جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1384 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ارتش سفید لحظه به لحظه نزدیکتر میشد....اما حیف که دیر رسیده بود! ایوانا زودتر از همه خودشو به لونا رسوند:

ـــ وای لونا ! چه بلایی سرت آوردن؟!

اما لونا نمیتونست جواب بده...در همون لحظه گمنام اومد:

ـــ لعنتیا! فرار کردن؟!

ایوانا:آره....ببین گمنام ....تو ضد طلسم این طلسمو داری؟!

گمنام که تازه متوجه لونا شده بود سرش را تکان داد. زیر لب چیزی را زمزمه کرد و چوبدستیشو برد بالا!!

لونا که سفید شده بود با صدای آهسته ایی گفت: ایوانا...اونا...فرار کردن...

گمنام:کیا؟

لونا:مالفوی...و...لارا...

گمنام:پس اونا اینجا بودن؟!

لونا:

ایوانا:خوبه زیاد ازش حرف نکش! من باید ببرمش به سنت مانگو!

گمنام:کجا؟! سنت مانگو رو هم لرد گرفته!

ایوانا:پس کجا ببرمش؟!

گمنام:نمیدونم...یه جا قایمش کن...من باید به شون اطلاع بدم ! وغیب شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!!Let's rock 'n' ROLE

Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1384 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا رو زمین افتاده بود و ناله میکرد و لونا با خوشحالی به سرعت به داخل یکی از خونه ها رفت .
دراکو سریع به سمت لونا رفت و با وردی اونو که ناله میکرد از زمین بلند کرد و زخمش رو خوب کرد !
لارا : اونا کین ؟
دراکو کمی فکر کرد و گفت : همون طور که گفتم باید فرار کنیم ؟
لارا : چرا آخه ؟
دراکو : دیوانه سازها ! اونا برگشته بودن ولی به نظرم لرد دوباره اونا رو فرستاده ! یه قدر زياد هم هست !
لارا : اونا خیلی زيادن بهتره بريم ! شاید ما رو هم اشتباه بگیرن !
دراکو : درسته ! بريم
لارا : نه من یکی باید تکلیفمو با لونا مشخص کنم !
لارا بهش سمت خونه ای که لونا رفته بود دويد و دید اون دست به سینه وایستاده و میخنده !
لونا : شکست خورديد هان !!
دراکو : کور خوندی اونا دیمنتورها بودن ! این قدر هول کردی که چشماتم از کار افتاد ! جوب حماقتت رو میگیری!
لارا فرياد زد :
- ترولیمانشاء
لونا به طور وحشتناکی خون ازش جاری شد و پاهاش شکست و خشک شد و روی زمین افتاد !
دیمنتورها به سرعت نزدیک میشدن و دراکو و لارا هم از اونجا دور شدن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1384 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی مرگ خوارا داشتن از موفقیت چشم گیرشون حرف می زدن که یهو آسمون که به صافی آینه بود تیره می شه و بارون می گیره اول همه فکر می کنن این صدای رعدو برقه اما بعد متوجه ارتش بزرگی می شن که شمارشون از هزارتا بالا می زد
سفیدا!!!!!!!!!!
لارا : واااای ... اینا کین دیگه؟!
دراکو : مثل این که وقت فراره!
یه دفه صدایی از پشت میاد : نه ... کجا با این عجله حالا بودین!
لارا : تو؟!!!!!!!!!!
لونا : کروشیو!!!!!
لارا از درد جیغ می کشه و روی زمین به خودش می پیچه و دست و پا می زنه
اما بقیه ی مرگ خوارا متوجه اون نیستن تمام حواسشون جمع ارتش بزرگیه که لحظه به لحظه نزدیک تر می شه!
...( ادامه دارد )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1384 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
در حاليكه مرگخواران آماده ترك كردن دهكده بودن صداي ضعيفي از گوشه اي از دهكده به گوششون ميرسه...اونجا تا چند لحظه قبل قصر بزرگ زاخارياس اسميت بود...
دراكو:لارا اگه ممكنه برو يه نگاهي بكن...نميخواييم كوچكترين اثري از اين سفيدا باقي بمونه...
لارا به طرف صدا حركت ميكنه...
كنار آخرين ديوار باقي مونده از قصر يه بچه كوچيك 6-7 ماهه ميبينه..كسي كنار بچه نيست....
دراكو:لارا چي شد؟چه خبره؟
لارا:چيزي نيست دراكو...فقط يه بچه اس...
دراكو:بچه؟تو قصر اون سفيد؟بكشش لارا...
لارا بدون ترديد چوبشو بطرف بچه ميگيره.......
نه..........صداي جيغ زني مياد ...يه نفراز جايي كه پنهان شده بود بيرون مياد...نه...لطفا اونو نكشين......
لارا:خوب...خوب...سلام..شما بايد همسر زاخارياس باشين؟
بله بله...شما همه رو كشتين...شوهرم...پدر و مادرمو...
لارا:خوب ميتونيم يه معامله اي بكنيم...بايد با صداي بلند فرياد بزني:زنده باد لرد سياه....مرگ برهمه سفيدا
زن با ترس و لرز خواسته لارا رو اجرا ميكنه...
دراكو:لارا..بيا...بايد بريم...
لارا:متاسفم..بايد برم...آوادا كداورا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1384 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
دهکده ای که همیشه ازش صدای خنده و شادی بچه ها و مردم میومو حالا به منطقه ای از شکنجه تبدیل شده بود و ناله هایی از همه جا به گوش میرسید !
دو دیمنتور در حال مکیدن روح دو دختر بودن و دیمنتور دیگه داشت به سمت پیرزنی که از ترس روی زمین افتاده بو.د میرفت .
در گوشه ای دیگه انیگو در حال فرستادن سپر مدافع بود و سپر مدافع ضعیفی فرستاد که تنها تونست دیمنتوری رو دو متر دورتر کنه و انیگو شروع به فرار کرد در حالی که امیدی به زندگی نداشت ! از کنار ایوانا و لی جردن گذشت که در کناری افتاده بودن و دیمنتور ها با کمال اسایش در حال مکیدن روحشون بودن ! اینیگو احساس اونا رو درک میکرد که از اربابشون لرد دارن تشکر میکنن که بهشون اجازه داده حمله کنن و دلی از غذا دربیارن و به ارزوشون برسن !
اینیگو همچنان فرار میکرد تا این که شش دیمنتور دیگه از سمتهای مختلف به سوی اون رفتن و اونو محاصره کردن . حالا دیگه راهی برای فرار نبود و کورسوی امید هم از بین رفته بود و با ناامیدی در حال دفاع بود !
اکسپکتوپاترونوم !!!
اما چهار بار این فریاد زده شد و دیگه صدایی ازش در نیومد و شش دیمنتور اونو گرفتن و روحش رو از بدنش جدا کردن ! انیگو ایماگو مرده بود و لحظه شادی دیمنتورها فرا رسیده بود !
حدود سی دیمنتور هر کدوم در گوشه هایی یا به طور گروهی بیش از بیست نفر رو کشته بودن و مشغول لذت بردن بودن و دهکده به متروکه ای تبدیل شده بود و صدایی در نمیومد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1384 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
آفتاب در آسمان میدرخشید. صبحی دل انگیز بود و آسمان آبی تر از همیشه...
