جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 12 خرداد 1390 12:45
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
هزاران نفر برای مرگخواریت درخواست دادن.مرگخوارای سایق از این موضوع خوشحال نیستن. مرگخواران مسئول آموزش به این مرگخوارای جدید هستن. اما تصمیم میگیرن که اشتباه یاد بدن بهشون. پس عده ی زیادی رو توی یه کلاس میچپونن تا سطح یادگیری پایین بیاد.ایوان طلسم کروشیو رو اشتباه به ملت یاد میده. اما یکی اونو درست یاد میگیره. اون شخص جاگسنه. جاگسن خودشو به لرد معرفی میکنه اون کسیه که دوبار به مرگخوارا پیوسته ازشون جدا شده. جاگسن قدح اندیشه ی دامبلدور رو میده به لرد سیاه. لرد هم خیلی خوشحال میشه و از جاگسن استقبال میکنه. اما خاطرات توی قدح دستکاری شده و جاگسن طرفدار محفلی ها شده. لینی و آنتونین تعقیبش میکنن و اونو در حال ورود به خونه ی شماره ی دوازده گریمولد میبینن.


_______________________________________



آنتونین زیر لب به لینی گفت:
- دیدی گفتم! من مطمئن بودم.

- دو راه داریم. یا اینکه همین الان بریم پیش لرد و قضیه رو بهش بگیم، یا بریم تو و اطلاعات بیشتری کسب کنیم.

- من راه اولو بیشتر می پسندم. آخه الان ما وارد محوطه راز داری شدیم و هر وقت بخوایم میتونیم بیایم.

- خوبه پس برو بریم!

خانه ی ریدل

لرد سیاه روی تخت شاهانه اش نشسته بود و برای تفریح ایوان را کروشیو می کرد. ایوان یک بار دیگر روی زمین افتاد و تلق تلق استخوان هایش در آمد. اما بار دیگری در کار نبود. آنتونین و لینی با صدای پاقی درست روی جمجمه ی ایوان ظاهر شدند و در جا آن را شکستند.

- کی اونجاس؟

لینی شنل را کنار زد و با دیدن موقعیتشان نفسش را در سینه حبس کرد.

- لینی! زود باش بگو چه خبره تا نزدم...

- ارباب!ما یه چیزی در مورد جاگسن فهمیدیم!

- میشنوم.

- اون به محفل خدمت میکنه. ما تعقیبش کردیم و ....

5 مین بعد

- خب. حالا منظور؟

- خب ارباب! اون داره به ما خیانت میکنه. ما تا دم خونه ی گریمولد رفتیم. دیدیمش که رفت تو.

- احمق! شما تا دم اونجا رفتین و خونه رو دیدین و ول کردی اومدین اینجا؟ تو نرفتین؟

لینی به آنتونین بهترین چشم غره ای که بلد بود را رفت. آنتونین ادامه داد:

- ارباب! شما جاگسنو اخراج کنین، ما میریم اونجا جاسوسی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1390/3/12 14:23:09

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 11 خرداد 1390 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی همراه آنتونین از کلاس شلوغ و پر سر و صدا دور شد و در همان حال پرسید:

- آخه چی بش بگیم؟ اینکه بهش شک کردیم؟

آنتونین دست به سینه ایستاد و پاسخ داد: شک نکردیم، من مطمئنم.

- درسته، ولی ... میدونی اگه نتونیم ثابت کنیم لرد چی کارمون میکنه؟

آنتونین با اطمینان گفت: نیازی به اثبات نیس. ارباب همیشه همه جوانبو بررسی میکنه.

و به سمت اتاق لرد حرکت کرد. لینی که هنوز دودل بود، همانجا ایستاد و به دور شدن آنتونین نگاه کرد.

- فهمیدم!

لینی این را بیان کرد و سریع از پله ها بالا رفت، درست در لحظه ای که آنتونین دستش را دراز کرده بود تا در بزند لینی فریاد زد:

- باید تحت نظرش بگیریم!

دستان آنتونین متوقف شد و سرش به سمت لینی چرخید.

