جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] سفر به گذشته (گریفیندور)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: دوشنبه 3 مهر 1396 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
آنجلینا سریعاً مقادیری تف به سر و صورت خودش مالید و به اعضای گریف گفت:
- مصدوم آماده است. رو دست بلندش کنین، میریم تو!

سپس بدون هیچ آمادگی قبلی‌ای، در دفتر دامبلدور را چهارطاق باز کرد!
- ای وای بیچاره شدیم پرفسور! ای وای بدبخت شدیم، سایه‌ی آرتور داره از سر یه گردان ویزلی و ویزلی زاده می‌ره!

دامبلدور از پشت عینک نیم دایره‌ای با تعجب به صحنه‌ی مقابلش خیره شد. نگاهش روی بدن آش و لاش آرتور، بالای دست‌های هم تیمی‌هاش ثابت موند. آرتور برای ترحم انگیزتر کردن صحنه، زوزه‌های ریزی هم می‌کشید.
- آرتور چش شده؟

همه‌ی اعضای گریفندور که روحشون هم خبر نداشت در پنج دقیقه گذشته دقیقاً چه اتفاقی و به چه هدفی افتاده، به آنجلینا خیره شدند.
- سگ خوردش! یعنی، گرگینه گازش گرفته.

دامبلدور با شتاب چوبدستیش رو بیرون کشید:
- سریع محل گاز گرفتگی رو به من نشون بدین!

دوباره همه‌ی اعضای گریفندور هاج و واج به آنجلینا خیره شدن تا ببینن این یکی رو چجور می‌خواد جمع کنه.
- پرفسور محل گازگرفتگیش شخصیه، نمی‌شه جلو این همه آدم.
- آی بدبخت بی‌چاره آرتور! خوب می‌خواین همه‌ی شماها چند دقیقه برین پشت در تا من معاینه‌اش کنم.

آرتور که تمام این مدت خودش رو زده بود به غش و ضعف و فقط زوزه می‌کشید، یکدفعه نیم‌خیز شد، یقه‌ی ردای آنجلینا رو سفت گرفت و گفت:
- شما رو سر جدتون گودریک قسم، من رو با این تنها نذارین!

این بار آرسینوس شروع به توضیح دادن کرد:
- پروفسور جان، دیگه آرتور معجونیه که ریخته شده و به جوب بر نمی‌گرده! منظورم اینه که چیزی که الان بیشتر مهمه یه گرگینه‌ی آزاد تو مدرسه است که ممکنه بچه‌های بیشتری رو قربانی کنه.
- پس بریم به من نشون بدین کجا گرگینه گازش گرفت!
- نه خوب ما میترسیم.
- آره پروفسور جان قربانت ما همینجا یه گلی به سر آرتور می‌گیریم شما برو واسه ما هم تعریف کن.
- خوب پس بیاین حداقل ببرمتون دفتر خانوم پامفری یه فکری به حال این بنده‌ی مرلین بکنه!

دوباره ملت گریف هنگ شدن که حالا چه کیک پاتیلی‌ای بخورن که بلاخره باهوش‌ترینشون، هرمیون، "بافر"ش تموم شد و به جواب رسید:
- خود خانوم پامفری گازش گرفت
- وا مصیبتا! پس شما همین‌جا بمونید در رو قفل کنید تا من برم به داد بقیه برسم!

دامبلدور این رو گفت و سراسیمه از در خارج شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در 1396/7/4 0:22:56
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: شنبه 1 مهر 1396 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت گریف به نزدیکی دفتر مدیریت رسیدند اما هیچ ایده ای نداشتند. در همین لحظه فکری به ذهن آنجلینا رسید:
-یافتم.
-چیو؟
-ایده رو آرسینوس.
- خب ایده ات چیه؟