مردم هاگزمید کم کم برای خرید روزانه خود و لذت بردن از این هوای گرم بیرون می آمدند..
از گوشه و کنار از مدرسه هاگوارتز دانش آموزان برای گردش به هاگزمید آمده بودند و به مغازه های مختلف سرک میکشیدند.. میگفتند و میخندیدند.
رومیلدا وین به همراه ایوانا کنار خانه لی جردن...
رومیلدا: آخه چرا نمیای؟ هوا عالیه! نگاه کن.. میریم تو کافه سه دسته میشینیم شراب میزنیم تو رگ...
لی جردن با شلوار کردی ایستاده بود و جوراب مشکی و سوراخ سوراخش را تا زانو بالا کشیده بود.
- من اصلا حوصلشو ندارم... دیشب با بروبچ یه کوییدیچ مشتی زدیم.. الان بدنم کوفتس هیچ جا نمیتونم برم..
ایوانا رو به رومیلدا: بیا بریم.. ولش کن... پروفسور تریلانی گفت میخواد بیاد کافه.. خوش میگذره..
لی ناگهان از جا پرید: صبر کنین منم میام... برم لباسامو بپوشم!
رومیلدا: آخی... عجب هوای گرمیه.... پختم! یه نوشابه تگری میچسبه..
ایوانا: نه خیلی هم گرم نیست... یه کم بهتر شد.
رومیلدا با تعجب گفت: راس میگی... انگار بهتر شد... یاد شمال افتادم!
لی جردن رسید.. و گفت: بزنین بریم!
کمی به سمت کافه سه دسته جارو حرکت کردند.
رومیلدا: بچه ها شما سردتون نیست؟ انگار هوا به جای اینکه گرمتر بشه داره سردتر میشه...
لی جردن گفت: احساس بدی تو شیکمم دارم... بهتره برگردیم خونه هامون...
ایوانا لباسش را به خود پیچید و گفت: سرده... حس خوبی ندارم.... راس میگه.. برگردیم..
دور و بر آنها همه چیز داشت یخ میزد... همه مردم به سمت کافه ها میرفتند تا سریعتر خود را گرم کنند.
لی نگاهی به آسمان کرد تا آه بکشد.. ناگهان فریاد زد: اا... او.. .اونجا!! .... آآآ..
همه مردم با وحشت به آسمان نگاه میکردند.. بیش از 50 دیمنتور بر بالای هاگزمید پرواز میکردند و هر لحظه نزدیکتر میشدند...
یکی از آنان با شتاب به سمت این سه نفر شتافت...
لی چوبدستی اش را درآورد... بپا!
دیمنتور روی لی خم شد و گردنش را گرفت..
- اکسپکتو پاترونوم!
جرقه سفیدی از نوک چوبدستی رومیلدا خارج شد ودیمنتور عقب کشید... در آن چهره تاریکش چیزی پیدا نبود. اما رویش به سمت رومیلدا رفت... دیمنتور دیگری نیز به سمت ایوانا حرکت میکرد..
- اکسپک...
هر دو دیمنتور شروع کردند به بیرون کشیدن روح از بدن رومیلدا و ایوانا...
اکسپکتوپاترونوم!!!
آرتابانوس گریفیندور از راه رسیده بود.
سپرمدافع به شکل شیر از چوبدستی اش خارج شد و هر دو دیمنتور را راند. رومیلدا، ایوانا و لی جردن بیهوش بر زمین افتاده بودند..
از همه جا صدای جیغ میآمد.. ابرهای تیره آسمان را پر کرده بودند و باران شروع به باریدن کرده بود... تاریکی هر لحظه بیشتر میشد.
دیمنتوری مشغول بوسیدن یک پیرمرد بود... چشمان پیرمرد سفید و ناپدید شد و بیجان بر زمین افتاد..
چندین نفر دیگر در گوشه وکنار از بوسه های دیوانه وار بر زمین می افتادند و کشته میشدند.
جیغ ها به آسمان میرفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium]اولین جادوگر در تمامی دوران ها که توانس?
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 28 مرداد 1384 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
یه سطل آشغال مستقیم میره طرف نور طلسم و طلسم بعد از برخورد به اون به طرف آسمون مسیرش رو عوض میکنه.
شون مسیرش رو از لابه لای جمیت متعجب باز میکنه و میگه:هی شما دوتا دیوونه شدین؟ هی بچه ها این ها رو بگیرین.
سه چهار تا مامور ایوانا و اینی رو میگیرن.
اینی:ولم کن گنده بک.
ایوانا:شما حق ندارین من رو دست گیر کنین. من خبر نگار پیام امروزم.
شون میاد جلو و میگه:ببینم. شما دو تا مشکلی دارین؟
اینی:تو شون پنی. من میشناسمت. مرتیکه(...).
شون رو به اینی میکنه و میگه:ولی من تو رو نمیشناسم. جرم شما دوتا دوئل غیر قانونی و به زدن نظم عمومیه.
اینی:برو بابا.
ایوانا:شما ...حق ندارین.. فهمیدی؟
یکی از مامور ها در گوش شون یه چیزی میگه و شون داد میزنه:لعنتی...هی اونها رو ول کنین. فرسط نداریم به این ها برسیم. رد دوتا از اونها رو تا چند مایلی اینجا گرفتن. باید بریم.
بعد رو میکنه به اونها و میگه:شما دو تا شانس آوردین. ما باید بریم.
اینی دستش رو از توی دست مامور ها درمیاره و میگه:واقعاً که دلقک ها.
ایوانا میگه:گفتم مامور های وزارت خونه عرضه ندارن.
شون که میخواست غیب بشه بر میگرده رو به ایوانا و میگه:این حرفت رو نشنیده میگیرم.
این رو میگه و خودش رو غیب میکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 28 مرداد 1384 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از رول:
=======
ببينيد لرد ولد يه شخصيتي نيست كه بيايد بهش بگن كله پوك!
همون طور كه خودتون ميدونيد يك جادوگر كاملا قدرتمنده! ولي شما اينو رعايت نميكنيد!
همه سياه ها بايد از ولدمورت بترسند! ا
نه اينكه بهش فوش بدن!
ان طوري رول پلينگ به هم ميريزه!
پس از اعضا به خصوص ايوانا خوهش ميكنم كه اين مسئله رو رعايت كنند!
خواهش مندم به جاي ولد مورت بگين اسمشو نبر! اين جوري خيلي ميچسبه!
نه اين كه بگين ولد مورت كله پوك يا....
متشكرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

