« مرحله سوم »
پر گوی زرین بعنوان هستهی چوبدستی
(خلقشده)
سرسرای عمومی و بزرگ هاگوارتز، غُلغُله بود! همه گروه ها به همراه اساتید، مهمان های افتخاری از وزارتخانه سحر و جادو و خبرنگاران پیام امروز در آن جا جمع بودند. هَمهَمه، صداهای مَلَچ مولوچ غذا خوردن، بشقاب و قاشق و چنگال و گاها خنده های ناگهانی، فضا را پر کرده بود. حتی مدیر مدرسه، پرفسور مک گونگال هم که همیشه جدی، منضبط و اُتو کشیده بود، کلاه درازش را از سر برداشته بود و با دوستانش در حال بگو و بخند و خوردن و آشامیدن بود.
جالب تر از همه هاگرید بود که طبق معمول صندلی ای که رویش نشسته بود برایش بسیار کوچک بود و نسبت او و صندلی مانند فیل و فنجان بود. بنظر می آمد کمی ریش های بسیار بلند و جنگلی اش را کوتاه کرده و کُتی جدید که البته این هم وصله پینه شده بود پوشیده بود. موهایش اما دست نخورده بودند و به قدری بلند بودند که اگر دقت میکردی یک تخم پرنده کوچک روی آن ها میدیدی.
دهانش به قدری پر بود که مانند غَبغَب پلیکان باد کرده بود و دو ران بزرگ سرخ شده در دو دستش بود. در کنار هاگرید نیز مادام ماکسیم که مهمان افتخاری بود نشسته بود. البته دست به سینه و با اَخم و تَخم. لَچَرکاری های هاگرید او را عصبانی میکرد.
در همین لحظه یک جن خانگی که جزو نیروهای آشپزخانه هاگوارتز بود و مسئول پذیرایی، در حالی که سینی ای مملو از نوشیدنی کره ای و بزرگتر از قد خودش در دست داشت! به میز هاگرید و مادام ماکسیم نزدیک شد. جن ریز جثه زیر سینی بزرگ پنهان شده بود و دیده نمیشد، گویی سینی خودبخود حرکت میکرد!
هاگرید که عاشق نوشیدنی کره ای بود، بمحض دیدن سینی، ران سرخ کرده بزرگی که در یکی از دستانش بود روی میز گذاشت، یک لیوان بزرگ نوشیدنی برداشت، سریع آن را سر کشید، آروغی نمایان زد! و سپس با دست به پشت کمر جن خانگی زد و گفت:
_ دمت گرم مَشتی! چه نوشیدنی کَره ای!
اندازه کف دست هاگرید، به اندازه نصف یک جن خانگی بود و طبیعتا وقتی با آن به پشت کمر جن زد، جن بینوا مانند موشک به جلو پرتاب شد و با کله به دیوار خورد! سینی بزرگ نوشیدنی به همراه لیوان هایش نیز به هوا پرتاب شد و سپس با صدای بلندی به زمین خورد و صدای شکستن لیوان ها در کل سرسرا پیچید!
ناگهان همه ساکت شدند و هاگرید نیز فِریز شد! لقمه در دهانش مانند و بی صدا و با احتیاط اطراف را نگاه میکرد. پنج ثانیه که گذشت، آرام آرام لقمه بزرگی که در دهانش مانده بود قورت داد و بعد با صدای بلند گفت:
_ ملت روم سیاه! تقصیر من بود!
خلاصه اوضاع به روال عادی برگشت و همه دوباره مشغول کار خود شدند اما پرفسور مک گونگال در حالی که که دوباره کلاهش را روی سرش گذاشته بود و حالتی جدی گرفته بود، از جایش برخاست و با ناراحتی به سمت میز هاگرید و مادام ماکسیم حرکت کرد.
هاگرید:
_ ماکسیم جون دستم به دامنت! مینروا الان قاطی میکنه، میخواد کلی غُر بزنه به من! میشه از اون اداهای فرانسوی و خارجَکیت دربیاری و سر صحبتو باهاش وا کنی که یادش بره؟
در اینجا هاگرید، چشمانش را گرد کرده بود و مظلومانه با مادام ماکسیم صحبت میکرد!
مادام ماکسیم:
_ نخیر! به من چه! خودت خربزه خوردی خودتم پای لرزش بشین گُنده بَک!
در سوی دیگر سرسرا، بردلی به همراه هم تیمی های کوییدیچش نشسته بود. مراسم امروز، مقدمه جشن افتتاحیه بازی های کوییدیچ بود. بردلی و هم تیمی هایش قرار بود تا دقایقی دیگر با تیم قهرمان سری قبل مسابقات، در افتتاحیه امروز، مسابقه بدهند و کار سختی داشتند.