آنجلینا لبخند ملیحی زد و سپس با شتاب لگدش رو به سمت جایگاه ویژه آرتور پرتاب کرد. واقعا دلیلش مشخص نیس که چطور آرتور با اینکه چنین ضربه ای به منطقه ممنوعش وارد شد الان هفتا بچه داره. ولی این اصلا مهم نیس. آرتور چشماش گرد شده، صورتش همچون موهاش قرمز، لپهایش را باد نموده و پاهایش را جمع کرد. سپس دهن باز کرد تا فریادی از اعماق ویزلیانش بیرون دهد که آرسینوس دستش را در حلقش فشار نمود تا سکوت نماید. آرتور روی زمین افتاد و از درد به خودش می پیچید. آرسینوس که دستش رو از توی حلق آرتور درآورده بود، در حالی که آغشته به بزاق دهان آرتور بود رو کرد به آنجلینا و گفت:
-معلومه حسابی پرخوری کرده. خب آنجلینا. ادامه ایدت چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1396 11:11
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس که تلاش میکرد همان معنای فرنگی انگشت شست را در نظر بگیرد، رویش را از آرتور و آنجلینا برگرداند، به سوی هرمیون رفت و گفت:
- خب پس... گفتی همون ساعت بزرگه که توی دفتر دامبلدوره؟
- آره دیگه. همینو گفتم. فقط میمونه رفتنمون به دفتر دامبلدور.
- هووووم... خب ایده ای داری چطوری جمیعا بریم تو دفترش؟

مغز پرکار هرمیون، با زرنگی به چشمان وی سیخونکی زد و چشمان وی به برق مدال ارشدی آرسینوس و آنجلینا خیره شدند.
- تو و آنجلینا راحت میتونید همه رو ببرید توی دفتر دامبلدور. فقط یه بهونه نیاز داریم.

آرسینوس، آنجلینا و آرتور نگاهی به هرمیون انداختند. موقعیت داشت از دستشان خارج میشد. پس آنجلینا به سرعت گفت:
- بهونه مشکلی نیست. فعلا همگی جمع بشید بریم سمت دفتر... اونجا فی البداهه یه کاریش میکنیم.

ملت گریفیندور دفتر دوست داشتند. فی البداهه هم دوست داشتند حتی. گریفیندوری ها ملتی فی البداهه بودند که البته این هم به لطف آموزه های انشانویسی "عمو لارتن" بود. و به طور کلی یک ملت گریفیندوری فی البداهه در دنیا وجود داشت و کسانی که از درک این فی البداهگی عاجز بودند و میفهمیدند که نمیفهمند، اما نمیخواستند که بفهمند و بر طبق جزوات و دستورالعمل های لارتن، بسیار حیف است که چنین جانورانی حتی زنده بمانند!

خلاصه، ملت گریفیندوری که پچ پچ کنان در مورد انواع بهانه های مختلف برای ورود به دفتر دامبلدور بحث میکردند، به سوی دفتر به راه افتادند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: دوشنبه 27 شهریور 1396 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید :

هوای هاگوارتز به طور غیر منتظره ای سرد بود. از زمستان 3 ماه گذشته و خرداد ماه شروع شده بود. به طور عادی باید هوای بهاری به همراه صدای گنجشک ها فضای امتحانی هاگوارتز رو گرم میکرد ولی امسال سرما به سختی های درس خواندن اضافه شده و شرایط رو بسیار سخت تر کرده بود.

به جز صدای سوختن چوب های شومینه تالار گریفیندور ، سکوت سنگینی حاکم شده و همه دانش آموزان گوشه از تالار رو اشغال کرده و مشغول به درس خوندن بودن. در یکی از این گوشه ها ، آرسینوس، آرتور و آنجیلنا به سرعت کتاب هاشون رو ورق میزدن و وقتی متوجه میشدن که وقتی برای تموم کردن اون کتاب ها نمونده ، سریع سراغ کتاب بعدی میرفتن.

-به نظرتون امکان نداره 1000 تا کتابی که اسنیپ گفته رو بخونیم تا پس فردا ؟
-باز اونکه خوبه ، فوقش میفتم میگیم طرف اسلیترینی بوده مارو انداخته و همه درک میکننمون. تغییر شکل مک گوناگل رو چیکار کنیم ؟ باید یاد بگیریم خودمونو تبدیل به موش کنیم ، بعد تبدیل به مار شیم موش رو بخوریم و بعدش دوباره موش شیم و از بدن مار فرار کنیم

سه نفر در حال کندن موهاشون بودن که هرمیون نوشیدنی در دست روی مبل وسط تالار نشست ، پاشو رو یکی از میزها گذاشت، لپ تاپش رو باز کرد و با صدای بلند شروع به سریال دیدن کرد. بقیه دانشجویان متوجه شکستن سکوت شدن و با تعجب که بعدش عصبانیت جاشو گرفت به هرمیون خیره شدن. بعد از چند ثانیه که از خیره شدن خسته شدن به سراغ کتابشون رفتن و در حالی که سعی میکردن صداهای سریال جذابی که هرمیون میدید رو نشنیده بگیرن ، یه ذره درس بخونن.
آرسینوس که منتظر بهونه بود که درسا رو کنار بذاره ، این موقعیت رو فرستاده شده از مرلین دونست و کتاباش رو همرو ریخت تو آتیش و به سمت هرمیون رفت.