آوادا کداورا! طلسمی با دو چهره!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 28 مرداد 1384 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوانا که به عنوان خبرنگار پیام امروز اومده بود اونجا گفت:

ـــ من نمیدونم این ولدمورت چه هدفی داره.

ملت:

ــ چرا اونجوری به من نگاه میکنین؟!آخه حمله به یه کلاس رقص خیلی بچه گانه ست.شاید هدفش این باشه که ساحره ها رو بترسونه . یعنی به نظر من اون اینقدر ضعیف شده که به کلاس رقص و بانک جادوگرا و ــ اخیرا" ــ هاگزمید حمله میکنه!

اینیگو ایمانگو: لرد سیاه ضعیف نیست!

ایوانا:اوه ، جدی میگی؟!پس چرا به جاهای بهتری حمله نمیکنه؟!

اینی : جاهای بهتر؟!مثل...؟

ایوانا: وزارت سحر و جادو....!ولی نمیتونه
!

اینی جیغ زد:چی گفتی؟!پس اینو بگیر ، خائن! آودا کداورا!

نور سبز رنگی ظاهر شد و سپس....

ــــــــــــــــــــــــــــــ

چند ساعت بعد ، ملت به جمله ی ایمانگو فکر کردند:

خائن؟! یعنی ایوانا هم...؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ايوانا در 1384/5/29 13:06:07
ویرایش شده توسط ايوانا در 1384/5/29 13:08:54
!!Let's rock 'n' ROLE

Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 28 مرداد 1384 11:46
نمایش جزئیات
آفلاین
فرداي آن روز ! دهكده هاگزميد!
صبح امروز هاگزميد مانند ديگر صبح ها نبود!
يك قتل در هاگزميد!
و بار ديگر ظاهر شدن نشان سياه!
و باز صحبت لرد تاريكي و مرگ خوارانش!
در قسمتي از هاگزميد كه خلوت ترين جا بوده! هم اكنون تبديل به شلوغ ترين مكان هاگزميد شده بود!
ماموران وزارت خانه از نزديك شدن مردم به محل حادثه جلوگيري ميكردند! خبرنگاران مثل مور و ملخ ريخته بودند! كارآگاه ها جمع شده بودند و با هم صحبن ميكردند! و در اينجا! بچه هاي اچ سي او هم جمع بودند!
زاخي: خيلي عجيبه! آخه چرا! اون كه خيلي وقت بود كه واسه محفل كار نميكرد!
سرژ: منم به همين فكر ميكنم! شايد اسمشو نبر ميخواسته تلافي كني! بلاخره يه پدر كشتگي با هم داشتن!
زاخي:ديگه هاگزميد هم امن نيست!!
سرژ: بايد يه فكري بكنيم! اون از سالت رقص! اينم از اين! فكر ميكني مكان بعدي جا باشه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

آوادا کداورا! طلسمی با دو چهره!