کاپیتان تیم رقیب آن ها، تِن زین نام داشت. او به قدری قد بلند بود که دست کمی از نَردِبان نداشت! تن زین، معروفترین جستجوگر حال حاضر کوییدیچ بود! خانواده آن ها از قدیم و نسل اندر نسل جستجوگر بودند و در بین عناصر چهارگانه، عاشق عنصر هوا. معروفترین شخص در شجره نامه آن ها، بَنگ نام داشت و جَدِ جَدِ تن زین بود.
او در زمان خودش به قدری ماهر بود که در یک مسابقه رکورد زد و گوی زرین را تنها بعد از سه ثانیه روی هوا قاپید!! بعد از آن، به او لقب بَنگ بزرگ یا همان بیگ بنگ را دادند! بعد از مرگ بیگ بنگ، مجسمه او را در ورودی بزرگترین ورزشگاه کوییدیچ کشور نصب کردند.
بردلی، زیر چشمی مشغول نگاه کردن به تن زین بود و با خود می اندیشید چه تاکتیکی به کار ببرد که بتواند زودتر از او گوی زرین را به دست بیاورد. در همین لحظه و بدون مقدمه، ناگهان تارلاک روبروی صورت بردلی ایستاد! با خنده همیشگیش و شور و هیجانش. تارلاک، کاپیتان یکی از تیم های کوییدیچ بود که آن هم، رقیب تیم تن زین محسوب میشد. تارلاک و تن زین، همیشه در رقابت بودند.
بردلی آمد چیزی بگوید که تارلاک امان نداد و یک لیوان بسیار کوچک نوشیدنی را در حَلق او ریخت! بردلی در حالی که نوشیدنی را به زور میخورد و سرفه میکرد... بریده بریده گفت:
_ چه... کار... میکنی... تارلاک؟!
تارلاک:
_ نگران نباش پسر! یه کم معجون لیکوئید لاک به خوردت دادم! جلوی تن زین، به شانس نیاز داری!
بردلی با چشمان گشاد شده:
_ چی؟؟ معجون شانس؟ برای چی اینکارو کردی؟
تارلاک که همچنان لبخند میزد:
_ چون اگه تو، توی بازی افتتاحیه بتونی زودتر از تن زین گوی زرین رو بگیری، هم آبروش میره هم روحیه ش برای بازی های بعدی از بین میره و کار تیم ما راحت تر میشه.
بردلی:
_ لیکوئید لاک از کجا گیر آوردی؟
تارلاک:
_ داستانش طولانیه! پدرم دراومد! اینقدر سخت بود که بعیده دیگه تا آخر عمرم دنبالش برم! ... اما تو به این چیزا فکر نکن! از شانست لذت ببر و راحت برنده شو!
بردلی چیزی نگفت اما، درونی، بسیار خوشحال بود چون بار بزرگی از روی دوشش برداشته شده بود و دیگر نگران رقابت با تن زین نبود.
میدان اصلی مسابقات کوییدیچ هاگوارتزداور بعد از صحبت با کاپیتان های دو تیم و توصیه های قانونی و اخلاقی، سوت شروع بازی را زد.
بردلی بعد از خوردن معجون شانس، بسیار آرام شده بود. گویی دیگر برای موفقیت، نیاز به تَقلا کردن نداشت و خودبخود راه سریع، آسان و مطمئن را پیدا میکرد. او صد در صد به حِس ششم و ناخودآگاهش متکی شده بود. بنابراین بدون اینکه با هیجان به اینور و آنور پرواز کند... آرام به دنبال تن زین پرواز میکرد زیرا میدانست او دیر یا زود گوی زرین را خواهد یافت. و بالاخره این اتفاق افتاد...
گزارشگر مسابقه:
_ یوهوووووو... بالاخره بعد از گذشت هشتصد و پنجاه ثانیه از شروع مسابقه، بهترین اتفاق افتاد! تن زین رو ببینید که مثل عقاب تغییر جهت داده و داره به سرعت به سمت غربی ورزشگاه پرواز میکنه. حتما گوی زرین رو دیده و داره دنبالش میکنه. از اونور، بردلی هم در پشت تن زین داره حرکت میکنه ... ولی چرا داره میخنده؟ و این چیه دستش؟ ... درست میبینم؟ ماگه؟ وسط مسابقه با ماگش داره قهوه میخوره؟ و لبخند میزنه؟؟ ... اینو بیخیلِش برگردیم سراغ تن زین جذاب!
