جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد!**
ارسال شده در: دوشنبه 26 دی 1384 13:16
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور:
اجازه هست من 5 شنبه، یه پست راجع به اصول نمایشنامه نویسی بنویسم؟؟

مشكلي نيست ولي بعدش من روش نظارت ميكنم كه ببينم اشكالي نداشته باشه....ميتوني بزني! (دامبلدور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/27 2:27:41
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد!**
ارسال شده در: یکشنبه 25 دی 1384 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس روي تختش توي خونه محفل خوابيده بود اون داشت به وضع خودش فكر ميكرد ...........(حالا توي فكرش نرين ديگه خصوصيه )
كسي به در ميكوبه!!!!
تق ... تق ....
رشته افكار اون پاره ميشه از جاش بلند ميشه و صاف ميشينه و ميگه:
كي؟؟؟
هيچ كس جواب نداد اون دوباره گفت:
كي؟؟؟بفرماييد تو !!!!!!
هيچ جوابي نداد اون از جاش بلند شد و به سمت در رفت و اونو باز كرد هيچ كس پشت در نبود اون به داخل سلن نگاهي انداخت!!!!
اينجا چه خبره؟!؟!
داخل سالن كوچكترين صدايي به گوش نميرسيد حتي يك جسم كوچك هم تكون نميخورد اون به داخل اتاقش برگشت و چوب دستيشو از روي ميز برداشت و داخل سالن پا گذاشت به محض پا گذاشتن اون داخل سال در اتاقش به طور خودكار بسته شد ترس و و حشت وجودش رو فرا گرفته بود ولي بروز نمي داد اون در وضعيتي قرار گرفته بود كه كمترين جادوگر يا سحرهاي در داخل اون قرار ميگرفت اون با صداي بلندي گفت:
سيروس آلبوس !!!!!
صداي اون داخل خونه پيچيد و دوباره به گوش خودش رسيد
اون تصميم خودش رو گرفت بايد ميفهميد چه خبر است ؟؟!!!
لوموس
راهش كمي معلوم شد ولي صبر كنيد اون جلوي اتاق خودش نبود به دور اطراف خودش تا جاي كه ميتونست نگاه كرد اونجا...اونجا شبيه يك قبرستان بود
صداي خنده اي اومد...
ها...ها..ها...ه...ااااااا...ها....
استرجس ديگه واقعا ترسيده بود اون درحالي كه تمام وجودش ميلرزيد به طرف صدا برگشت

نه...!!!!!
اون ولدمورت بود
ها....ها...ها....ه.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ه.ه.ه.ه.ه.ه
اون دوباره شروع كرد به خنديدن
استرجس سعي كرد خودشو شجاع نشون بده و گفت:
سيروس و دامبلدور كجان؟؟؟
ولدمورت جواب نداد و در عوض تبديل به الستور مودي شد
اااااا.....
استرجس در حالي كه تعجب كرده بود گفت:الستور سيروس و .......
الستور مودي قبل از اينكه جواب اونو بده تبديل به كوييرل شد
اااي ي ي ي ي ي بابا!!!!!
استرجس:الستور چي شد چه بلاي به سرش اوردي!!!!
اونم تغيير كرد و به...........
استرجس .... استرجس پاشو بابا.......
نه.......
پاشو بابا...
صداي از راه دور اورا به پاشودن فرا ميخوند....
اون يكدفعه از جاش بلند شد
سيروس و آلبوس جلوي اون استاده بودن آلبوس ناهي به صورت عرق كرده اون انداخت و گفت:
بسه ديگه خواب بودي
استرجس نگاهي به دورورش انداخت و ديد توي اتاقش هستش ........
استرجس سرخ شد و گفت:
اي بابا ببخشيد....
آلبوس و سيروس خندشون گرفت ...
سيروس:پاشو بابا صبح شده بريم پايين صبحانه بخوريم....
......
بدين ترتيب اونا به سمت آشپرخونه حركت كردند......

ادامه ندارد......

-----------------
منتظر نقد قشنگتون هستم

خب اينجا ديگه خانه شماره 12 نيست!...بايد نقد بشه چون جايي براي نقد شدنه!

خب پستت رو اگر از نگاه خوابيولوژيكي!(خواب) نگاه كنيم نمايشنامه قشنگي بود!
ولي خب اگر در آخر خواب نبود كه خب نمايشنامه قشنگي نميشد.ولي تك نمايشنامه خوبي بود!(تك نمايشنامه=نمايشنامه اي كه ادامه ندارد!)

