جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] محدوده آزاد جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 27 اردیبهشت 1404 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: پرش، تق، قاب، گنجینه، سیاه‌پوش، ناسزا، پرسش.

سوژه: امید

خودش را در عمارت وسیع و پهناورش زندانی کرده. جایی که زمانی عاشقش بود و حالا تبدیل به مکان عذابش شده.

تمام کارش نشستن بر یک صندلی گهواره ای وسط هال است و خیره شدن به قاب های خالی ای که احاطه اش کرده. با اینکه عکس ها را از آن ها درآورده، هنوز می تواند هر تصویر را با جزئیات کامل در ذهنش ببیند. زمانی کسی به او گفته بود خاطراتت گنجینه ات هستند و حالا او به این فکر می کند که شاید منظور آن شخص از گنجینه، نفرین بوده.

دستش، دستم دچار پرش می شود. بله آن او، من هستم. نشسته روی صندلی ام مثل همیشه و دچار پرش های عصبی.

صدای تقی می آید و بعد یک تق دیگر. تو هستی که داری پله ها را به سرعت طی می کنی تا پشت در برسی. حالا دیگر پنهانی و با قدم های آهسته و بی سر و صدا نمی آیی. می ایستی آنجا و باران پرسش هایت را بر سرم خالی می کنی، ناسزا به زبان می آوری و تهدید می کنی اگر در را باز نکنم، سیاه‌پوشم می کنی.

لبخند می زنم، اما بعد لبخندم محو می شود و خشکم می زند. آیا واقعا این تو هستی که به سراغم می آیی و این کارها را می کنی یا ذهنم فریبم می دهد؟ تو، تو اصلا که هستی؟

از جایم بلند می شوم و به سمت در می روم و آن را باز می کنم. فقط جاده ای بی انتها که در برابر چشمانم گسترانیده شده. دوباره لبخند می زنم، اما این بار به تلخی. و در را می بندم، به روی امید.


کلمات نفر بعدی:

شبح عشق
معجون زهرآلود
دیوانگی
شفادهندگان
کره‌ی چشم
چاقوی جراحی
رستگاری شوم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1404 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: بانوی اول، بچه، جعبه، کتابخانه‌ی قدیمی، لحاف چهل‌تکه، فیروزه، بهار.



گابریلا به دستور سالازار، ماموریتی دریافت کرده بود تا از جهنم به زمین بیاید و شیئی ارزشمند را پیدا کند. شیئی که سالازار توصیفات دقیقی از آن ارائه نداده بود و تنها به گفتن "وقتی ببینیش خودت می‌فهمی" اکتفا کرده بود. این باعث شده بود گابریلا حتی بیش از پیش کنجکاو و مشتاق پیدا کردن این شیء شود.

بنابراین در حالی که از شدت هیجان سر از پا نمی‌شناخت، با پرتالی به زمین می‌آید. از حال و هوای اطراف به خوبی می‌شد تشخیص داد که چه فصلی از سال است. درختانی که شکوفه‌های رنگارنگ زده بودند، بوی عطر گل‌ها و نسیم ملایمی که می‌وزید خبر از فصل بهار می‌داد.

برای گابریلا که هفت سال متوالی را در جهنم سپری کرده بود که تغییر فصل‌ها در آن بی‌معنی بود، قدم گذاشتن دوباره بر روی زمین بسیار لذت‌بخش بود. حال آن‌که فصل بهار بود و زیبایی و لذت آن را دو چندان کرده بود. گابریلا بعد از آن‌که به اندازه کافی از حضور در خیابان‌های بهاری لندن لذت می‌برد، رهسپار نقطه‌ای می‌شود که کتابخانه‌ی قدیمی‌ای که سالازار از آن سخن گفته بود باید آن‌جا می‌بود.

تارهای عنکبوت سرتاسر ورودی کتابخانه را تصاحب کرده بودند. کاملا مشخص بود که ده‌ها سال یا شاید هم قرن‌هاست که کسی به آن‌جا مراجعه نکرده است. همه‌ی این‌ها تپش قلب گابریلا که از هیجان می‌تپید را افزایش می‌دهد. او همین حالا هم عاشق این ماموریت شده بود.

