جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1392 23:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین:نمیدونم!من چیزی نگفتم.تازه در مرحله تمرکز بودم.صداهه ناخودآگاه دراومد.این چرا اینجوری شد؟زل زده به ما.تکونم نمیخوره.
لحظاتی در سکوت محض سپری شد. نجینی کماکان بدون اینکه تکان بخورد به آنتونین خیره شده بود.
نجینی:
آنتونین: :worry:
نجینی: :pretty:
آنتونین:
نجینی:
آنتونین که از حرکات نجینی سر در نیاورده بود از بارتی پرسید:
- این شلنگ چرا همچین می کنه؟
اما بارتی که با حرارت مشغول پذیرایی از شکم گرسنه اش بود و از هر بشقابی که دم دستش می رسید یک مشت بر می داشت و در دهانش می چپاند با بی اعتنایی شانه ای بالا انداخت.آنتونین که وضعیت را اینگونه دید با عصبانیت گفت:
- قرارمون این نبود که همه ارو تنها بخوریا.منم گشن...
سکوت ناگهانی آنتونین بارتی را مطمئن ساخت اتفاقی افتاده است.ابتدا با تصور بازگشت لرد به سرعت بر زمین زانو زد و با دهانی نیمه پر گفت:
- ارباب به سالازار آنتونین منو اغفال کرد. من بی گناهم...
اما چون کروشیویی به جانبش شلیک نشد سرش را با احتیاط بالا آورد تا چشم در چشم آنتونین شود.آنتونین آهسته گفت:
- بارتی می تونی ببینی چی داره از پای من بالا میره؟ :worry:
بارتی نگاهی به آنتونین انداخت:
- خب یه چیزی شبیه یه شلنگ سبزرنگ درازه که داره دور پات می پیچه الانم رسیده به حدودای کمرت... قیافه اش خیلی آشنا میزنه؟
آنتونین:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1392 23:52
نمایش جزئیات
آفلاین
-نجینی صبر کن!
نجینی صبر نکرد.

-نجینی دست نگه دار!
نجینی دست هم نگه نداشت.

بارتی که دیگر طاقت دیدن خزش زیبای نجینی به سمت غذاهای روی میز را نداشت فریاد بلندی کشید.
-نـــــــــــــــه! جلوشو بگیر آنتونین.خواهش میکنم.بهش بگو نباید اون غذاها رو بخوره.بهش بگو ارباب با اون ابهت از اونا خورد حالش به هم خورد.این اگه بخوره تبدیل به کرم خاکی میشه.

آنتونین درحالیکه نمیتوانست چشم از بال مرغ نصفه لرد که داخل بشقابش مانده بود بردارد جواب داد:
-چطوری بگم؟مگه زبون منو میفهمه؟

بارتی ملتمسانه به آنتونین نگاه کرد.
-نمیدونم.یه کاری بکن.چطور اون ویزلی موقرمز کک مکی در موارد ضروری میتونه مارزبون بشه؟چرا ما نمیتونیم؟موقعیتی از این ضروری تر دیگه وجود نداره.سعی کن.من مطمئنم یه زبون ماری ته حلقومت نهفته اس.

آنتونین که کم کم داشت جوگیر میشدتمرکز کرد و به نجینی خیره شد.چند ثانیه بعد صدای فش فش مبهمی از دهان آنتونین خارج شد.
نجینی برای لحظه ای مکث کرد.به آرامی برگشت و به بارتی و آنتونین خیره شد.

