کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
95
نفر همین الان آنلایناند
65 نفر در «انجمن»
1 عضو
94 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 65
-
آرشیو گالری 26
-
پروفایلها و حساب کاربری 2
-
بخشهای دیگر 2
اعضای آنلاین
50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
چوبدستی گستران
نوع تاپیک: فروشگاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:24
از: هرجا که بخوام!
پستها:
592
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

شناسنامه چوبدستی
جادوگر برگزیده، بردلی!
دیدن این پیام به معنی این است که شما توانستهاید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

کد ثبت چوبدستی: ۳50ب310
جنس چوب: چوب درخت پرواز
طول چوب: 50 سانتیمتر
انعطافپذیری: بالا
هسته چوب: پر گوی زرین
مالک: بردلی
قیمت خرید: 15 گالیون (پرداخت با توکن خرید رایگان چوبدستی از برتی بات)
توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادامالعمر میباشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علیالخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
شغل
کیمیاگر

« مرحله سوم »
پر گوی زرین بعنوان هستهی چوبدستی
(خلقشده)
پر گوی زرین بعنوان هستهی چوبدستی
(خلقشده)
سرسرای عمومی و بزرگ هاگوارتز، غُلغُله بود! همه گروه ها به همراه اساتید، مهمان های افتخاری از وزارتخانه سحر و جادو و خبرنگاران پیام امروز در آن جا جمع بودند. هَمهَمه، صداهای مَلَچ مولوچ غذا خوردن، بشقاب و قاشق و چنگال و گاها خنده های ناگهانی، فضا را پر کرده بود. حتی مدیر مدرسه، پرفسور مک گونگال هم که همیشه جدی، منضبط و اُتو کشیده بود، کلاه درازش را از سر برداشته بود و با دوستانش در حال بگو و بخند و خوردن و آشامیدن بود.
جالب تر از همه هاگرید بود که طبق معمول صندلی ای که رویش نشسته بود برایش بسیار کوچک بود و نسبت او و صندلی مانند فیل و فنجان بود. بنظر می آمد کمی ریش های بسیار بلند و جنگلی اش را کوتاه کرده و کُتی جدید که البته این هم وصله پینه شده بود پوشیده بود. موهایش اما دست نخورده بودند و به قدری بلند بودند که اگر دقت میکردی یک تخم پرنده کوچک روی آن ها میدیدی.
دهانش به قدری پر بود که مانند غَبغَب پلیکان باد کرده بود و دو ران بزرگ سرخ شده در دو دستش بود. در کنار هاگرید نیز مادام ماکسیم که مهمان افتخاری بود نشسته بود. البته دست به سینه و با اَخم و تَخم. لَچَرکاری های هاگرید او را عصبانی میکرد.
در همین لحظه یک جن خانگی که جزو نیروهای آشپزخانه هاگوارتز بود و مسئول پذیرایی، در حالی که سینی ای مملو از نوشیدنی کره ای و بزرگتر از قد خودش در دست داشت! به میز هاگرید و مادام ماکسیم نزدیک شد. جن ریز جثه زیر سینی بزرگ پنهان شده بود و دیده نمیشد، گویی سینی خودبخود حرکت میکرد!
هاگرید که عاشق نوشیدنی کره ای بود، بمحض دیدن سینی، ران سرخ کرده بزرگی که در یکی از دستانش بود روی میز گذاشت، یک لیوان بزرگ نوشیدنی برداشت، سریع آن را سر کشید، آروغی نمایان زد! و سپس با دست به پشت کمر جن خانگی زد و گفت:
_ دمت گرم مَشتی! چه نوشیدنی کَره ای!
اندازه کف دست هاگرید، به اندازه نصف یک جن خانگی بود و طبیعتا وقتی با آن به پشت کمر جن زد، جن بینوا مانند موشک به جلو پرتاب شد و با کله به دیوار خورد! سینی بزرگ نوشیدنی به همراه لیوان هایش نیز به هوا پرتاب شد و سپس با صدای بلندی به زمین خورد و صدای شکستن لیوان ها در کل سرسرا پیچید!
ناگهان همه ساکت شدند و هاگرید نیز فِریز شد! لقمه در دهانش مانند و بی صدا و با احتیاط اطراف را نگاه میکرد. پنج ثانیه که گذشت، آرام آرام لقمه بزرگی که در دهانش مانده بود قورت داد و بعد با صدای بلند گفت:
_ ملت روم سیاه! تقصیر من بود!
خلاصه اوضاع به روال عادی برگشت و همه دوباره مشغول کار خود شدند اما پرفسور مک گونگال در حالی که که دوباره کلاهش را روی سرش گذاشته بود و حالتی جدی گرفته بود، از جایش برخاست و با ناراحتی به سمت میز هاگرید و مادام ماکسیم حرکت کرد.
هاگرید:
_ ماکسیم جون دستم به دامنت! مینروا الان قاطی میکنه، میخواد کلی غُر بزنه به من! میشه از اون اداهای فرانسوی و خارجَکیت دربیاری و سر صحبتو باهاش وا کنی که یادش بره؟
در اینجا هاگرید، چشمانش را گرد کرده بود و مظلومانه با مادام ماکسیم صحبت میکرد!
مادام ماکسیم:
_ نخیر! به من چه! خودت خربزه خوردی خودتم پای لرزش بشین گُنده بَک!
در سوی دیگر سرسرا، بردلی به همراه هم تیمی های کوییدیچش نشسته بود. مراسم امروز، مقدمه جشن افتتاحیه بازی های کوییدیچ بود. بردلی و هم تیمی هایش قرار بود تا دقایقی دیگر با تیم قهرمان سری قبل مسابقات، در افتتاحیه امروز، مسابقه بدهند و کار سختی داشتند.
کاپیتان تیم رقیب آن ها، تِن زین نام داشت. او به قدری قد بلند بود که دست کمی از نَردِبان نداشت! تن زین، معروفترین جستجوگر حال حاضر کوییدیچ بود! خانواده آن ها از قدیم و نسل اندر نسل جستجوگر بودند و در بین عناصر چهارگانه، عاشق عنصر هوا. معروفترین شخص در شجره نامه آن ها، بَنگ نام داشت و جَدِ جَدِ تن زین بود.
او در زمان خودش به قدری ماهر بود که در یک مسابقه رکورد زد و گوی زرین را تنها بعد از سه ثانیه روی هوا قاپید!! بعد از آن، به او لقب بَنگ بزرگ یا همان بیگ بنگ را دادند! بعد از مرگ بیگ بنگ، مجسمه او را در ورودی بزرگترین ورزشگاه کوییدیچ کشور نصب کردند.
بردلی، زیر چشمی مشغول نگاه کردن به تن زین بود و با خود می اندیشید چه تاکتیکی به کار ببرد که بتواند زودتر از او گوی زرین را به دست بیاورد. در همین لحظه و بدون مقدمه، ناگهان تارلاک روبروی صورت بردلی ایستاد! با خنده همیشگیش و شور و هیجانش. تارلاک، کاپیتان یکی از تیم های کوییدیچ بود که آن هم، رقیب تیم تن زین محسوب میشد. تارلاک و تن زین، همیشه در رقابت بودند.
بردلی آمد چیزی بگوید که تارلاک امان نداد و یک لیوان بسیار کوچک نوشیدنی را در حَلق او ریخت! بردلی در حالی که نوشیدنی را به زور میخورد و سرفه میکرد... بریده بریده گفت:
