هری به اطراف نگاه کرد,قطرات آب بر دیوارهای خانه می پاشید و گرد و خاک 15 ساله را از آنها می زدود.به قطره های آب چشم دوخت.او اطمینان داشت وقتی وارد خانه می شود, خاطرات زندگی شیرینش به او هجوم خواهند آورد,اما حالا که اتاق نشیمن را از نظر می گذراند, جز پوچی و خلا احساس دیگری نداشت.این اتاق و تمام اثاثیه آن برایش غریبه بودند.بی اختیار شروع به گشتن در خانه کرد,قدمهایش روی کف چوبی خانه, قیژ قیژ صدا می کرد.
در انتهای اتاق نشیمن پلکان عریضی قرار داشت که به طبقه بالا می رفت,هری به سمت آن رفت , دستش را روی نرده پلکان گذاشت و به بالای آن نگاه کرد.تاریکی مطلق طبقه بالا را فرا گرفته بود اما چیزی شگفت انگیز او را به سوی خود می کشید, انگار دستی نامرئی او را به بالای پله ها بخواند.به آرامی پایش را روی اولین پله گذاشت,پله ناله ای کرد اما بر جای خود باقی ماند.همین طور که از پله ها بالا می رفت تلاش می کرد روزهای گذشته را به یاد بیاورد اما فایده ای نداشت, ذهنش پر از سایه های تاریک بود.
وقتی به بالای پلکان رسید, بی اختیار به سمت چپ پیچید و دری را در مقابلش نیمه باز یافت.چوبدستی اش را روشن کرد و نور آن را به داخل اتاق تاباند, شئ قرمز رنگی روی زمین دیده می شد که دو نقطه نورانی روی آن قرار داشت...
به سرعت تمام حواسش به حالت آماده باش درآمدند و چوبدستی اش را در دستش فشرد و با اعتماد به نفس به سمت شئ مشکوک قدم برداشت.
حالا فقط یک قدم با آن فاصله داشت,نفسش را در سینه حبس کرد و با یک حرکت سریع نور چوبدستی را روی شئ انداخت....
دنیا در مقابلش تیره و تار شد...حالا کاملا به یاد می آورد...این عروسک هدیه جیمز به مناسبت تولد یک سالگی هری بود...بی اختیار روی زمین زانو زد و عروسک را در آغوش گرفت و صورتش در مقابل هق هق تلخی درهم رفت.
نمی دانست چه مدت به همان حالت باقی مانده است,ناگهان دستی روی شانه اش قرار گرفت.هری سرش را برگرداند و آلیشیا را دید که با دلسوزی به او لبخند می زند.
آلیشیا گفت:دامبلدور گفت بیام دنبالت بگردم...بعد لحن صدایش را عوض کرد و ادامه داد:من می دونم خیلی برات سخته ولی باید باهاش کنار بیای...
هری در حالی که سعی می کرد اشکهایش را پاک کند گفت: صورت پدرمو وقتی اینو بهم می داد یادمه.
آلیشیا لبخند زد.
ناگهان از گوشه اتاق صدای برخورد چیزی به گوش رسید و نور خیره کننده ای اتاق را روشن کرد.هر دو به سمت صدا برگشتند.
در کمد لباسی به شدت باز شده بود و به دیوار کنارش خورده بود و نور از درون آن به بیرون می تابید.
هری از جایش بلند شد و به سمت کمد رفت.آلیشیا که صدایش می لرزید گفت:هری جلو نرو خیلی خطرناکه...
هری با خشونت فریاد:اینجا اتاقمه!! و به سمت کمد رفت و دستش را به داخل نور فرو برد.ناگهان کمد غرشی کرد و هری به داخل آن کشیده شد...
آلیشیا با وحشت فریاد زد:هری!!نه.....کمک
پست خوبی بود! آفرین...با این حال که خیلی توصیف داشتی ولی توصیفات قشنگ و به جا بود!
تا حدودا اواسط پستت چیزی نمی بینم!
اما اون عروسک! خب می دونی چیه...به خاطر آوردن یک سالگی برای یک انسان 16 17 ساله خب سخته! جادوگر و یا ماگل هم فرقی نمی کنه!
بهرحال خب بهتر بود می گفتی که احساس می کرد اون عرسک براش آشناست نه اینکه بگی که دقیقا اونو کجا و به چه دلیل داشته!
بعد هم در قسمت پایانی داستان اون کمد نورانی ناگهانی وارد شد و هری هم ناگهانی تصمیم گرفت!
خب این برای هری که می دونه ممکنه هر چیزی در اون خونه خطرناکه و شاید موجب مرگ اون بشه یه ذره نامعقول بود اما برای اینکه می خواستی سوژه ایی داده باشی اشکالی نداره!
امتیاز پست 12 و یه B هم بهت می دم تا باز هم از این فعال تر بشی! 4+ 12= 16
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
دره گودریک
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

هری هنوز مات و مبهوت به دامبلدور نگاه میکرد که به سوی خانه گام برمیداشت. دامبلدور جلوی در ایستاد. چوبدستیش را از ردایش در آورد و برگشت و رو به هری گفت: هری! بیا اینجا
هری آرام آرام به سوی دامبلدور رفت. به دستور دامبلدور او هم چوبدستیش را در آورد. دامبلدور آرام گفت: هری نوک چوبدستیت رو بچسبون به نوک چوبدستی من
هری همینکار رو کرد.دامبلدور وردی را زیر لب زمزمه کرد و ناگهان از نوک 2 چوبدستی یک نور سرخ رنگ خارج شد و تمام در خانه را در گرفت.
دامبلدور چوبدستیش را از نوک چوبدستی هری برداشت. رو به هرمیون کرد وگفت: دوشیزه گرنجر من نمیتونم الان طلسمی رو اجرا کنم خواهش میکنم طلسم انفجار را روی این هاله قرمز رنگ اجرا کنید
هرمیون که دستپاچه شده بود چوبدستی خود را در آورد و به سوی هاله گرفت: بومبارا
دامبلدور قبل از اینکه هرمیون ورد را تلفظ کند فریاد زد: اون یکی رو هم اجرا کنید
هرمیون باز هم فریاد زد: وانیتا آنگی تازر
2 طلسم در کنار هم به سوی هاله پرواز میکردند. انگار با هم مسابقه میدادند. مسابقه ای که برنده ای نداشت. هر 2 با شتاب به سوی هاله میرفتند و ناگهان محکم به هاله برخورد کردند. هاله قرمز رنگ آرام آرام از بین رفت.
دامبلدور برگشت و رو به هرمیون گفت: ممنونم!
هری پرسید: پرفسور! چرا خودتون این کار رو نکردید؟؟؟
دامبلدور لبخندی زد و گفت: طلسم 2 چوبدستی مانع این کار میشه. وقتی من و تو نیروی چوبدستی هامون رو شریک شدیم و از در محافظت کردیم یک طلسم رو اجرا کردیم پس نمیتونیم باز هم طلسمی دیگر پرتاب کنیم. طلسم 2 چوبدستی طلسم رو پایدار میکنه برای همین این طلسم تا پیوند شکست نشه از بین نمیره و ما نمیتوانیم از جادو استفاده کنیم
هری آرام گفت: ممنون پرفسور
رون آرام رو به دامبلدور گفت: پرفسور! چرا اینکار رو کردید منظورم اینه که این کار چه فایده ای داشت
دامبلدور پاسخ داد: دلیلش اینه که طلسم محافظ در اینطوری شکسته میشه. وقتی 2 طلسم محافظ بر یک مکان به کار میره طلسم محافظ دوم نیروی طلسم محافظ اول رو جذب میکنه برای همین الان در به راحتی برای ما گشوده میشه
چوبدستیش را به سوی قفل در گرفت و زمزمه کرد: آلوهومورا
در با صدای قیژی وا شد. صدای قیژ خیلی گوش خراش بود. معلوم بود که سال ها است به آن در رسیدگی نشده
دامبلدور وارد شد. هری و رون نیز همراه هرمیون وارد شدند. اعضای محفل آخر از همه وارد شدند. آخرین نفر که لوپین بود بیرون را نگاه کرد و سپس در را بست و با طلسمی در را قفل کرد و به دنبال دیگر دوستانش رفت.
-------------------------------------------------------------------------------
فضای خاک گرفته اتاق همه رو به سرفه انداخته بود. همه چیز خاک گرفته بودند. تارهای عکبوت در جای جای خانه به چشم میخورد.
دامبلدور برگشت و با لبخندی بر لب گفت: کار زیادی داریم! با این همه کثیفی.
و بلافاصله چوبدستیش را در آورد و زمزمه کرد: بورگینونافستوی
از نوک چوبدستی دامبلدور آب فوران کرد و بر همه جای خانه پاشید.. پس از 5 دقیقه آب پاشیدن بلاخره رنگ اصلی خانه پیدا شد.
دیوارها به رنگ آبی بودند و مبل های نشیمن و راحتی به رنگ قرمز بودند.
بر روی دیوار تابلوهای خیسی به چشم میخوردند که همه از شدت آب به کناره های قاب هایشان پناه برده بودند. هری چشمش به عکسی افتاد. عکسی بود که قبلا در کتابی که هاگرید بهش داده بود دیده بود.جیمز و لی لی لبخند زنان همراه سیریوس بلک. در کنار آنان پدر و مادرش را دید که با لبخندی بر لب او را در آغوش گرفته بودند.
بار دیگر با دیدن آن 2 اشک در چشم هایش حلقه زد. کسانی در آن قاب بودند که از آینده ای نه چندان دور بی خبر بودند. آینده ای که مرگ را برایشان رقم زده بود.
هرمیون پرسید: چیزی شده هری؟؟
بغض مانع از صحبت هری میشد. اما هری بلاخره با هر زور و زحمتی که بود با صدایی لرزان و گریان گفت: نه هرمیون هیچی نشده.
دامبلدور گفت: خب بهتره دست به کار شیم. اول از همه باید طبقه پایین رو تمیز کنیم. هری ببینم نقشه ای از خونه داری؟؟
هری بدون هیچ صحبتی نقشه ی خانه را از جیبش در آورد و به دامبلدور داد. دامبلدور مشغول مطالعه آن شد و پس از مدتی گفت: از اونی که فکر میکردم بیشتر کارداریم در جای جای این خانه طلسم های اهریمنی کار گذاشته شده و علاوه براین این خانه خیلی بزرگه. بهتره از همین الان دست به کار شیم. چوبدستی هاتونو در بیارید.
همه ی کسانی که در آنجا حضور داشتند همین کار را کردند و چوبدستی هایشان را برای گردگیری آماده کردند
لوپین زمزمه کرد: رابروستابتینگا
و چوبدستیش را به سوی مبل گرفت. ناگهان از نوک چوبدستی مقداری آب بیرون آمد. آب صابونی به سوی مبل رفت و مشغول شستشوی آن شد . بقیه اعضا هم مشغول گردگیری بقیه ی خانه شدند
---------------------------------------------------------------------------
سارا نقد کن
پست خوبی بود! با این وجود که باز هم تخیل توش خیلی دیده می شد اما باز زیاد نامربوط به موضوع اصلی نبودن!
