جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] تالار جشن هاگزمید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 2 اسفند 1388 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
رونا نقش زمین شد و دامبلدور حقیقی با ریش و موی بلند و سفید از پشت دیوار بیرون آمد. باید به سرعت خودش را به جشن میرساند و نمیگذاشت فردی ناشناس آبروی چندین و چندساله او را ببرد. البته هر چه فکر میکرد متوجه نمشد که چه کسی این کار را کرده، چون او هم قصد در خراب کردن لرد و هم خراب کردن او را داشته. یعنی چه کسی هم دشمن سفیدان و همدشمن سیاهان بود؟

اداره ی کارآگاهان

سیریوس بلک رو به کارآگاهان زیردست خود کرد و گفت: دوستان من، ای عزیزان! اکنون روز انتقام فرا رسیده. انتقام از همه! همه کسانی که در این مدت ما را مورد آزار قرار دادند. آن روز که ما کارآگاهان شروع به کار کردیم، محفلیون گفتند که کاملا از ما حمایت میکنند، اما هیچ بخاری از آنان بر نیامد که هیچ، بلکه پی در پی جلوی پای ما سنگ اندازی کردند. مرگخواران هم که از ابتدا دشمنان قسم خورده ما بودند. می دانم که در این مدت سختی ها و تمسخر ها و سرزنش های بسیاری را تحمل کردید، اما کارآگاه ماندید. اکنون رازی را برای شما افشا میکنم تا بدانید که مزد همه این ها را گرفتید. امروز یکی از کارآگاهان غیور و فداکار وزارتخانه، در یک ماموریت فرا خفن سعی بر بی آبرو کردن و نابودی ابهت و شخصیت سران محفل و مرگخوار دارند و پس از آن تنها کارآگاهانند که حذب برتر دنیای جادوگری هستند. این کارآگاه فداکار کسی نیست جز ...

تولد لرد

دامبلدور قلابی به سراغ لرد رفت و با خود نوشیدنی حاوی معجون را نیز برد تا به لرد تعارف کند. لرد با پوزخند و با صدای بلندی که اکثر حضار نیز بشنوند گفت: اوه دامبلدور عزیز! ریش هات چی شدن؟ همونایی که نماد سفیدی تو بود؟
- سفیدی به ظاهر نیست تامی جون! به باطنه مگه این جا تولد نیست؟ به جای این کارا بیا یه کم برقصیم و حال کنیم. نوشیدنی میخوری؟
- با کمال میل.
بلافاصله پس از گرفتن لیوان معجون زنگ عجیبی در گوش لرد پیچید. لرد لبخندی شیطانی - البته از نوع زیرپوستی! - زد و کاملا تصنعی جرعه ای از معجون نوشید سپس آن را به ظاهر با لیوان دیگری عوض کرد و به دامبلدور داد: تو هم کمی از این بخور دامبلدور.
- باشه عزیزم!
دامبلدور نوشیدنی را لاجرعه سر کشید.
لرد که دید اوضاع در حال خطری شدن است و دامبلدور کم کم عنان از کف میدهد به سرعت به بهانه دستشویی از دامبلدور دور شد تا اخلاق های ناجور دامبلدور بیرون نزند.

بیرون تالار

دامبلدور حقیقی که هنوز به پاسخ پرسش خود نرسیده بود به دم در تالار رسید. همین که جلوی در رفت با یک مرگخوار که نقاب مضحکی داشت که برای تولد آراسته شده بود روبه رو گشت. مرگخوار بدون لحظه ای درنگ دامبلدور را خلع سلاح کرد و گفت: داشتن چوبدستی توی جشن ممنوعه. پس از خروج از من تحویل میگیرینش. کارت دعوت لطفا!
- هان؟ چیزه! یعنی من کارتمو نیاوردم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 2 اسفند 1388 13:46
نمایش جزئیات
آفلاین
اما سخن او با ورود شخصي بس گولاخ ناتمام ماند...