بعضي قسمتها شكلك هاي خوبي استفاده نكرده بودي مثل اون تيكه ولدمورت...پس روي شكلك ها دقت بكن.پيشنهاد ميكنم اون صحنه نمايشنامه رو بيار جلوي ذهنت بعد ببين مثلا در اينجا ولدمورت به كدوم شكلك نزديك تره...اگر به اينا نزديك نيست شكلك هاي ادامه رو ببين اگر باز نبود اصلا نزني بهتره تا اينكه شكلك خوبي نزني....ولي در كل پيشنهادم اينه كه وقتي شكلك هاي معمولي رو نميبيني ديگه از شكلك استفاده نكن.
در كل اين مشكلت بود و مشكل ديگه اي نداشتي.

*دامبلدور*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/26 0:00:37
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد!**
ارسال شده در: یکشنبه 11 دی 1384 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ممنون از نقدتون
------------------------
***در درمانگاه مادام پامفری***
مک گونگال دم درو در حالی که مضطرب بود، به ریموس و هاگرید گفت:
-" اوه...ریموس...
ریموس متعجب:" یعنی دروغ نمیگه؟؟؟
هاگرید که کلافه بود:" نه، من خودم میرفتم پیشش! مینروا حالا چی میشه؟؟
مک گونگال در حالی که نگاهی اندوه بار به تخت آنیتا انداخته بود، گفت:
-" نمی دونم؛ ضربه ی بزرگی بهش خورده.
ریموس:
-" برای چی؟؟ ما هممون به سوروس یه کمی شک داشتیم..
از سوی تخت آنیتا، صدای ضعیف و کم توان با بغضی در گلو گیر کرده گفت:
-" چون من سوروس رو خیلی دوست داشتم....خدای من....
و بغضش شکست. مک گونگال در حالی که به اتفاق بقیه به طرف تخت آنیتا روان بود با ناراحتی گفت:
-" اوه، دوشیزه دامبلدور....لطفا خودتون رو ناراحت نکنید....
هاگرید در حالی که دستمالی را از جیبش در آورده بود و فین صدا داری کرد، گفت:
-" راست میگه، براش مثل عمو بود......
آنیتا ناراحت گفت:
-" شما از کجا میدونید که سوروس ....پدر منو.....اصلا کسی دیده؟؟
ریموس در حالی که متاثر و متعجب بود گفت:
-" هری....اون شاهد همه چیز بوده
چشمان آنیتا گرد شد و با حرکتی سریع نشست روی تخت و خواست برود و گفت:
-" خانم مک گونگال، قطار حرکت کرده؟؟؟
مک گونگال در حالی که دستش را روی شانه های آنیتا گذاشته بود گفت:
-" نه دوشیزه....
اما آنیتا مهلت نداد و از زیر دستان مک گونگال جا خالی داد و به طرف در دوان دوان شروع به حرکت کرد. هاگرید داد زد:
-" نرو، آنی....کجا میری؟؟؟
آنیتا داد زد:
-" اون همیشه....... با عمو لج بود......
و در را بشدت به هم زد. باد شدیدی می وزید. او دوان دوان به سمت در خروجی رفت. وقتی به حیاط رسید، دید هیچ کسی در آنجا نیست. با عصبانیت دستانش را به روی شقیقه اش گذاشت و بعد از چند لحظه، دستانش را در دهانش گذاشت و سوتی کشید. صدای سوت مثل هیچ سوتی نبود؛ گویی صدا در عمق وجود انسان، نفوذ میکرد.
لحظه ای نگذشته بود که تک شاخی زیبا در ابتدای جنگل ممنوعه، دیده شد و با سرعت به سمت آنیتا رفت ، و او با حرکتی سریع بر روی تک شاخ پرید و در گوش تک شاخ، زمزمه ای کرد. تک شاخ چرخی زد و بی صدا، همچون باد، به طرف قطار سریع السیر هاگوارتز رفت. چنان سرعت زیاد بود که آنیتا نمیتوانست چشمانش را باز نگه دارد. لحظه ای چشمانش را باز کرد و داد زد:
-" لعنت......همه سوار شدن...
و به زبانی نامفهوم به تک شاخ چیزی گفت. سرعت تک شاخ چنان زیاد شد که آنیتا حتی نمیتوانست صدای باد را در گوشهایش بشنود. بعد از لحظه ای قطار دیده شد و سرعت تک شاخ شروع به کاهش کرد. صدای سوت قطار شنیده میشد که آنیتا به قطار رسید و به سرعت به روی پله های قطار رفت و در قطار را باز کرد. قطار شروع به حرکت کرده بود.آنیتا عصبانی از تک تک واگن ها گذشت و هر بار که به کوپه ای میرسید، با نگاهی خشمناک، افراد متعجب آن را از نظر میگذراند. هنوز شش واگن را رد کرده بود که در جلوی کوپه ای ایستاد؛ چرا که صدایی آشنا را شنید.
-" ممکنه دختر دامبلدور باشه....
-" اصلا امکان نداره، آخه دامبلدور که بچه نداره...
-" آخه تو از کجا میدونی؟؟
-"ولی.....
-" ولی نداره، ران با اینکه برادر خنگی برای منه، ولی راست میگه، ما از کجا می دونیم که نداره؟؟؟!!!
-"جینی راست میگه، هاگرید و مک گونگال اونو میشناختن، اون حتی اسنیپ رو هم ........
در همان حال، صدایی خشمناک گفت:
-"پروفسور اسنیپ، هری!!!
هری در جا خشکش زد واحساس کرد که صدای دامبلدور را شنیده، ولی وقتی به در کوپه نگاه کرد، آنیتا را دید!!!
---------------------------
می گم بابایی، اگه نظرتون راجع به این داستان خوبه و آینده ی روشنی رو براش میبینید،
نظرتون راجع به اینکه توی قسمت داستان نویسی واردش کنم، چیه؟؟؟
ممنون می شم!!