-تو در طول ترم درستو میخونی هرمیون ، ما هنوز کتابمون رو از جلو پلاستیکیش هم در نیاوردیم

هرمیون توجهی نکرد و صدای لپ تاپ رو بیشتر کرد. این باعث شد که همه دانش آموزان متوجه بحث آرسینوس و هرمیون بشن و برای حمایت از آرسینوس همه کتاباشون رو تو آتیش ریختن و به سمت آرسینوس و هرمیون حرکت کردن.
هرمیون سرش رو بالا آورد و نگاهی به قیافه نگران و عصبی دانش آموزای گریفیندور انداخت. اگرچه خودش درسارو همه رو بلد بود ولی باید راه حلی پیدا میکرد که هم گروهی هاش این همه درس رو نیفتن و باعث نشن که اسلیترین قهرمان هاگوارتز بشه. میدونست که رولینگ هیچوقت ریونکلاو و هافلپاف رو قهرمان هیچ چیزی نمیکنه پس اسلیترین تنها رقیبشون بود.

-اگر بریم به زمان گذشته ، قول میدید که درس بخونید از اول ترم و به این وضعیت نرسید دوباره ؟
-زمان گذشته ؟ میشه مگه ؟ چجوری آخه ؟ باز سریال سای فای دیدی فکر کردی همه چیز میشه ؟
-هفته پیش تو کتابخونه هاگوارتز که بودم ، متوجه شدم که اگر ساعت بزرگ هاگوارتز که تو دفتر دامبلدور هست رو تکون بدیم ، میتونیم به هر زمانی که دوست داریم برگردیم. خودم چند بار استفاده کردم که برگردم عقب و بعضی درسا رو بیشتر بخونم.

آرسینوس اول به موقعیت هایی که میتونستن ساحره بازی کنه و از دستش رفته فکر کرد ، بعد کمی به گذر زمان و دوستاش فکری کرد که میتونه به کمک اون ساعت بره اونا رو ببینه دوباره و فکرش به امتحان و درسا رسید. لبخند مرگخورانه ای زد و با سر به هرمیون اشاره تایید این نقشه کرد.
دست آنجیلنا و آرتور رو گرفت و به گوشه ای از تالار برد تا نقشه شومش رو واسه اونها هم تعریف کنه.
-نظرتون چیه از هرمیون استفاده کنیم که به اون ساعته برسیم ،ولی جای عقب رفتن بریم جلو سوالای امتحانارو ببینیم بعد برگردیم همونارو بخونیم و قبول شیم ؟

آرتور و آنجلینا لبخند مرگخوارانه که بالاتر ذکر شده بود رو انجام دادن انگشت شست رو به معنای فرنگیش و شاید کمی ایرانیش بهش نشون دادن.

---
پست اول چون بود میخواستم داستان جلو بره که سوژه مشخص شه یه ذره طولانی شد ، بقیه کوتاه بزنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 خرداد 1396 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت چشمشون گرد به طرف آرتور نگاه میکردن.
ایگورم که براش مهم نبود همچنان داشت شکلات میلومبوند.
کم کم چشمای گرد مادام ماکسیم پر خون شد و یه نفس عمیق کشید و پا تمام وجود داد زد:
آرتوووووووووووووووووووووووووووووووووووووور
آرتور که رفته بود توصندلی و فقط چشاش پیدا بود با معصومیت تمام و صدایی گرفته گفت:
من چی کاره بیدم؟
مادام به سمت صندلی رفت و آرتور رو از توی صندلی کشید بیرون و اونو با یه دست برد بالا و خواست از پنجره پرتش کنه بیرون که ایگور گفت:
-صبر کن مادام ماکسیم!
-چی؟ صبر کنم؟ به نظرت باید صبر کنم؟ این ویزویزوی مو قرمزو باید فورا از مدرسه ی من انداخت بیرون.
-نه مادام صبر کن! هر چند ازش خوشم نمیاد، ولی باید اعتراف کنم که یکی از ایده های مسابقه رو همین آرتور داده که به نظرم ایده ی فوق العاده ای بود. البته از نظر جمع باید اینطور باشه. درسته؟