- چطوری؟

لینی به سمت او آمد و پاسخ داد:

- حرکاتشو زیر نظر میگیریم، رفتارش ... میتونیمم تعقیبش کنیم!

درست در همان لحظه دری باز شد و جاگسن در آستانه ی در نمایان شد. نگاهی به آن دو انداخت و بدون هیچ حرفی از آن ها دور شد.

- برق چشاشو دیدی؟

آنتونین بدون معطلی گفت: تو معطلش کن من الان برمیگردم.

و از آنجا رفت. لینی با تعجب به او نگاه کرد اما بلافاصله یاد حرفش افتاد و بدون معطلی به سمت جاگسن رفت.

سه دقیقه بعد:

- ممنون جاگسن.

لینی این را گفت و منتظر خارج شدن جاگسن از در شد. آنتونین رسیده بود و شنل نامرئی که به تازگی خریده بود و تنها پنج بار قابل استفاده بود را رویشان انداخت و از خانه خارج شدند.

آن ها جاگسن را دیدند که چوبدستیش را بیرون آورد و آماده ی آپارات کردن شد. آنتونین و لینی سریع به سمت جاگسن رفتند و در آخرین لحظه مچ دست او را گرفتند.

- تق! (افکت آپارات کردن)

- آه چرا دستم این قدر درد گرفت؟

جاگسن در حالی که مچ دستش را مالش میداد از آن ها که نامرئی بودند دور شد.

آنتونین و لینی سرشان را بلند کردند و ساختمان آشنای همیشگی را دیدند. خانه ی گریمولد درست مقابل آن ها قرار داشت و جاگسن وارد خانه ای نشد جز ... خانه ی گریمولد!

آنتونین و لینی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 خرداد 1390 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد عمارت اربابی مالفوی -کلاس بعدی زیست

لینی سر کلاس آمد و کوچکترین حرفی برای ساکت کردن بچه ها نزد. اگر عده ای هم حرف می زدند که دیگر عالی می شد.

- امروز مبحث انواع ریش دراز و کله زخمی رو شروع میکنیم. شما باید توی امتحانی که بعدا لر ازتون میگیره دقیقا حرفای منو تکرار کنین. ارباب توی این مورد خیلی سخت گیره.

لینی همه ی بچه ها را از نظر گذراند و سپس پنجره را بست.

- بفرستش تو آنتونین! بچه ها اولین نوع ریش دراز که مهم ترین نوعشه اینه. مرگخوارا فقط یه ریش دراز میشناسن.

- مع مع مععع.

بزی از در وارد شد و جلوی بچه ها قرار گرفت.

- طرز نابودی . خیلی آسون. فقط با یه تیغی چیزی شاه رگشو می زنین.

سپس بز را به بیرون هل داد.بیرون رفت تا یک کله زخمی تهیه کند. پس از چند لحظه با نوجوانی ک پیشانی اش پر از جوش های کنده شده بود برگشت.

-کله زخمی ها زیادن. این کم اهمیت ترینشونه. ما 340 نوع کله زخمی داریم که همه شون تونستن اربابو شکست بدن و میتونن. این مهم ترین قسمته.همه شون تونستن اربابو شکست بدن و میتونن.

همه ی بچه ها روی دفترشون خم شدن و شروع به نوشتن جزوه کردن. لینی با لبخندی از کلاس بیرون رفت. مرگخواران تازه وارد، حداقل در همین یک مورد رد می شدند!!

همین که از کلاس بیرون اومد آنتونین رو جلوی خودش دید.

- لینی. تو هم دیشب حرکات مشکوک جاگسن رو دیدی. فکر کنم باید به لرد سیاه بگیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 8 خرداد 1390 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل ققنوس

دامبلدور لپ جاگسنو میکشه و میگه:
_ باریکلا. حالا باید دوباره برگردی پیش مرگخوارا و یواش یواش پیش بری تا بتونیم در آخر ضربه اصلی رو به اونا وارد کنیم، اونارو پراکنده کنیم، دور و بر تامو خالی کنیم و در آخر بکشیمیش... پیرم و پیرم ملرزم

جاگسن: صب کن بابا. چی چیو میلرزی، هفت تا هورکراکسشو چیکار کنیم؟

دامبلدور: راست میگی، یادم نبود. پس اول برو بفهم هورکراکساش چیا هستن و کجا مخفیشون کرده.

