جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

106 کاربر(ها) آنلاین هستند (85 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
105 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 7 اردیبهشت 1405 22:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ای بابا، این نامه که فقط گفته بعد از پاتیل درزدار می‌رسی به کوچۀ دیاگون. اون طرف که پاتیل درزدار چیزی نیست. فقط دیوار و دیواره. عجب گیری افتادیم این وسط!
خلاصه که با کلافگی تموم برگشتیم به خود پاتیل درزدار. حسابی کلافه بودم داشتم با موهام بازی می‌کردم و به این فکر می‌کردم که احتمالا کل این نامه و هاگوارتز و جریانات مربوط بهش فقط یه شوخی بوده که یهو یه صدایی شنیدم.
- کمک می‌خوای پسر جون؟
سر چرخوندم و دیدم که یه خانوم لاغر رنگ پریده بالای سر من ایستاده. همین‌طوری داشت من رو نگاه می‌کرد و چشم‌هاش یه حالت خواب‌آلودۀ عجیبی داشت. من رو یاد ناظم‌های مدرسه‌های ماگلی می‌نداخت.
- عه، نه ممنون خودم سفارش می‌دم.
ابرو تاب داد و من رو جوری نگاه می‌کرد انگار به عقلم شک کرده. سعی می‌کرد با لحن مهربانانه‌ای با من صحبت کنه امّا مشخص بود که حسابی از من ناامیده: «تازه واردی بچّه جون؟ منو نگاه کن.»
رداش رو کنار زد و من تونستم از زیر رداش، یه چوبدستی تقریباً 30 سانتی ببینم. دهنم از تعجب باز مونده بود و گفتم: «خانوم شما اینو از کجا گیر اوردی؟ تو نامۀ من ننوشته چطوری می‌تونم برم به دیاگون.»
- پس تازه واردی، بیا دنبال من.
اون خانوم بدون این‌که منتظر من بمونه از پاتیل درزدار خارج شد و من هم پشت سرش راه افتادم. با خودم فکر می‌کردم که چطوری می‌خواد من رو به دیاگون برسونه؟ من هم از همین مسیری رفتم که اون داره می‌ره. ولی خب لب وا نکردم و عین یه پسر خوب، دنبال اون خانوم غریبه راه افتادم تا ببینم می‌خواد من رو به کجا برسونه.
- دیدی خانوم؟ به منم گفتن بعد از این پاتیل درزدار می‌رسی به دیاگون. همه‌ش سر کاری بود. این‌جا چیزی به غیر از دیوار نیست.
سری به علامت تأسف تکون داد و گفت: «همیشه این‌قدر عجولی؟ یکم صبر کن بچّه جون.»
چوبدستش رو از داخل رداش در اورد و به چندتا از آجرهای دیوار ضربه زد. تق، تق، تتق، تق.
به شکل عجیبی دیوار حرکت کرد، پایین اومد و عجیب‌ترین بازاری که تاحالا چشمم بهش خورده بود رو دیدم. مغازه‌های پرنده فروشی که جغدها و غراب‌ها رو جلوی چشم گذاشته بودن نظرم رو جلب کردن. جادوگرها و ساحره‌ها با کلاه‌های نوک‌تیزشون تو بازار جولون می‌دادن و بچّه‌ها دور و بر مغازۀ شوخی و تردستی جمع شده بودن.
- خیلی خب، اگه با من کاری داشتی می‌تونی من رو توی کتاب‌فروشی پیدا کنی. اگه دلت خواست، کتاب‌های لازم رو از من بخر. کلاه رو می‌تونی از مغازۀ سمت راستی بخری، چوبدستی فروشی رو باید چند متری جلو پیدا کنی و اگه خواستی ردا بخری، هیچ‌کجا بهتر از دوک خواب‌آلود پیدا نمی‌کنی.
حسابی هیجان داشتم و نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم. با تعجب گفتم: «اوه. پس... دیاگون...»
- آره پسرجون، حالا دیگه مزاحمم نشو، بعد از ظهر خوبی داشته باشی.
- ازتون ممنونم خانومِ... عه، خانومِ...
- آیلین هستم، آیلین ایزابل مری جین پرینس-اسنیپ.
بدون این‌که من رو نگاه کنه، به مسیرش ادامه داد و از من دور شد. با اون بدن تکیده و موهای سیاهش، مثل شبحی شده بود که داشت بین جمعیت قدم می‌زد.
نگاهی به لیستم انداختم و گفتم: «خب، بذار ببینم، حالا پاتیل کوچیک تاشو رو از کجا می‌تونم پیدا کنم؟»


---
کم‌کم داشتم خیال می‌کردم تا آخر قراره شخص مقابل "خانوم" بمونه که نهایتا مشخص شد آیلین پرینسه.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/7 23:55:54
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1405 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-دفعه ی اول چطور از پاتیل درزدار به کوچه ی دیاگون رفتم؟....مگه درش باز نبود؟
***

سفیدی روز هنوز به سیاهی شب غالب نشده بود. کفپوش خیابان از باران دیشب خیس مانده بود. ماشینی خراب از آن حوالی گذر کرده و رد پای روغن موتورش چاله ها را رنگین کمانی کرده بود. دیوار مغازه های ماگلی زیر نور صبح بیشتر از همیشه بد ریختیشان را داد می زدند انگار دود را خیسانده باشند و با آن دیوارها را رنگ کرده باشند، همانقدر خاکستری و خفه. غیر از صدای حرکت ماشین ها در اتوبان دوردست تنها چیزی که سکوت محیط را به هم می زد صدای پا و نفس نفس زدن پیکر کوچک و نحیفی بود که با شنلی تیره خودش را پوشانده بود. زیر شنل موهای خیسش به رنگ سفید نئونی به پیشانی اش چسبیده و در زیر چتری ها چهره ی یک غول سبز رنگ دیده می شد.
همه چیز تقصیر مادرش بود. نیمفادورا از اول هفته خواسته بود که بروند و خریدهای مدرسه اش را انجام دهند. مادرش شنبه از سر کار آمده بود و گفته بود کارِ خانه مانده. یکشنبه گفته بود ترجیح می دهد روزی بروند که پدرش هم بی کار باشد. چهارشنبه عصر قرار بود تد تانکس زودتر از سر کار تعطیل شود. نیمفادورا از سه بعد از ظهر تا ده شب لباس پوشیده منتظر مانده بود تا زمانی که پدرش برسد و به او بگوید متاسفانه زیادی خسته است:« پنجشنبه عصر حتما می رویم.»
یک قول دیگر، که نیمفادورا به آن علاقه ای نداشت. ده دقیقه ای روی رختخوابش دراز کشیده بود و فکر کرده بود که چرا مادر گرد شومینه را در کمد خودش نگاه می داشت و اجازه ی استفاده ی آزادانه از آن را به نیمفادورا نداده بود؟! دورا حالا یازده سال داشت. پس چرا اجازه نداشت که خودش به خیابان دیاگون برود و هر چه می خواست بخرد؟
زیر لب فحش داده بود:« بزرگسالای دیکتاتور.» و از جایش بلند شده بود.
ساحره ای مثل او تا یازده سالگی حتی اجازه نداشت چوبدستی دستش بگیرد. و اگر تلاشی برای جادو می کرد شلخته و خرابکار می شد و مادرش با نگاهی سرزنشگرانه می پرسید:« آخه تو با این سر به هوایی می خوای به کجا برسی دختر؟ تا کی من قراره خرابکاریای تو رو تمیز کنم؟ چطور می خوای بین اون اصیل زاده های سختگیر توی هاگوارتز دووم بیاری؟»
اگر دورا چوبدستی اش را می گرفت... دیگر لازم به کمک دیگران برای تعمیر چیزهایی که می شکست نداشت. نیازی به نشان دادن جای کبودی روی زانوهایش موقع زمین خوردن یا پارگی لباسش موقع بازی کردن نداشت. خودش همه چیز را درست می کرد.
خیلی از بچه های ماگل در این سن در بازار و فروشگاه کار می کردند و چیزی از بزرگسال ها کم نداشتند و حتی آنها هم می توانستند خودشان را به پاتیل درز دار و خیابان دیاگون برسانند. و درضمن نیمفادورا یک نقشه ی کاغذی داشت و دو پای سالم. نسبت به ماگل ها نه تنها چیزی کم نداشت بلکه حتی می توانست چهره اش را ترسناک کند. مسلما هیچ کس جرئت نمی کرد اذیتش کند. و در ضمن مغازه های خیابان دیاگون تا ساعت یازده شب باز بودند. اگر می دوید حتما می توانست برسد ، بخرد و برگردد مگر نه؟
پس بالش ها را زیر پتویش جوری چیده بود که والدینش متوجه نبودش نشوند، گالیون هایش را برداشته و از پنجره زده بود بیرون.
فقط یک مشکل وجود داشت. خیابان های دنیای واقعی به اندازه ی آنچه درون نقشه نشان داده شده بود صاف و امن و نورانی نبودند. و روی همه شان تابلو زده نشده بود.
نیمفادورا گم شده بود.
و حالا که برای چهارمین بار از این خیابان رد میشد بالاخره زیر نور صبح می توانست ببیندش. پاتیل درز دار، کوچک ، متواضع و قدیمی آنجا بود.
وقتی نیمفادورا خودش را به محیط خلوت میخانه رساند دیگر چیزی از او باقی نمانده بود.
پس مدتی خوابید ، با یک غریبه ی رندوم شیر کاکائو خورد و مدتی بعد متوجه ورود گروهی از آدمها که مثل او شنل هایشان را تا نزدیک روی صورتشان کشیده بودند شد.
گویا فقط حضور آنها کافی بود تا محیط کافه سردتر و تاریکتر به نظر برسد.
مردی که جلوتر از همه با وقار و قدرت حرکت می کرد بدون توجه به هیچ بنی بشری از کنار پیشخوان گذشت و به سمت اتاق جاروها رفت و گروهش هم پشت سرش آرام و بی صدا او را دنبال کردند.
شاید بشود اسمش را گذاشت کنجکاوی، و شاید بشود اسمش را گذاشت مرض، چون به محض اینکه نیمفادورا پشت سر آنها حرکت کرد و وارد اتاق شد انداخته بودنش روی زمین و یک چوبدستی روی گلویش فشردند.
ـ سرورم این موش داره شما رو تعقیب می کنه.