مادام تو فکر فورو رفت و به آرتور خیره شد. بعد از نیم ساعت سکوت مرگبار مادام ماکسیم آرتور رو آروم آروم آورد گذاشت رو زمین.
آرتور که توی این نیم ساعت 100 تا رنگ عوض کرده بود خیلی خونسرد لباسشو درست کرد، صداشو صاف کرد و گفت:
-درسته! بدون من کی میخواست این نظر رو بده. تو اون نامه نوشته شده که من مدرک بچه ها رو جعل کردم. از کجا معلوم که اون نامه مهرش جعلی باشه و اونی که نوشتتش جاعل باشه. شاید یکی میخواسته تو اجرای برنامه هاتون و برنامه ریزی هاتون مشکل ایجاد کنه. از کجا معلوم ...

آرسینوس حرف آرتور رو قطع کرد و گفت:
- انقد حرف نزن وگرنه خودم از پنجره پرتت میکنم بیرون! بعدشم ما با تو کاری نداریم تو می تونی پیش ما بمونی و برای برنامه ریزی مسابقه کمکمون کنی. من به تو اعتماد دارم. بقیه مهم نیستن.

اشک تو چشای آرتور جمع شده بود و بغض کرده بود و با صدای زیری گفت:
-دمت گرم آرسی. برام دارن پاپوش درست میکنن. میخوان من اعتبارمو از دست بدم. حتما یکی از دشمنام بوده. آخه مگه میشه یکی تو وزارت خونه کار کنه و دشمن نداشته باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: دوشنبه 15 خرداد 1396 05:50
نمایش جزئیات
آفلاین
پیوز شناور در هوا، چرخی به سمت ایگور زد و گفت:
- همیشه میدونستم یه روز استعداد های بی القلوه ام، بی الفل میشن. هاگورتز همیشه مانع چیزم بود ... پیشرفتم بود ...لعنتی چقد سخته زبون با ادبی! آقای جیگر ولی دیدی دارم حیف میشم تو هاگورتز؟

آرسینوس درگیر مسئله ی دیگری بود. ایگور پشم ریخته بود و آرسینوس در حالی که ردای بلندش راچادروار محکم دور کمرش بسته بود، شلوارش را در هوا تکان میداد تا خشک شود.

مادام ماکسیم سری از روی تاسف تکان داد. با سبک سنگین کردن مسائل، بررسی گزینه های موجودو در نظر گرفتن شرایط، علی رغم میل باطنی ... (خب حالا ) گفت:
- اقای پیوز الکی خودتونو خسته نکنین، استعداد که هیچ، شما هیچ خاصیتی ندارین که بشه بهش تکیه کرد، الانم از روی مجبوغیتمون هست که از شما کمک میخوایم. کمکون میکنین؟

- پیوز که برای اولین بار حس مفید بودن بهش دست داده بود، بعد از حرف های ماکسیم به کلی خودش رو باخته بود. گفت:
- نه!

مادام ماکسیم که بعد از برخوردش با پیوز همچنان روی زمین به صورت دراز کشیده مانده بود، بلند شد و با دو قدم جلو رفتن ابهتش را به رخ کشید.
پیوز هم با یه نگاه " غلط کردم! چشم!" این حرکت مادام ماکسیم را پاسخ داد.

آرسینوس همچنان شلوارش به دیواره ی غار می کوبید و کلا در جریان نقشه ها و قرار های مربوط به پیوز نبود.
پس از دقایقی همگی راهی مدرسه شدند.


ساعتی بعد – در دفتر مدیریت
آرتور روی یک صندلی نشسته بود و پا روی پایش انداخته بود. بعد ورود مادام ماکسیم و بقیه همراهانش هم هیچ زحمتی به خود نداد و همان طورطلبکار نشست.

آرسیونس نگاهی به آرتور انداخت و گفت:
- من نممیفهمم این چیکاره ی هاگورتزه که باید بیاد اینجا ناظرم بشه!

هم زمان با همین جمله ی آرسینوس جغدی از پنجره ی اتاق آمده و نامه ای را با مهر مدرسه هاگورتز جلوی پای مادام ماکسیم انداخت. آرتور که تا حالا در همه حال با اعتماد به نفس و گستاخی رفتار و صحبت میکرد، با دیدن مهر نامه رنگ از رویش پرید و کمی بیشتر در صندلی فرو رفت.

بانوی سرو قامت با بی حوصلگی،قد خمیده کرد و نامه رو از رو زمین برداشت. شروع کرد به خواندن نامه.


مادام ماکسیم عزیز

بنده موطفم خدمتتون عرض کنم که طی ابلاغیه ای که به دست ما رسیده، تعدادی از دانش آموزان فارق التحصیل مدرسه هاگوتز که مدرک تحصیلیشون توسط یکی از مسئولین سابق امتحانات سمج، با دریافت مبالغ نقدی ای جعل میشدند را فاقد اعتبار اعلام کنم.
این دانش اوزان جهت دریافت مدرک جدید خود دوباره به مراحل تحصیلی را طی خواهند کرد.
تعدادی از این دانش آموزان که در گروه گریفیندور مشغول به تحصیل میکردند، به زودی به مدرسه ی بوباتان مراجعه خواخند کرد.

پ.ن. یه نفر بیشتر نیست، آرتور ویزلی



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But man is not made for defeat. A man can be destroyed but not defeated.
Ernest Hemingway
پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: شنبه 13 خرداد 1396 03:16
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد، آرسینوس و کارکاروف و مادام ماکسیم راه افتادن به سمت غار های اطراف مدرسه تا یک عدد غارِ گولاخِ مسابقه پسندِ مجلسی پیدا کنن که زَهره دانش آموزا در بدو ورود بترکه.

ـآآآآآرسی، من یه غار گنده پغدا کغدم! ایگوررررررر!اون شوکول های لامغصب رو دو دغیغه بزار تو جیبت بیا بالا.

آرسینوس و کارکاروف و مادام ماکسیم تازه وارد غار شده بودن که یک دفعه از سقف غار یک روح با صورت خونی و یک تبر توی پیشونیش جلوشون آویزون شد.

آرسینوس که اینبار غافلگیر شده بود مثل ساحره های نوجوون جیغ کشید: یا حضرت مرلین!


مادام ماکسیم هم اختیارش رو از دست داد و سیستم جهت یابیش یاتاقان زد و به جای فرار، رم کرد به سمت روح وسط راه پاش لیز خورد رو پوست شکلات کارکاروف و باعث شد خودش و روح نقش زمین بشن.

آرسینوس که صدای خشانتمندش برگشته بود داد زد:

ـ پیوز! بیچاره ات می کنم! برسیم هاگوارتز میدم بارون خون آلود دو شقه ات کنه! میبندمت به دم شاخدم مجارستانی! میفرستمت شاخه های بید کتک زن رو هرس کنی! میبندمت به حلقه های کوییدیچ با جارو از توت رد میشم! میفرستمت با ایگور شهربازی ارم چرخ و فلک سوار شی یه بسته شکلات هم میدم دستش!

سپس به سمت کارکاروف برگشت و گفت:

-تو چرا این ریختی شدی ایگور؟ چقدر جوون به نظر میای

ـ هیچی پشمام ریخت!

آرسینوس و کارکاروف به سمت خانوم ماکسیم رفتن که مثل کتلت به کف غار چسبیده بود تا بلندش کنن. بعد از یه هفت هشت ده تا وینگاردیوم لویوسا بلاخره موفق شدن سرپاش کنن.

ـ آرسینوس من کامغاً باهات مغافق شدم، این روح خرابکارتون باید بغگرده هاگوارتز تا تلفات جانی ندادیم!

ایگور کارکاروف گفت: ولی من یه فکر پلید دارم. چرا از توانایی ها و استعداد ذاتی پیوز توی این مسابقه برای ترسوندن بچه ها استفاده نکنیم؟




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1396 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
همه دهنشون از این نظر آرتور باز مونده بود. مادام ماکسیم، آفرین گویان به سمت آرتور اومد تا مثل آرسینوس و ایگور اونو رو هوا معلق کنه و بچرخونتش. اما آرتور سریع عقب کشید و گفت:
-به من دست نزن رشته ی افکارم پاره میشه.

مادام ماکسیم سر جاش وایساده بود و فقط به آرتور نگاه می کرد. سکوت عجیبی فضا رو گرفته بود و همه تو فاز افکار خودشون بودن. آرسینوس سکوت رو شکست و گفت:
-مثلا چه معمایی؟ اونا وارد اتاق میشن و مات و مبهوت به درو دیوار نگاه می کنن. بعد به نظرتون باید چیکار کنن؟

آرتور:
-کاملا مشخصه آرسی. باید از اتاق خارج بشن.

حضار همگی به حالت پوکر فیس در اومدن و به آرتور نگاه میکردن. مخصوصا آرسینوس. انقد پوکر فیسش عمیق بود که میشد اونو از پشت ماسکش دید.

آرتور فضای پوکر فیس آلود رو شکست و گفت:
-اونا سعی می کنن از اتاق خارج بشن اما در اتاق قفله. از جمله ی آلوهومورا استفاده می کنن اما این در با یه طلسم خاص بسته شده و با جملات ساده ای مثل این باز بشو نیست. ببینید مثل همون طلسم داخل غار میمونه و خیلی هم سادس...

ایگور حرف آرتور رو قطع کرد و گفت:
-یعنی میگی که یک ایده رو در دو جا به کار ببریم. اینطوری مسابقه خسته کننده میشه. بیننده ای نخواهد داشت...

اینبار آرسینوس حرف ایگور رو قطع کرد و گفت:
- تو برو شکلاتتو بخور. به نظر من ایده ی آرتور خیلی هم خوبه. فقط یکم تغییرات باید توش ایجاد بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در 1396/3/10 12:12:02
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1396 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
با ورود آرتور و مادام به دفتر مدیریت آرسینوس و ایگور با تعجب به بزرگ خاندان ویزلی ها نگاه کردند و پرسیدند:
آرتور اینجا چیکار میکنی؟

_اوه سلام آرسینوس سلام ایگور منو پروفسور دامبلدور فرستادن تا به برگزاری بهتر مسابقه کمک کنم.

آرسینوس با چهره ای متعجب چند لحظه به آرتور نگاه کرد و با صدایی که هرچه به آخر جمله نزدیک میشد رگه های خشم بیشتری داشت گفت:
چی؟ مسئولیت بچه های گریفیندور که نماینده های هاگوارتزن با منه چرا دامبلدور باید نگران باشه؟ مگه به من اعتماد نداره؟

قبل از اینکه آرتور بتونه جواب آرسینوس رو بده ایگور پرید وسط کادر و گفت:
طبق آخرین قوانین تصویبی وزارت خونه ما مدیرها نمی تونیم کسی رو مسئول دخالت در مسابقات کنیم. از طرف وزیر هم هستی عایا؟

مادام ماکسیم هم رسم ایگور پیشه گرفت و قبل از باز شدن دهن مبارک بزرگ خاندان مو قرمز ها گفت:
بسه آقایون بسه خواهشا.آرتور جان بفرمایید بنشینید و شما آرسینوس نیاز نیست مثل بچه های شیرخواره دلخور بشید و ایگور کارکاروف فکر میکنم باید صحبتی با وزارت خونه داشته باشم چون شما دیگه نباید در لیست فاقد شعورترین ها قرار بگیری باید از سمتت اخراج بشی تا در روشت تجدید نظر کنی.(مادام عصبانی )

_ممنون از استقبالت مادام جان خب چه خبر چه تصمیماتی گرفتید؟

این جمله توسط آرتور بیان شد و توجه مادام رو به خودش جلب کرد.

_خواهش میکنم آرتور اتفاق خیلی خاصی نیفتاده اول از همه شرکت تمام بچه ها رو اجباری کردیم اینجوری کسی که به مرحله ی آخر میرسه حتما مهارتش بیشتر بوده نه اینکه با شانس وارد بشه. در مورد مرحله ی اول هم قراره یه غار رو آماده کنیم اما چی جوری نمی دونیم و این دقیقا مشکل ماست.
_که اینطور.

