جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] كتابخانه مكانيزم گریفیندور

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: شنبه 18 فروردین 1386 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
در راستاي افزايش بيش از اندازه ي خواب آلودگي،مردگي و خاك خوردگي: تكان مي دهيييييم!!
لونا در حالی که دو دستش را دو طرف سرش گذاشته بود عقب عقب رفت و گفت:
- راحتم بزارین!...
----------------------------
سارا : لونا مگه چی شده ؟ چرا ناراحتی
لونا : اخه کلاهم رو گم کردم
سارا: لونا ما کمکت میکنیم اونو پیدا کنی به شرطی که تو هم به ما کمک کنید
لونا: کمکم میکنید... خب من چی کار کنم؟
سارا : خب تو دور رو بر کتابخونه بودی. چه طوری کتابخونه آتیش گرفت
لونا : خب من داشتم به اسب های بالدار بیرون نگاه میکردم که یکی اومد موهام رو گرفت و کشید برگشتم دیدم پانسی پارکینسون هست بهش گفتم چرا این کار رو میکنی گفت چون خیلی مسخره هستند و به من خندید منم دلم گرفت
سارا: بگو چطور آتیش گرفت
لونا : خب نمیدونم من داشتم میرفتم خوابگاه خودمون که صدای منفجر شدن یه چیزی بلند شد و بعد یه بوی بدی و دود و در آخر گفتن آتیش گرفته
سارا : تو نمیدونی کار کی بود؟ یعنی کسی رو ندیدی؟
لونا : اه نه ندیدم ... حالا کمکم کن کلاهم رو پیدا کنم
سارا : خب چیزه من کار دارم باید برم
تالار خصوصی
همه ملت گریف جمع شده بودن که لیلی تمام ماجرای و سرنخ ها رو روکرد
و سارا هم هرچیزی که از لونا شنیده بود رو گفت
ملت گریف:
استر : ببینم سارا سدریک هم دیدی؟
سارا: اوه نه با چو رفته بودن بیرون
استر : خب به نظر من کار اسلیترینیها هست
لیلی : ولی سدریک از هافل و لونا از ریون هم اونجا بودن
لارتن: من یه فکری دارم
ملت :
لارتن : ببینید ما تغییر قیافه میدیم و میریم توی خوابگاهاشون و میبینیم که کار کدوم یکی از گروه هاست
استر: ولی باید بچه های ساکت رو پیدا کنیم وبه جاشون تغییر قیافه بدیم
سارا: چرا؟
استر : اخه شخصیت های معروف و بزرگ ممکنه این کار رو بکنن فهمیدید
سارا: ولی هرمایونی میتونه معجون رو درست کنه که اون الان تو بیمارستانه
لیلی : بابا مرلین هم بلده
مرلین:
و اینگونه مرلین شروع به ساخت معجون کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: پنجشنبه 16 فروردین 1386 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در راستاي افزايش بيش از اندازه ي خواب آلودگي،مردگي و خاك خوردگي: تكان مي دهيييييم!!

سارا که عرض اتاق رو طی میکنه مشکوکانه میگه : ما کاری به مدیران نداریم خودمون باید بفهمیم کی کتابخونه رو آتیش زده. اینهمه کتاب آتیش گرفته و مهمتر چهار تا از بچه های ما سوختن.
------------------
استر هم گفت:
- درسته. بهتره چند نفر برن توی صحنه جرم دنبال سرنخ.من و لیلی و لارتن سرنخ پیدا می کنیم. سارا و سینی و هدویک هم سعی کنن از کسایی که موقع حادثه اون اطراف بودن اطلاعات بدست بیارن. یادتون باشه بخاطر دوستامون که سوختن باید سعی کنیم زودتر از بقیه عمل کنیم...

در همین حال که استر حرف می زد، متوجه شدند ابر در حالت نیمه بیهوشی سعی داره یه چیزی بگه:
- آتی...ش...کمک....نه....مال...مال....نه!

سارا سرشرا جلو برد و گفت:
- ابر جان متوجه نشدیم واضح تر بگو. منظورت از مال کیه؟

اما ابر دیگر چیزی نگفت. همه به طرف هاگوارتز حرکت کردند.

چند ساعت بعد...هاگوارتز...

بچه ها بیرون ساختمان چند جادوگر را دیدند که با پروفسور مک کونگال صحبت می کردند و ظاهرشان داد می زد کاراگاه های وزارتخانه هستند.

