جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
73 کاربر(ها) آنلاین هستند (60 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
71
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- دروازه ورودی جادوگران
- ایستگاه کینگزکراس
- [[chat]] شخصیت خودتون رو معرفی کنید
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 01:54
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
576

نام: گادفری میدهرست
جنسیت: مذکر
نژاد: خون آشام
گروه: ریونکلاو
جبهه: محفل ققنوس
توضیحات:
اسکاربرو، شهر خدایان خون آشام. من در اینجا متولد شدم و زندگی می کنم و همین جا بود که بدل شدم.
شبی وحشت زده از مرگ در دل جنگل ها سرگردان بودم که او، مالخازار، مارکیز اسکاربرو مرا دید. خدای اعظم خون آشامان شهر که سال ها پیش به اجبار از خانه اش در ویتبی، از همسر و فرزندانش جدا شده و به اجبار به خون آشام و خدای اعظم بدل شده بود.
او که دیگر تحملش را از دست داده بود و توان این را نداشت که تا ابد یک خدای در بند باشد، به من دو انتخاب داد: مرگ در کنار او یا زندگی ابدی در کنارش. و من دومی را انتخاب کردم و این گونه بود که قدم به تاریکی گذاشتم.
من باید در مراسم خوننوشی شرکت می کردم و از خون انسان هایی می نوشیدم که مشتاق تقدیم خونشان به خدایان خون آشامشان بودند. اما روح آن ها تسخیر شده بود و میلشان بیمار بود. اوایل طفره می رفتم، اما سرانجام تنبیهات سخت مالخازار مرا به تسلیم واداشت.
یک شب در حالی که در خیابان ها قدم می زدم، ناتان همکلاسی سابقم در مدرسه ی سنت الویرا در منطقه ی مرزی بین اسکاربرو و ویتبی را دیدم. ما با هم به یک میخانه رفتیم و او برایم تعریف کرد که چه طور گابریل، دوک ویتبی جان سرور خون آشامش لرد آریل را به خاطر سرپیچی از قانون منع نوشیدن خون انسان گرفته و حالا او می خواهد که من به خون آشام بدلش کنم تا قدرت لازم برای گرفتن انتقام از گابریل را به دست آورد.
من ناتان را پیش خود بردم و او را بدل کردم، به این امید که بتوانم فکر انتقام را از ذهنش بیرون کنم، اما نتوانستم و سرانجام او یک شب روانه ی ویتبی شد تا گابریل را نابود کند و من نیز همراهش رفتم.
او شکست خورد و ما هر دو زندانی شدیم. مالخازار سعی کرد گابریل را راضی کند مرا آزاد سازد، اما موفق نشد و من به همراه ناتان اعدام شدم.
مالخازار خدمتگزارش اِلَیرا را مامور کرد تا راز تاریکی از زندگی گابریل کشف کند و به این طریق بتواند از او انتقام گیرد و الیرا پس از انجام تحقیقات فهمید گابریل واقعا لرد آریل، همروحی و بدل کننده اش را اعدام نکرده، بلکه او را پنهانی به اسکاربرو فرستاده.
آریل که خبر اعدام ناتان را شنیده بود، سعی می کند خودش را به ویتبی برساند و راستی این خبر شوم را از گابریل جویا شود، اما نگهبانان او را شناسایی و دستگیر می کنند.
دادگاهی در نوکترنال کتدرال، کلیسایی در منطقه ی مرزی برگزار می شود و مالخازار سخنانی را بر ضد گابریل و قانونش به زبان می آورد و مردم خشمگین گابریل و آریل را به آتش می کشند.
ویتبی به بخشی از اسکاربرو بدل می شود، اما این پایان کار نبود، نه پایان گابریل و شهرش و نه من و بقیه ی درگذشتگان.
در قلعه ای در منطقه ی مرزی یک لرد خون آشام به نام سابیس زندگی می کند. او خود را خدای ویتبی و اسکاربرو و آنچه میانشان است، می داند و به واسطه ی قلب سیاهش خواسته هایش را اعمال می کند.
او می گوید وقتی از عالم بالا به پایین نزول کرد، قدرت هایش ضعیف شدند و برای استفاده از آن ها مجبور شد قلبش را با یک راهب به نام لوی تعویض کند.
لوی بود که ما مردگان را به حیات برگرداند، چون او یا به عبارتی صاحب قلب سیاه می خواست تاریکی و نور دیگری را شاهد باشد.
من نزد سرورم مالخازار برگشتم و یک شب ناتان از ویتبی به دیدنم آمد و گفت ماموریت دارد به معبد مخفی در منطقه ی مرزی برود و پطروس، پسر گابریل را که در بستر بیماری و مرگ است، بدل کند. من نیز همراهش رفتم و در آنجا با وحشتی عظیم روبه رو شدم، بدن های راهبان که به جولانگاه کرم های انگلی بدل شده بود.
در آن شب های کابوس مانند وجود محبوبم رزالی، خواهر دوقلوی پطروس تا حدی آرامشم می داد، اما اتفاقی شوم برای ما افتاد. رزالی حامله شد و آنچه به دنیا آورد، یک کرم انگلی بزرگ بود.
من سعی کردم این انگل را نابود کنم، اما پطروس که اعتقاد داشت آن کرم خواهرزاده اش است، رزالی و او را به ویتبی فرستاد.
پطروس در نهایت پس از تقلاهایی درونی قبول کرد که ناتان تبدیلش کند و این گونه خود را از مرگ رهانید.
من به اسکاربرو برگشتم و مالخازار مرا به خاطر نزدیک شدن به رزالی و تولد آن کرم که نام لوسیندا را رویش گذاشته بودند، تنبیه کرد و به من گفت وقتی برای مراسم تولد او به ویتبی می رویم، من باید هم او و هم مادرش را بکشم.
ما سوار بر کالسکه به ویتبی رفتیم و هنگامی که به قصر گابریل رسیدیم، من که به خاطر تنبیهات شدید در حال خود نبودم، دوک گابریل را مثل یک فرشته دیدم و در برابرش زانو زدم و گفتم به او و خدایش ایمان آورده ام.
وقتی به هوش آمدم، همراه نزدیک گابریل، راهب دومینیک مورن را بر بالینم دیدم. او کسیست که گابریل را در روزه های خون و اعمال پرهیزگارانه اش هدایت می کند.
او برایم تعریف کرد هنگامی که یک انسان بود، پیروانش را تشویق می کرد گرسنه بمانند و رستگار شوند و باعث مرگ آن ها می شد. یک شب لرد سابیس او را گرفته بود و جایی در قلعه اش حبس کرده و گرسنگی داده بود تا روحش پاک شود. بعد از این تهذیب، دومینیک مورن چنان از درون خالی شده بود که دیگر نمی توانست به زندگی انسانی اش ادامه دهد و به همین دلیل از لرد سابیس درخواست کرده بود به خون آشام بدلش کند و لرد سابیس هم تقاضایش را اجابت کرده بود.
دومینیک مورن با چشمان اشک آلود به من گفت در روزهای تهذیبش کسی با او در ذهنش سخن می گفت و بر تاریکی اش نور می تاباند و آن کس من بودم!
نمی دانم این سخنانش بود که باعث شد بخواهم به او نزدیک شوم یا اینکه ترسم از نور دوک گابریل و تاریکی مارکیز مالخازار، اما در هر حال من همروحی اش شدم و پیوندی بین ما شکل گرفت که فقط مایه ی آرامشم نبود. دومینیک مورن به رستگاری کامل، به نور ویران کننده تعلق داشت و من به نیمه تاریکی که با کورسوی شمع روشن شده.
گابریل موفق شد مالخازار را به گفته ی خودش قانع کند تا از تصمیم نابودگرانه اش دست بکشد و همروحی او شود، اما من باور دارم که سرورم توسط او اغوا شد.
و من مراسم خوننوشی را ترک کردم، بدون اینکه مالخازار دست به تنبیهم بزند، چرا که حالا نور گابریل روحش را به خود مشغول کرده بود.
حالا من در اسکاربرو، در ویتبی و در منطقه ی مرزی پرسه می زنم و انسان های شرور را شکار می کنم و از خونشان می نوشم، با لذتی که به درد آغشته است و با این ترس که چه چیز سرورم مالخازار را نابود خواهد کرد؟ تاریکی خودش یا نور گابریل؟
--
لطفا جایگزین بشه.
***
جایگزین شد.
جنسیت: مذکر
نژاد: خون آشام
گروه: ریونکلاو
جبهه: محفل ققنوس
توضیحات:
اسکاربرو، شهر خدایان خون آشام. من در اینجا متولد شدم و زندگی می کنم و همین جا بود که بدل شدم.
شبی وحشت زده از مرگ در دل جنگل ها سرگردان بودم که او، مالخازار، مارکیز اسکاربرو مرا دید. خدای اعظم خون آشامان شهر که سال ها پیش به اجبار از خانه اش در ویتبی، از همسر و فرزندانش جدا شده و به اجبار به خون آشام و خدای اعظم بدل شده بود.
او که دیگر تحملش را از دست داده بود و توان این را نداشت که تا ابد یک خدای در بند باشد، به من دو انتخاب داد: مرگ در کنار او یا زندگی ابدی در کنارش. و من دومی را انتخاب کردم و این گونه بود که قدم به تاریکی گذاشتم.
من باید در مراسم خوننوشی شرکت می کردم و از خون انسان هایی می نوشیدم که مشتاق تقدیم خونشان به خدایان خون آشامشان بودند. اما روح آن ها تسخیر شده بود و میلشان بیمار بود. اوایل طفره می رفتم، اما سرانجام تنبیهات سخت مالخازار مرا به تسلیم واداشت.
یک شب در حالی که در خیابان ها قدم می زدم، ناتان همکلاسی سابقم در مدرسه ی سنت الویرا در منطقه ی مرزی بین اسکاربرو و ویتبی را دیدم. ما با هم به یک میخانه رفتیم و او برایم تعریف کرد که چه طور گابریل، دوک ویتبی جان سرور خون آشامش لرد آریل را به خاطر سرپیچی از قانون منع نوشیدن خون انسان گرفته و حالا او می خواهد که من به خون آشام بدلش کنم تا قدرت لازم برای گرفتن انتقام از گابریل را به دست آورد.
من ناتان را پیش خود بردم و او را بدل کردم، به این امید که بتوانم فکر انتقام را از ذهنش بیرون کنم، اما نتوانستم و سرانجام او یک شب روانه ی ویتبی شد تا گابریل را نابود کند و من نیز همراهش رفتم.
او شکست خورد و ما هر دو زندانی شدیم. مالخازار سعی کرد گابریل را راضی کند مرا آزاد سازد، اما موفق نشد و من به همراه ناتان اعدام شدم.
مالخازار خدمتگزارش اِلَیرا را مامور کرد تا راز تاریکی از زندگی گابریل کشف کند و به این طریق بتواند از او انتقام گیرد و الیرا پس از انجام تحقیقات فهمید گابریل واقعا لرد آریل، همروحی و بدل کننده اش را اعدام نکرده، بلکه او را پنهانی به اسکاربرو فرستاده.
آریل که خبر اعدام ناتان را شنیده بود، سعی می کند خودش را به ویتبی برساند و راستی این خبر شوم را از گابریل جویا شود، اما نگهبانان او را شناسایی و دستگیر می کنند.
دادگاهی در نوکترنال کتدرال، کلیسایی در منطقه ی مرزی برگزار می شود و مالخازار سخنانی را بر ضد گابریل و قانونش به زبان می آورد و مردم خشمگین گابریل و آریل را به آتش می کشند.
ویتبی به بخشی از اسکاربرو بدل می شود، اما این پایان کار نبود، نه پایان گابریل و شهرش و نه من و بقیه ی درگذشتگان.
در قلعه ای در منطقه ی مرزی یک لرد خون آشام به نام سابیس زندگی می کند. او خود را خدای ویتبی و اسکاربرو و آنچه میانشان است، می داند و به واسطه ی قلب سیاهش خواسته هایش را اعمال می کند.
او می گوید وقتی از عالم بالا به پایین نزول کرد، قدرت هایش ضعیف شدند و برای استفاده از آن ها مجبور شد قلبش را با یک راهب به نام لوی تعویض کند.
لوی بود که ما مردگان را به حیات برگرداند، چون او یا به عبارتی صاحب قلب سیاه می خواست تاریکی و نور دیگری را شاهد باشد.
من نزد سرورم مالخازار برگشتم و یک شب ناتان از ویتبی به دیدنم آمد و گفت ماموریت دارد به معبد مخفی در منطقه ی مرزی برود و پطروس، پسر گابریل را که در بستر بیماری و مرگ است، بدل کند. من نیز همراهش رفتم و در آنجا با وحشتی عظیم روبه رو شدم، بدن های راهبان که به جولانگاه کرم های انگلی بدل شده بود.
در آن شب های کابوس مانند وجود محبوبم رزالی، خواهر دوقلوی پطروس تا حدی آرامشم می داد، اما اتفاقی شوم برای ما افتاد. رزالی حامله شد و آنچه به دنیا آورد، یک کرم انگلی بزرگ بود.
من سعی کردم این انگل را نابود کنم، اما پطروس که اعتقاد داشت آن کرم خواهرزاده اش است، رزالی و او را به ویتبی فرستاد.
پطروس در نهایت پس از تقلاهایی درونی قبول کرد که ناتان تبدیلش کند و این گونه خود را از مرگ رهانید.
من به اسکاربرو برگشتم و مالخازار مرا به خاطر نزدیک شدن به رزالی و تولد آن کرم که نام لوسیندا را رویش گذاشته بودند، تنبیه کرد و به من گفت وقتی برای مراسم تولد او به ویتبی می رویم، من باید هم او و هم مادرش را بکشم.
ما سوار بر کالسکه به ویتبی رفتیم و هنگامی که به قصر گابریل رسیدیم، من که به خاطر تنبیهات شدید در حال خود نبودم، دوک گابریل را مثل یک فرشته دیدم و در برابرش زانو زدم و گفتم به او و خدایش ایمان آورده ام.
وقتی به هوش آمدم، همراه نزدیک گابریل، راهب دومینیک مورن را بر بالینم دیدم. او کسیست که گابریل را در روزه های خون و اعمال پرهیزگارانه اش هدایت می کند.
او برایم تعریف کرد هنگامی که یک انسان بود، پیروانش را تشویق می کرد گرسنه بمانند و رستگار شوند و باعث مرگ آن ها می شد. یک شب لرد سابیس او را گرفته بود و جایی در قلعه اش حبس کرده و گرسنگی داده بود تا روحش پاک شود. بعد از این تهذیب، دومینیک مورن چنان از درون خالی شده بود که دیگر نمی توانست به زندگی انسانی اش ادامه دهد و به همین دلیل از لرد سابیس درخواست کرده بود به خون آشام بدلش کند و لرد سابیس هم تقاضایش را اجابت کرده بود.
دومینیک مورن با چشمان اشک آلود به من گفت در روزهای تهذیبش کسی با او در ذهنش سخن می گفت و بر تاریکی اش نور می تاباند و آن کس من بودم!
نمی دانم این سخنانش بود که باعث شد بخواهم به او نزدیک شوم یا اینکه ترسم از نور دوک گابریل و تاریکی مارکیز مالخازار، اما در هر حال من همروحی اش شدم و پیوندی بین ما شکل گرفت که فقط مایه ی آرامشم نبود. دومینیک مورن به رستگاری کامل، به نور ویران کننده تعلق داشت و من به نیمه تاریکی که با کورسوی شمع روشن شده.
گابریل موفق شد مالخازار را به گفته ی خودش قانع کند تا از تصمیم نابودگرانه اش دست بکشد و همروحی او شود، اما من باور دارم که سرورم توسط او اغوا شد.
و من مراسم خوننوشی را ترک کردم، بدون اینکه مالخازار دست به تنبیهم بزند، چرا که حالا نور گابریل روحش را به خود مشغول کرده بود.
حالا من در اسکاربرو، در ویتبی و در منطقه ی مرزی پرسه می زنم و انسان های شرور را شکار می کنم و از خونشان می نوشم، با لذتی که به درد آغشته است و با این ترس که چه چیز سرورم مالخازار را نابود خواهد کرد؟ تاریکی خودش یا نور گابریل؟
--
لطفا جایگزین بشه.
***
جایگزین شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/2 22:07:04
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: دیروز ساعت 11:29
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
726