_ چه... کار... میکنی... تارلاک؟!
تارلاک:
_ نگران نباش پسر! یه کم معجون لیکوئید لاک به خوردت دادم! جلوی تن زین، به شانس نیاز داری!
بردلی با چشمان گشاد شده:
_ چی؟؟ معجون شانس؟ برای چی اینکارو کردی؟
تارلاک که همچنان لبخند میزد:
_ چون اگه تو، توی بازی افتتاحیه بتونی زودتر از تن زین گوی زرین رو بگیری، هم آبروش میره هم روحیه ش برای بازی های بعدی از بین میره و کار تیم ما راحت تر میشه.
بردلی:
_ لیکوئید لاک از کجا گیر آوردی؟
تارلاک:
_ داستانش طولانیه! پدرم دراومد! اینقدر سخت بود که بعیده دیگه تا آخر عمرم دنبالش برم! ... اما تو به این چیزا فکر نکن! از شانست لذت ببر و راحت برنده شو!
بردلی چیزی نگفت اما، درونی، بسیار خوشحال بود چون بار بزرگی از روی دوشش برداشته شده بود و دیگر نگران رقابت با تن زین نبود.
میدان اصلی مسابقات کوییدیچ هاگوارتز
داور بعد از صحبت با کاپیتان های دو تیم و توصیه های قانونی و اخلاقی، سوت شروع بازی را زد.
بردلی بعد از خوردن معجون شانس، بسیار آرام شده بود. گویی دیگر برای موفقیت، نیاز به تَقلا کردن نداشت و خودبخود راه سریع، آسان و مطمئن را پیدا میکرد. او صد در صد به حِس ششم و ناخودآگاهش متکی شده بود. بنابراین بدون اینکه با هیجان به اینور و آنور پرواز کند... آرام به دنبال تن زین پرواز میکرد زیرا میدانست او دیر یا زود گوی زرین را خواهد یافت. و بالاخره این اتفاق افتاد...
گزارشگر مسابقه:
_ یوهوووووو... بالاخره بعد از گذشت هشتصد و پنجاه ثانیه از شروع مسابقه، بهترین اتفاق افتاد! تن زین رو ببینید که مثل عقاب تغییر جهت داده و داره به سرعت به سمت غربی ورزشگاه پرواز میکنه. حتما گوی زرین رو دیده و داره دنبالش میکنه. از اونور، بردلی هم در پشت تن زین داره حرکت میکنه ... ولی چرا داره میخنده؟ و این چیه دستش؟ ... درست میبینم؟ ماگه؟ وسط مسابقه با ماگش داره قهوه میخوره؟ و لبخند میزنه؟؟ ... اینو بیخیلِش برگردیم سراغ تن زین جذاب!
گزارشگر، آب دهانش را قورت میدهد و ادامه میدهد:
بله تماشاچیان عزیز! همونطور که دارید میبینید، تن زین داره مانور زیبای مورد علاقه همیشگیشو انجام میده تا گوی زرین رو گیج کنه و یه گوشه گیرش بیاره ... چپ ... راست... چپ... راست... و بالاخره گیرش آورد! تن زین دستشو دراز کرده و الانه گوی زرین رو بگیره که... نه نه! صبر کنید! یه باد قوی از جهت مخالف وزید و سرعت تن زین رو کم کرد و... گوی زرین مجالی یافت و فرار کرد... اما کجا؟ باور نکردنیه! گوی زرین مستقیم داره میره به سمت دستان بردلی پرواز میکنه... الانه که بردلی گوی زرین رو بگیره... نه نه! صبر کنید! تن زین از روی جاروش به سمت بردلی و گوی زرین شیرجه میزنه... بردلی جا خالی میده... گوی زرین فرار میکنه و تن زین با کله میخوره به چوب های کنار ساختمان ورزشگاه! ... نــــــه! ... و سقوط میکنه روی زمین!
گزارشگر از شدت هیجان، بلند میشود روی پاهایش می ایستد و فریاد میزند:
مادام پامفری! مادام پامفری رو خبر کنید! تن زین باید بره درمانگاه! ... اما از اون سمت بردلی رو میبینیم که به سمت بیرون ورزشگاه پرواز میکنه! ... جلوش یه چیزی برق میزنه... حتما گوی زرینه و بردلی داره گوی زرین رو دنبال میکنه... اما تا کجا؟ بردلی و گوی زرین به سمت جنگل ممنوع میرن و از نظر غیب میشن! چه مسابقه ای شد!!
***
بردلی همچنان به دنبال گوی زرین پرواز میکند. گوی زرین رفت و رفت تا اینکه در جایی در اعماق جنگل ممنوع از نظر ناپدید شد. بردلی نیز مستقیم بدانجا رفت. جایی که بسیار عجیب و بِکر بود گویی کسی تا به حال بدانجا نرفته بود. آنجا مسیری دایره ای شکل و مملو از پوشش گیاهی و درختان بزرگ و در هم تنیده داشت و گردبادی طلایی رنگ درونش جریان داشت! مسیری نامشخص و مرموز!
بردلی در همین حین با خود میندیشید که اگر معجون شانس خورده پس چرا نتوانسته زودتر از این ها گوی زرین را بگیرد؟... تا اینکه بالاخره مسیر دایره ای شکل به پایان رسید، پوشش گیاهی به کناری رفت و بردلی جوابش را گرفت!
آن جا دَشتی بسیار بزرگ و زیبا بود که در هر گوشه اش یک گوی زرین به چشم میخورد! گویی آن جا سرزمین موعود گوی های زرین بود. و بردلی بواسطه معجون شانس، قرار بود که همه آن ها را بیابد نه فقط یک گوی زرین را!
کمی که گذشت... توجه بردلی به موردی جالب جلب شد. گوی های زرین گاهی روی درختی مینشستند، تند تند بال میزدند، بال هایشان میریخت و سپس به جای آن ها بال های جدید در می آمد! شاید حالا فصل پَر ریزان گوی های زرین بود. این کار باعث شده بود که زمین آن جا مملو از پرهای گوی های زرین شود. یکدست سفید و زیبا. و بردلی یاد آخرین جلسه کلاس چوبدستی سازیش افتاد، زمانی که پرفسور بالتازار گفت:
_ بچه ها یادداشت کنید: در بین هسته های مختلف چوبدستی، پَر گوی زرین جزو نادرترین موارد است. طبق مقاله منتشر شده در پیام امروز توسط مرکز تحقیقات وزارتخانه سحر و جادو، معدود جادوگرانی که در طول تاریخ، چوبدستی هایی با هسته پر گوی زرین داشته اند عنوان کرده اند که: در دست گرفتن این چوبدستی ها لذتی فوق العاده دارد.
از مزایای این چوبدستی ها میتوان به سه مورد خاص اشاره کرد:
یک- خلع سلاح نشدن صاحب چوبدستی. زیرا بواسطه پر گوی زرین، چوبدستی بقدری چابک است که هیچکس نمیتواند آن را از دست صاحبش دربیاورد.
دو- امکان فراخوانی چوبدستی از فواصل دور یا نزدیک وجود دارد.
سه- به دست آوردن گوی زرین در مسابقات، مساوی یک پیروزی لذتبخش است. بنابراین صاحب چوبدستی نیز بواسطه پر گوی زرین، گاهی پیروزی هایی لذتبخش به دست میاورد.
---
مشخصات چوبدستی رزرو شده و پرداخت شده با برتی بات که آن را WingWand می نامند:
چوب درخت پرواز با هستهی پر گوی زرین، انعطافپذیر و به طول 50 سانتیمتر
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:24
از: هرجا که بخوام!
پستها:
592
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