بارتی:چی کار کردی تو؟چی گفتی بهش؟فحش دادی؟
آنتونین:نمیدونم!من چیزی نگفتم.تازه در مرحله تمرکز بودم.صداهه ناخودآگاه دراومد.این چرا اینجوری شد؟زل زده به ما.تکونم نمیخوره.:worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 7 شهریور 1392 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مک گونگال به هر دلیلی از اسلیترین امتیاز کم میکنه.لرد از اسلیترینی ها میخواد که اعتصاب غذا کنن.البته خودش و نجینی قرار نیست در این اعتصاب هم گروهیاشونو همراهی کنن.
لرد به دفتر دامبلدور میره و ازش میخواد برای دیدن وضع رقت انگیز اسلیترینی ها به تالار بیاد.از طرفی مورفین به جای غذا مواد مشکوکی به خورد بچه ها داده! لرد به محض اینکه وارد تالار میشه با دامبلدور به این قضیه پی میبره . دامبلدور بعد از دیدن اعضای اسلیترین تصمیم میگیره که بره با خودش مشورت کنه و فکری بکنه . در این بین لرد تمام اعضای اسلیترین رو مجبور میکنه که خودشون رو به بی غذایی بزنن تا بتونن دامبلدور رو راضی کنن . دامبلدور بر میگرده و یه هیپوگریف برای مشاهده ی وضعیت تحریم غذایی میذاره تو تالار اسلیترین. اگه هیپوگریف غذا نخوره به ملت نوک میزنه اگه غذا بخوره هم یعنی اسلیترین وضع غذایش خوبه. هیپوگریف دمپایی خرگوشی آیلین رو میخواد بخوره و آیلین فعلا به زور معطلش کرده و بارتی و آنتونین میرن پیش لرد سیاه تا یکمی از جیره ی غذایی لرد رو برای ملت اسلی بگیرن.

_____________________________

آنتونین و بارتی با نگاه های بلا متوجه شدند که باید داوطلب شوند که برای گرفتن مقداری غذا به اتاق لرد سیاه بروند ، پس قبل از این که اتفاق دیگری بیفتد ، محترمانه داوطلب شدند. هیپوگریف هم غرشی کرد و آییلین ضربه ی دیگری بر سرش کوبید...

آنتونین و بارتی پشت در آشپزخانه ی اسلیترین

_تو برو!
_نه تو برو!
_من در میزنم تو صحبت کن!
_زرنگی؟ من در میزن... آآآآآآآوچ!


لرد سیاه از پشت در کروشیویی نثار پشت دری ها کرده بود که از بخت بد بارتی به ملاجش خورد. درحالی که بارتی از درد به خودش میپیچید ، لرد سیاه بلند داد زد:
_چی میخواید شوماها ؟! یا بیاین تو و حرفتون رو بزنید یا برید پی کارتون بذارید خاطرم آسوده باشه.
آنتونین نگاهی به بارتی انداخت و با ترس در رو باز کرد و با چشمهای بسته شروع به صحبت کرد:
_ ارباب ! ای سیاه ! ای دارک! ای تو که کله ات ولی تابناکه ! جمعیت اسلیترین درحال مرگ از گرسنگی هستند...
آنتونین برای بررسی وضعیت چشماش رو باز کرد و دید که لرد ولدمورت پشت میزش نشسته و جلوش سفره ی رنگارنگی از غذاهاست و داره یه بال مرغ رو به دندون میکشه.
آنتونین:
لرد سیاه به آنتونین نگاهی انداخت:
_خب که چی؟! مشکل شماست! یا برید نمره هاتون رو پس بگیرید یا ... همون بمیرید بهتره!
بارتی که به آنتونین لب و لوچه باز اضافه شده بود در حالی که به غذا خیره شده بود گفت:
_ولی ارباب... اگه اسیلیترینیا بمیرن، نسل نجیب زاده منقرض میشه... اونوقت دور و برتون رو یه مشت مشنگ زاده و خون لجنی میگیره...
لرد سیاه پیچ و تابی خورد و شیکمش رو گرفت و در حالی که چیزهایی مبنی بر بهم خوردن حالش میگفت از سرجاش بلند شد رو به نجینی که گوشه ی اتاق در حال خوردن استیک بود کرد و گفت:
_نجینی من باید برم مرلینگاه! شام رو تموم کن.

لرد سیاه با سرعت از صحنه خارج شد. آنتونین و بارتی نگاهی به هم انداختند، نگاهی به نجینی که الان از زمین بلند شده بود و فش فش میکرد و نگاهی به غذای روی میز.