با باز شدن درب سرسرا، روشنایی به تاریکی گرائید، موزیک قطع شد و زمان برای یک لحظه از حرکت باز ایستاد. همه سرها به طرف درب چرخید. از میان تاریکی مطلق، تشعشعات نوری خیره کننده به داخل راه یافت، قلب ها در سینه یخ زد، نفس ها در سینه حبس شد و او پا بر روی کفپوش سرسرا گذاشت.

شکوه و عظمتش، تک تک چشمان حاضران را در بر گرفته بود. بادیگاردهای لرد، آنتونین در سمت راست و ایوان در سمت چپ و دیگر مرگخواران مانند قطاری پشت سر لرد در حرکت بودند . لرد مستقیم به سمت صندلیش رفت و با ژستی گرافیکی، روی آن نشست.

هیچ کس قادر به صحبت کردن نبود.

لرد دست راستش را بالا برد و نقاب مارشکلش را از صورت برداشت. هیچ تفاوتی بین نقاب و صورت لرد دیده نمی شد .
با یک نگاه سرسری جمعیت را از نظر گذراند و گفت:

- دوستان و مهمانان عزیز، به جشن تولد من خوش اومدید. پس چرا همه ساکتید؟ بیان جشنو شروع کنیم.

صدای موزیک لایت، فزا را مانند عطر انباشت. همهمه ی ساحره ها و جادوگران از سر گرفته شد. ساحره ها سر در گوش یکدیگر فرو برده و با اشتیاق در مورد لباس جدید لرد صحبت می کردند.

در این میان دامبلدور برَد پیت نما و گروه محفل، شانس خود را در خوردن لرد با چشمان محدقه امتحان می کردند.

اندکی که مراسم شکل رسمی پیدا کرد، لرد دستش را برای بار دوم بالا آورد و موزیک در دم قطع شد. سپس رو به حضار کرد و گفت:

- دوستان من. بیاید با هم این شب فرخنده رو جشن بگیریم و برقصیم . پس از آلبوس دامبلدور خواهش می کنم برای این یک شب هم که شده، اختلافات و دشمنی هامون رو کنار بزاره و به ما بپیونده .

سپس از روی صندلی بلند شد. نگاهی از سر انزجار به بلا انداخت و او را با خود به میان صحنه کشید .
چراغ ها باری دیگر خاموش شدند تا فلاشر ها بهتر بتوانند خودنمائی کنند.
موزیک دوباره از سر گرفته شد و اینبار آلبوس بود که در نبود آرتور از فرصت استفاده می کرد و مالی ویزلی را روی پاهایش می چرخاند. :banana:
جمعیت به یکباره متحول شد و زوج های پیر و جوان یک به یک به صحنه وارد می شدند .


در همین منوال، روونا ( معروف به بیدل آوازه خوان ) که روی صندلی در نزدیکی صندلی لرد نشسته بود و متفکرانه جمعیت در حال گرگم به هوا را می نگریست ، متوجه چیز عجیبی شد. نجینی در حالی که دمش را به نشانه ی خطر به شدت تکان می داد، به سمت میز غذاها می رفت. ناگهان در مقابل چشمان ریزبین روونا، نجینی ناپدید شد!
روونا با سرعت از جای خود برخاست، جمعیت را دور زد و به انتهای سالن، جایی که میز سرو غذا در آنجا واقع شده بود رفت. زیر میزها را با دقت جستجو کرد اما از نجینی خبری نبود. روونا که بشدت مشکوک شده بود سعی ناکام خود را در پیدا کردن نجینی در پشت گلدانها و درختچه های کنار حیاط ادامه داد. بهمین دلیل دریافت که کاسه ای در زیر نیم کاسه ی دیگری موجود می باشد، لذا تصمیم گرفت تا لرد را مطلع کند.

در راه برگشت از حیاط به سرسرا، ناگهان صدایی از پشت شنیده شد که گفت "پتریفیکوس توتالوس" و من ــــــــــــــــــ /

ادامه دهید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 بهمن 1388 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
روز تولد

خانه ي گريمولد

دامبلدور در حالي كه لباساش رو از در اتاق بيرون مي انداخت با صداي بلند فرياد زد:

-جيمز لباساي عمو رو بيار.