گزارشگر، آب دهانش را قورت میدهد و ادامه میدهد:
بله تماشاچیان عزیز! همونطور که دارید میبینید، تن زین داره مانور زیبای مورد علاقه همیشگیشو انجام میده تا گوی زرین رو گیج کنه و یه گوشه گیرش بیاره ... چپ ... راست... چپ... راست... و بالاخره گیرش آورد! تن زین دستشو دراز کرده و الانه گوی زرین رو بگیره که... نه نه! صبر کنید! یه باد قوی از جهت مخالف وزید و سرعت تن زین رو کم کرد و... گوی زرین مجالی یافت و فرار کرد... اما کجا؟ باور نکردنیه! گوی زرین مستقیم داره میره به سمت دستان بردلی پرواز میکنه... الانه که بردلی گوی زرین رو بگیره... نه نه! صبر کنید! تن زین از روی جاروش به سمت بردلی و گوی زرین شیرجه میزنه... بردلی جا خالی میده... گوی زرین فرار میکنه و تن زین با کله میخوره به چوب های کنار ساختمان ورزشگاه! ... نــــــه! ... و سقوط میکنه روی زمین!
گزارشگر از شدت هیجان، بلند میشود روی پاهایش می ایستد و فریاد میزند:
مادام پامفری! مادام پامفری رو خبر کنید! تن زین باید بره درمانگاه! ... اما از اون سمت بردلی رو میبینیم که به سمت بیرون ورزشگاه پرواز میکنه! ... جلوش یه چیزی برق میزنه... حتما گوی زرینه و بردلی داره گوی زرین رو دنبال میکنه... اما تا کجا؟ بردلی و گوی زرین به سمت جنگل ممنوع میرن و از نظر غیب میشن! چه مسابقه ای شد!!
***
بردلی همچنان به دنبال گوی زرین پرواز میکند. گوی زرین رفت و رفت تا اینکه در جایی در اعماق جنگل ممنوع از نظر ناپدید شد. بردلی نیز مستقیم بدانجا رفت. جایی که بسیار عجیب و بِکر بود گویی کسی تا به حال بدانجا نرفته بود. آنجا مسیری دایره ای شکل و مملو از پوشش گیاهی و درختان بزرگ و در هم تنیده داشت و گردبادی طلایی رنگ درونش جریان داشت! مسیری نامشخص و مرموز!
بردلی در همین حین با خود میندیشید که اگر معجون شانس خورده پس چرا نتوانسته زودتر از این ها گوی زرین را بگیرد؟... تا اینکه بالاخره مسیر دایره ای شکل به پایان رسید، پوشش گیاهی به کناری رفت و بردلی جوابش را گرفت!
آن جا دَشتی بسیار بزرگ و زیبا بود که در هر گوشه اش یک گوی زرین به چشم میخورد! گویی آن جا سرزمین موعود گوی های زرین بود. و بردلی بواسطه معجون شانس، قرار بود که همه آن ها را بیابد نه فقط یک گوی زرین را!
کمی که گذشت... توجه بردلی به موردی جالب جلب شد. گوی های زرین گاهی روی درختی مینشستند، تند تند بال میزدند، بال هایشان میریخت و سپس به جای آن ها بال های جدید در می آمد! شاید حالا فصل پَر ریزان گوی های زرین بود. این کار باعث شده بود که زمین آن جا مملو از پرهای گوی های زرین شود. یکدست سفید و زیبا. و بردلی یاد آخرین جلسه کلاس چوبدستی سازیش افتاد، زمانی که پرفسور بالتازار گفت:
_ بچه ها یادداشت کنید: در بین هسته های مختلف چوبدستی، پَر گوی زرین جزو نادرترین موارد است. طبق مقاله منتشر شده در پیام امروز توسط مرکز تحقیقات وزارتخانه سحر و جادو، معدود جادوگرانی که در طول تاریخ، چوبدستی هایی با هسته پر گوی زرین داشته اند عنوان کرده اند که: در دست گرفتن این چوبدستی ها لذتی فوق العاده دارد.
از مزایای این چوبدستی ها میتوان به سه مورد خاص اشاره کرد:
یک- خلع سلاح نشدن صاحب چوبدستی. زیرا بواسطه پر گوی زرین، چوبدستی بقدری چابک است که هیچکس نمیتواند آن را از دست صاحبش دربیاورد.
دو- امکان فراخوانی چوبدستی از فواصل دور یا نزدیک وجود دارد.
سه- به دست آوردن گوی زرین در مسابقات، مساوی یک پیروزی لذتبخش است. بنابراین صاحب چوبدستی نیز بواسطه پر گوی زرین، گاهی پیروزی هایی لذتبخش به دست میاورد.
---
مشخصات چوبدستی رزرو شده و پرداخت شده با برتی بات که آن را WingWand می نامند:
چوب درخت پرواز با هستهی پر گوی زرین، انعطافپذیر و به طول 50 سانتیمتر