بــــــــــــنگ!
(جاگسن غیب شد)

---------

عمارت اربابی مالفوی

بــــــــــــنگ!
(جاگسن ظاهر شد)

همه مرگخواران دور میز شام نشسته بودند و منتظر بودند تا لرد ولدمورت شام خوردن را شروع کند. نجینی هم خودشو دور گردن لرد پیچونده بود.
لرد: خب حالا همه دستاتونو بیارید بالا میخوایم دعای قبل از شامو بخونیم...

در همین لحظه جاگسن از در پرید تو و جلوی چشمان هاج و واج مرگخواران ایستاد و به لرد تعظیم کرد.

لرد: این چه وقت اومدن خونه س؟ کجا بودی تا حالا؟
جاگسن: ارباب داشتم اطلاعات جمع میکردم. خیلی محرمانه س اگه اجازه بدید بعدا بهتون خصوصی میگم.
لرد: باشه برو بتمرگ حالا!

جاگسن رفت و سر میز نشست. نگاه مشکوک لینی با آنتونین تلاقی کرد. هر دو داشتند به یک چیز فکر میکردند.

لرد: خب دوباره دستاتونو بگیرید بالا... مرلین بخاطر همه نعمت هایی که به ما دادی ازت تشکر میکنیم... بخاطر غذا، آب، باد، دریا، زیر شلواری و چی توز نمکی ()

مرگخواران پوزخند زدند و شروع به خوردن شامشان کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 7 خرداد 1390 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه:

هزاران نفر برای عضویت در ارتش سیاه درخواست دادن، مرگخوارا ز این وضعیت ناراضی هستن. رودلف نقشه میکشه که گروهی از مرگخوارا به خانه تک تک متقاضیا برن و سعی کنن هر طور شده اونا رو از مرگخوار شن منصرف کنن.آنتونین، ایوان،آگوستوس و لینی این ماموریت رو به عهده میگیرن اما در نهایت ناموفق پیش لرد بر میگردن. لرد هم به مرگخوارا دستور میده که همه چیزو به اونا یاد بدن (لرد میتونه با داشتن اونا شهریه ی زیادی بدست بیاره) و اگه تو امتحان قبول بشن بعنوان مرگخوار پذیرفته میشن. مرگخوارا که نمیخوان جمعیت زیادتر از این بشه تصمیم میگیرن همه رو تو یک کلاس جا بدن و هربار یکی بهشون درس بده. شلوغ بودن کلاس کیفیت رو پایین میاره و اونا خیلی از درسارو نمیفهمن و در نتیجه رد میشن. همه ی مرگخوارا این کارو قبول میکنن و تا مدتی کلاسا همین طور ادامه پیدا میکنه تا اینکه توی یکی از کلاسا یکی از افراد کلاس که کسی جز جاگسن اون نیست روی ایوان طلسم شکنجه گر رو اجرا میکنه. ایوان طرز انجام این طلسم رو اشتباه یاد داده بود بنابراین همه تعجب میکنن که کی این کارو کرده و چطور که میفهمن جاگسن بوده. بعد از کشمکش های زیاد بالاخره لرد جاگسن رو که تا حالا دوبار از گروه مرگخوارا جدا شده رو میبخشه و اونو میپذره. چونکه جاگسن قدح اندیشه ی دامبلدورو براش آورده، اما آنتونین متوجه نگاه عجیب و برق تنفری توی چشمای جاگسن میشه.