بردلی:
آخی چقد دلم برای بردلی کوچک سوخت. ولی باباش خوب انتقامشو گرفت.
تایید شد.
چوب درخت پرواز، انعطافپذیر و به طول 50 سانتیمتر برای شما ثبت شد.
آخی چقد دلم برای بردلی کوچک سوخت. ولی باباش خوب انتقامشو گرفت.

تایید شد.
چوب درخت پرواز، انعطافپذیر و به طول 50 سانتیمتر برای شما ثبت شد.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
شغل
کیمیاگر

« مرحله دوم »
چوبدستی انعطافپذیر به طول 50 سانتیمتر
(بیشتر از 1000 کلمه با 20 کلمه مشخصشده)
چوبدستی انعطافپذیر به طول 50 سانتیمتر
(بیشتر از 1000 کلمه با 20 کلمه مشخصشده)
کلمات: دیاگون - برادر - بدجنس - چوبدستی - آرزو - اژدها - الیوندر - راز - هاگرید - آشپزخانه - غول - انتقام - رام - دوم - پرواز - اولویت - دست - صبح - کوییدیچ - لبخند
بردلی در حالی که چشمانش را میمالید از خواب بیدار شد و طبق معمول پاورچین پاورچین در اتاقش را باز کرد و به سمت محفظه نگه داری جاروهای پرنده حرکت کرد تا جاروی پرنده پدرش را بردارد و یواشکی برود با آن دوری بزند. پرواز و کوییدیچ در خانواده آن ها اولویت اول را داشت و با آن بزرگ میشدند.
اما امروز جاروی پرنده پدرش سر جایش نبود و مشخص بود پدرش کاری داشته و صبح زود آن را همراه خودش برده است. بنابراین بردلی با ناراحتی دست و رویش را شست و سپس به آشپزخانه رفت تا صبحانه بخورد. در آن جا مادر و خواهر و برادرش نیز حاضر بودند. آن ها صحبت هایی معمولی رد و بدل کردند و در حال خوردن صبحانه بودند که ناگهان از پنجره آشپزخانه جغدی داخل شد، درست روبروی صورت بردلی روی میز نشست و "هوووو هوووو" کرد.
بردلی که اولین بار بود جغدی برایش نامه می آورد، با راهنمایی مادرش کمی جغد را نوازش کرد... مقداری غذا و آب به او داد و سپس نامه ای که به پایش بسته شده بود را باز کرد و شروع کرد به خواندن:
نقل قول:
گیرنده: مرکز شهر - خیابان دوم - خانه پنجم - اتاق خواب آخر - آقای بردلی
فرستنده: مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
آقای بردلی، مفتخرم به اطلاعتان برسانم که امسال در هاگوارتز پذیرفته شده اید و میتوانید اولین سال تحصیلیتان را شروع کنید. فهرست اقلام مورد نیاز، ضمیمه نامه شده.
با تشکر
مدیر مدرسه
پرفسور مینروا مک گونگال
بردلی در حالی که صبحانه اش نیمه تمام مانده بود، بالا و پایین میپرید و خوشحالی میکرد. این زمانی بود که همه بچه های جادوگرها از ابتدای تولد، انتظارش را میکشیدند ... تحصیل در بهترین مدرسه جادوگری دنیا.
خلاصه، بحث مفصلی انجام شد و هر کدام از اعضای خانواده بعد از تبریک، سعی کردند که بردلی را به نحوی در این زمینه راهنمایی کنند. تا اینکه نوبت به برادر بزرگتر بردلی که نامش کیملی بود رسید و او گفت:
_ بردلی! من باید یه چیزایی بهت بگم اما اینجا نمیشه! بحث مردونه س! بیا بریم بالا اونجا حرف بزنیم!
اینطور شد که بردلی و کیملی به طبقه دوم رفتند تا صحبت کنند و البته خواهرشان به نشانه اعتراض دو گوجه به سمتشان پرتاب کرد!
طبقه دوم
اتاق خواب کیملی
بردلی و کیملی روی دو صندلی نشستند. کیملی دستی به سبیلش کشید، حالتی جدی گرفت و گفت:
_ ببین پسر! یه چیزایی هست که بقیه نمیخوان بهت بگن اما من میخوام بگم تا آماده باشی و درست بتونی با قضایا برخورد کنی!
بردلی که در عین خوشحالی، تعجب کرده بود، گفت:
_ چی؟ چـــی؟ بگو بگو! گوش میکنم!
کیملی:
_ ببین یه راز پنهانی وجود داره. همه قضایا خوب پیش میره. تو راحت شنل و لباس فرم مدرسه رو میخری... کتاب هاتو میخری... قلم پر و کاغذ پوستی میخری... حیوون خانگی میگیری ... حتی جاروی پرنده و لباس مخصوص کوییدیچ میگیری...
بحث کوییدیچ که شد چشمان بردلی برق زد...
کیملی ادامه داد:
_ خلاصه همه چیز طبق روال انجام میشه. مطمئنم. همونطور که برای من و خواهرت هم همینطور شد... اما... فقط یه مرحله س که باقی میمونه و اصلا راحت و رو به روال نیست... انتخاب چوبدستی!
بردلی اینجا وسط صحبت های کیملی پرید:
_ چـــــی؟ ولی من شنیدم که انتخاب چوبدستی خیلی هیجان انگیز و خوب و راحته. میریم مغازه الیوندر و اون چند تا چوبدستی میاره تا بالاخره یکیشون ما رو انتخاب کنه و راحت بتونیم باهاش جادو کنیم. اونوقته که دستمون داغ میشه و چوبدستی جرقه میزنه و ...
کیملی:
_ بچه جون! اینارو به بچه ها میگن که نترسن! وگرنه واقعیت خیلی با این چیزا فرق داره! مغازه الیوندر در واقع ورودی یک غار بسیار بزرگ و عریض و طویل و ترسناکه که هفت طبقه داره و هر کس میخواد چوبدستی بگیره باید از هفت خان ماموریت های ترسناک و کشنده در هفت طبقه بگذره تا بتونه شایسته چوبدستی داشتن باشه. هر طبقه! یک خان! یک غول آخر!
همینطور که کیملی صحبت میکرد، لبخند عریض روی لبان بردلی محو و محو تر میشد. در نهایت کاملا دهانش خشک شد و در حالی که به سختی آب دهانش را قورت میداد و چشمانش گشاد شده بودند و موهای دستانش سیخ شده بودند به کیملی گفت:
_ تنهای تنها؟ خودم تنها باید برم توش؟ با هفت تا غول مبارزه کنم؟؟؟
کیملی که مانند متفکران قیافه ای جدی به خود گرفته بود پاسخ داد:
_ بله! همه همین مسیرو رفتن! تنها! چشم در چشم غول ها! تو هم باید بری تا بتونی چوبدستیتو به دست بیاری!
بردلی دیگر همه انگیزه اش از رفتن به کوچه دیاگون از بین رفته بود و هر لحظه شُل و وِل تر روی صندلی پایین میرفت. ذهنش به شدت در حال فعالیت کردن بود تا بتواند چنین مساله بغرنجی را هضم کند. کیملی هم هیچ چیزی نمیگفت و همچنان قیافه ای جدی و حق به جانب به خود گرفته بود... تا اینکه...
در اتاق باز شد و پدر بردلی که تیملی نام داشت، در حالی که جاروی پرنده اش در دستش بود در آستانه در ایستاد. او به سمت بردلی رفت، دستی روی شانه اش گذاشت و گفت:
_ پسرم تبریک میگم! بالاخره به آرزوت رسیدی و جغد هاگوارتز برات اومد! حالا باید آماده بشی تا عصر بریم کوچه دیاگون و وسایلتو بخریم.
بردلی با همان حال زار و نزار به پدرش نگاه کرد و گفت:
_ امروز؟ عصر؟؟؟
تیملی که از حالت چهره بردلی تعجب کرده بود گفت:
_ آره دیگه... ولی تو چرا اینقدر ترسیدی؟ ... وایسا ببینم...
اینجا بود که تیملی(پدر) با نگاهی مشکوک به کیملی(برادر) نگاه کرد، سپس گلویش را صاف کرد و گفت:
_ کیملی! یادم رفت بهت بگم! باید زود خودتو برسونی به هاگوارتز! یکی کارت داره.
کیملی که بسیار تعجب کرده بود جواب داد:
_ منو؟ کی؟
تیملی:
_ هاگرید! فکر کنم در مورد امتحان عملی آخر ترم درس مراقبت از موجودات جادوییه. فکر کنم باید بری یه اژدهای وحشی رو رام کنی!
کیملی از جا پرید و وحشت زده گفت:
_ چی؟؟؟ هاگرید اینو گفت؟؟ من فکر کردم مثل بچه های دیگه فقط باید از دور کمی غذا برای اژدها بندازم!
تیملی:
_ فکر کنم هاگرید بیشتر از بقیه رو تو حساب کرده! حالا خودت برو ببین چی میگه!
کیملی دیگر چیزی نگفت، از جایش بلند شد و بلافاصله غیب شد. بعد از رفتن کیملی، تیملی کنار بردلی نشست، لبخندی زد و گفت:
_ خوشت اومد؟
بردلی که کاملا گیج بود جواب داد:
_ از چی باید خوشم بیاد؟
تیملی لبخندی قهرمانانه زد و گفت:
_ اینکه انتقامتو از کیملی گرفتم!
بردلی:
_ انتقام چی؟
تیملی:
_ اینکه سر کارت گذاشته بود! کیملی قبلا هم با بچه های دیگه از این کارا کرده بود! من میشناسمش! تا حالت چهره ت رو دیدم فهمیدم که حتما یه چیز الکی و ترسناک در مورد هاگوارتز یا کوچه دیاگون بهت گفته!
بردلی:
_ مــــــــــاع! پس همه چیزایی که در مورد غار مغازه الیوندر و هفت خان و هفت تا غول و این چیزا گفته بود الکیه؟؟ بدجنس!
تیملی:
_ لامصب چه داستانی سر هم کرده! معلومه که الکیه! اما ناراحت نباش! ... حقشه! ... الان داره از ترس میمیره و تو راه هاگوارتزه تا هاگریدو پیدا کنه و بفهمه چه اژدهای وحشی ای رو باید رام کنه!
اینجا بود که بالاخره بردلی آرام گرفت و لبخند زد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط بردلی در 1405/2/6 17:34:50
ویرایش شده توسط بردلی در 1405/2/7 13:09:14
ویرایش شده توسط بردلی در 1405/2/7 13:09:14

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:24
از: هرجا که بخوام!
پستها:
592
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

سوروس اسنیپ:
خیلی از دیدن رابطهی بین اسنیپ و لیلی لذت بردم. بازم چنین خاطراتی از اسنیپ رو با ما شریک شو.
تایید شد.
چوب درخت بید مجنون، انعطافپذیر مغرور و به طول 30 سانتیمتر برای شما ثبت شد.
بردلی:
واو اگه ازت بپرسم اون جایی که جاروتو کاشتی کجاست، میگی بهم؟
تایید شد.
چوب درخت پرواز، خلقشده با هزینه 7 گالیون برای شما ثبت شد.
خیلی از دیدن رابطهی بین اسنیپ و لیلی لذت بردم. بازم چنین خاطراتی از اسنیپ رو با ما شریک شو.

