهای وحشتناکی روبرو شدند! یک دست قطع شده خونآلود با قیچی که بهش وصل بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/8/10 22:16:31
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/8/10 22:52:51
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/8/11 11:05:58
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/8/10 22:52:51
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/8/11 11:05:58
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
