جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- ریاضیات جادویی
جزئیات کاربر

سکه بالا انداز هافل دره
در اقدامی کاملا انیمه ای درِ کلاس تدی ایناشون از جا کنده میشه و میخوره تو دهن تدی پخ پخ! همه نگاه ها میره سمت در و کسی که همین الان از در وارد شده. با دیدن چهره مرگخوار بلوند سال اولی، کلاس از خنده منفجر میشه.
-ســــــــــــــاکــــــــــــت!
ملت خوشمل گل و گلابی یه دفعه میرن تو فاز بچه مثبت و این حرفا! باری هم با تریپ آقوی انیمه ایِ بزن خردش کن، جلوی تخته وایت برد می ایسته و با پشت دستش به تخته میزنه.
-تق تق تق!
-کیـــــــــه؟کیـــــــــــــه؟
-منم منم!
-مادرزنم؟
-نخیر!منم!
ملت خوش ذوق دانش آموز که به نظر مخشون تاب ورداشته با فرمت:
به باری رایان گیگز نگاه میکنن. از اون ور باری هم بهشون نگاه میکنه. تدی هم که خودشو به مردن زده، زیر چشمی به باری نگاه میکنه و شما هم... شما هم بهتره به تدی نگاه کنین تا چرخه نگاه کردن کامل بشه! 
باری میزنه به تخته و میگه:
-ملت! نوگلای باغ دانش... آلبالو آلوچه های باغ دانش...
از اون ته جمع یه بیسکوییت نامی داد میزنه:
-آلوچه؟آلوچه؟ ما آلوچه ایم؟
و قبل از اینکه کسی فرصت کنه جوابش رو بده، می پره رو بغل دستیش که گیدیون خان باشه و یه گاز گـــــــنده میزنه به دستش!
ملت:
گیدیون:
دست قطع شده ـش:
در نهایت باری سکوت رو میشکنه و میگه:
-نگران نباشید! الان درستش میکنم!
و در اقدامی کاملا ناخوشایند، شال گردنش رو در میاره و دور گید و دستش می پیچه.
-خب بچه ها... میریم سر تدریسمون...
ملت هاج و واج باری رو نگاه میکنن که آروم و بی خیال واسه خودش از اینور کلاس به اونور کلاس گام برمیداره.
-جلسه امروزمون در مورد اشکال هندسی هست.
از اون ته کلاس یه کورممدی داد میزنه:
-کجای هندسه اشکال داره؟
باری میگه:
-اشکال نه، اشکال!
-ها... کدوم اشکال؟
-اون اشکال.
-من نمی بینم کدوم یکی رو میگی. میشه بهش اشاره کنی؟
ملت:
باری تصمیم می گیره بحث با کورممد قصه ما رو ادامه نده و یه راست میره سر اصل مطلب:
-خب... تا حالا چیزی در مورد مثلث یا دایره یا لوزی شنیدین؟
چندتا سر بالا و پایین میره.
-... بسیار هم خوف! پس تو تکلیف بعدی بشینید پای حرف یهعدد طبیعی دایره!
و با یه فن انیمه ای، سریعا میره بیرون از کلاس.
آلوچه های باغ دانش:
بتی بیسکوییت:
در اقدامی کاملا انیمه ای درِ کلاس تدی ایناشون از جا کنده میشه و میخوره تو دهن تدی پخ پخ! همه نگاه ها میره سمت در و کسی که همین الان از در وارد شده. با دیدن چهره مرگخوار بلوند سال اولی، کلاس از خنده منفجر میشه.
-ســــــــــــــاکــــــــــــت!
ملت خوشمل گل و گلابی یه دفعه میرن تو فاز بچه مثبت و این حرفا! باری هم با تریپ آقوی انیمه ایِ بزن خردش کن، جلوی تخته وایت برد می ایسته و با پشت دستش به تخته میزنه.
-تق تق تق!
-کیـــــــــه؟کیـــــــــــــه؟
-منم منم!
-مادرزنم؟
-نخیر!منم!
ملت خوش ذوق دانش آموز که به نظر مخشون تاب ورداشته با فرمت:
به باری رایان گیگز نگاه میکنن. از اون ور باری هم بهشون نگاه میکنه. تدی هم که خودشو به مردن زده، زیر چشمی به باری نگاه میکنه و شما هم... شما هم بهتره به تدی نگاه کنین تا چرخه نگاه کردن کامل بشه! 
باری میزنه به تخته و میگه:
-ملت! نوگلای باغ دانش... آلبالو آلوچه های باغ دانش...
از اون ته جمع یه بیسکوییت نامی داد میزنه:
-آلوچه؟آلوچه؟ ما آلوچه ایم؟

و قبل از اینکه کسی فرصت کنه جوابش رو بده، می پره رو بغل دستیش که گیدیون خان باشه و یه گاز گـــــــنده میزنه به دستش!
ملت:
گیدیون:
دست قطع شده ـش:
در نهایت باری سکوت رو میشکنه و میگه:
-نگران نباشید! الان درستش میکنم!
و در اقدامی کاملا ناخوشایند، شال گردنش رو در میاره و دور گید و دستش می پیچه.
-خب بچه ها... میریم سر تدریسمون...
ملت هاج و واج باری رو نگاه میکنن که آروم و بی خیال واسه خودش از اینور کلاس به اونور کلاس گام برمیداره.
-جلسه امروزمون در مورد اشکال هندسی هست.
از اون ته کلاس یه کورممدی داد میزنه:
-کجای هندسه اشکال داره؟
باری میگه:
-اشکال نه، اشکال!
-ها... کدوم اشکال؟
-اون اشکال.
-من نمی بینم کدوم یکی رو میگی. میشه بهش اشاره کنی؟
ملت:
باری تصمیم می گیره بحث با کورممد قصه ما رو ادامه نده و یه راست میره سر اصل مطلب:
-خب... تا حالا چیزی در مورد مثلث یا دایره یا لوزی شنیدین؟
چندتا سر بالا و پایین میره.
-... بسیار هم خوف! پس تو تکلیف بعدی بشینید پای حرف یه
و با یه فن انیمه ای، سریعا میره بیرون از کلاس.
آلوچه های باغ دانش:
بتی بیسکوییت:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!
کوروساکی ایشین- بلیچ

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/09/14
تولد نقش: 1396/09/11
آخرین ورود: چهارشنبه 12 شهریور 1399 03:53
از: ش دور بمون
پستها:
533

- بوقیا، وقت تلف کن ها، مردم آزار ها.
خیر ایشان خانم بلک نیستند، این شخص یکی از ممد هایی بود که مطابق شخصیت خود رفتار نکرده بود. کلاس شلوغ و پر سر و صدا بود و 10 دقیقه از شروع کلاس ریاضیات جادویی گذشته بود اما هنوز خبری از معلم این درس، نبود.
- این کلاس نفرین شدهس، هرکس معلم این درس میشه یه چیزیش میشه.
- کشی گفت چیژ؟
- مورفین بی خیال شو جون من.
یوآن بعد از گفتن این حرف، چشم خود را به در کلاس دوخت. صدای تلق تلق ـی شنیده شد. بعد از چند دقیقه دانگ سر خود را داخل کلاس کرد (
) و به دانش آموزان الاف نگاه کرد، وارد کلاس شد و بعد از چند ثانیه گفت:
- معلم ندارین بچه ها؟
- نه آقا مدیر، میشه یه معلم بفرستید؟
- حتما".
با این حرف، دانگ از کلاس بیرون رفت و دانش آموزان به سوی ممدی که با دانگ صحبت کرده بود هجوم بردند و وی را تا جایی جا داشت زدند. جیمز یویو خود را با سرعت و دقت به کله ی ممد کوبید و مانند همیشه جیغ کشید:
- چرا گفتی معلم جدید بیارن؟ میتونستیم خودمون تسترال، هیپوگریف، اژدها بازی کنیم.
( بر وزن سنگ، کاغذ، قیچی ماگل ها. )
- سلام نوگلان باغ دانش دانش.
گیدیون پریوت با گفتن این جمله، در جلوی در ایستاده بود و واکنش دانش آموزان را تماشا کرد. یکی از ممد ها به سوی تخته سیاه هجوم برد تا اسم خود را از بد ها پاک کند که به یک قورباغه تبدیل شد. گیدیون وارد کلاس شد و با وردی ممد را به حالت قبل در آورد.
- بله ورد ضد پاک شدن، کلک باحالیه نه بچه ها؟ خب میریم سراغ درس.
- چرا چرت و پرت میگی دیگ؟ بشین سرجات الان معلم میادا.
دانگ که جلوی در ایستاده بود وارد کلاس شد و به همراه گیدیون رو به روی دانش آموزان ایستاد. سپس با صدا ای نه چندان اطمینان بخش گفت:
- بچه ها ایشون آقای پریوت، معلم جدید درس ریاضیات جادویی هستن، یک معلم خوب، با تجربه، مودب، مهربون، دلسوز ...
- دانگ خجالتمون نده دیگه.
- کی با تو بود؟ دارم میگفتم یک معلم خوب، باتحربه، مودب، مهربون، دلسوزه، که این ویژگی ها در گیدیون یافت نمیشه،
از ریاضیم چیزی سرش نمیشه، کلا" صلاحیت معلمی نداره ولی خب چون کس دیگه ای نبود ایشونو گذاشتیم جای معلم،
البته فیلچم خیلی دلش این سمت رو میخواست.
دانش آموزان با قیافه ای بهت زده و با فرمت
یک نگاه به دانگ و یک نگاه به گیدیون انداختند. دانگ به سرعت از کلاس خارج شد و گیدیون را با دانش آموزان تنها گذاشت. گیدیون اسم خود را روی تخته نوشت و گفت:
- بله بسیار ممنون از سخنان گوهر بار دانگ.
یکی نیست بگه وقتی تو مدیری انتظاری از معلما نمیره.
خب بریم سر درسمون. اول بیاید خودمونو معرفی کنیم، خب؟ از تو شروع میکنیم پسرم، اسمت چیه؟
- آقا اجازه؟ ممد ویزلیم آقا. خیلی خوشحالیم که داییمون شده معلم.
- شما چی پسرم؟
- اکبر ویزلیم دایی.
چند ساعت بعد
- ... و منم صغری ویزلیم دایی جونم.
- ای زهر داکسی، چرا وقتی این آرتور اومد خواستگاری خواهرم قلم پاشو نشکوندم؟ حالا مضحکه خاص و عام شدیم. همه شعار بدید، مرگ بر آرتور!
-
- خب بله، الان دانگ میاد میگه اینجا کلاس ریاضیه یا ستاد اعتراضات عمومی، برای همین میریم سراغ درس زیبامون.
گیدیون به سوی تخته سیاه رفت و یک گچ برداشت و گچ را روی تخته گذاشت و شروع به کشیدن یک دایره کرد. دست خود را به هم زد تا گچ از روی دستانش پاک شود، سپس روی خود را به سوی دانش آموزان برگرداند و گفت:
- این چیه؟
- دایره!
- خب دیگه برید سر تکلیفتون.
-
گیدیون به سرعت از کلاس بیرون رفت، ناگهان در دست هر دانش آموز برگه ای ظاهر شد، همه ی دانش آموزان شروع به خواندن تکلیف خود شدند:
1. در یک رول، با یک جسم گرد دیدار کنید و باهاش صحبت کنید، ببینید از گرد بودنش راضیه؟ اصلا" چرا شبیه دایره شد؟ چرا مثلث نشد؟، این جسم میتونه توپ، پیاز یا هرچیز دیگه ای باشه.
( 20 امتیاز )
2. در یک مقاله ی کوتاه، درباره ی استاد جدیدتون نظر بدید.
( 3 امتیاز )
[b]3. در یک رولکوتاه با دانگ درباره معلم شدن گیدیون بحث کنید.
( 7 امتیاز )
خیر ایشان خانم بلک نیستند، این شخص یکی از ممد هایی بود که مطابق شخصیت خود رفتار نکرده بود. کلاس شلوغ و پر سر و صدا بود و 10 دقیقه از شروع کلاس ریاضیات جادویی گذشته بود اما هنوز خبری از معلم این درس، نبود.
- این کلاس نفرین شدهس، هرکس معلم این درس میشه یه چیزیش میشه.
- کشی گفت چیژ؟
- مورفین بی خیال شو جون من.
یوآن بعد از گفتن این حرف، چشم خود را به در کلاس دوخت. صدای تلق تلق ـی شنیده شد. بعد از چند دقیقه دانگ سر خود را داخل کلاس کرد (
) و به دانش آموزان الاف نگاه کرد، وارد کلاس شد و بعد از چند ثانیه گفت:- معلم ندارین بچه ها؟
- نه آقا مدیر، میشه یه معلم بفرستید؟
- حتما".
با این حرف، دانگ از کلاس بیرون رفت و دانش آموزان به سوی ممدی که با دانگ صحبت کرده بود هجوم بردند و وی را تا جایی جا داشت زدند. جیمز یویو خود را با سرعت و دقت به کله ی ممد کوبید و مانند همیشه جیغ کشید:
- چرا گفتی معلم جدید بیارن؟ میتونستیم خودمون تسترال، هیپوگریف، اژدها بازی کنیم.
( بر وزن سنگ، کاغذ، قیچی ماگل ها. )- سلام نوگلان باغ دانش دانش.