تایید شد.
چوب درخت بید مجنون، انعطافپذیر مغرور و به طول 30 سانتیمتر برای شما ثبت شد.
بردلی:
واو اگه ازت بپرسم اون جایی که جاروتو کاشتی کجاست، میگی بهم؟

تایید شد.
چوب درخت پرواز، خلقشده با هزینه 7 گالیون برای شما ثبت شد.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
شغل
کیمیاگر

« مرحله اول »
چوب درخت پرواز (Flying tree)
(خلقشده)
چوب درخت پرواز (Flying tree)
(خلقشده)
بردلی کوچک طبق معمول سوار بر جاروی پرنده نیمبوس دو هزارش (که البته از پدرش کِش رفته بود) در حال ویراژ دادن و بالا...پایین...چپ و راست رفتن در پهنه آسمان آبی رنگ زیبای صبحگاهی بود. باد موهایش را شانه میکرد و او حس خیلی خوبی داشت.
این کار همیشگیش بود. صبح زود... وقتی که بقیه خانواده هنوز در خواب بودند، چوب جاروی پرنده پدرش را یواشکی بر میداشت و به دل جنگل و دشت میزد. آن جاروی پرنده هنوز برایش خیلی بزرگ بود ولی او به هر زوری بود خود را به بالای آن میکشید و سوارش میشد.
علاقه به پرواز، جاروهای پرنده و کوییدیچ، در خانواده آن ها وصف ناشدنی بود. آن ها به بمحض به دنیا آمدن، جاروی پرنده را در آغوش میفشردند! و باین صورت دیگر گریه نمیکردند! با آن بزرگ میشدند و زندگی میکردند. صد البته که گوی زرین هم جای خودش را داشت ولی جای آن در پست سوم و قسمت هسته چوبدستی است. پس فعلا به آن نمیپردازیم.
خلاصه، بردلی با سرعت پهنه آسمان را میشکافت، از لای ابرها رد میشد و فوق العاده لذت میبرد. رد شدن از لای ابرها، لذتی مضاعف داشت زیرا نمناک بودن آن ها صورت و موهایش را خیس میکرد و او آن را دوست داشت.
اما...ناگهان جادوگری دیگر را سوار بر جاروی پرنده دید که به سرعت پرواز کرد و پشت آبشاری که در آن نزدیکی ها بود از نظر ناپدید شد. بردلی که حسابی کنجکاو شده بود آرام و با سرعت کم، همان مسیر را طی کرد و به پشت آبشار رفت.
آن جا بود که ناگهان دهانش باز ماند. چقدر زیبایی. چقدر چیزهای عجیب و غریب... درختی که برگ هایش از گالیون بود... چیزی شبیه درخت که سرتاسر پوشیده از آینه بود... درختی که میوه هایش شکلات های برتی بات بودند و ... آن جا خود سرزمین عجایب بود. در همین حین ناگهان ساحره ای زیبا جلو آمد و در حالی که چوبدستیش را به سمت بردلی گرفته بود با بدگمانی پرسید:
_ تو کی هستی؟
_ بردلی!
_ بردلی کیه؟
_ واقعا منو نمیشناسی؟
_ نه!
_ حق داری خب. معروف نیستم که!
_ خوشمزه! نمک نریز وگرنه تبدیل به سنگت میکنم!
_ اوکی! اوکی! واقعا اسمم بردلیه. دیدم که اومدی پشت آبشار، منم کنجکاو شدم اومدم.
بعد از کمی مکالمه و پرس و جوی دیگر، بالاخره ساحره به بردلی اعتماد کرد و به او گفت: من اسم اینجارو گذاشتم سرزمین خاک جادویی. هر چی توش بکاری درمیاد! امتحان کن! بردلی هم که چیزی جز جاروی پرنده اش همراهش نبود، آن را در زمین کاشت. سپس ساحره به بردلی گفت: همراه من تکرار کن:
_ اجی مجی لاترجی!
_ اجی مجی لاترجی!
و ناگهان درختی پرنده از جایی که بردلی جاروی پرنده را در زمین کاشته بود بیرون زد! درختی که او میتوانست در ساختن چوبدستیش نیز از آن استفاده کند. چوبدستی ای که در "مرحله دوم" طبیعتا بیشتر در مورد آن توضیح میداد. چوبدستی پرنده! اولین چوبدستی ای که همراه صاحبش پرواز میکرد و امکان فراخوانی آن وجود داشت. چوبدستی ای که از چوب درخت پرواز ساخته خواهد شد.

---
لطفا چوبدستی چهارم از سری دوم (عاشقان رنگ) را برای من رزرو کنید:

افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/04
تولد نقش: 1404/09/05
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: عشق زنده بودن از عشق جون سپردن...
پستها:
133
شغل
داور دوئل