با چندین طلسم تار عنکبوت‌های بر سر راهش را از بین می‌برد و با آلوهومورا تلاشی برای باز کردن قفل بزرگی که بر در چوبی کتابخانه خورده بود می‌کند. اما این طلسم کافی نبود. گابریلا که صبر و قرار نداشت تا داخل کتابخانه را ببیند و شیء ارزشمندی که برایش به آن‌جا آمده بود را پیدا کند، تصمیم می‌گیرد طلسم انفجاری‌ای راهیِ در کند.

گرد و خاک‌های حاصل از انفجار در باعث می‌شود تا گابریلا یکی دو بار سرفه کند و بالاخره منظره‌ی پشت در پیش روی چشمانش نمایان می‌شود. برخلاف ظاهر بیرونیِ کتابخانه که بسیار قدیمی به نظر می‌رسید و تماما با تار عنکبوت مزین شده بود، فضای داخل بسیار نورانی و درخشان بود. گویی همان لحظه آن کتابخانه با شکوه افتتاح شده است و پذیرای کتاب‌دوستان است.

گابریلا ناخودآگاه با دیدن صحنه‌ی پیش رو "واو"ای می‌گوید و در حالی که نگاه مشتاقش سرتاسر کتابخانه را می‌کاود سعی می‌کند تمرکزش را بر روی پیدا کردن جعبه‌ بگذارد. از قفسه‌های بلند و چوبی‌ پر از کتاب‌های کهن که بر سر راهش قرار داشت عبور می‌کند و به فضای پشتی کتابخانه می‌رود. همانطور که حدس زده بود، اینجا نقطه‌ای از کتابخانه بود که جعبه‌های کوچک و بزرگ زیادی کنار هم یا بر روی یکدیگر قرار گرفته بودند.

اما کدام جعبه، جعبه‌ی مورد نظر او بود؟

گابریلا جلو می‌رود و موشکافانه به جعبه‌ها نگاه می‌کند. همه مثل هم بودند و تنها تفاوتشان در سایزشان و احتمالا چیزی که در درونشان قرار داشت بود. سالازار حتی از اندازه‌ی شیئی که باید پیدا می‌کرد هم سخنی نگفته بود، پس کار آسانی در پیش نداشت. در همین فکر و خیال‌ها بود که گوشه‌ی لحاف چهل‌تکه‌ی رنگارنگی که از میان ستون جعبه‌ها بیرون افتاده بود توجهش را به خود جلب می‌کند.

چون در نقطه‌ی بالایی قرار داشت، گابریلا از چهارپایه‌ای که در گوشه‌ای قرار داشت استفاده می‌کند تا قدش به جایی که لحاف سر بیرون آورده بود برسد. با امیدواری از این که نشانی برای جعبه‌ی مورد نظرش است بر روی چهارپایه می‌رود. با احتیاط جعبه‌ای که لحاف چهل‌تکه رویش کشیده بود را بیرون می‌کشد و با پرشی روی زمین بازمی‌گردد. از سایز کوچک لحاف می‌شد فهمید که به یک بچه تعلق داشته است.

گابریلا لحاف را کنار می‌گذارد و اسمی بر روی جعبه نمایان می‌شود.

"بانوی اول"

در جعبه را باز می‌کند. اشیای گوناگونی درون آن قرار داشت. از اسباب‌بازی گرفته تا لباس بچه. در نگاه اول احتمالا هرکسی از وجود شیئی ارزشمند در این جعبه ناامید می‌شد. اما حسی درون گابریلا او را به جستجوی بیشتر تشویق می‌کند. بنابراین جعبه را خم می‌کند و تمام محتوای آن را روی زمین می‌ریزد.

با دیدن شیئی که ترکیبی از رنگ سبز و آبی بود، نفس در سینه حبس می‌کند. سالازار گفته بود دیدنش کافی است تا بفهمد آن‌چه را که باید یافته است و حالا منظور او را می‌فهمید. برای گابریلا دو سمبل بزرگی که در ذهنش وجود داشت، سالازار اسلیترین و روونا ریونکلاو بودند. قدرت و هوش. سبز و آبی.