گیدیون پریوت با گفتن این جمله، در جلوی در ایستاده بود و واکنش دانش آموزان را تماشا کرد. یکی از ممد ها به سوی تخته سیاه هجوم برد تا اسم خود را از بد ها پاک کند که به یک قورباغه تبدیل شد. گیدیون وارد کلاس شد و با وردی ممد را به حالت قبل در آورد.
- بله ورد ضد پاک شدن، کلک باحالیه نه بچه ها؟ خب میریم سراغ درس.
- چرا چرت و پرت میگی دیگ؟ بشین سرجات الان معلم میادا.
دانگ که جلوی در ایستاده بود وارد کلاس شد و به همراه گیدیون رو به روی دانش آموزان ایستاد. سپس با صدا ای نه چندان اطمینان بخش گفت:
- بچه ها ایشون آقای پریوت، معلم جدید درس ریاضیات جادویی هستن، یک معلم خوب، با تجربه، مودب، مهربون، دلسوز ...
- دانگ خجالتمون نده دیگه.
- کی با تو بود؟ دارم میگفتم یک معلم خوب، باتحربه، مودب، مهربون، دلسوزه، که این ویژگی ها در گیدیون یافت نمیشه،
از ریاضیم چیزی سرش نمیشه، کلا" صلاحیت معلمی نداره ولی خب چون کس دیگه ای نبود ایشونو گذاشتیم جای معلم،
البته فیلچم خیلی دلش این سمت رو میخواست.
دانش آموزان با قیافه ای بهت زده و با فرمت
یک نگاه به دانگ و یک نگاه به گیدیون انداختند. دانگ به سرعت از کلاس خارج شد و گیدیون را با دانش آموزان تنها گذاشت. گیدیون اسم خود را روی تخته نوشت و گفت:- بله بسیار ممنون از سخنان گوهر بار دانگ.
یکی نیست بگه وقتی تو مدیری انتظاری از معلما نمیره.
خب بریم سر درسمون. اول بیاید خودمونو معرفی کنیم، خب؟ از تو شروع میکنیم پسرم، اسمت چیه؟
- آقا اجازه؟ ممد ویزلیم آقا. خیلی خوشحالیم که داییمون شده معلم.
- شما چی پسرم؟
- اکبر ویزلیم دایی.
چند ساعت بعد
- ... و منم صغری ویزلیم دایی جونم.
- ای زهر داکسی، چرا وقتی این آرتور اومد خواستگاری خواهرم قلم پاشو نشکوندم؟ حالا مضحکه خاص و عام شدیم. همه شعار بدید، مرگ بر آرتور!
-
- خب بله، الان دانگ میاد میگه اینجا کلاس ریاضیه یا ستاد اعتراضات عمومی، برای همین میریم سراغ درس زیبامون.
گیدیون به سوی تخته سیاه رفت و یک گچ برداشت و گچ را روی تخته گذاشت و شروع به کشیدن یک دایره کرد. دست خود را به هم زد تا گچ از روی دستانش پاک شود، سپس روی خود را به سوی دانش آموزان برگرداند و گفت:
- این چیه؟
- دایره!
- خب دیگه برید سر تکلیفتون.
-
گیدیون به سرعت از کلاس بیرون رفت، ناگهان در دست هر دانش آموز برگه ای ظاهر شد، همه ی دانش آموزان شروع به خواندن تکلیف خود شدند:
1. در یک رول، با یک جسم گرد دیدار کنید و باهاش صحبت کنید، ببینید از گرد بودنش راضیه؟ اصلا" چرا شبیه دایره شد؟ چرا مثلث نشد؟، این جسم میتونه توپ، پیاز یا هرچیز دیگه ای باشه.
( 20 امتیاز )2. در یک مقاله ی کوتاه، درباره ی استاد جدیدتون نظر بدید.
( 3 امتیاز )[b]3. در یک رولکوتاه با دانگ درباره معلم شدن گیدیون بحث کنید.
( 7 امتیاز )
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيديون پريوت در 1393/6/29 11:01:05
ارزشی نیمه اصیل!


اخرين چيزي كه فلورانسو ان را اداره كرده بود، پسر شش ساله ى همسايه ي خاله ى پدربزرگ منشی پدرش بود. در اخرهم پسر موهاى فلو را كشيد، چند لگد به پاى او زد و با گريه نزد مادرش رفت و به رفتار بدي كه با او شده بود اعتراض كرد.
و حالا اداره ي كلاسي كه پر از جادوگران سايز ايكس لارج و حتي دو ايكس لارج ان پسر بچه بود، براى فلو از اينكه جلويش بستني ليس بزنند و به او ندهند هم سخت تر بود.
فلو وارد كلاس شد. عده اي از بچه ها روى سروکول يكديگر کوه نوردى مى کردند، عده اى سرسره بازی، خربازى و حتى سربازى. فلو فرياد زد:
- سلام!
شيريني خامه اي هاي كلاس: سلام.
- حالتون خوبه؟
- بعله.
- دماغاتون چاقه؟
- بعله.
- دست و جيغ و هورا.
- هورااااا.
فلو كه ديد بعضي ها جواب عشق و محبت خاله بودنش را نمي دهند، بشكني زد و چند جن خانگى داخل شدند.
دو جن مشغول نواختن سازودهل بودند و يكي هم مي خواند:
- ناري ناري ناري...ناري ناري ناري...
فلو بشكن ديگرى زد و چند جن ديگر داخل شدند. جن ها دامن کوتاه و قرمز رنگى پوشيده و چند سيني بالاى سر گرفته بودند و مى رقيدند ان هم رقص زيباي شمال هاگزميد.
بچه هاى کلاس اينطوري
بهت و حيرت را صاف مى کردند. فلو كه ديد قر در كمر دانش اموزان فراوان است و چند لحظه ديگر همه وارد ميدان مي شوند، اين فضاى شاد و غير مذهبي رامتوقف كرد وجن ها سيني هارا زمين گذاشتند. بچه ها بعد از صاف کردن بهت و حيرت،شروع به اسفالت كردن ان نمودند.
درون يكي از سيني ها پر بود از شيريني نارگيلي، ان يكي پر بود از شيريني كشمشي و سيني اخر شامل يك سماورطلايي رنگ بود که قل قل مى کرد و اطرافش پر بود از استکان هاى کوتاه و کمرباريك.
فلو از ساكت بودن بچه ها استفاده کرد و گفت:
- از انجايي كه دانش اموز گرگ، تدى، در جلسه پيش مارا از خوردن شيريني و كيك محروم كرد، اين جلسه كلاس صلواتي داريم. دست و جيغ و هورا.
- هوراااا.
فلو شاد و خندان و درحالي كه قدر دنيا را مي دانست ادامه داد:
- چون تدى مرجان رو نخورده و سر کلاس نيست به جاي ايشون چند استکان اضافه چاى و شيريني كشمشي مي خوريم.
دانش اموزان كه اب دهانشان روان شده بود به اشاره ي مسىولان كه مي گفتند" در اين كمبود اب حتي در اب دهان هم صرفه جويي كنيد" دهانشان را بستند و مانند بچه هاى گوگولى و مگولى به درس شيرين رياضيات گوش سپردند. فلو شروع کرد.
- مثلث برمودا مثلث نبود.
اما وقتي گوجه هاى دانش اموزان را در دستشان ديد و صداى قارقارشان را شنيد، سريع رفت سر اصل مطلب.
- واسه جلسه بعد يه رول بنويسيد كه اگه اين مسئله حل بشه جوابش چيه. اما اينم مسئله موردنظر:
اگه يه تدي رو از وسط نصف كنيم، به سه چهارم يه عدد طبيعي اضافه كنيم، از نصف يه مثلث برمودا كم كنيم، به توان دوي يك كلاس رياضيات برسونيم، به اضافه ى فلو كنيم، گروه گريف رو كم و اسلي رو اضافه كنيم چى ميشه؟
بچه هاى کلاس: :hyp:
فلو سريع ادامه داد:
- حالا كه حسابي خسته شديد بفرماييد چاى گوزل.
بچه هاى کلاس: عجب چايي اين چاى گوزل.
و حالا اداره ي كلاسي كه پر از جادوگران سايز ايكس لارج و حتي دو ايكس لارج ان پسر بچه بود، براى فلو از اينكه جلويش بستني ليس بزنند و به او ندهند هم سخت تر بود.
فلو وارد كلاس شد. عده اي از بچه ها روى سروکول يكديگر کوه نوردى مى کردند، عده اى سرسره بازی، خربازى و حتى سربازى. فلو فرياد زد:
- سلام!
شيريني خامه اي هاي كلاس: سلام.
- حالتون خوبه؟
- بعله.
- دماغاتون چاقه؟
- بعله.
- دست و جيغ و هورا.
- هورااااا.
فلو كه ديد بعضي ها جواب عشق و محبت خاله بودنش را نمي دهند، بشكني زد و چند جن خانگى داخل شدند.
دو جن مشغول نواختن سازودهل بودند و يكي هم مي خواند:
- ناري ناري ناري...ناري ناري ناري...
فلو بشكن ديگرى زد و چند جن ديگر داخل شدند. جن ها دامن کوتاه و قرمز رنگى پوشيده و چند سيني بالاى سر گرفته بودند و مى رقيدند ان هم رقص زيباي شمال هاگزميد.
بچه هاى کلاس اينطوري
بهت و حيرت را صاف مى کردند. فلو كه ديد قر در كمر دانش اموزان فراوان است و چند لحظه ديگر همه وارد ميدان مي شوند، اين فضاى شاد و غير مذهبي رامتوقف كرد وجن ها سيني هارا زمين گذاشتند. بچه ها بعد از صاف کردن بهت و حيرت،شروع به اسفالت كردن ان نمودند.درون يكي از سيني ها پر بود از شيريني نارگيلي، ان يكي پر بود از شيريني كشمشي و سيني اخر شامل يك سماورطلايي رنگ بود که قل قل مى کرد و اطرافش پر بود از استکان هاى کوتاه و کمرباريك.
فلو از ساكت بودن بچه ها استفاده کرد و گفت:
- از انجايي كه دانش اموز گرگ، تدى، در جلسه پيش مارا از خوردن شيريني و كيك محروم كرد، اين جلسه كلاس صلواتي داريم. دست و جيغ و هورا.
- هوراااا.
فلو شاد و خندان و درحالي كه قدر دنيا را مي دانست ادامه داد:
- چون تدى مرجان رو نخورده و سر کلاس نيست به جاي ايشون چند استکان اضافه چاى و شيريني كشمشي مي خوريم.
دانش اموزان كه اب دهانشان روان شده بود به اشاره ي مسىولان كه مي گفتند" در اين كمبود اب حتي در اب دهان هم صرفه جويي كنيد" دهانشان را بستند و مانند بچه هاى گوگولى و مگولى به درس شيرين رياضيات گوش سپردند. فلو شروع کرد.
- مثلث برمودا مثلث نبود.
اما وقتي گوجه هاى دانش اموزان را در دستشان ديد و صداى قارقارشان را شنيد، سريع رفت سر اصل مطلب.
- واسه جلسه بعد يه رول بنويسيد كه اگه اين مسئله حل بشه جوابش چيه. اما اينم مسئله موردنظر:
اگه يه تدي رو از وسط نصف كنيم، به سه چهارم يه عدد طبيعي اضافه كنيم، از نصف يه مثلث برمودا كم كنيم، به توان دوي يك كلاس رياضيات برسونيم، به اضافه ى فلو كنيم، گروه گريف رو كم و اسلي رو اضافه كنيم چى ميشه؟
بچه هاى کلاس: :hyp:
فلو سريع ادامه داد:
- حالا كه حسابي خسته شديد بفرماييد چاى گوزل.
بچه هاى کلاس: عجب چايي اين چاى گوزل.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/6/28 12:08:59
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/6/28 12:56:15
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/6/28 12:56:15
I'm James.
جزئیات کاربر

با ورود نجینی به کلاس ههمه ی دانش آموزان رو به خاموشی رفت.
نیم ساعت دیر به کلاس رسیده بود...
سرفه ای کرد و آرام آرام به سمت تخته رفت. از قصد کفش های پاشنه بلندی پوشیده بود تا صدای برخورد پاشنه اش با زمین او را پیش آن افراد که یک سال از خودش بزرگ تر بودند، با صلابت تر و پر جذبه تر نشان دهد.
نگاه کنجکاو و پر تمسخر دانش آموزان سال هفتم را روی خودش احساس می کرد.
رو به روی بچه ها ایستاد و گفت:«من پرفسور ریدل هستم و قراره تا موقعی که برای این درس معلم پیدا نشده، به طور موقت بهتون آموزش بدم.»
پسری از ته کلاس بلند شد و در حالی که کاملا رگه های تمسخر در صدایش مشهود بود، پرسید:«پرفســــــــور؟این درسته که شما یک سال از ما کوچیک ترین؟»
«پرفسور» را با بد ترین لحن ممکن کشید.
نجینی در کل بدنش احساس لرزش می کرد.آب دهانش را قورت داد تا بر خودش مسلط شود:«بله، نمی دونم از کجا به گوشتون خورده ولی کاملا درسته؛ و این موضوع به شما ها هیچ ربطی نداره.»
چوبش را برداشت و خواست تدریسش را شروع کند که باز همان پسر پارازیت پراند:« مطمئنین که فقط به خاطر استعدادتون بوده؟»
نجینی خشک شد. به سرعت سرش را به طرف آن پسر چرخاند و چشم هایش که مردمک زردشان درست مثل مردمک چشم های یک مار بودند را با حالت تهدید آمیزی تنگ کرد، با صدای هیس هیس مانندش پرسید:«منظورت چیه؟»
پسرک نگاهش را به طرف سقف چرخاند:«هیچی!»