فکر می کنم قبلا هم گفته بودم که پست طولانی نزنی! جون من دیگه پست طولانی نزن! آفرین...
اما در مورد خود پست :
توصیفات بعضی جاها زیادی بود! دیالوگ ها خوب بود ولی دیالوگی که هری گفت : خیلی ممنون " زیاد جالب نبود!
اگه مثلا می گفتی " هری گفت " چه جالب! " بهتر بود!
قسمتی هم که گفتی آب از نوک چوب دستی اومد و رنگ خونه به قبلی برگشت هم زیاد قشنگ نبود!
اصلا کاشکی اون جمله رو کلا حذف می کردی چون این کار یه ذره نامعقوله و بهتره در یه مکانی به این صورت استفاده نشه!
اگر هدف رو هم گردگیری اعلام نمی کردی بهتر بود! می گفتی " برای رسیدن به هدف اصلی این کار ضرورت داشت و آن ها مجبور بودن " فکر می کنم مناسب تر بود!
خب فکر کنم همین ها کافی باشه و باید بگم کلا خوب کار کرده بودی! امیدوارم بعدی ها بهتر باشه!
4 از 5
هری آرام آرام به سوی دامبلدور رفت. به دستور دامبلدور او هم چوبدستیش را در آورد. دامبلدور آرام گفت: هری نوک چوبدستیت رو بچسبون به نوک چوبدستی من
هری همینکار رو کرد.دامبلدور وردی را زیر لب زمزمه کرد و ناگهان از نوک 2 چوبدستی یک نور سرخ رنگ خارج شد و تمام در خانه را در گرفت.
دامبلدور چوبدستیش را از نوک چوبدستی هری برداشت. رو به هرمیون کرد وگفت: دوشیزه گرنجر من نمیتونم الان طلسمی رو اجرا کنم خواهش میکنم طلسم انفجار را روی این هاله قرمز رنگ اجرا کنید
هرمیون که دستپاچه شده بود چوبدستی خود را در آورد و به سوی هاله گرفت: بومبارا
دامبلدور قبل از اینکه هرمیون ورد را تلفظ کند فریاد زد: اون یکی رو هم اجرا کنید
هرمیون باز هم فریاد زد: وانیتا آنگی تازر
2 طلسم در کنار هم به سوی هاله پرواز میکردند. انگار با هم مسابقه میدادند. مسابقه ای که برنده ای نداشت. هر 2 با شتاب به سوی هاله میرفتند و ناگهان محکم به هاله برخورد کردند. هاله قرمز رنگ آرام آرام از بین رفت.
دامبلدور برگشت و رو به هرمیون گفت: ممنونم!
هری پرسید: پرفسور! چرا خودتون این کار رو نکردید؟؟؟
دامبلدور لبخندی زد و گفت: طلسم 2 چوبدستی مانع این کار میشه. وقتی من و تو نیروی چوبدستی هامون رو شریک شدیم و از در محافظت کردیم یک طلسم رو اجرا کردیم پس نمیتونیم باز هم طلسمی دیگر پرتاب کنیم. طلسم 2 چوبدستی طلسم رو پایدار میکنه برای همین این طلسم تا پیوند شکست نشه از بین نمیره و ما نمیتوانیم از جادو استفاده کنیم
هری آرام گفت: ممنون پرفسور
رون آرام رو به دامبلدور گفت: پرفسور! چرا اینکار رو کردید منظورم اینه که این کار چه فایده ای داشت
دامبلدور پاسخ داد: دلیلش اینه که طلسم محافظ در اینطوری شکسته میشه. وقتی 2 طلسم محافظ بر یک مکان به کار میره طلسم محافظ دوم نیروی طلسم محافظ اول رو جذب میکنه برای همین الان در به راحتی برای ما گشوده میشه
چوبدستیش را به سوی قفل در گرفت و زمزمه کرد: آلوهومورا
در با صدای قیژی وا شد. صدای قیژ خیلی گوش خراش بود. معلوم بود که سال ها است به آن در رسیدگی نشده
دامبلدور وارد شد. هری و رون نیز همراه هرمیون وارد شدند. اعضای محفل آخر از همه وارد شدند. آخرین نفر که لوپین بود بیرون را نگاه کرد و سپس در را بست و با طلسمی در را قفل کرد و به دنبال دیگر دوستانش رفت.
-------------------------------------------------------------------------------
فضای خاک گرفته اتاق همه رو به سرفه انداخته بود. همه چیز خاک گرفته بودند. تارهای عکبوت در جای جای خانه به چشم میخورد.
دامبلدور برگشت و با لبخندی بر لب گفت: کار زیادی داریم! با این همه کثیفی.
و بلافاصله چوبدستیش را در آورد و زمزمه کرد: بورگینونافستوی
از نوک چوبدستی دامبلدور آب فوران کرد و بر همه جای خانه پاشید.. پس از 5 دقیقه آب پاشیدن بلاخره رنگ اصلی خانه پیدا شد.
دیوارها به رنگ آبی بودند و مبل های نشیمن و راحتی به رنگ قرمز بودند.
بر روی دیوار تابلوهای خیسی به چشم میخوردند که همه از شدت آب به کناره های قاب هایشان پناه برده بودند. هری چشمش به عکسی افتاد. عکسی بود که قبلا در کتابی که هاگرید بهش داده بود دیده بود.جیمز و لی لی لبخند زنان همراه سیریوس بلک. در کنار آنان پدر و مادرش را دید که با لبخندی بر لب او را در آغوش گرفته بودند.
بار دیگر با دیدن آن 2 اشک در چشم هایش حلقه زد. کسانی در آن قاب بودند که از آینده ای نه چندان دور بی خبر بودند. آینده ای که مرگ را برایشان رقم زده بود.
هرمیون پرسید: چیزی شده هری؟؟
بغض مانع از صحبت هری میشد. اما هری بلاخره با هر زور و زحمتی که بود با صدایی لرزان و گریان گفت: نه هرمیون هیچی نشده.
دامبلدور گفت: خب بهتره دست به کار شیم. اول از همه باید طبقه پایین رو تمیز کنیم. هری ببینم نقشه ای از خونه داری؟؟
هری بدون هیچ صحبتی نقشه ی خانه را از جیبش در آورد و به دامبلدور داد. دامبلدور مشغول مطالعه آن شد و پس از مدتی گفت: از اونی که فکر میکردم بیشتر کارداریم در جای جای این خانه طلسم های اهریمنی کار گذاشته شده و علاوه براین این خانه خیلی بزرگه. بهتره از همین الان دست به کار شیم. چوبدستی هاتونو در بیارید.
همه ی کسانی که در آنجا حضور داشتند همین کار را کردند و چوبدستی هایشان را برای گردگیری آماده کردند
لوپین زمزمه کرد: رابروستابتینگا
و چوبدستیش را به سوی مبل گرفت. ناگهان از نوک چوبدستی مقداری آب بیرون آمد. آب صابونی به سوی مبل رفت و مشغول شستشوی آن شد . بقیه اعضا هم مشغول گردگیری بقیه ی خانه شدند
---------------------------------------------------------------------------
سارا نقد کن
پست خوبی بود! با این وجود که باز هم تخیل توش خیلی دیده می شد اما باز زیاد نامربوط به موضوع اصلی نبودن!
فکر می کنم قبلا هم گفته بودم که پست طولانی نزنی! جون من دیگه پست طولانی نزن! آفرین...
اما در مورد خود پست :
توصیفات بعضی جاها زیادی بود! دیالوگ ها خوب بود ولی دیالوگی که هری گفت : خیلی ممنون " زیاد جالب نبود!
اگه مثلا می گفتی " هری گفت " چه جالب! " بهتر بود!
قسمتی هم که گفتی آب از نوک چوب دستی اومد و رنگ خونه به قبلی برگشت هم زیاد قشنگ نبود!
اصلا کاشکی اون جمله رو کلا حذف می کردی چون این کار یه ذره نامعقوله و بهتره در یه مکانی به این صورت استفاده نشه!
اگر هدف رو هم گردگیری اعلام نمی کردی بهتر بود! می گفتی " برای رسیدن به هدف اصلی این کار ضرورت داشت و آن ها مجبور بودن " فکر می کنم مناسب تر بود!
خب فکر کنم همین ها کافی باشه و باید بگم کلا خوب کار کرده بودی! امیدوارم بعدی ها بهتر باشه!
4 از 5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/24 15:17:53
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

هری خیره خیره به خانه در مقابلش می نگریست! نه...این باور کردنی نبود! یعنی او در آن خانه بزرگ شده بود. خانه ایی که حالا بیش تر شبیه یک مخروبه بود تا محلی برای زندگی! اما باز هری می توانست از همان بیرون خانه نیز بوی پدر و مادرش را حس کند . شاید هم وجودشان را! از این تصور ناگهان نگاهی به اطراف افکند شاید که بتواند یک بار دیگر آن دو را ببیند!
اما هیچ کس آن جا نبود! دره در سکوتی مبهم فرو رفته بود و هیچ نشانی از وجود پدر و مادرش نداشت! احساس کرد برای بار دیگر پدر و مادرش را از دست داده است! سرش را به زیر افکند تا دوستانش نتواند اشک های حلقه زده شده در چشمانش را ببینند!
رون دستش را بر شانه او گذاشت و گفت :
_هری...شاید نتونم درک کنم که الان چه احساسی داری ولی اینو می دونم که ما نباید در هیچ شرایطی از تصمیم و هدفمون منصرف بشیم رفیق!
هری سرش را بلند کرد و لبخند پر معنایی زد! او هم به خوبی این را می دانست! پس اشک هایش را پاک کرد و نگاهی دوباره به خانه افکند!
هرمیون با تردید گفت :
_هری حالا چه تصمیمی داری؟
با این سوال کلمات " بازسازی خانه " در ذهنش نقش بست! اما این کار بسیار سخت می نمود! چطور می توانست آن خرابه را دوباره همان خانه 15 سال پیش کند! " کاش دامبلدور اینجا بود! " هری این جمله را بی صدا چندین بار برای خود تکرار کرد! بله..با وجود دامبلدور بسیاری از مشکلات حل می شد و او راحت تر می توانست به گنجینه ها دست یابد!
گنجینه هایی که احساس می کرد او را در هدفش یاری خواهند کرد!
همانطور که با نگرانی به خانه نگاه می کرد با خود فکر کرد که ای کاش قبل از آمدن، دامبلدور را از قضیه با خبر می کرد...اما حالا آن ها آنجا بودند....بدون او!
در همین افکار غوطه ور بود که ناگهان صدایی رشته افکارش را پاره کرد :
_فکر می کردی اجازه می دادم تنهایی وارد این خونه مرگبار بشی! نه...فکرش رو هم نکن!