دستش را جلو می‌برد و شیء سبزآبی را برمی‌دارد. حالا که دیگر لا به لای دیگر وسایل پنهان نشده بود تشخیصش آسان بود. فیروزه بود و درست به اندازه‌ی کف دستانش بود. مطمئن بود این همان چیزی است که سالازار ماموریت یافتنش را به او داده بود. خصوصا که جادویی عجیب را درون آن حس می‌کرد. جادویی که تا به حال نظیرش را ندیده بود. جادویی که می‌دانست سالازار و روونا با هم آن را خلق کرده‌اند.

از جای برمی‌خیزد و بدون این که جعبه را سرجایش برگرداند، در واقع آن را برمی‌دارد تا با خود به جهنم ببرد. حسی قوی درونش می‌گفت، این خودش بود که قرار بود صاحب آن فیروزه شود.


کلمات نفر بعد: پرش، تق، قاب، گنجینه، سیاه‌پوش، ناسزا، پرسش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات: خون مه‌آلود، سایه درپوش، شب‌سوزان، آه‌خراش، جنازه‌پرور، نفس گم‌گشته، طلسم‌نشینان.

حدودا پنج روز می‌شد که فلیسیتی در درمانگاه به سر می‌برد. به او گفته بودند فقط سرما خورده است، ولی فلیسیتی خوب می‌دانست که این‌طور نیست. او سل داشت؛ همان بیماری وحشتناکی که ریه‌ها را تخریب می‌کرد. وقتی سرفه می‌کرد باید حتما جلوی دهانش دستمال می‌گرفت، وگرنه مقداری "خون مه‌آلود" به همه‌جا می‌پاشید.

آن‌شب فلیسیتی خواب دید دوباره بچه شده است. مادرش هنگامی که او را می‌خواباند، برایش قصه می‌خواند:
- روزی روزگاری افرادی بودن که بهشون می‌گفتن "طلسم‌نشینان". هرکدوم از اون‌ها به دلیلی نفرین شده بودن، مثلا یکی‌شون فقط می‌تونست حرف‌های دیگران رو تکرار کنه. اون‌یکی نمی‌تونست هیچ غذایی بخوره. هر غذایی که جلوش قرار می‌گرفت به طرز وحشتناکی نابود می‌شد. سرگروه اونا لرد چستین بود، مردی که سال‌های بسیار در تنفر از آدم‌ها بزرگ شده بود. لرد چستین دنبال "نفس گم‌گشته" بود، جواهری که به هرکس که صاحبش می‌شد نفس ابدی و عمر جاودانه می‌گشت. تااینکه یه روز به یکی از پیروان لرد چستین نقشه‌ای داده شد، نقشه‌ای از طرف یه "سایه درپوش". اون نقشه جای دقیق نفس گم‌گشته رو نشون می‌داد. اما اون زن به جای اینکه اون نقشه رو به لرد چستین بده، اونو به گروهی به نام "جنازه‌پرور" داد. اونا افرادی بودن که جنازه‌ی افراد رو می‌پرستیدن. اون افراد نفس گم‌گشته رو پیدا کردن، ولی قبل از اینکه بتونن اونو نابود کنن، "آه‌خراش" که گرگ دست‌آموز لرد چستین بود بهشون حمله کرد. نفس گم‌گشته توی رودخونه افتاد و ناپدید شد، و تا همین امروز هم پیدا نشد.

ادامه دارد...

کلمات نفر بعد: بانوی اول، بچه، جعبه، کتابخانه‌ی قدیمی، لحاف چهل‌تکه، فیروزه، بهار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: آهنین، ضربه، پهناور، جان‌سوز، گرگینه، رعد، قلم‌پر

سوژه: امید


بر بستر سبز جنگل روی زانوهایش فرود آمده بود. صورتش از درد مچاله شده و رگ های پیشانی اش بیرون زده بود. خون از پهلویش جاری بود و ردای سیاهش را سرخ و خیس می کرد. قطرات عرق بر پوست رنگ پریده اش نشسته بود. سم گرگینه در بدنش پخش شده بود.

من پشت تنه ی تنومند درختی پنهان شده بودم و شاهد این وضعیت اسفناکش بودم. در قلبم حس رضایتی آلوده به عذاب وجدان داشتم. منتظر بودم تا مردمش، پرستندگانش او را بیابند و با خود به قصر برگردانند تا من با خیال راحت به فرارم برسم‌.