نام: آستریکس.
گروه: گریفیندور.
نژاد: خونآشام.
زندگینامه
گذشتهی آستریکس شبیه یک کتاب قدیمیست؛ جلد چرمی، صفحات زردشده، و یادداشتهایی که هیچوقت برای خواندن دیگران نوشته نشدهاند.
اصالتاً آلمانیست و بعدها راهی انگلستان و هاگوارتز شد. لهجهاش هنوز گاهی، بیاجازه، گذشتهاش را لو میدهد.
در اوج نوجوانی، خیلی زود مجبور شد مستقل شود. چون خانوادهاش با این جملهی ساده ترکش کردند:
- بزرگ شدی، از پسش برمیای.
آستریکس از همانجا بود که یاد گرفت، تنهایی، شکار و بقا، میتوانند هم دشمن باشند، هم رفیق.
در این مسیر، دوستان کمی پیدا کرد. کم، اما واقعی. همانهایی که گاهی باعث میشوند پشت ماسک همیشگیاش، لبخندی کوتاه شکل بگیرد. لبخندی که بهندرت دیده میشود. اما وقتی دیده شود، یعنی طرف مقابل جای امنی پیدا کرده.
بعد از عضویتش در گریفیندور، زندگیاش تازه معنا پیدا کرد. وفاداری، اتحاد و عشق به گریفیندور و همگروهیهایش، جزو خط قرمزهای او تلقی میشود.
ظاهر
قدی نسبتاً بلند، موهای تیره تا روی شانهها، چشمهایی به رنگ قهوهای تیره که معمولاً بیشتر از چیزی که نشان میدهند، میدانند.
تقریباً همیشه ماسک میزند. نه فقط برای احتیاط بلکه چون وزارت ترجیح میدهد مردم کمتر جیغ بکشند.
دندانهایی ترسناکتر از حد معمول، زبانی کمی بیش از حد بلند، و لباسی همیشه تیره: مشکی، قرمز تیره، بنفش، و رنگهایی که با شب دوستترند تا آفتاب.
در مجموع؟ کسی که حتی وقتی ساکت ایستاده، حس میکنی بهتر است حواست به اطرافت باشد.
ویژگیهای اخلاقی
آستریکس درونگراست، اما اگر بحث به موضوع مورد علاقهاش برسد، ناگهان میدرخشد.
کمحرف است، ولی وقتی حرف بزند، معمولاً حسابشده است.
مستقل بودن برایش یک انتخاب نیست؛ سبک زندگیست.
گاهی وسط مکالمه، یک تیکهی ظریف و ناگهانی میاندازد. ناراحت نشو. اگر تیکه میاندازد، یعنی برایش مهمی.
به اعتماد وسواس دارد. و دروغ؟ مسیر مستقیم به لیست سیاه.
کینهایست، اما اگر کسی واقعاً پشیمان باشد و تلاش کند جبران کند... شاید یک شانس دیگر بگیرد. شاید!
با غریبهها سرد و محتاط، با دوستان گرم، صمیمی و گاهی غیرمنتظره بامزه. اعتماد و وفاداری برایش شوخی نیست.
تقریباً همیشه مشغول است. نوشتن، خواندن، شکار، فکر کردن... یا کاری که دقیقاً معلوم نیست چیست، اما بهتر است وسطش نپری.
عاشق قهوهی باکیفیت است. خون را هم دوست دارد. نه از سر نیاز و اجبار، بلکه از سر ارزشی که برای بهایی که پرداخت شده، قائل است.
اگر دیدی دارد با اعصاب و روان کسی بازی میکند، نگران نباش. احتمالاً فقط حوصلهاش سر رفته.
قبل از هر انتخابی فکر میکند. به نتیجه. به عواقب. به بهایی که باید پرداخت شود. برای همین کم پیش میآید بعداً پشیمان شود.
ترجیح میدهد مسئول انتخابهایش باشد، تا اینکه پشت بهانهها پنهان شود.
--------
لطفا جایگزین شه.
***
جایگزین شد.
گروه: گریفیندور.
نژاد: خونآشام.
زندگینامه
گذشتهی آستریکس شبیه یک کتاب قدیمیست؛ جلد چرمی، صفحات زردشده، و یادداشتهایی که هیچوقت برای خواندن دیگران نوشته نشدهاند.
اصالتاً آلمانیست و بعدها راهی انگلستان و هاگوارتز شد. لهجهاش هنوز گاهی، بیاجازه، گذشتهاش را لو میدهد.
در اوج نوجوانی، خیلی زود مجبور شد مستقل شود. چون خانوادهاش با این جملهی ساده ترکش کردند:
- بزرگ شدی، از پسش برمیای.
آستریکس از همانجا بود که یاد گرفت، تنهایی، شکار و بقا، میتوانند هم دشمن باشند، هم رفیق.
در این مسیر، دوستان کمی پیدا کرد. کم، اما واقعی. همانهایی که گاهی باعث میشوند پشت ماسک همیشگیاش، لبخندی کوتاه شکل بگیرد. لبخندی که بهندرت دیده میشود. اما وقتی دیده شود، یعنی طرف مقابل جای امنی پیدا کرده.
بعد از عضویتش در گریفیندور، زندگیاش تازه معنا پیدا کرد. وفاداری، اتحاد و عشق به گریفیندور و همگروهیهایش، جزو خط قرمزهای او تلقی میشود.
ظاهر
قدی نسبتاً بلند، موهای تیره تا روی شانهها، چشمهایی به رنگ قهوهای تیره که معمولاً بیشتر از چیزی که نشان میدهند، میدانند.
تقریباً همیشه ماسک میزند. نه فقط برای احتیاط بلکه چون وزارت ترجیح میدهد مردم کمتر جیغ بکشند.
دندانهایی ترسناکتر از حد معمول، زبانی کمی بیش از حد بلند، و لباسی همیشه تیره: مشکی، قرمز تیره، بنفش، و رنگهایی که با شب دوستترند تا آفتاب.
در مجموع؟ کسی که حتی وقتی ساکت ایستاده، حس میکنی بهتر است حواست به اطرافت باشد.
ویژگیهای اخلاقی
آستریکس درونگراست، اما اگر بحث به موضوع مورد علاقهاش برسد، ناگهان میدرخشد.
کمحرف است، ولی وقتی حرف بزند، معمولاً حسابشده است.
مستقل بودن برایش یک انتخاب نیست؛ سبک زندگیست.
گاهی وسط مکالمه، یک تیکهی ظریف و ناگهانی میاندازد. ناراحت نشو. اگر تیکه میاندازد، یعنی برایش مهمی.
به اعتماد وسواس دارد. و دروغ؟ مسیر مستقیم به لیست سیاه.
کینهایست، اما اگر کسی واقعاً پشیمان باشد و تلاش کند جبران کند... شاید یک شانس دیگر بگیرد. شاید!
با غریبهها سرد و محتاط، با دوستان گرم، صمیمی و گاهی غیرمنتظره بامزه. اعتماد و وفاداری برایش شوخی نیست.
تقریباً همیشه مشغول است. نوشتن، خواندن، شکار، فکر کردن... یا کاری که دقیقاً معلوم نیست چیست، اما بهتر است وسطش نپری.
عاشق قهوهی باکیفیت است. خون را هم دوست دارد. نه از سر نیاز و اجبار، بلکه از سر ارزشی که برای بهایی که پرداخت شده، قائل است.
اگر دیدی دارد با اعصاب و روان کسی بازی میکند، نگران نباش. احتمالاً فقط حوصلهاش سر رفته.
قبل از هر انتخابی فکر میکند. به نتیجه. به عواقب. به بهایی که باید پرداخت شود. برای همین کم پیش میآید بعداً پشیمان شود.
ترجیح میدهد مسئول انتخابهایش باشد، تا اینکه پشت بهانهها پنهان شود.
--------
لطفا جایگزین شه.