هر سه به جانب صدا برگشتند! دامبلدور با آن لبخند همیشگی اش با کمی فاصله همراه با چند تن از اعضای محفل آن جا ایستاده بود! هری به سرعت به جانبش رفت و گفت :
_قربان...شما و اینجا ؟ چطور متوجه شدید؟
دامبلدور همان طور که در چشمان سبز رنگ هری خیره شده بود گفت :
_هری تو انگار هنوز هم به قدرت های من ایمان نداری!
_چرا ولی...
_پس بهتره که فعلا به خانه بپردازیم! نظرت چیه؟
و سپس به آن سو حرکت کرد! او هم در اندیشه باز سازی خانه بود!
_____________________________________________
خب امیدوارم داستان رو متوجه شده باشید! هر یک از اعضای محفل می تونه خودش رو وارد داستان کنه به عنوان همراه دامبلدور! سعی کنید نه زیاد تخیلی بنویسید و نه از موضوع پرت بشید!
اما هیچ کس آن جا نبود! دره در سکوتی مبهم فرو رفته بود و هیچ نشانی از وجود پدر و مادرش نداشت! احساس کرد برای بار دیگر پدر و مادرش را از دست داده است! سرش را به زیر افکند تا دوستانش نتواند اشک های حلقه زده شده در چشمانش را ببینند!
رون دستش را بر شانه او گذاشت و گفت :
_هری...شاید نتونم درک کنم که الان چه احساسی داری ولی اینو می دونم که ما نباید در هیچ شرایطی از تصمیم و هدفمون منصرف بشیم رفیق!
هری سرش را بلند کرد و لبخند پر معنایی زد! او هم به خوبی این را می دانست! پس اشک هایش را پاک کرد و نگاهی دوباره به خانه افکند!
هرمیون با تردید گفت :
_هری حالا چه تصمیمی داری؟
با این سوال کلمات " بازسازی خانه " در ذهنش نقش بست! اما این کار بسیار سخت می نمود! چطور می توانست آن خرابه را دوباره همان خانه 15 سال پیش کند! " کاش دامبلدور اینجا بود! " هری این جمله را بی صدا چندین بار برای خود تکرار کرد! بله..با وجود دامبلدور بسیاری از مشکلات حل می شد و او راحت تر می توانست به گنجینه ها دست یابد!
گنجینه هایی که احساس می کرد او را در هدفش یاری خواهند کرد!
همانطور که با نگرانی به خانه نگاه می کرد با خود فکر کرد که ای کاش قبل از آمدن، دامبلدور را از قضیه با خبر می کرد...اما حالا آن ها آنجا بودند....بدون او!
در همین افکار غوطه ور بود که ناگهان صدایی رشته افکارش را پاره کرد :
_فکر می کردی اجازه می دادم تنهایی وارد این خونه مرگبار بشی! نه...فکرش رو هم نکن!
هر سه به جانب صدا برگشتند! دامبلدور با آن لبخند همیشگی اش با کمی فاصله همراه با چند تن از اعضای محفل آن جا ایستاده بود! هری به سرعت به جانبش رفت و گفت :
_قربان...شما و اینجا ؟ چطور متوجه شدید؟
دامبلدور همان طور که در چشمان سبز رنگ هری خیره شده بود گفت :
_هری تو انگار هنوز هم به قدرت های من ایمان نداری!
_چرا ولی...
_پس بهتره که فعلا به خانه بپردازیم! نظرت چیه؟
و سپس به آن سو حرکت کرد! او هم در اندیشه باز سازی خانه بود!
_____________________________________________
خب امیدوارم داستان رو متوجه شده باشید! هر یک از اعضای محفل می تونه خودش رو وارد داستان کنه به عنوان همراه دامبلدور! سعی کنید نه زیاد تخیلی بنویسید و نه از موضوع پرت بشید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سوژه جدید
هری و رون و هرمیون آرام در کنار پارک نزدیک بارو نشسته بودند. هرمیون مشغول کتاب خواندن بود و رون هم با جاروی هری در آسمان ویراژ میداد. هری هم مشغول تماشای او بود. ناگهان هری جغدی را دید. جغدی قهوه ای ولی زیباتر از همه ی جغدها چشمانش برق میزد و بدنش میدرخشید. نامه ای بر پایش بسته شده بود که روی آن با خط خوش بسیار زیبا نوشته شده بود:
لندن---- خانه ویزلی ها ---- جناب آقای هری پاتر
هری نامه را از پای جغد به آرامی باز کرد. سر او را آرام نوازش کرد و او را رها کرد تا به دنبال شکارش برود.
هری مشغول باز کردن نامه شد. درون نامه نیز همان خط بود هری با صدای بلند نامه را خواند:
« سلام هری
میدونم من رو نمیشناسی بهتره بدونی من برای کمک به تو این نامه را برایت میفرستم به دره گودریک برو. به خانه ی خودتان! آن را دوباره سرپا و آماده برای زندگی کن مطمئن باش در این مدت گنجینه های پدر و مادرت رو میابی ولی این کار کمی سخته چون ولدمورت بر روی آنجا طلسم های اهریمنی متفاوت کار گذاشته. مخصوصا بر روی گنجینه ها. پس مراقب باش. میتوانی رون ویزلی و هرمیون گرنجر را باخودت ببری. جواب این نامه رو فقط با 2 جمله بده بازسازی میکنم یا باز سازی نمیکنم»
هری برگشت و رو به دوستانش کرد وگفت: شماها حاضرید با من بیاید؟؟
رون مردد بود ولی هرمیون بلافاصله سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد رون هم پس از چند دقیقه فکر کردن توانست کله اش را تکان دهد و پاسخ مثبت را به هری بدهد.
هری به ادامه نامه چشم دوخت:
« در صورت موافقت 3 بار به همین مکان ضربه و جواب را فریاد بزن »
هری همین کار را کرد و ناگهان متن کاغذ عوض شد. هری بار دیگر خواند:
«هری پاتر شما و دوستانتان وظیفه بزرگی را پذیرفتید. خطر های زیادی در پیش روی شماست. مسیر خانه ی شما در درون این پاکت نامه است برای رفتن به دره گودریک سه بار به نقشه ورود به دره گودریک ضربه بزنید. یادتان باشد که تنها تا باز شدن مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز وقت دارید. در این سفر حق استفاده از جادو برای شما آزاد است و وزارت سحر و جادو هیچ مشکلی را برای شما پیش نخواهد آورد. این اجازه برای این است که شما بتوانید از طلسم های اهریمنی ولدمورت بر روی گنجینه ها بگذرید و برای باز سازی خانه از جادو کمک بگیرید»
وقتی صدا خاموش شد هری درون نامه را نگاه کرد. 2 کاغذ دیگر درون نامه بودند. آنها را در آورد. بالای هر کدام چیزی نوشته شده بود. هری نقشه ای را رو به روی چشمانش نگه داشت. بالایش را خواند: ورود به دره گودریک
هری برگشت. به رون و هرمیون نگاه کرد.هیچ اثری از ترس در صورتشان دیده نمیشد. هری مسرور شد و برگشت تا به خانه ی ویزلی ها برود و چوب جادویش را بردار. رون و هرمیون نیز او را پیروی کردند وبه دنبالش راه افتادند. در دل هر 3 نفر هیجان و ترس موج میزد.
هری، رون، هرمیون پس از ورود به خانه به طبقه بالا رفتند تا چوب هایشان را بردارند. هری از هرمیون خواسته بود تمام کتابهایش را بردارد تا شاید در سفر به کمکشان بیاید.
وقتی همه وسایل آماده شد سه نفر چوبدستی را بر روی نقشه گذاشتند همزمان با هم بالا بردند و سه بار بر روی نقشه کوبیدند.
هاله ی زرد رنگی دور آنها را پوشاند.
وقتی هاله ازبین رفت، کسی در اتاق نبود
در دره گودریک
سه نفر با رداهای مشکی مشغول رفتن به خانه ی جیمز و لی لی پاتر بودند
----------------------------------------------------------------------------
این هم سوژه جدید
مرسی از اینکه سوژه دادی! خب باید بگم که این سوژه مختص هری ، رون و هرمیون می شه! خب بعد اون موقع اعضای محفل یه ذره این وسط بی کار می شن! منظورم توی داستانه!
ولی خب می شه توی پست بعدی درستش کرد! بگذریم!
در مورد نقد پست...خب می دونی چیه داستان خیلی رسمی بود! یعنی اصلا نمی شد رفت توی حس و حال فضاش!
تا قبل از اینکه نامه باز بشه خیلی قشنگ بود اما بعد یه دفعه عادی شد! مثلا بعد از اینکه نامه رو خوند بهتر بود می گفتی که هری رو به آن دو کرد و گفت :
_ یعنی چی؟ یعنی ما باید بریم اونجا؟
و بعد حالا دیگه هر چی دوست داری! آخر پستت هم زیاد جالب نبود و نباید می گفتی " مشغول رفتن " ....
خب زیاد توی پستت دقیق نمی شم و تر جیحا بعدیشو خودم می زنم!
3 از 5
هری و رون و هرمیون آرام در کنار پارک نزدیک بارو نشسته بودند. هرمیون مشغول کتاب خواندن بود و رون هم با جاروی هری در آسمان ویراژ میداد. هری هم مشغول تماشای او بود. ناگهان هری جغدی را دید. جغدی قهوه ای ولی زیباتر از همه ی جغدها چشمانش برق میزد و بدنش میدرخشید. نامه ای بر پایش بسته شده بود که روی آن با خط خوش بسیار زیبا نوشته شده بود:
لندن---- خانه ویزلی ها ---- جناب آقای هری پاتر
هری نامه را از پای جغد به آرامی باز کرد. سر او را آرام نوازش کرد و او را رها کرد تا به دنبال شکارش برود.
هری مشغول باز کردن نامه شد. درون نامه نیز همان خط بود هری با صدای بلند نامه را خواند:
« سلام هری
میدونم من رو نمیشناسی بهتره بدونی من برای کمک به تو این نامه را برایت میفرستم به دره گودریک برو. به خانه ی خودتان! آن را دوباره سرپا و آماده برای زندگی کن مطمئن باش در این مدت گنجینه های پدر و مادرت رو میابی ولی این کار کمی سخته چون ولدمورت بر روی آنجا طلسم های اهریمنی متفاوت کار گذاشته. مخصوصا بر روی گنجینه ها. پس مراقب باش. میتوانی رون ویزلی و هرمیون گرنجر را باخودت ببری. جواب این نامه رو فقط با 2 جمله بده بازسازی میکنم یا باز سازی نمیکنم»
هری برگشت و رو به دوستانش کرد وگفت: شماها حاضرید با من بیاید؟؟
رون مردد بود ولی هرمیون بلافاصله سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد رون هم پس از چند دقیقه فکر کردن توانست کله اش را تکان دهد و پاسخ مثبت را به هری بدهد.