استر گفت:
- عجله کنین! ما باید قبل از اونا یه نگاهی بندازیم!
استر ، لارتن و لیلی به کابخانه رفتند و بقیه رفتند تا با لونا و سدریک که گفته می شد تنها کسانی بودند که در موقع آتش سوزی در اطراف کتابخانه بودند، صحبت کنند

کتابخانه...

کتاب های زیادی از بین رفته بود. با عجله شروع به گشتن در کتبخانه کردند.
لیلی گفت:
- این رو ببینین!

او یک شنل نیم سوخته رو بالا گرفت که از رنگ حاشیه اش مشخص بود مال یک اسلیترینی بوده.

استر گفت:
- پس اسلیترینی ها توی این جریان دست داشتن! عجله کنین بچه ها! الان میان!

همین که به طرف در خروجی رفتند، پای لارتن به یک چیز برخورد کرد. و سریع آن را برداشت:
- این یه چوبدستیه!

موقع خروج، صدای کلفتی گفت:
- شماها اینجا چیکار دارین؟
بچه ها شنل و چوبدستی رو زیر رداشون مخفی کرده بودند.....

تالار اصلی...

سارا :
- سلام لونا! ما می خواستیم چند تا سوال درباره...

لونا در حالی که دو دستش را دو طرف سرش گذاشته بود عقب عقب رفت و گفت:
- راحتم بزارین!...

---------------------------------------
از ویکتور معذرت می خوام! ولی فکر کردم این سوژه جدی باشه بهتره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: پنجشنبه 16 فروردین 1386 08:36
نمایش جزئیات
آفلاین
در راستاي افزايش بيش از اندازه ي خواب آلودگي،مردگي و خاك خوردگي: تكان مي دهيييييم!!

سوژه جدید
هوا گرگ و یش شده بود که هدویگ از پنجره خودش رو به خوبگاه انداخت و با ترس و لرزگفت : بچه ها یه خبر بد
استر : چی شده هدی؟
هدویگ: کتابخونه کتابخونه
سارا: اهههه هدی جون بکن دیگه کتابخونه چی؟
هدویگ : آتیش ... سوخته ... نیست
مگورین جفتکی انداخت و گفت : ای ول هدویگ چقدر قشنگ حرف میزنی
ملت:
مگورین:
لی لی : ببین هدی این لیوان آب رو بخور و بعد تعریف کن چی شده؟
هدویگ لیوان اب رو می گیره و چند بار به آب نوک میزنه و بعد از یه نفس عمیق شروه به حرف زدن میکنه : من داشتم از ماموریتی که هری بهم داده بود برمی گشتم که که دیدم دود غلیظی تو هوا داره میپیچه. منم کنجکاو. رفتم طرف دود ک یدم کتابخونه آتیش گرفته و هرمایونی ، ویکتور ، آبر و اری توی آتیش گیر کردن. و هنوز هم اونجا هستن.
با تموم شدن حرف هدی ، سالی یر سریعاً یه اکیپ از بچه هایی که به خواب نرفتن رو برای نجات آماده میکنه.
ملت گریف به سمت کتابخونه حرکت میکنند.
مرلین : آب پاشیونا
ملت:
ملت:
مگورین : ببینم مرلین این چه وردیه؟
مرلین : یه ورد باستانی که آب پاشی می کنه. بهتره همگی با هم امتحان کنیم تا آتیش زود تر خاموش بشه
ملت گریف: آب پاشیونا
--------------------
دو ساعت بعد
لی لی : آخیش بالاخره خاموش شد
سالی یر : وای بچه ها رو باید برسونیم سنت مانگنو
نیم ساعت بعد
هرچهار نفر توی بیمارستان بی هوش با بدنی کاملاً سوخته روی تخت خوابیده اند.
سارا که عرض اتاق رو طی میکنه مشکوکانه میگه : ما کاری به مدیران نداریم خودمون باید بفهمیم کی کتابخونه رو آتیش زده. اینهمه کتاب آتیش گرفته و مهمتر چهار تا از بچه های ما سوختن
ملت:
--------------------------------------------
همگی توجه داشته باشید که کتابخونه فقط اعضای گریف از اون استفاده نمیکنن و گروه های دیگه توی اون رفت وآمد دارن شاید اعضای دیگر گروه ها باشن
........................
ببخشید اگه سوژه تکراریه
اگر سوژه نیست امیدوارم یکی سوژه خوبی داشته باشه و اینجا بزنه قول میدم خودم ادامه اش بدم
اگر سوژه خوبه امیدوارم ادامه بدید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 فروردین 1386 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
در راستاي افزايش بيش از اندازه ي خواب آلودگي،مردگي و خاك خوردگي: تكان مي دهيييييم!!


