تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
161 کاربر(ها) آنلاین هستند (143 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
156
مهمانان
|
5
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
كلاس گیاهشناسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/09/30
تولد نقش: 1403/10/07
آخرین ورود: دوشنبه 9 شهریور 1405 01:04
از: قلعه ای در نزدیکی آشیانه افسانه
پستها:
178
شغل
محافظ جادو

سلام پرفسور! در مورد کوتاه بودن چالش اول یکم معذرت، ولی اگر نوشتنم زیاد طول بکشه دیگه خیلی طول می کشه
خب بریم سراغ...
چالش دوم!
لورا کنار درختی در نزدیکی جنگل ممنوعه نشسته بود و کتاب جدیدش را میخواند. کم کم هوا داشت به سمت غروب میرفت که لورا تصمیم گرفت به قلعه برگردد؛ دو سه ساعت بعد خاموشی بود و او نباید بیرون قلعه میبود.
همین که از جایش بلند شد که به قلعه برگردد، گیاه به ظاهر گوشتخواری را دید که از طرف جنگل ممنوعه به طرفش میآمد. بلافاصله چوبدستی اش را به طرف گیاه بالا آورد.
- جلوتر نیا!
گیاه لبخندی زد و دندانهای نوک تیزش را نشان داد. لورا به خود لرزید. ظاهراً او از ترسهای لورا اطلاع داشت. با کمی فکر کردن، لورا به خاطر آورد او چیست یا شاید کیست. یک گیاه آدمخوار، که توانایی دیدن خاطرات را داشت و میتوانست صحبت کند. قطعا تصمیم داشت که از فرصتی که بدست آورده بود، برای شکار او استفاده کند.
- آروم باش... قرار نیست بهت آسیب بزنم...
- دقیقا میخوای همین کار رو بکنی!
در آن زمان، لورا میخواست پلکهایش را روی هم فشار دهد و حتی بنشیند، اما نباید میترسید. حداقل نه آن موقع. مطمئنا گیاه میخواست از خاطرات گذشتهاش برای شکار او استفاده کند.
- به من نزدیک نشو! تلاش نکن، به خواستت نمیرسی!
- از کجا میدونی خواستهی من چیه؟... از کجا میدونی نمیخوام بغلت کنم...
- حتماً! اونم با دندونات! متاسفانه من خنگ نیستم...
- مطمئنی؟ پس چرا از اون کلبه فرار نکردی؟... میخواستی بکشنت؟ هه! قطعاً نمیخواستی!
- اون موقع بچه بودم...
- چرا موقعی که خونها رو دیدی، موقعی که روحش رو دیدی... فرار نکردی؟ میخواستی روح خودت هم خارج بشه؟ بمیری؟
چشمهای لورا از وحشت یادآوری آن صحنه، گشاد شدند. گویی صدای گوشخراشی بشنود، محکم گوشهایش را گرفت.
- سیلوا؟!... تو چطوری...
به او نگاه میکند.
- چرا اینکار رو کردی... میخوای چیکار کنی؟
- چرا سعی میکنی باهاش بجنگی؟
- اون دوستم بود! چرا نباید باهاش بجنگم؟
- چون حقیقته... قبول کن ممکن بود الان خودت هم پیشش بودی!
- ترجیح میدم الان پیشش بودم...
گیاه به او نزدیک شد و لورا، با دیدن دندان های سوزنی اش. آرام شروع به گریه کرد.
- تو رو مرلین، تمومش کن!...
- نظرت چیه الان همه چیز رو تموم کنم؟
- میخوای چیکار کنی؟... هی! نیا جلو تر!
لورا از او فاصله گرفت.
- من باید برم... دنبالم نیا!
ناگهان از پشت سر لورا، طلسمی به گیاه خورد و باعث شد که گیاه بیفتد. لورا هم فرصت را غنیمت شمرد و به سمت قلعه دوید. به اندازهی کافی که دور شد، پشت سرش را نگاه کرد، کسی آنجا نبود. برگشت و یکراست به طرف سالن عمومی گریفیندور رفت.
خب بریم سراغ...
چالش دوم!
لورا کنار درختی در نزدیکی جنگل ممنوعه نشسته بود و کتاب جدیدش را میخواند. کم کم هوا داشت به سمت غروب میرفت که لورا تصمیم گرفت به قلعه برگردد؛ دو سه ساعت بعد خاموشی بود و او نباید بیرون قلعه میبود.
همین که از جایش بلند شد که به قلعه برگردد، گیاه به ظاهر گوشتخواری را دید که از طرف جنگل ممنوعه به طرفش میآمد. بلافاصله چوبدستی اش را به طرف گیاه بالا آورد.
- جلوتر نیا!
گیاه لبخندی زد و دندانهای نوک تیزش را نشان داد. لورا به خود لرزید. ظاهراً او از ترسهای لورا اطلاع داشت. با کمی فکر کردن، لورا به خاطر آورد او چیست یا شاید کیست. یک گیاه آدمخوار، که توانایی دیدن خاطرات را داشت و میتوانست صحبت کند. قطعا تصمیم داشت که از فرصتی که بدست آورده بود، برای شکار او استفاده کند.
- آروم باش... قرار نیست بهت آسیب بزنم...
- دقیقا میخوای همین کار رو بکنی!
در آن زمان، لورا میخواست پلکهایش را روی هم فشار دهد و حتی بنشیند، اما نباید میترسید. حداقل نه آن موقع. مطمئنا گیاه میخواست از خاطرات گذشتهاش برای شکار او استفاده کند.
- به من نزدیک نشو! تلاش نکن، به خواستت نمیرسی!
- از کجا میدونی خواستهی من چیه؟... از کجا میدونی نمیخوام بغلت کنم...
- حتماً! اونم با دندونات! متاسفانه من خنگ نیستم...
- مطمئنی؟ پس چرا از اون کلبه فرار نکردی؟... میخواستی بکشنت؟ هه! قطعاً نمیخواستی!
- اون موقع بچه بودم...
- چرا موقعی که خونها رو دیدی، موقعی که روحش رو دیدی... فرار نکردی؟ میخواستی روح خودت هم خارج بشه؟ بمیری؟
چشمهای لورا از وحشت یادآوری آن صحنه، گشاد شدند. گویی صدای گوشخراشی بشنود، محکم گوشهایش را گرفت.
- سیلوا؟!... تو چطوری...
به او نگاه میکند.
- چرا اینکار رو کردی... میخوای چیکار کنی؟
- چرا سعی میکنی باهاش بجنگی؟
- اون دوستم بود! چرا نباید باهاش بجنگم؟
- چون حقیقته... قبول کن ممکن بود الان خودت هم پیشش بودی!
- ترجیح میدم الان پیشش بودم...
گیاه به او نزدیک شد و لورا، با دیدن دندان های سوزنی اش. آرام شروع به گریه کرد.
- تو رو مرلین، تمومش کن!...
- نظرت چیه الان همه چیز رو تموم کنم؟
- میخوای چیکار کنی؟... هی! نیا جلو تر!
لورا از او فاصله گرفت.
- من باید برم... دنبالم نیا!
ناگهان از پشت سر لورا، طلسمی به گیاه خورد و باعث شد که گیاه بیفتد. لورا هم فرصت را غنیمت شمرد و به سمت قلعه دوید. به اندازهی کافی که دور شد، پشت سرش را نگاه کرد، کسی آنجا نبود. برگشت و یکراست به طرف سالن عمومی گریفیندور رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نقل قول:
میو میو!
جزئیات کاربر

دوشیزه مدلی
خیلی خوش اومدی به کلاس من!
نقل قول:
اتفاقا همونجوری که باید باشه، شد! در چالش اول، ما روی طنز نویسی تمرکز میکنیم و طنز پست شما بسیار شیرین بود. روابط بین لورا و مورا واقعا دلچسب بود. من از پستی که خوندم بسیار لذت بردم.
همچنین این رو هم باید بگم که از شکلک ها به خوبی استفاده کردی. دقیقا جایی قرار گرفتن که خواننده نیاز داره حس شخصیت رو بدونه. تعدادشون هم نسبت به سایز پستت کاملا مناسب بود. اگه بیشتر از این میشد، شاید حواس خواننده پرت میشد.
دو نکته ی ریز هست که باید بهش اشاره کنم.
نقل قول:
توی نوشته هامون، برای اینکه بخوایم فریاد زدن رو نشون بدیم، لازم نیست که از یک حرف، به تعداد زیاد استفاده کنیم. میتونیم که اون قسمت رو bold کنیم. برای مثال همین جمله درسته که اینجوری نوشته بشه:
- لورا تورو مرلین! بیا دیگه.
دومین موضوع هم اینه که چرا پست به این بامزه ای رو انقد زود تموم کردی؟ بیشتر به موضوع میپرداختی که منم فرصت خندیدن بیشتری میداشتم.
چالش اول تایید شد.
خیلی خوش اومدی به کلاس من!
نقل قول:
سلام! حس میکنم زیاد اونجوری که باید نشد ولی بازم باز!
اتفاقا همونجوری که باید باشه، شد! در چالش اول، ما روی طنز نویسی تمرکز میکنیم و طنز پست شما بسیار شیرین بود. روابط بین لورا و مورا واقعا دلچسب بود. من از پستی که خوندم بسیار لذت بردم.
همچنین این رو هم باید بگم که از شکلک ها به خوبی استفاده کردی. دقیقا جایی قرار گرفتن که خواننده نیاز داره حس شخصیت رو بدونه. تعدادشون هم نسبت به سایز پستت کاملا مناسب بود. اگه بیشتر از این میشد، شاید حواس خواننده پرت میشد.
دو نکته ی ریز هست که باید بهش اشاره کنم.
نقل قول:
- لوووررراااا تو رووووو مرلییییین! بیا دیگه.
توی نوشته هامون، برای اینکه بخوایم فریاد زدن رو نشون بدیم، لازم نیست که از یک حرف، به تعداد زیاد استفاده کنیم. میتونیم که اون قسمت رو bold کنیم. برای مثال همین جمله درسته که اینجوری نوشته بشه:
- لورا تورو مرلین! بیا دیگه.
دومین موضوع هم اینه که چرا پست به این بامزه ای رو انقد زود تموم کردی؟ بیشتر به موضوع میپرداختی که منم فرصت خندیدن بیشتری میداشتم.

