
بارون اول خیلی آروم آروم بارید.
-شما یکم احساس سوزش نمی کنین؟
-من کف دستم می سوزه...فک کنم قراره پولدار بشم!

-هر پولی که در می آورید مال ماست!

-صد البته ارباب!
-عه...منم الان دچار سوزش ماتیک شدم!
بعد از چند دقیقه همه ی مرگخوارا دچار سوزش شدن!
بارون شدیدتر شد!
-یاران ما چرا انقد به خود می پیچید؟ مراقب باشید که روی ما نیافتید!

مرگخوارا بعد این حرف ترسیدن...ترسیدن که روی اربابشون بیافتن و باعث مرگشون بشن، برای همین ثابت موندن و همه با هم یه چیز رو گفتن!
-لینی!
-یکم دیگه تموم می شه...صبر کنین!
-لینی سریع تر تموم شدن شو...این زخمه داره سوزش کردن می شه!
-لینی دیگه تهدیدت نمی کنم و نمی گم قصد دارم ازت معجون درست کنم...فقط در رو باز کن!

-لینی، قول می دم دیگه بدون لباس توی اتاقت نیام و نترسونمت!
-لی...
یه قطره بارون ریخت تو دهن مرگخوار بخت برگشته و دهنش دچار سوزش شد و نتونست جمله شو کامل کنه!
کار لینی داشت تموم می شد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










ارباب...شما هم لطفا روی زمین واینسین!




...منو چرا جا گذاشتین؟ از اونجا تا این جا دنبالتون دوییدم. ارباب زنده هستن؟