بعد از چند ثانيه چيزي شبيه لباس به درون اتاق پرت شد.

-بيا بوقي.

- جيمز؟ فرزندم؟

-لباساتو بپوش باب.

دامبلدور سرش رو از در اتاق بيرون آورد و پسر كوچولويي رو ديد كه لباس گانگسترها رو پوشيده بود و با حالتي نمايشي راهرو را مي پيمود!
بعد از فارغ شدن از تعجب و نصيحت هاي پدرانه ي بسيار كه به كوتاه شدن نيمي از ريش هايش انجاميد سرانجام داخل اتاق شد و تيغي را با دستان لرزان برداشت.

چند دقيقه بعد سالن گردهمايي

لوپين در حالي كه يقه ي لباس گرگينه اي ارزون قيمتش رو درست مي كرد با غرشي دامبلدور رو صدا كرد و باعث شد گارفيلد كوچولو كه گويا پسر جديد ويزلي ها بود به زمين بيفته!

-با من بودي لوپين؟

-جان؟ شما؟

-من آلبوس دامبلدور در قيافه ي برت پيت جوان هستم

-ريشات كو ريشو؟

-زدمشون


خانه ي ريدل


همه در لباس هاي شيك و عجيب غريب منتظر ورود لرد بودند. حداقل نيمي از مردان و زنان سياه لباس پرنس ها و پرنسس ها رو پوشيده بودند.نارسيسا كه از اين قاعده مستثني نبود با حواس پرتي دست مرد كناريش رو گرفت و در گوشش زمزمه اي كرد كه با كروشيوي پرنسسي مو وززي روبرو شد و تنوانست متوجه تفاوت رودلف و مردي كه كمي آن طرف تر با رز ويزلي گرم گرفته بود بشود.

-لوسيوس

مرد با عجله از رز فاصله گرفت و در حالي كه رنگ به رنگ شدنش از زير نقاب هم معلوم بود به زنش نزديك شد.
اسنيپ با حالت مسخره اي گفت:

-با اين لباس ها هم از زنت مي ترسي؟

-بوقي آدم بايد...

اما سخن او با ورود شخصي بس گولاخ ناتمام ماند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1388/11/20 20:36:51
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 19 بهمن 1388 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
آزمايشگاه مغازه ي فرد و جورج

- خب ، دامبلدور از ما خواسته كه معجوني بسازيم كه باعث بشه هركي ازش بخوره ، جلف بشه !
فرد با تعجب پرسيد : مثلا چطور ؟
- مثلا هركس اينو بخوره ،‌ مثلا شنگول بشه ! ما براي ساخت اين معجون نياز به ...

خانه ي ريدل

بلا تعظيم بلند بالاي كرد و گفت : ارباب ، يه طراح لباس آورديم كه لباس هاي كيانو ريوز رو طراحي ميكنه .
- خوبه ، بفرستيدش داخل .
سپس بلا به بيرون از اتاق رفت و پس از چندلحظه به همراه مردي بلندبالا كه داراي موهايي مشكي بود ، وارد اتاق شد . وقتي كه آنها روبه روي لرد قرار گرفتند ، بلا تنه ي محكمي به طراح زد و او متوجه شد كه بايد تعظيم كند . سپس او تعظيم بلندبالايي نثار لرد كرد و منتظرشد تا لرد صحبت كند .
- خوب گوش كن ببين چي ميگم ! من لباسي ميخوام كه شكوه و جلالش ، چشم هركسي رو كور كنه . ميخوام لباسي برام طراحي كني كه به من وقار بيش از حدي بده ... من رو سنگين جلوه كنه و همچنين با ابهت و ميدوني كه اگر لباسي كه درست ميكني ، باب ميل من نباشه ، خودم برات كفنت رو ميدوزم !
طراح لباس :