نجینی نفس عمیقی کشید و شروع کرد:«احتیاج به حساب اعشار از خیلی قدیم وجود داشت...
- وای چقدر سخت! ما نمی دونستیم!
کل کلاس به هوا رفت...
نجینی فکر کرد:اصلاً خنده دار نبود.نره غولا!
برگشت و به دختری که این را گفت بود خیره شد:«شما اسمتون چیه؟»
دختر چشمان عسلی درشتش را چرخاند و با لحنی حاوی اعتماد به نفس گفت:«سیندی سوان.»
نجینی به طرف پسری که اول جو کلاس را متشنج کرده بود گفت:«اسم شما چی؟»
پسر دهانش را کج کرد:«آستن لسترنج.»
نجینی با خود گفت:خیر سرت لسترنجی!
رو به آن دو کرد و گفت:«دو تاتون از کلاس برین بیرون.تا موقعی که من هستم دیگه نمی تونین تو کلاسام شرکت کنید.»
دختر بدون حرفی از کلاس بیرون رفت و در را به هم کوباند.
پسر مذکور پرسید:«من برای چی برم بیرون؟»
نجینی ابروهایش را بالا داد:«ادایی رو که پشت سرم در آوردی دیدم آقا پسر!»
او هم بلند شد و بیرون رفت.
نجینی رو به بقیه کرد و گفت:« اگه کسی چیزی می خواد بگه خجالت نکشه.»
فقط و فقط سکوت...
پوفی کرد و به درس دادن ادامه داد:«ابتدا از کسر استفاده می شد ولی از زمانی که ارزش مکانی در ریاضی وارد شد نیاز به نوشتن قسمت های کوچکتر از واحد نیز انسان ها را وادار کرد تا از اعشار استفاده کنند.
ما در زندگی روزانه ازاعداد اعشار زیاد استفاده می کنیم بدون آن که به اعداد اعشاری فکر کنیم....
صدای زنگ در کلاس پیچید...
نجینی پوفی کرد و متوجه شد که تقریبا هیچی غیر از توضیحات اولیه اعداد اعشار نگفته.
با ناچاری بلند شد و گفت:«می تونین برین. تکلیفی هم ندارین چون من نتونستم اصلا بهتون درس بدم.»
و قبل از این که صدای فریاد شادی بچه ها را بشنود از کلاس خارج شد...
نیم ساعت دیر به کلاس رسیده بود...
سرفه ای کرد و آرام آرام به سمت تخته رفت. از قصد کفش های پاشنه بلندی پوشیده بود تا صدای برخورد پاشنه اش با زمین او را پیش آن افراد که یک سال از خودش بزرگ تر بودند، با صلابت تر و پر جذبه تر نشان دهد.
نگاه کنجکاو و پر تمسخر دانش آموزان سال هفتم را روی خودش احساس می کرد.
رو به روی بچه ها ایستاد و گفت:«من پرفسور ریدل هستم و قراره تا موقعی که برای این درس معلم پیدا نشده، به طور موقت بهتون آموزش بدم.»
پسری از ته کلاس بلند شد و در حالی که کاملا رگه های تمسخر در صدایش مشهود بود، پرسید:«پرفســــــــور؟این درسته که شما یک سال از ما کوچیک ترین؟»
«پرفسور» را با بد ترین لحن ممکن کشید.
نجینی در کل بدنش احساس لرزش می کرد.آب دهانش را قورت داد تا بر خودش مسلط شود:«بله، نمی دونم از کجا به گوشتون خورده ولی کاملا درسته؛ و این موضوع به شما ها هیچ ربطی نداره.»
چوبش را برداشت و خواست تدریسش را شروع کند که باز همان پسر پارازیت پراند:« مطمئنین که فقط به خاطر استعدادتون بوده؟»
نجینی خشک شد. به سرعت سرش را به طرف آن پسر چرخاند و چشم هایش که مردمک زردشان درست مثل مردمک چشم های یک مار بودند را با حالت تهدید آمیزی تنگ کرد، با صدای هیس هیس مانندش پرسید:«منظورت چیه؟»
پسرک نگاهش را به طرف سقف چرخاند:«هیچی!»
نجینی نفس عمیقی کشید و شروع کرد:«احتیاج به حساب اعشار از خیلی قدیم وجود داشت...
- وای چقدر سخت! ما نمی دونستیم!
کل کلاس به هوا رفت...
نجینی فکر کرد:اصلاً خنده دار نبود.نره غولا!
برگشت و به دختری که این را گفت بود خیره شد:«شما اسمتون چیه؟»
دختر چشمان عسلی درشتش را چرخاند و با لحنی حاوی اعتماد به نفس گفت:«سیندی سوان.»
نجینی به طرف پسری که اول جو کلاس را متشنج کرده بود گفت:«اسم شما چی؟»
پسر دهانش را کج کرد:«آستن لسترنج.»
نجینی با خود گفت:خیر سرت لسترنجی!
رو به آن دو کرد و گفت:«دو تاتون از کلاس برین بیرون.تا موقعی که من هستم دیگه نمی تونین تو کلاسام شرکت کنید.»
دختر بدون حرفی از کلاس بیرون رفت و در را به هم کوباند.
پسر مذکور پرسید:«من برای چی برم بیرون؟»
نجینی ابروهایش را بالا داد:«ادایی رو که پشت سرم در آوردی دیدم آقا پسر!»
او هم بلند شد و بیرون رفت.
نجینی رو به بقیه کرد و گفت:« اگه کسی چیزی می خواد بگه خجالت نکشه.»
فقط و فقط سکوت...
پوفی کرد و به درس دادن ادامه داد:«ابتدا از کسر استفاده می شد ولی از زمانی که ارزش مکانی در ریاضی وارد شد نیاز به نوشتن قسمت های کوچکتر از واحد نیز انسان ها را وادار کرد تا از اعشار استفاده کنند.
ما در زندگی روزانه ازاعداد اعشار زیاد استفاده می کنیم بدون آن که به اعداد اعشاری فکر کنیم....
صدای زنگ در کلاس پیچید...
نجینی پوفی کرد و متوجه شد که تقریبا هیچی غیر از توضیحات اولیه اعداد اعشار نگفته.
با ناچاری بلند شد و گفت:«می تونین برین. تکلیفی هم ندارین چون من نتونستم اصلا بهتون درس بدم.»
و قبل از این که صدای فریاد شادی بچه ها را بشنود از کلاس خارج شد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1393/6/28 6:44:34
لاوندر پشت میز معلم نشسته بود و مشغول تماشای بچه ها شده بود.آخرین باری که یک روح،درس ریاضیات جادویی را در هاگوارتز تدریس کرده بود،کی بود؟!
چشمانش در میان بچه ها کنجکاوی میکرد.اولین نفری که توجهش را جلب کرد پسری با موهای سرخ و کک و مک های متعددی بر روی صورتش بود:
-اوه!
تمام سر ها به طرف اون برگشت:او ناخودآگاه بدون توجه به حضور دیگران از یافتن فرزند رون و هرمیون واکنش نشان داده بود.صدایش را صاف کرد:
-میتونید بنشینید!
همهمه ها به زمزمه تبدیل،و سپس به کلی خاموش شد:
-فکر می کنم گفتم که بنشینید و ساکت باشید!وقت زیادی برای این کلاس به من ندادند!
با چشم غره ای به آلبوس سوروس که مشغول نشان دادن مغز یک موجود دم انفجاری به دوستانش در زیر میز بود،ادامه داد:
-فکر میکنم راجع به من شنیده باشید!من پروفسور براون هستم و احتمالا اولین روحی که در هاگوارتز درس ریاضیات جادویی رو تدریس میکنه!سن من خیلی بالا نیست.
به شکل تهدید آمیزی صدایش را بالا برد:
-آلبوس!من همسن پدر توام!
آلبوس سرش را پایین انداخت.
-خب...داشتم میگفتم!من توی درسم کمی جدیم و قطعا از اینکه کسی بخواد منو احمق فرض کنه متنفرم!متنفرم آلبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس!فکر میکنم بهت گفته بودم اون مغز رو فعلا فراموش کنی،نه؟!
نگاه خصمانه ای هم به تنها پسر مو زنجبیلی کلاس انداخت.خیلی ناخود آگاه ذهنش به سال ها پیش پر کشید...وقتی نگاه های خصمانه اسنیپ را به هری پاتر میدید...پس از آن رسوایی بزرگ در شب مرگ ولدمورت،متوجه معنی آن نگاه ها شده بود و حالا خودش هم...سرش رو تکون داد:«بعدا راجع بهش فکر میکنی لاو!فعلا درس!»
-این جلسه هم میخوایم با اعداد در هم برهم شروع کنیم!مفهمومه؟!در ضمن من از مدیر مدرسه خواهش کردم کلمه جادویی رو از این درس بردارن.چون من تفاوت زیادی بین این دو درس قائل نمیشم!یک جور هایی این درس بیشتر به ماگل ها مربوط میشه!چاره نیست و ما باید بپذیریم که ماگل ها در ریاضی از ما خیلی پیشرفته ترن!خب...ماگل ها به این اعداد؛اعداد مخلوط هم میگن!این یکی از سخت ترین مباحث علم ریاضیات جادویی هست!چرا که در دنیای ما این اعداد قوائد خاصی ندارن و با هم قاطی پاتین!
صدایش نا خودآگاه بالا رفت:
-لــــــــــــــــــــــــــیلــــــــــــــــــــی لونا ویزلی!اصلا فکر نمیکنم بعد از اون همه تلاش که مادر خون لجنیت برای فرستادن یک سال زودتر تو به مدرسه کرده،دلت بخواد از یکی از مهم ترین کلاسهای مدرسه هاگوارتز اخراج بشی،نه؟پس میتونی اون دفتر خاطرات رو بذاری کنار!هوم؟
ابروهای لونا بالا پرید!خود لاوندر هم دست کمی از اون نداشت!لحنش به طرز عجیب و باورنکردنی به لحن سرد و تحقیر آمیز اسنیپ در هنگام خطاب هری پاتر شبیه بود!خون لجنی؟این حرف از دهان لاوندری پریده بود که برای مبارزه با ولدمورت اصالت پرست کشته شده بود؟!
سارا کلن صدایش را صاف کرد:
-پروفسور،شما الآن خانم ویزلی رو چی خطاب کردید؟!خون...
سارا حرفش را بلعید و با چشمانی سراسر ترس و دودلی به لاوندر خیره شد.برای ادامه صحبت تردید داشت.نفس عمیق و صدا داری کشید.سعی کرد بر خودش مسلط باشد.چهره سردی به خود گرفت.انگار که هیچ مشکلی پیش نیامده است:
-مهم نیست...داشتم میگفتم که این اعداد از عجیب ترین پدیده های دنیای جادویی هستن.همه چوب دستی هاتون رو به حالت آماده نگه دارید و به آرومی به سمت شیشه دست من قدم بردارید.
نیم ساعت بعد:
صدایش را صاف کرد.با خود اندیشید این چندمین بار امروز است؟لبخندی یخی زد و گفت:
-بچه ها این اعداد درهم و قاطی پاتی دنیای جادوگری بود.شاید بخواید با اعداد به اصطلاح؛مخلوط دنیای ماگل ها هم آشنا بشید.خب،کسی در این باره چیزی میدونه؟دوشیزه ویزلی؟
-در واقع اون ها...راستش...خب...
لاوندر پوزخندی زد:
-اوه!فکر میکردم مادر با استعدادت این ها رو بهت یاد داده باشه!
لیلی سرخ شد.لاوندر با چشمانی بی فروغ وصورت رنگ پریده به او زل زده بود.
-میدونید...یه عده به شاگردای خوب و زرنگی معروف شدن چون درس میخونن.یه عده هم معروف شدن چون رسم خانوادگیشونه!!!!!!!!
نیشخندی زد و صورتش را برگرداند.از کناره ی چشم 2 دوست لی لی را میدید که سعی میکردند به او دلداری بدهند.نیشخند گوشه لبش به سرعت محو شد و با صدایی سرد و بی روح گفت:
-میتونید از کلاس خارج بشید!زنگ خورد.روز خوش.برای جلسه آینده همه یک مقاله 26اینچی درباره اعداد مخلوط دنیای ماگل ها مینویسید!دوشیزه ویزلی شما به تمرین بیشتری احتیاج داری.حداقل دوبرابر بقیه!وقتتون بخیر!
و در تخته محو شد.
چشمانش در میان بچه ها کنجکاوی میکرد.اولین نفری که توجهش را جلب کرد پسری با موهای سرخ و کک و مک های متعددی بر روی صورتش بود:
-اوه!
تمام سر ها به طرف اون برگشت:او ناخودآگاه بدون توجه به حضور دیگران از یافتن فرزند رون و هرمیون واکنش نشان داده بود.صدایش را صاف کرد:
-میتونید بنشینید!
همهمه ها به زمزمه تبدیل،و سپس به کلی خاموش شد:
-فکر می کنم گفتم که بنشینید و ساکت باشید!وقت زیادی برای این کلاس به من ندادند!
با چشم غره ای به آلبوس سوروس که مشغول نشان دادن مغز یک موجود دم انفجاری به دوستانش در زیر میز بود،ادامه داد:
-فکر میکنم راجع به من شنیده باشید!من پروفسور براون هستم و احتمالا اولین روحی که در هاگوارتز درس ریاضیات جادویی رو تدریس میکنه!سن من خیلی بالا نیست.