در طرف دیگه توی محفل، جاگسن خبرو به دامبلدور میده و میگه قدحو به دست لرد رسونده. خاطرات توسط اونا دستکاری شده و اینا همه ش نقشه برای توی تله افتادن لرد بوده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 4 خرداد 1390 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
هوالمتکبر
اشکالی که نداره دو تا پست پشت سر هم!؟
---------------------------
ولدومورت همچنان داشت به درون صندوق نگاه می کرد.در حال وارسی لوله ها بود .آنهای را یکی یکی از چشم می گذراند.
نوشته های روی لوله ها را می خواند: -بوس،مینروا،رقص...
ولدمورت یکی از آن لوله های حاوی خاطرات را در دستش گرفته بود.
-می خواهم ببینم این چه خاطره ایه.مطمئنا باید جذاب باشه!
ملت از دیدن ولدی داشتن شاخ در می آوردند.
آنتونین:ارباب شما باید دنبال خاطره ای باشین که برای همیشه بتونین از دست اون ریش دراز خلاص شین.
ایوان هم که چشاش داشت از حدقه بیرون میزد:همچنین این کار شما خلاف قوانین ایفای نقشه،ولدمورت که اصلا نباید به این چیزها کاری داشته باشه.
در همین لحظه ولدمورت چوبش را بالا آورد و با حالت جذابی که همه افرادی که در سالن بودن رو جذب خودش کرد: کروشیو...
از چوب ولدی یک نور سبز رنگ ابتدا خارج و سپس به دو شاخه تبدیل شد.یک شاخه به ایوان و یک شاخه به دالاهوف برخورد کرد.
ایوان و دالاهوف بر زمین افتادند و روی زمین به خود پیچیدن.
ملت حاضر در سالن دویدند و دور ولدمورت جمع شدند و نحوه اجرای طلسم رو با حیرت نگاه کردند.
ولدمورت فریاد زد:خب چی داشتین می گفتین شما دو تا.
ایوان با ناله که جمله اش بریده بریده شده بود گفت:غلط... کردم ارباب... .
ولدمورت زاویه چوبش با سطح زمین را بیشتر کرد طوری که تقریبا چوب به حالت قائم درآمده بود.
ولدمورت این بار با صدای بلندتر فریاد زد:چی کار کردی؟
ولدمورت با لحن تعجبانه ای پرسید:"کردم ارباب" این یعنی چی ؟ من می کشمت.
ولدمورت: آوادا...
همین موقع بود که جاگسن دست ولدمورت را لمس کرد.
ولدمورت اجرای طلسم را قطع و برگشت به پشتش جایی که جاگسن ایستاده بود نگاه می کرد.
جاگسن با دو زانو به زمین افتاد:ارباب آنها را ببخشید. از آنان به خاطر من درگذرید.
ایوان و آنتونین هم که دیگر زیر شکنجه نبودن بلند شدن و آنها هم مثل جاگسن به زانو افتادن.
آنتونین:اشتباه کردیم.دیگه غلط بکنیم به لرد انتقادی وارد کنیم.
قیافه عصبانی جذاب لرد کم کم داشت به حالت عادی خود بر می گشت.
ولدمورت:جاگسن باشه.شانس آوردی که هدیه خوبی آوردی.بدان که خودت هم به خاطر غیبتت و نبودتت توی این چهار سال سزاوار مرگ بودی.
ولدمورت چوبش را تکان داد و صندوق به هوا برخاست و به سمت در سالن حرکت کرد.صندوق پشتش روی هوا دنبالش می رفت.
در را باز کرد و از سالن خارج شد به همراه صندوق.
ایوان و آنتونین و جاگسن از جای خود برخاستند.
ایوان که بعد چهار سال جاگسن رو دیده بود با بغض گفت:جاگسن تو این چهار سال یعنی تو دنبال این قدح بودی؟
جاگسن که لبخندی بر چهره اش نقش بسته بود:بله ایوان دوست خوبم.
همین موقع بود که جاگسن و ایوان همدیگر را در آغوش کشیدند و از چشمان ایوان اشک و بر لبان جاگسن خنده نشسته بود.
آنتونین با لحن سردی گفت : از بابت نجات دادن جونمان متشکرم.
و به طرف در حرکت کرد.
آنتونین از نجات جانش خیلی خوشحال شده بود ولی در چهره جاگسن برق تنفری دیده بود که قبلا در چهره هیچ کس ندیده بود .همین باعث شده بود که به وی شک کند.
سه روز بعد...
- یعنی ولدمورت قدح رو گرفت؟
-بله پرفسور.
-شک هم نبرد که ممکنه تو دیگه بهش وفادار نباشی؟
-نه قربان.
-پس با این حساب نقشمون عملی میشه.
-حتما قربان.با اون خاطرات دستکاری شده شما حتما توی تله هامون میفتن و یکی یکی دخلشون رو میاریم.
صدای سوت و دست به هوا برخاست.
آن جا جایی نبود جز محفل ققنوس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1390/3/4 19:45:15
من یه شبح و�
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
یا حق...

ملت با خوش حالی دور فردی که طلسم را اجرا کرده بود جمع شدند و در مورد چگونگی اجرای طلسم از او پرسیدند.
و او کسی نبود جز جاگسن که ماسکی به صورتش بود.ماسکی با چهره اژدها.
جاگسن ماسکش را از صورتش برداشت.،پسری 17 ساله با موهای قهوه ای و کوتاه که تمام موهایش رو صورتش ریخته بود و چشمانی آبی که برق تنفر از آنها می بارید. بینی نسبتا کوچک و لبهای متوسطی داشت،روی صورتش هم دو خراش بسیار بزرگ به چشم میخورد که معلوم بود مدتها در میدانهای نبرد(از نوع ماگلی) جنگیده و همچنین با اینکه 17 سال بیشتر نداشت از بدن تنومندی هم بهره میبرد که مطمئنا هیچ با سنش متناسب نبود.
رنگ بدنش اصلا با دیگران شباهتی نداشت. رنگ بدنش سرخابی بود.البته نوعی لباس پوشیده بود که تنها صورتش دیده می شد.
لباسش ردایی مشکی بود از پوست تسترال و بسیار زبر و خشن و
شنل سیاهی هم پوشیده بود و دستکش سیاه هم به دست داشت.
جاگسن دوباره ماسکش را به چهره زد. همه مبهوت به او نگاه می کردند. انگار با یک موجود عجیب و غریب رو به رو شده بودند.
جاگسن از میان جمعیت راهش را باز کرد و به سمت در کلاس رفت.
وقتی از جلوی کسی می گذشت سریع از جلوی راهش کنار می رفت و با ترس خودش را عقب می کشید.چرا که او ورد را روی دست راست ولدمورت اجرا کرده بود ،یعنی ایوان روزیه.
کلاس در سالنی بسیار بزرگ تشکیل شده بود. جاگسن پس از 30 ثانیه راه رفتن در کلاس بالاخره به نزدیک در می رسه که....
دستگیره در چرخانده می شود و لرد ولدمورت وارد می شود.
پشت وی دالاهوف و روزیه.ولدمورت با حالتی بسیار عصبانی که چهره اش را از قبل هم زشتتر کرده بود:چه کسی بود که روی روزیه کروشیو رو اجرا کرد؟ در همین موقع جاگسن ماسکش را از روی صورتش برداشت و چهره اش نمایان شد.
ولدمورت و روزیه بلافاصله با دیدن چهره جاگسن چشمانشان گشاد شد.
گویا او را می شناختند ولی ازکجا؟!
جاگسن ماسکش را در دستش می گیرد و تعظیم می کند: لرد به سلامت باشد.من رو به خاطر اجرای کروشیو ببخشید.
ولدمورت که گویا هم شوکه شده بود و هم عصبانیت دوباره به چهره اش برگشته بود فریاد زد:تو هستی جاگسن؟ چرا برگشتی ؟ تو دیگه عضو مرگخوارها نیستی. دو بار به ما پیوستی و هر دو بار هم بعد از مدت کوتاهی ما را بدون خبر گذاشتی و رفتی.
ولدومورت که عصبانی تر شده بود چوبش را بالا آورد: آواداکدارو
جاگسن هم که از قبل ولدمورت را می شناخت و مدتی مرگخوار بود در مدتی که ولدمورت داشت حرف می زد خود را به انتهای سالن رسانده بود. همین که ورد به جاگسن می رسد با قدرت خاص خود(*شبح واره ای) از ورد جا خالی می دهد و ورد به یکی از آن کارآموزان آخر کلاس برخورد می کند و جان در جان آفرین تسلیم می کند.
جاگسن که دوباره ماسکش را زده بود : لرد من هدیه ویژه ای برای شما آورده ام که شما را شگفت زده خواهد کرد. اگر اجازه دهید آن را نشانتان دهم. جاگسن چوبش را تکان و وردی به زبان می آورد: پرینشن سمپندور. در همین لحظه صندوقی سیاه که آرم اسلیتیرن هم روش هک شده بود ظاهر می شود.
جاگسن : لرد بفرمایند و افتخار دهند جعبه را باز کنند. به نظرم جبران 5 سال نبودم را داشته باشد.
لرد همینطور که به جاگسن نگاه می کند جلو می آید. وردی بر زبان می آورد و صندوق باز می شود.
درون صندوق چیزی نبود جز قدح اندیشه.
جاگسن : این قدح دامبل..
ولدمورت حرف جاگسن رو قطع می کند: خودم می دونم.
و همچنان به قدح و لوله های درون صندوق که مطمئنا خاطرات دامبلدور بودند نگاه می کند...
------------------------------------------------
*شبح واره ها: موجوداتی از موجودات شب هستند که قدرتهای بدنی زیادی دارند. از جمله نیروی جسمانی قوی،سرعت بالا(طوری که می توانند بعد از 10 ثانیه دویدن به خاطر سرعت بالایشان از دید ناپدید شوند)،کندی رشد(یعنی تقریبا هر 5 سال که می گذرد به اندازه یک سال سنشان بالاتر می رود)،طولانی بودن عمر(بیش از 300 سال عمر می کنند.) .
همچنین از خون انسان تغذیه می کنند.خون قربانیهایشان را تا آخر می خورند تا اینکه آنها بمیرند...
همچنین آنها با اشباح برادران خونیشان می جنگند و در جنگ حق استفاده از هیچ سلاح گرم یا تیر و کمان ندارند...
-----------------------------------------------
تقاضای نقد دارم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1390/2/26 18:03:33
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1390/2/26 18:07:56
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1390/2/27 7:36:43
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1390/2/27 7:48:14
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1390/2/27 8:38:40
من یه شبح و�
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
این دومین کلاس آن روز بود که نوبت ایوان بود که تدریس آن کلاس را انجام دهد و این کلاس، درسی نبود جز آموزش جادوی سیاه. آنتونین برای کمک به ایوان آمده بود و مسئول چک کردن آن ها برای جلوگیری از خرابکاری بود.