نوکتیرایی ها اهمیت نمی دادند که من سرزمینشان را ترک کنم. در واقع از این بابت خوشحال هم می شدند. دوست نداشتند که من آن قدر به شاهشان نزدیک باشم. شاهی که از مردمش فرار کرده بود و آن ها گرگینه ای را به سراغش فرستاده بودند تا زهر خودش را وارد او کند و جلویش را بگیرد.

مالخازار با دستانی لرزان تکه ای کاغذ پوستی و یک قلم پر از زیر یقه اش درآورد. با کنجکاوی به این صحنه زل زدم. یعنی برای چه کسی می خواست نامه بنویسد؟ مگر اصلا کسی را دارد که بخواهد برایش بنویسد؟

در هر حال او نوشت. قلم پر را در خونی که از پهلویش جاری بود، فرو برد و آن را با دست لرزانش روی کاغذ پوستی به حرکت درآورد. بعد صدایی از اعماق گلویش درآورد و خفاشی کوچک و موآلود از عمق آسمان پهناور شب پروازکنان به سمتش آمد، طوری که انگار از خود جهنم احضار شده باشد. خفاش نامه را از او گرفت و در برابر چشمان بهت زده ی من به سمت آمالثورا پرواز کرد.

حالم طوری شده بود که انگار یکی از خدایان سنگی معابد با دستش ضربه ای محکم بر سرم فرود آورده. چه اتفاقی افتاده بود؟ یعنی مالخازار غرور آهنینش را کنار گذاشته بود و از گابریل درخواست کمک کرده بود؟

صدای پاهایی به گوشم رسید و مردمان نوکتیرا اعم از انسان و خون آشام و اشراف زاده و رعیت از میان درختان ظاهر شدند. آن ها مالخازار را با حالتی محترمانه از روی زمین بلند کردند و با خودشان بردند و مالخازار نیز با وقاری در خور شاه با آن ها همراهی کرد. من به این صحنه ی جان سوز چشم دوختم، در حالی که رعد در آسمان بالای سرم می غرید و خفاش داشت نامه را به سوی گابریل می برد، نامه ای که در آن شاه نوکتیرا از او خواسته بود از من مراقبت کند.


کلمات نفر بعدی:

خون‌ مه‌آلود


سایه‌درپوش


شب‌سوزان


آه‌خراش


جنازه‌پرور


نفس‌ گم‌گشته


طلسم‌نشین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1404 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
واژگان فعلی: شب‌زخم، خون‌سرود، تاریکی‌نواز، جنون‌خیز، تنهایی‌ پنهان، جام مرگ، نرمی‌ گور



یکی از آن شب‌هایی که گابریلا حوصله‌اش سر رفته بود فرا رسیده بود و سر رفتن حوصله‌اش مساوی بود با نوشاندن جام مرگ به اولین کسی که در تاریکی شب در راه او سبز می‌شود.
گابریلا این‌بار کوچه ناکترن را برای قدم زدن شبانه و یافتن قربانی انتخاب کرده بود. امید داشت جادوگری که جرات حضور در کوچه ناکترن در آن ساعت از شب را داشته است، مبارزه‌ای شایسته را تقدیمش کند.

گابریلا در این مواقع عادت داشت تا در گوشه‌ای به تنهایی پنهان شود و در ذهنش جایی که می‌توانست نرمی گور مورد نظرش برای قربانی را مهیا کند جستجو کند. ولی زمانی طولانی گذشته بود و خبری از عبور هیچ رهگذری نبود. با بی‌حوصلگی از تاریکی بیرون می‌آید و لوموس‌گویان، نور چوبدستی‌اش را بر روی ویترین فروشگاه‌های بسته می‌اندازد.

وسایل شیطانی‌ای که در این فروشگاه‌ها جا گرفته بودند، جنون‌خیز بودند و عطش او برای خون را بیشتر می‌کردند. خیره شدن به یکی از آن‌ها طوری بود که گویا از دور خون‌سرودی به گوش می‌رساند. بنابراین گابریلا به سرعت نور را خاموش می‌کند تا در تاریکی‌نواز به سمتی برود که وسیله شیطانی در ذهنش به او القا کرده بود.