هری به ادامه نامه چشم دوخت:
« در صورت موافقت 3 بار به همین مکان ضربه و جواب را فریاد بزن »
هری همین کار را کرد و ناگهان متن کاغذ عوض شد. هری بار دیگر خواند:
«هری پاتر شما و دوستانتان وظیفه بزرگی را پذیرفتید. خطر های زیادی در پیش روی شماست. مسیر خانه ی شما در درون این پاکت نامه است برای رفتن به دره گودریک سه بار به نقشه ورود به دره گودریک ضربه بزنید. یادتان باشد که تنها تا باز شدن مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز وقت دارید. در این سفر حق استفاده از جادو برای شما آزاد است و وزارت سحر و جادو هیچ مشکلی را برای شما پیش نخواهد آورد. این اجازه برای این است که شما بتوانید از طلسم های اهریمنی ولدمورت بر روی گنجینه ها بگذرید و برای باز سازی خانه از جادو کمک بگیرید»
وقتی صدا خاموش شد هری درون نامه را نگاه کرد. 2 کاغذ دیگر درون نامه بودند. آنها را در آورد. بالای هر کدام چیزی نوشته شده بود. هری نقشه ای را رو به روی چشمانش نگه داشت. بالایش را خواند: ورود به دره گودریک
هری برگشت. به رون و هرمیون نگاه کرد.هیچ اثری از ترس در صورتشان دیده نمیشد. هری مسرور شد و برگشت تا به خانه ی ویزلی ها برود و چوب جادویش را بردار. رون و هرمیون نیز او را پیروی کردند وبه دنبالش راه افتادند. در دل هر 3 نفر هیجان و ترس موج میزد.
هری، رون، هرمیون پس از ورود به خانه به طبقه بالا رفتند تا چوب هایشان را بردارند. هری از هرمیون خواسته بود تمام کتابهایش را بردارد تا شاید در سفر به کمکشان بیاید.
وقتی همه وسایل آماده شد سه نفر چوبدستی را بر روی نقشه گذاشتند همزمان با هم بالا بردند و سه بار بر روی نقشه کوبیدند.
هاله ی زرد رنگی دور آنها را پوشاند.
وقتی هاله ازبین رفت، کسی در اتاق نبود
در دره گودریک
سه نفر با رداهای مشکی مشغول رفتن به خانه ی جیمز و لی لی پاتر بودند
----------------------------------------------------------------------------
این هم سوژه جدید
مرسی از اینکه سوژه دادی! خب باید بگم که این سوژه مختص هری ، رون و هرمیون می شه! خب بعد اون موقع اعضای محفل یه ذره این وسط بی کار می شن! منظورم توی داستانه!
ولی خب می شه توی پست بعدی درستش کرد! بگذریم!
در مورد نقد پست...خب می دونی چیه داستان خیلی رسمی بود! یعنی اصلا نمی شد رفت توی حس و حال فضاش!
تا قبل از اینکه نامه باز بشه خیلی قشنگ بود اما بعد یه دفعه عادی شد! مثلا بعد از اینکه نامه رو خوند بهتر بود می گفتی که هری رو به آن دو کرد و گفت :
_ یعنی چی؟ یعنی ما باید بریم اونجا؟
و بعد حالا دیگه هر چی دوست داری! آخر پستت هم زیاد جالب نبود و نباید می گفتی " مشغول رفتن " ....
خب زیاد توی پستت دقیق نمی شم و تر جیحا بعدیشو خودم می زنم!
3 از 5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/19 9:45:05
جزئیات کاربر

فریادی از شادی در ققنوس مکانیکی شنیده شاد...
همه در شور و اشتیاق نجات سارا بودن و به آلبوس به خاطر این کار مهمش تبریک می گفتند.
- اونقدر سریع گذشت که حتی نفهمیدم چی شد...!
- خیلی عالی بود روفسور
- امیدوارم سارا خوب بشه
و از این قبیل جمله ها در ققنوس بسیار شنیده می شد.
همه شور و اشتیاق داشتند به جز یک نفر.
ریموس لوپین
ریموس در گوشه ای نشسته با افسردگی به سارا نگاه میکنه تا اینکه آلبوس متوجه نگاه های بغض آلود لوپین به سارا میشه.
دامبلدور در حالی که فنجان کوچک و سنگیی را که رویش علامت H هک شده بود و در دستش سنگینی می کرد بر روی میزی گذاشت و کتابی رو که همراهش داشت از زیر ردایش برداشت و به طرف لوپین رفت.
_ ریموس ، دیگه ناراحت نباش ! الان خوب میشه!
ریموس دست نرم ولی پر چین و چروک دامبلدور را بر روی شانه اش احساس کرد و سرش رو برگردوند.
_ پروفسور دامبلدور ، سارا کی خوب میشه؟
آلبوس چوبش رو بیرون آورد و ضربه ای بر روی کتاب زد.
_ خیلی زود.
بر روی کتاب هیچ متنی نبود فقط ، ضد طلسم بود.
بر خلاف اونچه که اعضا فکر میکردند.پادزهر نبود بلکه یک طلسم اهریمنی و خنثی کننده بود.
فقط یک جمله ی کوتاه به اختصار در زیر طلسم ها نوشته شده بود.
دامبلدور متن را با صدای بلند خواند :
فقط کسی که عاشق طلسم شده باشد این ضد طلسم را اجرا کند.
دامبلدور به ریموس نگاه کرد و گفت : حالا وقتشه .
ریموس بدون هیچ حرفی چوبش رو بیرون آورد و متنی را که روی کتاب بود، با استرس خواند.
در صدایش هیجان و عصبانیت به وضوح دیده می شد.
اند ورتانیوس
ریموس آخرین کلمه رو هم خوند و ناگهان برقی خیره کننده از دهان سارا بیرون جهید و سرفه ای کوتاه سر داد.
_ سارا... مدت ها منتظر این موقع بودم!
بیست هزار کیلومتر آنطرف تر / دژ مرگ
- عوضی های بی شعور ! گذاشتین الکی الکی بیان و ضد طلسم رو ببرن ؟ واقعا که از شما بعید میدونم... همتون شایسته مرگید!
دره گودریک
سارا و ریموس در کنار یکدیگر همراه با دیگر اعضا دوباره مکان قبلی برگشتند...
ریموس در تمام این مدت حوادثی رو که برای سارا و دیگر اعضا پیش اومد مو به مو نقل میکرد و سارا نیز با اشتیاق به حرف های ریموس گوش میکرد و از اینکه نتوانسته بود در جنگ ها به محفلی ها کمک کند ، بسیار ناراحت بود.
همهمه ای که در تالار خانه بود با دست زدن دامبلدور ناگهان به سکوتی مطلق تبدیل شد.
دامبلدور در حالی که با یک دست چوب جادو و با دست دیگر فنجان را نگه داشته بود گفت : خانم ها و آقایان ، امشب بعد از موفقیتمون در بهبودی یکی از برجسته ترین اعضامون ، سارا اوانز ، جشنی بسیار خجسته داشتیم که امیدوارم پایانش با نابودی نیروه های شر به پایان برسه.هم اکنون میخواهم در تمامی انظار ، فنجان هافلپاف رو که آلوده به گناه هی کثیف ولدمورت بود ، از کثیفی ها مبرا داشته و به صورت قبل در بیاورمش!
همچنان سکوت بر تالار حاکم بود.
دامبلدور زیر لب طلسم های مختلفی را به سرعت زمزمه می کرد و نور قهوه ای رنگی که از سر چوب جادویش به فنجان میخورد هر لحظه تیره گی بیشتری را ازان خود میکردند تا اینکه ناگهان اجسامی آبی رنگ که میشد داخلشان و پشتشان را دید از فنجان به بیرون پرت شدند و به سرعت از پنجره ی باز تالار گذشتند و برای تشکر نگاهی محبت آمیز به تک تک اعضای حاضر در جمع انداختند.
جاودانه ساز از بین رفته بود
آۀبوس با صدایی مملو از شادی گفت : حالا جشن رو ادامه میدیم!
دوباره خنده و شادی در تالار جان گرفت
بهتر از قبلیا بود!
و خیلی ممنون که تمومش کردی چون واقعا دیگه داشت به جاهای خنکی می رسید!
و امیدوارم سوژه های قبلی اینطوری نشن! چیزی از پستت نمی گم چون هر چی بگم تکراریه!
3 از 5
همه در شور و اشتیاق نجات سارا بودن و به آلبوس به خاطر این کار مهمش تبریک می گفتند.
- اونقدر سریع گذشت که حتی نفهمیدم چی شد...!
- خیلی عالی بود روفسور
- امیدوارم سارا خوب بشه
و از این قبیل جمله ها در ققنوس بسیار شنیده می شد.
همه شور و اشتیاق داشتند به جز یک نفر.
ریموس لوپین
ریموس در گوشه ای نشسته با افسردگی به سارا نگاه میکنه تا اینکه آلبوس متوجه نگاه های بغض آلود لوپین به سارا میشه.
دامبلدور در حالی که فنجان کوچک و سنگیی را که رویش علامت H هک شده بود و در دستش سنگینی می کرد بر روی میزی گذاشت و کتابی رو که همراهش داشت از زیر ردایش برداشت و به طرف لوپین رفت.
_ ریموس ، دیگه ناراحت نباش ! الان خوب میشه!
ریموس دست نرم ولی پر چین و چروک دامبلدور را بر روی شانه اش احساس کرد و سرش رو برگردوند.
_ پروفسور دامبلدور ، سارا کی خوب میشه؟
آلبوس چوبش رو بیرون آورد و ضربه ای بر روی کتاب زد.
_ خیلی زود.
بر روی کتاب هیچ متنی نبود فقط ، ضد طلسم بود.
بر خلاف اونچه که اعضا فکر میکردند.پادزهر نبود بلکه یک طلسم اهریمنی و خنثی کننده بود.
فقط یک جمله ی کوتاه به اختصار در زیر طلسم ها نوشته شده بود.
دامبلدور متن را با صدای بلند خواند :
فقط کسی که عاشق طلسم شده باشد این ضد طلسم را اجرا کند.
دامبلدور به ریموس نگاه کرد و گفت : حالا وقتشه .
ریموس بدون هیچ حرفی چوبش رو بیرون آورد و متنی را که روی کتاب بود، با استرس خواند.
در صدایش هیجان و عصبانیت به وضوح دیده می شد.
اند ورتانیوس
ریموس آخرین کلمه رو هم خوند و ناگهان برقی خیره کننده از دهان سارا بیرون جهید و سرفه ای کوتاه سر داد.
_ سارا... مدت ها منتظر این موقع بودم!
بیست هزار کیلومتر آنطرف تر / دژ مرگ
- عوضی های بی شعور ! گذاشتین الکی الکی بیان و ضد طلسم رو ببرن ؟ واقعا که از شما بعید میدونم... همتون شایسته مرگید!
دره گودریک
سارا و ریموس در کنار یکدیگر همراه با دیگر اعضا دوباره مکان قبلی برگشتند...