به شکل تهدید آمیزی صدایش را بالا برد:
-آلبوس!من همسن پدر توام!
آلبوس سرش را پایین انداخت.
-خب...داشتم میگفتم!من توی درسم کمی جدیم و قطعا از اینکه کسی بخواد منو احمق فرض کنه متنفرم!متنفرم آلبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس!فکر میکنم بهت گفته بودم اون مغز رو فعلا فراموش کنی،نه؟!
نگاه خصمانه ای هم به تنها پسر مو زنجبیلی کلاس انداخت.خیلی ناخود آگاه ذهنش به سال ها پیش پر کشید...وقتی نگاه های خصمانه اسنیپ را به هری پاتر میدید...پس از آن رسوایی بزرگ در شب مرگ ولدمورت،متوجه معنی آن نگاه ها شده بود و حالا خودش هم...سرش رو تکون داد:«بعدا راجع بهش فکر میکنی لاو!فعلا درس!»
-این جلسه هم میخوایم با اعداد در هم برهم شروع کنیم!مفهمومه؟!در ضمن من از مدیر مدرسه خواهش کردم کلمه جادویی رو از این درس بردارن.چون من تفاوت زیادی بین این دو درس قائل نمیشم!یک جور هایی این درس بیشتر به ماگل ها مربوط میشه!چاره نیست و ما باید بپذیریم که ماگل ها در ریاضی از ما خیلی پیشرفته ترن!خب...ماگل ها به این اعداد؛اعداد مخلوط هم میگن!این یکی از سخت ترین مباحث علم ریاضیات جادویی هست!چرا که در دنیای ما این اعداد قوائد خاصی ندارن و با هم قاطی پاتین!
صدایش نا خودآگاه بالا رفت:
-لــــــــــــــــــــــــــیلــــــــــــــــــــی لونا ویزلی!اصلا فکر نمیکنم بعد از اون همه تلاش که مادر خون لجنیت برای فرستادن یک سال زودتر تو به مدرسه کرده،دلت بخواد از یکی از مهم ترین کلاسهای مدرسه هاگوارتز اخراج بشی،نه؟پس میتونی اون دفتر خاطرات رو بذاری کنار!هوم؟
ابروهای لونا بالا پرید!خود لاوندر هم دست کمی از اون نداشت!لحنش به طرز عجیب و باورنکردنی به لحن سرد و تحقیر آمیز اسنیپ در هنگام خطاب هری پاتر شبیه بود!خون لجنی؟این حرف از دهان لاوندری پریده بود که برای مبارزه با ولدمورت اصالت پرست کشته شده بود؟!
سارا کلن صدایش را صاف کرد:
-پروفسور،شما الآن خانم ویزلی رو چی خطاب کردید؟!خون...
سارا حرفش را بلعید و با چشمانی سراسر ترس و دودلی به لاوندر خیره شد.برای ادامه صحبت تردید داشت.نفس عمیق و صدا داری کشید.سعی کرد بر خودش مسلط باشد.چهره سردی به خود گرفت.انگار که هیچ مشکلی پیش نیامده است:
-مهم نیست...داشتم میگفتم که این اعداد از عجیب ترین پدیده های دنیای جادویی هستن.همه چوب دستی هاتون رو به حالت آماده نگه دارید و به آرومی به سمت شیشه دست من قدم بردارید.
نیم ساعت بعد:
صدایش را صاف کرد.با خود اندیشید این چندمین بار امروز است؟لبخندی یخی زد و گفت:
-بچه ها این اعداد درهم و قاطی پاتی دنیای جادوگری بود.شاید بخواید با اعداد به اصطلاح؛مخلوط دنیای ماگل ها هم آشنا بشید.خب،کسی در این باره چیزی میدونه؟دوشیزه ویزلی؟
-در واقع اون ها...راستش...خب...
لاوندر پوزخندی زد:
-اوه!فکر میکردم مادر با استعدادت این ها رو بهت یاد داده باشه!
لیلی سرخ شد.لاوندر با چشمانی بی فروغ وصورت رنگ پریده به او زل زده بود.
-میدونید...یه عده به شاگردای خوب و زرنگی معروف شدن چون درس میخونن.یه عده هم معروف شدن چون رسم خانوادگیشونه!!!!!!!!
نیشخندی زد و صورتش را برگرداند.از کناره ی چشم 2 دوست لی لی را میدید که سعی میکردند به او دلداری بدهند.نیشخند گوشه لبش به سرعت محو شد و با صدایی سرد و بی روح گفت:
-میتونید از کلاس خارج بشید!زنگ خورد.روز خوش.برای جلسه آینده همه یک مقاله 26اینچی درباره اعداد مخلوط دنیای ماگل ها مینویسید!دوشیزه ویزلی شما به تمرین بیشتری احتیاج داری.حداقل دوبرابر بقیه!وقتتون بخیر!
و در تخته محو شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ترس و اظطراب توی چشمهای تک تک دانش آموزهایی که در کلاس ریاضیات جادویی منتظر استاد این جلسه نشسته بودن موج میزد...اونها یک بار تجربه تدریس اوون کالدون در کلاس مامج رو دیده بودن و میدونستن که با یه استاد نرمال رو به رو نیستن!
لحظات برای دانش آموزان به کندی پیش میرفت که نا گهان شترق!
در کلاس به شدت باز شد و اوون کالدون توی چارچوب در پیدا بود.چند نفر از دانش آموز ها از شدت ترس سکته زده و متاسفانه حتی یک مورد مرگ ناشی از شوک شدن به خاطر ابهت اوون کالدون گزارش شد!
همه منتظر بودن که اوون صحبت کنه...ثانیه ها برای دانش آموزها به اندازه یک عمر میگذشت،سکوتی مرگبار بر کلاس حاکم شده بود...
ناگهان اوون فریاد زد:
_سلااااااااااام!
همه کلاس شوک شدن و پیش خودشون میگفتن:
_ها؟!چی شد؟!
اوون کالدون همینطور که از انتهای کلاس به سمت میز خودش که در بالای کلاس قرار داشت حرکت میکرد، شروع به صحبت کردن کرد:
_خب!عزیزان نوگل و باغ و اندیشه و این حرفها...قرار شده که امروز تدریس این کلاس با من باشه اما یه مشکلی هست...من نه با ریاضیات جادویی حال میکنم و نه با ریاضیات مشنگی...یعنی بلد نیستم!لازم به ذکر نیست که من توی دنیایی مشنگی در جایی که دانشگاه نام داره هنوز بعد از 5ترم ریاضی پیش رو پاس نکردم!ولی اینها مهم نیست...من استاد این جلسه هستم و میتونم هر کاری دلم میخواد انجام بدم!
دانش آموز ها که از خوش اخلاقی و یه ریز حرف زدن اوون متعجب شده بودن با شندین جمله آخر فهمیدن که این جلسه فاتحه شون خونده اس!
اوون که حالا به میز تدریس رسیده بود ادامه داد:
_من میخوام امروز به جای ریاضیات جادویی به شما جغرافی جادویی تدریس کنم!
دانش آموز ها که کاملا گیج شده بودن،حرفی برای گفتن نداشتن.
اوون بعد از اینکه شوق و ذوق بچه ها رو دید گفت:
_عالیه!خب کسی میدونه جغرافی جادویی چیه؟!
مدتی از سوال اوون میگذشت ولی تنها صدایی که به گوش میرسید صدای جیرجیر یک جیرجیرک بود که احتمالا بازمنده ویلوت مروحم بود!
اوون که دیگه نا امید شده بود گفت:
_کسی نبود؟!واقعا شرم آوره...از همه گروه ها به جز هافل 30 امتیاز کسر میشه!
صدای همهمه و اعتراض دانش آموزان بالا گرفت:
_چرا از هافل امتیاز کسر نمیشه؟!
اوون با دست روی میز کوبید و گفت:
_چون من عضو هافلم!جواب قانع کننده تر از این؟!
دوباره سکوت کلاس رو فرا گرفت که به این معنی بود که همه قانع شدن!اما وقتی این سکوت بیش از حد طولانی شد بلاخره یکی از دانش آموزها پرسید:
_خب استاد!جغرافی جادویی چیه؟!
اوون بعد از اینکه کمی سرش رو خاروند گفت:
_راستش اگه خودم میدونستم که از شما نمیپرسیدم!ولی بد به دلون راه ندین...وقتی تکلیف رو دادم همه متوجه میشیم جغرافی جادویی چیه!
و سپس به سمت تخته رفت و روی اون شروع به نوشتن کرد.
جغرافی جادویی چیست؟(30نمره)
اوون قبل از اینکه دانش آموزها بتونن اعتراضی به تکلیف بکنن گفت:
_موفق باشن.
و از کلاس خارج شد!
لحظات برای دانش آموزان به کندی پیش میرفت که نا گهان شترق!
در کلاس به شدت باز شد و اوون کالدون توی چارچوب در پیدا بود.چند نفر از دانش آموز ها از شدت ترس سکته زده و متاسفانه حتی یک مورد مرگ ناشی از شوک شدن به خاطر ابهت اوون کالدون گزارش شد!
همه منتظر بودن که اوون صحبت کنه...ثانیه ها برای دانش آموزها به اندازه یک عمر میگذشت،سکوتی مرگبار بر کلاس حاکم شده بود...
ناگهان اوون فریاد زد:
_سلااااااااااام!
همه کلاس شوک شدن و پیش خودشون میگفتن:
_ها؟!چی شد؟!
اوون کالدون همینطور که از انتهای کلاس به سمت میز خودش که در بالای کلاس قرار داشت حرکت میکرد، شروع به صحبت کردن کرد:
_خب!عزیزان نوگل و باغ و اندیشه و این حرفها...قرار شده که امروز تدریس این کلاس با من باشه اما یه مشکلی هست...من نه با ریاضیات جادویی حال میکنم و نه با ریاضیات مشنگی...یعنی بلد نیستم!لازم به ذکر نیست که من توی دنیایی مشنگی در جایی که دانشگاه نام داره هنوز بعد از 5ترم ریاضی پیش رو پاس نکردم!ولی اینها مهم نیست...من استاد این جلسه هستم و میتونم هر کاری دلم میخواد انجام بدم!
دانش آموز ها که از خوش اخلاقی و یه ریز حرف زدن اوون متعجب شده بودن با شندین جمله آخر فهمیدن که این جلسه فاتحه شون خونده اس!
اوون که حالا به میز تدریس رسیده بود ادامه داد:
_من میخوام امروز به جای ریاضیات جادویی به شما جغرافی جادویی تدریس کنم!
دانش آموز ها که کاملا گیج شده بودن،حرفی برای گفتن نداشتن.
اوون بعد از اینکه شوق و ذوق بچه ها رو دید گفت:
_عالیه!خب کسی میدونه جغرافی جادویی چیه؟!
مدتی از سوال اوون میگذشت ولی تنها صدایی که به گوش میرسید صدای جیرجیر یک جیرجیرک بود که احتمالا بازمنده ویلوت مروحم بود!
اوون که دیگه نا امید شده بود گفت:
_کسی نبود؟!واقعا شرم آوره...از همه گروه ها به جز هافل 30 امتیاز کسر میشه!
صدای همهمه و اعتراض دانش آموزان بالا گرفت:
_چرا از هافل امتیاز کسر نمیشه؟!
اوون با دست روی میز کوبید و گفت:
_چون من عضو هافلم!جواب قانع کننده تر از این؟!
دوباره سکوت کلاس رو فرا گرفت که به این معنی بود که همه قانع شدن!اما وقتی این سکوت بیش از حد طولانی شد بلاخره یکی از دانش آموزها پرسید:
_خب استاد!جغرافی جادویی چیه؟!
اوون بعد از اینکه کمی سرش رو خاروند گفت:
_راستش اگه خودم میدونستم که از شما نمیپرسیدم!ولی بد به دلون راه ندین...وقتی تکلیف رو دادم همه متوجه میشیم جغرافی جادویی چیه!
و سپس به سمت تخته رفت و روی اون شروع به نوشتن کرد.
جغرافی جادویی چیست؟(30نمره)
اوون قبل از اینکه دانش آموزها بتونن اعتراضی به تکلیف بکنن گفت:
_موفق باشن.
و از کلاس خارج شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/23
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: یکشنبه 1 اردیبهشت 1398 21:43
از: پسش برمیام!
پستها:
141

- ســـــــــــــــــــــــاکـــــــــــــــــــــت!
ملت یه نگاهی به هم و یه نگاهی به جوجه معلم جلوی تخته انداختن و با یه حساب سرانگشتی فهمیدن که از این جوجه معلمم آبی گرم نمیشه. رکسان یه نگاه به چهار پنج نفر حاضر در کلاس انداخت و شروع به تدریس کرد:
- خوبین شما؟
فرد ویزلی از ته کلاس داد زد:
- عین این معلمای خودشیفته سعی نکن با دانش آموزا صمیمی بشی، درستو بده کارای مغازه رو زمین مونده.
رکسان با مشاهده کلاس که جلسه آخری بیحوصله و هیولاوار منتظر نوبتشون بودن تا تدریسشونو کنن و برن رد کارشون، یه کم جلوی تخته عقب و جلو رفت تا هرچی از ریاضی بارش بود رو بیاره جلو چشمش بلکه این جلسه آخری آبرو بمونه واسش. چوبدستیشو تکون داد و ورقه هایی بین بچه ها پخش شد.