چالش اول تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاهشناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/09/30
تولد نقش: 1403/10/07
آخرین ورود: دوشنبه 9 شهریور 1405 01:04
از: قلعه ای در نزدیکی آشیانه افسانه
پستها:
178
شغل
محافظ جادو

سلام! حس میکنم زیاد اونجوری که باید نشد ولی بازم باز!
چالش اول
مارا به دنبال لورا وارد سالن عمومی گریفیندور میشود.
- لورا تو رو مرلین! بیا! من تنهایی نمتونم برم گلخونه که!
- خب من هم بیام فرقی نمیکنه. بجاش برو یه کار دیگه کن. اصلاً باید حتماً با بیلچه ی ریز انجامش بدی؟
- لوووررراااا تو رووووو مرلییییین! بیا دیگه.
- بیلچه ی ریز تو تا جایی که من میدونم انقدر ریز بوده که ندیدیش.
لورا وارد خوابگاه میشود و مارا التماس کنان به دنبالش میرود.
- حالا پیداش کنی که چی مثلا؟ اگر باشه هم تو ازش استفاده نمیکنی. من خودم فردا کلاس گیاهشناسی دارم باید مقاله کامل کنم.
- بیلچه ی خودتو نمیدی؟
- میگم خودم فردا کلاس گیاهشناسی دارم!
لورا برگه های پوستی و قلم پر هیپوگریف اش را بر میدارد و از سالن عمومی گریفیندور خارج میشود.
- ببین میریم برش میداریم سریع میایما! طولش نمیدی، خب؟
- باشه، فقط تو بیا.
لورا با حالت حرصی و البته عصبانی همراه مارا وارد گلخانه میشود. به دلایلی نا معلوم و مضخرف، روی شیشه های گلخانه پارچه انداخته اند.
- خب. حالا خودت برو پیداش کن.
- میدونی... یکم تاریکه... من که نمیدونم اینجا چی هست!
- اصلا به من چه!
- لورا!
- ما یه اشتباهی کردیم، از خواهر دار شدن خوشحال شدیم! بابا خواهر من! جنگل و اینور اونور قبول، از گلخونه میترسی؟
لورا وارد گلخانه ی تاریک میشود و آرام شروع به گشتن دنبال بیلچه میکند.
- آخرین دفعه کجا نشسته بودی؟
- بیا اینجا! لورا...
- چیه؟
مارا به سمت کاکتوسی میرود که قدش، از قد او بلند تر است.
- فکر کنم این تکون خورد.
- چی؟! کاکتوس ها تکون نمیخورن.
کاکتوس با فشار زیاد به گلدان کمی به جلو میپرد و صدای برخورد گلدان با زمین، در گلخانه میپیچد.
- لورا به پیژامه ی مرلین که این تکون میخوره!
- مارا من باید برم، مقاله ام مونده... نمیتونم بمونم.
- چی؟ الان؟ تو رو به مرلین نرو! من هنوز سال اولی ام میترسم.
لورا بیرون میرود و در گلخانه با صدای بلندی پشت سرش بسته میشود.
- خب... آقا کاکتوسه... تو که من رو نمیخوری؟ آ..ا..ا.. آخه میگم ینی کاکتوسا که آدم نمخورن، نه؟
خب اگر کاکتوسه دهن داشت حتماً میخندید. چند بار به جلو میپرد تا به مارا برسد. در عوض مارا با تمام زور نداشته اش به سمت در میدود.
- تو... رو... مرلین...
دستگیره ی در را فشار میدهد اما گیر کرده است.
- خب... فکر کنم باید از قبل بهشون میگفتم رو سنگ قبرم ازین چیزا، چیزی ننویسن.
کاکتوس آرام جلو می آید و...
-اییییی!
کاکتوس بیلچه کوچک را جلوی پای مارا میاندازد.
- عه! ممنون... خب... من دیگه بهتره برم.
اینبار دستگیره را آرام فشار میدهد و با تمام سرعت به سمت خوابگاه میدود.
چالش اول
مارا به دنبال لورا وارد سالن عمومی گریفیندور میشود.
- لورا تو رو مرلین! بیا! من تنهایی نمتونم برم گلخونه که!
- خب من هم بیام فرقی نمیکنه. بجاش برو یه کار دیگه کن. اصلاً باید حتماً با بیلچه ی ریز انجامش بدی؟
- لوووررراااا تو رووووو مرلییییین! بیا دیگه.

- بیلچه ی ریز تو تا جایی که من میدونم انقدر ریز بوده که ندیدیش.
لورا وارد خوابگاه میشود و مارا التماس کنان به دنبالش میرود.
- حالا پیداش کنی که چی مثلا؟ اگر باشه هم تو ازش استفاده نمیکنی. من خودم فردا کلاس گیاهشناسی دارم باید مقاله کامل کنم.
- بیلچه ی خودتو نمیدی؟
- میگم خودم فردا کلاس گیاهشناسی دارم!

لورا برگه های پوستی و قلم پر هیپوگریف اش را بر میدارد و از سالن عمومی گریفیندور خارج میشود.
- ببین میریم برش میداریم سریع میایما! طولش نمیدی، خب؟
- باشه، فقط تو بیا.
لورا با حالت حرصی و البته عصبانی همراه مارا وارد گلخانه میشود. به دلایلی نا معلوم و مضخرف، روی شیشه های گلخانه پارچه انداخته اند.
- خب. حالا خودت برو پیداش کن.

- میدونی... یکم تاریکه... من که نمیدونم اینجا چی هست!

- اصلا به من چه!
- لورا!
- ما یه اشتباهی کردیم، از خواهر دار شدن خوشحال شدیم! بابا خواهر من! جنگل و اینور اونور قبول، از گلخونه میترسی؟
لورا وارد گلخانه ی تاریک میشود و آرام شروع به گشتن دنبال بیلچه میکند.
- آخرین دفعه کجا نشسته بودی؟
- بیا اینجا! لورا...
- چیه؟
مارا به سمت کاکتوسی میرود که قدش، از قد او بلند تر است.
- فکر کنم این تکون خورد.
- چی؟! کاکتوس ها تکون نمیخورن.
کاکتوس با فشار زیاد به گلدان کمی به جلو میپرد و صدای برخورد گلدان با زمین، در گلخانه میپیچد.
- لورا به پیژامه ی مرلین که این تکون میخوره!
- مارا من باید برم، مقاله ام مونده... نمیتونم بمونم.
- چی؟ الان؟ تو رو به مرلین نرو! من هنوز سال اولی ام میترسم.
لورا بیرون میرود و در گلخانه با صدای بلندی پشت سرش بسته میشود.
- خب... آقا کاکتوسه... تو که من رو نمیخوری؟ آ..ا..ا.. آخه میگم ینی کاکتوسا که آدم نمخورن، نه؟

خب اگر کاکتوسه دهن داشت حتماً میخندید. چند بار به جلو میپرد تا به مارا برسد. در عوض مارا با تمام زور نداشته اش به سمت در میدود.
- تو... رو... مرلین...
دستگیره ی در را فشار میدهد اما گیر کرده است.
- خب... فکر کنم باید از قبل بهشون میگفتم رو سنگ قبرم ازین چیزا، چیزی ننویسن.
کاکتوس آرام جلو می آید و...
-اییییی!
کاکتوس بیلچه کوچک را جلوی پای مارا میاندازد.
- عه! ممنون... خب... من دیگه بهتره برم.
اینبار دستگیره را آرام فشار میدهد و با تمام سرعت به سمت خوابگاه میدود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نقل قول:
میو میو!
جزئیات کاربر

دوشیزه بلک!
چالش اولت خیلی جای کار بیشتری داره. به توصیفاتت میتونی خیلی آب و تاب بیشتری بدی و روی طنزشون کار کنی. چیزی که نوشتی خیلی معمولی بود. حتما پیشنهاد میکنم چندتا پست طنز بخونی تا یکم دستت بیاد.
از شکلک حتما استفاده کن توی پست طنز که بتونی حتی بیشتر احساسات و حالت شخصیت ها رو به خواننده منتقل کنی. اگر نیاز هست، پست تدریس همین کلاس رو دوباره مرور کن.
و البته حالت دیالوگ رو رعایت نکردی:
نقل قول:
که باید اینطوری نوشته میشد:
بهش گفتم:
- ببین، ما هر دو توی این وضعیت گیر کردیم. بیا دوستانه رفتار کنیم!
طبیعتا این هارو توی آموزش دفاع در برابر جادوی سیاه یاد گرفتی، که اگر نیاز هست برگرد و دوباره پست تدریسش رو بخون.
چالش اولت فعلا تایید نشد!
چالش دومت جالب و خوب بود، چیزی ندارم که در موردش بگم، به جز یک سری نکات خیلی ریز که اونا هم به مرور با تمرین رفع میشن.
چالش دومت تایید شد!
چالش اولت خیلی جای کار بیشتری داره. به توصیفاتت میتونی خیلی آب و تاب بیشتری بدی و روی طنزشون کار کنی. چیزی که نوشتی خیلی معمولی بود. حتما پیشنهاد میکنم چندتا پست طنز بخونی تا یکم دستت بیاد.
از شکلک حتما استفاده کن توی پست طنز که بتونی حتی بیشتر احساسات و حالت شخصیت ها رو به خواننده منتقل کنی. اگر نیاز هست، پست تدریس همین کلاس رو دوباره مرور کن.
و البته حالت دیالوگ رو رعایت نکردی:
نقل قول:
بهش گفتم: ببین، ما هر دو توی این وضعیت گیر کردیم. بیایید دوستانه رفتار کنیم!
که باید اینطوری نوشته میشد:
بهش گفتم:
- ببین، ما هر دو توی این وضعیت گیر کردیم. بیا دوستانه رفتار کنیم!
طبیعتا این هارو توی آموزش دفاع در برابر جادوی سیاه یاد گرفتی، که اگر نیاز هست برگرد و دوباره پست تدریسش رو بخون.
چالش اولت فعلا تایید نشد!
چالش دومت جالب و خوب بود، چیزی ندارم که در موردش بگم، به جز یک سری نکات خیلی ریز که اونا هم به مرور با تمرین رفع میشن.
چالش دومت تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاهشناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/13
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 01:14
از: عمارت بلک
پستها:
51