نيم ساعت بعد ...
تق تق تق


- ارباب ، بلا هستم . اجازه ي شرفيابي ميديد ؟
- بيا تو .
بلا به همراه همان طراح لباس وارد اتاق با شكوه لرد شدند . لباسي كه روي آن كاور بود ، در دستان طراح لباس قرار داشت . اوپس از تعظيم ، قدري جلو تر رفت و كاور را كنار زد و لباس بسيار زيباي لرد را نشان او داد .
- خوبه ،‌ ميتوني دستمزدت رو بعدا از بلا بگيري ، حالا هم برو .
ولي طراح لباس ايستاد و گفت : سرورم ، ميخواستم چيزي خدمتتون عرض كنم .
- بگو !
- سرورم ، ميخواستم بگم كه چون گفتيد كه لباس با وقار باشه ، من طوري اين لباس رو آماده كردم كه اگر يك وقت ، توي غذاي شما يا نوشيدني شما ، معجون جلف ريختند ، بلافاصله اين لباس زنگ ميزنه و هشدار ميده .
- آفرين ... خوشم اومد . دستمزدت اضافه ميشه . حالا ميتوني بري . بلا تو هم برو دستمزد اينو بهش بده .
و سپس بلا و سراح لباس از اتاق لرد ، خارج شدند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 19 بهمن 1388 03:42
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه ی ریدل

لرد سیاه در مقابل آینه ای ایستاده بود و لباسی که به تن داشت را بررسی می کرد .بعد از اندکی تفکر طلسم سبز رنگی را روانه ی طراح لباس کرد و با عصبانیت گفت: با این چند تا تیکه پارچه ای که سر هم کردن اسم خودشون رو طراح لباس گذاشتن! کروشیو رزی ! گفتم برو یه طراح لباس درست و حسابی بیار !

_ارباب این 34 نفر قبلی رو، همشونو از پاریس آورده بودم ...

- کروشیو رزی ! کدومشون اصلا طراح بود؟

در همان هنگام بلا بعد از در زدن وارد شد و گفت: ارباب کار تزیین تموم شد، همه چیز رو هم چک کردم ولی تنها کار تموم نشده لباس شماست.

- کروشیو بلا خودم می دونم چه چیزی تموم نشده . تا اون قدر عصبانی نشدم که همه تون رو با مرگ آشنا کنم، برین برام یه طراح لباس واقعی بیارین.

سپس هر دو ساحره غیب شدند.

در مغازه ی فرد و جرج

همه ی محفلی ها به خاطر این که پول کافی نداشتن و نمی توانستند چیزی بخرند ،اجازه ی ورود بهشان داده نشده بود و همان طور از پشت ویترین مغازه با حسرت به وسایل جادویی درونش چشم دوخته بودند.دامبل بعد از این که توانست ریشش را که لای در گیر کرده بود بیرون بکشد به طرف ویزلی ها رفت .

فرد رو به دامبل کرد و گفت: دامبلدور دوباره شروع نکن . دیگه نمی تونیم نسیه بفروشیم . درسته که جزو محفلیم ولی به عنوان یه عضو بیشتر از این نمی تونیم کمک بکنیم. قرار نیستش که به خاطر محفل تموم کسب و کارمون رو ازبین ببریم.ما که دیگه پسرای جوون تازه کار نیستیم که به راحتی خام بشیم و...

دامبلدور بدون این که چیزی بگوید گالیون ها را نشان برادر ها داد . لحن فرد صد و هشتاد درجه تغییر کرد و با ملایمت گفت: چه چیز این مغازه ی حقیر نظر شما رو جذب کرده ؟

دامبلدور لیستی را به دست برادر ها داد و گفت: اون وسیله ای که سفارشش رو دادم رو اول آماده کنید .وقتی کارمون برای خرید لباس تموم شد میایم که اونو به همراه بقیشون بریم.

سپس خیلی سریع از مغازه خارج شد.جرج و فرد بعد از تمام کردن خواندن لیست سرشان را بالا آوردند و با تعجب گفتند : کسی که این رو نوشته نمی تونه دامبلدور باشه !

-چرخ دنده های مغز اون پیرمرد نمی تونن اون قدر ها هم خوب کار کنن !

-دامبل نمی تونه اینقدر هم خبیث باشه ! ناسلامتی رئیس محفله !

جرج کیسه ی پر از گالیون را بالا و پایین انداخت و با لبخندی گفت : ولی به ما که ربطی نداره.