- این ورقه ها به چهار قسمت مساوی تقسیم شدن، تا اون جایی که یادمه بهش میگن مختصات! حالا اگه بعدا کشف شد که یه چیز دیگه بوده می خواستم شمارو امتحان کنم!
تو سه جای کلاس ترقه جاگذاری کردم، چند دقیقه دیگه هرسه تاشون میترکن و شما باید با استفاده از فرمولایی که تا اون موقع کشف کردین جای دقیقشونو روی کاغذ جلوتون نشون بدین.
ملت
وارانه یه نگاه به کاغذای روی میزاشون و یه نگاه به دور و اطرافشون انداختن. رکس "موفق باشید" ی گفت و از در کلاس بیرون رفت.
- کلاس به این زودی تموم شد، رکس ؟
رکسان نگاهی به صورت پر از سوال تدی انداخت:
- نه، امتحان عملیه!
و بعد درحالی که قدماشو تندتر می کرد، داد زد:
- بهتره شمام دور بشین، برد ترکیدن ترقه ها رو نمی دونم!
تدی رکسان رو که دور میشد، دنبال کرد و زمزمه کرد:
- ترقه؟!
چی ترقه؟!
برگشت و به سمت کلاس دوید. بلافاصله در کلاسو باز کرد تا از ماجرا سر دربیاره که ترقه ها ترکیدن و یکیش که درست جلوی پاش جاسازی شده بود، با صدای مهیبی به عقب پرتش کرد.
- کی اجازه داد این وارد مدرسه بشه؟
- فیلچ این جا چه غلطی می کنه پس؟
ملت سیاه و سوخته از در کلاس ریاضیات جادویی بیرون میومدن و همزمان یه شعاری ضد رکسان سر میدادن.
- ما میریم پیش دانگ!
و رکسان در اون لحظات دنبال راه فرار از دست جیمز بود و همانا عبرتی باشد برای آزار دهنگان معلمان و دانش آموزان ریاضیات جادویی!
ملت یه نگاهی به هم و یه نگاهی به جوجه معلم جلوی تخته انداختن و با یه حساب سرانگشتی فهمیدن که از این جوجه معلمم آبی گرم نمیشه. رکسان یه نگاه به چهار پنج نفر حاضر در کلاس انداخت و شروع به تدریس کرد:
- خوبین شما؟
فرد ویزلی از ته کلاس داد زد:
- عین این معلمای خودشیفته سعی نکن با دانش آموزا صمیمی بشی، درستو بده کارای مغازه رو زمین مونده.
رکسان با مشاهده کلاس که جلسه آخری بیحوصله و هیولاوار منتظر نوبتشون بودن تا تدریسشونو کنن و برن رد کارشون، یه کم جلوی تخته عقب و جلو رفت تا هرچی از ریاضی بارش بود رو بیاره جلو چشمش بلکه این جلسه آخری آبرو بمونه واسش. چوبدستیشو تکون داد و ورقه هایی بین بچه ها پخش شد.
- این ورقه ها به چهار قسمت مساوی تقسیم شدن، تا اون جایی که یادمه بهش میگن مختصات! حالا اگه بعدا کشف شد که یه چیز دیگه بوده می خواستم شمارو امتحان کنم!
تو سه جای کلاس ترقه جاگذاری کردم، چند دقیقه دیگه هرسه تاشون میترکن و شما باید با استفاده از فرمولایی که تا اون موقع کشف کردین جای دقیقشونو روی کاغذ جلوتون نشون بدین.
ملت
وارانه یه نگاه به کاغذای روی میزاشون و یه نگاه به دور و اطرافشون انداختن. رکس "موفق باشید" ی گفت و از در کلاس بیرون رفت.- کلاس به این زودی تموم شد، رکس ؟
رکسان نگاهی به صورت پر از سوال تدی انداخت:
- نه، امتحان عملیه!
و بعد درحالی که قدماشو تندتر می کرد، داد زد:
- بهتره شمام دور بشین، برد ترکیدن ترقه ها رو نمی دونم!
تدی رکسان رو که دور میشد، دنبال کرد و زمزمه کرد:
- ترقه؟!
چی ترقه؟!
برگشت و به سمت کلاس دوید. بلافاصله در کلاسو باز کرد تا از ماجرا سر دربیاره که ترقه ها ترکیدن و یکیش که درست جلوی پاش جاسازی شده بود، با صدای مهیبی به عقب پرتش کرد.
- کی اجازه داد این وارد مدرسه بشه؟
- فیلچ این جا چه غلطی می کنه پس؟
ملت سیاه و سوخته از در کلاس ریاضیات جادویی بیرون میومدن و همزمان یه شعاری ضد رکسان سر میدادن.
- ما میریم پیش دانگ!
و رکسان در اون لحظات دنبال راه فرار از دست جیمز بود و همانا عبرتی باشد برای آزار دهنگان معلمان و دانش آموزان ریاضیات جادویی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
جزئیات کاربر

سیاه سوخته ی بزرگسال هافلپاف
پاپا در کلاس رو باز کرد و وارد شد بدون اینکه حتی در رو فوت کنه، چه برسه به زدنش. تدی آبرو هاشو گره ملوانی زد و گفت:
-مگه اینجا طویله اس سرت رو انداختی اومدی تو؟
پاپا خیلی خشک و جدی به چهره ی اخمالوی تد نگاه کرد و گفت:
-فکر می کردم یه گرگ اداره اش می کنه؛ مگه کسی برای گرگ ها هم در می زنه؟!
تدی که همچین رنگ بادمجون شده بود، دندونای تیزش رو به رخ پاپا کشید و گفت:
-بهتره با یه گرگ سر شاخ نشی، نون سوخته!
بعد از گفتن این جمله نویسنده به این فکر افتاد که عه اینکه اصلا تدی نیست! یه موجود دیگه اس، شاید لودوئه پس طی یک حرکت خودسرانه تدی رو از صحنه ی سوژه محو کرد.
-خب همونطوری که واضحه من پارتی های کلفتی دارم و هر کسی با من کل کل کنه به سرنوشت تدی دچار می شه و از صحنه ی روزگار محو می شه. کسی هست که مشکلی داشته باشه؟
دانش آموزا به فرمت
به هم نگاه کردند خیلی هماهنگ با صدا هایی لرزان تر از تار های گیتار گیدیون گفتن:
-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
پاپا با لبخند سری تکون داد و بعد شیشه ای که روش نوشته بود مرجان رو از شیشه کلاس پرت کرد بیرون.
-چررررررررررق! (افکت صدای شکستن شیشه.)
در حیاط مدرسه ماندانگاس در حال دزدیدن کابل های مسی برق بود که این شیشه خورد توی سرش. با عصبانیت تیکه های شکسته ی شیشه رو بلند که دید روش نوشته:«معلم ریاضیات جادویی ...»
همین کافی بود که دله دزد بزرگ، خاطی این عمل شنیع رو تشخیص بده و تصمیم بگیره، دندون های نیشش رو از بیخ بکنه و جای عاج فیل بفروشه! پس با عصبانیت و رنگی تو مایه های گوجه فرنگی به سمت کلاس ریاضیات به راه افتاد.
درون کلاس اما دیگه خبری از ناز دادنای تدی نبود؛ پاپا گریفیندوری ها رو یه لنگه پاپا کنار تخته نگه داشته بود. بعد گفت:
-امروز می خوام بهتون کاربرد ریاضی در زندگی و زاویه شناسی رو یاد بدم. به هر کودوم از شما دانش آموزان هافلپاف یه تیر دارت دادم، اگر بتونید یک تیر رو در چشم یکی از این گریفی ها بزنید و اون یکیش وسط قفسه ی سینه اش برنده اید و تونستید زاویه بازی رو یاد بگیرید.
یوآن با شیطنت پرسید:
-خب حاجی فیروز نقش ما چیه؟! ما چه چیز ریاضیات رو یاد می گیریم؟
پاپا لبخندی زد. بعد چرخید به سبک این شخصیت های گولاخ فیلما به افق خیره شده بود با صدای آلن دلون گفت:
-ریاضت و صبر در راه حل مسئله!
بعد دوباره به فرم همون پاپای خشک و عصبی در اومد، چرخید و رفت یقه ی یوآن رو گرفت، اونو از پنجره پایین پرت کرد و گفت:
-البته هر کسی سعادتش رو نداره!
پووووووووووووف!(افکت پودر شدن یوآن روی زمین!
).
پاپا در حالی که خاک روی کتش رو پاک می کرد، با سر اشاره کرد که دانش آموزان هافلپاف شروع کنند. در همین حال گرگ با عصبانیت در حالی که تنش پر از جک و جونور های مختلف شده بود جلوی دانگ توی سوژه ظاهر شد.
-عه تدی؟! تو چرا این شکلی شدی؟
تدی کش و قوسی به بدنش داد تا شاید جک و جونور ها یکم ازش فاصله بگیرن، بعد با لحنی خیلی ناراحت و دپرس گفت:
-آخه من اهل بم نیستم که آفت نذارم! رنگ بادمجون شدم، نویسنده هم من فرستاد توی مزارع آفت ها ریختن سرم! جون کندم تا به اینجا آپارات کردم.
دانگ با تعجب به تدی خیره شد و گفت:
-یعنی تو اون شیشه رو پرت نکردی تو سره من؟! پس کار کی بوده؟
-پاپا تونده ی زغال لیمو!
دانگ سری تکون داد و از قرمزی بیشتر شبیه گوجه فرنگی شد. بعد با سرعتی نزدیک به سرعت فرار از سیاه چاله به امید گرفتن سیاه پاپا به سمت کلاس رفت.
-بووشکووف(افکت انفجار در کلاس!
)
تدی در حالی که با انگشت به پاپا اشاره می کرد، گفت:
-همین بود دانگ، تازه در هم نزد!
دانگ با شنیدن این موضوع پاپا در نزده، حقیقتا هم رنگ گوجه فرنگی شد و قل قل خوران به سبک دافنه، خودش رو به پاپا رسوند.
-مرتیکه سیاه سوخته تدی رو از کلاس بیرون می کنی؟! خودت جای استاد ریاضیات جادویی جا می زنی؟! بدم از سقف آویزونت کنن؟ بدم رفیقای جیب برم خط خطیت کنن؟ بدم مورفین جای زغال ازت استفاده کنه؟
-پررررررررررررررت!(تبدیل دانگ به رب گوجه فرنگی!
)
پاپا در که با مشت چنان توی سر دانگ کوبیده بود که از دانگ چیزی به جز رب گوجه فرنگی نمونده بود، گفت:
-وقت کلاس امروزتون تمومه! تکالیفتون رو یادداشت کنین!
تکالیف:
1.در میزان درصد جراحت گریفیندوری ها تحقیق کنین.(10 نمره)
2. رولی در مورد کاربرد های دیگه ی ریاضیات که در طول زندگی با هاش در گیر می شین بنویسین.(20 نمره)
پاپا در کلاس رو باز کرد و وارد شد بدون اینکه حتی در رو فوت کنه، چه برسه به زدنش. تدی آبرو هاشو گره ملوانی زد و گفت:
-مگه اینجا طویله اس سرت رو انداختی اومدی تو؟
پاپا خیلی خشک و جدی به چهره ی اخمالوی تد نگاه کرد و گفت:
-فکر می کردم یه گرگ اداره اش می کنه؛ مگه کسی برای گرگ ها هم در می زنه؟!
تدی که همچین رنگ بادمجون شده بود، دندونای تیزش رو به رخ پاپا کشید و گفت:
-بهتره با یه گرگ سر شاخ نشی، نون سوخته!
بعد از گفتن این جمله نویسنده به این فکر افتاد که عه اینکه اصلا تدی نیست! یه موجود دیگه اس، شاید لودوئه پس طی یک حرکت خودسرانه تدی رو از صحنه ی سوژه محو کرد.
-خب همونطوری که واضحه من پارتی های کلفتی دارم و هر کسی با من کل کل کنه به سرنوشت تدی دچار می شه و از صحنه ی روزگار محو می شه. کسی هست که مشکلی داشته باشه؟
دانش آموزا به فرمت
به هم نگاه کردند خیلی هماهنگ با صدا هایی لرزان تر از تار های گیتار گیدیون گفتن:-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
پاپا با لبخند سری تکون داد و بعد شیشه ای که روش نوشته بود مرجان رو از شیشه کلاس پرت کرد بیرون.
-چررررررررررق! (افکت صدای شکستن شیشه.)
در حیاط مدرسه ماندانگاس در حال دزدیدن کابل های مسی برق بود که این شیشه خورد توی سرش. با عصبانیت تیکه های شکسته ی شیشه رو بلند که دید روش نوشته:«معلم ریاضیات جادویی ...»
همین کافی بود که دله دزد بزرگ، خاطی این عمل شنیع رو تشخیص بده و تصمیم بگیره، دندون های نیشش رو از بیخ بکنه و جای عاج فیل بفروشه! پس با عصبانیت و رنگی تو مایه های گوجه فرنگی به سمت کلاس ریاضیات به راه افتاد.
درون کلاس اما دیگه خبری از ناز دادنای تدی نبود؛ پاپا گریفیندوری ها رو یه لنگه پاپا کنار تخته نگه داشته بود. بعد گفت:
-امروز می خوام بهتون کاربرد ریاضی در زندگی و زاویه شناسی رو یاد بدم. به هر کودوم از شما دانش آموزان هافلپاف یه تیر دارت دادم، اگر بتونید یک تیر رو در چشم یکی از این گریفی ها بزنید و اون یکیش وسط قفسه ی سینه اش برنده اید و تونستید زاویه بازی رو یاد بگیرید.