ریموس در تمام این مدت حوادثی رو که برای سارا و دیگر اعضا پیش اومد مو به مو نقل میکرد و سارا نیز با اشتیاق به حرف های ریموس گوش میکرد و از اینکه نتوانسته بود در جنگ ها به محفلی ها کمک کند ، بسیار ناراحت بود.
همهمه ای که در تالار خانه بود با دست زدن دامبلدور ناگهان به سکوتی مطلق تبدیل شد.
دامبلدور در حالی که با یک دست چوب جادو و با دست دیگر فنجان را نگه داشته بود گفت : خانم ها و آقایان ، امشب بعد از موفقیتمون در بهبودی یکی از برجسته ترین اعضامون ، سارا اوانز ، جشنی بسیار خجسته داشتیم که امیدوارم پایانش با نابودی نیروه های شر به پایان برسه.هم اکنون میخواهم در تمامی انظار ، فنجان هافلپاف رو که آلوده به گناه هی کثیف ولدمورت بود ، از کثیفی ها مبرا داشته و به صورت قبل در بیاورمش!
همچنان سکوت بر تالار حاکم بود.
دامبلدور زیر لب طلسم های مختلفی را به سرعت زمزمه می کرد و نور قهوه ای رنگی که از سر چوب جادویش به فنجان میخورد هر لحظه تیره گی بیشتری را ازان خود میکردند تا اینکه ناگهان اجسامی آبی رنگ که میشد داخلشان و پشتشان را دید از فنجان به بیرون پرت شدند و به سرعت از پنجره ی باز تالار گذشتند و برای تشکر نگاهی محبت آمیز به تک تک اعضای حاضر در جمع انداختند.
جاودانه ساز از بین رفته بود
آۀبوس با صدایی مملو از شادی گفت : حالا جشن رو ادامه میدیم!
دوباره خنده و شادی در تالار جان گرفت
بهتر از قبلیا بود!
و خیلی ممنون که تمومش کردی چون واقعا دیگه داشت به جاهای خنکی می رسید!
و امیدوارم سوژه های قبلی اینطوری نشن! چیزی از پستت نمی گم چون هر چی بگم تکراریه!
3 از 5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1385/12/17 18:13:11
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 20:18:53
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 20:18:53
جزئیات کاربر

همه اعضا آماده بودند. دامبلدور برای آخرین بار ققنوس را از نظر امنیتی چک میکرد و لوپین هم با دقت تمام نقشه ی دژ را نگاه میکرد.
ناگهان از دهان ققنوس آتشی بزرگ شعله گرفت و همان گونه ماند. دامبلدور چوبدستیش را به صورت موجی شکلی تکان داد و حلقه آتشی دور آن ها را گرفت. دامبلدور وردی را زمزمه کرد و حلقه به پایین رفت و مسیر را برای فرود آمدن ققنوس آمده کرد
وقتی اعضا بر زمین نشستند بورگین گفت: دامبلدور به نظرت سارا رو همینجوری بزاریم بریم؟؟؟
دامبلدور لبخندی زد. زیرا در همان لحظه ققنوس غیب شده بود و بورگین را حیرت زده تنها گذاشته بود
دامبلدور گفت: راه بیفتید
او جلو رفت و با یک ورد زمین را سوراخ کرد. و سپس به همه دستور داد وارد آن شوند.
وقتی آخرین نفر وارد شد دامبلدور چوبش را 180 درجه چرخاند و ناگهان خاک شروع به پایین رفتن کرد. اعضای محفل تنها چیزی را که میدیدند آبهای جذب شده به خاک بودند. در آن مکان بر خلاف انتظار اعضا اکسیژن وجود داشت انگار که این مکان از قبل برای آنها آماده شده بود ولی وقت برای سؤال کردن نبود. وقتی خاک از حرکت ایستاد دری آهنی در مقابل آنان ظاهر شد که بر روی آن فرو رفتگی وجود داشت به شکل علامت شوم دامبلدور چوبدستیش را بالا برد و سپس محکم به سوی در برد و فریاد زد: نوکارس مورس موردر
علامت شوم پر شد و در بالا رفت. دامبلدور خیلی مختصر گفت: علامت شوم تقلبی
در پشت در همه چیز به شکل مار بود.ناگهان صدای پافی بلند شد. اعضا برگشتند. فنجانی ظاهر شده بود.
دامبلدور به سوی فنجان رفت. و آن را برداشت روی آن حرف H به چشم میخورد و معلوم بود ظرافت خاصی بر رویش به کار رفته است.
دامبلدور زمزمه کرد: فنجان هلگا هافلپاف
سپس ادامه داد: وقت زیادی نداریم سریع ضد طلسم اصلی رو پیدا کنید
اعضا مشغول شدند.
20 دقیقه گذشته بود که صدای ویولت بودلر بلند شد که میگفت: یافتم یافتم بیاید اینجا
همه اعضا به آن سو رفتند. دامبلدور کتابی را که ویولت در دستش گرفته بود نگاه کرد و آن را سریع خواند:
ضد طلسم اگریبا کورنلیوس
بلافاصله وردی را زمزمه کرد و کتابی دیگر در آنجا ظاهر شد. کتابی شبیه به همان کتاب
دامبلدور بلافاصله آن را برداشت. به ساعتش نگاه کرد و گفت: طبق چیزی که من پیش بینی کردم اونها تا 3 دقیقه دیگه باز میگردند. باید سریع بریم
به پشت در رفت و سه بار به نقطه ی خاصی ضربه زد چنان دقیق کار میکرد انگار 10 بار به آنجا رفت و آمد داشته ولی اعضا درنگ نکردند و بلافاصله به روی خاک رفتند. خاک آنها را سریع بالا برد.
دامبلدور گفت: فقط 2 دقیقه
چوبدستیش را تکان داد و ققنوس ظاهر شد. دامبلدور درها را باز کرد و اعضا وارد شدند. دامبلدور موقع وارد شدن گفت: فقط 40 ثانیه.
به سوی پر رفت و چوبدستیش را روی آن گذاشت و زمزمه کرد: آپارتورین
در هنگام رفتن به ناگاه چشم لوپین چیزی را دید. کسی به شکل مار. او ولدمورت بود
--------------------------------------------------------------------------------
پست بعدی پست پایانی سوژه خواهد بود
پست تخیلی بود!
فقط همین رو بهت بگم که سعی کن همه چیز رو واضح توضیح بدی و از یه موضوع به یه موضوع دیگه نپری!
بقیه چیز ها رو هم قبلا بهت گفتم!
5/2 از 5
ناگهان از دهان ققنوس آتشی بزرگ شعله گرفت و همان گونه ماند. دامبلدور چوبدستیش را به صورت موجی شکلی تکان داد و حلقه آتشی دور آن ها را گرفت. دامبلدور وردی را زمزمه کرد و حلقه به پایین رفت و مسیر را برای فرود آمدن ققنوس آمده کرد
وقتی اعضا بر زمین نشستند بورگین گفت: دامبلدور به نظرت سارا رو همینجوری بزاریم بریم؟؟؟
دامبلدور لبخندی زد. زیرا در همان لحظه ققنوس غیب شده بود و بورگین را حیرت زده تنها گذاشته بود
دامبلدور گفت: راه بیفتید
او جلو رفت و با یک ورد زمین را سوراخ کرد. و سپس به همه دستور داد وارد آن شوند.
وقتی آخرین نفر وارد شد دامبلدور چوبش را 180 درجه چرخاند و ناگهان خاک شروع به پایین رفتن کرد. اعضای محفل تنها چیزی را که میدیدند آبهای جذب شده به خاک بودند. در آن مکان بر خلاف انتظار اعضا اکسیژن وجود داشت انگار که این مکان از قبل برای آنها آماده شده بود ولی وقت برای سؤال کردن نبود. وقتی خاک از حرکت ایستاد دری آهنی در مقابل آنان ظاهر شد که بر روی آن فرو رفتگی وجود داشت به شکل علامت شوم دامبلدور چوبدستیش را بالا برد و سپس محکم به سوی در برد و فریاد زد: نوکارس مورس موردر
علامت شوم پر شد و در بالا رفت. دامبلدور خیلی مختصر گفت: علامت شوم تقلبی
در پشت در همه چیز به شکل مار بود.ناگهان صدای پافی بلند شد. اعضا برگشتند. فنجانی ظاهر شده بود.
دامبلدور به سوی فنجان رفت. و آن را برداشت روی آن حرف H به چشم میخورد و معلوم بود ظرافت خاصی بر رویش به کار رفته است.
دامبلدور زمزمه کرد: فنجان هلگا هافلپاف
سپس ادامه داد: وقت زیادی نداریم سریع ضد طلسم اصلی رو پیدا کنید
اعضا مشغول شدند.
20 دقیقه گذشته بود که صدای ویولت بودلر بلند شد که میگفت: یافتم یافتم بیاید اینجا
همه اعضا به آن سو رفتند. دامبلدور کتابی را که ویولت در دستش گرفته بود نگاه کرد و آن را سریع خواند:
ضد طلسم اگریبا کورنلیوس
بلافاصله وردی را زمزمه کرد و کتابی دیگر در آنجا ظاهر شد. کتابی شبیه به همان کتاب
دامبلدور بلافاصله آن را برداشت. به ساعتش نگاه کرد و گفت: طبق چیزی که من پیش بینی کردم اونها تا 3 دقیقه دیگه باز میگردند. باید سریع بریم
به پشت در رفت و سه بار به نقطه ی خاصی ضربه زد چنان دقیق کار میکرد انگار 10 بار به آنجا رفت و آمد داشته ولی اعضا درنگ نکردند و بلافاصله به روی خاک رفتند. خاک آنها را سریع بالا برد.
دامبلدور گفت: فقط 2 دقیقه
چوبدستیش را تکان داد و ققنوس ظاهر شد. دامبلدور درها را باز کرد و اعضا وارد شدند. دامبلدور موقع وارد شدن گفت: فقط 40 ثانیه.
به سوی پر رفت و چوبدستیش را روی آن گذاشت و زمزمه کرد: آپارتورین
در هنگام رفتن به ناگاه چشم لوپین چیزی را دید. کسی به شکل مار. او ولدمورت بود
--------------------------------------------------------------------------------
پست بعدی پست پایانی سوژه خواهد بود
پست تخیلی بود!
فقط همین رو بهت بگم که سعی کن همه چیز رو واضح توضیح بدی و از یه موضوع به یه موضوع دیگه نپری!
بقیه چیز ها رو هم قبلا بهت گفتم!
5/2 از 5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 20:15:53
جزئیات کاربر

_ یافتم ! یافتم !
لوپین باشنیدن این دو کلمه از چرتی که تازه به سراغش آمده پرید و به طرف در رفت تا منبع صدا رو پیدا کنه.
سرانجام به طبقه پایین رسید و در این فکر بود که چرا این ققنوس اینقدر بزرگ است!