گابریلا زخم‌هایی که در شب بر بدن می‌نشست را از زخم‌های روزانه بیشتر دوست داشت. گویا تاریکی شب با تاریکی درون گره خورده باشد و زخمی عمیق‌تر برجای بگذارد. اسمش را گذاشته بود شب‌زخم و حالا در حال مشاهده‌ی آن بر روی پیکر شخصی بود که حتی متوجه نشده بود گابریلا از کجا سر رسیده است و چطور ضربه را خورده است.

ضربه از همان ابتدا کاری بود و فرصتی برای دفاع به شخص نداده بود. با این که گابریلا دنبال یک مبارزه‌ی طوفانی بود، اما گویا وسایل شیطانی حاضر در این کوچه او را نیز طلسم کرده بودند. با این حال دیگر احساس نمی‌کرد که حوصله‌اش سر رفته باشد. حالا شادی وصف‌ناپذیری وجودش را فرا گرفته بود. می‌توانست تا خود صبح روی سقف یکی از فروشگاه‌ها بنشیند و به تماشای خونی که از بدن قربانی‌اش بر کف پیاده‌رو می‌ریخت بپردازد.


(به روونا اگه معنی همه کلماتی که داده شده بود رو دونسته باشم. برداشت آزاد کردم. )

کلمات نفر بعد: آهنین، ضربه، پهناور، جان‌سوز، گرگینه، رعد، قلم‌پر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1404 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: جنون، بیمارستان، درد، انزوا، تفکر، فنجان، اسیر.

سوژه: امید


اینجا را می شناسم. دیوارهایی بلندقامت که انگار تا خود بهشت یا شاید جهنم بالا رفته اند، سنگ های کدر که انگار کسی نخواسته رنج زمانه را از رویشان پاک کند و پنجره هایی که میله های آهنی همچون انگل به آن ها چسبیده و از امیدشان به آزادی می نوشد.

می دانم چرا در بیمارستان روانی ها اسیر هستم. می گویند به خاطر جنونم به خون انسان. ولی دروغ است. آن ها از من می ترسند، چون مثل خودشان نیستم. چون قانونشان را مقدس نمی دانم. گابریل؟ خب، او ترجیح می دهد من اینجا در انزوا باشم تا در ملا عام و در معرض آسیب دیدن توسط بقیه.

تو چه طور عشق من؟ ترجیح می دهی کجا باشم؟ در کنارت، دست در دستت، طوری که انگار به هم پیوند خورده ایم و فرو رفتن دشنه ای در قلبم قادر نیست از هم جدایمان کند یا اینکه اینجا در حالی که دیگر چیزی به اسم من وجود ندارد و تنها توده ای تاریک و در هم فرو رفته به اسم درد مانده؟

به فنجان خالی میان دستانم نگاه می کنم، به رگه های خون بر کف آن که انگار می کوشند آینده را به من نشان دهند. به ملحفه ی روی تخت نگاه می کنم، به نرمی دل انگیزش که مرا به کشتن تفکر دعوت می کند.


کلمات نفر بعدی:

۱. شب‌زخم
۲. خون‌سرود
۳. تاریکی‌نواز
۴. جنون‌خیز
۵. تنهایی‌ پنهان
۶. جام مرگ
۷. نرمی‌ گور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1404 06:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه:امید.
کلمات فعلی:خاکستر زمستان نیش خموشی سایه
جنازه پچ‌پچ.

زمستان، دامان سفیدش را بر سرتاسر لندن افراشته بود. هوا، چنان سرد بود که اگر کسی فواره‌ی آبی از چوبدستی‌اش ظاهر می‌کرد، پیش از رسیدن به زمین منجمد می‌شد.

در ساعت سه نیمه‌شب، تمام شهر در خموشیفرو رفته بود. در واقع، شاید تمام شهر، به جز ریگولوس بلک لاغر و سیه‌مو و لونا لاوگود کوچک‌اندام و بور.

ظاهر لونا، مانند آن چیزی نبود که او را به آن می‌شناختند. موهایش را شانه زده بود؛ آن ترب معروف را از گوش‌هایش درآورده بود و ردای آستین پفی آبی قدیمی مادرش را پوشیده بود.

به نظر ریگولوس، دخترک اکنون دقیقا شبیه پاندورا شده بود‌. همان زنی که اکنون، کوزه‌ی نیلی رنگ حاوی خاکسترش را در دست داشتند و می‌رفتند تا به وصیتش عمل کنند.

پاندورا وصیت کرده بود که جنازه‌اش را بسوزانند و خاکسترش را در رودخانه‌ای که همیشه بر لب آن می‌نشست و خیال‌بافی می‌کرد بریزند. وصیتی که زینوفیلیوس لاوگود به دلیل عشق خودخواهانه‌اش، به آن عمل نکرده بود و اکنون، ریگولوس و این دختر هجده ساله می‌رفتند تا به وصیت پاندورا عمل کنند. ریگولوس می‌توانست سایه‌ی دوست قدیمی‌اش را حس کند که به دنبالشان می‌آمد و تشویقشان می‌کرد.

بالاخره به رودخانه‌ی محبوب پاندورا رسیدند. رودی خروشان، دقیقا مانند روحیه‌ی پاندورا که هیچ نیش زبانی و هیچ پچ پچی، بر آن تاثیری نمی‌گذاشت.

ریگولوس و پاندورا در میان گل‌های نرگس ایستادند. هر دو حواسشان بود گل‌ها را له نکنند.

لونا کوزه را به دست ریگولوس داد.
- فکر کنم شما باید این کار رو انجام بدید.

ریگولوس بی هیچ حرفی، کوزه را گرفت و خاکستر را در رودخانه ریخت.

لونا به سمت پدرخوانده‌اش گام برداشت. پدرخوانده‌ای که همین دو ساعت پیش، با خواندن وصیت نامه مادرش او را شناخته بود‌
- هر دومون می‌تونیم یه زندگی جدید رو شروع کنیم. مادر زن امیدواری بود و از من و شما هم انتظار داشت همینطور باشیم.
کلمات نفر بعد: جنون، بیمارستان، درد، انزوا، تفکر، فنجان، اسیر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: صحرا، سیاه، شدید، آب، تکان، ارتش، راز

سوژه: امید


تا چشم کار می کند شن و ماسه هست. ما در این صحرا گم شده ایم، در حالی که عطش گلویمان را سوزناک کرده و ترس از طلوع خورشید روحمان را می جود. تو قمقمه ای که دور کمرت بسته شده را برمی داری و آن را باز می کنی و ما با احتیاط چند قطره از محتویاتش را مصرف می کنیم. خونی که با آب ترکیب کرده ایم تا زود به اتمام نرسد.

سرم را بالا می برم و به آسمان سیاه بالای سرم می نگرم. نه ماه در آن هست و نه ستاره ای، اما تا وقتی که رنگ خورشید را به خودش نبیند، مایه ی آرامش است.

همان طور که پیش می رویم، چیزی در سرم تیر می کشد. خم می شوم و دستانم را رویش می گذارم و فشار می دهم. دیدم تار می شود. تکان هایی شدید در جمجمه ام، طوری که انگار ارتشی سوار بر اسب در آن می تازند. این ها از عوارض تشنگی است.

می دانم که چهره ام در هم رفته و چشمانم گرد شده و دندان های نیشم ملتمسانه از دهانم بیرون زده. مثل یک حیوان بیچاره و رو به موت. جرات ندارم به تو نگاه کنم. می ترسم رازی در نگاهت فاش شود. اینکه امیدی نمانده و در آینده ی ما فقط خاکستر هست.


کلمات نفر بعدی:

خاکستر

زمستان

نیش

خموشی

سایه

جنازه

پچ‌پچ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 5 اردیبهشت 1404 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
واژگان فعلی: تمساح، دستمال‌کاغذی، گلدان، در ورودی، آبخوری، کوچه دیاگون، جارو



گابریلا روی درختی نشسته بود و به مردابی که جلوی روش قرار داشت و نه اسمش هالادورین نبود، خیره شده بود. اون عمیقا امید داشت که تمساحی سر برسه و گابریلا بتونه بعد از یه مبارزه‌ی جانانه، دندوناشو یکی یکی بکشه و بندازه تو گلدون. می‌خواست با اجرای جادوهای عجیب غریبی ببینه می‌تونه موفق بشه از دندون تمساح گیاه برویه؟

این فکر اولین‌بار وقتی به ذهنش خطور کرده بود که به آبخوری‌ کوچه دیاگون رفته بود و درست کنار جاروی پرنده‌ش که به درختی تکیه داده شده بود، جرقه‌زننده‌ی ایده‌ش روییده بود. یه قارچ که به رنگ سفید بود و شباهت زیادی به دندونای یه حیوون درنده داشت.

حالا گابریلا نه به دنبال رویوندن قارچِ دندونی، بلکه گیاه یا حتی درخت دندونی بود و برای این هدف، تمساح رو برگزیده بود!

اما نمی‌دونست چرا با وجود این که فرسخ‌ها از در ورودی مرداب هالادورین فاصله گرفته بود و در واقع مردابِ دیگه‌ای تو همون جنگل رو هدف قرار داده بود، ولی خبری از هیچ تمساحی نبود. بدتر این که آب دماغش جاری شده بود و مدام باید با دستمال‌کاغذی حالی به بینیش می‌داد. یعنی ممکن بود به چی حساسیت نشون داده باشه؟

تو همین فکر و خیالا بود که بالاخره صبر گابریلا تموم می‌شه. اون کلا بهره‌ای از واژه‌ای به اسم صبر نبرده بود و به محض این که حوصله‌ش سر می‌رفت به کار جدیدی رو میاورد. پس "پووووفی" می‌گه، سنگی به داخل مرداب پرتاب می‌کنه و با پرشی روی چمن سبز جنگل فرود میاد تا به دنبال سرگرمی دیگه‌ای بره.

ولی درست در همون لحظه که قصد رفتن داشت صدایی توجهش رو جلب می‌کنه. با هزار امید و آرزو برمی‌گرده و بالاخره به چیزی که می‌خواست می‌رسه!

خون‌آشامی که از روشنایی روز به عمق جنگل رو آورده بود، آماده بود تا بهش حمله کنه و دلی از عزا در بیاره. گابریلا دو تا خنجر آبی رنگ از جیباش در میاره و برقی تو چشماش می‌درخشه.
- بهترین جایگزین ممکن! حالا دیگه مال خودمی.


واژگان نفر بعد: صحرا، سیاه، شدید، آب، تکان، ارتش، راز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 27 دی 1403 12:43
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات: دشت، سبز، باران، لبخند، چشم، نمایش، جمعیت

فلیسیتی پشت پنجره‌ى آپارتمانش که در قلب شهر لندن بود روی یک صندلی چوبی نشسته بود. او این آپارتمان بی‌نهایت کوچک را از یک پیرزن ماگل و اعصاب‌خردکن که در طبقه‌ى پایین زندگی می‌کرد اجاره کرده بود چون نتوانسته بود خانه‌ای پیدا کند که هم به وزارتخانه نزدیک باشد و هم صاحبش جادوگر باشد. این آپارتمان فقط یک آشپزخانه‌ى فسقلی، یک دست‌شویی-حمام، یک کاناپه و دو پنجره داشت.

تنها چیزی که فلیسیتی در این آپارتمان دوست داشت پنجره بود. از پشت آن می‌توانست کل "جمعیت" لندن و حتی "دشت"‌های اطراف را ببیند که به‌شکل یک نوار "سبز" دورتادور لندن گسترده شده بودند. آن‌روز هوا ابری بود ولی فلیسیتی همچنان از تماشای لندن از پشت پنجره لذت می‌برد، بنابراین "لبخند" زد.

ناگهان در زدند. فلیسیتی از تماشای بیلبورد یک "نمایش" دست برداشت و بلند شد تا در را باز کند. پشت در، پسربچه‌ای حدودا ۸ ساله بود. موهای طلایی و "چشم"های سبز داشت. گفت:
- می‌تونم بیام تو، خانم؟ بیرون خیلی سرده.

فلیسیتی از دیدن پسربچه‌ای تنها پشت در شوکه شد، اما گفت:
- البته، بیا تو.

پسربچه وارد خانه شد و گفت:
- وای! اون ظرفا خودشون دارن شسته می‌شن؟

فلیسیتی سعی کرد موضوع بحث را عوض کند.
- اسمت چیه؟

پسربچه گفت:
- تام. شما کی هستید؟

فلیسیتی جواب داد:
- فلیسیتی ایستچرچ.

همان‌موقع "باران" شدیدی گرفت. (ادامه دارد...)

کلمات نفر بعد: تمساح، دستمال‌کاغذی، گلدان، در ورودی، آبخوری، کوچه دیاگون، جارو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-