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1392/6/7 12:32:56
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1392/6/7 12:34:12
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1392/6/7 12:43:00
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1392 07:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا چطوری بهش حالی کنیم که گشنش نیست؟

مورفین متفکرانه دستانش را بهم زد.
- اخرین باری که منو برای درک اعتیاد برده بودید، اونژا از روش های تلقین درمانی اشتفاده میکردن . هی میشستن بالا شرم میگفتن تو معتاد نیشتی..اسم تو مورفین نیشت...اسممو گذاژته بودن شارا . خب همین کارو بکنید.

بلا چوب دستی اش را به نشانه ی تفهیم و شاید هم تهدید تکان داد و گفت:
- مورفین، هیچ فکر کردی که فرق تو با هیپوگریف چیه؟!
- اوه هیبتش گندش ولی من دارم میمیرم از بش ژعیف شدم..بازم که شهمیه چیژ من رو قطع کردین. من این مشاله رو از طریق وژارت خونه پیگیری میکنم.

مورفین با اصابت طلسم بلا به ایوان برخورد کرد و هردو روی زمین افتادند. استخوان های ایوان از هم جدا شده و کف سالن پخش شد. نارسیسا با دلسوزی به ایوان نگاهی کرد و گفت:
- این بیچاره گوشت که نداره ، استخوناشم دارن کم کم ناپدید میشن.

استخوان مچ دست ایوان به نمایندگی از او، حرف نارسیسا را تایید کرد. نارسیسا موهای طلایی رنگش را تابی داد و با متانت گفت:
- باید از لرد سیاه بخوایم که کمی از جیره بندی غذاشو به ما هم بده. درسته که ما اعتصاب کردیم ولی یکم دیگه ادامه پیدا کنه ایوان از دست میره.

- قاررررررر قاررررررررر.

صدای قار قار وحشتناک هیپوگریف توجه همه را جلب کرد. آییلین به شدت سعی میکرد که دمپاییش از را از دهان هیپوگریف بیرون بکشد و هیپوگریف گرسنه کم مانده بود آییلین و دمپایی اش را با هم قورت دهد. بارتی اظهار فضل کرد:
- چند بار بهت گفتیم اییلین که این دمپایی های خرگوشی ِ مسخره رو تو تالار نپوشی؟

آییلین ضربه ی بعدی را با لنگه ی دیگر دمپایی اش بر سر هیپوگریف کوبید و پاسخ داد:
- هدیه ی پسرمه. وقتی شیش سالش بود برای روز ساحره ها بهم داده. هی هیپوگریف شوم، . . اه اه اه

آب دهان هیپوگریف تمام صورت آییلین را خیس کرد. بلا متفکرانه گفت:
- خیلی خوبه! حالا که این مرغ غول پیکر، دمپایی های آییلین رو با خرگوش اشتباه گرفته، ما تا فردا فرصت بیشتری داریم.آییلین تو سعی کن این وضعیت رو تا فردا حفظ کنی .
- چی بلا؟ سر تا پام تف هیپوگریفی شده. من چطوری تا فردا این وضعیت رو حفظ کنم؟ الانه که با دمپایی ها منم بخوره. یه فکر دیگه بکن.
-کروشیو اییلین. به چه جراتی رو حرف من حرف میزنی؟ همین که گفتم. یکی دوتاتونم برین از لرد یکم غذا برای این ایوان بدبخت بگیرید تا هلاک نشده. من ایوان رو زنده لازم دارم. . . استخونای قفس سینش جای خوبی برای چیدن کتاب های جادوی سیاهمه. پس زود باشید.
آنتونین و بارتی با نگاه های بلا متوجه شدند که باید داوطلب شوند که برای گرفتن مقداری غذا به اتاق لرد سیاه بروند ، پس قبل از این که اتفاق دیگری بیفتد ، محترمانه داوطلب شدند. هیپوگریف هم غرشی کرد و آییلین ضربه ی دیگری بر سرش کوبید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1392 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
( چند ساعت بعد )

سر و صدای هیپوگریف بیشتر شده بود . هر از گاهی به اطرافش نوکی میزد یا با منقارش زیر بالهایش را تمیز کرد یا به عبارتی دنبال حشره ای چیزی میگشت تا شکارش کند!