پیکر چند ثانیه ای سر جایش ایستاد و بعد کلاه شنلش را در آورد، چشم های قرمز و صورت بدون دماغ و مار مانندش معلوم شد. دستش را به سمت نیمفادورا گرفت و اشاره کرد:« بیاوریدش نزدیکتر.»
و وقتی دورا در یکی قدمی ولدمورت زانو زده بود ولدمورت ناخن های درازش را زیر چانه ی او زد و سرش را بالا آورد.
هوای اطراف حس مرگ می داد. انگار میلیون ها روح آغوششان را به سوی نیمفادورا باز کرده بودند. این ممکن بود پایان زندگی او باشد.
و این...
این زیادی برای روحیه ی دورا تراژدیک بود که بخواهد داستانش را اینطوری ببندد. او نمی توانست همینطور بی مزه و بی تکاپو بمیرد.
پس در چشمان ولدمورت زل زد و تنها کاری که از دستش بر می آمد کرد ، یعنی چهره اش را به شکل او در آورد.
ولدمورت خنده ای تاریک سر داد.
یکی از مرگخواران فریاد زد:«این باید دختر تانکس خون فاسد و آندرومادای خائن باشه ، دستور بدید سرورم تا تکه تکه اش کنم.»
اما لرد با لبخندی که دندان های تیزش را نشان می داد سر تکان می داد و دور نیمفادورا می چرخید:« خفه شو گری بک.»
-ببینم دختره ی مجنون برای چه دنبال ما راه افتادی؟
نیمفادورا نفس هایش سطحی شده بود. کف دستانش عرق کرده بود. قلبش جوری می زد که انگار هر آن ممکن است از حلقش بیرون بزند. تمام جسارتش را جمع کرد و با چشمان حالا قرمزش به چشمان بی رحم ولدمورت خیره شد:« چون وقتی رد می شدید خیلی ابوخفن و سیاه و سلطنتی به نظر می رسیدید.»
لرد سیاه یکبار دیگر خندید، صدای خنده اش مو را بر تن نیمفادورا سیخ می کرد:« چوبدستی ات را غلاف کن بلا، فقط یک استاکر است.»
بعد در حالی که ناخن هایش را چک می کرد ادامه داد:«خوشگلی است و هزار دردسر، اگر می خواستم هر کس که دنبالم راه می افتد را بکشم که اول از همه شما ها را سر به نیست کرده بودم.»
چوبدستی از گردن نیمفادورا دور شد اما حالا یقه اش در دستان خاله ای که برای بار اول می دید فشرده می شد:« شانس آوردی سلیقت به من رفته موش کوچولو، یه بار دیگه ببینمت پوستت رو با دستای خودم می کنم.»
نیمفادورا تهدید را نادیده گرفت ، بلند شد و ایستاد و باز به لرد ولدمورت چشم دوخت.
-به نظرم شیدی از خاکستری که برای ناخن هاتون استفاده می کنید با اینکه خیلی تاریک و نفرین کننده نشونتون می ده زیادی طبیعیه. ممکنه بقیه فکر کنن زیر ناخن هاتون رو نمی شورید. سیاه قیری ژلیش کنید قشنگ تر میشه.
-دیگر داری پر رو می شوی ابله. اصلا توله ای به سن و سال تو در میخانه چه می کند؟
چقدر جالب که تا الآن خودش هم فراموش کرده بود.
-می خوام به خیابان دیاگون برم.
ولدمورت با نارضایتی صدایی مانند خرخر در آورد.
-اما اول ما قصد کردیم به خیابان دیاگون برویم. نه تو.
-خوب می تونیم با هم بریم.
-این بلک ها همه شان اینجوریند تا بهشان رو می دهیم پر رو می شوند.
-پس...
-هیس هیس هیس
ولدمورت چوبدستی اش را روی لب های نیمفادورا گذاشت:«تو نمی توانی به ما بگویی چه کار کنیم ما خودمان هر کار بخواهیم با خودمان و با شما می کنیم....الآن هم قصدمان بر این شده که خودمان برویم در را هم باز بذاریم.»
نیمفادورا شانه ای بالا انداخت. ولدمورت نچ نچی کرد:« برای وجهه ی بی رحم مکش مرگ ما خوب نیست همینطور ولش کنیم. »
چشمان دورا گشاد شد.

-آبلیوییت


---
به نظرم خوب از پس نوشتن رولی در برخورد با شخصیتی مثل لرد ولدمورت بر اومدی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/5 16:23:20
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین

وقتی داشتم به پاتیل درزدار نزدیک میشدم همه چیز فکرمو مشغول کرده بود.
من یک ساحره ای بودم که از کشور دیگه میومدم و طبیعتا پدر و مادرم نبودن که کمکم کنن.
برای همین برای هاگوارتز نامه زدم و ازشون خواهش کردم که فردی برای کمک به پاتیل درزدار بفرستن.
خب اول فکر کردم این زیاد خواهیه؛فقط برای پسری که زنده موند و پیش خاله و شوهر خاله نامهربانش زندگی میکرد کمک میفرستن اما بعدش در کمال تعجب جواب ناممو گرفتم که در مهربانانه ترین حالت ناممو پاسخ مثبت دادن.
خب پس نباید نگران باشم اما این دلشوره عجیب چیه چرا ولم نمیکن!
وای! اگر گروهم گریفیندور نباشه!
اگر یه اسلیدیرینی باشم چه جوری به بقیه ثابت کنم که من منفعت طلب نیستم ای وای من اگر ریونکلاو بشم اونقدر باهوش نیستم که بتونم وارد سالن عمومی ریونکلاو بشم!
اونقدر هم از گیاها و حیوانات خوشم نمیاد که عضو هافپاف شم!
اگر به من بگن اینجا جای تو نیست باید برگردی چی اون وقت همه آرزوم هام پر؟
نه نه روزالین الان اصلا وقت این فکرها نیست اگر ردمون کردن چمدونمون خیلی مودابانه میگریم و با خانم موریس خداحافظی میکنیم برمیگردیم به خونه.
وای خدای من!
تو همین فکر ها بودم که متوجه شدم تو خیابون وایسادم و تکون نمیخورم؛چقدر بوی خوبی میاد بوی عطری دلنیشن بوی عطر زنونه ای که دلت میخواد همش بوش کنی‚سرمو برمیگردونم و با خانمی رو به رو میشم که نهایتا ۲۵ تا ۳۰ سال به نظر میرسه.بی نهایت چهره مهربون و خونگرمی داره.
وقتی باهم رو به رو شدیم سکوتی برقرار شد انگار جفتمون دنبال تایید بودیم که همدیگرو درست پیدا کردیم.
خب یکی باید این سکوت عذاب آور میشکست؛پس من شکستم.
روزالین:فک...فکر میکنم شما باید خانم پرینس-اسنیپ باشید؟خیلی خوشحالم از آشناییتون‚اولین بارمه که با یه پرینس-اسنیپ رو به رو میشم یکم هول شدم ببخشید.
آیلین ایزابل مری جین پرینس-اسنیپ:سلام عزیزم؛(با لبی آغشته به لبخند و لحنی مادرانه ادامه داد)‌اصلا نگران نباش این خیلی عادیه که با تمام شباهتی که به این دنیا داری احساس تفاوت کنی این خیلی طبیعیه ولی ازت میخوام آروم باشی بزاری کمکت کنم.
رزالین:من خیلی ممنونم خیلی به من کمک میکنید و نمیدونم چه جوری جبرانش کنم.
لبخند آروم و متین بهم زد؛وای منم چقدر خنگم این آدم مادر پروفسور اسنیپ مشهور و من این رو به راحتی فراموش کردم!
خب خب روزالین به معنای واقعی گند زدی با مادر کسی که باید محترمانه ترین حالت رفتار میکردی به صورت دوستانه رفتار کردی این یعنی خود گند زدن.
آیلین ایزابل مری جین پرینس-اسنیپ:خب امیدوارم امروز بتونم درست بهت کمک کنم(همینطور که دستشو پشتم گذاشت بود و من رو به سمت پاتیل درزدار هدایت میکرد ادامه داد)لیستت رو داری درسته؟من کمکت میکنم بریم کوچه دیاگون و تمام خرید هاتو درست انجام بدی یادت نره هاگوارتز همیشه آماده است به کسی کمک کنه که واقعا احتیاج به کمک داره!
رزالین:خب م..من خیلی ازتون ممنونم؛یعنی من نمیدونم که چطو...
حرفم رو قطع کرد
آيلین ایزابل مری جین پرینس-اسنیپ:فکر کنم متوجه شدی من کیم و این باعث شده بهت سخت بگذره.حق میدم من پسرمم باهام راحت نبود ا..اما ببین همه ی تلاشم رو میکنم که بتونم به آدمای کمک کنم که وقتی پسرم اون سن بود کمک من رو نداشت من واقعا پشیمونم و ازت میخوام باهام راحت باشی!
رزالین:وای نه خانم پرینس-اسنیپ اصلا این حرف رو نزنید شما برای من محترم و ارزشمند هستید چون پسری در دستان شما بزرگ شده که کل دنیای جادوگری با صبر و متانت نجات داده؛من از شما ممنونم که اینقدر زن قوی و محترمی هستید.
سرفه میکنه و تازه متوجه چشمای گود رفتش میشم‚و باز من احمق فراموش کرده بودم که مرضه وای خدای من چطور میتونم به خودم اجازه بدم که همچین آدم شریف و عزیزی این همه برای من زحمت بکشه!
سرشو رو به من گرفت و من باز اون بوی خوب رو احساس کردم(گرچه در پاتیل درزدار بوی نم کلافم کرده بود)
آيلین ایزابل مری جین پرینس-اسنیپ:خب عزیزم رسیدیم به دیوار دیاگون خوب گوش کن که بتونم کمکت کنم
سریع دستشون میگیرم و میگم:
نه نه . شما همینجا بشینید و مهمون من یک نوشیدنی کدو حلوایی میل کنید اگر بهم بگید که هرکدوم از این وسایل کجا میتونم بخرم مزاحم شما نمیشم!
بهم لبخند میزنه و منو همراه خودش به داخل کوچه دیاگون میبره!

---
خیلی خوب تونستی شخصیت آیلین رو به تصویر بکشی و باهاش ارتباط برقرار کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/24 19:55:29
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 02:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لاخره نوبت منم شد بعد از ۱۲ سال انتظار البته که کل ۱۲ سال رو انتظار نمیکشیدم چون تا ۵-۶ سالگی که عقل نداشتم بعد از اونم تو هفت سالگی رفتم به مدرسه ماگل ها تا امروز که با پدرم دارم میرم به سمت پاتیل درزدار.
باید خودمو شایسته نشون بدم برای همین از سال بالایی ها که پرسیدم باید تو خیابون خیلی دقت کنم چون سمت چپمه و روی یک تابلو با خط بدی نوشته شده پاتیل درزدار برا همین نباید مثل ماگل ها با بی تفاوتی از کنارش رد بشم.
تو این ۵ سال که تو مدرسه ماگل ها بودم فهمیدم از کنار خیلی چیزها بی تفاوت رد میشن برای همین نمره ام همیشه از بقیشون بیشتر بود.
دیگه دارم نزدیک میشم و مطمئنم بابام بهم نمیگه رسیدیم برا همین با دقت تابلوها رو میخونم تا به تابلویی که نتونستم روشو بخونم رسیدیم اروم زیر لب گفتم:رسیدیم
-اره رسیدیم،میبینی ماگل ها چقد بی تفاوت از همچین ساختمونی رد میشن ولی میرن اونورتر به ویترین اون مغازه لباس فروشی خیره میشن
گفتم:کلا ماگل ها نسبت به خیلی چیزا بی دقتن
-میدونی اولین بار اینو کی بهم گفت؟ تو اتوبوس شوالیه بودم اسمشو یادم نمیاد ولی بعدا عضو مرگخوارا شد حتی تلاش داشت منو بکشه اونجا هدویگ جونمو نجات داد
گفتم:خب چی گفت بهتون؟
-سوار اتوبوس که شدم خیلی تند میرفت در خلاف جهت میرفت و... بهش گفتم:ماگل ها چی؟اونها نمیبیننمون؟ و اون گفتش:اونها انقد بی دقتن که هیچی رو نمیبینن
دیگه همه داشتن سلام میکردن و بابا هم هی وسط حرفاش حوابشون رو میداد برای همین بهش گفتم که خب دیگه الان رسیدیم میتونی بیای در رو برام باز کنی من برم تو کوچه دیاگون که خریدا رو انجام بدم؟
-نمیخوای همراهت بیا.. سلام نویل چطوری؟ راستی جیمی حتما پروفسور لانگ باتم رو میشناسی ایشون قراره معلم درس گیاهان جادوییت باشه. ایشون یکی از بهترین معلمای هاگوارتزن
سلام کردم و دست دادم
+سلام جیمز،شنیدم تو مدرسه ماگل ها نمرات خیلی خوبی داشتی.پدرت و خانم مک گونگال لطف دارن به من و امیدوارم زود ببینمت تو مدرسه
-اره خب من میشینم با نویل درباره یک موضوعی صحبت میکنم تو هم برو خریداتو بکن،حواست باشه ولخرجی نکنی هرچند پول خودته ولی مراقب دزدها هم باش و ی وقت نبینم از کوچه دیگه ای بغیر از دیاگون سر دربیاری!
من که از خدام بود تنها برم تو منتظر بودم بابام بیاد و راه کوچه دیاگون رو نشون بده بهم و لی نشست و گفت: ی نوشیدنی کره ای لطفا!
من مات و مبهوت نگاهش میکردم و لال شده بودم
-چیه چرا واستادی هنوز نمیخوای تنهایی بری؟
دستام و تو هم قفل کردم و نگاش کردم و گفت: نه عه چیز یعنی اره ولی خب نیاز دارم ی نفر برام درو بازکن چون خب من چوبدستی ندارم
-اها راست میگی. نویل من ی دقیقه دیگه برمیگردم
راه افتاد و رفتیم پشت دیوار که یک دیوار قرمز اجری بود گفتم: مثلا این قراره در باشه؟
-صبر کن همیشه اون چیزی که انتظار داری رو نمیبینی
بعد چوبدستیش رو زد به چندتا اجر و اجرها کنار رفتند و مثل یک دروازه باز شد رو به خیابون پر رفت و امدی که توش همه تو هم میلولیدن گفتم: ممنون و واینستادم جوابش رو بشنوم ولی از دور شنیدم که گفت :فاکتور بگیریا!
اول از همه میخواستم برم مغزه شوخی فروشی داییم ولی باید چوبدستیمو میخریدم برای همین رفتم سمت اولیواندر.



---
یه سری از جملاتت رو بدون علائم نگارشی رها کردی که توصیه می‌کنم حتما سعی کنی وقتی جملاتت پایان پیدا می‌کنن از علائمی مثل نقطه (.)، علامت تعجب (!) یا علامت سوال (؟) استفاده کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/16 11:38:36
تصویر تغییر اندازه داده شده

پیرو مکتب "باشد که وزارتی نباشد"
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ملاقات ناخواسته در پاتیل درزدار

شب مهتابی بود و آدلاید مورتون، با شنل مشکی‌اش، در میان انبوه جمعیت پاتیل درزدار گم شده بود. هدفش، یافتن یک گیاه کمیاب برای یک معجون پیچیده بود که استاد اسنیپ به او سفارش داده بود. پاتیل درزدار همیشه مکانی شلوغ و پر هرج و مرج بود، اما آدلاید به خوبی می‌دانست که گنجینه‌هایی در دل این آشفتگی پنهان شده‌اند.