چند دقیقه ای سکوت کل اتاق رو پر کرد تا اینکه آرسینوس که به تازگی به هوش بالایی دست پیدا کرده بود گفت:
من یه فکری دارم ولی بیانش پیچیده است ببینید چندتا ورودی مختلف برای غار در نظر میگیریم ؛ بچه ها به گروه های سه یا چهار نفری تقسیم میشن و گروهی وارد غار میشن ،اما غار بن بسته و اونا باید جادویی که تو دیواره ی غاره رو تشخیص بدن و طلسمشو بشکنن؛ یه چیز تو مایه های کاری که دامبلدور و هری برای پیدا کردن گردنبند ولدمورت تو اون جزیره انجام دادن...
بعدش ام بعدش نمی دونم نظر شما چیه؟

_دیواره ی غار باید افرادی از اون گروه رو که رمزشو پیدا کردن تو خودش بکشه و هر گروهو منتقل میکنیم به یه اتاق ،توی اون اتاق یه معما هست که کاملا نامحسوس خواهد بود .مثلا شما باید از طرح فرش، چیدمانو کتابای توی اتاق و اینجور ویژگی های اتاق مسئله رو بفهمن و با استفاده از ابزارشون که توی اتاق هست معما رو حل کنن ؛بعد از اون دوباره افراد برگزیده میتونن به مرحله ی دوم برن. اگر مثلا چهار نفر بودن و هر چهارتاشون کارشونو درست انجام دادن همه ی گروه به مرحله ی دوم میرن....

این نظر آرتور بود که با چهره ی متفکر سه نفر دیگه مواجه شد و پس چند دقیقه که کسی چیزی نگفت پرسید:
خب؟نظرتون چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1396/3/9 18:48:47
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: دوشنبه 8 خرداد 1396 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سپس آرسینوس و ایگور، پیش از اینکه زمزمه های اعتراض آمیز دانش آموزان اوج بگیرد، از سرسرا خارج شدند و رفتند تا به مادام ماکسیم ملحق شوند...

ملت دهنشون اندازه ی غاری که قرار بود برای مسابقه آماده شه باز مونده بود. به حدی که از فاصله100 کیلومتری میشد لوزالمعده و آپاندیس و بقیه تشکیلات درون بدنشون رو دید و حتی چیزایی که خورده بودن رو.
بعد از اینکه از حالت شوک و ماتم در اومدن سر و صدا و پچ پچشون شروع شد.
هر کی یه چی می گفت:

-من اصلا آمادگیشو ندارم.
-حتما شوخیشون گرفته نصفه شبی.
-این چه وضعشه. مگه جنگه.
و...

همه به حرفی که کارکاروف زده بود فکرد میکردن و فحش های خاک بر سری نثارش می کردن که یه دفعه در باز شد و ملت گریفیندور چشماشون داشت از کاسه میزد بیرون.
همه مخصوصا بروبچ ویزلی از تعجب داشتن شاخ در می آوردن. کی فکرشو میکرد تو این هیری ویری آرتور ویزلی سر از بوباتون در بیاره.

آرتور:
-سلام بچه ها. بروبچ گریفیندور چطورن؟ چیه تا به حال یه ویزلی ندیدین؟!
ملت غیور گریفیندور:
- ویزلی که دیدیم فقط فکر نمیکردیم جمعشون جمع تر بشه.
-بچه ها میدونستین اگه همشون شرکت کنن تا مسابقه فینال باز یکی رو دارن که امید به قهرمانیشونو از دست ندن.

کل مدرسه زدن زیر خنده که مادام ماکسیم گد بلند از راه رسید و با دیدن آرتور از تعجب شاخ درآورد.
-آرتور! تو اینجا چیکار میکنی؟
-خب منو پرفسور دامبلدور فرستادن برای کمک کردن. مطمئنم که این مسابقه یکی از پر هیجان ترین مسابقات خواهد بود.
-حتما همینطوره. شما بچه ها خواب ندارید. ناسلامتی شما شرکت کننده های این مسابقه هستید. زود برید بکپید تا نیمدم بکپونمتون.

ملت دکمه رو زدن و الفرار.
مادام ماکسیم، آرتور رو به دفتر مدیریت راهنمایی کرد تا درباره ی مسابقه و برنامه های آن با آرسینوس و ایگور بیشتر مشورت کنن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!