ایوان بعد از فریادها و درخواست های محترمانه و غیر محترمانه فراوان برای ساکت نموندن آن ها بالاخره موفق شد و بعد از اینکه تنها اندک زمزمه هایی شنیده میشد گفت:

- کروشیو! این طلسمیه که امروز باید یاد بگیرین. ارباب بدون یادگیری این ورد بهتون اجازه ی ورود به گروه مرگخوارارو نمیده.

با شنیده شدن این حرف، ملت در حال آموزش که اصلا دوست نداشتند قبول نشوند، برخلاف همیشه ساکت و آرام نشستند و با چهره هایی مشتاق به ایوان خیره شدند.

ایوان با ناراحتی نگاهی به آنتونین که به دیوار تکیه داد بود انداخت و آنتونین با درهم کردن صورتش پاسخ او را داد.

ایوان آهی کشید و سرش را به سمت ملت مشتاق برگرداند، چوبدستیش را بالا گرفت و گفت: خوب نگاه کنین ...

با دیدن چهره های آن ها به حرف بی جایش پی برد و ادامه داد: دقیقا باید طرز حرکت چوبدستیتون این مدلی باشه، توجه کنین ...

ایوان به صورت اسلوموشن چوبدستیش را حرکت داد و بعد از اتمام کارش گفت: فهمیدین؟ همزمان با انجام این حرکت کروشیو رو هم به زبون میارین. باید از ته قلبتون بخواین که طرف مقابل زجر بکشه. اوکی؟

همه با صدای بلند حرف ایوان را تایید کردند و او حرفش را با این جمله به پایان رساند: حالا بهتون اجازه میدم این وردو روی هم امتحان کنین تا ببینم یاد گرفتین یا نه. منم بینتون راه میفتم تا پیشرفته تونو ببینم.