یوآن با شیطنت پرسید:
-خب حاجی فیروز نقش ما چیه؟! ما چه چیز ریاضیات رو یاد می گیریم؟
پاپا لبخندی زد. بعد چرخید به سبک این شخصیت های گولاخ فیلما به افق خیره شده بود با صدای آلن دلون گفت:
-ریاضت و صبر در راه حل مسئله!
بعد دوباره به فرم همون پاپای خشک و عصبی در اومد، چرخید و رفت یقه ی یوآن رو گرفت، اونو از پنجره پایین پرت کرد و گفت:
-البته هر کسی سعادتش رو نداره!
پووووووووووووف!(افکت پودر شدن یوآن روی زمین!
).پاپا در حالی که خاک روی کتش رو پاک می کرد، با سر اشاره کرد که دانش آموزان هافلپاف شروع کنند. در همین حال گرگ با عصبانیت در حالی که تنش پر از جک و جونور های مختلف شده بود جلوی دانگ توی سوژه ظاهر شد.
-عه تدی؟! تو چرا این شکلی شدی؟
تدی کش و قوسی به بدنش داد تا شاید جک و جونور ها یکم ازش فاصله بگیرن، بعد با لحنی خیلی ناراحت و دپرس گفت:
-آخه من اهل بم نیستم که آفت نذارم! رنگ بادمجون شدم، نویسنده هم من فرستاد توی مزارع آفت ها ریختن سرم! جون کندم تا به اینجا آپارات کردم.
دانگ با تعجب به تدی خیره شد و گفت:
-یعنی تو اون شیشه رو پرت نکردی تو سره من؟! پس کار کی بوده؟
-پاپا تونده ی زغال لیمو!
دانگ سری تکون داد و از قرمزی بیشتر شبیه گوجه فرنگی شد. بعد با سرعتی نزدیک به سرعت فرار از سیاه چاله به امید گرفتن سیاه پاپا به سمت کلاس رفت.
-بووشکووف(افکت انفجار در کلاس!
)تدی در حالی که با انگشت به پاپا اشاره می کرد، گفت:
-همین بود دانگ، تازه در هم نزد!
دانگ با شنیدن این موضوع پاپا در نزده، حقیقتا هم رنگ گوجه فرنگی شد و قل قل خوران به سبک دافنه، خودش رو به پاپا رسوند.
-مرتیکه سیاه سوخته تدی رو از کلاس بیرون می کنی؟! خودت جای استاد ریاضیات جادویی جا می زنی؟! بدم از سقف آویزونت کنن؟ بدم رفیقای جیب برم خط خطیت کنن؟ بدم مورفین جای زغال ازت استفاده کنه؟
-پررررررررررررررت!(تبدیل دانگ به رب گوجه فرنگی!
)پاپا در که با مشت چنان توی سر دانگ کوبیده بود که از دانگ چیزی به جز رب گوجه فرنگی نمونده بود، گفت:
-وقت کلاس امروزتون تمومه! تکالیفتون رو یادداشت کنین!
تکالیف:
1.در میزان درصد جراحت گریفیندوری ها تحقیق کنین.(10 نمره)
2. رولی در مورد کاربرد های دیگه ی ریاضیات که در طول زندگی با هاش در گیر می شین بنویسین.(20 نمره)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

ارشد گریفیندور
- اومدم بخورمت.
- خدا مرگم!
- نیومدم بکشمت. اومدم بخورمت.
نهنگ کوچک به شکمش اشاره کرد و دوباره معصومانه به "مرجان" چشم دوخت.
مرجان نگاه نگرانش را از آقای بلوپ گرفت و خودش را روی نزدیک ترین صندلی انداخت. در حالیکه شقیقه اش را می مالید، زیرلب گفت: مگه چیکار کردم؟
نهنگ چینی به پیشانی نامعلومش انداخت. پشت میز معلم نشست و یکی از باله هایش را انداخت روی دیگری.
- دیگه چیکار میخواستی بکنی که نکردی؟
بلوپ این را گفت و پیش روی چشمان متعجب مرجان، با باله اش روی میز ضرب گرفت.
- ببخشید آقای...
مرجان سرک کشید تا امضای جیمز را پشت دم ِ نهنگ، بهتر ببیند و بعد با تردید ادامه داد: آقای..بلوپ؟
بلوپ سرش را به علامت تایید تکان داد.
- آقای بلوپ، من هنوز متوجه نشدم چه اشتباهی کردم؟
- تو مفسد فی الارضی!
- جان؟!
نهنگ کوبید روی میز.
- تو خنده هاشو دزدیدی!
مرجان سکوت کرد.
چهره ی آرام نهنگ کوچک، سرخ شده بود و فواره ی پشتش، آب گرم بیرون می داد. چیزی در چشمانش می لرزید.
مویی اگر روی تن لغزنده اش بود، بدون شک سیخ می شد.
- تو باعث شدی آبشش من درد کنه!
مرجان، گیج و مبهوت به نهنگ چشم دوخته بود.
- درد داره.. آبشش نهنگ درد می گیره وقتی می بینی دلتنگه و هیچ کاری جز اضافه کردن به دلتنگیش از باله ت برنمیاد! چون نهنگم ولی زادگاهم دریاچه ی هاگوارتزه. نمیتونم برم اقیانوس. نمیتونم برم دنبالش. تو چی می فهمی؟! تو فقط یه مرجانی. منم یه نهنگم. پس من می خورمت!
آقای بلوپ با حرکتی ناگهانی از روی صندلی اش بلند شد و به طرف مرجان هجوم برد.
مرجان دست هایش را سپر سرش کرد و جیغ زد: تو اگه نهنگی، خب پرواز کن!
- نهنگا پرواز بلد نیستن!
نهنگ کوچک این را فریاد کشید. دانه های اشک یکی پس از دیگری روی گونه هایش سرازیر شدند.
- تا حالا امتحان کردی؟
- همه ی نهنگای دنیارو بسیج کرده واسش. همه شون باید پرواز کنن که برسن. ولی نمی تونن. امتحان کردن. میگن باختن!
- باید یه راهی جز خوردن ِ من باشه!
آقای بلوپ غرید: نیست! به من نگاه کن!
مرجان سرش را بالا گرفت. صورت بچه نهنگ حالا خیس خیس بود. باله های کوچکش را باز کرد و تن فربه اش را نمایاند.
- یکم دیگه بزرگتر شم هم وزن هواپیماهام. ولی چجوریه که اونا میتونن پرواز کنن و من نمیتونم؟ مگه فرقمون چیه؟ یعنی میگی یه تیکه آهن از من بیشتر لایق دیدنشه؟ به پاهای من نگاه کن!
بلوپ چند قدم عقب رفت و مرجان توانست باله های کوتاه انتهای دمش را ببیند که بی رحمانه به یکدیگر چسبیده بودند.
- من با اینا میتونم راه برم؟ تو ریاضی بلدی؟ میدونی حد یعنی چی؟
نهنگ کوچک چشمان خیسش را با پشت باله اش پاک کرد و بعد با تمام قدرت، یک قدم برداشت. قدمی، نصف قدم آدمیزاد.
- حالا اینو ببین!
قدم دومش انرژی بیشتری گرفت و نتیجه ی کمتری داد. عضلات نهنگ، برای راه رفتن ساخته نشده بودند.
آقای بلوپ ادامه داد.
هر قدمش، نصف قدم قبلی اش بود و ناگهان، ایستاد.
بیشتر از این نمی توانست. نیمه ی آخرین قدمش، کوچکتر از آن بود که بتواند با باله های دم، طی اش کند.
- این درس امروزه. به این میگن حد. حدی که میل میکنه به صفر. می فهمی؟ من نمیتونم راه برم. من نمیتونم پرواز کنم. من نمیتونم با شنا، از دریاچه به اقیانوس برسم.
مرجان آهی کشید.
چند قدم پیش رفت. نهنگ کوچک را در آغوش کشید.
آقای بلوپ او را خورد.
بعد، درسته قورتش داد و به دریاچه برگشت. وقتش بود پرواز را امتحان کند.
ماه لبخند کاملی زد و سری برایش تکان داد. با اشاره ی ماه، سطح آب دریاچه بالا آمد. نهنگ نفس عمیقی کشید و دل به دریاچه زد.
دستان نوازشگر آب، میان رشته های آبشش بلوپ می دویدند.
سرعت گرفت. آماده ی پرواز بود. ماه بشکن زد.
جزر آغاز شد. نیمه قدم های نهنگ هم رفت زیر رادیکال جبر.
به کناره رسید. دانه های شن به تن خیسش چسبیدند.
ساحل، نهنگ را در آغوش کشید.
دست و پا؟
نه.
بال و پر میزد روی خاک.
می خندید.
موفق شده بود؟
نهنگ کوچک پرواز را نمی شناخت.
به خیالش که این درد، پرواز بود و زمین، آسمان.
- اومدم بخورمت.
- خدا مرگم!
- نیومدم بکشمت. اومدم بخورمت.
نهنگ کوچک به شکمش اشاره کرد و دوباره معصومانه به "مرجان" چشم دوخت.
مرجان نگاه نگرانش را از آقای بلوپ گرفت و خودش را روی نزدیک ترین صندلی انداخت. در حالیکه شقیقه اش را می مالید، زیرلب گفت: مگه چیکار کردم؟
نهنگ چینی به پیشانی نامعلومش انداخت. پشت میز معلم نشست و یکی از باله هایش را انداخت روی دیگری.
- دیگه چیکار میخواستی بکنی که نکردی؟
بلوپ این را گفت و پیش روی چشمان متعجب مرجان، با باله اش روی میز ضرب گرفت.
- ببخشید آقای...
مرجان سرک کشید تا امضای جیمز را پشت دم ِ نهنگ، بهتر ببیند و بعد با تردید ادامه داد: آقای..بلوپ؟
بلوپ سرش را به علامت تایید تکان داد.
- آقای بلوپ، من هنوز متوجه نشدم چه اشتباهی کردم؟
- تو مفسد فی الارضی!
- جان؟!
نهنگ کوبید روی میز.
- تو خنده هاشو دزدیدی!
مرجان سکوت کرد.
چهره ی آرام نهنگ کوچک، سرخ شده بود و فواره ی پشتش، آب گرم بیرون می داد. چیزی در چشمانش می لرزید.
مویی اگر روی تن لغزنده اش بود، بدون شک سیخ می شد.
- تو باعث شدی آبشش من درد کنه!
مرجان، گیج و مبهوت به نهنگ چشم دوخته بود.
- درد داره.. آبشش نهنگ درد می گیره وقتی می بینی دلتنگه و هیچ کاری جز اضافه کردن به دلتنگیش از باله ت برنمیاد! چون نهنگم ولی زادگاهم دریاچه ی هاگوارتزه. نمیتونم برم اقیانوس. نمیتونم برم دنبالش. تو چی می فهمی؟! تو فقط یه مرجانی. منم یه نهنگم. پس من می خورمت!
آقای بلوپ با حرکتی ناگهانی از روی صندلی اش بلند شد و به طرف مرجان هجوم برد.
مرجان دست هایش را سپر سرش کرد و جیغ زد: تو اگه نهنگی، خب پرواز کن!
- نهنگا پرواز بلد نیستن!
نهنگ کوچک این را فریاد کشید. دانه های اشک یکی پس از دیگری روی گونه هایش سرازیر شدند.
- تا حالا امتحان کردی؟
- همه ی نهنگای دنیارو بسیج کرده واسش. همه شون باید پرواز کنن که برسن. ولی نمی تونن. امتحان کردن. میگن باختن!
- باید یه راهی جز خوردن ِ من باشه!
آقای بلوپ غرید: نیست! به من نگاه کن!
مرجان سرش را بالا گرفت. صورت بچه نهنگ حالا خیس خیس بود. باله های کوچکش را باز کرد و تن فربه اش را نمایاند.
- یکم دیگه بزرگتر شم هم وزن هواپیماهام. ولی چجوریه که اونا میتونن پرواز کنن و من نمیتونم؟ مگه فرقمون چیه؟ یعنی میگی یه تیکه آهن از من بیشتر لایق دیدنشه؟ به پاهای من نگاه کن!
بلوپ چند قدم عقب رفت و مرجان توانست باله های کوتاه انتهای دمش را ببیند که بی رحمانه به یکدیگر چسبیده بودند.
- من با اینا میتونم راه برم؟ تو ریاضی بلدی؟ میدونی حد یعنی چی؟
نهنگ کوچک چشمان خیسش را با پشت باله اش پاک کرد و بعد با تمام قدرت، یک قدم برداشت. قدمی، نصف قدم آدمیزاد.
- حالا اینو ببین!
قدم دومش انرژی بیشتری گرفت و نتیجه ی کمتری داد. عضلات نهنگ، برای راه رفتن ساخته نشده بودند.
آقای بلوپ ادامه داد.
هر قدمش، نصف قدم قبلی اش بود و ناگهان، ایستاد.
بیشتر از این نمی توانست. نیمه ی آخرین قدمش، کوچکتر از آن بود که بتواند با باله های دم، طی اش کند.
- این درس امروزه. به این میگن حد. حدی که میل میکنه به صفر. می فهمی؟ من نمیتونم راه برم. من نمیتونم پرواز کنم. من نمیتونم با شنا، از دریاچه به اقیانوس برسم.
مرجان آهی کشید.