فرد هم سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد و هر دو به طرف آزمایشگاهشان رفتند.وقتی دامبل از مغازه خارج شد و همه به طرف مغازه لباس فروشی به راه افتادند ،فردی در ته صف محفلی ها لیستش را که به این شرح بود در آورد:

1.نوشتن لیست چیز هایی که می خوام
2.اجرا کردن طلسم فرمان بر روی دامبلدور
3.سفارش دادن وسایل
4.خریدن لباس پرینسس
5.گرفتن وسایل
6.اجرای طلسم فرمان بر روی برادرام
7.پیدا کردن بارتی (و در صورت لازم دادن معجون عشقینه بهش)
8. اجرا کردن نقشه توسط جیمز و آلبوس با استفاده از وسایلی که خریدم
9.نجات داده شدن توسط بارتی


لی لی پاتر بعد از خواندن آخرین قسمت نقشه اش صورتش قرمز شد ولی سریع نقشه اش را جمع کرد و درون جیب ردایش جا داد و به دنبال مادرش، جینی رفت.

....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 18 بهمن 1388 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب ... روفوش دوباره مرد!یه جانپیچ بدین براش ببرم تا دیر نشده! یه نفر هم به جاش بفرشتین.
- بازم مرد؟ من از دست این بشر چی کار کنم آخه؟ تا حالا در طول تاریخ هیچ مرگخواری این قدر دردسر نداشته! بیا اینو بده بهش بگو آخریشه من دیگه ندارم! بلا رو هم با خودتون ببرین که اقلا یه نفر با عرضه باهاتون باشه.
- ارباب ژون نمیشه آخه بلا رفته آمادگی تالار رو نظارت کنه تا همه چیز عالی باشه، بقیه زن ها هم دارن آماده میشن. باید یه مرد باهامون بیاد!
- خیلی خو لودوی بوقی رو ببر که همیشه بی کار و علافه. البته حیف اسم مرد که روی اون بزاریم... نه نجینی؟ چرا وایسادی برو دیگه!
- دیدی دایی ژون تا بهت گفتم ارباب دوباره پررو شدی شرم داد ژدی! لیاقت نداری دیگه..
- کروشیو
- رفتم دایی ژون رفتم

مورفین جانپیچ به دست از اتاق لرد خارج شد و به همراه لودو به قبرستان آپارات کردند.
در قبرستان همه محفلی ها به دور جسد آرتور حلقه زده بودند و برای حفظ ظاهر بی خود و به جهت زجّه می زدند و کولی بازی در می آوردند.ناگهان شخصی شنل پوش که کلاه را روی سرش کشیده بود جمعیت را شکافت و به سمت جنازه رفت. یک انگشتر را در دست آرتور کرد و سپس چوبدستی اش را تکان داد.
محفلی ها که مات شده بودند و گریه کردن یادشان رفته بود دیدند که ناگهان آرتور بر خواست. مرد شنل پوش چیزی در گوش او گفت و رفت. آرتور هم چوبدستی اش را تکانی داد و ناگهان تبدیل به روفوس شد.
همه شروع به جیغ زدند کردند و جیمز با یویو محکم به صورت روفوس کوبید.
روفوس خون صورتش را پاک کرد و با گیجی لبخندی ظاهری زد و گفت: نترسید من وزیرم! میخواستم برای این که نشون بدم وزارت حامی محفله یه شوخی باهاتون بکنم. آرتور هم خونه است و الان میرسه. امیدوارم ناراحت نشده باشید. اگر وقت داشتید یه سر بیاید وزارتخونه یه چایی دور هم بخوریم!