بچه ها من این سوژه رو از اول خوندم. بعضی ها زدن درب و داغونش کردن. مثل اینکه قرار بود یه دختر، اونم یه دختر خاص کسی باشه که شب ها کتاب می خونه ولی توی پستها گفته شده که هدویک و ویکتور و اریک بودن.
با این اوصاف من هم به شیوه لیلی توی خوابگاه گریف سعی می کنم به خزترین شکل ممکن سوژه رو تموم کنم!


استر:اين ليلي مشكوك ميزنه!يه كاسه اي زير نيم كاسه ست!
سارا:آره حق با توئه...به هر حال الآن بايد بريم آبرفورث رو پيدا كنيم

.......

استر و سارا آرام به طرف بخش کتاب های اشعار جادویی رفتند و آبرفورث را پشت یک میز پیدا کردند. ظاهرا در حال شعر گفتن بود. اطرافش پر از کاغذهای مچاله شده بود. از قرار معلوم در حال سرودن یکی از آن شعرهای خز و طولانی خودش بود.

استر بی مقدمه گفت:
- بگو بینم تو می دونی بعضیا چرا شب ها کتاب می خونن؟
ابر:
- خب شاید شب مطالب رو بهتر می فهمن!
استر:
- بسه گوله نمک. منظورم موقع تعطیلی کتابخونه ست.
ابر:
-
سارا رو به استر کرد وگفت:
- بریم بابا! رویات هم در پیت از آب در اومد!
استر:
- اسنیپ چی؟
سارا:
- اینم از اون شاهکارای پرسیه که تو پستش موضوع رو به اسنیپ ربط داده!
استر:
- پس اونا چی می خونن؟
سارا:
- ولشون کن بزار جوونا خوش باشن! چرا گیر می دی؟ عقده ای می شن ها!

چند روز بعد...
استر طلسم قدرتمندی را که از هاگزمید خریده بود(البته با بودجه مدرسه ) روی در کتابخانه نصب کرد و معنی آن این بود که مطالعه شبانه=:no:

-------------------------------
آهن، آلمینیوم، دمپایی پاره، سوژه خوب!......خریداریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: جمعه 3 فروردین 1386 03:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از ظهر بود و استر همه را در كتابخانه جمع كرده بود.
مگورين كه ترجيح مي داد در اين هواي بهاري به محوطه برود و كمي پياده روي كند(پياده روي استعاره از يورتمه رفتن!) رو به استر گفت:
«معلوم هست امروز چت شده؟با اين اخلاق بدت از صبح حال همه رو گرفتي!حالا كه اتفاقي نيفتاده!يه خواب بي معني كه انقدر سروصدا نداره!امشب شامو يه كم سبك تر بخور شايد "اب" دوباره به خوابت بياد و خودشو معرفي كنه!:grin:»
ملت:
استر با اين حالت به دنبال مگي دويد اما وقتي از گرفتنش نا اميد شد با كلافگي فرياد زد:«من به اين چيزها كاري ندارم!شما چند نفر بايد همين امشب هويت "اب" رو براي من روشن كنيد در غير اينصورت از اختيارات ناظريم استفاده مي كنم و ترتيبي مي دم كه تا فردا صبح شناسه ي همتون بلاك بشه!»
پي ير كه نشان"بهترين عضو تازه وارد" را با حالتي خاص به سينه اش وصل كرده بود با ناراحتي گفت:«اين ديگه بي انصافيه!مگورين با يورتمه هاي صبحگاهيش تو رو از خواب پرونده اونوقت ما بايد بلاك بشيم؟!من كلي زحمت كشيدم تا به مقام بهترين عضو تازه وارد رسيدم....»
استر كه بي توجه به حرفهاي پي ير به هرميون خيره شده بود در حاليكه به نظر مي رسيد در فكر فرو رفته است گفت:«صبر كن ببينم...آره!خودشه!»
هرميون كتابش را بست و همينطور كه عقب عقب مي رفت گفت:«برو بابا!چي خودشه؟همه ي عالم و آدم اسم منو مي دونن!آخه كجاي "هرميون گرنجر" ، "اب" داره؟!»
ملت:
استر:«منظور من كه اين نبود!تو قول داده بودي يه دستگاه اختراع كني كه به وسيله ي اون بشه يه عبارت خاص رو توي همه ي كتاباي كتابخونه جستجو كرد!اينم سند: توي پست شماره ي581 همين تاپيك تو در حضور همه قول دادي!پس چي شد؟اون دستگاه كجاست؟توي خواب اون ندا به من گفت كه"اب" يه جادوگر بزرگ و معروفه.در اينصورت حتماً اسمش توي يكي از كتابا هست!»
هرميون با حالتي دستپاچه گفت:«من فكر مي كردم شما اين جريانو فراموش كرديد!ساختن همچين دستگاهي كلي وقت مي بره...»
استر با حالتي تهديد آميز به هرميون نزديك شد:«پس نساختيش؟!»
ملت:خوشحال از اينكه همه ي كاسه كوزه ها سر هرميون شكسته.
استر:
هرميون:«من...من...»
در همين موقع صداي خنده ي تمسخر آميزي از پشت يكي از ميزها فضاي رعب آور حاكم بر جمع را به هم زد.
استر با عصبانيت به سمت ميز نگاه كرد:«كيه كه جرأت مي كنه منو مسخره كنه!؟»
همه به سمت ميز برگشتند.كسي كه پشت ميز نشسته بود يك كتاب پوستي بزرگ را جلوي صورتش گرفته بود و به آرامي مي خنديد.از پشت كتاب فقط يك دسته موي قرمز رنگ پيدا بود.
استر با عصبانيت گفت:«جيني ويزلي؟!»
مگورين:«نه بابا جيني كه توي خوابگاه خوابيده!»
ملت همه با كنجكاوي به ميز نزديك شدند.استر كتاب را كنار زد و چهره ي خندان ليلي اوانز در پشت ميز نمايان شد.
استر:«بازم تو؟اي خداااااااا! چرا من هرجا مي رم بايد تو رو ببينم؟!خدايا منو نجات بده!اصلاً من نمي خوام ناظر باشم!فقط همين يه كتابخونه از دست تو در آسايش بود كه اينجا هم سرو كله ت پيدا شد!»
ليلي:
سارا يك ليوان آب به دست استر داد.
استر::pint:«آخيش...خير از جوونيت ببيني سارا!...حالا بگو ببينم چرا منو مسخره مي كردي؟»
ليلي:«من كه تو رو مسخره نمي كردم.خنده م به اين خاطر بود كه شما هرميون رو براي اختراع نكردن دستگاهي سرزنش مي كنيد كه قبلاً اختراع شده!بابا يه خورده up to date باشيد!»
هرميون كه بين دو حس ناراحتي و خوشحالي سردرگم مانده بود گفت:«اُه!قبلاً اختراع شده؟...ولي چطور ممكنه؟!»
استر كه از شنيدن خبر شوكه شده بود گفت:«تو ساكت باش هرميون!»و بعد در حاليكه پشت ميز مي نشست با لحني چاپلوسانه رو به ليلي ادامه داد:«چه جالب!پس قبلاً اختراع شده...راستي ليلي جون تا حالا كسي بهت گفته بود رنگ قرمز چقدر بهت مياد؟...دو تا نوشيدني كره اي براي ما بياريد!...خب كه اينطور!پس اختراع شده!...در اينصورت...در اين صورت تو حتماً مي توني به ما بگي از كجا مي تونيم يكيشو پيدا كنيم؟»
ملت:
ليلي پشت چشمي نازك كرد و جواب داد:«لازم نيست چاپلوسي كني!به جاي اين كارا يه خورده مطالعتونو بالا ببرين!من خودم با اجازه ي دامبلدور يه سيستم سرچ كتاب رو تو كتابخونه ي مكانيزه نصب كردم...»
ليلي در حاليكه اين جمله را مي گفت خم شد و جسم مسطح و سياه رنگي را از كيفش بيرون آورد.
مگورين:اين ديگه چيه؟
ليلي در ِ جسم سياه رنگ را باز كرد و گفت:« notebook!!» و بعد رو به استر ادامه داد:«خب...گفتي تو خوابت اون ندا چه اطلاعاتي از"اب" بهت داد؟»
استر:«تو همه ي حرفامونو گوش كردي؟»
ليلي:
استر:«منظورم اينه كه ندا گفت اون جادوگر بزرگيه»
ليلي شروع به تايپ كردن كرد:«"اب"+جادوگر بزرگ و معروف»و بعد كليد اينتر را فشار داد!
ليلي:«خودشه!حدس مي زدم!آبرفورث دامبلدور!اون برادر مديره...معمولاً گاهي به كتابخونه سر مي زنه.من چند بار ديدمش.مي توني توي قسمت كتابهاي اشعار جادوويي پيداش كني...خوب ديگه من بايد برم.5 دقيقه ديگه كلاس تغيير شكلم شروع مي شه...»
ملت همه در وضعيت كف كردن به لب تاب ليلي كه آن را در كيفش مي گذاشت خيره شدند.
استر با حالتي خجالت زده گفت:«مرسي ليلي...ببخشيد اگه....»
ليلي:«مهم نيست...فقط يه توصيه ي دوستانه...سعي كن زياد به اسنيپ نزديك نشي!»
استر:«منظورت چيه؟تو از چيزي خبر داري؟!»
ليلي با دستپاچگي جواب داد:«گفتم كه كلاسم دير شده!»و بعد با سرعت از كتابخانه خارج شد.
استر:اين ليلي مشكوك ميزنه!يه كاسه اي زير نيم كاسه ست!
سارا:آره حق با توئه...به هر حال الآن بايد بريم آبرفورث رو پيدا كنيم!
-------------------------------------------------------------------------------
ببخشيد اگه طولاني شد.نمي خواستم به قول رومسا همينجوري ييهو بپرم وسط!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: پنجشنبه 2 فروردین 1386 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
استر که روی تخت ناظریش نشسته بود ، فکر میکرد چی کار کنه.
دستاشو ستون سرش کرد.
اگه پیمان ناگسستنی ببندم ؟ ...
سرشو آروم روی تخت گذاشت و چشماشو به سقف اتاق ناظری دوخت.
اگه من با پیمان ناگسستنی بفهمم که اونا چیکار میکنن ، بعد به هیچکس نمیتونم بگم.
باید یه جور دیگه از موضوع سر در بیارم.
واسه چی اونا کتاب میخونن ؟ چی میخونن ؟ اسنیپ ....