چند قدم پیش رفت. نهنگ کوچک را در آغوش کشید.
آقای بلوپ او را خورد.
بعد، درسته قورتش داد و به دریاچه برگشت. وقتش بود پرواز را امتحان کند.
ماه لبخند کاملی زد و سری برایش تکان داد. با اشاره ی ماه، سطح آب دریاچه بالا آمد. نهنگ نفس عمیقی کشید و دل به دریاچه زد.
دستان نوازشگر آب، میان رشته های آبشش بلوپ می دویدند.
سرعت گرفت. آماده ی پرواز بود. ماه بشکن زد.
جزر آغاز شد. نیمه قدم های نهنگ هم رفت زیر رادیکال جبر.
به کناره رسید. دانه های شن به تن خیسش چسبیدند.
ساحل، نهنگ را در آغوش کشید.
دست و پا؟
نه.
بال و پر میزد روی خاک.
می خندید.
موفق شده بود؟
نهنگ کوچک پرواز را نمی شناخت.
به خیالش که این درد، پرواز بود و زمین، آسمان.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/6/25 3:48:10
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/6/25 13:19:53
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/6/25 13:19:53
۱. پای درددل یه عدد طبیعی بشینین، بفهمین چیه... چرا طبیعی شد... عدد چنده... آرزوش چیه؟ این سرنوشت بهش تحمیل شد یا خودش انتخاب کرد؟ خلاقیت یادتون نره...اینا رو برای راهنمایی مثال زدم! (۲۰ امتیاز)
اواخر تابستان بود.هری،رون و هرمیون در کنار شومینه خاموش حلقه زده بودند.هری با چوب خود به نقشه ضربه زد و آهسته و محتاط گفت:
-من رسما قسم میخورم که کار بدی انجام دهم!
خطوط نقشه پدیدار شد.
-ایناهاش!
هرمیون تقریبا داد زد.
-پیداش کردیم مالف...
دست رون با حرص روی دهان هرمیون چفت شد:
-هیس!
چشمان هرمیون تا آخرین حد ممکن گشاد شد.سپس صورت سفیدش به سرخ تغییر رنگ داد.سرش را پایین انداخت و لحظه ای هری گمان کرد اشک در چشمانش جمع شد.هرمیون بار دیگر نگاهی توام به شرمندگی به فضای پشت رون و هری انداخت.وضعیت بدی بود.هرکسی از پشت رون ان ها را میدید احساس میکرد که رون،هرمیون را می بوسد.
رون؛متعجب از رفتار های عجیب هرمیون به عقب برگشت و لاوندر را دید که در راهروی مقابل آن ها فر ریخته بود.همه متعجب بودند.
چشمان لاوندر سرخ بود اما اشکی از آن خارج نمیشد.با شک قدمی به عقب برداشت.سرعت قدم هایی که با دودلی و ترس بر میداشت بیشتر میشد.ناگهان لاوندر روی پاشنه پا چرخید و دوان دوان به سمت خوابگاه دختران دور شد.اخم در پیشانی هری نشسته بود.این روی هرمیون را تا به حال ندیده بود!دختری که برای رقیب عشقی اش دل میسوزاند.اهسته پرسید:
-مگه تو...تو و رون...
هرمیون با بغض صحبت هری را قطع کرد:
-یعنی فکر کردی اونقدر پستم که شکستن آدمی از جنس خودم رو ببینم و خم به ابرو نیارم؟!و رویش را برگرداند.به شدت از جا برخواست و به سمت خوابگاه دختران دوید.رون دهانش را که برای صدا کردن هرمیون باز کرده بود؛با اشاره هری بست.
هرمیون با فاصله پشت سر لاو میدوید.از خودش برای این همه تظاهر و دورویی متنفر بود.اما باید می فهمید!باید می فهمید شبها که لاوندر با چشمایی به نم نشسته از خوابگاه خارج می شد کجا میرفت.این چند مدت متوجه شده بود که او هر وقت ناراحت است غیب میشود.شاید اگر این را به هری یا رون میگفت...به خودش نهیب زد:
-این ها دخترونس هرمی!
آنقدری از لاوندر فاصله داشت که نفهمد چه زیر لب زمزمه میکند.راهرو ها را یکی پشت دیگری میگذراند.بالاخره لاو ایستاد.هرمیون چشم هایش را ریز کرده بود و اطراف را میکاوید...ناگهان در یافت کجایند:آزمایشگاه ریاضی!
لاوندر وارد آزمایشگاه شد.هرمیون از پشت در او را نظاره میکرد که جعبه ای ازقفسه اعداد بیرون اورد،وردی را زیر لب زمزمه کرد:
-الفیاتوم...ابکسل...کسابقا...مالفیوس!
عدد بزرگ شد،بزرگ و بزرگ تر و هرمیون به جای عدد پسری خوش قیافه با موهای لخت تیره و چشمهای درشتی دید که بسیار آشنا بود...یادش نمی امد تام ریدل جوان را کجا دیده ولی به طرز خوفناکی او را میشناخت.تام به لاوندر نزدیک شد.وحشت کرد:لاوندر که او را نمیشناخت!
-چی شده عشق من؟
-میخوام یه کم درد دل کنم از امروز...راستش...بذار از صبح شروع کنم...با هق هق ادامه داد:
-امروز که پاشدم حالم خیلی باحال بود.ولی هیچ وقت تا حالا بیشتر از یه ساعت خوشحال نبودم!رفتم سر میز و اولین چیزی که دیدم جیگر های اژدها بود!مرلیییییییییییییییییییییییییییییییییییینننننننن!من از جیگر متنفرم!هیچ چیز دیگه ای هم نبود(آخه شنیدم جیگر خیلی گرونه!)
بعدم گفتیم بریم پیش رون بشینیم یه فیضیم ببریم شاید!هیچی عاقا رفتیم دیدیم اون دختره خون لجنی نشسته کنارش!البته نا گفته نماند که هری هم اونورش نشسته بود.نمیدونم چقدر گذشته بود،فقط میدونم که بهش زل زده بودم و اونقدرم بد زل زده بودم که سنگینی نگاهمو حس کرد و سرشو اورد بالا...فقط نگاهش کردم!نمیدونم چرا ولی شاید می خواستم مرگ عشقمو به چشم ببینم تا شاید باورم شه...شاید دیگه دوسش نداشته باشم...میخواستم با چشم خودم ببینم چه بلایی داره به سر دلم میاره...نمیدونم توی نگاهم چی دید که سرش رو انداخت پایین و لبش رو گاز گرفت...میدونم دوسم نداره...از اولشم نداشت...ولی من برعکس من از اون اول دوسش داشتم!میدونستم امسالم که یه مدت با من بود برای تحریک هرمیون بود....آره من میدونستم!میدونستم و بهش کمک کردم تا به عشقش برسه...هر چی باشه خود منم عاشقم و درکش میکنم...با این حال نمیتونم ازش بگذرم...خودم حال خودمو نمیدونم...تکلیفمو نمیدونم...شاید بخوام...
همین الان که مشغول نوشتن بودم دستی که به شونم خورد از فکر بیرونم اورد.فینیگان بود(سیموس)چند وقتی هست روی من زومه...ولی خب...
ازم خواست توی تکلیف درس گیاه شناسی کمکش کنم.باورت می شه دفتر؟!منی که همه میدونن بدترین درسم گیاه شناسیمه!اونوقت این درخواستو از من داره!من میدونم میخواد توجهم رو به خودش جلب کنه دفتر جون!ولی من توی عمرم یه بار بیشتر عاشق نمیشم...اونم قبلا شدم...
وقتی از پیش سیموس برگشتم...البته بعد تکالیف رفتیم کنار دریاچه قدم زدیم...پسر خوبی بنظر میاد...شاید منم بتونم ازش برای تحریک رونالد...نه نه!هنوز یادم نرفته وقتی اون اوایل اومد سراغم چه خرد شدم!یادم نرفته وقتی این اواخر ولم کرد و ولش کردم چه حالی داشتم...سیموس نباید تاوان رونالد رو پس بده...نه من نمیذارم اونم مث من زجر بکشه...الانم هوا تاریک شده و ترجیح میدم بخوابم تا به این افکار وحشتناکم فکر کنم...هرچند میدونم خوابم نمیبره...در ضمن امروز یه حرکتی از رون وهرمیون...
-نمیخواد ادامه بدی!درکت میکنم!منم وقتی تقریبا اندازه تو بودم عشقم بهم خیانت کردو...
-نمیخوای برام تعریف کنی؟
-راستش من عاشق یه عدد 10رقمی شده بودم...یادش بخیر...ولی چون من 13 رقمی بودم همه به من میگفتن نحس و...راستش هیچوقت بهش نرسیدم!
-ولی تو...تو...هیچوقت تا حالا از خودت راجع به من نگفته بود...یادمه...(هق)...گفتی هر وقت آمادگیشو داشتم که بهت کمک کنم....
-الآن موقعشه لاو!
-تعریف کن!
تام با ژستی زیبا به صندلی تکیه زد.چنان جذاب می نمود که هرمیون لحظه ای ماهیت او را فراموش کرد.فراموش کرد او لرد ولدمورت جوان...و شاید هشتمین جان پیچ باشد...
-من از همون اول در خانواده ای به دنیا اومدم که به 13 بخش پذیر بودن...راستش همیشه برام مایه ننگ بود ولی همیشه خوانوادم رو دوست داشتم...
هرمیون اندیشید:چه بازیگر ماهری هستی تام!
-وقتی به بلوغ رسیدم و فهمیدم 13 رقمیم دلم میخواست بمیرم!ولی خب نمردم و عاشق شدم!عاشق یه ده رقمی!یادم نمیره چقدر دوسش داشتم...هیچ وقت...میدونی وقتی ازش خواستگاری کردم هیچ کدوم روی پا بند نبودیم؟ولی چی شد؟خانوادش گفتن من 13 رقمیم...گفتن من عدد اولم و ثابت کردن دخترشون به 78عدد مختلف تقسیم میشه!به هیمن سادگی ازم گذشتن...فکر کردی منم دلم میخواست عدد باشم؟مگه من بدم میومد مثل تو آزادانه بچرخم؛هان؟
صدای تام ریدل جوان لحظه به لحظه بالاتر میرفت و اثرات بیشتری از پشیمانی بر صورت لاوندر پدیدار میشد:
-آروم باش!ما خیلی شبیه همیم...درکت می کنم!
-نه نمیتونی درک کنی!تو سر افکندگی یک عدد رو درک میکنی؟اون از خانواده های بسیار بزرگ اعداد بود و من...
دستان تام صورتش را پوشاند.صدایش خفه تر شده بود:
-فکر کنی می تونی به من کمک کنی؟واقعا فکر میکنی اون رون بخاطر چی تورو ول کرد؟!اون خون لجنی چی داره؟خون لجنی ها برای از بین بردنن لاو!از بین بردن!
صورت لاوندر آبی شده بود:
-باید...باید...(هق)...چیکار کنم؟
دستان تام از صورتش برخواست:
-به چشمای من نگاه کن و هر اتفاقی هم افتاد نبندشون...
هرمیون وحشت زده به هرمیونی دیگر در روبرویش می نگریست...
.با شیرینی بیاین سر کلاس و مشق اولو تحویل بدین! (۱۰ امتیاز)
لاوندر دوان دوان وارد خوابگاه دختران شد:
-آلیشیا!ویولت!
آهی کشید و ادامه داد:
-هرمیون!
شش چشم زیبا و پرسشگر به او خیره شده بودند:
-شما باید بیاین...راستش...به کمکتون...
حرفش را ادامه نداد.باید از هرمیون کمک میخواست؟چشمانش را بست:
-به کمکتون احتیاج دارم!
رویش را به سمتی دیگر گرفت و گفت:
-و تو جینی!
این بار تمام افراد خوابگاه به تعجب به او نگاه میکردند.کسی به خاطر نداشت که اون حتی در ضروری ترین مواقع هم با آن چند نفر هم کلام شود.چاره ای نبود.نفسش را فوت کرد:
-مربوط به درسه!
و به طعنه ابرو هایش را بالا فرستاد!
دوساعت و 45 دقیقه بعد:
گیدیون و فلورانسو جلوی در ایستاده بودند و سارا و فرد ویزلی نیز در حال نگهداری در بودند که هرمیون با صورت سرخ شده مشغول انجام طلسمی بر روی آن بود.انگار طلسم سنگینی بود زیرا نگهداری در به شدت سخت شده بود.حینی و آلیشیا و ویولت هم مشغول آراستن زمین کوییدیچ بودند.
آلیشیا غرید:
-لاوندر هم با این فکراش!!!!!!!!مرلین کنه مسابقه نباشه اینجا.جینی،دوست مخصوصت چیزی در این باره بهت نگفته بود؟
جمله آخر را با طعنه ای واضح گفت که باعث شد جینی سرخ شود:
-البته اگر راز و نیاز هاتون وقتی برای اینکارا بذاره!!!!!!!!!
ویولت پرخاش کرد:
-آلیشیا!
صورت آلیشیا سرخ بود.جینی به خاطر داشت که هیچ وقت رابطه او را با خود خوب ندیده بود.علی الخصوص از وقتی که او و هری به هم نزدیک تر شده بودند.
-اومد!
گیدیون هم جلو دوید و گفت:
-صدای فلورانسو رو شنیدید؟داره میاد!
صدا ها به خاموشی بدل شد.قلب ها چنان در سینه می کوبید که هراس شنیده شدن صدایشان را در دل ها میهمان کرده بود.