خب موضوع جالبيه كه مثل اينكه بعد از خوندن كتاب به ذهنت افتاده...ولي من باي به كار بردنش در رول پليينگ سايت مخالفم!....چون بدبختانه شخصيت هاي سايت مرده نيستند و همه زنده هستند و بر فرض تو نميتوني شخصيت من رو مرده در نمايشنامه هات به حساب بياري و اين اولا كار من رو خراب ميكنه و دوما ديگه خيلي سايت رو به كتاب نزديك ميكنه!!!
در رول پليينگ سايت سعي ميشه يه چيزي متفاوت از كتاب باشه ولي با ريشه هايي از كتاب!...مثلا نميشه ولدمورت و اسنيپ در رول پليينگ سايت خوب نيستند و اين ريشه از كتاب داره!...ولي اينكه دامبلدور رو مرده فرض كنيم منو مجبور ميكنه كه شناسم رو برم بدم يه شناسه ديگه بگيرم!!!...يا حالا هر كس ديگه اي!


در كل تقريبا در سطح پست قبليت بود با اين تفاوت كه تيكه هايي كه جالب نبود مثل ««نه پدر.....این نامردیه»» رو حذف كردي و نمايشنامت از اين لحاظ بهتر شد...يعني ميشه گفت ديالوگهات يه خورده يه خورده بهتر شد ولي در همون سطحه...البته سطحش كه خوبه...مقايسه اي گفتم!


يه پيشنهاد هم دارم!...در اين نمايشنامت قبل از ديالوگها دو علامت -" رو گذاشتي!...به نظر من خط فاصله - باشه خيلي بهتره!...سعي كن نمايشنامه از شلوغي در بياد!...نبايد طوري بشه كه كسي كه داره ميخونه از شلوغيش اعصابش داغون بشه و حوصلش سر بره!

به هر حال در كل پست خوبي بود!