مرحله دوم (لینک مرحله اول)
چوبدستیای به طول ۳۰ سانتیمتر، ظاهراً انعطافپذیر هرچند ظاهری سفت دارد که هیچجوره خم به ابرو نمیآورد. گردن هم نمیگیرم انعطافپذیر باشه و برای من به طور ذهنی غیرقابل انعطافه. اصلا هم بخاطر این نیست که دلم نمیاد از سر و ته پستم بزنم. در نتیجه بنویسید انعطافپذیر ولی بنده قویا انکارش میکنم! میتونین حتی بجاش بنویسید "انعطافپذیر مغرور! 🚬".
(دارای حداقل ۲۵۰۰ کلمه با 9 کلمه مشخصشده.)
چوبدستیای به طول ۳۰ سانتیمتر، ظاهراً انعطافپذیر هرچند ظاهری سفت دارد که هیچجوره خم به ابرو نمیآورد. گردن هم نمیگیرم انعطافپذیر باشه و برای من به طور ذهنی غیرقابل انعطافه. اصلا هم بخاطر این نیست که دلم نمیاد از سر و ته پستم بزنم. در نتیجه بنویسید انعطافپذیر ولی بنده قویا انکارش میکنم! میتونین حتی بجاش بنویسید "انعطافپذیر مغرور! 🚬".
(دارای حداقل ۲۵۰۰ کلمه با 9 کلمه مشخصشده.)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلمات: جنگل، تکشاخ، امید، خانه، خیال، آرام، پرواز، جنگ، مه.
ماه دسامبر از راه رسیده بود و با خود بارانهای سیلآسا و بادهای منجمدکننده به غنیمت آورده بود. ردپاهای خیس و گِلی در گوشهگوشهی قلعه به چشم میخورد و این موضوع هرگز مایه مسرتخاطر سرایدار مدرسه نبود.
هنگامی که لیلی و سوروس از کنار فیلچ خشمگین عبور میکردند تا از قلعه خارج شوند، چند کلمه رکیک را که زیر لب زمزمه میکرد و همزمان راهروی سرسرا را تی میکشید، شنیدند. بلافاصله بر سرعت خود افزودند تا از او بگذرند. لحظاتی بعد، قدم به حیاط ورودی و سنگفرشهای خیس آن گذاشتند.
وقتی به اندازهی کافی از در فاصله گرفتند، اسنیپ متوجه گونههای سرخ لیلی شد که میدانست ربطی به سرمای هوا ندارد. خودش به شنیدن این الفاظ به دلیل شرایط خانه عادت داشت اما حدس میزد لیلی برای اولین بار است که کلماتی به این زشتی میشنود. با وسوسه بازگشت به قلعه و اجرای طلسمی برای تنبیه سرایدار فشفشه به دلیل آنکه میدانست لیلی اصلاً از اینکار استقبال نمیکند، مبارزه کرد و به جایش با نفسی عمیق برای کنترل خودش گفت:
- خب... ظاهراً امروز یه نفر به آرزوش میرسه و یه تکشاخ واقعی رو از نزدیک میبینه.
با دیدن چال گونهی لیلی که با شنیدن جملهاش نمایان شده بود، بلافاصله فهمید نقشهاش برای عبور از آن موقعیت دشوار به ثمر نشسته است.
- تموم این چهار سال منتظر بودم... از همون روزی که قبل ورود به هاگوارتز درموردشون توی کوپه قطار بهم گفتی. وای واقعاً تکشاخا...
قدمهای سنگینش حالا با امیدواری به شکل بالا و پایین پریدنهای شادمانهای در آمده بود. با هر قدم، موهای سرخش پشت سرش با حالت مواجی بالا و پایین میپرید. با دیدنش، لبخند کوچکی گوشهی لب اسنیپ نشست.
- شاید بعد دیدنشون با چیزی که توی خیالت ازشون ساختی متفاوت باشن. شاید از اون نقاشیای حاشیه کتابات هم زشتتر باشن!
لیلی درجا متوقف شد و با اخمی به اسنیپ نگاه کرد.
- بدجنس نشو سیو. اونقدرام نقاشیم بد نیست. حتی پروفسور اسلاگهورن هم گفت اون تکشاخی که گوشه صفحه هفتاد و هفت کتاب معجونسازیم کشیدم خیلی خوشگل شده.
اسنیپ نیز متوقف شد.
- اون از هرکاری که تو انجام بدی تعریف میکنه. کافی بود بگی خودت نکشیدیش تا بعدش بابت "سلیقه خوبت" توی انتخاب نقاشیهای حاشیه صفحات کتابات بهت تبریک بگه!
- ولی این موضوع از قشنگ بودنش چیزی کم نمیکنه.
- آره... شاید... البته اگر شاخشو بهجای پیشونیش روی کلهش نکشیده بودی. الان یه طوریه انگار با چکش زدن تو سرش و ورم کرده.
اسنیپ حرفش را کاملاً جدی بیان کرده بود. قیافهاش حاکی از ابراز تأسفی دردناک برای آن تکشاخ درماندهی حاشیهی صفحه هفتاد و هفت بود. لیلی با دیدن آن چهره، لبش را گزید اما دیگر خیلی دیر شده بود.
خندهها شروع شده و مهارش غیرممکن بود.
- واقعاً که بدجنسی سیو.
- شاید.
قدمها از پس یکدیگر بر روی چمنهای یخزده طی میشدند. با هر قدم که به محوطه جنگل نزدیکتر میشدند، قدمهای دختر شکل پرواز به خود میگرفت. اما در میانه مسیر یکی از دختران گریفیندوری راهشان را سد کرد.
- چی شده مری؟
- کتلبورن، کلاس عملی رو بهخاطر سرمای هوا و گِلی بودن زمین کنسل کرد. گفتش برگردیم قلعه. این جلسه رو برای اینکه از درس عقب نمونیم بهطور تئوری تدریس میکنه.
اسنیپ به مری نگاه نمیکرد. تمام مدت نگاهش به لیلی بود. با دیدن ناپدید شدن بیصدای آن لبخند، چیزی در درون خودش هم بیصدا فروریخت. چیزی که شاید یک خانهی کوچک و گرم در آن سرمای ویرانکننده دسامبر بود.
تمام مدت کلاس موجودات جادویی، لیلی به یک بنر آناتومی بیروح تکشاخ خیره شده بود. سوروس میدانست که حتی یک کلمهی آن درس هم نمیتواند تصوری را که لیلی سالها دربارهی آن خیالبافی کرده بود، اقناع کند.
- میخوام برم جنگل ممنوعه. میخوام خودم پیداشون کنم و از نزدیک ببینمشون. امشب.
این جملات را سر میز شام به زبان آورده بود. در اطرافشان دانشآموزان تمام گروهها بهطور درهمریختهای نشسته بودند و در مورد اتفاقات کلاسهای روز سپری شده و تکالیف سر به فلک کشیده جدیدشان صحبت میکردند.
با شنیدن آن جملات، چنگال در دستان پسر بیحرکت ماند و ران مرغ دستنخورده را در بشقاب رها کرد.
- نه تو اینکارو نمیکنی... مخصوصاً نه توی این هوا و این وقت شب.
- ساعت تازه هفت شده.
- ولی زمستونه و هوا تاریکه.
ـ برام مهم نیست... چوبدستی دارم.
چنگالش را در بشقاب انداخت.
ـ اون جنگل ممنوعه هست چون پر جونوراییه که خطرناکن. خیلیاشونو ما حتی نمیشناسیم. ممکنه مسیرو هم گم کنی و نتونی ازش بیرون...
- پس تو نمیای؟
اسنیپ نگاه خشمآلودی به لیلی انداخت.
- نه معلومه که نمیام. اگر تو عقلتو از دست دادی، مال من هنوز سرجاشه!
- باشه... پس شبت بخیر جناب عاقل.
این را با نهایت خشم به زبان آورد. از پشت میز برخاست. یک بند کولهپشتیاش را روی دوشش انداخت و به سمت در خروجی سرسرا پیش رفت. اسنیپ، بدون آنکه دیگر به بشقاب خودش نگاهی بیندازد، به بشقاب دستنخوردهی لیلی نگاه کرد و با خشم نفسش را بیرون داد.
حالا ساعت از نُه شب گذشته بود. آسمان انباشته از ابرهای سیاه و سنگین بود. دختر موقرمز در میان مه رقیقی مسیر جنگل را میپیمود. کمکم خشم کمرنگ میشد و ترس جایش را میگرفت. سکوتی سنگین در میان درختان انبوه و سربهفلککشیده... انعکاس صدای شکستن شاخهای زیر پایش هم، اکنون تهدیدی غیرقابل توضیح به نظر میرسید.
- شجاع باش لیلی. شجاع باش. چیزی نمونده. پروفسور کتلبورن گفت اونا نزدیک برکهها زندگی میکنن. نزدیک برکهها.
یک تئوری علمی همیشه ساده به نظر میرسد؛ البته تا زمانی که به بوته آزمایش گذاشته نشده باشد. در آن جنگل به آن بزرگی، برکهها کجا قرار داشتند؟ هرچه به عمق جنگل نزدیکتر میشد، تاریکی فزایندهتر و نور چوبدستی کوچکش احمقانهتر به نظر میرسید.
دقایق از پی یکدیگر میگذشتند. باد استخوانسوز در میان درختان میپیچید. باران، موهای سرخش را خیس کرده بود و زمین گلی، به هیچعنوان کمکی به اوضاع نمیکرد. در درونش، جنگی فرساینده جهت محکوم کردن خودش شکل میگرفت و همزمان دفاع از آرزویش را غیرممکن میساخت.
مگر آن درخت شکسته با شاخههای فرو افتاده را پنج دقیقه قبل ندیده بود؟
قلبش لرزید. گم شده بود. بدنش از سرما میلرزید و در حالی که نگاه ناامیدش به درخت شکسته باقی مانده بود، جلو میرفت.
ناگهان روی شاخهای لیز خورد و بر زمین افتاد. درد تیزی در زانویش تیر کشید و بلافاصله فرو رفتن لبهی شاخهای در آن را تشخیص داد. در تاریکی، کورمالکورمال به دنبال چوبدستیاش که از دستش افتاده بود و جایی در میان شاخههای شکسته ناپدید شده بود، جستوجو میکرد. زمانی که از پیدا کردنش ناامید شد، به تنه درخت تکیه داد و اشکهای گرم به قطرات سرد باران پیوست و از گونههای سردش جاری شد. صدای هقهقش در میان صدای رعد بیاهمیت جلوه میکرد.
زانوی چپش آنقدر دردناک بود که هر حرکت کوچک مانند نیش دشنهای آزارش میداد. روی زمین دراز کشید و بدنش مانند جنینی کوچک در میان درختان سربهفلککشیده جمع شد. آیا میتوانست تا سپیدهدم صبر کند؟ اگر صبح، جسد یخزدهاش پیدا میشد... ناگهان گرمای شنلی را روی بدنش احساس کرد. ناخودآگاه به شنل چنگ زد و آن را محکمتر دور خودش پیچید.
شنل؟!
حرکت تندی کرد که باعث شد زانویش فریادی بیصدا از درد سر دهد؛ نالهای دردناک که همراه بخار از دهانش خارج شد. دستی را حس کرد که پشت گردنش قرار گرفت و به آرامی کمکش کرد دوباره بنشیند و به درخت تکیه دهد. در تاریکی حتی نمیتوانست چهرهاش را تشخیص دهد اما حدسش برایش اصلا سخت نبود.