***
جایگزین شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/26 21:02:54
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر

نام و نام خانوادگی: خب معلومه دیگه.. جیمز پاتر.
تاریخ تولد: 27 March، در سال 1960.
پاترونوس: گوزن شاخدار.
گروه: قطعا گریفیندور!
نژاد: اصیل زاده.
چوبدستی: 11 اینچ، از چوب ماهون و هسته ی موی دُم اسب تکشاخ.
بوگارت: معلوم نیست.. کسی تاحالا جیمز رو با این همه غرورش جلوی یه لولوخورخوره ندیده.
رفقای صمیمیش توی هاگوارتز: سیریوس بلک، ریموس لوپین و پیتر پتی گرو (یه بزدل بی مصرف).
این چهار نفر از همون سال های اول، یه اکیپ، معروف به غارتگران رو تشکیل دادن و یه نقشه ی کامل و دقیق از هاگوارتز به اسم نقشه ی غارتگر اختراع کردن که توش میشه تمام افرادی که توی هاگوارتز حضور دارن و محل حضورشون رو به راحتی دید.
حیوان خانگی: نه، جیمز و دار و دسته اش سرشون شلوغ تر از این حرفاست! تمرکز اصلیش کوییدیچ، گشت زنی های شبانه و ماجراجویی، رفقاش و تبدیل شدن به گوزن شاخداره (انیماگوس).
ویژگی های ظاهری: یه پسر قدبلند، خوش چهره با چشمای قهوه ای تیره و موهای مشکی ژولیده. اون یه عینک با شیشه های گرد به چشمش میزنه. از اونجایی که جیمز از خانواده ی ثروتمندیه، لباس های شیک و گرون قیمتی میپوشه؛ شاید بعضی وقتا لباس هاش از نظر شکل ظاهری شبیه بقیه باشه، اما قطعا از پارچه ی بهتری در اونا استفاده شده.
ویژگی های اخلاقی و شخصیتی: از اونجایی که جیمز تک فرزند بود و والدینش اهمیت زیادی بهش میدادن، همین محبت بیش از حد باعث شد که جیمز لوس و مغرور به بار بیاد. از ویژگی های بارِزِش میتونیم به شوخ طبعی، غرور، خودپسندی، شجاعت، جذابیت و وفاداریش اشاره کنیم.
سرگرمی ها و علایق: وقتی یه نفر همچیز داره (پولِ باباش، قیافه ی خوب، توانایی پرواز و...) خب باید یه چیزی باشه که این همه انرژی رو به فنا بده، مگه نه؟
1-اولیش قطعا کوییدیچ، اون جستجوگر تیم گریفیندوره و توی پرواز کردن نابغهست. کوییدیچ برای جیمز فقط یه ورزش نیست؛ یه صحنه ی نمایش رایگانه. اون از جیغ و فریاد تماشاچیها تغذیه میکنه. سرگرمی اصلیاش اینه که با سرعت جنونآمیز از روی سر حریف رد بشه تا فقط ببینه چقدر میتونه تمرکز بقیه رو بههم بزنه و بعد امتیاز بگیره.
2-دومیش آزار و اذیت دیگران، (به خصوص اسنیپ!) (البته الان دیگه زیاد ازین کارا نمیکنه، پسر خوبی شده). وقت گذرونی اصلی جیمز، تبدیل کردن زندگی کسی که ازش خوشش نمیومد (مثل اسنیپ)، به جهنم بود. اون از قدرت ظاهریاش (پول، شهرت توی مدرسه، حمایت دوستاش مثل سیریوس) استفاده میکرد تا کسی رو که ازش خوشش نمیومد، لِه کنه. اون از این کار برای تخلیه انرژی اضافی و تایید جایگاه اجتماعیاش لذت میبرد.
3-ماجراجویی! این یکی زیر شاخه های زیادی داره، مثلا سرک کشیدن توی قلعه (به اسم اکتشاف!)، تبدیل شدن به انیماگوس و هرچیزی که تصورش رو بکنین.
بیشتر از این سرتون رو درد نیارم. درکل علایق جیمز توی هاگوارتز، بیشتر حول محور جلب توجه، نمایش قدرت و قانون شکنی میچرخید (یا بهتره بگم میچرخه).
اجتناب و تنفرات: یکیش قطعا نقص و شرمندگی عمومیه (به خصوص در مقابل لیلی)، جیمز از اینکه پیش بقیه ضعیف یا خجالت زده به نظر برسه وحشت داره، اون همیشه میخواد که در اوج قرار بگیره. دومیش هم نابرابری توی وفاداری و ضعف دوستانه، بهترین مثال، پیتر پتی گرو! جیمز قطعا متوجه بود که پتی گرو چقدر بزدله، اما اون رو نگه داشت. چرا؟ چون یه همراه اضافه برای نمایش قدرت گروه نیاز داشت و از همه مهمتر، جیمز نمیخواست کسی فکر بکنه که اون از همراهی با ضعیف ترین فرد گروه شرمندست! این نادیده گرفتنِ ضعف های پتیگرو، درنهایت به خیانت منجر شد!
چیزای رندومِ دیگه راجب جیمز: جیمز و سیریوس به طور عمدی، لباس های کوییدیچ گریفیندور رو به شکلی میپوشیدن تا قوانین مدرسه رو نقض کنن، مثلا دکمه های اضافی یا پاره کردن های عمدی. این کار صرفا برای به چالش کشیدن اقتدار استادها بود. این کار یه شورش نبود، فقط یه بازی بچگانه برای ثابت کردن این بود که چون بچه های خفنی هستن، قانون شامل حالشون نمیشه.
لیلی اون اوایل از جیمز به خاطر کارهای کودکانه و تقریبا احمقانه اش متنفر بوده ولی از اونجایی که جیمز به مرور از غرور و خودپسندیش کم میشه، شجاعت واقعیش پیدا میشه و درکل پخته تر میشه رابطه ی لیلی هم باهاش بهتر میشه.
میشه به جرعت گفت که اکیپ جیمز و دوستاش (غارتگران) خیلی باحال بوده و به خاطر همین قضیه، خیلیا آرزو داشتن که باهاشون دوست بشن.
توی نوشته های رولینگ در pottermre، تایید میشه که ثروت خانواده ی پاتر، به این دلیله که اجداد جیمز داروساز و مخترع چند فِلوی (درمان جادویی) کمیاب بودن.
***
تایید شد.
مرحله بعد: از استادت بپرس چه کسی رو قراره در پاتیل درزدار ملاقات کنی تا برای ورود به کوچه دیاگون راهنماییت کنه.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
تاریخ تولد: 27 March، در سال 1960.
پاترونوس: گوزن شاخدار.
گروه: قطعا گریفیندور!
نژاد: اصیل زاده.
چوبدستی: 11 اینچ، از چوب ماهون و هسته ی موی دُم اسب تکشاخ.
بوگارت: معلوم نیست.. کسی تاحالا جیمز رو با این همه غرورش جلوی یه لولوخورخوره ندیده.
رفقای صمیمیش توی هاگوارتز: سیریوس بلک، ریموس لوپین و پیتر پتی گرو (یه بزدل بی مصرف).
این چهار نفر از همون سال های اول، یه اکیپ، معروف به غارتگران رو تشکیل دادن و یه نقشه ی کامل و دقیق از هاگوارتز به اسم نقشه ی غارتگر اختراع کردن که توش میشه تمام افرادی که توی هاگوارتز حضور دارن و محل حضورشون رو به راحتی دید.
حیوان خانگی: نه، جیمز و دار و دسته اش سرشون شلوغ تر از این حرفاست! تمرکز اصلیش کوییدیچ، گشت زنی های شبانه و ماجراجویی، رفقاش و تبدیل شدن به گوزن شاخداره (انیماگوس).
ویژگی های ظاهری: یه پسر قدبلند، خوش چهره با چشمای قهوه ای تیره و موهای مشکی ژولیده. اون یه عینک با شیشه های گرد به چشمش میزنه. از اونجایی که جیمز از خانواده ی ثروتمندیه، لباس های شیک و گرون قیمتی میپوشه؛ شاید بعضی وقتا لباس هاش از نظر شکل ظاهری شبیه بقیه باشه، اما قطعا از پارچه ی بهتری در اونا استفاده شده.
ویژگی های اخلاقی و شخصیتی: از اونجایی که جیمز تک فرزند بود و والدینش اهمیت زیادی بهش میدادن، همین محبت بیش از حد باعث شد که جیمز لوس و مغرور به بار بیاد. از ویژگی های بارِزِش میتونیم به شوخ طبعی، غرور، خودپسندی، شجاعت، جذابیت و وفاداریش اشاره کنیم.
سرگرمی ها و علایق: وقتی یه نفر همچیز داره (پولِ باباش، قیافه ی خوب، توانایی پرواز و...) خب باید یه چیزی باشه که این همه انرژی رو به فنا بده، مگه نه؟
1-اولیش قطعا کوییدیچ، اون جستجوگر تیم گریفیندوره و توی پرواز کردن نابغهست. کوییدیچ برای جیمز فقط یه ورزش نیست؛ یه صحنه ی نمایش رایگانه. اون از جیغ و فریاد تماشاچیها تغذیه میکنه. سرگرمی اصلیاش اینه که با سرعت جنونآمیز از روی سر حریف رد بشه تا فقط ببینه چقدر میتونه تمرکز بقیه رو بههم بزنه و بعد امتیاز بگیره.
2-دومیش آزار و اذیت دیگران، (به خصوص اسنیپ!) (البته الان دیگه زیاد ازین کارا نمیکنه، پسر خوبی شده). وقت گذرونی اصلی جیمز، تبدیل کردن زندگی کسی که ازش خوشش نمیومد (مثل اسنیپ)، به جهنم بود. اون از قدرت ظاهریاش (پول، شهرت توی مدرسه، حمایت دوستاش مثل سیریوس) استفاده میکرد تا کسی رو که ازش خوشش نمیومد، لِه کنه. اون از این کار برای تخلیه انرژی اضافی و تایید جایگاه اجتماعیاش لذت میبرد.
3-ماجراجویی! این یکی زیر شاخه های زیادی داره، مثلا سرک کشیدن توی قلعه (به اسم اکتشاف!)، تبدیل شدن به انیماگوس و هرچیزی که تصورش رو بکنین.
بیشتر از این سرتون رو درد نیارم. درکل علایق جیمز توی هاگوارتز، بیشتر حول محور جلب توجه، نمایش قدرت و قانون شکنی میچرخید (یا بهتره بگم میچرخه).
اجتناب و تنفرات: یکیش قطعا نقص و شرمندگی عمومیه (به خصوص در مقابل لیلی)، جیمز از اینکه پیش بقیه ضعیف یا خجالت زده به نظر برسه وحشت داره، اون همیشه میخواد که در اوج قرار بگیره. دومیش هم نابرابری توی وفاداری و ضعف دوستانه، بهترین مثال، پیتر پتی گرو! جیمز قطعا متوجه بود که پتی گرو چقدر بزدله، اما اون رو نگه داشت. چرا؟ چون یه همراه اضافه برای نمایش قدرت گروه نیاز داشت و از همه مهمتر، جیمز نمیخواست کسی فکر بکنه که اون از همراهی با ضعیف ترین فرد گروه شرمندست! این نادیده گرفتنِ ضعف های پتیگرو، درنهایت به خیانت منجر شد!
چیزای رندومِ دیگه راجب جیمز: جیمز و سیریوس به طور عمدی، لباس های کوییدیچ گریفیندور رو به شکلی میپوشیدن تا قوانین مدرسه رو نقض کنن، مثلا دکمه های اضافی یا پاره کردن های عمدی. این کار صرفا برای به چالش کشیدن اقتدار استادها بود. این کار یه شورش نبود، فقط یه بازی بچگانه برای ثابت کردن این بود که چون بچه های خفنی هستن، قانون شامل حالشون نمیشه.
لیلی اون اوایل از جیمز به خاطر کارهای کودکانه و تقریبا احمقانه اش متنفر بوده ولی از اونجایی که جیمز به مرور از غرور و خودپسندیش کم میشه، شجاعت واقعیش پیدا میشه و درکل پخته تر میشه رابطه ی لیلی هم باهاش بهتر میشه.
میشه به جرعت گفت که اکیپ جیمز و دوستاش (غارتگران) خیلی باحال بوده و به خاطر همین قضیه، خیلیا آرزو داشتن که باهاشون دوست بشن.
توی نوشته های رولینگ در pottermre، تایید میشه که ثروت خانواده ی پاتر، به این دلیله که اجداد جیمز داروساز و مخترع چند فِلوی (درمان جادویی) کمیاب بودن.
***
تایید شد.