چالش دوم
در دل جنگلی تاریک و مرموز، در یک روز عادی، با یک گیاه عجیب و غریب روبهرو شدم. این گیاه، که به نظر میرسید از دنیای دیگری آمده باشد، با برگهای بزرگ و سبز رنگش، به طرز عجیبی درخشان و زنده به نظر میرسید. اما چیزی در نگاهش وجود داشت که مرا به شدت نگران کرد. چشمهایش، که به شکل دایرهای و بزرگ بودند، به من زل زده و احساس میکردم که درون آنها دنیایی از رازها نهفته است.
این گیاه آدمخوار، به طرز عجیبی توانایی خواندن ذهن من را داشت. هر بار که به آن نگاه میکردم، احساس میکردم که در حال مرور خاطراتم است. تصاویری از گذشتهام، از لحظات شاد و غمگین، از شکستها و پیروزیها، به سرعت در ذهنم مرور میشدند. این گیاه به نوعی به من یادآوری میکرد که چه کسی هستم و چه مسیری را طی کردهام.
در حالی که به آرامی به سمت گیاه نزدیک میشدم، ناگهان صدایی در ذهنم طنینانداز شد. صدایی که به وضوح متعلق به خودم بود، اما به شکلی غریب و غیرقابل کنترل. این گیاه، با قدرتی که داشت، به من یادآوری میکرد که چه چیزهایی را فراموش کردهام. تصاویری از روزهایی که به دوستانم خیانت کرده بودم، یا لحظاتی که به خانوادهام آسیب زده بودم، به وضوح در ذهنم زنده شدند. احساس گناه و پشیمانی در وجودم شعلهور شد.
یکی از این خاطرات، مربوط به روزی بود که به بهترین دوستم، ماریا، خیانت کردم. ماریا و من از کودکی با هم بزرگ شده بودیم و همیشه در کنار هم بودیم. اما روزی، به خاطر یک سوءتفاهم، به او دروغ گفتم. او به من اعتماد کرده بود و من با یک دروغ ساده، همه چیز را خراب کردم. به یاد دارم که چطور چشمانش پر از اشک شد و من فقط به خاطر ترس از مواجهه با حقیقت، به او پشت کردم. آن روز، نه تنها دوستیام را از دست دادم، بلکه بخشی از خودم را نیز گم کردم.
حالا، در برابر این گیاه، احساس میکردم که دوباره آن لحظه را تجربه میکنم. گیاه با چشمانش به من زل زده بود و انگار میخواست بگوید: چرا این کار را کردی؟ چرا به کسی که به تو اعتماد کرده بود خیانت کردی؟ این سوال در ذهنم طنینانداز شد و من نمیتوانستم به آن پاسخ دهم.
احساس گناه و پشیمانی در وجودم شعلهور شد. به یاد میآوردم که ماریا چقدر برای من مهم بود و چقدر از دست دادن او برایم دردناک بود. این گیاه، به نوعی، به من آینهای از خودم نشان میداد. آینهای که نه تنها زیباییها و موفقیتهایم را نشان میداد، بلکه زخمها و اشتباهاتم را نیز به تصویر میکشید.
در حالی که به گیاه نگاه میکردم، ناگهان احساس کردم که او میتواند به من کمک کند تا با این احساسات روبهرو شوم. شاید این گیاه، با قدرتی که داشت، میتواند به من یادآوری کند که باید با گذشتهام روبهرو شوم و از آن درس بگیرم. اما از سوی دیگر، ترس عمیقی در وجودم بود. آیا این گیاه به واقع میتواند به من آسیب برساند؟ آیا میتوانست از خاطرات من علیه من استفاده کند؟
با این حال، تصمیم گرفتم که به این گیاه نزدیکتر شوم و با آن صحبت کنم. شاید بتوانم به نوعی با آن ارتباط برقرار کنم و از آن کمک بگیرم. اما در عین حال، باید مراقب باشم که اجازه ندهم به من آسیب بزند. این گیاه، با قدرتی که داشت، میتوانست به من کمک کند تا با خودم روبهرو شوم، اما باید از آن به عنوان یک ابزار برای رشد و یادگیری استفاده میکردم، نه به عنوان یک تهدید.
در نهایت، این تجربه به من یادآوری کرد که هر موجودی، حتی اگر به نظر خطرناک بیاید، میتواند در درون خود درسهای ارزشمندی داشته باشد. و شاید، تنها راه برای درک این درسها، روبهرو شدن با ترسها و خاطرات خودمان باشد. گیاه آدمخوار، به نوعی، به من نشان داد که برای رشد و پیشرفت، باید با گذشتهام روبهرو شوم و از آن درس بگیرم. این گیاه، نه تنها یک موجود خطرناک نیست، بلکه یک معلم است. معلمی که به من یادآوری میکند که باید با گذشتهام روبهرو شوم و از آن درس بگیرم.
در دل جنگلی تاریک و مرموز، در یک روز عادی، با یک گیاه عجیب و غریب روبهرو شدم. این گیاه، که به نظر میرسید از دنیای دیگری آمده باشد، با برگهای بزرگ و سبز رنگش، به طرز عجیبی درخشان و زنده به نظر میرسید. اما چیزی در نگاهش وجود داشت که مرا به شدت نگران کرد. چشمهایش، که به شکل دایرهای و بزرگ بودند، به من زل زده و احساس میکردم که درون آنها دنیایی از رازها نهفته است.
این گیاه آدمخوار، به طرز عجیبی توانایی خواندن ذهن من را داشت. هر بار که به آن نگاه میکردم، احساس میکردم که در حال مرور خاطراتم است. تصاویری از گذشتهام، از لحظات شاد و غمگین، از شکستها و پیروزیها، به سرعت در ذهنم مرور میشدند. این گیاه به نوعی به من یادآوری میکرد که چه کسی هستم و چه مسیری را طی کردهام.
در حالی که به آرامی به سمت گیاه نزدیک میشدم، ناگهان صدایی در ذهنم طنینانداز شد. صدایی که به وضوح متعلق به خودم بود، اما به شکلی غریب و غیرقابل کنترل. این گیاه، با قدرتی که داشت، به من یادآوری میکرد که چه چیزهایی را فراموش کردهام. تصاویری از روزهایی که به دوستانم خیانت کرده بودم، یا لحظاتی که به خانوادهام آسیب زده بودم، به وضوح در ذهنم زنده شدند. احساس گناه و پشیمانی در وجودم شعلهور شد.
یکی از این خاطرات، مربوط به روزی بود که به بهترین دوستم، ماریا، خیانت کردم. ماریا و من از کودکی با هم بزرگ شده بودیم و همیشه در کنار هم بودیم. اما روزی، به خاطر یک سوءتفاهم، به او دروغ گفتم. او به من اعتماد کرده بود و من با یک دروغ ساده، همه چیز را خراب کردم. به یاد دارم که چطور چشمانش پر از اشک شد و من فقط به خاطر ترس از مواجهه با حقیقت، به او پشت کردم. آن روز، نه تنها دوستیام را از دست دادم، بلکه بخشی از خودم را نیز گم کردم.
حالا، در برابر این گیاه، احساس میکردم که دوباره آن لحظه را تجربه میکنم. گیاه با چشمانش به من زل زده بود و انگار میخواست بگوید: چرا این کار را کردی؟ چرا به کسی که به تو اعتماد کرده بود خیانت کردی؟ این سوال در ذهنم طنینانداز شد و من نمیتوانستم به آن پاسخ دهم.
احساس گناه و پشیمانی در وجودم شعلهور شد. به یاد میآوردم که ماریا چقدر برای من مهم بود و چقدر از دست دادن او برایم دردناک بود. این گیاه، به نوعی، به من آینهای از خودم نشان میداد. آینهای که نه تنها زیباییها و موفقیتهایم را نشان میداد، بلکه زخمها و اشتباهاتم را نیز به تصویر میکشید.
در حالی که به گیاه نگاه میکردم، ناگهان احساس کردم که او میتواند به من کمک کند تا با این احساسات روبهرو شوم. شاید این گیاه، با قدرتی که داشت، میتواند به من یادآوری کند که باید با گذشتهام روبهرو شوم و از آن درس بگیرم. اما از سوی دیگر، ترس عمیقی در وجودم بود. آیا این گیاه به واقع میتواند به من آسیب برساند؟ آیا میتوانست از خاطرات من علیه من استفاده کند؟
با این حال، تصمیم گرفتم که به این گیاه نزدیکتر شوم و با آن صحبت کنم. شاید بتوانم به نوعی با آن ارتباط برقرار کنم و از آن کمک بگیرم. اما در عین حال، باید مراقب باشم که اجازه ندهم به من آسیب بزند. این گیاه، با قدرتی که داشت، میتوانست به من کمک کند تا با خودم روبهرو شوم، اما باید از آن به عنوان یک ابزار برای رشد و یادگیری استفاده میکردم، نه به عنوان یک تهدید.
در نهایت، این تجربه به من یادآوری کرد که هر موجودی، حتی اگر به نظر خطرناک بیاید، میتواند در درون خود درسهای ارزشمندی داشته باشد. و شاید، تنها راه برای درک این درسها، روبهرو شدن با ترسها و خاطرات خودمان باشد. گیاه آدمخوار، به نوعی، به من نشان داد که برای رشد و پیشرفت، باید با گذشتهام روبهرو شوم و از آن درس بگیرم. این گیاه، نه تنها یک موجود خطرناک نیست، بلکه یک معلم است. معلمی که به من یادآوری میکند که باید با گذشتهام روبهرو شوم و از آن درس بگیرم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/13
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 01:14
از: عمارت بلک
پستها:
51

