-به لارا چپ چپ نگاه میکردی؟بزنم با خاک یکسانت کنم؟
-دیوونه رو بگیرید!!!
همه سعی میکنند رودولف راازدراکو جدا کنند ولی چون لارا دارد با خشم همه رانگاه میکند تصمیم میگیرند بروند پی کارشان بگذارند طبیعت این مشکل راحل کند...بعدازیک ساعت دراکو درحالی که دماغش خینی شده بدفرم به دیگران نگاه میکند ومواظب است حتی درمورد لارا فکرهم نکند چون این رودولف آدم نیست امکان دارد خفش کنه!!!
هری پاتر وهمراهانش به تالار آیئنه ها میروند ودراکوهم به دنبال آنها که رودولف جلویش را میگیرد:
-درسته که من رودولفم ولی هنوز شارزاسم واینجا راخوب میشناسم یکی دوتا از دوستام اینجا میان آئینه ها زندگی میکنند درستش میکنم همه بروید یک کنار تا وقتی من بیرون نیامدم بیرون نیائید!!!
رودولف یک نگاهی به لارا میکند یعنی من اگر برنگشتم همه اینهارو بکش و لارا یکجوری نگاه میکند یعنی چه برگردی چه برنگردی من بالاخره اینهارو میکشم توکاریت نباشه!!!
رودولف به داخل جمعیت میرود وبزودی داخل تالار میشود همه باذوق و شوق جلوی آئینه ها شکلک در می آورند ومیخندند،رودولف به کناری میرود وکناریک آئینه شکسته می ایستد اینجادرورودی به آئینه هاست...رودولف تکه شیشه ای برمیدارد ودستش راطوری مجروح میکند که خون روی آیئنه شکسته جاری شود وسرخش کند..بعدازمدت کوتاهی آئینه شکسته به یک درتبدیل میشود ورودولف میتواند وارد آئینه شود اینجا باجهان بیرون بکلی فرق دارد درداخل دنیای آیئنه ها همه چیز بصورت واقعی نشان داده میشود وهزاران سایه دررفت وآمد هستند وگاهی جلوی آیئنه هایی مخصوص می ایستند وبه داخل مکیده میشوند درتمام این دنیای براق وزیبا هیچ زمینی وجود ندارد چون هیچ چیزی حالت مادی ندارد رودولف بارها به این دنیا سفرکرده آنزمان که شارزاس بوده و همه جارابخوبی میشناسد...وقتی ازجلوی آئینه ای رد میشود آیئنه صورت واقعی اورا نشان میدهد...رودولف لبخندی میزد وبه طرف بزرگترین آیئنه که دوری طلایی دارد راه می افتد،جلوی آئینه بزرگ هزاران سایه تجمع کرده اند وسعی میکنند خودشان رادرآئینه ببینند:
-هنوز مشغول پیداکردن یک جسم برای خودتان هستید؟
همه برمیگردند ورودولف صورت واقعی آنهارا میبیند سیاه بادوچشم سفید وبدون احساس ولبانی که هیچ زنگی ندارند وزخمهای وحشتناک روی صورتشان وصدای سردوبی حالت انها:
-توبرگشتی...مدتهابود ندیده بودیمت!!!
رودولف شانه بالامی اندازد او چهره واقعی خودش رادوباره بدست آورده و چشمان قهوه ای اش دوباره به سرخی میزند:
-مدتهای زیادی باشما دوست بودم آیا حاضرید کاری برای من انجام بدهید؟
-درقبال چه؟تو میدانی ما کاری رابرای دوستی انجام نمیدهیم چون معنایی ندارد...چه بما میدهی؟
سایه هابه او نزدیک میشوند وسعی میکنند اورابگیرند ولی هنوز نیروی شیطانی اودردرونش وجود دارد ومانع نزدیک شدن سایه ها میشود:
-میدانم جسم برای شما باارزشترین چیزهاست...به شما جسم میدهم...قبول است؟
سایه ها درهم میجوشند ومعلوم است راضی هستند:
-چه کارباید بکنیم؟
رودولف از پشت آئینه هری ودوستانش رانشان میدهد:
-اورانابود کنید...شما اگر موفق شوید جسم پیدا میکنید...من میروم و منتظر موفقیت شما هستم!!!
رودولف راه میافتد که برود ولی یک سایه که به سرخی میزند جلویش رامیگیرد،رودولف اورا میشناسد او زلاک یکی از لشگریانش است:
-زلاک چه میخواهی؟
-میخواهم بمانی میخواهم دوباره خودت شوی انسان بودن بتو نمی آید تو اربابی وباید ارباب بمانی!!!
-زلاک من هنوز هم اربابم ونیروی من پابرجاست ولی فعلا باید انسان باقی بمانم تازمانش که فرا برسد...باید بروم...
زلاک کنار میرود ورودولف از آئینه خارج میشود درحالی که رنگش پریده وازدستش خون میاید...دراکو ولارا وبلیزدرگوشه ای ایستاده اند ومنتظر رودولف هستند که اورا میبینند که از تالار خارج میشود وبه سمت میدوند:
-چطور شد؟
-آنها کارشان رابلند...انجامش میدهند...
-کی کارش را بلد است؟تو الان باکی صحبت کردی؟
چرا رنگت پریده؟پیش کی بودی؟
رودولف درسکوت کامل ازآنها جدا میشود وبه طرف استخر وسط شهربازی میرود تا به صورتش آب بزند درحالی که همه متعجب دارند اورا نگاه میکنند:
-رودولف چش شده؟
-
رودولف آرام درحالی که چشمش رابسته کنار استخر نشسته ودست زخمیش رادرآب کرده...دورواطراف دستش درآب خونین وسرخ میشود....
آقا شرمنده یکمی جدی شد الان فهمیدم ریاضی افتادم حالم گرفته شد
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

من کی هستم
چشم عزیزم!!!
<---فحشهای خیلی زشت!!!
تمام