- گفته بودی نمیای.
- آره.
- ولی اومدی.
- تا حالا کسی بهت گفته چقدر دختر یکدنده و لجبازی هستی اوانز؟
- آره... تو! هر روز هفته!
- چقدرم که اهمیت میدی.
هقهقهایش با دیدن نور چوبدستی اسنیپ که حالا تابناک شده بود و بر روی چهرهی خیس و مطمئنش میتابید، آرام شد. اسنیپ شنل مشکیاش را محکمتر دور دختر پیچید و با ابروهایی گرهخورده به لیلی نگاه کرد. برخلاف همیشه، اینبار مستقیماً در حالی که لیلی نیز به او چشم دوخته بود، نگاهش میکرد... تکتک جزئیات آن چشمان سبز اشکآلود را به خاطر سپرد.
- از کی دنبالمی؟
- از وقتی که قلعه رو ترک کردی. با فاصله ازت حرکت میکردم.
- چرا؟
اسنیپ مکثی کرد. بخار نفسهایشان در هم میپیچید. ترکیب عطر گل لیلیوم به همراه خاک بارانخورده و بوی چوب کاج به مشامش میرسید.
- میخواستم اگر موفق شدی، موفقیتش برای خودت باشه. میخواستم تا لازم نشده دخالت نکنم.
لیلی، دوباره اشکهایش شدت گرفت.
- ولی موفق نشدم... موفق نشدم سیو. واقعاً که احمقم.
سوروس، لحظهی دیگری نیز در سکوت به آن چشمان اشکآلود خیره ماند و بعد گویی توانایی تماشای بیش از این را نداشته باشد، رویش را از دخترک برگرداند و زیر لب زمزمه کرد:
- اکیو واند.
چوبدستی به نرمی از میان دهها شاخه خشکیده به حرکت در آمد و در دستانش آرام گرفت. گرمای غیرقابل توضیحی ناشی از تماس بدنه چوبدستی بر کف دستش احساس کرد. آهسته دست لیلی را گرفت و چوبدستی را در دستان سردش قرار داد. دستش کمی بیشتر از حد معمول دور دست دختر باقی ماند و بعد آهسته با فشار ملایمی آن را رها کرد. با نور چوبدستی خودش مشغول بررسی زخم شد.
- فکر نمیکنم خیلی عمیق باشه ولی باید بهش رسیدگی بشه. بین وسایل معجونم توی خوابگاه یکم عصاره بارهنگ دارم. کاش همراهم آورده بودم. فکر نمیکردم...
نفسی کشید که با آن به وضوح سعی میکرد به خودش دل و جرات بدهد.
- میتونی به من تکیه کنی؟
بعد گویی خودش هم از حرف خودش جا خورده باشد، آن را اصلاح کرد.
- سعی میکنم با چوبدستی یه عصا ظاهر...
- میتونم بهت تکیه کنم.
اسنیپ سرش را بالا آورد و دوباره به چشمان دختر خیره شد.
- من... اوه... خب... پس...
لیلی دستش را بالا آورد و آهسته دور گردن او حلقه کرد و سوروس اسنیپ طوری که انگار گل ظریفی را لمس میکند، دستش را دور کمر او حلقه کرد و به آرامی کمکش کرد بایستد. در حالی که چوبدستیهایشان کنار هم، مسیر بازگشت را روشنتر کرده بود، راه خروج از جنگل را در پیش گرفتند. قدمهای اسنیپ عمداً کوتاهتر شده بود تا خودش را با زانوی مجروح لیلی هماهنگ کند. با دقت صدای نفسهای او را به دنبال نالهای هرچند ضعیف از درد زیر نظر داشت اما لیلی برعکس همیشه خیلی ساکت بود. آرام به او تکیه زده بود. حالا باران بند آمده بود.
- قبل از اینکه وارد جنگل بشی یه بار با جادوی جهتنما، جهتهارو سنجیدم. مطمئنم اگر جهت شمال غربی رو در پیش بگیریم خیلی زود از جنگل خارج میشیم. بعد به درمانگاه میریم و من...
- سیو؟ اون نور رو اونجا میبینی؟ اون نور سفید رنگ که پشت اون کاج نوئل بزرگ میدرخشه.
چشمان سیاه، امتداد نگاه چشمان سبز را در پیش گرفت و بلافاصله به منبع نور رسید. اسب تکشاخی با نور سفید خیرهکنندهای در کنار برکهای زلال میدرخشید. آنقدر سفیدفام که اگر برفی آنجا بود در برابرش تیره به نظر میرسید. شاخش دارای مارپیچهای سفید و طلایی بود. با دیدن آنها، گوشهایش بلند شد و سرش را از برگهای که از آن آب مینوشید بالا آورد. یالهای ابریشمی بلندش که در آب فرو رفته بود کمی خیس شده بود.
اسنیپ که هنوز عمده وزن دختر را به دوش میکشید، آرام کمک کرد تا لیلی جلوتر برود. اسب فرار نکرد... جلوتر آمد.
- خدای من... چقدر... چقدر...
دست دختر به نرمی، یالهای ابریشمین اسب را نوازش کرد. سوروس در آن نور ماورایی که از بدن تکشاخ انعکاس مییافت به لیلی نگاه کرد. لبخندی درخشانتر از همیشه بر لبانش نقش بسته بود. موهای سرخ خیسش به گونههای برافروخته از هیجانش چسبیده بود. نوک بینی ظریفش از سرما کمی سرخ شده بود و بعد... آن چشمان سبز زمردین که از بازتاب نور الهی با تلالویی ابدی میدرخشید.
- زیباست.
ناخودآگاه این کلمه از دهانش خارج شده بود و جمله لیلی را تمام کرده بود. جای نگرانیای نبود... حتماً دختر فکر میکرد منظورش آن تکشاخ است. اما اسنیپ بدون آنکه بداند، بدون آنکه حتی اهمیتی به آن اسب بدهد، نظر آن چشمان مشکی بیگناه را به خودش جلب کرده بود. اسب، کنار لیلی، با وقار روی پاهای جلوییاش خم شد. بالاخره نگاه اسنیپ از تعجب دختر متوجه تکشاخ شد و بلافاصله منظور آن حیوان را دریافت.
- منو سفت نگهدار.
او را به نرمی بلند کرد تا روی تکشاخ بنشیند. بعد زمانی که کاملا از امنیتش اطمینان حاصل کرد، جلوتر رفت و پیشانی اسب را نوازش کوتاهی کرد و آرام زمزمه کرد:
- مراقبش باش. باشه؟
تکشاخ سر تکان داد و راه قلعه را در پیش گرفت. آنها از میان درختان گذشتند و تاریکی مطلق را به سپیدهدم خورشید طلایی بدل کردند. سوروس از پشت سر با دقت حرکتهای دختر را زیر نظر داشت. شنل سیاهش حالا پشت شانههای لیلی در نسیم صبحگاهی موج میزد و موهای سرخ، زیر نور خورشید مانند آتشی گداخته میدرخشید.
- حاضرم تا ابد توی همین لحظه بمونم سیو. این فوقالعادست.
- بایدم اینو بگی. تو که مثل من کل مسیرو پیاده نیومدی!
با وجود غرغرش میدانست خودش هم حاضر است تا ابد ساعتهای کل جهان را روی آن لحظه متوقف کند.
- خب تو هم میتونستی سوار شی. جا برای دو نفر...
اسنیپ سرفهای کرد و وانمود کرد چیزی نمیشنود. به ورودی قلعه رسیده بودند. کمک کرد تا دختر پیاده شود. دوباره دست دختر دور گردنش قرار گرفت. اینبار برخلاف دفعه قبل گرم بود.
وقتی به درمانگاه قلعه رسیدند، مادام پامفری بیدار بود. با دیدن سر و وضعشان آهی کشید.
- شما نوجوونا انگار نمیتونین دنبال دردسر نگردین. چه بلایی سر شما دوتا اومده؟
سوروس به لیلی اشاره کرد.
- من نه. اون. من خوبم.
- ظاهرت که اصلاً خوب به نظر نمیرسه پسر جوان. کفشاتو دیدی؟ انگار از داخل دهن یه کتاب هیولاهای هیولا بیرون اومده!
پسر که گویی تازه متوجه وضعیت کفشهای دستهدوم پدرش شده بود، اهمیتی نداد.
- من خوبم. اون... افتاد. روی یه پله.
دروغ بود. مادام پامفری اخمی کرد. نگاه زن بر روی شاخهبرگهای میان موهایشان و رداهای خیسشان در نوسان بود. باران، پیش از طلوع خورشید تمام شده بود.
- به نظرتون من آدم احمقیم؟! چرا بعد ساعت قانونی از قلعه بیرون رفتین؟
لیلی خواست حرفی بزند اما اسنیپ در حرفش پرید.
- ما فقط یکم زودتر از ساعت قانونی بیدار شدیم و توی قلعه گشت زدیم. مسئولیتش با منه... اون نمیخواست بیاد.
- نه... اینطوری که میگی...
لیلی با دیدن نگاه تند اسنیپ حرفش را خورد. احساس شرم در تمام وجودش جاری شد. او باعث تمام اتفاقات آن شب بود. سرش را پایین انداخت و به کفشهای اسنیپ خیره شد.
- ولی مهم اینه الان نیاز به درمان فوری داره. زانوش بدجوری آسیب دیده.
مادام پامفری با بدخلقی، دامن دختر را از زانو کنار زد تا زخم را بررسی کند اما بعد ناگهان مکث کرد.
- مطمئنین زانوش آسیب دیده؟ چون بیشتر انگار مغز شما دوتا آسیب دیده!
اسنیپ با تعجب جلو رفت. هیچ زخمی روی زانو نبود.
- ولی... ولی من خودم دیدم...
لیلی به اسنیپ خیره شد و با بهت و حیرت زمزمه کرد:
- خاصیت شفادهنگی موی...
اما پسر بلافاصله دوباره در میان حرف دختر پرید تا آن قانونشکنی دیوانهوار را جلوی مادام پامفری با زبان خودش اعتراف نکند. دیگر همه چیز برای دونفرشان واضح شده بود. در تمام مسیر سوارکاری، یال تکشاخ در مجاورت زانو، زخم را کاملاً التیام بخشیده بود.
- پس... هوم... به نظر میاد فقط یه ضربدیدگی ساده بوده. حتماً ما زیاد جدیش گرفتیم. باید از این به بعد با دقت بیشتری از پلهها برای خوردن صبحونه پایین بیایم. پس ما دیگه...
هردو به سرعت از درمانگاه خارج شدند و در راهروی کناری زدند زیر خنده.
- الان فکر میکنه دیوونهایم سیو!
- خب... خیلی بیراه هم فکر نمیکنه نه؟
و در میان خندههایشان، لحظه به لحظه آن دیوانگی شبانه را مرور کردند.
این خاطرهای بود که اسنیپ تا ابد برای خودش نگه میداشت.
تنها برای خودش.
افرادی که لایک کردند
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:24
از: هرجا که بخوام!
پستها:
592
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