مرحله بعد: از استادت بپرس چه کسی رو قراره در پاتیل درزدار ملاقات کنی تا برای ورود به کوچه دیاگون راهنماییت کنه.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/19 0:24:26
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:58
از: رنجت خستهام
پستها:
266
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

نام کامل: آیلین مری جین پرینس-اسنیپ.
گروه:هافلپاف.
سن: ظاهرا سی سال؛ ولی در واقع شصت سال. دلیلش هم یه مسئلهی ژنتیکیه.
ظاهر: به شدت لاغر، رنگپریده، چشمهای سیاه و موهای مشکی که تو نور آفتاب، خرمایی میزنن. معمولا لباس گرم تنشه، چون همیشه سردشه.
ملیت: دورگه کرهای-بریتانیایی.
پاتروناس:غیرجسمانی.
بوگارت: خودش. خب، راستش خودش به صورت یه آدم خودخواه و کوتهنظر، مثل اونایی که ازشون متنفره.
علایق:هنر، هر نوع هنری! از نویسندگی گرفته تا ویولن زدن. عطر و آبنباتهای نعنایی بدون قند.
شغل: صبح تا عصر به عنوان روانشناس تو مرکز حمایت از گونههای خاص کار میکنه و عصر تا شب هم کتابفروشی "شب سپید" رو اداره میکنه. کتابفروشیای که علاوه بر انواع و اقسام کتابها(که خودش همشون رو خونده.)، به دستگاه قهوهساز و تصاویری از آسمون شب مجهزه. همیشه هم ازش بوی عطر و آبنبات نعنایی میاد.
ویژگیهای اخلاقی:
اولین ویژگی آیلین، آرامششه. یعنی شما میتونید تا دلتون میخواد سرش داد و هوار کنین و مطمئن باشید اون تلافی نمیکنه.
آیلین شنوندهی خوبیه. دنبال یکی میگردین که سه ساعت(بله، به معنای واقعی!)به حرفهاتون گوش بده و نه چشماشو بچرخونه و نه سعی کنه قضیه رو شخصی کنه؟ خب، آیلین اینجاست.
آیلین مادره. نه فقط برای پسرش، بلکه برای تموم افرادی که تونستن به دایرهی کوچیک افراد مورد اعتمادش نفوذ کنن. برای بقیه هم دلسوزه،ولی این دلسوزی نمود بیرونی نداره
آیلین به طرز مفرط فداکاره. کاملا متقاعد شده که نباید برای خودش چیزی بخواد.
یه وقت فکر نکنین آیلین فرشتهی محضه! بلکه اتفاقا از کینهایترین افرادیه که میتونین ببینین. هرچند این کینهها، با ترس از بد شدن سرکوب میشن؛ ولی بازم هستن. کسی چه میدونه؟ شاید یه دفعه تصمیم گرفت از توبیاس انتقام بگیره.
سرگذشت:
آیلین از مادری کرهای و پدری بریتانیایی و تو یه خونواده علاقهمند به ادب و فرهنگ متولد شد. سه سال اول، کاملا عادی سپری شد. اون ترکیبی از فرهنگ غرب و شرق رو گرفت و همین باعث شد کلمات کرهای مثل "دونسنگ"(خواهر یا برادر کوچکتر.)تو فرهنگ لغاتش جا باز کنن. همچنین، جرقهی علاقهش به کتاب هم تو این سه سال زده شد.
بعد از سه سال، استلا متولد شد. تو دوران نوزادی تا پنج سالگی استلا، زندگی آیلین مثل تموم بچههای دیگه بود، با این تفاوت که کتاب رو به بازی با بقیه ترجیح میداد.
وقتی استلا پنج سالش بود، تشخیص داده شد فیبروز سیستیک داره. چیزی که باعث شد زندگی آیلین تو مراقبت از خواهرش خلاصه شه: از همه نیازهای خودش به خاطر استلا میزد، چه غذا بود، چه اسباببازی و چه وقت و زمان. تو این مدت، رابطهش با تنها دوستش، والبورگا بلک هم کمرنگ شد و وقتی رفت هاگوارتز، کاملا تنها بود. همچنین، اون جز مادری و مراقبت، شیوهی دیگهای به یاد نداشت و همین باعث شد تا سال پنجم هیچ دوستی نداشته باشه.
سال پنجم، با آلبرت مترلینگ مبتلا به سرطان ریه، هانا میسن گرگینه و امیلی گرین گراس درگیر با نفرین خونی دوست شد؛ اولین دوستای واقعیش، دوستیهایی که حتی مرگ هم بهشون رنگ فراموشی نداد.
آیلین تو سن بیست و دو سالگی، با توبیاس اسنیپ آشنا شد. آیلین قصهی ما، اون زمان خواهر، سه دوست و مادرش رو از دست داده و همه زندگیش رو وقف پدرش کرده بود. دلش رو به توبیاس سپرد و با خودش گفت اون نیاز به مهر داره و باهاش ازدواج کرد.
طولی نکشید که تفاوت زمین تا آسمون عقاید آیلین و توبیاس، زندگی خانوادگی اسنیپها رو تبدیل به میدون جنگ کرد.
بعد از این که پسرش، سوروس، از خونواده جدا شد و برای خودش تشکیل زندگی داد، آیلین هم از توبیاس طلاق گرفت. اون الان تو گریمولد زندگی میکنه؛ هر دو شغلش رو ادامه میده و همکارش، مارلین وودهاوس و شوهر خونآشام اون، پائول وودهاوس تنها دوستاشن.
***
جایگزین شد.
گروه:هافلپاف.
سن: ظاهرا سی سال؛ ولی در واقع شصت سال. دلیلش هم یه مسئلهی ژنتیکیه.
ظاهر: به شدت لاغر، رنگپریده، چشمهای سیاه و موهای مشکی که تو نور آفتاب، خرمایی میزنن. معمولا لباس گرم تنشه، چون همیشه سردشه.
ملیت: دورگه کرهای-بریتانیایی.
پاتروناس:غیرجسمانی.
بوگارت: خودش. خب، راستش خودش به صورت یه آدم خودخواه و کوتهنظر، مثل اونایی که ازشون متنفره.
علایق:هنر، هر نوع هنری! از نویسندگی گرفته تا ویولن زدن. عطر و آبنباتهای نعنایی بدون قند.
شغل: صبح تا عصر به عنوان روانشناس تو مرکز حمایت از گونههای خاص کار میکنه و عصر تا شب هم کتابفروشی "شب سپید" رو اداره میکنه. کتابفروشیای که علاوه بر انواع و اقسام کتابها(که خودش همشون رو خونده.)، به دستگاه قهوهساز و تصاویری از آسمون شب مجهزه. همیشه هم ازش بوی عطر و آبنبات نعنایی میاد.
ویژگیهای اخلاقی:
اولین ویژگی آیلین، آرامششه. یعنی شما میتونید تا دلتون میخواد سرش داد و هوار کنین و مطمئن باشید اون تلافی نمیکنه.
آیلین شنوندهی خوبیه. دنبال یکی میگردین که سه ساعت(بله، به معنای واقعی!)به حرفهاتون گوش بده و نه چشماشو بچرخونه و نه سعی کنه قضیه رو شخصی کنه؟ خب، آیلین اینجاست.
آیلین مادره. نه فقط برای پسرش، بلکه برای تموم افرادی که تونستن به دایرهی کوچیک افراد مورد اعتمادش نفوذ کنن. برای بقیه هم دلسوزه،ولی این دلسوزی نمود بیرونی نداره
آیلین به طرز مفرط فداکاره. کاملا متقاعد شده که نباید برای خودش چیزی بخواد.
یه وقت فکر نکنین آیلین فرشتهی محضه! بلکه اتفاقا از کینهایترین افرادیه که میتونین ببینین. هرچند این کینهها، با ترس از بد شدن سرکوب میشن؛ ولی بازم هستن. کسی چه میدونه؟ شاید یه دفعه تصمیم گرفت از توبیاس انتقام بگیره.
سرگذشت:
آیلین از مادری کرهای و پدری بریتانیایی و تو یه خونواده علاقهمند به ادب و فرهنگ متولد شد. سه سال اول، کاملا عادی سپری شد. اون ترکیبی از فرهنگ غرب و شرق رو گرفت و همین باعث شد کلمات کرهای مثل "دونسنگ"(خواهر یا برادر کوچکتر.)تو فرهنگ لغاتش جا باز کنن. همچنین، جرقهی علاقهش به کتاب هم تو این سه سال زده شد.
بعد از سه سال، استلا متولد شد. تو دوران نوزادی تا پنج سالگی استلا، زندگی آیلین مثل تموم بچههای دیگه بود، با این تفاوت که کتاب رو به بازی با بقیه ترجیح میداد.
وقتی استلا پنج سالش بود، تشخیص داده شد فیبروز سیستیک داره. چیزی که باعث شد زندگی آیلین تو مراقبت از خواهرش خلاصه شه: از همه نیازهای خودش به خاطر استلا میزد، چه غذا بود، چه اسباببازی و چه وقت و زمان. تو این مدت، رابطهش با تنها دوستش، والبورگا بلک هم کمرنگ شد و وقتی رفت هاگوارتز، کاملا تنها بود. همچنین، اون جز مادری و مراقبت، شیوهی دیگهای به یاد نداشت و همین باعث شد تا سال پنجم هیچ دوستی نداشته باشه.
سال پنجم، با آلبرت مترلینگ مبتلا به سرطان ریه، هانا میسن گرگینه و امیلی گرین گراس درگیر با نفرین خونی دوست شد؛ اولین دوستای واقعیش، دوستیهایی که حتی مرگ هم بهشون رنگ فراموشی نداد.
آیلین تو سن بیست و دو سالگی، با توبیاس اسنیپ آشنا شد. آیلین قصهی ما، اون زمان خواهر، سه دوست و مادرش رو از دست داده و همه زندگیش رو وقف پدرش کرده بود. دلش رو به توبیاس سپرد و با خودش گفت اون نیاز به مهر داره و باهاش ازدواج کرد.
طولی نکشید که تفاوت زمین تا آسمون عقاید آیلین و توبیاس، زندگی خانوادگی اسنیپها رو تبدیل به میدون جنگ کرد.
بعد از این که پسرش، سوروس، از خونواده جدا شد و برای خودش تشکیل زندگی داد، آیلین هم از توبیاس طلاق گرفت. اون الان تو گریمولد زندگی میکنه؛ هر دو شغلش رو ادامه میده و همکارش، مارلین وودهاوس و شوهر خونآشام اون، پائول وودهاوس تنها دوستاشن.
***
جایگزین شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/4 16:16:12
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 01:01
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
422
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، خبرنگار پیام امروز
افتخارات

نام: تلما هلمز
رده خونی: تلما توی یه خاندان اصیلزاده به دنیا اومده که گفته میشه هیچوقت یه ماگل رو به خانوادهشون راه ندادن تا هیچ شبههای درمورد اصالتشون باقی نمونه.
گروه هاگوارتز: با اینکه بیشتر اعضای خاندانش عضو اسلیترین و ریونکلاو بودن اما کلاه گروهبندی تصمیم دیگهای برای تلما گرفت.
نقل قول:
و اینطوری شد که تلما به عنوان اولین هلمز، به "گریفیندور" رفت!
جبهه: مرگخوار
لقب: شکاک ترین مرگخوار، تل، پارانوئید و...
ویژگی خاص: با اینکه خودش این رو یه ضعف میدونه، یه جانورنماست؛ البته کنترل درستی روش نداره. گاها وقتی زیادی به یه چیزی مشکوک میشه و نمیتونه خودش رو کنترل کنه یا وقتی خیلی عصبانیه، یهو تبدیل به یه روباه قرمز میشه و مدتی طول میکشه تا به حالت عادی و انسانی خودش برگرده. تقریبا هیچکس از این مسئله خبر نداره.
پاترونوس: بهخاطر اینکه پاترونوس یه جادوی سیاه نیست، به روی خودش نمیاره که بلده؛ اما پاترونوسش یه روباه برفی زیباست.
بوگارت: بزرگترین ترسی که تو زندگی داره اینه که دیگه اونی که الان هست نباشه؛ بوگارتش یه تلمای ترسوی نادونه که متوجه خطرات اطرافش نیست و به محفل ققنوس ملحق شده.
سن: ۲۸ سال
شغل: مرگخواره و شغل خاصی نداره، یه کتابخونه توی کوچه دیاگون داره و هرچند وقت به اونجا سری میزنه.
تایپ شخصیتی: XNTJ
چوبدستی: چوب درخت کهن با هسته پر شاهین، حدود ۵۰ سانت و با انعطاف پذیری بالا
حیوان خانگی: وقتی ۶ سالش بود توی حیاط عمارتش یه بچه روباه کوچیک و بیمار دید؛ بعداز اینکه بهش غذا داد باهم دوست شدن و از اون به بعد اون روباه همیشه همراهش موند و تا امروز هیچوقت تنهاش نذاشت.
ویژگی های ظاهری: تلما یه دختر نسبتا قد بلنده؛ موهای خرماییش رو بیشتر اوقات میبنده. چشم و ابروهای قهوهای سوخته داره و اگه با دقت بهش نگاه کنی میتونی کک و مک های ریزی روی گونه هاش ببینی. اصولا پیراهنهای بلند یا لباسهای سرهمی میپوشه و یه گردنبند نقرهای به گردن داره.
زندگینامه: تلما ۵ ساله بود که پدرش توی یکی از جنگهایی که با محفلی ها داشت کشته شد. ۲ سال بعد، وقتی برای ماموریتی که لرد سیاه به مادرش داده بود به یه روستای دورافتاده رفته بودن، مردم روستا بهشون شک کردن و یه شب که اونها خواب بودن به خونهشون حمله کردن و آتیشش زدن. مادر تلما نهایت تلاشش برای نجات فرزندش رو کرد، اما خودش توی آتیش گیر کرد و مرد؛ بزرگترین دلیل تنفرش از ماگل ها بخاطر همین ماجراست. تلما که همه خونوادش رو از دست داده بود، مجبور شد پیش مادربزرگش بره و اونجا زندگی کنه. البته مادربزرگش وقتی که تلما سال اولی هاگوارتز بود بهخاطر کهولت سن مرد.
توی هاگوارتز یه کتاب مخفی پیدا کرد که داشت جادوهای خطرناک رو آموزش میداد؛ از همونجا به جادوی سیاه علاقمند شد و تصمیم گرفت که به لرد سیاه بپیونده. وقتی هم که بزرگ شد یه مرگخوار شد.
مهمترین اخلاق تلما و چیزی که بهش معروفه شکاک بودنشه. بههرحال تقریبا کل عمرش رو با یه روباه بزرگ شده بود؛ البته خودش که هیچ مشکلی با این مسئله نداره. نظر اطرافیانش هم خیلی براش مهم نیست. با اینکه بیشتر وقتها به یه چیزایی الکی مشکوک میشه و این براش دردسرسازه، هیچوقت حتی قصد ترک این اخلاقش رو هم نداره. گاهیاوقات اونقدر مشکل به بار میاره که مجبور شده چندبار به انواع تراپیست های جادویی و غیرجادویی مراجعه کنه و فقط با یه کلمه مواجه بشه، "پارانوئید"؛ البته خیلی براش مهم نیست. اکثرا وقتی داره از اتاق دکتر میاد بیرون تموم نسخه هارو میندازه توی سطل آشغال و درحالی که داره نگاه شکدار به منشی مطب میندازه از اونجا خارج میشه.
اما طوری که بهنظر میاد انگار آخر سر این پارانویا کار دستش میده و از عمارت ریدل میندازنش بیرون!
......
سلام من برگشتم. بی زحمت دسترسی گریفیندور و ایفای نقش من رو برگردونین!
***
تایید شد.
رده خونی: تلما توی یه خاندان اصیلزاده به دنیا اومده که گفته میشه هیچوقت یه ماگل رو به خانوادهشون راه ندادن تا هیچ شبههای درمورد اصالتشون باقی نمونه.
گروه هاگوارتز: با اینکه بیشتر اعضای خاندانش عضو اسلیترین و ریونکلاو بودن اما کلاه گروهبندی تصمیم دیگهای برای تلما گرفت.
نقل قول:
کلاه گروهبندی: هوش و ذکاوت کافی ریونکلاو، و جاهطلبی زیاد اسلایترین؛ اما بارز ترین ویژگی تو که از چشمها نهان هست چیز دیگهایه! شجاعت و جسارتی داری که با هوش و جاهطلبیت، ترکیبی وصفناپذیر ازت میسازه. فقط کافیه جایی بری که یاد بگیری که چطور از قدرتت استفاده کنی!
و اینطوری شد که تلما به عنوان اولین هلمز، به "گریفیندور" رفت!
جبهه: مرگخوار
لقب: شکاک ترین مرگخوار، تل، پارانوئید و...
ویژگی خاص: با اینکه خودش این رو یه ضعف میدونه، یه جانورنماست؛ البته کنترل درستی روش نداره. گاها وقتی زیادی به یه چیزی مشکوک میشه و نمیتونه خودش رو کنترل کنه یا وقتی خیلی عصبانیه، یهو تبدیل به یه روباه قرمز میشه و مدتی طول میکشه تا به حالت عادی و انسانی خودش برگرده. تقریبا هیچکس از این مسئله خبر نداره.
پاترونوس: بهخاطر اینکه پاترونوس یه جادوی سیاه نیست، به روی خودش نمیاره که بلده؛ اما پاترونوسش یه روباه برفی زیباست.
بوگارت: بزرگترین ترسی که تو زندگی داره اینه که دیگه اونی که الان هست نباشه؛ بوگارتش یه تلمای ترسوی نادونه که متوجه خطرات اطرافش نیست و به محفل ققنوس ملحق شده.
سن: ۲۸ سال
شغل: مرگخواره و شغل خاصی نداره، یه کتابخونه توی کوچه دیاگون داره و هرچند وقت به اونجا سری میزنه.
تایپ شخصیتی: XNTJ
چوبدستی: چوب درخت کهن با هسته پر شاهین، حدود ۵۰ سانت و با انعطاف پذیری بالا
حیوان خانگی: وقتی ۶ سالش بود توی حیاط عمارتش یه بچه روباه کوچیک و بیمار دید؛ بعداز اینکه بهش غذا داد باهم دوست شدن و از اون به بعد اون روباه همیشه همراهش موند و تا امروز هیچوقت تنهاش نذاشت.
ویژگی های ظاهری: تلما یه دختر نسبتا قد بلنده؛ موهای خرماییش رو بیشتر اوقات میبنده. چشم و ابروهای قهوهای سوخته داره و اگه با دقت بهش نگاه کنی میتونی کک و مک های ریزی روی گونه هاش ببینی. اصولا پیراهنهای بلند یا لباسهای سرهمی میپوشه و یه گردنبند نقرهای به گردن داره.
زندگینامه: تلما ۵ ساله بود که پدرش توی یکی از جنگهایی که با محفلی ها داشت کشته شد. ۲ سال بعد، وقتی برای ماموریتی که لرد سیاه به مادرش داده بود به یه روستای دورافتاده رفته بودن، مردم روستا بهشون شک کردن و یه شب که اونها خواب بودن به خونهشون حمله کردن و آتیشش زدن. مادر تلما نهایت تلاشش برای نجات فرزندش رو کرد، اما خودش توی آتیش گیر کرد و مرد؛ بزرگترین دلیل تنفرش از ماگل ها بخاطر همین ماجراست. تلما که همه خونوادش رو از دست داده بود، مجبور شد پیش مادربزرگش بره و اونجا زندگی کنه. البته مادربزرگش وقتی که تلما سال اولی هاگوارتز بود بهخاطر کهولت سن مرد.
توی هاگوارتز یه کتاب مخفی پیدا کرد که داشت جادوهای خطرناک رو آموزش میداد؛ از همونجا به جادوی سیاه علاقمند شد و تصمیم گرفت که به لرد سیاه بپیونده. وقتی هم که بزرگ شد یه مرگخوار شد.
مهمترین اخلاق تلما و چیزی که بهش معروفه شکاک بودنشه. بههرحال تقریبا کل عمرش رو با یه روباه بزرگ شده بود؛ البته خودش که هیچ مشکلی با این مسئله نداره. نظر اطرافیانش هم خیلی براش مهم نیست. با اینکه بیشتر وقتها به یه چیزایی الکی مشکوک میشه و این براش دردسرسازه، هیچوقت حتی قصد ترک این اخلاقش رو هم نداره. گاهیاوقات اونقدر مشکل به بار میاره که مجبور شده چندبار به انواع تراپیست های جادویی و غیرجادویی مراجعه کنه و فقط با یه کلمه مواجه بشه، "پارانوئید"؛ البته خیلی براش مهم نیست. اکثرا وقتی داره از اتاق دکتر میاد بیرون تموم نسخه هارو میندازه توی سطل آشغال و درحالی که داره نگاه شکدار به منشی مطب میندازه از اونجا خارج میشه.
اما طوری که بهنظر میاد انگار آخر سر این پارانویا کار دستش میده و از عمارت ریدل میندازنش بیرون!
......
سلام من برگشتم. بی زحمت دسترسی گریفیندور و ایفای نقش من رو برگردونین!

***
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1404/10/30 19:11:36
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/1 10:11:40
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/1 10:11:40
Certainty is a delightful illusion
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:58
از: رنجت خستهام
پستها:
266
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

نام: آیلین مری جین پرینس-اسنیپ.
سن: بیش از شصت سال؛ ولی به خاطر یک مسئلهی وراثتی، سی ساله به نظر میرسد.
پاتروناس:غیرجسمانی. به هر حال، همه که قرار نیست در همهی جادوها خوب باشند، موافق نیستید؟
بوگارت: بوگارتش هر بار به یک شکل درمیآید: یک بار جسد عزیزانش، یک بار جنگ و یک بار دوربین عکاسی؛ لیکن بیشتر چهرهای که بوگارتش به خود میگیرد، خود آیلین است. خب، خود خودش که نه، خودش که تبدیل به فردی خودخواه و خالهزنک شده. ترس از این که به آن افراد منفور بماند، از همه چیز بیشتر او را میترساند.
شغل: روانشناس موسسه غیرانتفاعی حمایت از گونههای خاص انسانی.
علایق: هنر، هر نوع هنری! از نویسندگی و شعر و ویولن زدن گرفته تا فیلمهای کلاسیک ماگلها. عطرهای گوناگون و آبنباتهای نعنایی خوشبوکنندهی دهان که هنوز نمیداند تعارف کردنشان بیادبیست یا تعارف نکردنشان. فلسفه را هم نباید از قلم انداخت.
تنفرات: جمعهای خالهزنکها و عمومردکها، خود خالهزنکها و عمومردکها، تعصب، پیشداوری، خودفرشتهپنداری، ریا و تظاهر. جلوی دوربین رفتن. خرافات. لودگی. غرور. بیرحمی و تفاخر به آن.
ویژگیهای شخصیتی:
آیلین نسبت به بیشتر مردم بیحس و بیتفاوت است؛ لیکن خدا نکند کسی از این مردم، از دستش دلگیر شود. چنان خودخوری میکند که پس از یک هفته، عملا چیزی از او نمیماند.
آیلین به طرز مفرط کمروست و حتی پسر خودش را هم با لفظ "شما" خطاب میکند. چیزی بخواهد، میمیرد تا بگوید. اگر بخواهید قند را به سمتتان پرت کند، بلند میشود و قندان را دودستی تقدیمتان میکند.
آیلین در ابراز احساساتش ناتوان است. در او چراغی از شور و دلسوزی روشن است؛ لیک پرده بر آن افتاده و نمیگذارد زیاد بروز یابد.
آیلین در نظر عموم، منزویتر و خوددارتر از آنست که مهربان باشد؛ لیکن حساسیتهای خاصی دارد: مهربانی با گونههای خاص انسانی، کارمندان کمدرآمد، ضعیفان، بیماران و کودکان.
شیشهی عطر آیلین همیشه همراهش است و از آن به همه جا میزند.
زندگینامه:
امیلی گرینگراس، دوست دوران نوجوانیاش به او گفته بود:
- چیزهایی که از نظر اون احمقا معیوبن، تو رو دوست دارن.
و گویا واقعا هم چنین بود. از امیلی بیمار گرفته تا آلبرت مترلینگ خونآشام، هر که آیلین را واقعا دوست داشت، از نظر جامعه کامل نبود.
کودکی آیلین عادی سپری شد؛ مانند هز کودک منزوی و کتابخوان دیگری. سرش را با کتاب خواندن، نقاشی کشیدن و ویولن زدن گرم میکرد و حاضر نبود در قهر و آشتیهای بقیه شریک شود. در کل ده سال پیش از ورود به هاگوارتز، فقط دروئلا روزیه و والبورگا بلک را دوست میدانست که این دوستیها هم با ورود به هاگوارتز، آرام آرام گسستند.
آلبرت مترلینگ: طلوع اولین دوست، ظهور اولین عشق:
آیلین تا اواسط سال پنجم، نخواست یا نتوانست دوستی بیابد. ارتباط او با جهان دوستیهای نوجوانانه، با آلبرت مترلینگ آغاز شد. خونآشامی بدخلق و کماشتها که قربانی خشونت پدر انسانش بود. شاید جرقهی حمایت نسبت به گونههای خاص انسانی، از دوستی با همین پسر رنگپریده آغاز شد.
دیری نپایید که شکفتن گلهای سرخ عشق، شکوفههای دوستی را بی رنگ و رو کرد. عشقی که به سرعت دوطرفه شد؛ لیک هرگز رنگ وصال ندید.
پس از مرگ آلبرت، آیلین شکسته و مستاصل، تن به ازدواج با توبیاس اسنیپ داد. ازدواجی که به واسطه سایه آلبرت مترلینگ و تفاوت زمین تا آسمان عقاید و ارزشهای دوطرف، به سرعت به میدان جنگ بدل شد.
آیلین بلافاصله پس از مستقل شدن فرزندش، سوروس، از توبیاس جدا شد تا در خانهی گریمولد، زندگی جدیدی آغاز کند.
بیماریهای خاص: هرچند اسکیزوفرنی آیلین کنترل شده است؛لیکن هنوز گاهی او را دچار توهم میکند.
***
جایگزین شد.
سن: بیش از شصت سال؛ ولی به خاطر یک مسئلهی وراثتی، سی ساله به نظر میرسد.
پاتروناس:غیرجسمانی. به هر حال، همه که قرار نیست در همهی جادوها خوب باشند، موافق نیستید؟
بوگارت: بوگارتش هر بار به یک شکل درمیآید: یک بار جسد عزیزانش، یک بار جنگ و یک بار دوربین عکاسی؛ لیکن بیشتر چهرهای که بوگارتش به خود میگیرد، خود آیلین است. خب، خود خودش که نه، خودش که تبدیل به فردی خودخواه و خالهزنک شده. ترس از این که به آن افراد منفور بماند، از همه چیز بیشتر او را میترساند.
شغل: روانشناس موسسه غیرانتفاعی حمایت از گونههای خاص انسانی.
علایق: هنر، هر نوع هنری! از نویسندگی و شعر و ویولن زدن گرفته تا فیلمهای کلاسیک ماگلها. عطرهای گوناگون و آبنباتهای نعنایی خوشبوکنندهی دهان که هنوز نمیداند تعارف کردنشان بیادبیست یا تعارف نکردنشان. فلسفه را هم نباید از قلم انداخت.
تنفرات: جمعهای خالهزنکها و عمومردکها، خود خالهزنکها و عمومردکها، تعصب، پیشداوری، خودفرشتهپنداری، ریا و تظاهر. جلوی دوربین رفتن. خرافات. لودگی. غرور. بیرحمی و تفاخر به آن.
ویژگیهای شخصیتی:
آیلین نسبت به بیشتر مردم بیحس و بیتفاوت است؛ لیکن خدا نکند کسی از این مردم، از دستش دلگیر شود. چنان خودخوری میکند که پس از یک هفته، عملا چیزی از او نمیماند.
آیلین به طرز مفرط کمروست و حتی پسر خودش را هم با لفظ "شما" خطاب میکند. چیزی بخواهد، میمیرد تا بگوید. اگر بخواهید قند را به سمتتان پرت کند، بلند میشود و قندان را دودستی تقدیمتان میکند.
آیلین در ابراز احساساتش ناتوان است. در او چراغی از شور و دلسوزی روشن است؛ لیک پرده بر آن افتاده و نمیگذارد زیاد بروز یابد.
آیلین در نظر عموم، منزویتر و خوددارتر از آنست که مهربان باشد؛ لیکن حساسیتهای خاصی دارد: مهربانی با گونههای خاص انسانی، کارمندان کمدرآمد، ضعیفان، بیماران و کودکان.
شیشهی عطر آیلین همیشه همراهش است و از آن به همه جا میزند.
زندگینامه:
امیلی گرینگراس، دوست دوران نوجوانیاش به او گفته بود:
- چیزهایی که از نظر اون احمقا معیوبن، تو رو دوست دارن.
و گویا واقعا هم چنین بود. از امیلی بیمار گرفته تا آلبرت مترلینگ خونآشام، هر که آیلین را واقعا دوست داشت، از نظر جامعه کامل نبود.
کودکی آیلین عادی سپری شد؛ مانند هز کودک منزوی و کتابخوان دیگری. سرش را با کتاب خواندن، نقاشی کشیدن و ویولن زدن گرم میکرد و حاضر نبود در قهر و آشتیهای بقیه شریک شود. در کل ده سال پیش از ورود به هاگوارتز، فقط دروئلا روزیه و والبورگا بلک را دوست میدانست که این دوستیها هم با ورود به هاگوارتز، آرام آرام گسستند.
آلبرت مترلینگ: طلوع اولین دوست، ظهور اولین عشق:
آیلین تا اواسط سال پنجم، نخواست یا نتوانست دوستی بیابد. ارتباط او با جهان دوستیهای نوجوانانه، با آلبرت مترلینگ آغاز شد. خونآشامی بدخلق و کماشتها که قربانی خشونت پدر انسانش بود. شاید جرقهی حمایت نسبت به گونههای خاص انسانی، از دوستی با همین پسر رنگپریده آغاز شد.
دیری نپایید که شکفتن گلهای سرخ عشق، شکوفههای دوستی را بی رنگ و رو کرد. عشقی که به سرعت دوطرفه شد؛ لیک هرگز رنگ وصال ندید.
پس از مرگ آلبرت، آیلین شکسته و مستاصل، تن به ازدواج با توبیاس اسنیپ داد. ازدواجی که به واسطه سایه آلبرت مترلینگ و تفاوت زمین تا آسمان عقاید و ارزشهای دوطرف، به سرعت به میدان جنگ بدل شد.
آیلین بلافاصله پس از مستقل شدن فرزندش، سوروس، از توبیاس جدا شد تا در خانهی گریمولد، زندگی جدیدی آغاز کند.
بیماریهای خاص: هرچند اسکیزوفرنی آیلین کنترل شده است؛لیکن هنوز گاهی او را دچار توهم میکند.
***
جایگزین شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/28 21:18:15
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 00:39
از: فرانسه-استراسبورگ
پستها:
206

نام:فلور ایزابل دلاکور
ملقب به:فلور دلاکور
نام پدر:پیِر دلاکور
نام مادر:آپولین دلاکور
شوهر:بیل ویزلی
جنسیت:زن
ملیت:فرانسوی
چوب جادو:چوب سنجد و موی سر ویلا،۲۳سانتی متر و ۷میلی متر،انعطاف پذیر
پاترونوس:قو
بوگارت:مرگ خواهرش(گابریل دلاکور)
حیوان خانگی:من هیچ حیوان خانگیای ندارم، چون زندگیام همیشه پر از تحصیل و مسئولیتهای خانوادگی بوده است. از کودکی در خانوادهای اشرافی و پرمشغله بزرگ شدم و بیشتر وقتم صرف آموزشهای تخصصی و سفرهای تحصیلی میشود. نگهداری حیوان خانگی نیازمند توجه و مراقبت روزانه است، و این با سبک زندگی پرمشغله و پراسترس من سازگار نیست.
سرگرمی ها و علایق:مطالعه و یادگیری،هنر و طراحی،وقت گذراندن با خانواده
ویژگی های ظاهری:قد متوسط،پوست روشن و شفاف،موهای درخشان و بلوند،چشم های آبی و چهره ظریف و جذاب
ویژگی های شخصیتی:مهربان و خانواده دوست،وفادار و شجاع
زندگی نامه:من یک جادوگر فرانسوی هستم و در خانوادهای تحصیلکرده و با فرهنگ بزرگ شدم. در مدرسه بوباتون تحصیل کردم و همیشه سعی کردم با هوش، شجاعت و تواناییهایم شناخته شوم. شخصیت مستقلی دارم و برای خانواده و دوستانم بسیار ارزش قائلم؛من عاشق مطالعه، هنر، ورزشهای ظریف و رقابت سالم هستم و از بیاحترامی، بیعدالتی و تنبلی متنفرم. در بزرگسالی، با بیل ویزلی ازدواج کردم و سعی میکنم زندگیام را با تمرکز بر خانواده و اهداف شخصی ادامه دهم.بعد از ازدواج با بیل ویزلی،صاحب سه فرزند شدم به نام های
ویکتوریا ویزلی،دختر،فرزند اول
دومینیک ویزلی،پسر،فرزند دوم
لوئیس ویزلی،پسر فرزند سوم
"خانواده ما کامل و پر از عشق است؛ ویکتوریا، دومینیک و لوییس،شادی زندگی من و بیل هستند." 💖
***
تایید شد.
مرحله بعد: از استادت بپرس چه کسی رو قراره در پاتیل درزدار ملاقات کنی تا برای ورود به کوچه دیاگون راهنماییت کنه.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
ملقب به:فلور دلاکور
نام پدر:پیِر دلاکور
نام مادر:آپولین دلاکور
شوهر:بیل ویزلی
جنسیت:زن
ملیت:فرانسوی
چوب جادو:چوب سنجد و موی سر ویلا،۲۳سانتی متر و ۷میلی متر،انعطاف پذیر
پاترونوس:قو
بوگارت:مرگ خواهرش(گابریل دلاکور)
حیوان خانگی:من هیچ حیوان خانگیای ندارم، چون زندگیام همیشه پر از تحصیل و مسئولیتهای خانوادگی بوده است. از کودکی در خانوادهای اشرافی و پرمشغله بزرگ شدم و بیشتر وقتم صرف آموزشهای تخصصی و سفرهای تحصیلی میشود. نگهداری حیوان خانگی نیازمند توجه و مراقبت روزانه است، و این با سبک زندگی پرمشغله و پراسترس من سازگار نیست.
سرگرمی ها و علایق:مطالعه و یادگیری،هنر و طراحی،وقت گذراندن با خانواده
ویژگی های ظاهری:قد متوسط،پوست روشن و شفاف،موهای درخشان و بلوند،چشم های آبی و چهره ظریف و جذاب
ویژگی های شخصیتی:مهربان و خانواده دوست،وفادار و شجاع
زندگی نامه:من یک جادوگر فرانسوی هستم و در خانوادهای تحصیلکرده و با فرهنگ بزرگ شدم. در مدرسه بوباتون تحصیل کردم و همیشه سعی کردم با هوش، شجاعت و تواناییهایم شناخته شوم. شخصیت مستقلی دارم و برای خانواده و دوستانم بسیار ارزش قائلم؛من عاشق مطالعه، هنر، ورزشهای ظریف و رقابت سالم هستم و از بیاحترامی، بیعدالتی و تنبلی متنفرم. در بزرگسالی، با بیل ویزلی ازدواج کردم و سعی میکنم زندگیام را با تمرکز بر خانواده و اهداف شخصی ادامه دهم.بعد از ازدواج با بیل ویزلی،صاحب سه فرزند شدم به نام های
ویکتوریا ویزلی،دختر،فرزند اول
دومینیک ویزلی،پسر،فرزند دوم
لوئیس ویزلی،پسر فرزند سوم
"خانواده ما کامل و پر از عشق است؛ ویکتوریا، دومینیک و لوییس،شادی زندگی من و بیل هستند." 💖
***
تایید شد.

مرحله بعد: از استادت بپرس چه کسی رو قراره در پاتیل درزدار ملاقات کنی تا برای ورود به کوچه دیاگون راهنماییت کنه.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط niyayesh.sadati در 1404/10/17 14:03:47
ویرایش شده توسط niyayesh.sadati در 1404/10/17 15:11:42
ویرایش شده توسط niyayesh.sadati در 1404/10/17 15:27:04
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/23 22:59:51
ویرایش شده توسط niyayesh.sadati در 1404/10/17 15:11:42
ویرایش شده توسط niyayesh.sadati در 1404/10/17 15:27:04
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/23 22:59:51
𝘓'𝘢𝘮𝘰𝘶𝘳 𝘦𝘴𝘵 𝘭𝘢 𝘮𝘢𝘨𝘪𝘦 𝘭𝘢 𝘱𝘭𝘶𝘴 𝘱𝘶𝘪𝘴𝘴𝘢𝘯𝘵𝘦 ; 𝘗𝘢𝘳𝘤𝘦 𝘲𝘶'𝘪𝘭 𝘵𝘳𝘰𝘶𝘷𝘦 𝘴𝘰𝘯 𝘤𝘩𝘦𝘮𝘪𝘯 𝘫𝘶𝘴𝘲𝘶'𝘢𝘶 𝘤œ𝘶𝘳 𝘮ê𝘮𝘦 à 𝘥𝘪𝘴𝘵𝘢𝘯𝘤𝘦.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/21
تولد نقش: 1404/04/22
آخرین ورود: دوشنبه 31 فروردین 1405 03:38
از: درون عمیق ترین افکارم
پستها:
299
شغل
ساحره سرشمار

اسم
جینی ویزلی
گروه
گریفیندور
جبهه
مرگخوار
ظاهر
دختری لاغر با موهای سرخ و چشمای ابی
چوبدستی
30.5 سانتی متر با چوب سرو نقره ای و موی ققنوس اتش سفید
حیوان خانگی
جینی یه جوجه شاه جغد اوراسیایی داره که از برادرش پرسی زمانی که توی کوچه دیاگون بودن هدیه گرفته. این جغد خیلی کوچولو و خیلی مهربونه
پاتروناس
پاترونوس جینی، روباهه که نشون دهنده ی ارامش و افکارشه همونطور که اگر با روباه ها سر لج بیفتی، بد میبینی، اگه سربه سر جینی هم بزاری، اخرش یه بلایی سرت میاد
علایق و سرگرمی ها
عاشق کتابخوندنه، اونقدر از اینکار لذت می بره که کتابا و حفظ می کنه
از بودن کنار دوستانش لذت می بره
دوست داره چیزای جدید رو امتحان کنه
هر از چند گاهی هم با بقیه شوخیای خنده دار می کنه
ولی بیشتر از همه ی اینها، دوست داره به مردم کمک کنه
بوگارت
بوگارت جینی خودشه در حالی که نیمه ی شرور وجودش درونشو پر کرده و دیگه بخش خوبی درونش وجود نداشته باشه. البته زمانای زیاد همچین اتفاقی هم می افته و به همین دلیله که جینی در گروه مرگخوار ها فعالیت می کنه
زندگی نامه
جینی بعد از چندین نسل، اولین دختری بود که توی خانواده ی ویزلی، دنیا اومد و به همین دلیل زندگیش از همون اول، پر از چالش بود، اون از بچگیش کتابخوندنو به بازی و سرگرمی ترجیح داد و برای همین اوایل که می خواست به هاگوارتز بیاد، یکمی خجالتی بود.
کلاه شجاعت را در درونش دید و به گریفیندور رفت.
اونجا با کمک همگروهیای خوبش، خیلی زود این عادتش رو کنار گذاشت و دایره ی اجتماعیش روز به روز بزرگتر شد.
.........................................
میشه لطفا جایگزین کنید؟
***
جایگزین شد.
جینی ویزلی
گروه
گریفیندور
جبهه
مرگخوار
ظاهر
دختری لاغر با موهای سرخ و چشمای ابی
چوبدستی
30.5 سانتی متر با چوب سرو نقره ای و موی ققنوس اتش سفید
حیوان خانگی
جینی یه جوجه شاه جغد اوراسیایی داره که از برادرش پرسی زمانی که توی کوچه دیاگون بودن هدیه گرفته. این جغد خیلی کوچولو و خیلی مهربونه
پاتروناس
پاترونوس جینی، روباهه که نشون دهنده ی ارامش و افکارشه همونطور که اگر با روباه ها سر لج بیفتی، بد میبینی، اگه سربه سر جینی هم بزاری، اخرش یه بلایی سرت میاد
علایق و سرگرمی ها
عاشق کتابخوندنه، اونقدر از اینکار لذت می بره که کتابا و حفظ می کنه
از بودن کنار دوستانش لذت می بره
دوست داره چیزای جدید رو امتحان کنه
هر از چند گاهی هم با بقیه شوخیای خنده دار می کنه
ولی بیشتر از همه ی اینها، دوست داره به مردم کمک کنه
بوگارت
بوگارت جینی خودشه در حالی که نیمه ی شرور وجودش درونشو پر کرده و دیگه بخش خوبی درونش وجود نداشته باشه. البته زمانای زیاد همچین اتفاقی هم می افته و به همین دلیله که جینی در گروه مرگخوار ها فعالیت می کنه
زندگی نامه
جینی بعد از چندین نسل، اولین دختری بود که توی خانواده ی ویزلی، دنیا اومد و به همین دلیل زندگیش از همون اول، پر از چالش بود، اون از بچگیش کتابخوندنو به بازی و سرگرمی ترجیح داد و برای همین اوایل که می خواست به هاگوارتز بیاد، یکمی خجالتی بود.
کلاه شجاعت را در درونش دید و به گریفیندور رفت.
اونجا با کمک همگروهیای خوبش، خیلی زود این عادتش رو کنار گذاشت و دایره ی اجتماعیش روز به روز بزرگتر شد.
.........................................
میشه لطفا جایگزین کنید؟
***
جایگزین شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/15 19:03:08
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است



نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است



جزئیات کاربر

نام: لوسی هارست
سن: میلیون ها سال
گروه: ریونکلاو
خصوصیات ظاهری: چیزی که از همه بیشتر تو ظاهرش جلب توجه میکنه، قد کوتاهشه ولی چیزای دیگه هم هستن مثلا صورت سفید گچیش، چشمای طلایی با مردمکای سرخش، لپای عروس هلندی طورش ، موهای بلوندش و بی دماغ بودنش
معمولا هم با کت شلوار و کلاه سیلندری و عصایی که بالاش سیب داره ظاهر میشه
گاهی اوقات صاحب بال میشه چون فالینگ انجله
وقتایی که عصبانی میشه ظاهرش به کلی تغییر میکنه و شکل شیطانی میگیره
پاترونوس: فعلا نداره
بوگارت: ناامید کردن دخترش
حیوان خانگی: دوتا بز به اسم رازل و دازل داره ولی بیشتر از دخترش مراقبت میکنن
ویژگی های شخصیتی:
ظاهرش از زمین تا آسمون با خصوصیاتش فرق میکنه، سر به هواست با اینکه حاکم جهنمه، یکم شوته، ولی در کل قلب مهربونی داره، تمام تلاششو میکنه که رابطه شو با دخترش حفظ کنه ولی بیشتر وقتا موفق نیست، عاشق خانواده شه و کلکسیون اردک بوقی جمع میکنه، از انسان ها مخصوصا گناهکاران جهنم متنفره و میخواد سر به تنشون نباشه
زندگینامه:
اسم اصلیش سموئل بوده ولی بعد از اینکه به دلایل معلوم از بهشت رانده شده و مجبور شده حکمرانی جهنم رو به عهده بگیره؛ اسمشو به لوسیفر تغییر داده( دوستای نزدیکش لوسی صداش میکنن)
سالیان سال میگذره و انسان های گناهکار یکی یکی وارد جهنم میشن و لوسی هنوز از اونها کینه به دل داره و همین باعث میشه با همسر و دخترش به اختلاف بخورن همسرش ترکش میکنه و همین باعث شکاف عمیقی بین اون و دخترش به وجود بیاد
سالها میگذره و دخترش بزرگ میشه این اختلاف عقیده باعث میشه دخترش هرگز بهش اعتماد نکنه.
توی آخرین جز و بحثشون دخترش اونو به چالش میکشه که درمورد انسان ها بیشتر یادبگیره چون مشخصا به دلیل کینه ای که داره چیز زیادی ازشون نمیدونه:
نقل قول:
آخرین چیزی بود که دخترش بهش گفت.
به خاطر همین شال و کلاه کرد و با خوندن یه ورد وارد دنیای انسان ها شد.
ولی به دلیل حواس پرت بودنش ورد اشتباهی خوند و صاف افتاد وسط هاگوارتز؛ اونم دقیقا موقع گروهبندی کلاس ها.
مک گوناگل کسی به اسم لوسی هارست رو صدا زد و لوسی چون اول اسم رو شنید رفت جلو و کلاه گروهبندی الکی الکی انداختش تو ریونکلاو!
(اطلاعات دقیقی از مکان لوسی هارست واقعی در دسترس نیست)
به همین سادگی لوسی به دلیل قد کوتاه و ظاهر جوونش با دانش آموز سال اولی هاگوارتز اشتباه گرفته شد؛ این اصلا جلوش رو نگرفت شاید اینطوری میتونست این نوع انسان هایی که به نظر با جادو سرو کار دارن رو بشناسه و بتونه باز اعتماد دخترشو به دست بیاره.
شناسه قبلی
***
تایید شد.
سن: میلیون ها سال
گروه: ریونکلاو
خصوصیات ظاهری: چیزی که از همه بیشتر تو ظاهرش جلب توجه میکنه، قد کوتاهشه ولی چیزای دیگه هم هستن مثلا صورت سفید گچیش، چشمای طلایی با مردمکای سرخش، لپای عروس هلندی طورش ، موهای بلوندش و بی دماغ بودنش
معمولا هم با کت شلوار و کلاه سیلندری و عصایی که بالاش سیب داره ظاهر میشه
گاهی اوقات صاحب بال میشه چون فالینگ انجله
وقتایی که عصبانی میشه ظاهرش به کلی تغییر میکنه و شکل شیطانی میگیره
پاترونوس: فعلا نداره
بوگارت: ناامید کردن دخترش
حیوان خانگی: دوتا بز به اسم رازل و دازل داره ولی بیشتر از دخترش مراقبت میکنن
ویژگی های شخصیتی:
ظاهرش از زمین تا آسمون با خصوصیاتش فرق میکنه، سر به هواست با اینکه حاکم جهنمه، یکم شوته، ولی در کل قلب مهربونی داره، تمام تلاششو میکنه که رابطه شو با دخترش حفظ کنه ولی بیشتر وقتا موفق نیست، عاشق خانواده شه و کلکسیون اردک بوقی جمع میکنه، از انسان ها مخصوصا گناهکاران جهنم متنفره و میخواد سر به تنشون نباشه
زندگینامه:
اسم اصلیش سموئل بوده ولی بعد از اینکه به دلایل معلوم از بهشت رانده شده و مجبور شده حکمرانی جهنم رو به عهده بگیره؛ اسمشو به لوسیفر تغییر داده( دوستای نزدیکش لوسی صداش میکنن)
سالیان سال میگذره و انسان های گناهکار یکی یکی وارد جهنم میشن و لوسی هنوز از اونها کینه به دل داره و همین باعث میشه با همسر و دخترش به اختلاف بخورن همسرش ترکش میکنه و همین باعث شکاف عمیقی بین اون و دخترش به وجود بیاد
سالها میگذره و دخترش بزرگ میشه این اختلاف عقیده باعث میشه دخترش هرگز بهش اعتماد نکنه.
توی آخرین جز و بحثشون دخترش اونو به چالش میکشه که درمورد انسان ها بیشتر یادبگیره چون مشخصا به دلیل کینه ای که داره چیز زیادی ازشون نمیدونه:
نقل قول:
اگه میخوای بهت اعتماد کنم به زمین برو و با انسان ها معاشرت کن اینطوری شاید بتونم ببخشمت.
آخرین چیزی بود که دخترش بهش گفت.
به خاطر همین شال و کلاه کرد و با خوندن یه ورد وارد دنیای انسان ها شد.
ولی به دلیل حواس پرت بودنش ورد اشتباهی خوند و صاف افتاد وسط هاگوارتز؛ اونم دقیقا موقع گروهبندی کلاس ها.
مک گوناگل کسی به اسم لوسی هارست رو صدا زد و لوسی چون اول اسم رو شنید رفت جلو و کلاه گروهبندی الکی الکی انداختش تو ریونکلاو!
(اطلاعات دقیقی از مکان لوسی هارست واقعی در دسترس نیست)
به همین سادگی لوسی به دلیل قد کوتاه و ظاهر جوونش با دانش آموز سال اولی هاگوارتز اشتباه گرفته شد؛ این اصلا جلوش رو نگرفت شاید اینطوری میتونست این نوع انسان هایی که به نظر با جادو سرو کار دارن رو بشناسه و بتونه باز اعتماد دخترشو به دست بیاره.
شناسه قبلی
***
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/15 19:01:37
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:58
از: رنجت خستهام
پستها:
266
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

نام: آیلین پرینس.
سن: بالای شصت سال؛ ولی تو خاندان پرینس، چیزی وجود داره که معلوم نیست جادوئه یا صرفا یه ویژگی ژنتیکی؛ و اونم اینه که حدود سی سالگی، روند پیر شدنشون متوقف میشه. یهجورایی اگر زنها و مردهای خاندان پرینس رو ببینید؛ هیچکدوم بیشتر از سی سال نمیزنن؛ حتی مادربزرگهای صد به بالای فامیل.
گروه: هافلپاف.
ظاهر: چشمهای عسلی، پوست رنگپریده، ابروهای پرپشت و موهایی که وقتی حالش خوبه، قهوهاین و وقتی خوب نیست، سیاه.
پاتروناس: غیرجسمانی. یهجورایی تنها جادوییه که باهاش مشکل داره. به هر حال، هیچکس قرار نیست تو همهچیز خوب باشه؛ موافق نیستید؟
بوگارت: جسد عزیزانش و گاهی یه دوربین که داره ازش عکس میگیره.
حیوان خانگی: یه قلم پر سخنگو به اسم کاتیا که معمولا نقش وجدان بیدارش رو بازی میکنه. همچنین احساساتش رو به رخش میکشه و توجهش رو به غم و اندوه دیگران جلب می کنه.
علایق: از بچگی شیفتهی معجونسازی بوده و همیشه میگه پسرش به خودش رفته. کتاب خوندن رو هم خیلی دوست داره و باید به عطرهای مختلف هم اشاره کرد.
و البته، آیلین عاشق هنره! هر نوع هنری! هر وقت میبینینش، یا داره داستان مینویسه، یا نقاشی می کشه، یا ویولن میزنه. گلدوزی رو هم خیلی دوست داره. گاهی اوقات هم یواشکی فیلمها و سریالهای ماگلها رو میبینه.
تنفرات: بیکار نشستن! اون همیشه دستش به یه چیزی بنده و کمتر میشه شما بیکار ببینینش. البته، از غذا هم خیلی متنفره. به خاطر همینه که اینقدر لاغره.
سرگذشت:
آیلین تو بچگی و نوجوونی،معمولا با بزرگترها میپریده و برای همین، خیلی بالغتر از سنش به نظر میرسیده. دوستای زیادی نداشته؛ حتی تو تالار هافلپاف. درسهاش نسبتا خوب بودن و مخصوصا تو معجونسازی و تاریخ جادوگری استعداد داشته.
با وجود تمام تنهاییها و غمها، اون تقریبا همه چیز داشت: نمرات خوب، دوستای کم، ولی واقعی و وفادار، آیندهی روشن و جوایز هنری رنگارنگ؛ ولی بعد از فارغالتحصیلی از هاگوارتز، زمانی که تو نشریهی: ادب جادویی کار میکرد؛ تصمیم گرفت لگد به بخت خودش بزنه و با توبیاس اسنیپ ازدواج کنه.
اون فریب جوونی، خوشقیافگی و خوشخلقی اون مرد رو خورد؛ اما دو روز از عروسیشون نگذشته بود که دعواهاشون شروع شد. توبیاس اعتقاد داشت آیلین نباید کار کنه یا دنبال هنر باشه. از طرف دیگه، اونقدر جلف و سبکسر بود که آیلین نمیتونست تحمل کنه.
بعد از به دنیا اومدن سوروس، آیلین میخواست ملاحظه کنه و نذاره بچش ببینه والدینش با هم خوب نیستن؛ اما مگر توبیاس میذاشت؟ مدام بهش تیکه مینداخت و هرازگاهی سرش داد میزد.
بعد از بزرگ شدن سوروس، آیلین هم از توبیاس جدا شد. الان تو خونه گریمولد زندگی میکنه و کار روزنامه نگاریش رو ادامه میده.
اخلاق:
شاید اولین چیزی که به چشم میاد؛ شیشه عطریه که همیشه دستشه تا اگر حس کرد جایی بوی خوبی نمیده، به اونجا بزنه.
آیلین زن ترسوییه؛ ولی نه وقتی پای عزیزانش و مخصوصا پسرش وسط میاد. شاید از گربه یا حرف زدن با مردم بترسه، ولی وقتی پای عزیزانش وسط میاد میتونه از صدتا ابرقهرمان شجاعتر باشه.
دوشیزه پرینس(آخ،یادم رفت، اصلا دلش نمیخواد خانم اسنیپ صداش کنن.)خیلی درونگرا و تاحدی غیراجتماعیه. نسبت به اکثر مردم بیتفاوته، کم پیش میاد عشق بورزه و کم پیش میاد متنفر شه.
و تا یادم نرفته یه نکته رو گوشزد کنم: تا وقتی تو دایره افراد نزدیکش نیستین،به هیچ عنوان به داستان هاش، ویولنش و نقاشیهاش نزدیک نشید.
***
جایگزین شد.
سن: بالای شصت سال؛ ولی تو خاندان پرینس، چیزی وجود داره که معلوم نیست جادوئه یا صرفا یه ویژگی ژنتیکی؛ و اونم اینه که حدود سی سالگی، روند پیر شدنشون متوقف میشه. یهجورایی اگر زنها و مردهای خاندان پرینس رو ببینید؛ هیچکدوم بیشتر از سی سال نمیزنن؛ حتی مادربزرگهای صد به بالای فامیل.
گروه: هافلپاف.
ظاهر: چشمهای عسلی، پوست رنگپریده، ابروهای پرپشت و موهایی که وقتی حالش خوبه، قهوهاین و وقتی خوب نیست، سیاه.
پاتروناس: غیرجسمانی. یهجورایی تنها جادوییه که باهاش مشکل داره. به هر حال، هیچکس قرار نیست تو همهچیز خوب باشه؛ موافق نیستید؟
بوگارت: جسد عزیزانش و گاهی یه دوربین که داره ازش عکس میگیره.
حیوان خانگی: یه قلم پر سخنگو به اسم کاتیا که معمولا نقش وجدان بیدارش رو بازی میکنه. همچنین احساساتش رو به رخش میکشه و توجهش رو به غم و اندوه دیگران جلب می کنه.
علایق: از بچگی شیفتهی معجونسازی بوده و همیشه میگه پسرش به خودش رفته. کتاب خوندن رو هم خیلی دوست داره و باید به عطرهای مختلف هم اشاره کرد.
و البته، آیلین عاشق هنره! هر نوع هنری! هر وقت میبینینش، یا داره داستان مینویسه، یا نقاشی می کشه، یا ویولن میزنه. گلدوزی رو هم خیلی دوست داره. گاهی اوقات هم یواشکی فیلمها و سریالهای ماگلها رو میبینه.
تنفرات: بیکار نشستن! اون همیشه دستش به یه چیزی بنده و کمتر میشه شما بیکار ببینینش. البته، از غذا هم خیلی متنفره. به خاطر همینه که اینقدر لاغره.
سرگذشت:
آیلین تو بچگی و نوجوونی،معمولا با بزرگترها میپریده و برای همین، خیلی بالغتر از سنش به نظر میرسیده. دوستای زیادی نداشته؛ حتی تو تالار هافلپاف. درسهاش نسبتا خوب بودن و مخصوصا تو معجونسازی و تاریخ جادوگری استعداد داشته.
با وجود تمام تنهاییها و غمها، اون تقریبا همه چیز داشت: نمرات خوب، دوستای کم، ولی واقعی و وفادار، آیندهی روشن و جوایز هنری رنگارنگ؛ ولی بعد از فارغالتحصیلی از هاگوارتز، زمانی که تو نشریهی: ادب جادویی کار میکرد؛ تصمیم گرفت لگد به بخت خودش بزنه و با توبیاس اسنیپ ازدواج کنه.
اون فریب جوونی، خوشقیافگی و خوشخلقی اون مرد رو خورد؛ اما دو روز از عروسیشون نگذشته بود که دعواهاشون شروع شد. توبیاس اعتقاد داشت آیلین نباید کار کنه یا دنبال هنر باشه. از طرف دیگه، اونقدر جلف و سبکسر بود که آیلین نمیتونست تحمل کنه.
بعد از به دنیا اومدن سوروس، آیلین میخواست ملاحظه کنه و نذاره بچش ببینه والدینش با هم خوب نیستن؛ اما مگر توبیاس میذاشت؟ مدام بهش تیکه مینداخت و هرازگاهی سرش داد میزد.
بعد از بزرگ شدن سوروس، آیلین هم از توبیاس جدا شد. الان تو خونه گریمولد زندگی میکنه و کار روزنامه نگاریش رو ادامه میده.
اخلاق:
شاید اولین چیزی که به چشم میاد؛ شیشه عطریه که همیشه دستشه تا اگر حس کرد جایی بوی خوبی نمیده، به اونجا بزنه.
آیلین زن ترسوییه؛ ولی نه وقتی پای عزیزانش و مخصوصا پسرش وسط میاد. شاید از گربه یا حرف زدن با مردم بترسه، ولی وقتی پای عزیزانش وسط میاد میتونه از صدتا ابرقهرمان شجاعتر باشه.
دوشیزه پرینس(آخ،یادم رفت، اصلا دلش نمیخواد خانم اسنیپ صداش کنن.)خیلی درونگرا و تاحدی غیراجتماعیه. نسبت به اکثر مردم بیتفاوته، کم پیش میاد عشق بورزه و کم پیش میاد متنفر شه.
و تا یادم نرفته یه نکته رو گوشزد کنم: تا وقتی تو دایره افراد نزدیکش نیستین،به هیچ عنوان به داستان هاش، ویولنش و نقاشیهاش نزدیک نشید.
***
جایگزین شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/10 9:54:49
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