اسنیپ : ارادتمتد فرگوس فینیگان
استر :
تو بالاخره فرگوسی یا اسنیپ ؟
اسنیپ : من یه عضو فرا ارزشی هستم.
استر : ول کن بابا ! تو خوابم مارو ول نمیکنی ؟
سوروس : یوها ها هااا ! فرگوس برو بیرون . من خودم حساب استر رو میرسم.
استر :
سوروس : ببین استر . پاتو از ناظریت درازتر کردی . کی به تو
اجازه داد درباره کتابخانه فضولی کنی ؟
استر : عجب پررویی هستی تو. اینجا گریفندوره . تو اسلیترینی ه خائن واسه چی اومدی تو تالار من ، و هدی و ویکی رو تحریک کردی ؟
ناگهان استر ندایی را شنید که فقط خودش می شنید.
ندای غیبی : ای استر ، ای ناظر ، ای مو قشنگ ( جان نثار )
استر :
ندای غیبی : تو نباید پیمان ناگسستنی ببندی.
از کسی که میتونه کمکت کنه ، کمک بگیر . کسی که جادوگر بزرگیه.فقط اون میتونه .
استر : کی ؟ ...کیه ؟
ندای غیبی : اب...

پتیکوپ ... پتیکوپ ...
استر چشماشو باز کرد .
استر :
استر که مثل یه بمب هسته ای شده بود ، سریع از اتاقش اومد بیرون که کسی که بیدارش کرده رو شپلخ کنه.
مگورین : یک .. دو ... یک .. دو ...
استر : داری چی کار میکنی ؟
مگورین : صبح شده دارم نرمش میکنم.
نمیدونم چرا ییهو حوس نرمش کردم.
استر :
حتما باید کنار اتاق من نرمش کنی .... ( سانسور)
مگی : مگه چی شده ؟
استر : قانون جدید :
هر کی نرمش یا ورزش کنه از تالار اخراج میشه. مخصوصا سانتورها !
استر با عصبانیت برگشت به اتاقش و پشت میزش نشست.
به این فکر میکرد که کی میتونه کمکش کنه؟
ندای غیبی اسم کیو میخواست بگه ؟
======
=======
معذرت میخوام . خیلی بد شد.
فقط میخواستم تاپیک رو از خاک خوردن نجات بدم.
همه پست من برای همون جمله آخر ندای غیبی بود.
چون استر نباید پیمان ناگسستنی ببنده.
اگه دوست ندارین پست منو ادامه بدین ، حد اقل پست ویکتور رو ادامه بدین. فقط نزارین تاپیک خاک بخوره.
ممنون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1385 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای نجوا گویانه ای گفتگوی آن دو را بر هم زد ...
این صدا از طرف قفسه کتابها می امد
صدای نجوا: آهای مواظب باش اگه بگی تو کشته خواهی شد تو پیمان بستی پیمان ناگسستنی
استر:
هدویگ: چته چی شده
استر : تو نباید بگی
هدویگ : چرا؟
استر : پیمان ناگسستنی تو چیزی ازش نمیدونی؟
هدویگ: :no:
استر : اگه با کسی این پیمان رو ببندی و بعد اون رو بشکونی کشته خواهی شد . بهتره به کسی نگی
هدویگ : ولی تو دوست داشتی که بدونی
استر : اره ولی من به شما ی پیوندم اینطوری بهتره هم من میدونم و هم تو کشته نمی شی
هدویگ : نه. تو اینکار رو نکن خواهش میکنم
استر : به تو ربطی نداره من ناظر گریفم و میدونم چی کار کنم
هدویگ:
هدویگ و استر هردو از کتابخانه خارج شدند و هدی به سمت خواگاه و استر به سمت دفتر اسنیپ حرکت کرد در راه با خود فکر میکرد یعنی اونا برا چی میخوان کتاب بخونند منظورشون از این کار چیه و افکار دیگه ای به ذهنش می رسید در همین لحظه به چیزی خورد سرش رو بلند کرد و دید که پرفسور مگ گونگال روبه روی او ایستاده
استر : سلام پرفسور
مگ گونگال : سلام . الان دیروقته تو باید توی خوابگاه باشی پنج امتیاز از گریف کم میشه و تو بهتره بری به خوابگاه
استر که هیچ کاری نمیتوانست بکنه به سمت خوابگاه رفت رمز را به سرعت گفت و وارد شد
-----------------------
درخوابگاه
سلام استر
استر سرش رو بلند کرد و دید که مگورین روبه روی اون ایستاده
سلام مگورین
مگورین: ببینم استر چی شده ؟
استرجس خنده غمگینی کرد و گفت : هیچی مگ من خسته ام می رم میخوابم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1385/12/23 15:39:20
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: یکشنبه 20 اسفند 1385 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس با بی تابی پرسید : چون چی ؟
هدویگ زیر چشمی به سارا نگاهی کرد و در حالی که سرخی گونه هایش از لابلای پرهای انبوه صورتش به وضوح دیده میشد گفت : بهتره ساحره ها برن استرجس تا ما راحت تر حرف بزنیم . و سرش را به نشانه احترام کمی خم کرد .
استرجس که با هر کلمه ای که از منقار هدویگ خارج میشد بی حوصله تر میشد ، بدون اینکه سرش را برگرداند دست را بلند کرد و با حالت زننده ای گفت : ساحره ها بیرون !
سارا که گویا به او توهین شده بود ، چپ چپ نگاه کرد و به سرعت به سمت خوابگاه دختر ها روانه شد ! قبل از اینکه هدویگ مجددا شروع به صحبت کند ، پرسی فریاد زد : این چه طرز صحبت با ساحره های محترمه استرجس ؟
استرجس که گویا منتظر استارتی از جانب اعضا برای شروع دعوا بود ، در حالیکه از شدت خشم صدایش شبیه زوزه شده بود گفت : به تو هیچ ربطی نداره ، اگه دهن گندت رو نبندی تو رو هم مثل اونا میندازم بیرون !
پرسی دستش را به داخل ردایش برد ... ولی بلافاصله منصرف شد ، کمی جلو آمد انگشت سبابه اش را به سینه استرجس کوبید و با صدایی که به صورت ناگهانی پایین آمده بود گفت : یادت باشه که درجه من از تو بالاتر هست ، به نفعت نیست که اینطوری رفتار کنی ! مخصوصا با سا ... و بدون اینکه صحبتش را خاتمه دهید روی پاشنه پا چرخید و خارج شد .