ملت اسلی با حالت غش و ضعف روی مبلهای تالار ولو شده بود و هر کدوم با دو دستشون شکمم خودشون رو فشار میدادند. مورفین از دستشویی بیرون اومد به میان تالار اومد و دستهایش رو از دو طرف باز کرد:

_ همه چی آرومه / من چقد خوشبختم
چه قدر خوبه که / چیز و میز رو داشتم
چیز به من میسازه / از صدام معلومه
من چقد خوشبختم / همه چی آرومه

جمعیت اسلی حتی توان بلندکردن چوبدستشون رو نداشتن که مورفین رو سایلنت کنند. دراکو که در دور ترین نقطه ی ممکن نسبت به هیپوگریف قرار گرفته بود، پرسید:

_الان یه نفر به من جواب بده ؛ اگه فردا که دامبل میاد ، هیپوگریف سیر باشه یعنی وضع غذایی مون اوکی هست. ولی اگه گرسنه باشه تا اون موقع چند نفر از ما رو خورده؟!

ایوان که ظاهرا تازه وخامت اوضاع رو درک کرده بود، ضربه ای به پیشانی اش زد و گفت: ما میمیریم... من میدونم !

آستوریا رو به مورفین کرد : میگم ... میگم... از این چیز میزات اگه بدیم به این هیپوگریفه ، چی میشه؟! اصن تاثیر داره؟
مورفین دماغش را بالا کشید:
_خواهر آستوریا ! عرضم به حژورت که من پاک پاکم! هیشی ندارم! ته مونده شو دو دیفه پیش زدم به بدن... تاژه شم ، من این ریسکو نمیکنم به یه هیپوگریف گرشنه چیژ بدم!

بلا یه طلسم کروشیوی بدون کلام نثار همه ی شان کرد.
_جاگسن ! تو که بهترین ایده پرداز انتخاب شدی ، یه ایده بده چطور این قضیه رو حل کنیم.

جاگسن کمی خودش رو از مبلی که توش ولو شده بود ، بالاتر کشید و گفت:

_خب ببینید واضحه که باید اول به صورت مخفیانه از یه جا غذا گیر بیاریم برای خودمون. بعدش کاری کنیم هیپوگریف تا فردا که دامبولی میاد ، نفهمه گرسنه است. بعد که دامبول میاد ، ما تظاهر به گرسنگی میکنیم و هیپوگریف هم گرسنه است، شاید دامبولی رو لقمه ی چپش کنه! یوهاهاها !!

و ملت بی رمق اسلی خنده کردند و بعد از چند ثانیه به حالت و بعد به و در نهایت به تبدیل شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1392/5/17 23:45:05
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مرداد 1392 04:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اعضای اسلیترین یکصدا فریاد زدند:هیپوگرییـــــــــــــــــــــف؟نـــــــــــــــــــه!

لرد سیاه تصمیم گرفت از جذبه اش استفاده کند.
-ببین دامبل، میدونم در گذشته مشکلاتی با هم داشتیم.میدونم از اینکه پیشنهادات مختلفت رو رد کردم ناراحتی.

ملت اسلی:

لرد:مرگ!پیشنهاد تدریس هاگوارتزشو میگم...خب به هر حال.نمیتونی این کارو با ما بکنی.آقا مار بفرست، تک شاخ بفرست، مانتیکور بفرست،کرگدن بفرست...هیپوگریف توهین بزرگیه!!

لرد سیاه بعد از سخنرانی تاثیر گذارش چشمانش را باز کرد و دید دامبل مدتهاست که تالار را ترک کرده و هیپوگریفی خوشحال، درحال دویدن دور تالار است.

-قار...قار...