نمره از 100 »»» 73...يعني خوب!
**دامبلدور**

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/13 11:44:02
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد!**
ارسال شده در: شنبه 10 دی 1384 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
فکر میکنم حالا باید داستانی رو که توی ذهنم بود رو پیاده کنم.
------------------------------------------------------------------
ادامه ی کتاب 6 هست.
----
هری از این فکر که هنوز عشقی در دنیا هست، خوشحال شد. مردم کم کم داشتند میرفتند ولی صدای شیهه ی تک شاخی مردم را در جایشان میخکوب کرد. نگاه همه به طرف جنگل ممنوعه بود.
صدایی دخترانه فریاد زنان میگفت:"پــــــــــــــــــــدر.......پـــــــــــــــــــــــــدر......"
هری و ران نگاهی متعجب به هم انداختند و ناگهان تک شاخی زیبا همراه با دختری بر روی آن که شنل قرمز و طلایی اش در باد موج میخورد و باد چنگ در موهای کوتاه دختر می انداخت، پدیدار شد.همه منتظر بودند تا ببینند چه اتفاقی خواهد افتاد.
تک شاخ و سوارش به آرامگاه نزدیک شدند و دختر با صدایی ، تک شاخ را متوقف کرد. تک شاخ شیهه ای کشید و بر روی دو پا بلند شد. هری نگاهی به صورت خیس دختر انداخت. سوار، با جهشی خود را از روی تک شاخ به پایین انداخت و
داد زد:" هاگریـــــــــــــد............هاگریـــــــــــــد...
و در حالی که اشک ها را از روی صورتش پاک میکرد به طرف هاگرید که سرش را پایین انداخته بود رفت. وقتی به جلوی هاگرید رسید با دستانش جلوی کت مندرس هاگرید را گرفت و
با فریادی آمیخته با التماس گفت:" هاگرید....راستشو بگو، پدرم واقعا مرده؟؟؟
هاگرید در حالی که دستش را روی شانه ی دختر گذاشته بود
با ناله گفت:" متاسفم آنیتا....وقتی ما رسیدیم اون....اون مرده بود..........
و اشاره ای به مقبره ی سفید کرد. آنیتا با حالتی زار و نزار زمزمه کرد:" نه.......نه.....حقیقت نداره....
و به سمت مقبره ی سفید رفت و با التماس میگفت:
" نه پدر.....این نامردیه.....این انصاف نیست........
وقتی به مقبره ی سفید رسید، دستی به روی سنگ سفیدش کشید و برای مدتی سرش را روی سنگ گذاشت.
در همان حین ران به هرماینی گفت:" یعنی....یعنی....اون...؟؟
هرمیون با تعجب گفت:" نمی دونم ....یعنی واقعا؟؟؟؟
هری آن دو را به سکوت دعوت کرد و گفت:"احتمالا!
آنیتا یکباره سرش را از روی سنگ برداشت و با عصبانیتی غیر قابل وصف گفت:
" کی پدر منو کشت؟؟
اما کسی جواب نداد.
داد زد:" کی پدر منو کشت؟؟؟
مک گونگال جلو آمد و با آرامش گفت:" دوشیزه دامبلدور، لطفا آرامش.......
اما آنیتا اجزا اتمام حرف مک گونگال رو نداد و شتابان به سمت هری رفت. در حالی که یقه ی ردا ی هری را محکم چسبیده بود با خشم پرسید:
-"کی پدر منو کشت آقای پاتر؟؟؟
هری در حالی که سعی می کرد یقه ی خود را از دستان آنیتا آزاد کند؛ به جنی و ران و هرمیون اشاره کرد که آروم باشند.
آنیتا سر هری داد کشید:" آقای پاتر...میگی یا....
هری خیلی تعجب کرده بود چون آنیتا پاتر رو مثل اسنیپ تلفظ کرد و داد زد:" اسنیپ...
آنیتا هری رو ول کرد و سرش را چرخاند و با تعجب گفت:
-" کجاست سوروس؟؟
هری با عصبانیت گفت:" پیش اربابش، ولدمورت...
آنیتا با تعجب گفت:" تام؟؟؟
هری داد زد:" همه بدونید، سوروس اسنیپ قاتل دامبلدوره!!
آنیتا با چشمانی گرد گفت:" راستشو بگو. سوروس قاتل نیست!!!
هری رفت جلوی آنیتا و آروم و با خشم گفت:
-" اتفاقا چرا!!
آنیتا در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود، با حالتی زار گفت:" نهههههههههههههه....
و با غش کرد.
--------------
ادامه بدم یا نه؟؟؟

داستان جالبي بود!.....ميتونم بگم كه از ديالوگهاي خوبي استفاده كردي!
ولي در بعضي موارد مثل اينكه آنيتا با زجه و گريه ميگه««اين نامرديه!!»» يه خورده نامعقول بود!
ولي در كل اينكه دامبلدور هم دختر داشته باشه فكر بدي نيست و قبلا هم بهت گفتم كه سوژه جالبي ميسازه!
به هر حال اينم خودش يه سوژه نو و جالبه كه نميتونم چيزي در موردش بگم..چون واقعا خوبه!
ولي يادت باشه كه روند قديمي سايت جادوگران رو هم ادامه بدي...يعني فقط از روي كتاب ننويسي!!...اين خيلي مهمه!...يعني منظورم اينه كه به مسائل كتاب خيلي تكيه نكن....ميتونه مسائل جديدتر بسازي...ولي نه اينكه مسائل كتاب رو تغيير بديا!!!
ادامش بده!