ناگهان، صدایی او را از فکرش بیرون کشید. زمزمه‌ای مرموز که از پشت قفسه‌های گیاهان به گوش می‌رسید. کنجکاوی‌اش را برانگیخت و با احتیاط به سمت صدا حرکت کرد. پشت یک قفسه بلند، مردی با چهره‌ای پوشیده و عصایی خمیده را دید که با دقت گیاهی را بررسی می‌کرد.

آدلاید متوجه شد که مرد، پروفسور آلبوس دامبلدور است! او هرگز فرصت نزدیک شدن به دامبلدور را پیدا نکرده بود و حالا، در این مکان غیرمنتظره، با او روبرو شده بود.

"شما هم به دنبال گیاهان کمیاب هستید، خانم مورتون؟" دامبلدور با لبخندی مهربان پرسید.

آدلاید با تعجب به او نگاه کرد. "شما۳ نقطه شما من را می‌شناسید؟"

"بله، خانم مورتون. شما یکی از بااستعدادترین دانش‌آموزان اسلیترین بودید. همیشه به شما علاقه‌مند بودم." دامبلدور با نگاهی نافذ به او خیره شد. "اما به نظر می‌رسد که اکنون به دنبال چیزی فراتر از گیاهان هستید."

آدلاید احساس کرد که گونه‌هایش سرخ شده‌اند. او نمی‌خواست دامبلدور بداند که به دنبال چه چیزی است. "من فقط به دنبال یک گیاه برای معجونم هستم، پروفسور."

دامبلدور خندید. "مطمئنم. اما من می‌توانم در چشمانتان تردید را ببینم. به هر حال، رازها بخشی از زندگی هستند، خانم مورتون. اما مهم این است که چگونه از آن‌ها استفاده می‌کنیم."

سپس، دامبلدور گیاهی را که بررسی می‌کرد به آدلاید داد. "این گیاه به شما کمک خواهد کرد. و به یاد داشته باشید، خانم مورتون، حتی در تاریک‌ترین لحظات، همیشه نوری وجود دارد."

آدلاید گیاه را گرفت و با سکوت از دامبلدور خداحافظی کرد. در حالی که از پاتیل درزدار خارج می‌شد، احسمی‌کرد که نگاه دامبلدور هنوز بر او سنگینی می‌کند. او می‌دانست که این ملاقات تصادفی، تاثیری عمیق بر زندگی‌اش خواهد گذاشت.

مممممم به نظرت، آدلاید بعد از این ملاقات چه تصمیمی خواهد



---
پس یافتن کوچه دیاگون چی شد؟ چون خوب نوشته بودی این‌بار هم دلیلی برای متوقف کردنت نمی‌بینم. ولی لطفا برای مرحله بعد حواست باشه تمام خواسته‌ها رو رعایت کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/29 16:44:04
با تو از تو برای تو
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اسفند 1404 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هوای صبح لندن هنوز بوی رطوبت می‌داد. استوریا گرینگرس، با دامن گل‌دوزی شده و چشمانی که از شوق می‌درخشید، کنار دراکو ملفوی ایستاده بود. امروز روز بزرگ بود: اولین سفر به گذر دیاگون برای خرید وسایل هاگوارتز. اما خبری از مادر و پدر استوریا نبود.

چند هفته پیش، والدین استوریا در سفری کاری به قاره‌ای دور دست رفته بودند و قرار بود تا چند ماه دیگر بازنگردند. نامه‌هایشان با جغدهای پیام‌رسان می‌رسید، اما استوریا دلش برایشان تنگ شده بود. خوشبختانه، دراکو،دوست نزدیک استوریا، همیشه حضور گرم و حمایتگرش را نشان داده بود. دراکو که خودش سابقه‌ی درخشانی در دنیای جادو داشت، پیشنهاد داد که او استوریا را به گذر دیاگون ببرد و راهنمایی کند.

((مامان و بابا گفتن که تو بهترین کسی هستی که می‌تونه منو تو این سفر همراهی کنه، دراکو)) استوریا این را با لبخندی که کمی دلتنگی را پنهان می‌کرد، گفت.

دراکوبا لبخندی زد و با مهربانی به او گفت:
((و من هم بهترین کسی هستم که می‌تونه بهت نشون بده چطور یه چوب‌دستی خوب انتخاب کنی یا با یک جغد دوست بشی. نگران نباش، قول می‌دم روزی پر از جادو داشته باشیم.))

آن‌ها از میان کوچه‌ای قدیمی در لندن گذشتند و به ورودی پاتیل درزدار رسیدند. بخار رنگی و عطر ادویه‌های ناشناخته از درزهای در بلند بود. وقتی وارد شدند، هیاهوی جادوگران و صداهای عجیب، دنیایی نو را برای استوریا آشکار کرد.

دراکو، با اطمینان قدم برمی‌داشت و استوریا را که با کنجکاوی به همه چیز نگاه می‌کرد، هدایت می‌کرد. ((اینجا همه جور چیز هست. از قصرهای باشکوه تا مغازه‌های کوچک و بامزه.))

وقتی به دیوار پشت بار رسیدند، دراکو به استوریا نگاه کرد.((یادت هست بهت چی گفتم؟ حالا وقتشه که خودت وارد بشی.))

استوریا کمی مردد بود، اما نگاه دراکو به او اطمینان می‌داد. چوب‌دستی‌ دراکو را در دست گرفت. دراکو به دیوار اشاره کرد:((سومین آجر از سمت چپ، بالای سرت.))

استوریا چوب‌دستی دراکو را به سمت آجر گرفت و با تمرکز، ضربه‌ای دقیق وارد کرد. دیواری که پیش رویشان بود، شروع به لرزیدن کرد و راهی به سوی خیابان پر از نور و جادوی گذر دیاگون باز شد. استوریا با چشمانی گشاد شده، اولین قدمش را به درون دنیای جادو گذاشت، با دراکو در کنارش، آماده برای کشف ماجراهای سال اولش.


---
برای نوشتن دیالوگ بهتره به خط بعد بری و از علامت - استفاده کنی و بعد پایانش باقی توصیفات رو به پاراگراف بعد منتقل کنی. مثال:

دراکو به دیوار اشاره کرد.
- سومین آجر از سمت چپ، بالای سرت.

آستوریا چوب‌دستی دراکو را به سمت آجر گرفت و با تمرکز، ضربه‌ای دقیق وارد کرد.


تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/28 23:15:33
Power, authenticity, and beauty, these are my signature
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اسفند 1404 03:50
نمایش جزئیات
آفلاین
گروگان استامپ، آستریکس و آیلین پرینس

اگر روزی به پاتیل درزدار رفتید سوپ نخودتان را سریع بخورید، قبل از آن که سوپ نخود شما را بخورد.

روز بی نقصی بود. صاف، بی ابر و خورشیدی، این‌ها کلماتی نبودند که بتوانید هر روز سال در توصیف آسمان لندن بگویید اما به هر روی آن روز چنین بود. تمایز دادن ماگل و جادوگر در خیابان چارینگ کراس کار سختی بود، مثل بی‌خانمان ژنده پوشی که در کوچه تنگ کنار کتاب‌خانه قدیمی‌ای به دیوار تکیه داده بود، یا مردی میان سال با چند جای زخم بر صورت و عینک آفتابی به چشم که به ویترین مغازه شکلات فروشی زل زده بود. در این بین گروگان استامپ جوان که به تازگی دعوت‌نامه هاگوارتز را دریافت کرده بود به سمت پاتیل درزدار قدم می‌زد و مردم و ساختمان ها را برانداز می‌کرد. در دست چپش یک دفترچه و قلم خودنویس را با خود حمل می‌کرد؛ او کل تابستان به سردبیر مجله طفره‌زن نامه نوشته بود و دلیل آورده بود که چرا آنها به یک ستون نقد مکان ها و ساختمان های جادویی نیاز دارند و چرا باید اولین مطلبش را خودش بنویسد، تا روز آخر تعداد نامه ها به صد و سی و هفت تا رسیده بود،در نهایت روزنامه‌نگار بی‌چاره به او پاسخ داده بود:
نقل قول:
ببین بچه جون حاضرم خودم عمارت مالفوی رو برات بخرم تا این کار رو تموم کنی! التماست می‌کنم هر چی می‌خوای بنویسی بنویس و تا تاریخ .... برام بفرست.


گروگان تصمیم گرفته بود در این حین که راه کوچه دیاگون را پیدا می‌کند، درمورد پاتیل درزدار بنویسد. وقتی بالاخره به می‌خانه رسید در ده قدمی ساختمان توقف کرد، نفسی گرفت و قلم خودنویس را در هوا رها کرد، قلم معلق در هوا لرزید، کش و قوس رفت و شروع به نوشتن کرد.
- قبل از هر چیزی باید گفت پاتیل درزدار یه ملک استثناییه، من درمورد سبک معماری و نوع مرمر کف ساختمون صحبت نمی‌کنم. این می‌خونه مجوز ویژه‌ای از وزارتخونه داره که در کل بریتانیا یکتاست؛ پاتیل درزدار می‌تونه علی‌رغم قوانین راز‌داری به فعالیت در مرکز شهری بپردازه که حدود ده میلیون ماگل رو توی خودش جا داده! در مورد نمای بیرونی ساختمون می‌شه گفت سعی شده با محیط اطراف هماهنگ باشه و...

هم‌زمان که گروگان درحال برشمردن ویژگی های متمایزکننده نمای ساختمان بود جادوگری چند قدم دورتر به سمت پاتیل درزدار حرکت می‌کرد، ماسکی که نیمی از صورتش را پوشانده بود توجه هر ماگلی که از کنار او رد می‌شد را جلب می‌کرد، یک پیرزن حتی تا این حد پیش رفت که بعد از دیدن او از تأسف سر تکان دهد اما آن جادوگر به این واکنش‌ها عادت داشت و حالت چهره‌‌اش عوض نمی‌شد. آستریکس قاطع گام برمی‌داشت، به طرف پاتیل درزدار می‌رفت تا دلی از عزا دربیاورد و آخرین حواشی دنیای جادویی را از عجوزه هایی که پشت بار می‌خانه داد می‌زنند بشنود. البته نباید اشتباه کنید، او کسی نبود که به امثال چیزی که در پاتیل درزدار سرو می‌شود قانع باشد، خودش آشپز ماهری بود اما می‌دانید، اگر رژیم غذایی شما شامل چندین وعده خوراک های فرانسوی است که از گوشتی که خودتان تدارک دیدید، با دستان خودتان آماده شده حتی پشت سوپ نخودی که در پاتیل درزدار می‌خورید هم مفهومی هنرمندانه نهفته است.
آستریکس به می‌خانه رسید، قبل از اینکه وارد شود ریز نگاهی به پسر کنار پیاده‌رو انداخت که با تردید به او نگاه می‌کرد،او دفترچه‌ای را در دستش نگه داشته بود که قلم خودنویسی روی آن جولان می‌داد. گروگان رشته افکارش را گم کرده بود اما قلم همچنان می‌نوشت:
انتخاب لباس این آقا حتی با استانداردهای جادویی هم عجیبه، از ماسکش هم بگذرم چرا با وجود این آفتاب تیز سیاه پوشیده؟باید مثل سانتوری که روزها دنبال ستاره می‌گرده عرق کرده باشه.
گروگان سرش را پایین آورد و متوجه شد قلم هنوز ذهنش را دنبال می‌کند و چند نوشته قبلی را خط زد درحالی که ناخودآگاهش برایش یادآوری می‌کرد که قضاوت کار خوبی نیست.

آستریکس وارد پاتیل درزدار شد تقریبا همه چیز از چوب بود،مسئول بدعنق می‌خانه مشغول تمیزکاری بود،در قفسه های متوالی پشت بار هر چیزی که تصور بکنید وجود داشت،جسد انواع خزنده های جادویی که در مایعی در ظرف های شفاف شناور بودند، بطری های رنگارنگی که خواندن لیست محتویات درج شده در پشت آنها خواب را از هر ماگلی می‌گیرد و... یک ساحره پیر و جادوگری قد کوتاه روی چهارپایه‌های بلند گرد نشسته بودند و پشت سر کسی غیبت می‌کردند:
- اینو شنیدی!؟ می‌گن یه دستفروش یه تیله رو جای سنگ جادو جا زده و ۱۰۰ گالیون بهش فروخته!
و زدند زیر خنده. دیگران دسته دسته دور میزهایی که در می‌خانه پراکنده شده بود نشسته بودند. در یکی از میزها که اتفاقا شلوغ‌ترین بود عده‌ای اقلام غیرقانونی را با هم معامله می‌کردند. در میزی دیگر جادوگری آراسته و با ظاهری که لو می‌داد از وزارتخانه آمده تک و تنها بود، پیپ می‌کشید ، روزنامه در دست داشت و آنها را زیر نظر گرفته بود. آستریکس میز خالی پیدا نکرد، چشمان قرمزش روی گوشه ترین میز اتاق رفت که میزبان دو نفر بود؛ یک مرد و یک زن.

آیلین پرینس در جایش راحت بود، در طول شصت سال زندگی‌اش همیشه عزلت طلب بوده است، البته خانم پرینس جوان‌تر از سن‌شان به نظر می‌رسند، راستش را بخواهید خیلی خیلی جوان‌تر. او همزمان کتاب می‌خواند و کارکنان پاتیل درزدار را می‌پایید تا شاید برای این کسانی که سختی‌کشیده های کم‌درآمد می‌دانست کاری از دستش برآید. کنار او شخصیت زنده شده کتابش،آلبرت،لاغر اندام با مو و ردای سیاه دست به خنجر برده بود و گفت:
- بانوی من! این مرد عجیب و غریب داره به ما نگاه می‌کنه!
و با ابرو و حرکت صورت به آستریکس اشاره کرد.
آیلین همزمان که چشمش به آستریکس بود رو به آلبرت گفت:
- مشکلی نیست
آستریکس سر میز رسید و با تن صدای کنترل‌شده همیشگی‌اش که از پشت ماسک مرموزتر هم می‌شد پرسید:
- ببخشید می‌تونم کنار شما بشینم؟
- بفرمایید
آستریکس یک صندلی عقب کشید و صاف و ستون‌وار نشست گویی به پشتی صندلی نیازی نداشت؛ تمام این مدت آلبرت که به سختی پلک می‌زده به او زل زده بود.
چند ثانیه بعد صاحب بدخلق پاتیل درزدار سر میز آمد
- شماها گرسنه‌اید؟
- بله لطفا برای من و..
صاحب می‌خانه قبل از اینکه حرف آستریکس تمام شود رو به زیردست جوان‌ترش گفت:
- سه کاسه سوپ نخود!
و از میز دور شد.
- پس پاتیل درزدار اینجاست بانو!
آیلین سر تکان داد.
آستریکس که می‌خواست با گرم گرفتن از دو هم‌نشینش به این خاطر که میز را با او قسمت کرده بودند تشکر کند پرسید:
- بار اولته که اینجا اومدی؟
- بله جناب! بانو لطف کرد و منو با خودش اورد تا اینجا رو بهم نشون بده!
آستریکس از پشت ماسک لبخند زد
- شما با هم چه نسبتی دارید؟
آیلین سرفه کرد و سپس پاسخ داد:
- من و آلبرت همکار هستیم.
همزمان که آن‌ها مشغول گفت‌وگو و معرفی بودند از پشت صدای بحث دو نفر می‌آمد. گروگان استامپ وارد می‌خانه شده بود و داشت با صاحب می‌خانه صحبت می‌کرد. او بلوف زده بود که:
- بله، من از طرف دیلی پرافت اومدم آقا. خلاصه اگر بتونید طبقه بالا و زیرزمین رو بهم نشون بدید عالی می‌شه.
-من دیدم تو اون دفتر لعنتیت چی نوشتی! ما گرون فروشی می‌کنیم؟! اینجا کثیفه؟ امکان نداره بزارم این خزعبلاتو جایی نشر بدی مخصوصا دیلی پرافت!
چیزی نماند بود که او روی گروگان چوب‌دستی بکشد.
- اونو بدش به من!
- نمی‌تونم!
او در صفحات دیگر دفترچه چیزی شخصی‌تر از یک نقد ساده داشت که نمی‌توانست ساده از دستش بدهد اما تنش و درگیری تنها به اینجا ختم نمی‌شد، کمی آن‌طرف‌تر جادوگران سیاه معامله‌گر ساکت‌تر از همیشه به مامور وزارتخانه مشکوک شده بودند. او نیز متوجه وخامت وضع شده بود، دیگر پیپ نمی‌کشید، دستش در کتش بود و مشخص بود چوبدستیش را سفت چسبیده. دیگر کسی پشت بار جوک نمی‌گفت.
آستریکس و آیلین هم زیر میز چوب‌دستی‌هایشان را بیرون آورده بودند. آستریکس آرام گفت:
- بهتره فعلا صبر کنیم
آیلین با اینکه دلش به حال جوان معصوم دفترچه به دست می‌سوخت با سر تایید کرد.
ساحره پیری با بینی و کلاه نوک‌تیز بلند شد و رو به صاحب می‌خانه گفت:
- خیلی خب کدمیوس، شما می‌تونید با حرف زدن حلش کنید.
گروگان اصلا قصد نداشت جانش به خطر بیوفتد.
- راست می‌گه آقا، من این برگه رو به شما می‌دم و قول می‌دم اصلا چیزی از اینجا ننویسم.
- باید کل دفترتو بدی بیاد! فعلا هم همینجا می‌مونی تا برات یه تصمیم بگیرم.
دیگر به عواقب حرفش فکر نکرد:
- گفتم نمیتونم پیرمرد! لعنت به سانتوری که تولد تو رو پیشگویی کرد!

در همان زمان کارکن جوان می‌خانه سینی به‌ دست‌، کاسه های سوپ را می‌برد که...
می‌دانید...او می‌توانست مسیر های دیگری را انتخاب کند، می‌توانست پایش را جای دیگری بگذارد، می‌توانست کاسه های سوپ را افسون کند تا خودشان معلق روی هوا و سپس میزها قرار بگیرند اما نه... او تصمیم گرفته بود با سه کاسه سوپ بر سینی دقیقا جایی قدم بردارد که کدمیوس پیر چند دقیقه قبل با تی خیس به سراغش رفته بود. با فضاحت تمام سر خورد و برای لحظاتی نخود ها روی هوا پرواز کردند. جادوگر وزارتخانه‌ای از فرصت استفاده کرد و طلسمی به سمت یکی از جادوگران سیاه نشانه رفت. خیلی ها تا احساس خطر کردند غیب شدند. کدمیوس کفری چوب دستیش را به سمت گروگان گرفت. آستریکس بلافاصله از آن سوی اتاق کدمیوس را خلع چوب‌دستی کرد. همانطور که چوب دستی کدمیوس در هوا می‌چرخید گروگان خودش را روی زمین انداخت و سرش را با دفترچه پوشاند مبادا طلسمی اتفاقی به او بخورد اما لحظه‌ای بعد صدایی شنید.
- بلند شو مرد جوان.
آیلین پرینس بود.
- دنبالم بیا.
استامپ جوان قبل از اینکه راه بیافتد نگاهی سریع به اتاق کرد. صحنه پرهیاهویی بود. کسی دیگر دوست و دشمن نمی‌شناخت و پرتو های رنگی پشت سر هم از چوب‌دستی‌ها بیرون می‌زدند. آستریکس را دید که او را نجات داده بود و با کسانی که به سویش طلسم پرتاب می‌کردند مقابله به مثل می‌کرد. آلبرت هم کنار او خنجرش را در هوا تکان می‌داد. پشت سر خانم پرینس به حیاط پشتی رفت که با دیوار آجری احاطه شد بود.
- چیزیت نشده؟ سالمی؟
گروگان که از مرکز درگیری دور شده بود یادش آمد اصلا برای به اینجا آمده.
-بله خانم اما من باید به کوچه دیاگون برم.
-خب اون که همین‌جاست.
آیلین با چوب دستی‌اش به یکی از بلوک های آجر اشاره کرد. ناگهان کل دیوار مانند اژدهایی که دهان باز کرده باشد کنار رفت و صف بی انتهایی از مغازه ها پدیدار شد.
- صبر کن، این معجون هم توی راهت بخور.
خانم پرینس بطری کوچک معجونی به دست گروگان داد که نشان بیمارستان سنت مانگو داشت
- ممنونم که خودتونو بخاطر من به خطر انداختید، از اون آقای ماسک پوش هم بجای من تشکر کنید، مراقب خودتون باشید.
آیلین سر تکان داد.
گروگان سریع گام برداشت
- با اجازه!
بعد از آنکه گروگان به سوی دیگر دیوار قدم برداشت آجرها دوباره سر جای خودشان قرار گرفته بودند و خبری از خانم پرینس، آستریکس یا حتی کدمیوس نبود.


---
بسیار پست زیبا و کاملی بود!

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1404/12/28 10:31:07
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1404/12/28 10:59:01
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/28 11:32:40
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1404/12/28 11:57:36
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 18 اسفند 1404 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
چیزی نمانده بود به طلوع خورشید. کنار درب قفل‌شده‌ی مغازه نشسته بودم و از زیر عینک ته‌استکانی‌ام، روزنامه‌ام را می‌خواندم و می‌دانستم، حالا حالا ها نیاز نبود سرم را بالا بیارم تا با مشتری‌ها دست و پنجه گرم کنم، آخر چه‌کسی ساعت 4 صبح‌، به پاتیل درزدار می‌آید؟ اما خب، ظاهرا اشتباه می‌کردم.
صدای کفش‌ها، روی زمین سرد سنگ‌فرش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.
صدای کفش‌ها، آنقدر نزدیک شد که حالا، سایه‌ی یک کله روی روزنامه‌ام افتاده بود و نمی‌توانستم چیزی بخوانم.
- دارین مزاحم مطالعه‌ی پربارم می‌شین خانم. این فاج دوباره چیکار کرده...
همان‌طور که ابروهایم را درهم می‌کشم، از گوشه‌ی چشمانم به دختری که به‌نظر مضطرب می‌آید نیم‌نگاهی می‌اندازم.
- من پنه‌لوپه هستم. پنه‌لوپه کلیرواتر. کسی به نام...
دختر به کاغذ کاهی رنگ‌ و رو رفته‌ای که ظاهرا چیزی در آن نوشته شده بود، نگاهی انداخت و ادامه داد :
- جوزفین مونتگومری می‌شناسین ؟
- دختر جون، اسمت چی بود؟ پنه‌لَپه؟ نمی‌دونم... ببین، من به این چیزها کاری ندارم. الان هم 4 صبحه و تو اومدی این‌جا-
ناگهان خشکم زد. صورت دختری با موهای قرمز تیره و چشمانی بسیار بزرگ به‌اندازه‌ی جنگلی وسیع میان من و روزنامه‌ام قرار گرفته بود.
همه چیز در یک چشم‌ به هم زدن اتفاق افتاد.
- چیه؟! چرا خشکت زده پیری؟! زود باش حرف بزن!
- جوزفین! میدونی چقدر دنبالت گشتم؟ نمی‌خوای بهم کمک کنی؟ اصلا تا الان کجا بودی؟
صورت دختر مو قرمز از جلوی چشمانم می‌رود و از جایی که ارتفاع بلندی دارد، پایین می‌پرد و موقع حرف زدن، دانه‌های کوچک تف از دهانش بیرون می‌پرد.
- اِم... ببخشید شما ؟!
- منم دیگه، پنه‌لوپه. قرار نبود کمک کنی به کوچه‌ی دیاگون برسم؟
جوزفین با دهان پر جواب می‌دهد :
- خبر نداشتم. من تا الان داشتم بالای درخت، سیبِ خوشگلم رو گاز می‌زدم. ببین، چقدر قرمز و خوشمزه‌س؟! میخوای امتحانش کنی؟
او سیب گاز زده شده را جلوی صورت پنه‌لوپه می‌گیرد و بعد از سر تکان دادن پنه‌لوپه که به معنای "نه" است، می‌گوید :
بگذریم، خب، فعلا که نمی‌تونیم این‌کارو بکنیم. از اونجایی که این پیری درِ مغازه‌ی لعنتیشو بسته و بازش هم نمی‌کنه.
زبانم بند آمده. چطور یک دختر می‌تواند آنقدر پررو و بی‌نزاکت باشد؟ دیگر بس است. وقتش است کمی کار و کاسبی را راه بی‌اندازم! گفتم :
- چرا باید در رو باز کنم؟
- شاید چون اگه در رو باز نکنی ما نمی‌تونیم بریم به کوچه‌ی دیاگون.
- خیلی‌خب باشه، فقط باید لیوان‌های کثیفی که هنوز توشون کمی نوشیدنی کره‌ای مونده رو واسم بشورید تا بذارم بیاید تو. چندشتون که نمیشه؟ چون اگه چندشتون بشه متاسفانه نمی‌ذارم پاتونو بذارید توی مغازه‌م!
دختران چشمانشان را چرخاندند و اشاره کردند تا در را باز کنم. کلید را برداشتم. صدای جیرینگ‌جیرینگ کلید آنقدر بلند بود که بتواند تمام همسایه‌هارا از خواب ناز بیدار کند. قفل باز شد. چراغ ساختمان را روشن کردم و نوشته‌ی پاتیل درزدارِ سردر بعد چشمک زدن‌های زیاد و جیز جیز های طولانی، بالاخره روشن شد.
- شما دوتا، بیاین دنبالم. ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
---------------------------

پنه‌لوپه و جوزفین با دستان خیس و کفی، به سمت حیاط مغازه می‌روند. جوزفین چوب‌دستی‌اش را از یکی از بی‌نهایت جیب‌های رَدای مشکی - آبی‌اش در می‌آورد و به آرامی روی دیوارهای آجری و قرمز حیاط مغازه می‌کِشد. آجرها دانه‌دانه از هم می‌پاشند و ناگهان، دیگر دیواری آن‌جا نیست. حالا به‌جای دیواری محکم و استوار، کوچه‌ای با کفی از جنس سنگ‌فرش جلوی آن‌ها بود.
- این همون کوچه‌ی دیاگونه که می‌گن؟ چی میشه توش خرید؟ جاروی پرنده؟ شیرینی‌های خوشمزه؟
صورت پنه‌لوپه داد می‌زد چقدر خوشحال است.
- حالا میفهمی.
پنه‌لوپه یکی از کفش‌هایش را روی سنگ‌فرش داغ خیابان می‌گذارد و ناگهان، به سمت کوچه‌ی دیاگون، کوچه‌ی شگفتی ها، می‌دَوَد.