روفوس آن قدر چرت و پرت به هم بافت تا محفلی ها را گیج کند و پس از قانع کردن آن ها به وزارتخانه رفت.
- سلام! خوش گذشت؟ جناب وزیر به من گفتند میخواند یه شوخی با محفلی ها ترتیب بدند و منم پنهان شدم. خوبین چه خبر؟
محفلی ها:
مالی: می کشمت آرتور!
آرتور در گوش مالی گفت: وزیر قول داده حقوقمو یک سیکل زیاد کنه!
مالی که از خوشحالی داشت بال در می آورد گفت: آرتور! نمیدونی چه قدر خوشحالم کردی! وای خدا حالا با این یک سیکل چی کار کنیم؟
آرتور سرفه ی بلندی کرد تا حواس همه را پرت کند و گفت: خوب دیگه بریم. کجا بریم؟!
دامبلدور که تازه از افکار عجیب و غریبش خلاص شده بود گفت: مالی گفته بریم مغازه فرد و جرج.

محفلی ها به سمت مغازه فرد و جرج راه افتادند به کوچه دیاگون آپارات کردند. لودو-آرتور پنهانی به مورفین و بلیز که با شنل سیاه و کلاه روی صورت کمی دورتر پنهان شده بودند چشمک زد و با بقیه رفت.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1388/11/18 19:55:35
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: جمعه 16 بهمن 1388 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- بله ارباب ، پشمک باید انگشت به دهن بمونه.
- خفه...بلیززز بیا اینجا ببینم.
- امر بفرمایین ارباب.
- دو تا جاسوس باید برن به محفل،ممکنه اون عقده ایا بخوان زهرشونو به ما بریزن.مطمئنا یه نقشه ای تو کله اون خرفت هست.فک می کنه خیلی زرنگه.گذشت اون زمون که تو استاد بودی دامبل! تو روفوس و مورفین.میرین بدون اینکه متوجه شن برام خبر میارین.


دامبل،یوگی و دوستان در بازار کوچه دیاگون از این مغازه به مغازه دیگر می گشتند.آرتور که از پیر چشمی رنج می برد و تازگی ها قوز قرنیه (نوعی بیماری که شخص همه چیز را زاویه دار و کج و کله می بیند)نیز پیدا کرده در حالی که کسی متوجه حالش نیست از کوچه خارج شده و به خیابان ماگلی وارد می شود.

بووووووووووووووووووووووووووق... بومفشر!

آرتور توسط خودرو حمل شیر شقه می شود.مالی ویزلی که دیگر خسته شده بود پیشنهادی داشت که همه منتظرش بودند.بهتره بریم پیش پسرام اونا...اما قبل از به زبان آوردن ادامه جمله توجهش به جیغ و داد ملت در کوچه جلب شد.

ملت:آرتور ویزلی نصف شد،آرتور ترکید!!!

*صحنه بس دلخراش و هندی.ترسیم صحنه ها و پایان داستان به عهده ی خواننده

ملت محفلی در عذای آرتور نشسته و به قبرستان رفته اند. در این میان دامبل دور با خود فکر می کند.فکری بس مخوف و ضد ارزش سفید و ساختار شکنانه.که از گفتن آن معذوریم.(خودتون می فهمید در جریان داستان)

در خانه ریدل همه مشغول طراحی لباس و نقاب برای جشن فردا هستند.نارسیسا توجهش به بلیز جلب شد و چشمانش درخشش قرمز مخوفی پیدا کرده بود.

- چه ریش قشنگی بلیز.خیلی شبیه پشمک شدی!
- می خوام اربابو غافلگیر کنم
- راستی این لباس پلنگ صورتیم قشنگه؟ از...

قبل از اینکه نارسیسا حرفش را تمام کند مورفین با شتاب خود را از در خانه ریدل به داخل پرتاب کرد.

- ارباب...ارباب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1388/11/16 12:09:26
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1388/11/16 12:15:37
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آبان 1388 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- ولي در عوض ارتش ما ، خيلي پولداره و هرچي دلش بخواد براي خودش ميخره !
اين سخن را ، گرابلي به زبان آورد .
دامبلدور كه كلافه شده بود ، گفت : عزيزم‌ ، ميتوني يه كم به ما پول قرض بدي ؟
گرابلي پس از كمي فكر كردن ، سر انجام گفت : آره ، ولي ...
- ولي چي ؟
- ولي اينكه شرط داره ! و شرط اينه كه درآمد كافه ، به صورت 95 .5 بين ما و شما تقسيم بشه !
محفلي ها :
ارتشي ها :

پس از چند لحظه ...

