هری به اطراف نگاه کرد,قطرات آب بر دیوارهای خانه می پاشید و گرد و خاک 15 ساله را از آنها می زدود.به قطره های آب چشم دوخت.او اطمینان داشت وقتی وارد خانه می شود, خاطرات زندگی شیرینش به او هجوم خواهند آورد,اما حالا که اتاق نشیمن را از نظر می گذراند, جز پوچی و خلا احساس دیگری نداشت.این اتاق و تمام اثاثیه آن برایش غریبه بودند.بی اختیار شروع به گشتن در خانه کرد,قدمهایش روی کف چوبی خانه, قیژ قیژ صدا می کرد.
در انتهای اتاق نشیمن پلکان عریضی قرار داشت که به طبقه بالا می رفت,هری به سمت آن رفت , دستش را روی نرده پلکان گذاشت و به بالای آن نگاه کرد.تاریکی مطلق طبقه بالا را فرا گرفته بود اما چیزی شگفت انگیز او را به سوی خود می کشید, انگار دستی نامرئی او را به بالای پله ها بخواند.به آرامی پایش را روی اولین پله گذاشت,پله ناله ای کرد اما بر جای خود باقی ماند.همین طور که از پله ها بالا می رفت تلاش می کرد روزهای گذشته را به یاد بیاورد اما فایده ای نداشت, ذهنش پر از سایه های تاریک بود.
وقتی به بالای پلکان رسید, بی اختیار به سمت چپ پیچید و دری را در مقابلش نیمه باز یافت.چوبدستی اش را روشن کرد و نور آن را به داخل اتاق تاباند, شئ قرمز رنگی روی زمین دیده می شد که دو نقطه نورانی روی آن قرار داشت...
به سرعت تمام حواسش به حالت آماده باش درآمدند و چوبدستی اش را در دستش فشرد و با اعتماد به نفس به سمت شئ مشکوک قدم برداشت.
حالا فقط یک قدم با آن فاصله داشت,نفسش را در سینه حبس کرد و با یک حرکت سریع نور چوبدستی را روی شئ انداخت....
دنیا در مقابلش تیره و تار شد...حالا کاملا به یاد می آورد...این عروسک هدیه جیمز به مناسبت تولد یک سالگی هری بود...بی اختیار روی زمین زانو زد و عروسک را در آغوش گرفت و صورتش در مقابل هق هق تلخی درهم رفت.
نمی دانست چه مدت به همان حالت باقی مانده است,ناگهان دستی روی شانه اش قرار گرفت.هری سرش را برگرداند و آلیشیا را دید که با دلسوزی به او لبخند می زند.
آلیشیا گفت:دامبلدور گفت بیام دنبالت بگردم...بعد لحن صدایش را عوض کرد و ادامه داد:من می دونم خیلی برات سخته ولی باید باهاش کنار بیای...
هری در حالی که سعی می کرد اشکهایش را پاک کند گفت: صورت پدرمو وقتی اینو بهم می داد یادمه.
آلیشیا لبخند زد.
ناگهان از گوشه اتاق صدای برخورد چیزی به گوش رسید و نور خیره کننده ای اتاق را روشن کرد.هر دو به سمت صدا برگشتند.
در کمد لباسی به شدت باز شده بود و به دیوار کنارش خورده بود و نور از درون آن به بیرون می تابید.
هری از جایش بلند شد و به سمت کمد رفت.آلیشیا که صدایش می لرزید گفت:هری جلو نرو خیلی خطرناکه...
هری با خشونت فریاد:اینجا اتاقمه!! و به سمت کمد رفت و دستش را به داخل نور فرو برد.ناگهان کمد غرشی کرد و هری به داخل آن کشیده شد...
آلیشیا با وحشت فریاد زد:هری!!نه.....کمک
پست خوبی بود! آفرین...با این حال که خیلی توصیف داشتی ولی توصیفات قشنگ و به جا بود!
تا حدودا اواسط پستت چیزی نمی بینم!
اما اون عروسک! خب می دونی چیه...به خاطر آوردن یک سالگی برای یک انسان 16 17 ساله خب سخته! جادوگر و یا ماگل هم فرقی نمی کنه!
بهرحال خب بهتر بود می گفتی که احساس می کرد اون عرسک براش آشناست نه اینکه بگی که دقیقا اونو کجا و به چه دلیل داشته!
بعد هم در قسمت پایانی داستان اون کمد نورانی ناگهانی وارد شد و هری هم ناگهانی تصمیم گرفت!
خب این برای هری که می دونه ممکنه هر چیزی در اون خونه خطرناکه و شاید موجب مرگ اون بشه یه ذره نامعقول بود اما برای اینکه می خواستی سوژه ایی داده باشی اشکالی نداره!
امتیاز پست 12 و یه B هم بهت می دم تا باز هم از این فعال تر بشی! 4+ 12= 16
آنلاینها
7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


