اداره ی کارآگاهان
سیریوس بلک رو به کارآگاهان زیردست خود کرد و گفت: دوستان من، ای عزیزان! اکنون روز انتقام فرا رسیده. انتقام از همه! همه کسانی که در این مدت ما را مورد آزار قرار دادند. آن روز که ما کارآگاهان شروع به کار کردیم، محفلیون گفتند که کاملا از ما حمایت میکنند، اما هیچ بخاری از آنان بر نیامد که هیچ، بلکه پی در پی جلوی پای ما سنگ اندازی کردند. مرگخواران هم که از ابتدا دشمنان قسم خورده ما بودند. می دانم که در این مدت سختی ها و تمسخر ها و سرزنش های بسیاری را تحمل کردید، اما کارآگاه ماندید. اکنون رازی را برای شما افشا میکنم تا بدانید که مزد همه این ها را گرفتید. امروز یکی از کارآگاهان غیور و فداکار وزارتخانه، در یک ماموریت فرا خفن سعی بر بی آبرو کردن و نابودی ابهت و شخصیت سران محفل و مرگخوار دارند و پس از آن تنها کارآگاهانند که حذب برتر دنیای جادوگری هستند. این کارآگاه فداکار کسی نیست جز ...
تولد لرد
دامبلدور قلابی به سراغ لرد رفت و با خود نوشیدنی حاوی معجون را نیز برد تا به لرد تعارف کند. لرد با پوزخند و با صدای بلندی که اکثر حضار نیز بشنوند گفت: اوه دامبلدور عزیز! ریش هات چی شدن؟ همونایی که نماد سفیدی تو بود؟
- سفیدی به ظاهر نیست تامی جون! به باطنه
مگه این جا تولد نیست؟ به جای این کارا بیا یه کم برقصیم و حال کنیم. نوشیدنی میخوری؟- با کمال میل.
بلافاصله پس از گرفتن لیوان معجون زنگ عجیبی در گوش لرد پیچید. لرد لبخندی شیطانی - البته از نوع زیرپوستی! - زد و کاملا تصنعی جرعه ای از معجون نوشید سپس آن را به ظاهر با لیوان دیگری عوض کرد و به دامبلدور داد: تو هم کمی از این بخور دامبلدور.
- باشه عزیزم!
دامبلدور نوشیدنی را لاجرعه سر کشید.
لرد که دید اوضاع در حال خطری شدن است و دامبلدور کم کم عنان از کف میدهد به سرعت به بهانه دستشویی از دامبلدور دور شد تا اخلاق های ناجور دامبلدور بیرون نزند.
بیرون تالار
دامبلدور حقیقی که هنوز به پاسخ پرسش خود نرسیده بود به دم در تالار رسید. همین که جلوی در رفت با یک مرگخوار که نقاب مضحکی داشت که برای تولد آراسته شده بود روبه رو گشت. مرگخوار بدون لحظه ای درنگ دامبلدور را خلع سلاح کرد و گفت: داشتن چوبدستی توی جشن ممنوعه. پس از خروج از من تحویل میگیرینش. کارت دعوت لطفا!
- هان؟ چیزه! یعنی من کارتمو نیاوردم...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

بادیگاردهای لرد، آنتونین در سمت راست و ایوان در سمت چپ و دیگر مرگخواران مانند قطاری پشت سر لرد در حرکت بودند . لرد مستقیم به سمت صندلیش رفت و با ژستی گرافیکی، روی آن نشست.
، متوجه چیز عجیبی شد. نجینی در حالی که دمش را به نشانه ی خطر به شدت تکان می داد، به سمت میز غذاها می رفت. ناگهان در مقابل چشمان ریزبین روونا، نجینی ناپدید شد!




گالیون ها را نشان برادر ها داد . لحن فرد صد و هشتاد درجه تغییر کرد و با ملایمت گفت: چه چیز این مغازه ی حقیر نظر شما رو جذب کرده ؟

(و در صورت لازم دادن معجون عشقینه بهش)
میخواستم برای این که نشون بدم وزارت حامی محفله یه شوخی باهاتون بکنم.
آرتور هم خونه است و الان میرسه. امیدوارم ناراحت نشده باشید. اگر وقت داشتید یه سر بیاید وزارتخونه یه چایی دور هم بخوریم!

در این میان دامبل دور با خود فکر می کند.فکری بس مخوف و ضد ارزش سفید و ساختار شکنانه.که از گفتن آن معذوریم.(خودتون می فهمید در جریان داستان)
از...