پس از چند لحظه كه سكوت ميان محفلي ها و ارتشي ها برقرار شده بود ، سرانجام دامبلدور به حرف آمد و گفت : قبوله !
محفلي ها كه از اين تصميم دامبلدور خشمگين شده بودند ، گفتند : ولي ...
دامبلدور مانع حرف زدن آنها شد و گفت : عيبي نداره ... نگران نباشيد !
- خب ، پس ما به شما 110 هزار گاليون پول ميديم تا شما بتونيد براي اون شيطان هديه بخريد !


پس از يك ساعت ...
اتاق دامبلدور ...

تق تق تق تق تق
- بيا تو ! بيا تو !
در همين لحظه لوپين وارد اتاق شد و با حالتي مضطرب به دامبلدور گفت : آلبوس ، چرا پيشنهاد اونا رو قبول كردي ؟
دامبلدور لبخندي زد و گفت : درسته كه من پير شدم ولي دليل اين نيست كه شما به من اطمينان نكنيد !
- مگه نقشه اي داري !!؟؟؟
- البته ! من بيشتر درآمد كافه رو به اونا دادم چون به همه ي كساني كه به كافه ميان ، نامه فرستادم و گفتم كه كافه براي چند روزي قادر نيست به شما سرويس بده ! در اينصورت وقتي كه كافه درآمد نداشته باشه ، گرابلي سرش به سنگ ميخوره و مياد كافه رو دوباره تحويل خودمون ميده !
- تو نابغه اي !!!!!!
دامبلدور با غرور گفت : خيلي ها قبلا اينو بهم گفته بودن !

خانه ي ريدل

رابستن در حالت تعظيم در مقابل لرد قرار داشت و گفت : سرورم ، پيام شما رو به اونا ابلاغ كردم ...
- خوبه ... پس پشمك هم مياد ... بايد بهترين لباس هام رو جلوي اون بپوشم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 20 مهر 1388 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه ملت محفلی و الف دالی:

آلبوس بعد از عقب زدن شکم مالی ویزلی موفق به دیدن تعدادی از اعضای محفل شد.
-خب... همونطور که میدونین پس فردا تولد تامیه.

انگشت گرابلی از انتهای میز بالا رفت.آلبوس لبخندی زد.
-مشکلی هست پلنک؟

گرابلی از روی چهار پایه کوچکی بلند شد.
-من میخوام بدونم چرا اعضای محفل روی صندلی میشینن و ما رو اینا!(اشاره به چهارپایه ها و صندلی های سفری)

آلبوس با اشاره دست گرابلی را دعوت به نشستن کرد.
-خب اینکه واضحه.برای اینکه شما مقدمه محفلین.اعضای الف دال باید تمرین کنن.باید مقاومتشونو افزایش بدن که بتونن محفلی بشن.

گرابلی کمی رنگ به رنگ شد و دوباره دستش را بلند کرد.آلبوس بدون توجه به انگشت اشاره گرابلی ادامه داد.
-خب...نظرتون چیه؟بریم جشن تولد تامی؟

همه سرها به نشانه نه تکان داده شد.

-پس تصویب شد.میریم!

صدای جیغ گرابلی از زیر میز به گوش رسید.
-ما مخالفت کردیم پیر مرد.حتی یه رای موافق هم نبود.چی چیو تصویب شد؟

آلبوس با دقت لبخند پدرانه اش را روی صورتش جاسازی کرد.
-بله فرزندانم.ولی من صلاح شما رو بهتر از خودتون میدونم.بنابراین حرف نباشه.پس فردا میریم تولد تامی.یادتون باشه که باید لباسای مخصوص بپوشیم.لباسهای زیادی هست که میتونه اون روزو برای تامی تبدیل به یه روز فراموش نشدنی کنه.متوجه هستین که؟

مالی فورا با دستمال سفره لبخند شیطانی دامبل را پاک کرد.
-باشه ولی یه مشکل دیگه هست.ما باید براش کادو بخریم!و میدونی که وضعیت بودجه محفل چقدر عالیه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 13 مهر 1388 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
فرسنگها اونطرفتر ، خانه ی گریمولد

گروهی متشکل از آلبوس دامبلدور و اعضای پیشرو محفل در سمت راست یک میز بیضی نشسته بودند و در سمت چپ آن، گرابلی پلنک و ارتشی های ریشرو . هوا کمی دم گرفته بود؛ کمی بعد مشخص شد که دم گرفتن هوا به علت بازدم دود پیپ گودریک گریفیندور بود که روی صندلی راحتی نشسته بود و پس از استعفای روونا ریونکلاو از محفل و ارتش دامبلدور ، احساس راحتی نسبت به جانشینی گرابلی داشت .

دوربین . لوکیشن داخل خانه

آلبوس و گرابلی چشم در چشم هم و با جدیت تفکر می کردند. انگار مشکلی بین اعضای متفق محفل و ارتش پیش آمده بود . نهایتا گرابلی پلنک سکوت را شکست.

-ببین آلبوس، کافه مال شما بوده درست. ولی قرار بوده توی این یه ماهی که دست ماس، درآمدشو 50.50 تقسیم کنیم !

دامبل با شنیدن این حرف چهره اش را در هم کشید و گفت:
-چی میگی واسه خودت ؟ من پول آب میدم، پول برق میدم، پول شبکه مسافربری شومینه میدم، پول تلفن میدم، از دست دولت این مگی مردم فریب عوارض نوسازی بنا رو هم دارم میدم، بعدش تو میگی پنجاه پنجاه ؟ تازه فهمیدم اینقد مرگخوارا اومدن اونجا چن تا از افرادتم رفتن مرگخوار شدن !

- درباره ی کی داری صحبت می کنی ؟
گودریک که انگار توتون به او ساخته بود گفت : باب روونا رو میگه دیه !

آلبوس رویش را از گودریک برگرداند و ادامه داد :

- ازت انتظار نداشتم. هرکسی که به گروه شما می پیوست یا میمرد یا می کشتینش تا از ارتش بیرون نره. ولی نمیدونم ای روونا چه تحفه ای بوده که تونسته در بره و به اون ولدی ...سانسور شد...سانسور...سانس... دینگ دانگ (افکت زنگ در)!

-یکی بره این درو وا کنه. این صدای گرابلی بود که ÷س از وراجی های دامبل جبهه را به نفع خود می دید.
گودریک که نزدیک به در روی کاناپه لم داده بود، با صدای گرابلی از جایش با بی میلی بلند شد و به سمت در رفت و آ نرا باز کرد و برای چند لحظه به این صورت خشکش زد .
در باز شد و رابستن لسترانج قدم به داخل گذاشت.

ملت:
ناگهان همه حالت دافعی به خود گرفته و با چوبدستی های خود آماده به لاست کشیدن رابستن شدند.
رابستن طوری که انگار چیزی نشده رو به آلبوس و گرابلی که او را مبهوت نگاه میکردند گفت :

- آقایون. معذبم که شما رو به سالگرد نمیدونم چند سالگی لرد ولدمورت کبیر ، سیاه ترین سیاه ترینان، بزرگ بزرگان، مکار ترین مکاران و کچل ترین کچلان دعوت کنم. امیدوارم که تشریف نیارید. خب من دیگه باید برم، باید به جوخه ای ها هم خبر بدم. خب من میرم..اِ..راستی، اینو یادم رفته بود.
و کارت دعوت سیاهی مجلد به روبان سبز رنگی را در ریش های آلبوس جاسازی کرد و بعد به سرعت از خانه خارج شد و پاق(افکت آپارات)!

ملت متفق الف دال و محفلی که هنوز در حالت بودند با ناباوری به ریش های آلبوس که افتخار به چنگ داشتن کارت دعوت میلاد با سعادت لرد کبیر را داشت، نگاه کردند.

گرابلی با دست چپش که آزاد بود کارت دعوت را از ریش های دامبل به زحمت دزآورد و گفت :

- خب آلبوس. فکر می کنم که باید در مورد موضوع مهمی با هم جلسه داشته باشیم...

ادامه دهید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!