چالش اول
نصف شب بود و من بیاجازه وارد گلخونه ممنوعه شدم. همیشه به این گلخونه کنجکاو بودم، اما هیچ وقت جرات نکرده بودم بهش نزدیک بشم. حالا که توش بودم، احساس میکردم که همه چیز عجیبه. گلها با رنگهای عجیب و غریب و بوهای عجیبتر، انگار که در یک دنیای جادویی هستم.
اما ناگهان، یک صدای نرم و خفیف توجهام رو جلب کرد. برگشتم و دیدم یک کاکتوس با چشمان درشت و خیره به من زل زده! این کاکتوس نه تنها تیغهای تیزی داشت، بلکه انگار به من نگاه میکرد و میخواست بدونه من کی هستم!
ترسیدم و بدون فکر فرار کردم! پا به فرار گذاشتم و به سمت در خروجی دویدم. اما در حین دویدن، پایم به یک گلدان گیر کرد و به زمین افتادم. کاکتوس هم که انگار از من بدش میاومد، دنبالم کرد!
با تمام سرعتی که داشتم، به سمت دریاچه نزدیک خوابگاه اسلایترین دویدم. وقتی به دریاچه رسیدم، بدون فکر خودم رو به داخل آب انداختم!
اما کاکتوس هم به دنبال من بود و با یک پرش عجیب به داخل دریاچه پرید! حالا ما هر دو توی آب بودیم، و من نمیدونستم چطور باید از این وضعیت فرار کنم.
بعد از چند دقیقه، وقتی که آب کمی آرام شد، دیدم که کاکتوس هم به آرامی از آب بیرون اومد و با تیغهای خیسش به من زل زد.
حالا که کمی به خودم اومدم، متوجه شدم که این کاکتوس هم مثل من ترسیده و نمیدونه چیکار کنه. بهش گفتم: ببین، ما هر دو توی این وضعیت گیر کردیم. بیایید دوستانه رفتار کنیم!
کاکتوس هم به نظر میرسید که حرفم رو فهمیده و با یک حرکت نرم به سمت من اومد. حالا هر دو از دریاچه بیرون اومدیم و به سمت خوابگاه اسلایترین رفتیم.
وقتی به خوابگاه رسیدیم، کاکتوس با چشمان درشتش به من نگاه کرد و انگار میخواست بگه: دوستی با من چطوره؟
حالا ما دو تا دوست عجیب و غریب شده بودیم! من و کاکتوس، دو تا موجود ترسناک که حالا با هم به خوابگاه برگشته بودیم. و از اون به بعد، هر وقت که به گلخونه ممنوعه میرفتم، میدونستم که یک کاکتوس دوست و همسفر دارم!
نصف شب بود و من بیاجازه وارد گلخونه ممنوعه شدم. همیشه به این گلخونه کنجکاو بودم، اما هیچ وقت جرات نکرده بودم بهش نزدیک بشم. حالا که توش بودم، احساس میکردم که همه چیز عجیبه. گلها با رنگهای عجیب و غریب و بوهای عجیبتر، انگار که در یک دنیای جادویی هستم.
اما ناگهان، یک صدای نرم و خفیف توجهام رو جلب کرد. برگشتم و دیدم یک کاکتوس با چشمان درشت و خیره به من زل زده! این کاکتوس نه تنها تیغهای تیزی داشت، بلکه انگار به من نگاه میکرد و میخواست بدونه من کی هستم!
ترسیدم و بدون فکر فرار کردم! پا به فرار گذاشتم و به سمت در خروجی دویدم. اما در حین دویدن، پایم به یک گلدان گیر کرد و به زمین افتادم. کاکتوس هم که انگار از من بدش میاومد، دنبالم کرد!
با تمام سرعتی که داشتم، به سمت دریاچه نزدیک خوابگاه اسلایترین دویدم. وقتی به دریاچه رسیدم، بدون فکر خودم رو به داخل آب انداختم!
اما کاکتوس هم به دنبال من بود و با یک پرش عجیب به داخل دریاچه پرید! حالا ما هر دو توی آب بودیم، و من نمیدونستم چطور باید از این وضعیت فرار کنم.
بعد از چند دقیقه، وقتی که آب کمی آرام شد، دیدم که کاکتوس هم به آرامی از آب بیرون اومد و با تیغهای خیسش به من زل زد.
حالا که کمی به خودم اومدم، متوجه شدم که این کاکتوس هم مثل من ترسیده و نمیدونه چیکار کنه. بهش گفتم: ببین، ما هر دو توی این وضعیت گیر کردیم. بیایید دوستانه رفتار کنیم!
کاکتوس هم به نظر میرسید که حرفم رو فهمیده و با یک حرکت نرم به سمت من اومد. حالا هر دو از دریاچه بیرون اومدیم و به سمت خوابگاه اسلایترین رفتیم.
وقتی به خوابگاه رسیدیم، کاکتوس با چشمان درشتش به من نگاه کرد و انگار میخواست بگه: دوستی با من چطوره؟
حالا ما دو تا دوست عجیب و غریب شده بودیم! من و کاکتوس، دو تا موجود ترسناک که حالا با هم به خوابگاه برگشته بودیم. و از اون به بعد، هر وقت که به گلخونه ممنوعه میرفتم، میدونستم که یک کاکتوس دوست و همسفر دارم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دوشیزه ترزا مککینز
اینبار خیلی بهتر شد.
تبریک میگم...
چالش دوم هم تایید میشه!
الان دیگه کاملا واجد شرایط هستی که در آزمون سطح پیشرفته جادوگری (سپج) شرکت کنی و فارغالتحصیل بشی.
اینبار خیلی بهتر شد.

تبریک میگم...
چالش دوم هم تایید میشه!
الان دیگه کاملا واجد شرایط هستی که در آزمون سطح پیشرفته جادوگری (سپج) شرکت کنی و فارغالتحصیل بشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاهشناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر

تعطیلات کریسمس بود. پدر همیشه توی تعطیلات کریسمس هم کار میکرد و نمیتونستم تعطیلات رو برگردم خونه پیشش. خیلی از بچه ها برای تعطیلات میرفتن خونشون و من با دیدنشون همیشه حسرت میخوردم. تنها امیدم اینه که پدرم همیشه کادوی خوبی به همراه یه نامه طولانی برام میفرسته. اون سال هم با سال های قبل فرقی نداشت. روز کریسمس تنها توی سالن عمومی نسشتم و شروع کردم به خوندن نامهای که پدر فرستاده بود.
" سلام ترزای عزیزم!
امیدوارم که حالت خوب باشه. البته تو دختر قوی و پرنشاطی هستی و میدونم هر چی هم که بشه از پسش برمیای و حال خودت رو خوب میکنی. متاسفم که مجبورم کریسمس رو هم کار کنم و نمیتونم کنارت باشم. توی هاگوارتز حسابی خوش بگذرون! همه نامههایی که میفرستی رو با علاقه میخونم و منتظر فرصتی هستم که بتونیم در کنار هم باشیم. ببخشید این دفعه نامه کوتاهه باید سریع برم که به پروازم برسم. درباره کادوت باید بگم که اون یه گیاه کمیابه که از برزیل برات خریدم. امیدوارم ازش خوشت بیاد و خوب مراقبش باشی.
کریسمس مبارک!
با عشق!
پدر"
از کوتاه بودن نامه پدر ناراحت شدم ولی همین که اینو برام نوشته بود هم برام ارزش داشت. جعبه کادو رو باز کردم. توی جعبه یه گلدون خیلی بزرگ بود ولی گیاه داخلش اندازه بند انگشت بود. دوست داشتم زودتر بزرگ بشه و ببینم چه جور گیاهیه. پدر حتما میدونسته که من چقدر از گیاها خوشم میاد! تصمیم گرفتم گیاهم رو پیش پروفسور اسپراوت ببرم و درباره نحوه نگهداریش بپرسم.
- گیاه جالبیه! خیلی کمیابه از کجا آوردیش؟
- پدرم برای کریسمس برام فرستاد.
- حتما پدرت حسابی براش خرج کرده! تا جایی که یادمه این گیاه تاریکی و سرما رو دوست داره و روزی یه بار باید بهش آب بدی. اگه درست یادم باشه ۳ روزه بالغ میشه! میتونی توی یکی از دخمه های خالی ازش نگهداری کنی.
- خیلی ممنون از کمکتون پروفسور!
همراه پروفسور به سمت دخمهها رفتم. گیاه جدیدم رو توی یه دخمه خالی گذاشتم. یه لیوان آب توی گلدونش ریختم بعد در دخمه رو قفل کردم و برگشتم سالن عمومی. روز بعد دوباره رفتم سراغش. وقتی در دخمه رو باز کردم شگفت زده شدم. خیلی بزرگ شده بود. تنهاش تقریبا هم قد من شده بود ولی هنوز گل و برگ و ساقه نداشت. روز دوم که برای آب دادن بهش رفتم یه عالمه برگ درآورده بود. برگهاش پهن بودن. یه سری ساقه هم در آورده بود که روی زمین و دیوار ها رو پوشونده بودن. آب اون روزش رو هم دادم و برگشتم.
روز سوم شده بود. الان دیگه قرار بود با گیاه بالغ روبهرو بشم. در دخمه رو باز کردم. گیاهم گل داده بود و گل هاش مثل گیاههای گوشتخوار بود. چند قدم جلو رفتم که یهو در پشت سرم محکم بسته شد. برگشتم به سمت در. هر کاری میکردم در باز نمیشد. گیاه در رو محکم با ساقههاش نگه داشته بود و نمیذاشت برم بیرون. با مشت به در میکوبیدم.
- کمک! کمک! یکی کمک کنه! کسی صدامو میشنوه؟
به نظر میومد داد زدن هیچ فایده ای نداره. قلعه تقریبا خالی بود. بیشتر بچه ها برای تعطیلات به خونههاشون رفته بودن. سعی کردم نفس عمیق بکشم و مغزم رو به کار بندازم.
- تو نمیتونی از اینجا بیرون بری! هیچ راه فراری وجود نداره!
صداش خیلی ترسناک بود. صدای گیاه بود. وحشت تمام وجودم رو پر کرده بود.
- تو.... تو حرف میزنی؟ یعنی چی نمیتونم برم بیرون؟ بذار برم بیرون. خواهش میکنم!
گیاه هیچ جوابی نداد. دوباره داشتم تلاش میکردم در رو باز کنم. داد زدم:
- بذار برم بیرون!
هیچ اثری نداشت. روی زمین نشستم و اشکهام جاری شدن.
- خواهش میکنم! خواهش میکنم بذار برم!
- نمیتونم بذارم بری. من به غذا نیاز دارم!
سعی میکردم افکارم رو جمع و جور کنم. به غذا نیاز داشت؟ تازه فهمیدم چه خبره! وحشتم دوچندان شد. اون میخواست منو بخوره! باید هر طور شده میرفتم بیرون.
- پس بالاخره فهمیدی که تو غذای منی. همونطور که گفتم نمیتونی بری! نمیتونم بذارم بری!
در همین حال ذهنم جرقه زد. پاترونوس! میتونستم برای پروفسور اسپراوت پاترونوس بفرستم. به محض این که این فکر از ذهنم عبور کرد دستم رو به سمت چوبدستی بردم، گیاه شاخشو توی جیبم فرو کرد و چوبدستیمو برداشت. اونو شکست و هر تیکش رو یه سمت دخمه پرتاب کرد. خیلی سریع این کارو کرد. انگار که میتونست ذهنم رو بخونه! اینجوری واقعا راه فراری نداشتم!
- نه تو راه فراری نداری! اصلا برای چی میخوای زندگی کنی؟ این همه سختی کشیدی بس نیست؟ خودت هم میدونی که پدرت دوستت نداره. میدونی که هیچ کدوم از نامههاتو نمیخونه. همیشه میدونستی که با عشق زیر نامش دروغه ولی هیچ وقت نخواستی باور کنی!
نمیدونستم چیکار کنم. شاید بهتر بود تسلیم میشدم و زودتر همه چیز تموم میشد.
- دوستات کریسمس تنها رهات کردن. تو همیشه تنها بودی. حتی هیچ وقت درباره گذشتت با کسی حرف نزدی. هیچ وقت نتونستی بهشون اعتماد کنی چون میدونستی وقتی بفهمن همه ترکت میکنن! هیچ کس حاضر نمیشه وقتی خود واقعیتو ببینه کنارت بمونه!
گیاه دو تا از ساقههاشو دور مچ پاهام پیچید. بعد از اون چند تا از ساقه هاش دور کمرم پیچیدن و منو به سمت گلدون کشیدن. از پشت به تنه گیاه چسبیده بودم. بقیه ساقهها هم دور مچ دست و بازو و ران و سینهام پیچیدن و منو محکم به تنهاش چسبوندن. نمیتونستم تکون بخورم. ساقه ها خیلی محکم دورم پیچیده بودن. ناگهان سوزشی رو توی گردنم حس کردم. یه ساقه دیگه دور گردنم پیچیده بود. با بقیه ساقه ها متفاوت بود. این ساقه تیغ داشت و تیغهاشو توی گردنم فرو کرده بود. همینطور که سم گیاه داشت وارد بدنم میشد فشار ساقه ها هم بیشتر میشد. فشار ساقه دور گردنم داشت راه نفسم رو میبست. به سختی آخرین نفسهامو میکشیدم. سم گیاه داشت اثر میکرد. خاطرات توی ذهنم هجوم آورده بودن. بدترین خاطرات عمرم. گذشته تاریکم که همیشه سعی میکردم ته ذهنم دفنش کنم حالا جلو اومده بود و توی سرم میپیچید! سرم درد گرفته بود و چشمام سیاهی میرفت. صداها گنگ شده بود. از شدت فشار ساقه ها دیگه نمیتونستم دست و پامو حس کنم. آخرین چیزی که دیدم این بود که در دخمه شکست و شعله های آتیش به سمتم اومدن.
به سختی چشمهامو باز کردم. چند دقیقه همه چیز تار بود و صداها گنگ بود. یواش یواش تصاویر اطرافم و صداها واضح میشدن. همه بدنم درد میکرد. به اطراف نگاه کردم. توی درمانگاه بودم. پروفسور اسپروات کنار تختم نسشته بود. تا دید من بهوش اومدم خانم پامفری رو صدا کرد.
- خانم پامفری! خانم پامفری! ترزا بهوش اومد!
خانم پامفری اومد بالای سرم و معاینهام کرد.
- خیلی شانس آوردی که زندهای. هنوز سم کامل از بدنت خارج نشده. تا چند روز دیگه حالت کامل خوب میشه.
خانم پامفری رفت. به نظر میومد هنوز زندهام ولی چطوری؟ از پروفسور اسپراوت پرسیدم:
- چه اتفاقی افتاد؟
- ببخشید ترزا اینا همش تقصیر منه. یادم نبود که اون گیاه چیه. چند روز توی کتاب ها گشتم تا بالاخره پیداش کردم. اون یه گیاه آدم خوار ذهن خوان بود. وقتی متوجه شدم رفتم به سالن عمومی و خوابگاهتون ولی نبودی. سریع اومدم به سمت دخمه. در دخمه باز نمیشد برای همین منفجرش کردم. وقتی در رو منفجر کردم دیدم ساقه های گیاه به دورت پیچیده بود و محکم به تنه اش چسبونده بودت و بیهوش شده بودی. تنها راه نابودی گیاه آتیش بود و چون گیاه کاملا تو رو گرفته بود یه مقدار دچار سوختگی هم شدی. متاسفم! دو روز بود که بیهوش بودی. خیلی نگران شده بودم!
پروفسور نگاهش رو از من گرفت و به زمین خیره شد.
- اشکالی نداره پروفسور!
پروفسور بلند شد و پتو رو کامل روم کشید.
- هنوز باید استراحت کنی ترزا. وقتی سم کامل از بدنت خارج بشه حالت بهتر میشه.