نمره از 100 »»»»»» 70 يعني متوسط مايل به خوب
**دامبلدور**

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد!**
ارسال شده در: چهارشنبه 7 دی 1384 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس داشت توي خونه راه ميرفت كه يك دفعه صدايي از توي در سمت چپ اون به گوش رسيد اون ابتدا فكر كرد كه اشتباه شنيده است به سمت چپ و راست خود نگاه كرد و ديد كه خبري نيست سپس متوجه در كنار خود شد با صداي نسبتا بلندي سيروس و دامبلدور رو صدا كرد
پس از چند لحظه هر دوي اونها از توي راه پله خودشون رو به استرجس رسوندن
استرجس با حركت سر به در اشاره كرد و
گفت:سيروس توي اين اتاق چيه
سيروس نگاهي به در كرد وبا تعجب
گفت:من تا حالا دري اينجا نديده بودم تو چي آلبوس تو ديده بودي
آلبوس هم با تعجب
گفت:وقتي تو نديدي ميخواي من ديده باشم
استرجس گفت:از توي اتاق صداهاي عجيبي مياد
آلبوس چوب دستيشو در اورد و
گفت:توي محفل چيزي نبايد باشه كه من ازش اطلاع نداشته باشم
هر كاري كردن در باز نشد دامبلدور هم هر چي ورد و طلسم گفت هيچ اتفاقي نيفتاد
استرجس گفت:من يك روش مشنگي بلدم با اجازت سيروس
سيروس قبل از اينكه چيزي بگه استرجس با لگد محكمي در رو باز كرد
در پشت در نماي واقعا خنده داري وجود داشت دو تا سه تا عروسك ماگلي رو گذاشته بودن زمين و اونها صحبت ميكردن
سيروس به طرف اونها رفت و با روش استرجس هر دوي اونها رو داغون كرد و
گفت:من ميدونم با فرد و جرج
آلبوس و استرجس زدند زير خنده
سيروس با تمام عصبانيت از در رفت بيرون و استرجس و آلبوس نيز در حالي كه هنوز داشتند ميخنديدند از در بيرون رفتند

**فردا**
فرد:واسه خنده اين كارو كرديم
سيروس :بيخود دفعه ديگه تكرار بشه هر جفتتونو شبيه عروسكها ميكنم
جرج:باشه بابا تسليم
سيروس حالا خوب شد


----------------------------
ادامه ندارد..........


استرجس ميتونم بگم كه كم كم داري حرفه اي ميشي!...ولي بايد بيشتر از اينا تلاش بكني!...خب تو از يكي از سوژه هاي جالب كتاب يعني اذيت و آزار فرد و جرج استفاده كردي كه به نظر من خيلي جاها تويه نمايشنامه نويسي ميتونن مورد استفاده قرار بگيرن!...نميخوام سخنراني كنم!...در كل اين سوژه رو كه به كار بردي واقعا جالب بود!
اون مدل در باز كردن مشنگي خوب بود ولي خب وقتي دري مشنگي باز بشه يعني جادويي هم باز ميشه!..اينو جاي ديگه ننوييس چون اشتباهه و فقط ميشه تويه نمايشنامه هاي طنز استفادش كرد!
يه مشكل ديگه اي كه داشت اين بود كه سيريوس با دامبلدور يه جورايي خيلي خودموني حرف ميزد!البته من خودم با اين مشكل دارم.يعني زياد معلوم نيست كه مثلا سيريوس چه شكلي دامبلدور رو تويه كتاب صدا ميكرد!...ولي خب بايد تويه نمايشنامه هاي سايت مثلا پروفسور صداش كنيم!

در كل پست جالبي بود و سوژه ي نويي رو به وجود آوردي كه بايد بگم كه وقتي يه نمايشنامه خوبه كه سوژه خوب و نو توش زياد باشه.مثل همين اذيت و آزار فرد و جرج كه خيلي وقت بود تويه سايت مورد استفاده قرار نگرفته بود و اصلا يه فرد و جرج درست و حسابي نداشتيم...در حالي كه حسابي ميتونن سوژه باشن!!