---
خیلی خوب تمرکزتو روی شخصیت‌پردازی کاراکترا گذاشتی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/18 21:51:11
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 18 اسفند 1404 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
هلنا ریونکلاو و کاساندرا وابلاتسکی
باران ریز لندن مثل مه نقره‌ای روی خیابان نشسته بود. مردم عادی بی‌خبر از جادو، از کنار دختر جوانی عبور می‌کردند.
کاساندرا مقابل دری قدیمی ایستاد
تابلوی چوبی بالای آن نوشته بود: پاتیل درزدار.
او ردای آبی تیره‌اش را مرتب کرد. دکمه‌های نقره‌ای برق می‌زدند. موهای کوتاه سیاهش کمی از باران نمناک شده بود و انگشتر قدیمی با نقش‌های روم باستان روی انگشتش زیر نور چراغ خیابان درخششی عجیب داشت.در را هل داد.
گرمای جادویی میخانه فوراً او را در بر گرفت. شمع‌ها در هوا شناور بودند، لیوان‌ها خودشان پر می‌شدند و زمزمه‌های جادوگرها مثل موجی آرام در فضا می‌پیچید.
کاساندرا هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که ناگهان سرمایی عجیب از میان بدنش گذشت.
صدایی آرام گفت:تو دنبال راهی هستی که همه نمی‌توانند ببینند.
او برگشت.
کنار دیوار، دختری نیمه‌شفاف شناور بود. موهای نقره‌ای که در نور آبی می‌درخشید و لباسی سفید که مثل مه حرکت می‌کرد.
هلنا ریونکلاو. بانوی خاکستری.
چشمان قدیمی و خونسردش کاساندرا را برانداز کرد: کوچه ی دراگون؟
کاساندرا سر تکان داد.
هلنا آهی کشید:امروز… کمی پیچیده‌تر از همیشه است.
او به سقف میخانه اشاره کرد.
سنگ‌های سقف شروع کردند به درخشیدن. میان آنها سه نشان جادویی زنده شکل گرفتند.
یک عقاب ساخته از نور آبی که بال‌هایش حرکت می‌کرد.
یک مار سبز از مه جادویی که روی آجرها می‌خزید.
و در مرکز، ستاره‌ای شکسته از نور نقره‌ای که مثل آسمان شب می‌درخشید.
هلنا گفت:دروازه کوچه دیاگون امروز با سه مهر جادویی بسته شده. اگر آنها باز نشوند، هیچ‌کس نمی‌تواند وارد شود.
در همان لحظه میزها کمی لرزیدند. قاشق‌ها شروع کردند به چرخیدن نوشیدنی های کره ای روی هوا معلق شدن وبوی جادو همه جارا پر کرد.
هلنا زیر لب غر زد:اوه نه… باز هم روح‌گرفتگی…باید عجله کنیم.
نشان اول، عقاب نورانی، از سقف جدا شد و مثل موجودی زنده در هوا چرخید. ناگهان کتابی جادویی از قفسه پرواز کرد و جلوی کاساندرا باز شد.
روی صفحه نوشته بود:
یک جادوگر می‌خواهد:
دشمنش را خلع سلاح کند
بدون آسیب زدن
کدام طلسم درست است؟
الف) Expelliarmus
ب) Avada Kedavra
ج) Sectumsempra
د) Crucio
کاساندرا با خود فکر کرد .هلنا ارام و معلق روی هوا نزدیک شد و ارام پاسخ را گفت. .
در همان لحظه کتاب بسته شد.
و عقاب ناگهان جیغی کشید.
نور آبی که دور کاساندرا پیچیده بود لحظه‌به‌لحظه فشرده‌تر می‌شد؛ مثل حلقه‌هایی از مه که می‌خواستند او را در خود حبس کنند. عقاب نورانی در هوا دور می‌چرخید و جیغ بلندی کشید.
کاساندرا نفسش را حبس کرد
‌‌‌>صبر کن<
صدای آرام و سرد هلنا ریونکلاو در فضا پیچید.
هنوز دیر نشده.
روح نیمه‌شفاف جلوتر شناور شد. نور آبی از میان بدن مه‌آلودش عبور می‌کرد.
هلنا با نگاهی آرام به کتاب جادویی نگاه کرد و گفت:
»طلسم درست برای خلع سلاح بدون آسیب… Expelliarmus است.«
کلمه هنوز در هوا بود که عقاب نورانی ناگهان آرام شد.
بال‌هایش از حرکت ایستاد و نور آبی که دور کاساندرا پیچیده بود آرام‌آرام فرو نشست.
کتاب با صدایی نرم بسته شد.
عقاب یک دور آهسته در هوا زد و بعد دوباره به سقف برگشت. نشان اول فرو ریخت و به جرقه‌های آبی تبدیل شد.
قفل اول باز شد.
اما هنوز دو نشان دیگر باقی مانده بودند.
مار سبز مه‌آلود از سقف جدا شد و آرام روی آجرهای دیوار خزید. چشمان سبزش مثل زمرد می‌درخشید. سپس جلوی کاساندرا ایستاد و دهانش را باز کرد.
صدایی خزنده در ذهنش پیچید:
«چیزی را صدا بزن که جادوگران همیشه دنبالش می‌گردند…
اما وقتی پیدایش کنند، دیگر دنبال آن نمی‌روند.»
کاساندرا ابروهایش را در هم کشید.
«طلسم نیست؟»
هلنا آهسته گفت:
«نه. این یکی با جادو باز نمی‌شود. فقط باید بفهمی.»
مار آرام دور خودش پیچید. زمان مثل شربت غلیظ شده بود.
کاساندرا به اطراف نگاه کرد. جادوگرها، شمع‌ها، صدای قل‌قل معجون‌ها
بعد ناگهان لبخند کوچکی زد.
«پاسخش… پاسخ است.»
مار برای لحظه‌ای بی‌حرکت شد.
بعد ناگهان بدن مه‌آلودش فروپاشید و به دود سبز تبدیل شد.
ذره هایش مانند روح با سمت بالا رفتند و در نوشیدنی کره ای جادوگران نشستند
(امیدوارم هیچ وقت این داستان را نخوانند که متوجه ذرات ماری شوند که خوردند)
قفل دوم باز شد.
اکنون فقط ستاره شکسته نقره‌ای باقی مانده بود.
ستاره از سقف جدا شد و در هوا معلق ماند. نورش روی صورت کاساندرا افتاد و فضا را مثل آسمان شب پر از جرقه کرد.
هلنا آرام گفت:
«آخرین قفل ساده است… اگر درست نگاه کنی.»
کاساندرا صورتش را بالا برد و به ارامی به ستاره نگاه کرد. طرح های روم باستان. همان انگشتری که بدون انکه معنی اش رابداند همیشه در دستانش داشت.
دستش را روی انگشترش گذاشت. به هلنا نگاهی انداخت
هلنا دستان نیمه شفافش را روی ستاره گداشت . در همان لحظه ارتباطی بین دستان کاساندرا که روی انگشتر بود, , و دستان هلنا برقرار شد.
همان لحظه ستاره نقره‌ای ترک خورد.
نور درخشان در تمام پاتیل درزدار پخش شد.
و با صدایی شبیه شکستن شیشه‌ای جادویی، آخرین مهر نیز از هم گسست.
در دیوار پشتی پاتیل درزدار، آجرها شروع کردند به لرزیدن و جابه‌جا شدن.
راهی باریک و پیچ‌درپیچ آرام‌آرام باز شد…
کوچه ی دیاگون؟اوه نه ... 100 سال قبل ... 1 قرن قبل.در انتهای ان راه باریک کویری بود که جادوگران هاگوارتز سال ها قبل از ان عبور میکردند.
هرکس که بخواد به کوچه ی دیاگون راه پیدا کند باید از کویری که معلوم نبود در ان چه اتفاق هایی میوفتد و چه جادو هایی که در انجا نیست عبور کند. حتی برای من که چوب دستی بانوی خاکستری هستم ( بله درست شنیدید همه ی این مدت داستان را از زبان من یعنی چوب دستی هلنا ریونکلاو میشنیدید) این کار کابوسی بیش نیست.
کاسندرا به هلنا نگاهی انداخت و پایش را درون راه باریک گذاشت.شمع های پاتیل ارام محو شدن صدا ها دیگر به گوش نمیرسند. انگار از دور کسی داست ارام زمزمه میکرد.
بعد از چند متر کاساندرا ارام به زمین افتاد و موسیقی ای زیبا و شاید ترسناک در گوشش پخش شد.
موسیقی اشنا بود.شایدم انقدر نااشنا بود که ذهن میخواست خودش را راضی کند که ان را میشناسد.
»اخ!«
کاساندرا روی شن های گرم صحرا فرود امد و جادوگران به او نیم نگاهی انداختند و به راهشان ادامه دادند. انگار برایشان اشنا بود که یک نفر با ردای ابی تیره با یک روح ترسناک که به خاطر افتاب موهایش ابی شده باشند ظاهر شوند و تازه یک چوب دستی داشته باشند که داستان را روایت میکند !
هلنا زیر لب گفت :»دروازه ی زمان ...کوچه ی دیاگون گاهی برای محافظت از خودش در زمان پنهان میشود.از شانس تو امسال فقط 100 سال غقب رفته.یادمه وقتی هنوز روح نشده بودم 1000 سال عقب رفته بود«
کاساندا به دور دست ها خیره شد و ستون های عظیمی دید که روی ان ها طرح هایی از باستان حک شده بود.دوباره همه چیز برمیگردد به انگشتر کاساندرا.(مدیونید فکر کنید خوشحالم چون اصلا دوست ندشتم این موضوع به من ربطی داشته باشه)
هلنا دوباره زمزه کرد :»دروازه ی زمان همیشه کاری میکنه که فقط فردی که داره به مقصد میره بتونه اون معما یا هرچی که اسمشو میزاری حل کنه.«
کاساندرا به طرح ها نگاه کرد ... به اعداد. به نشانه ها.یاد کتاب های فسلفی افتاد که میخواند.
باید راهی پیدا میکرد.باید از انجا نجات میافت. فک کنم خودتون میدونید که کاساندرا از گذشته متنفر بود.
ناگهان_
زمین داشت ترک میخورد انگار راه جدیدی باز شده بود. انگشتر!
دیگر در دست کاساندرا انگشتری نبود. هلنا تقریبا فریاد زد :» کاساندرا! انگشترت!«
انگشتر در هوا معلق بود جرقه های کوچک و بزرگی در دور ان دیده میشد . جرقه ها ارام بزرگتر میشدند و زمین را میشکافدند.
هلنا با سرعت به سویم آمد و طلسمی را بر زبان اورد.(دیدین گفتم بدون من هیچی ممکن نیست ) ناگهان همه جا تیره و تار شد سیاه. تا ابد سیاه. تنها چیزی که میتوانست جلب توجه کند موهای ابی هلنا بود.
صدای گاری ها . صدای شوق . صدای جادو. صدای حیوانات خانگی همه جا را پر کرده بود.
بالاخره. اینجا کوچه ای بود که دنبالش بودیم . کوچه ی زنده ی دیاگون !


---
واو عجب ماجراجویی هیجان‌انگیزی برای رسیدن به دیاگون داشتی!

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1404/12/18 15:31:06
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1404/12/18 15:55:26
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/18 17:42:05
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1404 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خیابون‌های لندن زیر نور خاکستری صبح کش‌اومده بودن؛ آدم‌هایی با کت‌های بلند و قدم‌های سریع از کنارش رد می‌شدن، بی‌اینکه نگاهش کنن. جیمز پاتر، وارث خانواده‌ای که اسمش بوی افتخار می‌داد، با قیافه‌ای عبوس وسط پیاده‌رو ایستاده بود و یه نقشه‌ی آشفته دستش گرفته بود که هیچ کمکی نمی‌کرد.
همه‌چیز براش بی‌معنی بود؛ چرا باید ورود به دنیای جادو این‌قدر پیچیده باشه؟
نامه‌ی هاگوارتزش هنوز ته جیب شلوارش تا خورده بود، مثل یادآوری ای که داشت حرصش رو درمی‌آورد. مادرش فقط نوشته بود: «برای خرید وسایل مدرسه‌ات به پاتیل درزدار برو.» همین. نه نشانی، نه یه چیز راهنما، نه حتی یه جغد راه بلد.
جیمز زیر لب گفت:
- آره خب، پاترها ذاتاً راهشونو پیدا می‌کنن… البته اگه از گم شدن توی لندن زنده بمونن.
با اخم دور خودش چرخید. دیوارهای آجری همه شبیه هم بودن. یه سطل آشغال کنار دیوار دید و زل زد بهش، انگار ممکن بود خودش یه در مخفی به دنیای جادو باشه. لحظه‌ای جدی بهش نگاه کرد، بعد پوزخند زد و با خودش زمزمه کرد:
- نه، قطعاً این یکی قراره منو ببره توی جهنم، نه هاگوارتز.
در همون لحظه صدای زنی از پشت سر اومد؛ زنده، مطمئن، و کمی تمسخرآمیز.
- داری با دیوار پچ‌پچ می‌کنی یا منتظری اون جواب بده؟
جیمز برگشت.
اونجا، درست وسط ازدحام ماگل‌ها، یه زن جوان ایستاده بود. قد بلند، موهاش مثل آسمون طوفانی در حال تغییر رنگ بودن. از آبی به یاسی، انگار نور خاصی توی خودش داشت. لبخندش یه جور صداقت داشت که با غرورش قاطی شده بود. یه کیف طلایی رو دوش داشت، از اون مدلایی که فریاد می‌زنن «من عجیبم ولی باکلاس!»
- تو باید خیلی گیج باشی، پاتیل درزدار که همین‌طوری تابلو نداره.
- من گمش نکردم، فقط دارم... ارزیابیش می‌کنم!
جیمز سعی کرد لحنش مغرور باشه (که معمولاً بود).
- مطمئنی نمی‌خوای بگی گم شدی؟
- اسمم جیمزه. جیمز پاتر.
- اوه، پاتر!
ساحره ی جوان خندید.
- یعنی همونایی که با غرور صبحونه میخورن!
موهاش طلایی پررنگ شد. به نظر می‌اومد از طعنه ای که زده خوشحاله.
اون‌وقت خم شد و آهسته گفت:
- بذار کمکت کنم. پاتیل درزدار اون‌پشتِ دیواره. نه هر دیواری، اون یکی، کنار پُست برق. سه تا آجر بالا، دوتا راست، یه ضربه با چوبدستی، و تق! باز می‌شه.
- تو از کجا...؟
- ملانی استانفورد. گریفیندور سابق. درمانگر فعلی.. و معمولاً نجات‌دهنده‌ی بچه‌های گم‌شده‌ی پولدار.
و با لبخندی که از هزار طلسم قوی‌تر بود گفت:
- بجنب، پاتر کوچولو. دنیای جادو منتظره تا پاهاتو گِلی کنه!
ملانی با نوک چوبدستیش به دیوار زد؛ صدای خفیفِ برخورد چوب با آجر پیچید و بعد، آجرها یکی‌یکی شروع کردن به لرزیدن، انگار خودشون داشتن می‌فهمیدن چه خبره. جیمز جا خورد، اما نگفت «واو»، چون نمیخواست به روی ملانی بیاره که جا خورده.
با آخرین ضربه، دیوار مثل پرده‌ای سنگی باز شد و بوی نعنای خشک و دود و بخور از اون‌ور پیچید.
ملانی برگشت و لبخند زد:
- خوش اومدی به دنیای واقعی، آقای پاتر.
جیمز یه قدم رو به جلو برداشت. نور طلایی از بین شکاف بیرون ریخت، و پشتش خیابان باریکی بود پر از مغازه‌هایی که تابلوهاشون تکون می‌خوردن و جغدها روی درهاشون هوهو می‌کردن. سکه‌های طلایی توی ویترین‌ها می‌درخشیدن، و صدای خنده و قل‌قل پاتیل ها از دور می‌اومد.
جیمز بی‌اختیار لبخند زد، ولی سریع صاف ایستاد تا موهاش به هم نخوره (هرچند که موهاش همیشه آشفته بود، ولی خب با کلی زحمت موهاشو آشفته میکرد). دوست نداشت ملانی فکر کنه هیجان‌زده‌ست.
همون‌طور که جیمز از در گذشت، برای اولین‌بار حس کرد واقعاً قدم گذاشته توی ماجراجویی‌ای که نمی‌تونست براش آماده باشه.

***

تایید شد.

مرحله بعد: مشورت با استاد راهنمات در رابطه با شخصیتت و بعد معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/22 1:16:07

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.