پروفسور به سمت در در رفت. صداش کردم.
- پروفسور!
چرخید به سمتم.
- بله؟
- ممنون که نجاتم دادین!
پروفسور لبخند گرمی زد و سری تکون داد بعد از درمانگاه بیرون رفت.
" سلام ترزای عزیزم!
امیدوارم که حالت خوب باشه. البته تو دختر قوی و پرنشاطی هستی و میدونم هر چی هم که بشه از پسش برمیای و حال خودت رو خوب میکنی. متاسفم که مجبورم کریسمس رو هم کار کنم و نمیتونم کنارت باشم. توی هاگوارتز حسابی خوش بگذرون! همه نامههایی که میفرستی رو با علاقه میخونم و منتظر فرصتی هستم که بتونیم در کنار هم باشیم. ببخشید این دفعه نامه کوتاهه باید سریع برم که به پروازم برسم. درباره کادوت باید بگم که اون یه گیاه کمیابه که از برزیل برات خریدم. امیدوارم ازش خوشت بیاد و خوب مراقبش باشی.
کریسمس مبارک!
با عشق!
پدر"
از کوتاه بودن نامه پدر ناراحت شدم ولی همین که اینو برام نوشته بود هم برام ارزش داشت. جعبه کادو رو باز کردم. توی جعبه یه گلدون خیلی بزرگ بود ولی گیاه داخلش اندازه بند انگشت بود. دوست داشتم زودتر بزرگ بشه و ببینم چه جور گیاهیه. پدر حتما میدونسته که من چقدر از گیاها خوشم میاد! تصمیم گرفتم گیاهم رو پیش پروفسور اسپراوت ببرم و درباره نحوه نگهداریش بپرسم.
- گیاه جالبیه! خیلی کمیابه از کجا آوردیش؟
- پدرم برای کریسمس برام فرستاد.
- حتما پدرت حسابی براش خرج کرده! تا جایی که یادمه این گیاه تاریکی و سرما رو دوست داره و روزی یه بار باید بهش آب بدی. اگه درست یادم باشه ۳ روزه بالغ میشه! میتونی توی یکی از دخمه های خالی ازش نگهداری کنی.
- خیلی ممنون از کمکتون پروفسور!
همراه پروفسور به سمت دخمهها رفتم. گیاه جدیدم رو توی یه دخمه خالی گذاشتم. یه لیوان آب توی گلدونش ریختم بعد در دخمه رو قفل کردم و برگشتم سالن عمومی. روز بعد دوباره رفتم سراغش. وقتی در دخمه رو باز کردم شگفت زده شدم. خیلی بزرگ شده بود. تنهاش تقریبا هم قد من شده بود ولی هنوز گل و برگ و ساقه نداشت. روز دوم که برای آب دادن بهش رفتم یه عالمه برگ درآورده بود. برگهاش پهن بودن. یه سری ساقه هم در آورده بود که روی زمین و دیوار ها رو پوشونده بودن. آب اون روزش رو هم دادم و برگشتم.
روز سوم شده بود. الان دیگه قرار بود با گیاه بالغ روبهرو بشم. در دخمه رو باز کردم. گیاهم گل داده بود و گل هاش مثل گیاههای گوشتخوار بود. چند قدم جلو رفتم که یهو در پشت سرم محکم بسته شد. برگشتم به سمت در. هر کاری میکردم در باز نمیشد. گیاه در رو محکم با ساقههاش نگه داشته بود و نمیذاشت برم بیرون. با مشت به در میکوبیدم.
- کمک! کمک! یکی کمک کنه! کسی صدامو میشنوه؟
به نظر میومد داد زدن هیچ فایده ای نداره. قلعه تقریبا خالی بود. بیشتر بچه ها برای تعطیلات به خونههاشون رفته بودن. سعی کردم نفس عمیق بکشم و مغزم رو به کار بندازم.
- تو نمیتونی از اینجا بیرون بری! هیچ راه فراری وجود نداره!
صداش خیلی ترسناک بود. صدای گیاه بود. وحشت تمام وجودم رو پر کرده بود.
- تو.... تو حرف میزنی؟ یعنی چی نمیتونم برم بیرون؟ بذار برم بیرون. خواهش میکنم!
گیاه هیچ جوابی نداد. دوباره داشتم تلاش میکردم در رو باز کنم. داد زدم:
- بذار برم بیرون!
هیچ اثری نداشت. روی زمین نشستم و اشکهام جاری شدن.
- خواهش میکنم! خواهش میکنم بذار برم!
- نمیتونم بذارم بری. من به غذا نیاز دارم!
سعی میکردم افکارم رو جمع و جور کنم. به غذا نیاز داشت؟ تازه فهمیدم چه خبره! وحشتم دوچندان شد. اون میخواست منو بخوره! باید هر طور شده میرفتم بیرون.
- پس بالاخره فهمیدی که تو غذای منی. همونطور که گفتم نمیتونی بری! نمیتونم بذارم بری!
در همین حال ذهنم جرقه زد. پاترونوس! میتونستم برای پروفسور اسپراوت پاترونوس بفرستم. به محض این که این فکر از ذهنم عبور کرد دستم رو به سمت چوبدستی بردم، گیاه شاخشو توی جیبم فرو کرد و چوبدستیمو برداشت. اونو شکست و هر تیکش رو یه سمت دخمه پرتاب کرد. خیلی سریع این کارو کرد. انگار که میتونست ذهنم رو بخونه! اینجوری واقعا راه فراری نداشتم!
- نه تو راه فراری نداری! اصلا برای چی میخوای زندگی کنی؟ این همه سختی کشیدی بس نیست؟ خودت هم میدونی که پدرت دوستت نداره. میدونی که هیچ کدوم از نامههاتو نمیخونه. همیشه میدونستی که با عشق زیر نامش دروغه ولی هیچ وقت نخواستی باور کنی!
نمیدونستم چیکار کنم. شاید بهتر بود تسلیم میشدم و زودتر همه چیز تموم میشد.
- دوستات کریسمس تنها رهات کردن. تو همیشه تنها بودی. حتی هیچ وقت درباره گذشتت با کسی حرف نزدی. هیچ وقت نتونستی بهشون اعتماد کنی چون میدونستی وقتی بفهمن همه ترکت میکنن! هیچ کس حاضر نمیشه وقتی خود واقعیتو ببینه کنارت بمونه!
گیاه دو تا از ساقههاشو دور مچ پاهام پیچید. بعد از اون چند تا از ساقه هاش دور کمرم پیچیدن و منو به سمت گلدون کشیدن. از پشت به تنه گیاه چسبیده بودم. بقیه ساقهها هم دور مچ دست و بازو و ران و سینهام پیچیدن و منو محکم به تنهاش چسبوندن. نمیتونستم تکون بخورم. ساقه ها خیلی محکم دورم پیچیده بودن. ناگهان سوزشی رو توی گردنم حس کردم. یه ساقه دیگه دور گردنم پیچیده بود. با بقیه ساقه ها متفاوت بود. این ساقه تیغ داشت و تیغهاشو توی گردنم فرو کرده بود. همینطور که سم گیاه داشت وارد بدنم میشد فشار ساقه ها هم بیشتر میشد. فشار ساقه دور گردنم داشت راه نفسم رو میبست. به سختی آخرین نفسهامو میکشیدم. سم گیاه داشت اثر میکرد. خاطرات توی ذهنم هجوم آورده بودن. بدترین خاطرات عمرم. گذشته تاریکم که همیشه سعی میکردم ته ذهنم دفنش کنم حالا جلو اومده بود و توی سرم میپیچید! سرم درد گرفته بود و چشمام سیاهی میرفت. صداها گنگ شده بود. از شدت فشار ساقه ها دیگه نمیتونستم دست و پامو حس کنم. آخرین چیزی که دیدم این بود که در دخمه شکست و شعله های آتیش به سمتم اومدن.
*******************
به سختی چشمهامو باز کردم. چند دقیقه همه چیز تار بود و صداها گنگ بود. یواش یواش تصاویر اطرافم و صداها واضح میشدن. همه بدنم درد میکرد. به اطراف نگاه کردم. توی درمانگاه بودم. پروفسور اسپروات کنار تختم نسشته بود. تا دید من بهوش اومدم خانم پامفری رو صدا کرد.
- خانم پامفری! خانم پامفری! ترزا بهوش اومد!
خانم پامفری اومد بالای سرم و معاینهام کرد.
- خیلی شانس آوردی که زندهای. هنوز سم کامل از بدنت خارج نشده. تا چند روز دیگه حالت کامل خوب میشه.
خانم پامفری رفت. به نظر میومد هنوز زندهام ولی چطوری؟ از پروفسور اسپراوت پرسیدم:
- چه اتفاقی افتاد؟
- ببخشید ترزا اینا همش تقصیر منه. یادم نبود که اون گیاه چیه. چند روز توی کتاب ها گشتم تا بالاخره پیداش کردم. اون یه گیاه آدم خوار ذهن خوان بود. وقتی متوجه شدم رفتم به سالن عمومی و خوابگاهتون ولی نبودی. سریع اومدم به سمت دخمه. در دخمه باز نمیشد برای همین منفجرش کردم. وقتی در رو منفجر کردم دیدم ساقه های گیاه به دورت پیچیده بود و محکم به تنه اش چسبونده بودت و بیهوش شده بودی. تنها راه نابودی گیاه آتیش بود و چون گیاه کاملا تو رو گرفته بود یه مقدار دچار سوختگی هم شدی. متاسفم! دو روز بود که بیهوش بودی. خیلی نگران شده بودم!
پروفسور نگاهش رو از من گرفت و به زمین خیره شد.
- اشکالی نداره پروفسور!
پروفسور بلند شد و پتو رو کامل روم کشید.
- هنوز باید استراحت کنی ترزا. وقتی سم کامل از بدنت خارج بشه حالت بهتر میشه.
پروفسور به سمت در در رفت. صداش کردم.
- پروفسور!
چرخید به سمتم.
- بله؟
- ممنون که نجاتم دادین!
پروفسور لبخند گرمی زد و سری تکون داد بعد از درمانگاه بیرون رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.
جزئیات کاربر