شناسنامه چوبدستی
ساحره برگزیده، فلور دلاکور!
دیدن این پیام به معنی این است که شما توانستهاید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

کد ثبت چوبدستی: ۳24ن3۰9
جنس چوب: چوب درخت ویلا رِلا
طول چوب: 24 سانتیمتر
انعطافپذیری: ندارد
هسته چوب: تار موی مادربزرگ پریزاد
مالک: فلور دلاکور
قیمت خرید: 15 گالیون
توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادامالعمر میباشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علیالخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:24
از: هرجا که بخوام!
پستها:
592
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

شناسنامه چوبدستی
ساحره برگزیده، تلما هلمز!
دیدن این پیام به معنی این است که شما توانستهاید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

کد ثبت چوبدستی: ۳38ن3۰8
جنس چوب: چوب درخت پارانویا
طول چوب: 38 سانتیمتر
انعطافپذیری: ندارد
هسته چوب: تار موی شرلوک هلمز
مالک: تلما هلمز
قیمت خرید: 15 گالیون
توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادامالعمر میباشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علیالخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:17
از: فرانسه-پاریس
پستها:
286
شغل
ناظر چت باکس

مرحله آخر
تار موی مادربزرگ پریزاد
(انتخاب شده توسط کتاب)
در عمارت و پر از راز و رمز دلاکورها، فلور دلاکور، دختری با چشمانی مشتاق و روحی جستجوگر، در آرزوی کشف جادوی مادربزرگ پریزادش بود. او میدانست که قدرت حقیقی و ارثیه جادویی، نه در جنگلها، بلکه در تار موهای نقرهای رنگ مادرش نهفته است؛ موهایی که چون رودخانهای از نور، از نسل مادربزرگ به مادرش به ارث رسیده بود.
مادرش، با احترام و وسواسی خاص، این موهای درخشان را در صندوقچهای عتیقه و قفل شده، در امنترین نقطه عمارت، نگهداری میکرد.
فلور، با دانستن اینکه برداشتن مو از صندوقچه مادر، کاری بس دشوار و خطیر است، اما عطش کشف و میل به ساخت چوبدستی جادویی، او را بیقرار کرده بود. شبی که ماه کامل، نوری سرد و نقرهای بر بام عمارت میانداخت، فلور تصمیمش را گرفت. او میدانست که برای رسیدن به هدفش، باید از سد محافظت مادرش عبور کند.
با قلبی که به شدت میتپید و احتیاطی که نفسش را بند آورده بود، به سوی اتاق مادرش رفت. قفل صندوقچه، قدیمی و پیچیده بود و مادرش کلید آن را همیشه همراه خود داشت. فلور، با الهام از داستانهایی که در کودکی شنیده بود، شروع به جستجو کرد. چشمانش به گلدان های سفالی بزرگی افتاد که گوشه اتاق بود. طبق افسانهها، گاهی نگهبانان اسرار، کلیدها را در دل اشیاء روزمره پنهان میکردند.
با دستان لرزان، گلدان اول را برداشت و خاک مرطوب درون آن را کنار زد.چیزی درونش نبود.
گلدان دوم...
گلدان سوم...
گلدان چهارم...
همه ی آنها خالی بودند.فلور کمکم داست ناامید میشد اما ناگهان چشمش به گلدان کوچکی که گوشه اتاق پنهان شده بود افتاد.یه سمتش رفت رفت خاک را کنار زد.قلبش با سرشار از هیجان و گناه، در سینهاش کوبید. او به سرعت کلید را برداشت و به سمت صندوقچه رفت.
با صدایی خشدار و لرزان، قفل را چرخاند. صدای "کلیک" خفیفی در سکوت شب پیچید و درِ صندوقچه با وزوزی آهسته باز شد. درون صندوقچه، نه تنها موهای نقرهای درخشان، بلکه اشیاء دیگری نیز بود؛ گردنبند کهربایی که نوری ملایم داشت و دفترچه خاطراتی با جلدی چرمی.
فلور، با شتاب، چند تار از موهای نقرهای را برداشت. اما درست در همان لحظه، ناگهان صدای خشخش خفیفی از بیرون اتاق شنیده شد. مادرش بود! فلور وحشتزده شد. با عجله موها را سر جایش گذاشت اما درِ صندوقچه را به خوبی نبست.
وقتی مادرش وارد اتاق شد، فلور سعی کرد آرام و عادی به نظر برسد، اما لرزش دستانش و نگاه مضطربش، مادرش را مشکوک کرد. مادرش با نگاهی دقیق به صندوقچه، متوجه شد که در آن باز مانده است. قلب فلور فرو ریخت.
مادرش با چشمانی نافذ و صدایی که کمی سرد شده بود، پرسید:
_فلور، تو اینجا چی کار میکردی؟
فلور احساس کرد زمین زیر پایش میلرزد. میدانست که دیگر راهی برای پنهان کردن حقیقت نیست. لبهایش به سختی تکان خوردند:
_من... من فقط کنجکاو بودم، مادر. میخواستم...
کلامش در گلویش گیر کرد.
مادرش با گامهایی آرام به سمت صندوقچه رفت. نگاهش روی درِ نیمهباز صندوقچه ثابت ماند. سپس به سمت فلور برگشت. در چشمانش هیچ خشم یا غضبی نبود، فقط اندوهی عمیق و نوعی نگرانی که فلور را بیشتر از هر سرزنشی آزار میداد.
مادرش با صدایی آرام اما قاطع گفت:
_فلور، رازهای این صندوقچه متعلق به مادربزرگ پریزادت هست.اینها فقط موهای نقرهای نیستن، اینها خاطرات، قدرتها و مسئولیتهای نسل ما هستن.
او درِ صندوقچه را کاملاً باز کرد. موهای نقرهای هنوز در نور کمسو میدرخشیدند، اما انگار درخششی ملایمتر و غمگینتر داشتند. مادرش به آرامی گردنبند کهربایی را برداشت. با لمس کردن آن، نور ملایمی از کهربا ساطع شد و هالهای طلاییرنگ دور مادرش را فرا گرفت. فلور با تعجب به او نگاه میکرد. این همان نوری بود که او همیشه درقصههای مادربزرگ شنیده بود.
همانطور که مادرش گردنبند را در دست داشت، ناگهان نور آن شدیدتر شد. موجی از انرژی گرم و زندگیبخش از گردنبند فوران کرد و به سمت اتاق سرازیر شد. فلور احساس کرد که هوا سنگینتر شده و بوی عطر گلهای وحشی در اتاق پیچیده است.
مادرش از لابلای موهای نقرهای که روی میز ریخته بودند،چند تار مو جدا کرد و به سمت قبور گرفت.
فلور با چشمانی گرد شده به این منظره خیره مانده بود. او انتظار داشت مادرش او را سرزنش کند، اما این اتفاق... این معجزهای بود که او همیشه در رویاهایش میدید.
مادرش، با نگاهی به فلور که حالا موهای نقرهای را در دست داشت، گفت:
_مادربزرگت میدونست که تو روزی به دنبال قدرتش میای. اون میدونست که تو به این موها نیاز داری، نه برای قدرتطلبی، بلکه برای محافظت و خلق کردن. این موها، بخشی از قدرت قلب جنگل هستن. وقتی اونها رو در چوبدستیت به کار ببری، نه تنها قدرت مادرم، بلکه پیوند مادربزرگت رو با طبیعت رو حفظ کردی.
مادرش دستش را به سمت فلور دراز کرد.
_حالا، فلور. بیا با هم از این رازها مراقبت کنیم. وقتشه که توهم یاد بگیری چطور از این قدرتها به درستی استفاده کنی.