ایوان قبل از ورود به داخل جمعیت، به آنتونین یادآوری کرد که حواسش به او باشد و بعد از اطمینان از حواس جمعی او، قدم زنان به ته کلاس رفت. با دیدن عده ای که ته کلاس نشسته بودند و سرگرم صحبت بودند و اصلا متوجه حرف های ایوان نشده بودند لبخند شادی زد و به سمت دیگر کلاس رفت.

این عده نیز به علت ازدیاد کله های جلویشان، حرکت چوبدستی ایوان را ندیده بودند و کاملا اشتباه و برعکس ِ آنچه ایوان یاد داده بود، چوبدستیشان را تکان میداند.

لبخند ایوان گشادتر شد و از اینکه هیچ کس نمیتوانست طلسم را اجرا کند خوش حال شد. خیلی زیرکانه تمامی حرکات را درست به آن ها نشان داده بود، اما درست لحظه ی آخر حرکت چوبدستی را با کمی انحراف به آن ها یاد داد تا لرد خیال نکند او به آن ها از قصد اشتباه یاد داده است و این نتوانستن را بر عهده ی حرکت اشتباه ریز انتهای تکانشان بیندازد و اینکه آن ها خودشان علاقه ی فراوانی ندارند که درست دقت نکرده اند!

ایوان با آسودگی تصمیم به بازگشت به جای اولیه اش گرفت که ...

- کروشیو!

طلسمی از درون چوبدستی یکی از آن ها خارج شد و یکراست به سمت ایوان آمد و به او برخورد کرد. ایوان پخش زمین شد و از درد فریاد کشید.

آنتونین که از این حرکت شوکه شده بود سریع به خود آمد و با یک حرکت سریع به سمت فردی که طلسم را اجرا کرده بود رفت و جلوی او را گرفت.

- واااای ... این از کجا یاد گرفت؟

ایوان این را گفت و با عصبانیت از کلاس خارج شد. آنتونین نگاهی به ملت انداخت و بدون توجه به آن ها او نیز به سمت در رفت.

ملت با خوش حالی دور فردی که طلسم را اجرا کرده بود جمع شدند و در مورد چگونگی اجرای طلسم از او پرسیدند.

- خب راستش من حرکت آخر چوبدستی رو ندیدم، هیمن طوری نیم دایره ای تکونش دادم و ... بقیه شم خودتون دیدین.

آنتونین که قبل از خارج شدن از کلاس این را شنیده بود، محکم دستش را بر پیشانیش کوباند و رفت. برخلاف بقیه ی کلاس ها و درس ها، استثناءً این مورد که مهم ترین طلسم از نظر لرد بود را درست یاد گرفته بودند. باید در بقیه ی درس ها بیشتر دقت میکردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس مشغول خواندن لیست شد:
1 - آموزش دفاع در برابر دفاع در برابر جادوی سیاه!
2 - آموزش جادوی سیاه!
3 - بهترین روش برای کشتن یک ماگل
4 - سفید شناسی
5 - راه های از میان برداشتن سفیدی، از لکه خامه تا جادوگران!
.
.
.
بلا دستش را لای موهایش برد و گفت:هووووف یعنی تمام این درس ها رو باید بهشون بدیم!؟خب به هر کدوم چند نفر متقاضی میرسه؟
لوسیوس کاغذ را زیر و رو کرد و گفت:نمیدونم،ارباب کلاس بندی رو هم گذاشت به عهده خودمون.گفت سرش به شدت مشغول حساب کردن و جمع زدن شهریه هاست و وقت این خرده کاری های پیش پا افتاده رو نداره!

روفوس با نا امیدی نگاهی به بقیه انداخت و گفت:ببینم یعنی الان تسلیم شدین؟تصمیم گرفتین واقعا این لشگرو آموزش بدین و امتحان بگیرین؟
مرگخواران بدون اینکه بهم دیگر نگاه کنن شانه هایشان را بالا انداختند.به نظر میرسید چاره دیگری وجود نداشت.

بلاتریکس لیست را از دست لوسیوس قاپ زد و همان طور که آن را چک میکرد گفت:قضیه نا امید کردن و فراری دادن متقاضی ها که هیچ فایده ای نداشت.نقشه قبلی عملا شکست خورد.الان تنها راهی که به نظرم میرسه اینه که آموزششون بدیم.ولی جوری آموزش میدیم که حتی یه نفرشون هم قبول نشه!

لوسیوس گفت:این کار چه فایده ای داره؟بیچاره میشیم با این همه شاگرد!
بلا فکری کرد و گفت:اشکال نداره.به شهریه فکر کنین.ما که قرار نیست شهریه کسایی که رد میشن رو پس بدیم.

مرگخوارن بعد از کمی تفکر دست هایشان را به نشانه شادی و موافقت با قضیه بهم زدند و تا جای ممکن سر و صدا کردند، انقدر که صدای عربده لرد همه جا را پر کرد:
...ســــــــــــــــــاکــــــــــــــــــــــــت!
فریاد لرد باعث شد مرگخواران بیخیال داد و فریاد شوند و به تقسیم کار بپردازن.
بلا لیست را در دست گرفته بود و تقسیم کار میکرد:خیلی خب.چون جا و امکانات لازم رو نداریم، هر کلاس رو یکی به عهده میگیره.و به همه هم آموزش میده همزمان!

صدای اعتراض مرگخواران بلند شد.بلا با ناراحتی گفت:چرا اینقدر نفهم بازی در میارین؟اینطوری کیفیت کار پایین میاد و خیلی ها اصلا درس رو نمیفهمن و ما راحت تر به هدفمون میرسیم!فهمیدین؟
مرگخوارن:اهان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا زودباش از جلوی چشمم دورشو و در رو هم پشت سرت ببند.

- چشم ارباب.

و صدای بسته شدن در بیش از حد بلند بود.

سرسرای قصر ریدل ها....جلسه ی اضطراری مرگ خواران

با وجود همهمه ی بسیار مرگ خواران بلا شروع به صحبت کرد :

- اهم اهم .....لامصبا دودقیقه زبون به دندونتون بگیرید ببینید چی میگم...جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!!!ـ

آمیکوس از عقب سالن فریاد زد:اه....خفه شو بلا کرمون کردی.....مگه کوری نمیبینی رفتیم تو شور؟ـ

اما مرگخواران دیگر همه ساکت شدند.

- آخه این انصافه ما سی چهل نفر رو بین هزار و صد و یک نفر تقسیم کنن؟

این حرف ابلهانه را پیتر از داخل آشپز خانه فریاد زد.

بلاتریکس با صدای آرامی گفت: ما که قرار نیست معلم بشیم.....ما باید سعی کنیم تو یه مدت زمان طولانی یه سری خزعبل
تحویل اونا بدیم اما از اون طرف شهریه ی توپ هم ازشون بگیریم.

رابستن گفت : خیلی ممنونم از نظر خردمندانه ت زن برادر عزیز ....ولی فکر اینو هم کردی مکانمون کجا باشه؟ـ

- قبرستون!ـ

- چرا فحش میدی؟مگه چی گفتم؟ـ

- الاغ نفهم میگم قبرستون ریدلها!ـ

رودولفوس به زنش فریاد زد: هوی....نبینم با داداشم این جوری حرف بزنیا!وگرنه....ـ

بلاتریکس گفت: بیشین بینیم باو.....وگرنه چی؟....چه غلطی میکنی؟ـ

رودولفوس با عصبانیت گفت: اکه هی.....لعنت به تو زن....هی میگم هیچی بهش نگم آبروش بره....بی صفت خودش نمیذاره!

لوسیوس با گامهای بلندی به سمت بلاتریکس آمد و گفت: دعوا
های شخصی تونو بذارید برا خونه تون.....من الان از پیش
ارباب اومدم...ایشون لیست دروس و کارهایی که باید انجام بدیم رو به من دادن اما مشخص نکردن کی باید چه کاری رو انجام
بده! من یکی یکی میخونم هرکی میخواد دستشو ببره بالا!ـ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یاکسلی در 1390/2/18 21:15:30
مرگ برای یک انسان فرهیخته شروعی دوباره است
آدولف هیتلر
به نقل از آلبوس دامبلدور