نمره از 100»»»»» 70....يعني متوسط مايل به خوب

*دامبلدور*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/8 10:00:49
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد!**
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 آذر 1384 00:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خب از تمام محفلي ها و غيرمحفلي دعوت ميكنم تا به اين تاپيك كه چند وقته اصلا توش پست نخورده بيان و پست بزنن تا نحوه نوشتن نمايشنامه مانند يك سفيد اصيل را ياد بگيريم!!

محفلي هاي حال حاضر ميتونن اينجا نمايشنامه بنويسن تا اشكالاتشون گرفته بشه تا در بقيه جاها بهتر بنويسن.پستها همه از دم نقد ميشن!

كساني هم كه ميخوان عضو محفل بشن ميتونن قبل از پست ثبت نامشون اينجا پست بزنن و بيشتر ياد بگيرن!

كساني هم كه نه سفيدن نه سياه ميتونن براي بهتر شدن رولشون اينجا پست بزنن!

و بايد بگم تمام پستها اينجا نقد ميشه و پستي نبايد در ادامه ي پست قبلي باشه و يه پست جدا باشه!
چون وقتي كسي زدن پست جدا از پست بقيه رو ياد بگيره خود به خود ادامه دادن پستهاي بقيه رو هم ياد خواهد گرفت.
حالا در بعضي موارد ادامه پستهارو هم ميشه نوشت!

شروع كنيد!

*ناظر انجمن*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: دوشنبه 28 شهریور 1384 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به اين قضيه که از وقتي سام وايز ملعون شناسه رو به رود ريک تغيير داده...به طور رسمي از نمايش نامه ها شوت شده و من فکرکنم البوس دامبلدور نفوذ بيشتري داره و شما شايد سعي کنيد اون رو تو نمايش ها جا بديد اگه اين وضع ادامه پيدا کنه من با صحبت با مديران براي بهتر جا افتادن رهبر شناسه نمايشي رود ريک رو به دامبلدور تغيير بديم من احساس مي کنم اون نتيجه اي که قرار بود از رود ريک بگيرم رو نگرفتم در اين صورت همونالبوس بشه بهتره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: دوشنبه 28 شهریور 1384 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خب اينم نقد نمايشنامه ي برتي:
بديها:
1_بزرگترين اشكالت اين بود كه نمايشنامت خيلي شلوغ و پلوغ بود و نظم نداشت,يعني خواننده حداقل بايد سه بار نمايشنامتو بخونه تا دقيق از جزييات با خبر شه.
2_طنز داشت ولي يه كم بيشترتر بهتر.
____________________
خوبيها:
1_طنز داشت,البته اينو تو بديها هم گفتم ولي اين دو تا از هم جدا هستند.
2_فضاپردازي نسبتا خوب بود.
3_داستانپردازي خوبي داشت.
4_در كل بايد بگم كه خوب بود.آفرين
_________________________
ببينيد من نقد ميكنم نگيد اين خودش بلد نيست نمايشنامه بنويسه اومده نقد ميكنه.
درسته من بلد نيستم نمايشنامه بنويسم ولي حداقل زورمو ميزنم,شما هم دست به كار شيد چون من كاري ازتون نديدم,همه ي اين رولهاتونم كه خوبه ماله قلعس.در كل شماها خيلي خوب مينويسيد ولي خودتون رو نشون نميديد.
بيايد همه جا پست بزنيد از هيشكيم نترسيد,من خودم الان به رولهايي كه اولاي ورودم به سايت زدم نگاه ميكنم خندم ميگيره كه اين اراجيف چيه من نوشتم.پس بيايد و فعاليت كنيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: دوشنبه 28 شهریور 1384 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
معذرت ما رو پذیرا باشید. اون پست رو به منزله ی بی انصافی قلمداد نکنید. برادر سرعت اکانت منم چیزی ماورای افتضاحه. (البته بدون در نظر گرفتن دی سی های دو دقیقه یکبار)

بازهم ممنون از لطفتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جلد هفتم کتابهای هری پاتر:"هری پاتر و چهل دزد بغداد."
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: دوشنبه 28 شهریور 1384 12:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشيد برتي جان ولي خيلي بي انصافي,من اگه ميتونستم حتما نقد ميكردم,اونايي كه با من چت ميكردند ميدونستن كه سرعت كامپيوترم افتضاح شده,در هر حال ببخشيد من تا بعد از ظهر پست شما رو نقد ميكنم.
در ضمن از قبلم ناظر بودم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?