ایوان که اتفاقا در مسیر دویدن هیپوگریف قرار گرفته بود و مجبور به فرار شده بود در حال فرار پرسید:
-این چرا قار قار میکنه؟

هیپو:کواک کواک!
ایوان:این اختلال شخصیتی داره.یکی به این غذا بده تا منو قورت نداده.:worry:

لرد سیاه که به شکل نامحسوسی خودش را از مسیر هیپوگریف خارج کرده بود مخالفت کرد.
-نمیشه.اگه غذا بدیم که دامبل به این نتیجه میرسه ما بدون غذا هم وضعمون خیلی خوبه و برای تقویت بودجه کلا جیره غذاییمونو قطع میکنه.همیشه که نمیشه خرج غذاتونو من بدم.

کسی جرات نکرد به این موضوع اشاره کند که لرد هرگز ناتی برای آنها خرج نکرده.همه به این موضوع فکر میکردند که هیپوگریف فعلا گرسنه نیست و از شدت خوشحالی در حال دویدن است...ولی به زودی گرسنه خواهد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 31 تیر 1392 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مک گونگال به هر دلیلی از اسلیترین امتیاز کم میکنه.لرد از اسلیترینی ها میخواد که اعتصاب غذا کنن.البته خودش و نجینی قرار نیست در این اعتصاب هم گروهیاشونو همراهی کنن.
لرد به دفتر دامبلدور میره و ازش میخواد برای دیدن وضع رقت انگیز اسلیترینی ها به تالار بیاد.از طرفی مورفین به جای غذا مواد مشکوکی به خورد بچه ها داده! لرد به محض اینکه وارد تالار میشه با دامبلدور به این قضیه پی میبره . دامبلدور بعد از دیدن اعضای اسلیترین تصمیم میگیره که بره با خودش مشورت کنه و فکری بکنه . در این بین لرد تمام اعضای اسلیترین رو مجبور میکنه که خودشون رو به بی غذایی بزنن تا بتونن دامبلدور رو راضی کنن . دامبلدور بر میگرده و میخواد تصمیمی که گرفته رو اعلام کنه .

--------
دامبلدور خیره شده بود به اعضای اسلیترین و اعضای اسلیترین خیره شده بودن به دامبلدور . لرد به نجینی و نجینی به لرد . بلا به سوروس و سوروس به نارسیسا . همه به هم نگاه میکردن و منتظر بودن دامبلدور تصمیمش رو اعلام کنه . بالاخره مورفین صبرش تموم شد و با صدایی لرزان گفت :

-د ... لامصب بگو دیگه . بدن درد گرفتم باید برم تو دستشوئی یه کارای بکنم .
-باشه عزیزانم . اول باید تشکر کنم از فعالیت خوبتون در این ترم تا به اینجا . بعد باید بگم که مرگ سدریک خیلی دردناک بود هنوز برامون و بهتون قول میدم که من شخصا خودم لرد سیاه رو دیدم و اون برگشته .
-
-در ادامه باید بهتون توضیح بدم که هر چی هم شما ها تلاش کنیم در این ترم ، من آخر ترم به دلیل اینکه هری یه بار بی اجازه اومد به ققنوس من غذا داد و هرمیون چون خیلی خوشگل و جیگرطلاس و رون همینجوری فقط برای اینکه احساس متفاوت بودن نکنه ، ده هزار امتیاز میدم .
-
-و در آخر باید بهتون یادآوری کنم که من قوی ترین جادوگر حال حاضرم با اینکه تا حالا نتونستم تو دوئل لرد رو ببرم و دراکو تونست خلع سلاحم بکنه و از ترس و اینکه خسته شده بودم دنبال جان پیچ ها بگردم به زودی میذارم سوروس بکشتم .