فلور، با قلبی سرشار از هیجان و احترامی عمیق، در حالی که چند تار موی نقرهای در دستش بود و عطر گلها در هوا پراکنده بود، به مادرش نگریست.
شب، دیگر شبی پر از ترس و گناه نبود، بلکه شبی بود پر از نور، راز و آغاز یک سفر جادویی. او فهمید که جادوی واقعی، نه در برداشتن پنهانی، بلکه در درک، احترام و استفاده درست از آن نهفته است. و چوبدستی که قرار بود بسازد، اکنون وعدهی چیزی بسیار بزرگتر از یک ابزار جادویی را میداد؛ وعدهی پیوند با طبیعت، با خاطرات گذشته و با آیندهای پر از نور.
تار موی مادربزرگ پریزاد
(انتخاب شده توسط کتاب)
در عمارت و پر از راز و رمز دلاکورها، فلور دلاکور، دختری با چشمانی مشتاق و روحی جستجوگر، در آرزوی کشف جادوی مادربزرگ پریزادش بود. او میدانست که قدرت حقیقی و ارثیه جادویی، نه در جنگلها، بلکه در تار موهای نقرهای رنگ مادرش نهفته است؛ موهایی که چون رودخانهای از نور، از نسل مادربزرگ به مادرش به ارث رسیده بود.
مادرش، با احترام و وسواسی خاص، این موهای درخشان را در صندوقچهای عتیقه و قفل شده، در امنترین نقطه عمارت، نگهداری میکرد.
فلور، با دانستن اینکه برداشتن مو از صندوقچه مادر، کاری بس دشوار و خطیر است، اما عطش کشف و میل به ساخت چوبدستی جادویی، او را بیقرار کرده بود. شبی که ماه کامل، نوری سرد و نقرهای بر بام عمارت میانداخت، فلور تصمیمش را گرفت. او میدانست که برای رسیدن به هدفش، باید از سد محافظت مادرش عبور کند.
با قلبی که به شدت میتپید و احتیاطی که نفسش را بند آورده بود، به سوی اتاق مادرش رفت. قفل صندوقچه، قدیمی و پیچیده بود و مادرش کلید آن را همیشه همراه خود داشت. فلور، با الهام از داستانهایی که در کودکی شنیده بود، شروع به جستجو کرد. چشمانش به گلدان های سفالی بزرگی افتاد که گوشه اتاق بود. طبق افسانهها، گاهی نگهبانان اسرار، کلیدها را در دل اشیاء روزمره پنهان میکردند.
با دستان لرزان، گلدان اول را برداشت و خاک مرطوب درون آن را کنار زد.چیزی درونش نبود.
گلدان دوم...
گلدان سوم...
گلدان چهارم...
همه ی آنها خالی بودند.فلور کمکم داست ناامید میشد اما ناگهان چشمش به گلدان کوچکی که گوشه اتاق پنهان شده بود افتاد.یه سمتش رفت رفت خاک را کنار زد.قلبش با سرشار از هیجان و گناه، در سینهاش کوبید. او به سرعت کلید را برداشت و به سمت صندوقچه رفت.
با صدایی خشدار و لرزان، قفل را چرخاند. صدای "کلیک" خفیفی در سکوت شب پیچید و درِ صندوقچه با وزوزی آهسته باز شد. درون صندوقچه، نه تنها موهای نقرهای درخشان، بلکه اشیاء دیگری نیز بود؛ گردنبند کهربایی که نوری ملایم داشت و دفترچه خاطراتی با جلدی چرمی.
فلور، با شتاب، چند تار از موهای نقرهای را برداشت. اما درست در همان لحظه، ناگهان صدای خشخش خفیفی از بیرون اتاق شنیده شد. مادرش بود! فلور وحشتزده شد. با عجله موها را سر جایش گذاشت اما درِ صندوقچه را به خوبی نبست.
وقتی مادرش وارد اتاق شد، فلور سعی کرد آرام و عادی به نظر برسد، اما لرزش دستانش و نگاه مضطربش، مادرش را مشکوک کرد. مادرش با نگاهی دقیق به صندوقچه، متوجه شد که در آن باز مانده است. قلب فلور فرو ریخت.
مادرش با چشمانی نافذ و صدایی که کمی سرد شده بود، پرسید:
_فلور، تو اینجا چی کار میکردی؟
فلور احساس کرد زمین زیر پایش میلرزد. میدانست که دیگر راهی برای پنهان کردن حقیقت نیست. لبهایش به سختی تکان خوردند:
_من... من فقط کنجکاو بودم، مادر. میخواستم...
کلامش در گلویش گیر کرد.
مادرش با گامهایی آرام به سمت صندوقچه رفت. نگاهش روی درِ نیمهباز صندوقچه ثابت ماند. سپس به سمت فلور برگشت. در چشمانش هیچ خشم یا غضبی نبود، فقط اندوهی عمیق و نوعی نگرانی که فلور را بیشتر از هر سرزنشی آزار میداد.
مادرش با صدایی آرام اما قاطع گفت:
_فلور، رازهای این صندوقچه متعلق به مادربزرگ پریزادت هست.اینها فقط موهای نقرهای نیستن، اینها خاطرات، قدرتها و مسئولیتهای نسل ما هستن.
او درِ صندوقچه را کاملاً باز کرد. موهای نقرهای هنوز در نور کمسو میدرخشیدند، اما انگار درخششی ملایمتر و غمگینتر داشتند. مادرش به آرامی گردنبند کهربایی را برداشت. با لمس کردن آن، نور ملایمی از کهربا ساطع شد و هالهای طلاییرنگ دور مادرش را فرا گرفت. فلور با تعجب به او نگاه میکرد. این همان نوری بود که او همیشه درقصههای مادربزرگ شنیده بود.
همانطور که مادرش گردنبند را در دست داشت، ناگهان نور آن شدیدتر شد. موجی از انرژی گرم و زندگیبخش از گردنبند فوران کرد و به سمت اتاق سرازیر شد. فلور احساس کرد که هوا سنگینتر شده و بوی عطر گلهای وحشی در اتاق پیچیده است.
مادرش از لابلای موهای نقرهای که روی میز ریخته بودند،چند تار مو جدا کرد و به سمت قبور گرفت.
فلور با چشمانی گرد شده به این منظره خیره مانده بود. او انتظار داشت مادرش او را سرزنش کند، اما این اتفاق... این معجزهای بود که او همیشه در رویاهایش میدید.
مادرش، با نگاهی به فلور که حالا موهای نقرهای را در دست داشت، گفت:
_مادربزرگت میدونست که تو روزی به دنبال قدرتش میای. اون میدونست که تو به این موها نیاز داری، نه برای قدرتطلبی، بلکه برای محافظت و خلق کردن. این موها، بخشی از قدرت قلب جنگل هستن. وقتی اونها رو در چوبدستیت به کار ببری، نه تنها قدرت مادرم، بلکه پیوند مادربزرگت رو با طبیعت رو حفظ کردی.
مادرش دستش را به سمت فلور دراز کرد.
_حالا، فلور. بیا با هم از این رازها مراقبت کنیم. وقتشه که توهم یاد بگیری چطور از این قدرتها به درستی استفاده کنی.
فلور، با قلبی سرشار از هیجان و احترامی عمیق، در حالی که چند تار موی نقرهای در دستش بود و عطر گلها در هوا پراکنده بود، به مادرش نگریست.
شب، دیگر شبی پر از ترس و گناه نبود، بلکه شبی بود پر از نور، راز و آغاز یک سفر جادویی. او فهمید که جادوی واقعی، نه در برداشتن پنهانی، بلکه در درک، احترام و استفاده درست از آن نهفته است. و چوبدستی که قرار بود بسازد، اکنون وعدهی چیزی بسیار بزرگتر از یک ابزار جادویی را میداد؛ وعدهی پیوند با طبیعت، با خاطرات گذشته و با آیندهای پر از نور.
افرادی که لایک کردند
𝐋𝐚 𝐯𝐢𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐭𝐫𝐨𝐩 𝐜𝐨𝐮𝐫𝐭𝐞 𝐩𝐨𝐮𝐫 𝐜𝐨𝐧𝐟𝐢𝐞𝐫 𝐧𝐨𝐭𝐫𝐞 𝐜œ𝐮𝐫 à 𝐜𝐞𝐮𝐱 𝐪𝐮𝐢 𝐧𝐞 𝐬𝐚𝐯𝐞𝐧𝐭 𝐩𝐚𝐬 𝐚𝐩𝐩𝐫é𝐜𝐢𝐞𝐫 𝐬𝐚 𝐝é𝐥𝐢𝐜𝐚𝐭𝐞𝐬𝐬𝐞.