لوپین ، بورگین را دید که از شدت شادمانی به بالا و پایین میپره و بچه ها ، با نگاهی مبهوت به او خیره شده بودند...
لوپین با خشمی ناگهانی پرخاش کرد : چه خبرته ؟ نوبر آوردی مگه اینقدر داد و قال میکنی؟مثلاً بعد از اون همه کار باید یک استراحتی هم بکنیم ها !
بورگین با صدایی که خیلی راحت میشد شعف را در اون خوند خطاب به ریموس گفت : آروم پسر!همین الان یک چیزی رو کشف کردم.
و با این جمله به طرف یک کتاب قطور و قهوه ای رنگ رفت.
آلبوس نیز بند شد و به طرف آنها اومد و گفت : وایسا ببینم بورگین، تو چی رو کشف کردی که مربوط به دژ مرگ باشه؟
بورگین کتاب قطور رو باز کرد و گفت : خیر پروفسور ... در مورد دژ نیست ، در مورد خونست... دره گودریک!
و دوباره به کتاب رجوع کرد تا بتواند مطلبی رو که باعث شادمانیش شده بود رو پیدا کنه
_ همین جاست!
و با دست به آلبوس دعوت کرد که بتواند به مطالب نگاهی بیندازد...
آلبوس به جلو رفت و مطالب رو خوند.
با هر جمله که دامبلدور پیش میرفت ، چشمانش از فرط هیجان کمی باز تر می شدند.
مطلب اینگونه بود :
طلسم ساگربی مربیا :
کاربرد این طلسم بر روی خانه هاست. بطوریکه وقتی فردی این طلسم را بر روی خانه و وسیله گرانبهایش اجرا میکند ، در صورت ورود نیروهای اهریمنی یا پلید و یا هر فردی که نیت پلیدی داشته باشه ، شیء مذکور به مکان اولیه اش بر میگرده
دامبلدور سرش را از روی کتاب بلند کرد و گفت : خوب بورگین من تنها کسی بودم که از وجود همچین طلسمی خبر داشتم.
جالب اینجاست که لیلی و جیمز این طلسم رو اجرا نکردن و خودم این طلسم رو روی خونه اجرا کرده...!
بورگین حیرت زده گفت : پس چرا همون موقع جاودانه ساز رو نابود نکردین؟
آلبوس همزمان لبخندی زد و گفت : چون کارهای مهمتری داشتم!
آنیتا گفت : معذرت میخوام ، پدر ولی کجاش خوشحالی داره؟
آلبوس گفت : یعنی ولدمورت از اینکه ما برای نجات سارا میایم دژ خبردار شده و احتمالاً خودش شخصا میاد دره گودریک تا هورکراکس رو نجات بده و اونوقت هم ما سارا رو نجات میدیم و هم همون جا ، دژ مرگ ، هورکراکس رو به دور از ولدمورت نابود میکنیم.
-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0
چیزی ندارم که بگم! قبلا تمام تذکرات رو دادم!
سعی کن اونها روی پستت اجرا کنی! پستت اصلا مناسب نبود و من نمی تونم نمره خوبی بهش بدم!
از یه عضو محفل بیش تر از اینها انتظار می ره!
5/1 از 5
لوپین باشنیدن این دو کلمه از چرتی که تازه به سراغش آمده پرید و به طرف در رفت تا منبع صدا رو پیدا کنه.
سرانجام به طبقه پایین رسید و در این فکر بود که چرا این ققنوس اینقدر بزرگ است!
لوپین ، بورگین را دید که از شدت شادمانی به بالا و پایین میپره و بچه ها ، با نگاهی مبهوت به او خیره شده بودند...
لوپین با خشمی ناگهانی پرخاش کرد : چه خبرته ؟ نوبر آوردی مگه اینقدر داد و قال میکنی؟مثلاً بعد از اون همه کار باید یک استراحتی هم بکنیم ها !
بورگین با صدایی که خیلی راحت میشد شعف را در اون خوند خطاب به ریموس گفت : آروم پسر!همین الان یک چیزی رو کشف کردم.
و با این جمله به طرف یک کتاب قطور و قهوه ای رنگ رفت.
آلبوس نیز بند شد و به طرف آنها اومد و گفت : وایسا ببینم بورگین، تو چی رو کشف کردی که مربوط به دژ مرگ باشه؟
بورگین کتاب قطور رو باز کرد و گفت : خیر پروفسور ... در مورد دژ نیست ، در مورد خونست... دره گودریک!
و دوباره به کتاب رجوع کرد تا بتواند مطلبی رو که باعث شادمانیش شده بود رو پیدا کنه
_ همین جاست!
و با دست به آلبوس دعوت کرد که بتواند به مطالب نگاهی بیندازد...
آلبوس به جلو رفت و مطالب رو خوند.
با هر جمله که دامبلدور پیش میرفت ، چشمانش از فرط هیجان کمی باز تر می شدند.
مطلب اینگونه بود :
طلسم ساگربی مربیا :
کاربرد این طلسم بر روی خانه هاست. بطوریکه وقتی فردی این طلسم را بر روی خانه و وسیله گرانبهایش اجرا میکند ، در صورت ورود نیروهای اهریمنی یا پلید و یا هر فردی که نیت پلیدی داشته باشه ، شیء مذکور به مکان اولیه اش بر میگرده
دامبلدور سرش را از روی کتاب بلند کرد و گفت : خوب بورگین من تنها کسی بودم که از وجود همچین طلسمی خبر داشتم.
جالب اینجاست که لیلی و جیمز این طلسم رو اجرا نکردن و خودم این طلسم رو روی خونه اجرا کرده...!
بورگین حیرت زده گفت : پس چرا همون موقع جاودانه ساز رو نابود نکردین؟
آلبوس همزمان لبخندی زد و گفت : چون کارهای مهمتری داشتم!
آنیتا گفت : معذرت میخوام ، پدر ولی کجاش خوشحالی داره؟
آلبوس گفت : یعنی ولدمورت از اینکه ما برای نجات سارا میایم دژ خبردار شده و احتمالاً خودش شخصا میاد دره گودریک تا هورکراکس رو نجات بده و اونوقت هم ما سارا رو نجات میدیم و هم همون جا ، دژ مرگ ، هورکراکس رو به دور از ولدمورت نابود میکنیم.
-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0
چیزی ندارم که بگم! قبلا تمام تذکرات رو دادم!
سعی کن اونها روی پستت اجرا کنی! پستت اصلا مناسب نبود و من نمی تونم نمره خوبی بهش بدم!
از یه عضو محفل بیش تر از اینها انتظار می ره!
5/1 از 5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 20:09:51
جزئیات کاربر

محفلیان در زیر سوز سرد هوا راه میرفتند. دامبلدور جدیدا وسیله ای راحت برای عبور و مرور محفلیان فراهم کرده بود قرار بود آنها با سرعت عادی به مقصد بروند تا بتوانند در این بین نقشه ی مورد نیاز خود را بکشند. این وسیله علاوه بر اینکه بزرگ و جادار و محکم بود دارای جادوهای نگهبانی و همچنین اتاق های خواب بود.پس از چند لحظه از میدان خارج شدند. درکمال تعجب دامبلدور جلو نرفت. چوبدستیش را درآورد و همراه با زمزمه وردی به دیوار زد. دیوار به 2 نیم شد و اعضای محفل بلافاصله بدون هیچ سؤالی وارد شدند. در وسط آن مکان جادویی یک ققنوس عظیم الجثه بود. دامبلدور چوبدستیش را در آورد و زمزمه کرد: سابلیتیوس
یک پر ققنوس ظاهر شد. دامبلدور چوبدستیش را به حالت دایره شکل روی آن چرخاند و ناگهان بالهای ققنوس کنار رفت و در ورود به ققنوس نمایان شد.
درون ققنوس همانند ماشین های پرنده وزارت بودند با این تفاوت که ققنوس جادارتر و مقاوم تر بود.
وقتی همه وارد شدند دامبلدور پر را بر روی دیواره داخلی ققنوس کشید و ناگهان درها بسته شد.صدای بال زدن آمد و همه محفلی ها متوجه به هوا رفتنشان شدند. از درون ققنوس هیچ چیز از بیرون قابل مشاهده نبود ولی دامبلدور ناگهان چوبدستیش را به دیواره ققنوس چسباند و زمزمه کرد: راندربارانرا
و ناگهان پنجره هایی ظاهر شدند.
دامبلدور با آرامش برگشت و گفت: از بیرون قابل مشاهده نیستند و سپس مشغول تماشای بیرون شد. خانه هایی که ریز و ریزتر میشدند و میدان گریمولد از نظر پنهان میشد. ناگهان ققنوس از بالا رفتن ایستاد.و شروع به پایین رفتن کرد انگار درحال سقوط بود اعضای محفل وحشت زده به بیرون نگاه میکردند ولی دامبلدور هنوز چشم از پنجره بر نداشته بود و معلوم بود از چیزی نگران نیست. ناگهان بال های ققنوس محکم به هم خوردند و ققنوس به مکان قبلی بازگشته و شروع به جلو رفتن کرد
دامبلدور توضیح داد: یک نگهبانی برای مطمئن شدن از اینکه کسی ندیدتش. اگرم دیده باشه حافظه اش اصلاح شده.
سپس چوبدستیش را به طرف پر گرفت و زمزمه کرد: میکاسو برن وید
هیچ اتفاقی نیفتاد.
دامبلدور باز هم توضیح داد: غیب شدن ققنوس
و سپس ادامه داد: میتونید بشینید. من یک کتابخونه کامل هم در اینجا گذاشته ام. آنیتا میشه بگردی ببینی چیزی درباره دژ مرگ نیست؟؟؟؟؟
آنیتا از جابرخاست و گفت: البته
دامبلدور نشست و مشغول تماشای اعضای غیور محفل بود.چهره لوپین غمگین بود. سخت در افکارش فرو رفته بود. دامبلدور به او چشم دوخته بود . میدانست که حاضر است برای سارا هر کاری بکند.
- کاش میشد سارا الان در میان ما بود! کاش میشد اصلا سفری نداشتیم. ممکنه در این مدتی که ما از خانه گریمولد دوریم ولدمورت به آنجا حمله کند و جان پیچ را بدزدد
افکار لوپین سریع در ذهن او در حال گذر بودند. هیچ کس حرفی نمیزد. همه مشغول افکار خودشان بودند
دامبلدور که از این سکوت خوشش نمی آمد سکوت را شکست و گفت: خب بهتره ما هم بریم کمک آنیتا
و بلند شد و به سوی اتاقی که بالایش با خط درشت و زیبا کلمه کتابخانه نوشته شده بود رفت. بقیه اعضا نیز به پیروی از او وارد اتاق شدند.
-------------------------- 1 ساعت بعد -------------------------------------
اعضای محفل خسته بر روی صندلی هایشان دراز کشیده بودند. ساعت 12 همه به ناهارخوری رفتند. لوپین وقتی کمی از غذا خورد با خود اندیشید: هیچ غذایی مانند غذاهای سارا نمیشود
وقتی غذایش را خورد به اتاقش رفت و بر روی تختش خوابید.غرق در افکارش بود ناگهان چشمانش را بر هم نهاد و به خواب فرو رفت.
- یـافتم! یافتم
خدای من! لوپین عزیز بابا بیا بیرون تو رو خدا!
سوژه هات خیلی خوبن ولی اصلا با داستان اصلی مرتبط نیستن و یا نمی شه اونها رو بهش ربط داد! چه وسیله رفت و آمدی بهتر از آپارات کردن!
اینکه اونها رفتن توی یک ققنوس بزرگ برای رفتن به دژ زیاد جالب نبود! اونها می تونستن آپارات کنن و تو هم در متن داستانت در مورد تفکرات و حالا بچه ها بنویسی!
حالا ققنوس که هیچی....خداییش دیگه اون کتابخونه چیز غریبی بود! و اینکه اونها خیلی ساعت طول کشید و هنوز توی ققنوس بودن!
دامبلدور مطمئنا برای نجات جان کسی سریع ترین راه ها رو انتخاب می کنه! توضیحاتتم در مورد نمی دونم برگشتن ققنوس و نگهبانی و غیب شدن و این ها زیاد کامل نبود! حداقل من یکی که ازشون چیزی نفهمیدم!
یه چیز دیگه هم در مورد آخر پستت ! ببینم مثل اینکه تو باور کردی سارا آشپزه محفله! سارا اینقدر الاف نیست که بخواد اونجا غذا بپزه! واقعا که.....
2 از 5
یک پر ققنوس ظاهر شد. دامبلدور چوبدستیش را به حالت دایره شکل روی آن چرخاند و ناگهان بالهای ققنوس کنار رفت و در ورود به ققنوس نمایان شد.
درون ققنوس همانند ماشین های پرنده وزارت بودند با این تفاوت که ققنوس جادارتر و مقاوم تر بود.
وقتی همه وارد شدند دامبلدور پر را بر روی دیواره داخلی ققنوس کشید و ناگهان درها بسته شد.صدای بال زدن آمد و همه محفلی ها متوجه به هوا رفتنشان شدند. از درون ققنوس هیچ چیز از بیرون قابل مشاهده نبود ولی دامبلدور ناگهان چوبدستیش را به دیواره ققنوس چسباند و زمزمه کرد: راندربارانرا
و ناگهان پنجره هایی ظاهر شدند.
دامبلدور با آرامش برگشت و گفت: از بیرون قابل مشاهده نیستند و سپس مشغول تماشای بیرون شد. خانه هایی که ریز و ریزتر میشدند و میدان گریمولد از نظر پنهان میشد. ناگهان ققنوس از بالا رفتن ایستاد.و شروع به پایین رفتن کرد انگار درحال سقوط بود اعضای محفل وحشت زده به بیرون نگاه میکردند ولی دامبلدور هنوز چشم از پنجره بر نداشته بود و معلوم بود از چیزی نگران نیست. ناگهان بال های ققنوس محکم به هم خوردند و ققنوس به مکان قبلی بازگشته و شروع به جلو رفتن کرد
دامبلدور توضیح داد: یک نگهبانی برای مطمئن شدن از اینکه کسی ندیدتش. اگرم دیده باشه حافظه اش اصلاح شده.
سپس چوبدستیش را به طرف پر گرفت و زمزمه کرد: میکاسو برن وید
هیچ اتفاقی نیفتاد.
دامبلدور باز هم توضیح داد: غیب شدن ققنوس
و سپس ادامه داد: میتونید بشینید. من یک کتابخونه کامل هم در اینجا گذاشته ام. آنیتا میشه بگردی ببینی چیزی درباره دژ مرگ نیست؟؟؟؟؟
آنیتا از جابرخاست و گفت: البته
دامبلدور نشست و مشغول تماشای اعضای غیور محفل بود.چهره لوپین غمگین بود. سخت در افکارش فرو رفته بود. دامبلدور به او چشم دوخته بود . میدانست که حاضر است برای سارا هر کاری بکند.
- کاش میشد سارا الان در میان ما بود! کاش میشد اصلا سفری نداشتیم. ممکنه در این مدتی که ما از خانه گریمولد دوریم ولدمورت به آنجا حمله کند و جان پیچ را بدزدد
افکار لوپین سریع در ذهن او در حال گذر بودند. هیچ کس حرفی نمیزد. همه مشغول افکار خودشان بودند
دامبلدور که از این سکوت خوشش نمی آمد سکوت را شکست و گفت: خب بهتره ما هم بریم کمک آنیتا
و بلند شد و به سوی اتاقی که بالایش با خط درشت و زیبا کلمه کتابخانه نوشته شده بود رفت. بقیه اعضا نیز به پیروی از او وارد اتاق شدند.
-------------------------- 1 ساعت بعد -------------------------------------
اعضای محفل خسته بر روی صندلی هایشان دراز کشیده بودند. ساعت 12 همه به ناهارخوری رفتند. لوپین وقتی کمی از غذا خورد با خود اندیشید: هیچ غذایی مانند غذاهای سارا نمیشود
وقتی غذایش را خورد به اتاقش رفت و بر روی تختش خوابید.غرق در افکارش بود ناگهان چشمانش را بر هم نهاد و به خواب فرو رفت.
- یـافتم! یافتم
خدای من! لوپین عزیز بابا بیا بیرون تو رو خدا!
سوژه هات خیلی خوبن ولی اصلا با داستان اصلی مرتبط نیستن و یا نمی شه اونها رو بهش ربط داد! چه وسیله رفت و آمدی بهتر از آپارات کردن!
اینکه اونها رفتن توی یک ققنوس بزرگ برای رفتن به دژ زیاد جالب نبود! اونها می تونستن آپارات کنن و تو هم در متن داستانت در مورد تفکرات و حالا بچه ها بنویسی!
حالا ققنوس که هیچی....خداییش دیگه اون کتابخونه چیز غریبی بود! و اینکه اونها خیلی ساعت طول کشید و هنوز توی ققنوس بودن!
دامبلدور مطمئنا برای نجات جان کسی سریع ترین راه ها رو انتخاب می کنه! توضیحاتتم در مورد نمی دونم برگشتن ققنوس و نگهبانی و غیب شدن و این ها زیاد کامل نبود! حداقل من یکی که ازشون چیزی نفهمیدم!
یه چیز دیگه هم در مورد آخر پستت ! ببینم مثل اینکه تو باور کردی سارا آشپزه محفله! سارا اینقدر الاف نیست که بخواد اونجا غذا بپزه! واقعا که.....
2 از 5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 20:07:16
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

تمام اعضای محفل ققنوس در طبقه پایین در انتظار ریموس و دامبلدور بودند.آنها نیز پس از آنکه سارا را با دقت به یک برانکارد متصل و بوسیله جادو از زمین بلند کردند به طبقه پایین رفتند.
لوپین با نگرانی به چهره زیبای سارا خیره شد و لرزشی در دلش پدید آمد.نمیتوانست او را در این وضعیت ببیند.کاش میشد به وحشتناکترین درد ها و بلایا دچار شود ولی سارا را اینگونه نبیند.
آلبوس رودرروی تمام اعضا ایستاد:جایی که ما میخوایم بریم خیلی خطرناکه و ممکنه که زنده از اونجا بیرون نیایم.هرکس که قدم به این ماموریت میذاره باید از جون گذشته باشه و بتونه برای دیگری از جونش بگذره.اگه کسی احساس میکنه جونش عزیزه و نمیتونه از اون بگذره یا ممکنه وسط راه عقب بکشه بهتره از همین حالا جلو نیاد.
ویولت بودلر خود را از میان اعضا به بیرون کشید و با قاطعیت گفت:ما همه اینجا هستیم برای هدف برتر.اگه قرار بود بترسیم مثل خیلی های دیگه میرفتیم و نوچه ولدمورت میشدیم.ولی ما این راه رو انتخاب کردیم که بمیریم ولی با افتخار.سارا دوست ماست و ما برای اون از همه چیز میگذریم.یکی برای همه.همه برای یکی.
لبخندی زیبا بر روی لبان تک تک سربازان از جان گذشته نقش بست.دامبلدور با دیدن این حرکت احساس شعف کرد و به خود برای داشتن چنین ارتشی افتخار کرد.
سپس با هاله ای از قدرت که در اطرافش میدرخشید گفت:خوشحالم که محفل هنوز پذیرای وجود چنین سربازان قوی دلی هستش.
لوپین با بی قراری گفت:بله بله.منم واسه دیدن همچین اعضایی خوشحالم ولی به نظرم تعریف هارو بذاریم واسه بعد از ماموریت.بریم؟
اعضا با ارده ای خلل ناپذیر پا به درون تاریکی بی انتها خارج از خانه گذاشتند...
**************************************************
این دومین پست منه.به خاطر این که پست قبلیم مزخرف بود ببخشید ولی اولا که اولین پستم بود دوما که دوست داشتم اون وسط یه درگیری پیش بیاد.چون من اصولا آدم هیجان طلبی هستم.من واقعا معذرت میخوام.امیدوارم این یکی قابل قبول باشه!
ویولت جان باید بگم که به نظرم قبلی قشنگ تر بود!
البته می دونم که داری سعی خودتو می کنی ولی باز فکر می کنم احتیاج به تلاش بیش تری داری!
خب اول پستت یه ذره رسمی و خشک بود و اگه نمی گفتی که سارا رو چجوری آوردن و یا مثلا نمی گفتی با برانکارد آوردن خیلی بهتر بود!
دیالوگ ویولت خوب بود!
فقط کاشکی به جای " نوچه " می گفتی " زیر دست " و یا یه چیزی شبیه این! کلمه " نوچه " توی متن یه مقدار غریب می زنه!
کلمه " سربازان " هم همین مشکل رو داره و اگه به جاش از کلمه " یاران " استفاده می کردی قشنگ تر بود!
در مورد آخر پستت هم نباید اون قدر بی مقدمه می گفتی که به طرف دژ رفتن! معمولا می گن که رفتن آماده شدن و یا مثلا ساعتی بعد زمانی که همه آماده بودن به سوی دژ رفتن!
ولی خب اینها معمولا عادیه و تا دستت راه بیافته وقت می خوای!
می دونم که می تونی خوب بنویسی!
2 از 5
لوپین با نگرانی به چهره زیبای سارا خیره شد و لرزشی در دلش پدید آمد.نمیتوانست او را در این وضعیت ببیند.کاش میشد به وحشتناکترین درد ها و بلایا دچار شود ولی سارا را اینگونه نبیند.
آلبوس رودرروی تمام اعضا ایستاد:جایی که ما میخوایم بریم خیلی خطرناکه و ممکنه که زنده از اونجا بیرون نیایم.هرکس که قدم به این ماموریت میذاره باید از جون گذشته باشه و بتونه برای دیگری از جونش بگذره.اگه کسی احساس میکنه جونش عزیزه و نمیتونه از اون بگذره یا ممکنه وسط راه عقب بکشه بهتره از همین حالا جلو نیاد.
ویولت بودلر خود را از میان اعضا به بیرون کشید و با قاطعیت گفت:ما همه اینجا هستیم برای هدف برتر.اگه قرار بود بترسیم مثل خیلی های دیگه میرفتیم و نوچه ولدمورت میشدیم.ولی ما این راه رو انتخاب کردیم که بمیریم ولی با افتخار.سارا دوست ماست و ما برای اون از همه چیز میگذریم.یکی برای همه.همه برای یکی.
لبخندی زیبا بر روی لبان تک تک سربازان از جان گذشته نقش بست.دامبلدور با دیدن این حرکت احساس شعف کرد و به خود برای داشتن چنین ارتشی افتخار کرد.
سپس با هاله ای از قدرت که در اطرافش میدرخشید گفت:خوشحالم که محفل هنوز پذیرای وجود چنین سربازان قوی دلی هستش.
لوپین با بی قراری گفت:بله بله.منم واسه دیدن همچین اعضایی خوشحالم ولی به نظرم تعریف هارو بذاریم واسه بعد از ماموریت.بریم؟
اعضا با ارده ای خلل ناپذیر پا به درون تاریکی بی انتها خارج از خانه گذاشتند...
**************************************************
این دومین پست منه.به خاطر این که پست قبلیم مزخرف بود ببخشید ولی اولا که اولین پستم بود دوما که دوست داشتم اون وسط یه درگیری پیش بیاد.چون من اصولا آدم هیجان طلبی هستم.من واقعا معذرت میخوام.امیدوارم این یکی قابل قبول باشه!
ویولت جان باید بگم که به نظرم قبلی قشنگ تر بود!
البته می دونم که داری سعی خودتو می کنی ولی باز فکر می کنم احتیاج به تلاش بیش تری داری!
خب اول پستت یه ذره رسمی و خشک بود و اگه نمی گفتی که سارا رو چجوری آوردن و یا مثلا نمی گفتی با برانکارد آوردن خیلی بهتر بود!
دیالوگ ویولت خوب بود!
فقط کاشکی به جای " نوچه " می گفتی " زیر دست " و یا یه چیزی شبیه این! کلمه " نوچه " توی متن یه مقدار غریب می زنه!
کلمه " سربازان " هم همین مشکل رو داره و اگه به جاش از کلمه " یاران " استفاده می کردی قشنگ تر بود!
در مورد آخر پستت هم نباید اون قدر بی مقدمه می گفتی که به طرف دژ رفتن! معمولا می گن که رفتن آماده شدن و یا مثلا ساعتی بعد زمانی که همه آماده بودن به سوی دژ رفتن!
ولی خب اینها معمولا عادیه و تا دستت راه بیافته وقت می خوای!
می دونم که می تونی خوب بنویسی!
2 از 5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 20:04:43
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر

_ اما ... اما
آلبوس که سعی میکرد ریموس رو خونسرد کنه دستش را بر روی شانه ریموس گذاشت و گفت : اما بی اما ، خواهشا ، تو میتونی...!
چهره ریموس نشان میداد که بر سر دوراهی سختی گرفتار شده.
اگر طلسم رو اشتباه اجرا میکرد که احتمالش خیلی زیاد بود ، اون وقت میمیرد و اگه طلسم رو اجرا نمی کرد اون وقت سارا گرگینه می شد و اگر بدنش تاب مقاومت نداشت ... میمرد!
بالاخره ریموس بلند شد و چوبش را برداشت و به طرف سارای خفته حرکت کرد .
صورتش عرق کرده بود و انگار هر گامی که بر میداشت به اندازه ی یک قرن طول می کشید چوبش رو به طرف سارا گرفت و شروع کرد.....
نه صبر کن
آنیتا با دست لوپین را به کناری پرت کرد و به طرف آلبوس رفت و گفت : نه پدر ، اشتباه میکنین به کتاب نگاه کنین...
و با دست به طرف کتاب باز شده در روی میز اشاره کرد.
دامبلدور به طرف کتاب رفت و دوباره طلسم ها و قواعد مربوط را مرورو کرد.
شخص را در حالت گرگینه بودن دیده باشد
نه
هیچ کس سارا را در حالت گرگینه ندیده بود یعنی این که اگه تا سی ثانیه دیگه ریموس طلسم رو اجرا می کرد اونوقت...
لوپین که تازه از جا بلند شده بود ، هاج و واج به کتاب نگاه میکرد...
آلبوس که متوجه این حالت ریموس شده بود گفت : چیه ؟ چه مشکی پیش اومده؟
لوپین که با این حرف دامبلدور به خود آمده بود گفت : پیدا کردم ... اوره کا اوره کا!
تمامی اعضا با نگاهی پرتعجب به ریموس نگاه میکردند که اکنون صاف ایستاده بود و به تک تک افراد نگاه می کرد...
ریموس گفت : تنها پادزهری که توسط آن میتوانیم سارا را خوب کنیم دژ مرگه و نباید هدف اصلیمون رو هم فراموش کنیم ، نابود کردن جاودانه ساز و همچنین مرگخواران خواستار جنگ با ما هستن ، پس بهتره عجله کنیم و با این کار ، با یک تیر سه نشون رو میزنیم!
همهمه ای از موافقت در اتاق شنیده شد.
خب من واقعا دیگه نمی دونم چه تذکری بدم و چه نقدی بکنم! اصلا سوژه خوبی رو وارد نکردی!
داستان رو از این شاخه به اون شاخه پروندی! مطالب کتاب چه ربطی به دژ مرگ داشت و یا چرا به فکر جاودانه ساز و نمی دونم جنگ افتادی!
اگه از قبل یه چیزایی گفته می شد و یا موضوع دژ مرگ رو دوباره توی پستت ذکر می کردی خیلی بهتر بود!
این پاراگراف " لوپین که تازه از جا بلند شده بود ، هاج و واج به کتاب نگاه میکرد...آلبوس که متوجه این حالت ریموس شده بود گفت : چیه ؟ چه مشکی پیش اومده؟لوپین که با این حرف دامبلدور به خود آمده بود گفت : پیدا کردم ... اوره کا اوره کا! " به نظرم خیلی نامفهوم بود . چون مطمئنا لوپین به خاطر اشتباهی که داشت می کرد هاج و واج بود و آلبوس هم که فهمید چرا اون هاج و واجه و آنیتا چی می گفت!
" اوره کا اوره کا " هم جای مناسبی نداشت و به درد داستان های طنز می خوره!
بورگین جان...عزیز بابا! تو رو خدا یه ذره بیش تر فکر کن که چی می خوای بنویسی و بعد چی می شه!
یه ذره بیش تر دقت کن و هر دلیل و منطقی که واسه گفتن هر جمله داری رو سعی کن توی پستت ببینی!
همین .....
2 از 5
آلبوس که سعی میکرد ریموس رو خونسرد کنه دستش را بر روی شانه ریموس گذاشت و گفت : اما بی اما ، خواهشا ، تو میتونی...!
چهره ریموس نشان میداد که بر سر دوراهی سختی گرفتار شده.
اگر طلسم رو اشتباه اجرا میکرد که احتمالش خیلی زیاد بود ، اون وقت میمیرد و اگه طلسم رو اجرا نمی کرد اون وقت سارا گرگینه می شد و اگر بدنش تاب مقاومت نداشت ... میمرد!
بالاخره ریموس بلند شد و چوبش را برداشت و به طرف سارای خفته حرکت کرد .
صورتش عرق کرده بود و انگار هر گامی که بر میداشت به اندازه ی یک قرن طول می کشید چوبش رو به طرف سارا گرفت و شروع کرد.....
نه صبر کن
آنیتا با دست لوپین را به کناری پرت کرد و به طرف آلبوس رفت و گفت : نه پدر ، اشتباه میکنین به کتاب نگاه کنین...
و با دست به طرف کتاب باز شده در روی میز اشاره کرد.
دامبلدور به طرف کتاب رفت و دوباره طلسم ها و قواعد مربوط را مرورو کرد.
شخص را در حالت گرگینه بودن دیده باشد
نه
هیچ کس سارا را در حالت گرگینه ندیده بود یعنی این که اگه تا سی ثانیه دیگه ریموس طلسم رو اجرا می کرد اونوقت...
لوپین که تازه از جا بلند شده بود ، هاج و واج به کتاب نگاه میکرد...
آلبوس که متوجه این حالت ریموس شده بود گفت : چیه ؟ چه مشکی پیش اومده؟
لوپین که با این حرف دامبلدور به خود آمده بود گفت : پیدا کردم ... اوره کا اوره کا!
تمامی اعضا با نگاهی پرتعجب به ریموس نگاه میکردند که اکنون صاف ایستاده بود و به تک تک افراد نگاه می کرد...
ریموس گفت : تنها پادزهری که توسط آن میتوانیم سارا را خوب کنیم دژ مرگه و نباید هدف اصلیمون رو هم فراموش کنیم ، نابود کردن جاودانه ساز و همچنین مرگخواران خواستار جنگ با ما هستن ، پس بهتره عجله کنیم و با این کار ، با یک تیر سه نشون رو میزنیم!
همهمه ای از موافقت در اتاق شنیده شد.
خب من واقعا دیگه نمی دونم چه تذکری بدم و چه نقدی بکنم! اصلا سوژه خوبی رو وارد نکردی!
داستان رو از این شاخه به اون شاخه پروندی! مطالب کتاب چه ربطی به دژ مرگ داشت و یا چرا به فکر جاودانه ساز و نمی دونم جنگ افتادی!
اگه از قبل یه چیزایی گفته می شد و یا موضوع دژ مرگ رو دوباره توی پستت ذکر می کردی خیلی بهتر بود!
این پاراگراف " لوپین که تازه از جا بلند شده بود ، هاج و واج به کتاب نگاه میکرد...آلبوس که متوجه این حالت ریموس شده بود گفت : چیه ؟ چه مشکی پیش اومده؟لوپین که با این حرف دامبلدور به خود آمده بود گفت : پیدا کردم ... اوره کا اوره کا! " به نظرم خیلی نامفهوم بود . چون مطمئنا لوپین به خاطر اشتباهی که داشت می کرد هاج و واج بود و آلبوس هم که فهمید چرا اون هاج و واجه و آنیتا چی می گفت!
" اوره کا اوره کا " هم جای مناسبی نداشت و به درد داستان های طنز می خوره!
بورگین جان...عزیز بابا! تو رو خدا یه ذره بیش تر فکر کن که چی می خوای بنویسی و بعد چی می شه!
یه ذره بیش تر دقت کن و هر دلیل و منطقی که واسه گفتن هر جمله داری رو سعی کن توی پستت ببینی!
همین .....
2 از 5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1385/12/15 14:19:02
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 20:01:39
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/18 20:01:39
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