او صدایی مانند تف کردن در آورد و با آزردگی به سمت هدویگ که حالا با شوق و ذوق بیشتری بال و پر میزد برگشت و گفت : دلیل اینکه کتابها رو میخوندید رو میگی یا ... ؟
هدویگ با رنجیدگی خاطر گفت : راستش ما ... راستش در حال تحقیق هستیم !
با اینکه این دلیل بعید و کمی مسخره به نظر میرسید استرجس گفت : برای کی ؟
هدویگ که مردد بود ، بعد از مدت کوتاهی که به چند ثانیه می انجامید گفت : سوروس اسنیپ !!! و با حالتی عصبی منقارهایش را به هم زد !

صدای نجوا گویانه ای گفتگوی آن دو را بر هم زد ...



بعد از مدت ها با یک رول کوتاه !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: شنبه 19 اسفند 1385 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت بعد از کلی جنگ جدال فهمیدند اریک در سرجایش نیست و فرار کرده و به دلیل اینکه می دانستند اریک از غیب و ظاهر شدن خوشش نمی آید به جستجو در اتاق ها به دنبال او پرداختند. ولی دست آخر نامه ای به این مضمون پیدا کردند

سلام
هوی استر فکر کردی خیلی زرنگی
من بالاجبار اریک رو باخودم آپارات کردم دیگه نمیتونی ما رو گیر بیاری اوکی
ویکتور کرام

استر :

ملت:

استر : همش تقصیر شما بود

مگورین جفتکی انداخت و گفت: خب استر حالا دیگه میدونیم کی کتاب میخونه

ملت:

استر : ولی اونا برای چی این کتابها رو میخونند ؟

ملت: :no:

ییهو در باز شد و همه هدویگ بی پر و بال رو در چار چوب در دیدند که به نفس نفس افتاده

استر : سریع اونو بگیرید

هدویگ: بابا من خودم اومدم اینجا

استر که دید ضایع شده خودش رو به نفهمی زد

مگورین : ببینم چی میخوای

هدی : اومدم همه چیز رو اعتراف کنم

استر : مطمئنی

هدی : اره

استر : خب بگو همه چیرو

هدویگ: :no:

استر : چرا نمیگی

هدویگ : چون ........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: كتابخانه ي مكانيزم
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اسفند 1385 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
که ناگهان استر به اریک اشاره کرد که ساکت باشد و خودش به سمت در حرکت کرد و آرام دسته در را کشید.تمام ملت محفلی به داخل پرتاب شدند.
استر:
ملت:
اریک:
ناگهان استر که خیلی عصبانی بود گفت:
_خب دیگه گوش وامیستین.
ملت که بسیار ترسیده بودند هیچ جوابی نمی دادند.اریک با صدای ناله مانندی گفت:
_با اینکه.... از دست این استر داغون شدم ولی گوش وایستادن یعنی اعتماد نداشتن...
استر که بسیار خشمگین بود گفت:
_پس یعنی شما به من اعتماد ندارین.
مگورین که فهمیده بود اوضاع بسیار قمر در عقرب است گفت:
_نه ما به تو اطمینان داشتیم ولی می خواست...
استر به وسط حرف مگورین پرید و با صورتی به سرخی گوجه فرنگی گفت:
_پس چی می خواید چی بگید...
اریک با حالتی هیجان زده گفت:
_من بگم....
استر رو به اریک کرد و گفت:
_چی می خوای بگی هان...هان...
اریک با حالتی بزرگ منشانه گفت:
_می خواست بگه ما به تو اعتماد نداریم.
استر با حالتی خشمگین تر از قبل گفت:
_تو از کجا می فهمی ها.....ها...
اریک با شیطنت تمام گفت:
_ذهنشون رو خوندم....مال همشون رو ......
استر:
ملت: :no:
اریک:
در درگیری که بین ملت رخ داد اریک توانست خودش را ناپدید کند.ملت بعد از کلی جنگ جدال فهمیدند اریک در سرجایش نیست و فرار کرده و به دلیل اینکه می دانستند اریک از غیب و ظاهر شدن خوشش نمی آید به جستجو در اتاق ها به دنبال او پرداختند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