دوشیزه ترزا مککینز
البته که قلم و سبک هر شخص منحصر به فرد خودشه.
و الان که اشکالاتت رو برطرف کردی خیلی هم بهتر شده پستت.
طنز ساده و بامزهای داری، و حتی میتونی روش مانور خوبی بدی چون اکثر سوژههای سایت طنز هستن. چیزی نیست که از پسش برنیای یا فکر کنی نمیشه.
چالش طنز تایید شد!
در مورد چالش جدیت...
یه ایراد املایی خیلی شایع داری، که البته به راحتی هم قابل رفعه.
نقل قول:
نقل قول:
نقل قول:
نقل قول:
تمام این "بزار"ها که نوشتی، باید به شکل "بذار" نوشته بشن.
دلیلش هم اینه که اینا در واقع شکل محاوره "بگذار" هستن، فقط به این موضوع حواست بیشتر باشه.
فقط یک مشکلی وجود داره... توی چالش یه بخش مهمش رو رعایت نکرده بودی.
نقل قول:
اون بخش یادآوری خاطرات رو اصلا ننوشتهبودی. ازت میخوام یه پست جدید بنویسی، یا همین پست رو دوباره ارسال کنی، ولی اینبار با اضافه کردن و مانور دادن روی بخش یادآوری خاطرات.
چالش دوم فعلا تایید نشد!
البته که قلم و سبک هر شخص منحصر به فرد خودشه.
و الان که اشکالاتت رو برطرف کردی خیلی هم بهتر شده پستت.
طنز ساده و بامزهای داری، و حتی میتونی روش مانور خوبی بدی چون اکثر سوژههای سایت طنز هستن. چیزی نیست که از پسش برنیای یا فکر کنی نمیشه.
چالش طنز تایید شد!
در مورد چالش جدیت...
یه ایراد املایی خیلی شایع داری، که البته به راحتی هم قابل رفعه.
نقل قول:
بزار برم بیرون. خواهش میکنم!
نقل قول:
- بزار برم بیرون!
نقل قول:
- خواهش میکنم! خواهش میکنم بزار برم!
- نمیتونم بزارم بری. من به غذا نیاز دارم!
نقل قول:
- پس بالاخره فهمیدی که تو غذای منی. همونطور که گفتم نمیتونی بری! نمیتونم بزارم بری!
تمام این "بزار"ها که نوشتی، باید به شکل "بذار" نوشته بشن.
دلیلش هم اینه که اینا در واقع شکل محاوره "بگذار" هستن، فقط به این موضوع حواست بیشتر باشه.
فقط یک مشکلی وجود داره... توی چالش یه بخش مهمش رو رعایت نکرده بودی.
نقل قول:
چالش دوم: یک گیاه آدم خوار روبه روی شما ایستاده که قابلیت این رو داره که ذهن شما رو بخونه و خاطرات شما رو بهتون یاد آوری میکنه.
اون بخش یادآوری خاطرات رو اصلا ننوشتهبودی. ازت میخوام یه پست جدید بنویسی، یا همین پست رو دوباره ارسال کنی، ولی اینبار با اضافه کردن و مانور دادن روی بخش یادآوری خاطرات.
چالش دوم فعلا تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاهشناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر

تعطیلات کریسمس بود. پدر همیشه توی تعطیلات کریسمس هم کار میکرد و نمیتونستم تعطیلات رو برگردم خونه پیشش. خیلی از بچه ها برای تعطیلات میرفتن خونشون و من با دیدنشون همیشه حسرت میخوردم. تنها امیدم اینه که پدرم همیشه کادوی خوبی به همراه یه نامه طولانی برام میفرسته. اون سال هم با سال های قبل فرقی نداشت. روز کریسمس تنها توی سالن عمومی نسشتم و شروع کردم به خوندن نامهای که پدر فرستاده بود.
" سلام ترزای عزیزم!
امیدوارم که حالت خوب باشه. البته تو دختر قوی و پرنشاطی هستی و میدونم هر چی هم که بشه از پسش برمیای و حال خودت رو خوب میکنی. متاسفم که مجبورم کریسمس رو هم کار کنم و نمیتونم کنارت باشم. توی هاگوارتز حسابی خوش بگذرون! همه نامههایی که میفرستی رو با علاقه میخونم و منتظر فرصتی هستم که بتونیم در کنار هم باشیم. ببخشید این دفعه نامه کوتاهه باید سریع برم که به پروازم برسم. درباره کادوت باید بگم که اون یه گیاه کمیابه که از برزیل برات خریدم. امیدوارم ازش خوشت بیاد و خوب مراقبش باشی.
کریسمس مبارک!
با عشق!
پدر"
از کوتاه بودن نامه پدر ناراحت شدم ولی همین که اینو برام نوشته بود هم برام ارزش داشت. جعبه کادو رو باز کردم. توی جعبه یه گلدون خیلی بزرگ بود ولی گیاه داخلش اندازه بند انگشت بود. دوست داشتم زودتر بزرگ بشه و ببینم چه جور گیاهیه. پدر حتما میدونسته که من چقدر از گیاها خوشم میاد! تصمیم گرفتم گیاهم رو پیش پروفسور اسپراوت ببرم و درباره نحوه نگهداریش بپرسم.
- گیاه جالبیه! خیلی کمیابه از کجا آوردیش؟
- پدرم برای کریسمس برام فرستاد.
- حتما پدرت حسابی براش خرج کرده! تا جایی که یادمه این گیاه تاریکی و سرما رو دوست داره و روزی یه بار باید بهش آب بدی. اگه درست یادم باشه ۳ روزه بالغ میشه! میتونی توی یکی از دخمه های خالی ازش نگهداری کنی.
- خیلی ممنون از کمکتون پروفسور!
همراه پروفسور به سمت دخمهها رفتم. گیاه جدیدم رو توی یه دخمه خالی گذاشتم. یه لیوان آب توی گلدونش ریختم بعد در دخمه رو قفل کردم و برگشتم سالن عمومی. روز بعد دوباره رفتم سراغش. وقتی در دخمه رو باز کردم شگفت زده شدم. خیلی بزرگ شده بود. تنهاش تقریبا هم قد من شده بود ولی هنوز گل و برگ و ساقه نداشت. روز دوم که برای آب دادن بهش رفتم یه عالمه برگ درآورده بود. برگهاش پهن بودن. یه سری ساقه هم در آورده بود که روی زمین و دیوار ها رو پوشونده بودن. آب اون روزش رو هم دادم و برگشتم.
روز سوم شده بود. الان دیگه قرار بود با گیاه بالغ روبهرو بشم. در دخمه رو باز کردم. گیاهم گل داده بود و گل هاش مثل گیاههای گوشتخوار بود. چند قدم جلو رفتم که یهو در پشت سرم محکم بسته شد. برگشتم به سمت در. هر کاری میکردم در باز نمیشد. گیاه در رو محکم با ساقههاش نگه داشته بود و نمیذاشت برم بیرون. با مشت با در میکوبیدم.
- کمک! کمک! یکی کمک کنه! کسی صدامو میشنوه؟
به نظر میومد داد زدن هیچ فایده ای نداره. قلعه تقریبا خالی بود. بیشتر بچه ها برای تعطیلات به خونههاشون رفته بودن. سعی کردم نفس عمیق بکشم و مغزم رو به کار بندازم.
- تو نمیتونی از اینجا بیرون بری! هیچ راه فراری وجود نداره!
صداش خیلی ترسناک بود. صدای گیاه بود. وحشت تمام وجودم رو پر کرده بود.
- تو.... تو حرف میزنی؟ یعنی چی نمیتونم برم بیرون؟ بزار برم بیرون. خواهش میکنم!
گیاه هیچ جوابی نداد. دوباره داشتم تلاش میکردم در رو باز کنم. داد زدم:
- بزار برم بیرون!
هیچ اثری نداشت. روی زمین نشستم و اشکهام جاری شدن.
- خواهش میکنم! خواهش میکنم بزار برم!
- نمیتونم بزارم بری. من به غذا نیاز دارم!
سعی میکردم افکارم رو جمع و جور کنم. به غذا نیاز داشت؟ تازه فهمیدم چه خبره! وحشتم دوچندان شد. اون میخواست منو بخوره! باید هر طور شده میرفتم بیرون.
- پس بالاخره فهمیدی که تو غذای منی. همونطور که گفتم نمیتونی بری! نمیتونم بزارم بری!
در همین حال ذهنم جرقه زد. پاترونوس! میتونستم برای پروفسور اسپراوت پاترونوس بفرستم. به محض این که این فکر از ذهنم عبور کرد و دستم رو به سمت چوبدستی بردم، گیاه ساقشو توی جیبم فرو کرد و چوبدستیمو برداشت. اونو شکست و هر تیکش رو یه سمت دخمه پرتاب کرد. خیلی سریع این کارو کرد. انگار که میتونست ذهنم رو بخونه! اینجوری واقعا راه فراری نداشتم! نمیدونستم چیکار کنم. شاید بهتر بود تسلیم میشدم و زودتر همه چیز تموم میشد.
گیاه دو تا از ساقههاشو دور مچ پاهام پیچید. بعد از اون چند تا از ساقه هاش دور کمرم پیچیدن و منو به سمت گلدون کشیدن. از پشت به تنه گیاه چسبیده بودم. بقیه ساقهها هم دور مچ دست و بازو و ران و سینهام پیچیدن و منو محکم به تنهاش چسبوندن. نمیتونستم تکون بخورم. ساقه ها خیلی محکم دورم پیچیده بودن. ناگهان سوزشی رو توی گردنم حس کردم. یه ساقه دیگه دور گردنم پیچیده بود. با بقیه ساقه ها متفاوت بود. این ساقه تیغ داشت و تیغهاشو توی گردنم فرو کرده بود. همینطور که سم گیاه داشت وارد بدنم میشد فشار ساقه ها هم بیشتر میشد. فشار ساقه دور گردنم داشت راه نفسم رو میبست. به سختی آخرین نفسهامو میکشیدم. سم گیاه داشت اثر میکرد. سرم درد گرفته بود و چشمام سیاهی میرفت. صداها گنگ شده بود. از شدت فشار ساقه ها دیگه نمیتونستم دست و پامو حس کنم. آخرین چیزی که دیدم این بود که در دخمه شکست و شعله های آتیش به سمتم اومدن.
به سختی چشمهامو باز کردم. چند دقیقه همه چیز تار بود و صداها گنگ بود. یواش یواش تصاویر اطرافم و صداها واضح میشدن. همه بدنم درد میکرد. به اطراف نگاه کردم. توی درمانگاه بودم. پروفسور اسپروات کنار تختم نسشته بود. تا دید من بهوش اومدم خانم پامفری رو صدا کرد.
- خانم پامفری! خانم پامفری! ترزا بهوش اومد!
خانم پامفری اومد بالای سرم و معاینهام کرد.
- خیلی شانس آوردی که زندهای. هنوز سم کامل از بدنت خارج نشده. تا چند روز دیگه حالت کامل خوب میشه.
خانم پامفری رفت. به نظر میومد هنوز زندهام ولی چطوری؟ از پروفسور اسپراوت پرسیدم:
- چه اتفاقی افتاد؟
- ببخشید ترزا اینا همش تقصیر منه. یادم نبود که اون گیاه چیه. چند روز توی کتاب ها گشتم تا بالاخره پیداش کردم. اون یه گیاه آدم خوار ذهن خوان بود. وقتی متوجه شدم رفتم به سالن عمومی و خوابگاهتون ولی نبودی. سریع اومدم به سمت دخمه. در دخمه باز نمیشد برای همین منفجرش کردم. وقتی در رو منفجر کردم دیدم ساقه های گیاه به دورت پیچیده بود و محکم به تنه اش چسبونده بودنت و بیهوش شده بودی. تنها راه نابودی گیاه آتیش بود و چون گیاه کاملا تو رو گرفته بود یه مقدار دچار سوختگی هم شدی. متاسفم! دو روز بود که بیهوش بودی. خیلی نگران شده بودم!
پروفسور نگاهش رو از من گرفت و به زمین خیره شد.
- اشکالی نداره پروفسور!
پروفسور بلند شد و پتو رو کامل روم کشید.
- هنوز باید استراحت کنی ترزا. وقتی سم کامل از بدنت خارج بشه حالت بهتر میشه.
پروفسور به سمت در رفت. صداش کردم.
- پروفسور!
چرخید به سمتم.
- بله؟
- ممنون که نجاتم دادین!
پروفسور لبخند گرمی زد و سری تکون داد بعد از درمانگاه بیرون رفت.
" سلام ترزای عزیزم!
امیدوارم که حالت خوب باشه. البته تو دختر قوی و پرنشاطی هستی و میدونم هر چی هم که بشه از پسش برمیای و حال خودت رو خوب میکنی. متاسفم که مجبورم کریسمس رو هم کار کنم و نمیتونم کنارت باشم. توی هاگوارتز حسابی خوش بگذرون! همه نامههایی که میفرستی رو با علاقه میخونم و منتظر فرصتی هستم که بتونیم در کنار هم باشیم. ببخشید این دفعه نامه کوتاهه باید سریع برم که به پروازم برسم. درباره کادوت باید بگم که اون یه گیاه کمیابه که از برزیل برات خریدم. امیدوارم ازش خوشت بیاد و خوب مراقبش باشی.
کریسمس مبارک!
با عشق!
پدر"
از کوتاه بودن نامه پدر ناراحت شدم ولی همین که اینو برام نوشته بود هم برام ارزش داشت. جعبه کادو رو باز کردم. توی جعبه یه گلدون خیلی بزرگ بود ولی گیاه داخلش اندازه بند انگشت بود. دوست داشتم زودتر بزرگ بشه و ببینم چه جور گیاهیه. پدر حتما میدونسته که من چقدر از گیاها خوشم میاد! تصمیم گرفتم گیاهم رو پیش پروفسور اسپراوت ببرم و درباره نحوه نگهداریش بپرسم.
- گیاه جالبیه! خیلی کمیابه از کجا آوردیش؟
- پدرم برای کریسمس برام فرستاد.
- حتما پدرت حسابی براش خرج کرده! تا جایی که یادمه این گیاه تاریکی و سرما رو دوست داره و روزی یه بار باید بهش آب بدی. اگه درست یادم باشه ۳ روزه بالغ میشه! میتونی توی یکی از دخمه های خالی ازش نگهداری کنی.
- خیلی ممنون از کمکتون پروفسور!
همراه پروفسور به سمت دخمهها رفتم. گیاه جدیدم رو توی یه دخمه خالی گذاشتم. یه لیوان آب توی گلدونش ریختم بعد در دخمه رو قفل کردم و برگشتم سالن عمومی. روز بعد دوباره رفتم سراغش. وقتی در دخمه رو باز کردم شگفت زده شدم. خیلی بزرگ شده بود. تنهاش تقریبا هم قد من شده بود ولی هنوز گل و برگ و ساقه نداشت. روز دوم که برای آب دادن بهش رفتم یه عالمه برگ درآورده بود. برگهاش پهن بودن. یه سری ساقه هم در آورده بود که روی زمین و دیوار ها رو پوشونده بودن. آب اون روزش رو هم دادم و برگشتم.
روز سوم شده بود. الان دیگه قرار بود با گیاه بالغ روبهرو بشم. در دخمه رو باز کردم. گیاهم گل داده بود و گل هاش مثل گیاههای گوشتخوار بود. چند قدم جلو رفتم که یهو در پشت سرم محکم بسته شد. برگشتم به سمت در. هر کاری میکردم در باز نمیشد. گیاه در رو محکم با ساقههاش نگه داشته بود و نمیذاشت برم بیرون. با مشت با در میکوبیدم.
- کمک! کمک! یکی کمک کنه! کسی صدامو میشنوه؟
به نظر میومد داد زدن هیچ فایده ای نداره. قلعه تقریبا خالی بود. بیشتر بچه ها برای تعطیلات به خونههاشون رفته بودن. سعی کردم نفس عمیق بکشم و مغزم رو به کار بندازم.
- تو نمیتونی از اینجا بیرون بری! هیچ راه فراری وجود نداره!
صداش خیلی ترسناک بود. صدای گیاه بود. وحشت تمام وجودم رو پر کرده بود.
- تو.... تو حرف میزنی؟ یعنی چی نمیتونم برم بیرون؟ بزار برم بیرون. خواهش میکنم!
گیاه هیچ جوابی نداد. دوباره داشتم تلاش میکردم در رو باز کنم. داد زدم:
- بزار برم بیرون!
هیچ اثری نداشت. روی زمین نشستم و اشکهام جاری شدن.
- خواهش میکنم! خواهش میکنم بزار برم!
- نمیتونم بزارم بری. من به غذا نیاز دارم!
سعی میکردم افکارم رو جمع و جور کنم. به غذا نیاز داشت؟ تازه فهمیدم چه خبره! وحشتم دوچندان شد. اون میخواست منو بخوره! باید هر طور شده میرفتم بیرون.
- پس بالاخره فهمیدی که تو غذای منی. همونطور که گفتم نمیتونی بری! نمیتونم بزارم بری!
در همین حال ذهنم جرقه زد. پاترونوس! میتونستم برای پروفسور اسپراوت پاترونوس بفرستم. به محض این که این فکر از ذهنم عبور کرد و دستم رو به سمت چوبدستی بردم، گیاه ساقشو توی جیبم فرو کرد و چوبدستیمو برداشت. اونو شکست و هر تیکش رو یه سمت دخمه پرتاب کرد. خیلی سریع این کارو کرد. انگار که میتونست ذهنم رو بخونه! اینجوری واقعا راه فراری نداشتم! نمیدونستم چیکار کنم. شاید بهتر بود تسلیم میشدم و زودتر همه چیز تموم میشد.
گیاه دو تا از ساقههاشو دور مچ پاهام پیچید. بعد از اون چند تا از ساقه هاش دور کمرم پیچیدن و منو به سمت گلدون کشیدن. از پشت به تنه گیاه چسبیده بودم. بقیه ساقهها هم دور مچ دست و بازو و ران و سینهام پیچیدن و منو محکم به تنهاش چسبوندن. نمیتونستم تکون بخورم. ساقه ها خیلی محکم دورم پیچیده بودن. ناگهان سوزشی رو توی گردنم حس کردم. یه ساقه دیگه دور گردنم پیچیده بود. با بقیه ساقه ها متفاوت بود. این ساقه تیغ داشت و تیغهاشو توی گردنم فرو کرده بود. همینطور که سم گیاه داشت وارد بدنم میشد فشار ساقه ها هم بیشتر میشد. فشار ساقه دور گردنم داشت راه نفسم رو میبست. به سختی آخرین نفسهامو میکشیدم. سم گیاه داشت اثر میکرد. سرم درد گرفته بود و چشمام سیاهی میرفت. صداها گنگ شده بود. از شدت فشار ساقه ها دیگه نمیتونستم دست و پامو حس کنم. آخرین چیزی که دیدم این بود که در دخمه شکست و شعله های آتیش به سمتم اومدن.
*******************
به سختی چشمهامو باز کردم. چند دقیقه همه چیز تار بود و صداها گنگ بود. یواش یواش تصاویر اطرافم و صداها واضح میشدن. همه بدنم درد میکرد. به اطراف نگاه کردم. توی درمانگاه بودم. پروفسور اسپروات کنار تختم نسشته بود. تا دید من بهوش اومدم خانم پامفری رو صدا کرد.
- خانم پامفری! خانم پامفری! ترزا بهوش اومد!
خانم پامفری اومد بالای سرم و معاینهام کرد.
- خیلی شانس آوردی که زندهای. هنوز سم کامل از بدنت خارج نشده. تا چند روز دیگه حالت کامل خوب میشه.
خانم پامفری رفت. به نظر میومد هنوز زندهام ولی چطوری؟ از پروفسور اسپراوت پرسیدم:
- چه اتفاقی افتاد؟
- ببخشید ترزا اینا همش تقصیر منه. یادم نبود که اون گیاه چیه. چند روز توی کتاب ها گشتم تا بالاخره پیداش کردم. اون یه گیاه آدم خوار ذهن خوان بود. وقتی متوجه شدم رفتم به سالن عمومی و خوابگاهتون ولی نبودی. سریع اومدم به سمت دخمه. در دخمه باز نمیشد برای همین منفجرش کردم. وقتی در رو منفجر کردم دیدم ساقه های گیاه به دورت پیچیده بود و محکم به تنه اش چسبونده بودنت و بیهوش شده بودی. تنها راه نابودی گیاه آتیش بود و چون گیاه کاملا تو رو گرفته بود یه مقدار دچار سوختگی هم شدی. متاسفم! دو روز بود که بیهوش بودی. خیلی نگران شده بودم!
پروفسور نگاهش رو از من گرفت و به زمین خیره شد.
- اشکالی نداره پروفسور!
پروفسور بلند شد و پتو رو کامل روم کشید.
- هنوز باید استراحت کنی ترزا. وقتی سم کامل از بدنت خارج بشه حالت بهتر میشه.
پروفسور به سمت در رفت. صداش کردم.
- پروفسور!
چرخید به سمتم.
- بله؟
- ممنون که نجاتم دادین!
پروفسور لبخند گرمی زد و سری تکون داد بعد از درمانگاه بیرون رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج