ـــ وای لونا ! چه بلایی سرت آوردن؟!
اما لونا نمیتونست جواب بده...در همون لحظه گمنام اومد:
ـــ لعنتیا! فرار کردن؟!
ایوانا:آره....ببین گمنام ....تو ضد طلسم این طلسمو داری؟!
گمنام که تازه متوجه لونا شده بود سرش را تکان داد. زیر لب چیزی را زمزمه کرد و چوبدستیشو برد بالا!!
لونا که سفید شده بود با صدای آهسته ایی گفت: ایوانا...اونا...فرار کردن...
گمنام:کیا؟
لونا:مالفوی...و...لارا...
گمنام:پس اونا اینجا بودن؟!
لونا:
ایوانا:خوبه زیاد ازش حرف نکش! من باید ببرمش به سنت مانگو!
گمنام:کجا؟! سنت مانگو رو هم لرد گرفته!
ایوانا:پس کجا ببرمش؟!
گمنام:نمیدونم...یه جا قایمش کن...من باید به شون اطلاع بدم ! وغیب شد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