تدی در کلاس را باز کرد.اما به جای کلاس به زمین کوییدیچ رسید.مات بود.این که طلسم نبود،بود؟
از چه کسی بر می آمد؟
ولدمو...نه!دانش آموزانش؟امکان ندارد!کسی را در کلاسش با این توانایی سراغ نداشت:
-سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام!
تدی جیغی زنانه کشید.همه سعی در کنترل خنده خود داشتند.
-خوبید پروفسور؟
این جینی بود.تدی که با ابرو های بالا رفته به او نگاه می کرد گفت:
-ننه؟تویی؟الهی چقدر جوونی!
ابرو های جینی در هم گره خورد!سارا با خنده گفت:
-باشد که 30 بگیریم!
اواخر تابستان بود.هری،رون و هرمیون در کنار شومینه خاموش حلقه زده بودند.هری با چوب خود به نقشه ضربه زد و آهسته و محتاط گفت:
-من رسما قسم میخورم که کار بدی انجام دهم!
خطوط نقشه پدیدار شد.
-ایناهاش!
هرمیون تقریبا داد زد.
-پیداش کردیم مالف...
دست رون با حرص روی دهان هرمیون چفت شد:
-هیس!
چشمان هرمیون تا آخرین حد ممکن گشاد شد.سپس صورت سفیدش به سرخ تغییر رنگ داد.سرش را پایین انداخت و لحظه ای هری گمان کرد اشک در چشمانش جمع شد.هرمیون بار دیگر نگاهی توام به شرمندگی به فضای پشت رون و هری انداخت.وضعیت بدی بود.هرکسی از پشت رون ان ها را میدید احساس میکرد که رون،هرمیون را می بوسد.
رون؛متعجب از رفتار های عجیب هرمیون به عقب برگشت و لاوندر را دید که در راهروی مقابل آن ها فر ریخته بود.همه متعجب بودند.
چشمان لاوندر سرخ بود اما اشکی از آن خارج نمیشد.با شک قدمی به عقب برداشت.سرعت قدم هایی که با دودلی و ترس بر میداشت بیشتر میشد.ناگهان لاوندر روی پاشنه پا چرخید و دوان دوان به سمت خوابگاه دختران دور شد.اخم در پیشانی هری نشسته بود.این روی هرمیون را تا به حال ندیده بود!دختری که برای رقیب عشقی اش دل میسوزاند.اهسته پرسید:
-مگه تو...تو و رون...
هرمیون با بغض صحبت هری را قطع کرد:
-یعنی فکر کردی اونقدر پستم که شکستن آدمی از جنس خودم رو ببینم و خم به ابرو نیارم؟!و رویش را برگرداند.به شدت از جا برخواست و به سمت خوابگاه دختران دوید.رون دهانش را که برای صدا کردن هرمیون باز کرده بود؛با اشاره هری بست.
هرمیون با فاصله پشت سر لاو میدوید.از خودش برای این همه تظاهر و دورویی متنفر بود.اما باید می فهمید!باید می فهمید شبها که لاوندر با چشمایی به نم نشسته از خوابگاه خارج می شد کجا میرفت.این چند مدت متوجه شده بود که او هر وقت ناراحت است غیب میشود.شاید اگر این را به هری یا رون میگفت...به خودش نهیب زد:
-این ها دخترونس هرمی!
آنقدری از لاوندر فاصله داشت که نفهمد چه زیر لب زمزمه میکند.راهرو ها را یکی پشت دیگری میگذراند.بالاخره لاو ایستاد.هرمیون چشم هایش را ریز کرده بود و اطراف را میکاوید...ناگهان در یافت کجایند:آزمایشگاه ریاضی!
لاوندر وارد آزمایشگاه شد.هرمیون از پشت در او را نظاره میکرد که جعبه ای ازقفسه اعداد بیرون اورد،وردی را زیر لب زمزمه کرد:
-الفیاتوم...ابکسل...کسابقا...مالفیوس!
عدد بزرگ شد،بزرگ و بزرگ تر و هرمیون به جای عدد پسری خوش قیافه با موهای لخت تیره و چشمهای درشتی دید که بسیار آشنا بود...یادش نمی امد تام ریدل جوان را کجا دیده ولی به طرز خوفناکی او را میشناخت.تام به لاوندر نزدیک شد.وحشت کرد:لاوندر که او را نمیشناخت!
-چی شده عشق من؟
-میخوام یه کم درد دل کنم از امروز...راستش...بذار از صبح شروع کنم...با هق هق ادامه داد:
-امروز که پاشدم حالم خیلی باحال بود.ولی هیچ وقت تا حالا بیشتر از یه ساعت خوشحال نبودم!رفتم سر میز و اولین چیزی که دیدم جیگر های اژدها بود!مرلیییییییییییییییییییییییییییییییییییینننننننن!من از جیگر متنفرم!هیچ چیز دیگه ای هم نبود(آخه شنیدم جیگر خیلی گرونه!)
بعدم گفتیم بریم پیش رون بشینیم یه فیضیم ببریم شاید!هیچی عاقا رفتیم دیدیم اون دختره خون لجنی نشسته کنارش!البته نا گفته نماند که هری هم اونورش نشسته بود.نمیدونم چقدر گذشته بود،فقط میدونم که بهش زل زده بودم و اونقدرم بد زل زده بودم که سنگینی نگاهمو حس کرد و سرشو اورد بالا...فقط نگاهش کردم!نمیدونم چرا ولی شاید می خواستم مرگ عشقمو به چشم ببینم تا شاید باورم شه...شاید دیگه دوسش نداشته باشم...میخواستم با چشم خودم ببینم چه بلایی داره به سر دلم میاره...نمیدونم توی نگاهم چی دید که سرش رو انداخت پایین و لبش رو گاز گرفت...میدونم دوسم نداره...از اولشم نداشت...ولی من برعکس من از اون اول دوسش داشتم!میدونستم امسالم که یه مدت با من بود برای تحریک هرمیون بود....آره من میدونستم!میدونستم و بهش کمک کردم تا به عشقش برسه...هر چی باشه خود منم عاشقم و درکش میکنم...با این حال نمیتونم ازش بگذرم...خودم حال خودمو نمیدونم...تکلیفمو نمیدونم...شاید بخوام...
همین الان که مشغول نوشتن بودم دستی که به شونم خورد از فکر بیرونم اورد.فینیگان بود(سیموس)چند وقتی هست روی من زومه...ولی خب...
ازم خواست توی تکلیف درس گیاه شناسی کمکش کنم.باورت می شه دفتر؟!منی که همه میدونن بدترین درسم گیاه شناسیمه!اونوقت این درخواستو از من داره!من میدونم میخواد توجهم رو به خودش جلب کنه دفتر جون!ولی من توی عمرم یه بار بیشتر عاشق نمیشم...اونم قبلا شدم...
وقتی از پیش سیموس برگشتم...البته بعد تکالیف رفتیم کنار دریاچه قدم زدیم...پسر خوبی بنظر میاد...شاید منم بتونم ازش برای تحریک رونالد...نه نه!هنوز یادم نرفته وقتی اون اوایل اومد سراغم چه خرد شدم!یادم نرفته وقتی این اواخر ولم کرد و ولش کردم چه حالی داشتم...سیموس نباید تاوان رونالد رو پس بده...نه من نمیذارم اونم مث من زجر بکشه...الانم هوا تاریک شده و ترجیح میدم بخوابم تا به این افکار وحشتناکم فکر کنم...هرچند میدونم خوابم نمیبره...در ضمن امروز یه حرکتی از رون وهرمیون...
-نمیخواد ادامه بدی!درکت میکنم!منم وقتی تقریبا اندازه تو بودم عشقم بهم خیانت کردو...
-نمیخوای برام تعریف کنی؟
-راستش من عاشق یه عدد 10رقمی شده بودم...یادش بخیر...ولی چون من 13 رقمی بودم همه به من میگفتن نحس و...راستش هیچوقت بهش نرسیدم!
-ولی تو...تو...هیچوقت تا حالا از خودت راجع به من نگفته بود...یادمه...(هق)...گفتی هر وقت آمادگیشو داشتم که بهت کمک کنم....
-الآن موقعشه لاو!
-تعریف کن!
تام با ژستی زیبا به صندلی تکیه زد.چنان جذاب می نمود که هرمیون لحظه ای ماهیت او را فراموش کرد.فراموش کرد او لرد ولدمورت جوان...و شاید هشتمین جان پیچ باشد...
-من از همون اول در خانواده ای به دنیا اومدم که به 13 بخش پذیر بودن...راستش همیشه برام مایه ننگ بود ولی همیشه خوانوادم رو دوست داشتم...
هرمیون اندیشید:چه بازیگر ماهری هستی تام!
-وقتی به بلوغ رسیدم و فهمیدم 13 رقمیم دلم میخواست بمیرم!ولی خب نمردم و عاشق شدم!عاشق یه ده رقمی!یادم نمیره چقدر دوسش داشتم...هیچ وقت...میدونی وقتی ازش خواستگاری کردم هیچ کدوم روی پا بند نبودیم؟ولی چی شد؟خانوادش گفتن من 13 رقمیم...گفتن من عدد اولم و ثابت کردن دخترشون به 78عدد مختلف تقسیم میشه!به هیمن سادگی ازم گذشتن...فکر کردی منم دلم میخواست عدد باشم؟مگه من بدم میومد مثل تو آزادانه بچرخم؛هان؟
صدای تام ریدل جوان لحظه به لحظه بالاتر میرفت و اثرات بیشتری از پشیمانی بر صورت لاوندر پدیدار میشد:
-آروم باش!ما خیلی شبیه همیم...درکت می کنم!
-نه نمیتونی درک کنی!تو سر افکندگی یک عدد رو درک میکنی؟اون از خانواده های بسیار بزرگ اعداد بود و من...
دستان تام صورتش را پوشاند.صدایش خفه تر شده بود:
-فکر کنی می تونی به من کمک کنی؟واقعا فکر میکنی اون رون بخاطر چی تورو ول کرد؟!اون خون لجنی چی داره؟خون لجنی ها برای از بین بردنن لاو!از بین بردن!
صورت لاوندر آبی شده بود:
-باید...باید...(هق)...چیکار کنم؟
دستان تام از صورتش برخواست:
-به چشمای من نگاه کن و هر اتفاقی هم افتاد نبندشون...
هرمیون وحشت زده به هرمیونی دیگر در روبرویش می نگریست...
.با شیرینی بیاین سر کلاس و مشق اولو تحویل بدین! (۱۰ امتیاز)
لاوندر دوان دوان وارد خوابگاه دختران شد:
-آلیشیا!ویولت!
آهی کشید و ادامه داد:
-هرمیون!
شش چشم زیبا و پرسشگر به او خیره شده بودند:
-شما باید بیاین...راستش...به کمکتون...
حرفش را ادامه نداد.باید از هرمیون کمک میخواست؟چشمانش را بست:
-به کمکتون احتیاج دارم!
رویش را به سمتی دیگر گرفت و گفت:
-و تو جینی!
این بار تمام افراد خوابگاه به تعجب به او نگاه میکردند.کسی به خاطر نداشت که اون حتی در ضروری ترین مواقع هم با آن چند نفر هم کلام شود.چاره ای نبود.نفسش را فوت کرد:
-مربوط به درسه!
و به طعنه ابرو هایش را بالا فرستاد!
دوساعت و 45 دقیقه بعد:
گیدیون و فلورانسو جلوی در ایستاده بودند و سارا و فرد ویزلی نیز در حال نگهداری در بودند که هرمیون با صورت سرخ شده مشغول انجام طلسمی بر روی آن بود.انگار طلسم سنگینی بود زیرا نگهداری در به شدت سخت شده بود.حینی و آلیشیا و ویولت هم مشغول آراستن زمین کوییدیچ بودند.
آلیشیا غرید:
-لاوندر هم با این فکراش!!!!!!!!مرلین کنه مسابقه نباشه اینجا.جینی،دوست مخصوصت چیزی در این باره بهت نگفته بود؟
جمله آخر را با طعنه ای واضح گفت که باعث شد جینی سرخ شود:
-البته اگر راز و نیاز هاتون وقتی برای اینکارا بذاره!!!!!!!!!
ویولت پرخاش کرد:
-آلیشیا!
صورت آلیشیا سرخ بود.جینی به خاطر داشت که هیچ وقت رابطه او را با خود خوب ندیده بود.علی الخصوص از وقتی که او و هری به هم نزدیک تر شده بودند.
-اومد!
گیدیون هم جلو دوید و گفت:
-صدای فلورانسو رو شنیدید؟داره میاد!
صدا ها به خاموشی بدل شد.قلب ها چنان در سینه می کوبید که هراس شنیده شدن صدایشان را در دل ها میهمان کرده بود.
تدی در کلاس را باز کرد.اما به جای کلاس به زمین کوییدیچ رسید.مات بود.این که طلسم نبود،بود؟
از چه کسی بر می آمد؟
ولدمو...نه!دانش آموزانش؟امکان ندارد!کسی را در کلاسش با این توانایی سراغ نداشت:
-سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام!
تدی جیغی زنانه کشید.همه سعی در کنترل خنده خود داشتند.
-خوبید پروفسور؟
این جینی بود.تدی که با ابرو های بالا رفته به او نگاه می کرد گفت:
-ننه؟تویی؟الهی چقدر جوونی!
ابرو های جینی در هم گره خورد!سارا با خنده گفت:
-باشد که 30 بگیریم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج