جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  26 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  269 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  183 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 21:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرحله دوم
۲۳ سانتی متر (هفت کلمه)و انعطاف ناپذیر(کمتر از ۷۰۰ کلمه)

داستانی که میخوام امروز براتون تعریف کنم، داستان جنگی هست که زندگی خیلی از خون‌آشام ها رو خراب کرد؛ خیلیا رو کشت و خیلیا رو بی خانواده کرد.

در (دورانی )که خون‌آشام ها مجبور بودند توی سایه ها کمین کنن و هر انسانی سعی میکرد اونها رو بکشه، ژنرالی با همسر و بچه هاش توی پناهگاه خون‌آشام ها، از مردمش مراقبت میکرد.


روزی از روزای عادی، یکی از نگهبان ها به رییس قبیله و ژنرال آگاتا، خبر اومدن یک انسان به در دروازه رو داد.
ژنرال به سرعت به سمت درپازه رفت و با دیدن انسان گارد گرفت.

انسان یک پسر جوون با موهای سیاه و چشمهایی سبز بود. پسر خودش رو ساشا معرفی کرد. ساشا معتقد بود که انسان ها درمورد خون‌آشام ها اشتباه میکنن و اونها نباید کشته بشن. اون تونست اعتماد آگاتا رو بدست بیاره و اگاتا با تضمین، رضایت بقیه ملت رو بدست اورد و (خیال) اونها رو راحت کرد از ‌خطرناک بودن ساشا. اما رییس قبیله، شرطی برای اگاتا گذاشت.

شرط اول، عدم ورود اون پسر به خونه مردم.
شرط دوم، ساشا فقط حق داره توی (خونه )خود ژنرال و زیر نظر اون باشه.
شرط سوم، ساشا نباید از حرف هیچ خون‌اشامی سرپیچی کنه و بهش بی احترامی کنه.
درصورت سرپیچی از هر شرط، اون باید خودش رو تقدیم به خزانه خونی کنه.

ساشا درکمال تعجب قبول کرد و این شد مهری برای ورود اون به خانواده اگاتا.

سالها گذشت و ساشا عضوی از خانواده ژنرال شد. برادر کوچیکتر آگاتا شناخته شد بین بقیه خون‌آشام ها، بین رییس های قبیله فردی قابل اعتماد و بین خود خانواده، مثل یک دایی مهربون برای بچه ها و مثل یک برادر برای آگاتا و همسرش بود.




یک شب اروم، وقتی آگاتا سر دخترش رو که اماده خوابیدن میشد بوسید، با تخت خالی ساشا مواجه شد.
با خودش فکر کرد ساشا به دستشویی رفته و با خیال راحت به تختش رفت. اما هنوز چشم هاش رو نبسته بود که صدای سوت (جنگ) اومد.

سوت جنگ، سوتی بود که طراحی شده بود برای مواقعی که انسان ها پناهگاه رو پیدا میکردن و حمله میکردن. آگاتا لباس رزمش رو پوشید و به بیرون دوید.

هیچ ( ایده ) ای نداشت که چطور مکانشون رو پیدا کرده بودن. ذهنش فقط یک اسم رو هشدار وار تکرار میکرد.
ساشا!

وقتی برای شک و تردید نداشت. توی خیابون های تاریک به سمت مقر فرماندهی میدوید. یکسری از ترس میدویدن، یکسری به بقیه (امید)میدادن و همدیگه رو (آروم) میکردن. تعدادی هم گریه میکردن. اما یکچیز بین همه مشترک بود. پچ پچ ها و نگاه هاشون به آگاتا درحالی که شایعه هایی پشت ساشا و اینکه اون باعث لو رفتنشون شده میگفتند.

آگاتا بی توجه به بقیه وارد مقر فرماندهی شد. سرباز ها توی تکاپو بودن. با دیدن اگاتا احترام نظامی گذاشتن. آگاتا با چهره جدی شروع به دستور دادن کرد.
- همگی به خط! باید (مانور) ضد ادمی رو اجرا کنیم. طبق تمرین هاتون عمل کنید.

سرباز ها سلاح هاشون رو برداشتن و حمله کردند.

جنگ بزرگی بود اما زمان کمی داشت. انسان ها محهز بودن و خون‌آشام ها اماده جنگ نبودن. انسان ها برتری داشتن.

اما چیزی که بیشتر باعث ضعف خون‌اشام ها، مخصوصا ژنرال شد؛ اینکه ساشا در راس حمله بود. آگاتا قلبش هزارتیکه شد و کلمه خیانت روی تک تک تیکه هاش حک شد. زیر لب با خشم گفت:
- (راسو )ی کثیف!

اونها حمله ور شدن. آگاتا مستقیما سراغ ساشا رفت. اما ساشا، تمام نقطه ضعف های اونا رو یادگرفته بود. پس شروع به تضعیف روحیه ژنرال کرد و بعد...شمشیر بلندی که از اتاق آگاتا برداشته بود رو توی سینه خود اون فرو کرد. و این شد پایان جنگ. وقتی ژنرال قوی و قدرقدرت و خانوادش قتل‌عام شدن، خون‌اشام ها تسلیم شدن؛ فرار کردن و تصمیم گرفتن سرنوشتشون مثل ژنرالشون نشه.

این پایان نسل اونا بود؛ حداقل این چیزی بود که انسان ها فکر میکردن. اما از دل خرابه ها و خاکسترا، دختر کوچیکی درحالی که خواهر و برادر خودش رو بغل کرده بود بلند شد. کسی که تمام صحنه ها رو دید و اتیش انتقام تو دلش شعله ور شد. دختر ارشد ژنرال آگاتا واریورز-تورپین

افرادی که لایک کردند

هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 17:35
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
لیسا تورپین:

درخت خنده خونی ایده جالبی بود لیسا. فقط اینو بگم که محدودیت تعداد کلمات فقط برای مرحله دوم تعریف شده و تو دو مرحله دیگه آزاد هستی رولت هر تعداد کلمه‌ای که می‌خواد داشته باشه.

تایید شد.
چوب درخت خنده خونی، خلق‌شده با هزینه 7 گالیون برای شما ثبت شد.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 16:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرحله اول

درخت خنده خونی(ساخته ذهن مریض خودم)
(کمتر از ۷۰۰ کلمه)



لیسا توی راهرو های هاگوارتز قدم برمیداشت و به جادوگرایی نگاه میکرد که چوبدستی های شخصی‌سازی شده اشون رو نشون همدیگه میدادن. لیسا به سمت گروهی از جادوگرا رفت و با خنده و پرانرژی شروع به صحبت کرد. یکی از جادوگرا رو به لیسا کرد و گفت:
- لیسا، تو جرا چوبدستی نداری؟
- اممم...خب چون من چیز...
همه نکاهشون روی لیسا بود. لیسا روش‌نمیشد که بگه بلد نبود تا الان چجوری چوبدستی بسازه. پس به دروغ گفت:
- من هنوز درختم رشد نکرده. درحال ساخت چوبدستی ام.

چند ساعت بعد، لیسا بدو بدو به سمت ارشدش، ملانی دوید. ملانی توی تالار خصوصی گریفیندور نشسته بود و کتاب میخوند که با داد لیسا کتابش توی هوا پرت شد.
- ملانی!

لیسا دوید و پرید روی مبل چرمی قرمز‌رنگ.
- ملانی ملانی ملانی.
- لیسا عزیزم، من همینجام، یکبار بگو
- ملانی چجوری چوبدستی بسازم؟ ها؟ زود تند سریع بگو بگو بگو.

ملانی که عجله لیسا رو دید شروع کرد به توضیح دادن برای لیسا.


لیسا رفت توی خوابگاه روی تختش دراز کشید و توی فکر فرو رفت. توی این فکر بود چه درختی بکاره؟ به علایقش فکر کرد.
- خون، خندیدن و...
لیسا از جاش پرید.
- همینه، خون و خندیدن. من عاشق اینم. میتونم خون یه ادم خندان رو بکارم. اما... اما خون رو که نمیکارن.

لیسا چشمش به نهالی که توی پنج ه گذاشته شده بود نگاه کرد و لبخند شیطنت امیزی زد.

نصفه شب، لیسا هودی مشکی اش رو پوشید و حرکت کرد به سمت شهر. بعد از مدتی به یکجای خیلی شلوغ رسید. جنگ شادی.

بلیطش رو دراورد و به نگهبان داد و وارد جنگ شد. دلقک جنگ وارد شد و شروع کرد به مسخره بازی.

بعد از نمایظ، لیسا به پشت صحنه رفت و دلقک رو پیدا کرد. دلقک داشت گریم روی صورتش رو پاک میکرد که با دیدن لیسا گفت:
- ببخشید خانوم، اینجا اتاق اکتور ها هست. شما اجازه ورود ندا...

لیسا اجازه کامل شدن جمله مرد رو نداد. به سمتش حمله کرد و دندون های نیشش رو توی گردنش کرد. تا قطره اخرش رو مکید. چند قطره اخر خون دلقک رو توی یک امپول ریخت و از اونجا با سرعت دور شد.

به هاگوارتز برگشت و گلدون کوچیک رو برداشت. امپول رو داخل ساقه نازکش فرو کرد و خون رو به نهال تزریق کرد.

مدت ها بعد، درخت بزرگ شد اما برگ هاش قرمز پررنگ بودن و داخل خود درخت رگه های قرمزی مثل رگ گردن بود. درخت حتی با نسیم هم میلرزید و موقع لرزیدن برگ هاش صدای خندیدن دلقک رو میداد.

لیسا خواست با اره چوبش رو ببره که اول متوجه چیزی شد. این درخت قلقلکی بود. مثل اینکه دلقک قلقلکی بوده و حالا این درخت هم قلقلکی شده.

لیسا از درخت بالارفت انا درخت انقدر لرزید و خندید که لیسا افتاد پایین. چندین بار تلاش کرد اما باز هم همون اش و همون کاسه. لیسا عصبی شد و دندون نیشش رو توی یکی از رگه های درخت فرو کرد. بعد که درخت متوجه جدیت لیسا شد دیگه نخندید و لیسا از اون بالا رفت و شاخه نازکی رو اره کرد و دوید تا چوبدستی اش رو بسازه
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 14:33
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
ازونجایی که خیلی از اعضا نیاز به توضیحات بیشتر برای خرید چوبدستی داشتن، اینجا خلاصه‌ای ساده از هر مرحله اومده. توضیحات تکمیلی مراحل به ترتیب در پست شماره 1 و پست شماره 2 تاپیک قرار گرفتن.


مرحله اول: انتخاب چوب چوبدستی

در این مرحله شما باید درختی که قراره از چوبش برای ساخت چوبدستی استفاده کنین رو بکارین، ولی نه از راه معمول و کاشت دونه‌ی طبیعی درخت یا پیدا کردن اون درخت در طبیعت و بریدن چوبش. بلکه شما باید یه‌چیز عجیب و غریب دیگه رو بکارید و از مراحلش رشدش بگین تا در نهایت به درخت مورد نظرتون برسین و چوبش رو بردارین.

مثلا اگه خواستین از چوب درخت کهن استفاده کنین، دامبلدور رو که یه پیرمرد فرتوت و کهنسال هست رو می‌کارید تا ازش درخت در بیاد و بعد چوب این درخت رو می‌برین.

لیست قیمت چوب‌ها:
چوب موجود در کتاب: ۳ گالیون
چوب پیشنهادی چوبدستی‌‌ساز: ۵ گالیون
چوب خلق‌شده با خلاقیت خودتون: ۷ گالیون


مرحله دوم: تعیین طول و انعطاف‌پذیری چوبدستی


این مرحله شامل دو بخش می‌شه. در بخش اول یه لیست 20 کلمه‌ای داریم که طول چوبدستی شما مشخص می‌کنه باید چه تعداد از این کلمات رو حتما در رولتون بیارین (لطفا این کلمات رو با بولد/رنگی/... کردن از سایر متن متمایز کنین).

کلمات: جنگل، مه، توپ، جنگ، بادکنک، تک‌شاخ، راسو، خانه، دایره، مانور، دوران، ساحرگان، جادوگران، امید، بیماری، ایده، جالب، پرواز، خیال، آرام

زیر ۲1 سانتی‌متر = ۵ کلمه
۲1 تا ۲۵ سانتی‌متر = 7 کلمه
۲6 تا ۳۰ سانتی‌متر = 9 کلمه
۳1 تا ۳۵ سانتی‌متر = 11 کلمه
۳6 تا ۴۰ سانتی‌متر = 15 کلمه
۴1 تا ۴۵ سانتی‌متر = 17 کلمه
بالای ۴۵ سانتی‌متر = ۲۰ کلمه

در بخش دوم انعطاف‌پذیری چوبدستی شما مشخص می‌کنه که تعداد کل کلمات رول شما باید چند تا باشه.

زیر ۷۰۰ کلمه = انعطاف‌‌ناپذیر
بین ۷۰۰ تا هزار کلمه = انعطاف‌پذیری کم
بیش از هزار کلمه = انعطاف‌پذیری بالا

بنابراین اگه شما چوبدستی با انعطاف‌پذیری کم و به طول 33 سانتی‌متر می‌خواین، باید یک رول با موضوع آزاد (و نه لزوما در ارتباط با خرید یا ساخت چوبدستی) بزنین که بین 700 تا هزار کلمه داره و حتما 11 کلمه از لیست 20 کلمه‌ای بخش اول در رول استفاده بشه.


مرحله سوم: انتخاب هسته چوبدستی

در این مرحله شما باید خودتون در دنیا بگردین و هسته‌ی چوبدستیتون رو به صورت خلاقانه و متفاوت از روش‌های معمول پیدا کنین.

یعنی اگه ریسه‌ی قلب اژدها می‌خواین نباید در یک نبرد حماسی یه اژدها رو شکست داده و ریسه رو بردارین. بلکه مثلا باید اژدها خودش با دستای خودش و اراده خودش قلبش رو به شما بده.

لیست قیمت هسته‌ها:
هسته موجود در کتاب: ۴ گالیون
هسته پیشنهادی چوبدستی‌ساز: ۶ گالیون
هسته خلق‌شده با خلاقیت خودتون: ۸ گالیون


انواع چوب و هسته


چوب‌های کتاب: برای انتخاب از چوب های کتاب شما می‌تونین با ذکر منبع، چوبی رو که داخل کتاب آورده شده استفاده کنید. همچنین می‌تونید از مقاله‌ی ترجمه شده توسط مترجمان سایت که به زودی منتشر خواهد شد استفاده کنید.

چوب‌های پیشنهادی چوبدستی‌ساز اول (آلبوس دامبلدور سابق): چوب درخت خرد: در هنگام تصمیم گیری درست برای انجام ورد، ورد را به بهترین شکل ممکن انجام می‌دهد. | چوب درخت آتشین: برای ادای ورد و طلسم به هنگام عصبانیت باید مراقب بود، زیرا ممکن است از کنترل خارج شود. | چوب درخت آب‌نباتی: بهترین چوب برای افراد دیابتی، چون بسته به علاقه‌ی فرد به آب‌نبات عمل می‌کند.

چوب‌های خلق‌شده: هر چوبی خارج از دو لیست بالا، خلق‌شده محسوب می‌شه.

~~~~~~~

هسته‌های کتاب: ریسه قلب اژدها، پر ققنوس، موی تک‌شاخ.

هسته‌های پیشنهادی چوبدستی‌ساز اول (آلبوس دامبلدور سابق): نفس آتشین ففنیر: توانایی بالایی در اجرای طلسم‌های تاریک داره. | موی سر عفریت: موذی ترین در اجرای طلسم‌ها است و اگر با شما کنار نیاد ممکنه نابودتون کنه. | تکه‌ی دماغ بوقی دلقک: شوخ طبعی بالایی داره و ممکنه برای شوخی با شما یا با دیگران شدت طلسم‌ها رو کم و زیاد کنه.

هسته‌های خلق‌شده: هر هسته‌ای خارج از دو لیست بالا، خلق‌شده محسوب می‌شه.


نکات

1. هزینه نهایی چوبدستی حداقل 7 و حداکثر 15 گالیون خواهد بود.
2. با به پایان رسوندن مراحل خرید چوبدستی، عکس چوبدستی در پروفایل شما قرار می‌گیره و به شناسنامه چوبدستی لینک می‌شه. در صورت علاقمندی می‌تونین چوبدستیتون رو در تاپیک دفتر ثبت چوبدستی معرفی کرده که در این صورت لینک چوبدستی در پروفایل شما به این پست تغییر پیدا می‌کنه.
3. بزودی مزایایی برای افرادی که اقدام برای خرید چوبدستی می‌کنن در نظر گرفته می‌شه.
4. شما نمی‌تونین چوبدستی شخصیت‌هایی که تو کتاب مشخصات چوبدستی و ظاهرش مشخص شده رو بردارین. اما کسی که چنین شخصیتی برداشته به دلخواه خودش می‌تونه اقدام به ساخت چوبدستی شخصیتش در کتاب یا چوبدستی جدیدی کنه.
5. عکس چوبدستی شما طبق نیمچه الهام چهارم باید بدون پس‌زمینه، با طول دقیقا 500 پیکسل باشه و در شاخه‌ی طرح گالیون آپلود بشه.
6. اگه خودتون قادر به پیدا کردن چوبدستی نیستین، می‌تونین از اینجا چوبدستی انتخاب کنین.
7. اگه عکس چوبدستی خودتون رو دارین اما قادر به آماده کردن عکس طبق نکته 5ام نیستین، می‌تونین در تاپیک اکسپکتو کمکوم پستی ارسال کرده و از اعضا بخواین تا این کارو براتون انجام بدن.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 01:26
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
چوبدستی‌گستران دوباره با چوبدستی پر می‌شود!



آیا علاقمند به خرید چوبدستی خاص خودتون هستین اما هنوز موفق به ساخت و پیدا کردنش نشدین؟ نگران نباشین، ما برای شما تعداد زیادی چوبدستی تهیه کردیم که اگه بخواین حتی قابلیت اینو دارن که به رنگای مورد علاقه‌تون تغییر پیدا کنن! (از رنگ چوب گرفته تا تزئینات، کافیه موقع رزرو ذکر کنین!)

چون هر چوبدستی تنها به یک نفر داده می‌شه (مگه این که خودتون از قبل چند نفره به توافق برسین تا نشانه‌ی دوستی یا روابط خانوادگیتون باشه) اولویت انتخاب با کسیه که زودتر جغدی برای رزرو چوبدستی مورد نظرش برای من ارسال کنه. بنابراین اگه می‌خواین چوبدستی مورد علاقه‌تون به فروش نره، زودتر اقدام کنین. اما دقت کنین اگه تا یک هفته بعد از رزرو اقدام به ارسال مرحله اول خرید چوبدستی نکنین، اون چوبدستی از رزرو در میاد و بقیه می‌تونن انتخابش کنن.

برای دیدن مراحل ساخت و خرید چوبدستی مطالعه‌ی این پست فراموش نشه. اگه جایی سوالی بود کافیه جغد ارسال کنین!

با کلیک روی هر عکس می‌تونین چوبدستی‌ها رو در سایز بزرگ‌تر ببینین. اما سایزی که در پست می‌بینین با همون سایزیه که چوبدستی تو پروفایلتون قرار می‌گیره.


سری اول - استخونی!
(لیست رزرو: -)
تصویر تغییر اندازه داده شده


سری دوم
(لیست رزرو: -)
تصویر تغییر اندازه داده شده


سری سوم
(لیست رزرو: -)
تصویر تغییر اندازه داده شده


سری چهارم
(لیست رزرو: -)
تصویر تغییر اندازه داده شده


سری پنجم
(لیست رزرو: -)
تصویر تغییر اندازه داده شده


سری ششم
(لیست رزرو: -)
تصویر تغییر اندازه داده شده


سری هفتم
(لیست رزرو: -)
تصویر تغییر اندازه داده شده


سری هشتم
(لیست رزرو: 3 و 1)
تصویر تغییر اندازه داده شده


سری نهم
(لیست رزرو: 3 و 6)
تصویر تغییر اندازه داده شده


سری دهم
(لیست رزرو: 8)
تصویر تغییر اندازه داده شده


سری یازدهم
(لیست رزرو: ۲)
تصویر تغییر اندازه داده شده


سری دوازدهم
(لیست رزرو: -)
تصویر تغییر اندازه داده شده


سری سیزدهم
(لیست رزرو: -)
تصویر تغییر اندازه داده شده


سری چهاردهم
(لیست رزرو: 1)
تصویر تغییر اندازه داده شده



خزانه‌ی چوبدستیم خالی شد.
منتظر حضور شما هستم.
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/8 11:48:19
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/8 12:22:47
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/8 14:35:14
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/9 18:44:38
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/26 11:44:52
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/3/2 16:06:17
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/3/2 16:07:02
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: دوشنبه 7 اردیبهشت 1405 17:36
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
شناسنامه چوبدستی


جادوگر برگزیده، بردلی!

دیدن این پیام به معنی این است که شما توانسته‌اید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده

کد ثبت چوبدستی: ۳50ب310
جنس چوب: چوب درخت پرواز
طول چوب: 50 سانتی‌متر
انعطاف‌پذیری: بالا
هسته چوب: پر گوی زرین
مالک: بردلی
قیمت خرید: 15 گالیون (پرداخت با توکن خرید رایگان چوبدستی از برتی بات)

توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادام‌العمر می‌باشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علی‌الخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: دوشنبه 7 اردیبهشت 1405 16:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
« مرحله سوم »
پر گوی زرین بعنوان هسته‌ی چوبدستی
(خلق‌شده)


سرسرای عمومی و بزرگ هاگوارتز، غُلغُله بود! همه گروه ها به همراه اساتید، مهمان های افتخاری از وزارتخانه سحر و جادو و خبرنگاران پیام امروز در آن جا جمع بودند. هَمهَمه، صداهای مَلَچ مولوچ غذا خوردن، بشقاب و قاشق و چنگال و گاها خنده های ناگهانی، فضا را پر کرده بود. حتی مدیر مدرسه، پرفسور مک گونگال هم که همیشه جدی، منضبط و اُتو کشیده بود، کلاه درازش را از سر برداشته بود و با دوستانش در حال بگو و بخند و خوردن و آشامیدن بود.

جالب تر از همه هاگرید بود که طبق معمول صندلی ای که رویش نشسته بود برایش بسیار کوچک بود و نسبت او و صندلی مانند فیل و فنجان بود. بنظر می آمد کمی ریش های بسیار بلند و جنگلی اش را کوتاه کرده و کُتی جدید که البته این هم وصله پینه شده بود پوشیده بود. موهایش اما دست نخورده بودند و به قدری بلند بودند که اگر دقت میکردی یک تخم پرنده کوچک روی آن ها میدیدی.
دهانش به قدری پر بود که مانند غَبغَب پلیکان باد کرده بود و دو ران بزرگ سرخ شده در دو دستش بود. در کنار هاگرید نیز مادام ماکسیم که مهمان افتخاری بود نشسته بود. البته دست به سینه و با اَخم و تَخم. لَچَرکاری های هاگرید او را عصبانی میکرد.

در همین لحظه یک جن خانگی که جزو نیروهای آشپزخانه هاگوارتز بود و مسئول پذیرایی، در حالی که سینی ای مملو از نوشیدنی کره ای و بزرگتر از قد خودش در دست داشت! به میز هاگرید و مادام ماکسیم نزدیک شد. جن ریز جثه زیر سینی بزرگ پنهان شده بود و دیده نمیشد، گویی سینی خودبخود حرکت میکرد!

هاگرید که عاشق نوشیدنی کره ای بود، بمحض دیدن سینی، ران سرخ کرده بزرگی که در یکی از دستانش بود روی میز گذاشت، یک لیوان بزرگ نوشیدنی برداشت، سریع آن را سر کشید، آروغی نمایان زد! و سپس با دست به پشت کمر جن خانگی زد و گفت:
_ دمت گرم مَشتی! چه نوشیدنی کَره ای!

اندازه کف دست هاگرید، به اندازه نصف یک جن خانگی بود و طبیعتا وقتی با آن به پشت کمر جن زد، جن بینوا مانند موشک به جلو پرتاب شد و با کله به دیوار خورد! سینی بزرگ نوشیدنی به همراه لیوان هایش نیز به هوا پرتاب شد و سپس با صدای بلندی به زمین خورد و صدای شکستن لیوان ها در کل سرسرا پیچید!
ناگهان همه ساکت شدند و هاگرید نیز فِریز شد! لقمه در دهانش مانند و بی صدا و با احتیاط اطراف را نگاه میکرد. پنج ثانیه که گذشت، آرام آرام لقمه بزرگی که در دهانش مانده بود قورت داد و بعد با صدای بلند گفت:
_ ملت روم سیاه! تقصیر من بود!

خلاصه اوضاع به روال عادی برگشت و همه دوباره مشغول کار خود شدند اما پرفسور مک گونگال در حالی که که دوباره کلاهش را روی سرش گذاشته بود و حالتی جدی گرفته بود، از جایش برخاست و با ناراحتی به سمت میز هاگرید و مادام ماکسیم حرکت کرد.

هاگرید:
_ ماکسیم جون دستم به دامنت! مینروا الان قاطی میکنه، میخواد کلی غُر بزنه به من! میشه از اون اداهای فرانسوی و خارجَکیت دربیاری و سر صحبتو باهاش وا کنی که یادش بره؟

در اینجا هاگرید، چشمانش را گرد کرده بود و مظلومانه با مادام ماکسیم صحبت میکرد!

مادام ماکسیم:
_ نخیر! به من چه! خودت خربزه خوردی خودتم پای لرزش بشین گُنده بَک!

در سوی دیگر سرسرا، بردلی به همراه هم تیمی های کوییدیچش نشسته بود. مراسم امروز، مقدمه جشن افتتاحیه بازی های کوییدیچ بود. بردلی و هم تیمی هایش قرار بود تا دقایقی دیگر با تیم قهرمان سری قبل مسابقات، در افتتاحیه امروز، مسابقه بدهند و کار سختی داشتند.
کاپیتان تیم رقیب آن ها، تِن زین نام داشت. او به قدری قد بلند بود که دست کمی از نَردِبان نداشت! تن زین، معروفترین جستجوگر حال حاضر کوییدیچ بود! خانواده آن ها از قدیم و نسل اندر نسل جستجوگر بودند و در بین عناصر چهارگانه، عاشق عنصر هوا. معروفترین شخص در شجره نامه آن ها، بَنگ نام داشت و جَدِ جَدِ تن زین بود.

او در زمان خودش به قدری ماهر بود که در یک مسابقه رکورد زد و گوی زرین را تنها بعد از سه ثانیه روی هوا قاپید!! بعد از آن، به او لقب بَنگ بزرگ یا همان بیگ بنگ را دادند! بعد از مرگ بیگ بنگ، مجسمه او را در ورودی بزرگترین ورزشگاه کوییدیچ کشور نصب کردند.

بردلی، زیر چشمی مشغول نگاه کردن به تن زین بود و با خود می اندیشید چه تاکتیکی به کار ببرد که بتواند زودتر از او گوی زرین را به دست بیاورد. در همین لحظه و بدون مقدمه، ناگهان تارلاک روبروی صورت بردلی ایستاد! با خنده همیشگیش و شور و هیجانش. تارلاک، کاپیتان یکی از تیم های کوییدیچ بود که آن هم، رقیب تیم تن زین محسوب میشد. تارلاک و تن زین، همیشه در رقابت بودند.
بردلی آمد چیزی بگوید که تارلاک امان نداد و یک لیوان بسیار کوچک نوشیدنی را در حَلق او ریخت! بردلی در حالی که نوشیدنی را به زور میخورد و سرفه میکرد... بریده بریده گفت:
_ چه... کار... میکنی... تارلاک؟!

تارلاک:
_ نگران نباش پسر! یه کم معجون لیکوئید لاک به خوردت دادم! جلوی تن زین، به شانس نیاز داری!

بردلی با چشمان گشاد شده:
_ چی؟؟ معجون شانس؟ برای چی اینکارو کردی؟

تارلاک که همچنان لبخند میزد:
_ چون اگه تو، توی بازی افتتاحیه بتونی زودتر از تن زین گوی زرین رو بگیری، هم آبروش میره هم روحیه ش برای بازی های بعدی از بین میره و کار تیم ما راحت تر میشه.

بردلی:
_ لیکوئید لاک از کجا گیر آوردی؟

تارلاک:
_ داستانش طولانیه! پدرم دراومد! اینقدر سخت بود که بعیده دیگه تا آخر عمرم دنبالش برم! ... اما تو به این چیزا فکر نکن! از شانست لذت ببر و راحت برنده شو!

بردلی چیزی نگفت اما، درونی، بسیار خوشحال بود چون بار بزرگی از روی دوشش برداشته شده بود و دیگر نگران رقابت با تن زین نبود.

میدان اصلی مسابقات کوییدیچ هاگوارتز

داور بعد از صحبت با کاپیتان های دو تیم و توصیه های قانونی و اخلاقی، سوت شروع بازی را زد.

بردلی بعد از خوردن معجون شانس، بسیار آرام شده بود. گویی دیگر برای موفقیت، نیاز به تَقلا کردن نداشت و خودبخود راه سریع، آسان و مطمئن را پیدا میکرد. او صد در صد به حِس ششم و ناخودآگاهش متکی شده بود. بنابراین بدون اینکه با هیجان به اینور و آنور پرواز کند... آرام به دنبال تن زین پرواز میکرد زیرا میدانست او دیر یا زود گوی زرین را خواهد یافت. و بالاخره این اتفاق افتاد...

گزارشگر مسابقه:
_ یوهوووووو... بالاخره بعد از گذشت هشتصد و پنجاه ثانیه از شروع مسابقه، بهترین اتفاق افتاد! تن زین رو ببینید که مثل عقاب تغییر جهت داده و داره به سرعت به سمت غربی ورزشگاه پرواز میکنه. حتما گوی زرین رو دیده و داره دنبالش میکنه. از اونور، بردلی هم در پشت تن زین داره حرکت میکنه ... ولی چرا داره میخنده؟ و این چیه دستش؟ ... درست میبینم؟ ماگه؟ وسط مسابقه با ماگش داره قهوه میخوره؟ و لبخند میزنه؟؟ ... اینو بیخیلِش برگردیم سراغ تن زین جذاب!

گزارشگر، آب دهانش را قورت میدهد و ادامه میدهد:
بله تماشاچیان عزیز! همونطور که دارید میبینید، تن زین داره مانور زیبای مورد علاقه همیشگیشو انجام میده تا گوی زرین رو گیج کنه و یه گوشه گیرش بیاره ... چپ ... راست... چپ... راست... و بالاخره گیرش آورد! تن زین دستشو دراز کرده و الانه گوی زرین رو بگیره که... نه نه! صبر کنید! یه باد قوی از جهت مخالف وزید و سرعت تن زین رو کم کرد و... گوی زرین مجالی یافت و فرار کرد... اما کجا؟ باور نکردنیه! گوی زرین مستقیم داره میره به سمت دستان بردلی پرواز میکنه... الانه که بردلی گوی زرین رو بگیره... نه نه! صبر کنید! تن زین از روی جاروش به سمت بردلی و گوی زرین شیرجه میزنه... بردلی جا خالی میده... گوی زرین فرار میکنه و تن زین با کله میخوره به چوب های کنار ساختمان ورزشگاه! ... نــــــه! ... و سقوط میکنه روی زمین!

گزارشگر از شدت هیجان، بلند میشود روی پاهایش می ایستد و فریاد میزند:
مادام پامفری! مادام پامفری رو خبر کنید! تن زین باید بره درمانگاه! ... اما از اون سمت بردلی رو میبینیم که به سمت بیرون ورزشگاه پرواز میکنه! ... جلوش یه چیزی برق میزنه... حتما گوی زرینه و بردلی داره گوی زرین رو دنبال میکنه... اما تا کجا؟ بردلی و گوی زرین به سمت جنگل ممنوع میرن و از نظر غیب میشن! چه مسابقه ای شد!!

***

بردلی همچنان به دنبال گوی زرین پرواز میکند. گوی زرین رفت و رفت تا اینکه در جایی در اعماق جنگل ممنوع از نظر ناپدید شد. بردلی نیز مستقیم بدانجا رفت. جایی که بسیار عجیب و بِکر بود گویی کسی تا به حال بدانجا نرفته بود. آنجا مسیری دایره ای شکل و مملو از پوشش گیاهی و درختان بزرگ و در هم تنیده داشت و گردبادی طلایی رنگ درونش جریان داشت! مسیری نامشخص و مرموز!

بردلی در همین حین با خود میندیشید که اگر معجون شانس خورده پس چرا نتوانسته زودتر از این ها گوی زرین را بگیرد؟... تا اینکه بالاخره مسیر دایره ای شکل به پایان رسید، پوشش گیاهی به کناری رفت و بردلی جوابش را گرفت!
آن جا دَشتی بسیار بزرگ و زیبا بود که در هر گوشه اش یک گوی زرین به چشم میخورد! گویی آن جا سرزمین موعود گوی های زرین بود. و بردلی بواسطه معجون شانس، قرار بود که همه آن ها را بیابد نه فقط یک گوی زرین را!

کمی که گذشت... توجه بردلی به موردی جالب جلب شد. گوی های زرین گاهی روی درختی مینشستند، تند تند بال میزدند، بال هایشان میریخت و سپس به جای آن ها بال های جدید در می آمد! شاید حالا فصل پَر ریزان گوی های زرین بود. این کار باعث شده بود که زمین آن جا مملو از پرهای گوی های زرین شود. یکدست سفید و زیبا. و بردلی یاد آخرین جلسه کلاس چوبدستی سازیش افتاد، زمانی که پرفسور بالتازار گفت:

_ بچه ها یادداشت کنید: در بین هسته های مختلف چوبدستی، پَر گوی زرین جزو نادرترین موارد است. طبق مقاله منتشر شده در پیام امروز توسط مرکز تحقیقات وزارتخانه سحر و جادو، معدود جادوگرانی که در طول تاریخ، چوبدستی هایی با هسته پر گوی زرین داشته اند عنوان کرده اند که: در دست گرفتن این چوبدستی ها لذتی فوق العاده دارد.
از مزایای این چوبدستی ها میتوان به سه مورد خاص اشاره کرد:
یک- خلع سلاح نشدن صاحب چوبدستی. زیرا بواسطه پر گوی زرین، چوبدستی بقدری چابک است که هیچکس نمیتواند آن را از دست صاحبش دربیاورد.
دو- امکان فراخوانی چوبدستی از فواصل دور یا نزدیک وجود دارد.
سه- به دست آوردن گوی زرین در مسابقات، مساوی یک پیروزی لذتبخش است. بنابراین صاحب چوبدستی نیز بواسطه پر گوی زرین، گاهی پیروزی هایی لذتبخش به دست میاورد.

---
مشخصات چوبدستی رزرو شده و پرداخت شده با برتی بات که آن را WingWand می نامند:
چوب درخت پرواز با هسته‌ی پر گوی زرین، انعطاف‌پذیر و به طول 50 سانتی‌متر

افرادی که لایک کردند

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 18:12
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
بردلی:

آخی چقد دلم برای بردلی کوچک سوخت. ولی باباش خوب انتقامشو گرفت.

تایید شد.
چوب درخت پرواز، انعطاف‌پذیر و به طول 50 سانتی‌متر برای شما ثبت شد.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 14:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
« مرحله دوم »
چوبدستی انعطاف‌پذیر به طول 50 سانتی‌متر
(بیشتر از 1000 کلمه با 20 کلمه مشخص‌شده)


کلمات: دیاگون - برادر - بدجنس - چوبدستی - آرزو - اژدها - الیوندر - راز - هاگرید - آشپزخانه - غول - انتقام - رام - دوم - پرواز - اولویت - دست - صبح - کوییدیچ - لبخند

بردلی در حالی که چشمانش را میمالید از خواب بیدار شد و طبق معمول پاورچین پاورچین در اتاقش را باز کرد و به سمت محفظه نگه داری جاروهای پرنده حرکت کرد تا جاروی پرنده پدرش را بردارد و یواشکی برود با آن دوری بزند. پرواز و کوییدیچ در خانواده آن ها اولویت اول را داشت و با آن بزرگ میشدند.

اما امروز جاروی پرنده پدرش سر جایش نبود و مشخص بود پدرش کاری داشته و صبح زود آن را همراه خودش برده است. بنابراین بردلی با ناراحتی دست و رویش را شست و سپس به آشپزخانه رفت تا صبحانه بخورد. در آن جا مادر و خواهر و برادرش نیز حاضر بودند. آن ها صحبت هایی معمولی رد و بدل کردند و در حال خوردن صبحانه بودند که ناگهان از پنجره آشپزخانه جغدی داخل شد، درست روبروی صورت بردلی روی میز نشست و "هوووو هوووو" کرد.

بردلی که اولین بار بود جغدی برایش نامه می آورد، با راهنمایی مادرش کمی جغد را نوازش کرد... مقداری غذا و آب به او داد و سپس نامه ای که به پایش بسته شده بود را باز کرد و شروع کرد به خواندن:
نقل قول:

گیرنده: مرکز شهر - خیابان دوم - خانه پنجم - اتاق خواب آخر - آقای بردلی
فرستنده: مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز

آقای بردلی، مفتخرم به اطلاعتان برسانم که امسال در هاگوارتز پذیرفته شده اید و میتوانید اولین سال تحصیلیتان را شروع کنید. فهرست اقلام مورد نیاز، ضمیمه نامه شده.

با تشکر
مدیر مدرسه
پرفسور مینروا مک گونگال


بردلی در حالی که صبحانه اش نیمه تمام مانده بود، بالا و پایین میپرید و خوشحالی میکرد. این زمانی بود که همه بچه های جادوگرها از ابتدای تولد، انتظارش را میکشیدند ... تحصیل در بهترین مدرسه جادوگری دنیا.
خلاصه، بحث مفصلی انجام شد و هر کدام از اعضای خانواده بعد از تبریک، سعی کردند که بردلی را به نحوی در این زمینه راهنمایی کنند. تا اینکه نوبت به برادر بزرگتر بردلی که نامش کیملی بود رسید و او گفت:
_ بردلی! من باید یه چیزایی بهت بگم اما اینجا نمیشه! بحث مردونه س! بیا بریم بالا اونجا حرف بزنیم!

اینطور شد که بردلی و کیملی به طبقه دوم رفتند تا صحبت کنند و البته خواهرشان به نشانه اعتراض دو گوجه به سمتشان پرتاب کرد!

طبقه دوم
اتاق خواب کیملی

بردلی و کیملی روی دو صندلی نشستند. کیملی دستی به سبیلش کشید، حالتی جدی گرفت و گفت:
_ ببین پسر! یه چیزایی هست که بقیه نمیخوان بهت بگن اما من میخوام بگم تا آماده باشی و درست بتونی با قضایا برخورد کنی!

بردلی که در عین خوشحالی، تعجب کرده بود، گفت:
_ چی؟ چـــی؟ بگو بگو! گوش میکنم!

کیملی:
_ ببین یه راز پنهانی وجود داره. همه قضایا خوب پیش میره. تو راحت شنل و لباس فرم مدرسه رو میخری... کتاب هاتو میخری... قلم پر و کاغذ پوستی میخری... حیوون خانگی میگیری ... حتی جاروی پرنده و لباس مخصوص کوییدیچ میگیری...

بحث کوییدیچ که شد چشمان بردلی برق زد...

کیملی ادامه داد:
_ خلاصه همه چیز طبق روال انجام میشه. مطمئنم. همونطور که برای من و خواهرت هم همینطور شد... اما... فقط یه مرحله س که باقی میمونه و اصلا راحت و رو به روال نیست... انتخاب چوبدستی!

بردلی اینجا وسط صحبت های کیملی پرید:
_ چـــــی؟ ولی من شنیدم که انتخاب چوبدستی خیلی هیجان انگیز و خوب و راحته. میریم مغازه الیوندر و اون چند تا چوبدستی میاره تا بالاخره یکیشون ما رو انتخاب کنه و راحت بتونیم باهاش جادو کنیم. اونوقته که دستمون داغ میشه و چوبدستی جرقه میزنه و ...

کیملی:
_ بچه جون! اینارو به بچه ها میگن که نترسن! وگرنه واقعیت خیلی با این چیزا فرق داره! مغازه الیوندر در واقع ورودی یک غار بسیار بزرگ و عریض و طویل و ترسناکه که هفت طبقه داره و هر کس میخواد چوبدستی بگیره باید از هفت خان ماموریت های ترسناک و کشنده در هفت طبقه بگذره تا بتونه شایسته چوبدستی داشتن باشه. هر طبقه! یک خان! یک غول آخر!

همینطور که کیملی صحبت میکرد، لبخند عریض روی لبان بردلی محو و محو تر میشد. در نهایت کاملا دهانش خشک شد و در حالی که به سختی آب دهانش را قورت میداد و چشمانش گشاد شده بودند و موهای دستانش سیخ شده بودند به کیملی گفت:
_ تنهای تنها؟ خودم تنها باید برم توش؟ با هفت تا غول مبارزه کنم؟؟؟

کیملی که مانند متفکران قیافه ای جدی به خود گرفته بود پاسخ داد:
_ بله! همه همین مسیرو رفتن! تنها! چشم در چشم غول ها! تو هم باید بری تا بتونی چوبدستیتو به دست بیاری!

بردلی دیگر همه انگیزه اش از رفتن به کوچه دیاگون از بین رفته بود و هر لحظه شُل و وِل تر روی صندلی پایین میرفت. ذهنش به شدت در حال فعالیت کردن بود تا بتواند چنین مساله بغرنجی را هضم کند. کیملی هم هیچ چیزی نمیگفت و همچنان قیافه ای جدی و حق به جانب به خود گرفته بود... تا اینکه...

در اتاق باز شد و پدر بردلی که تیملی نام داشت، در حالی که جاروی پرنده اش در دستش بود در آستانه در ایستاد. او به سمت بردلی رفت، دستی روی شانه اش گذاشت و گفت:
_ پسرم تبریک میگم! بالاخره به آرزوت رسیدی و جغد هاگوارتز برات اومد! حالا باید آماده بشی تا عصر بریم کوچه دیاگون و وسایلتو بخریم.

بردلی با همان حال زار و نزار به پدرش نگاه کرد و گفت:
_ امروز؟ عصر؟؟؟

تیملی که از حالت چهره بردلی تعجب کرده بود گفت:
_ آره دیگه... ولی تو چرا اینقدر ترسیدی؟ ... وایسا ببینم...

اینجا بود که تیملی(پدر) با نگاهی مشکوک به کیملی(برادر) نگاه کرد، سپس گلویش را صاف کرد و گفت:
_ کیملی! یادم رفت بهت بگم! باید زود خودتو برسونی به هاگوارتز! یکی کارت داره.

کیملی که بسیار تعجب کرده بود جواب داد:
_ منو؟ کی؟

تیملی:
_ هاگرید! فکر کنم در مورد امتحان عملی آخر ترم درس مراقبت از موجودات جادوییه. فکر کنم باید بری یه اژدهای وحشی رو رام کنی!

کیملی از جا پرید و وحشت زده گفت:
_ چی؟؟؟ هاگرید اینو گفت؟؟ من فکر کردم مثل بچه های دیگه فقط باید از دور کمی غذا برای اژدها بندازم!

تیملی:
_ فکر کنم هاگرید بیشتر از بقیه رو تو حساب کرده! حالا خودت برو ببین چی میگه!

کیملی دیگر چیزی نگفت، از جایش بلند شد و بلافاصله غیب شد. بعد از رفتن کیملی، تیملی کنار بردلی نشست، لبخندی زد و گفت:
_ خوشت اومد؟

بردلی که کاملا گیج بود جواب داد:
_ از چی باید خوشم بیاد؟

تیملی لبخندی قهرمانانه زد و گفت:
_ اینکه انتقامتو از کیملی گرفتم!

بردلی:
_ انتقام چی؟

تیملی:
_ اینکه سر کارت گذاشته بود! کیملی قبلا هم با بچه های دیگه از این کارا کرده بود! من میشناسمش! تا حالت چهره ت رو دیدم فهمیدم که حتما یه چیز الکی و ترسناک در مورد هاگوارتز یا کوچه دیاگون بهت گفته!

بردلی:
_ مــــــــــاع! پس همه چیزایی که در مورد غار مغازه الیوندر و هفت خان و هفت تا غول و این چیزا گفته بود الکیه؟؟ بدجنس!

تیملی:
_ لامصب چه داستانی سر هم کرده! معلومه که الکیه! اما ناراحت نباش! ... حقشه! ... الان داره از ترس میمیره و تو راه هاگوارتزه تا هاگریدو پیدا کنه و بفهمه چه اژدهای وحشی ای رو باید رام کنه!

اینجا بود که بالاخره بردلی آرام گرفت و لبخند زد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط بردلی در 1405/2/6 17:34:50
ویرایش شده توسط بردلی در 1405/2/7 13:09:14
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 00:18
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سوروس اسنیپ:

خیلی از دیدن رابطه‌ی بین اسنیپ و لیلی لذت بردم. بازم چنین خاطراتی از اسنیپ رو با ما شریک شو.

تایید شد.
چوب درخت بید مجنون، انعطاف‌پذیر مغرور و به طول 30 سانتی‌متر برای شما ثبت شد.




بردلی:

واو اگه ازت بپرسم اون جایی که جاروتو کاشتی کجاست، می‌گی بهم؟

تایید شد.
چوب درخت پرواز، خلق‌شده با هزینه 7 گالیون برای شما ثبت شد.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