لرد که عصبی شده بود ، دستش رو دراز کرد و کاغذ رو از دست دامبلدور گرفت و به آهستگی شروع به خوندن نامه کرد . بعد از 5 دقیقه که بالاخره رسیده بود به پایان نامه ، سرش رو بالا آورد و نگاهی به دامبلدور انداخت و با عصبانیت گفت :

-این همه وقت ما رو گرفتی واسه این نتیجه گیری ؟ نتیجه گیری کردی که به نظرت اعضای اسلیترین به نظر خیلی خوشحال میرسن با اینکه گرسنگی دارن میکشن و غذا خوردن رو تحریم کردن ؟ دو ساعت با خودت مشورت کردی راه حل نتونستی پیدا کنی ؟ بدم نجینی چنان ریشت رو گاز بزنه که با معجون های سوروسم نشه درستش کرد ؟

دامبلدور نامه رو از دست لرد کشید و به طرف در تالار اسلیترین رفت . نگاهی به تمام اعضای اسلیترین انداخت و بعد رو به لرد سیاه کرد و گفت :

-راه حل پیدا کردم اتفاقا . تصمیم گرفتم که این هیپوگریف رو از سیریوس بگیرم و بیارمش اینجا و پیش شما بذارم تا بتونم بعدا تاثیر این تحریم غذایی شما رو این موجود ببینم . فقط حواستون باشه که اگر غذا بهش نرسه ، شروع میکنه به گاز گرفتنتون . هر روز میام یه سر به وضعیت این پرنده میزنم ببینم چجوریاست .

و هیپوگریفی به زور وارد تالار اسلیترین شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضوی از طرفداران گلرت گریندلوالد
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1392 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-همین جاها گذاشته بودمشا...صب کنید یه دیقه الآن پیداش میکنم.

ملت اسلی که به دامبلدور خیره شده بودند،با چشم غره لرد به خودشون اومدن و به نقش بازی کردن ادامه دادن.

آیلین:آخ...من ناراحتی معده دارم!

جاگسن:ای وای...منم کمبود پروتئین دارم و یادم نبود!

نارسیسا:بچه ـم فردا امتحان داره...گشنشه امتحانشو بد میده!

ایوان:اونا که چیزی نیستن...اوستخونای من لق شدن.

بلا:حیف که الآن گشنمه و حس کروشیو زدن رو ندارم.

مورفین:باو وزارت در خطره...کی تا حالا وزیر گشنه دیده آخه؟!

به این ترتیب هر کدوم از اسلی ها دردی برای خودشون پیدا میکردن و از گشنگیشون می نالیدن.لبخند رضایت بر چهره لرد نقش بست.در لحظه ای که لرد میخواست دامبلدور را وادار کند که بدون برگه مفقود وضعیت اسلی ها را معلوم کند،دامبلدور با فریاد"اورکا،اورکا"ملت را از جا پراند!

دامبلدور:یــــــــــوهو...پیداش کردم...آفرین به خودم...آفرین به هوش و ذکاوت ذاتی ـم!

لرد:

دامبلدور طی مراسمی گلوش رو صاف کرد،به کاغذ پوستی لکه دار که در دستش بود تکانی داد،عینکش را "ها" کرد و روی نوک بینی ـش گذاشت.

لرد:جناب مدیر بالاخره نمیخوایید وضعیت اعضای این تالار رو روشن کنید؟

دامبلدور:اوه بله!خب...نتیجه مشورت ـم با جنابِ شخص شخیص خودم رو به اطلاعتون میرسونم!

تمام اسلی ها منتظر شنیدن نتیجه گیری مسخره دامبلدور و روشن شدن وضعیت تالارشان به دهن دامبلدور که زیر سبیل پرپشتی دیده نمیشد چشم دوخته بودن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد اما دابز!

I'm bad.And that's good
I'll never be good.And that's not bad


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
جاگسن پرسید:ارباب!!دقیقا چی باید برامون روشن بشه؟؟
لرد با عصبانیت گفت:تو و هرکس دیگه ای که نفهمیده!!به نجینی عزیزم میگم براتون روشنش کنه.
-اممم.....نه ارباب قک کنم خودم فهمیدم اصلا نیازی نیست که این بانوی زیبا رو به زحمت بندازید :worry:
لرد چشم غره ای رفت:خوبه!!مورفین؟؟؟چرا لپات انقد قرمزه؟؟؟؟با یه کوفتی زردشون کن!!بلا!!موهات خیلی شبیه حالت خوشحالن!اتوشون کن تا صاف بشن!!برید این کارا رو انجام بدید فقط زوووووووووووووووووووووووووووووووود
اسلی ها مثل موجودات دم انفجاری به این طرف و آن طرف میپریدند و دستورات را انجام میدادند.
دقایقی بعد:
-بهت گفتم برو کنار من مدیر مدرسه ام!!!از من رمز میخوای؟؟احمق!!
لرد به سمت تابلو رفت و آن را باز کرد:
-چیزی شده پروفسور؟؟؟
-این احمق نمیفهمه من مدیر مدرسه ام،همه جا میتونم برم!از من رمز میخواد!!!!
- این رو ولش کنید پروفسور.بفرمایید داخل.
دامبلدور به تابلو چشم غره ای رفت و داخل شد.
اسلی ها هر کدام گوشه ای افتاده بودند و قیافه هایشان به شدت داغون بود.
دامبلدور نگاه متفکرانه ای کرد و مشغول بافتن ریشش شد.
-خب من با شخص متشخص خودم مشورت کردم و به نتایجی رسیدم که خلاصه اشو الان بهتون میگم.
اسلی ها به او خیره شده بودند که در جیب هایش به دنبال چیزی میگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی از آدمها پر از مفهوم هستند
پر از حس های خوبند
پر از حرفهای نگفته اند
چه هستند، هستند
و چه نیستند، هستند
یادشان
خاطرشان
حس های خوبشان
آدمها
بعضی هایشان
سکوتشان هم پر از حرف هست
پر از مرحم به هر زخم است .


پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 02:18
نمایش جزئیات
آفلاین
-ژانم؟تو هم میخوای؟به ژان عژیژت شیژی برام نژاشتن.تموم شد.

لرد با عصبانیت به وسط تالار رفت.ولی برخلاف همیشه ملت دست به سینه جلویش صف نکشیده بودند.لرد بالای میز رفت...ولی بی فایده بود.ناچارا از آخرین سلاحش استفاده کرد.
-نجینی!

همین یک کلمه کافی بود که نجینی به سرعت در طول و عرض تالار بخزد و با فس فس های تهدید آمیزش توجه ملت اسلی را به لرد جلب کند.لرد لبخندی به نجینی زدکه به دنبال این لبخند بلاتریکس بی هوش شد.لرد که به این صحنه عادت داشت شروع به صحبت کرد.
-دامبلدور رفته با خودش مشورت کنه و برگرده.قبل از برگشتن اون همتون، حتی تو مورفین، باید به حالت عادی برگردین.روشن شد؟برین وان رو پر آب یخ کنین، کله تونو فرو کنین توش.برین معجون سرحال کن بخورین، برین به خودتون کروشیو بزنین.اصلا برام مهم نیست.ولی تا چند دقیقه دیگه میخوام همتونو سالم و سرحال همینجا ببینم.روشنه؟

نجینی سریعا اهمیت موضوع را برای همه روشن کرد.


چند دقیقه بعد:

ملت اسلی نفس نفس زنان و خسته جلوی لرد ایستاده بودند.مورفین گره کراواتش را سفتتر کرد.
-چقدر متشخص شدم.حرف زدنمم درست شده!من پتانسیل تبدیل شدن به یک آقا رو دارم.زمینه برام مهیا نبود.

لرد سیاه صف را بررسی کرد.ظاهرا همه حاضر بودند.
-خب...الان میرسیم به قسمت اصلی.وقتی دامبلدور وارد تالار میشه همتون باید وانمود کنین حالتون بشدت بده.جاگسن؟تو چرا گونه هات گل انداخته!!برو کمی زردچوبه بزن به صورتت.لوسیوس، تو چرا اینقدر اضافه وزن داری؟برو ته صف یه جایی خودتو گم و گور کن.ایوان تو بیا جلو...استخونات زده بیرون.فراموش نکنین.همه شما از شدت گرسنگی رو به مرگ هستین.روشن شد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!