جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  124 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  200 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *ماموريت غير ممكن*
ارسال شده در: یکشنبه 30 بهمن 1384 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
غار بزرگي بود اما به هيچ وجه شباهتي به غار هايي كه تا كنون ديده بود نداشت. در اطراف ديوار هاي غار چندين صفحه ي بزرگ مثل همان هايي كه در دنياي ماگل ها ديده بود قرار داشتند.اما بر روي هيچ كدام چيزي نوشته نشده بود.
با احتياط و اضطراب به دستگاها نزديك شد.در قسمت پايين يك شي براق توجهش رو جلب كرد.به طرفش خم شد كه صدايي به گوشش رسيد.
- شما وارد مركز عملياتي خاندان اصيل و باستاني بلك شده ايد.لطفا دستتان را بر روي اين صفحه قرار دهيد!
و از ديوار كناريش صفحه اي سبزرنگ بيرون آمد. با تعجب به صفحه خيره شد. اينها همگي وسايل ماگلي بودند! پس چه ارتباطي با خاندان آنها داشتند!؟
خيلي گيج و سردرگم بود. با اين حال به ماموريتش فكر كرد. دستش رو بالا آورد. آستين ردايش را عقب زد و كف دستش را بر روي وسيله گذاشت. بلافاصله نور سبز رنگي تابيده شد و بعد دوباره صدايي آمد.
- شما از اين خاندان هستيد! پس مي توانيد وارد شويد.
به ناگاه صفحات بزرگ به داخل ديوار ها كشيده شدند.ديگر چيزي وجود نداشت. و بعد در كمال تعجب نارسيسا دري جاي آنها را گرفت. نارسيسا به طرف در رفت و با دستاني لرزان در را باز كرد.
در پيش رويش هنوز غار وجود داشت.اما اينبار از اون وسيله ها خبري نبود.با ناراحتي زيادي به راه افتاد.هر چند بار مي ايستاد و به پشت سرش خيره مي شد. احساس بدي داشت. فكر مي كرد كه كسي دنبالش مي كند.
- اهه..اهه (صداي سرفه)
نارسيسا سر جايش ميخكوب شد!حتي جرات نفس كشيدن هم نداشت. كسي پشت سرش بود. ديگه كاملا از اين موضوع مطمئن بود.
- اهه...اهه...
بالاخره به پشت سرش نگاه كرد. پيرمرد ريزه ميزه اي مقابلش وايستاده بود. يك رداي قرمز رنگ بر تن داشت و كلاه نارنجي اي هم گذاشته بود. قيافش كم و بيش به دلقك ها شبيه بود.
- شما...!؟
پيرمرد شروع به صحبت كرد.صداش مثل جيغ جيغ اسباب بازيهاي بچه ها بود.
- من الوياس پروستاتياس هستم!!!از طرف جد شما مامور مراقب از اين جا شدم. و همچنين اگر زماني يكي از بلك ها به اينجا مي اومد بايد راهنمايش كنم!
- يعني شما 100 خورده اي..نه...
- اوه خودتونو خسته نكنين خانم نارسيسا!!خودمم سنمو نمي دونم!
- اسم منو از كجا مي دونين!؟
- خب وقتي دستتون رو گذاشتين فهميدم...حالا بگزريم احتمالا شما دنبال گنجينه اومديد!!!
- شما خبر داري!؟
- البته...گفته شده بود كه زماني كسي براي بردنش مي آمد...بهتره حركت كنيم!براي رسيدن به گنجينه راه زياد و سختي رو داريم!
نارسيسا آهي كشيد. با اين حال به دنبال پيرمرد به راه افتاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ
Re: *ماموريت غير ممكن*
ارسال شده در: چهارشنبه 26 بهمن 1384 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا لحظه ای مردد ایستاد ! او دو دل بود نمیدونست باید به شکاف نزدیک بشود یا اینکه هر چه سریعتر از آنجا بگریزد !
نارسیسا چند لحظه صبر کرد اما هیچ صدایی شنیده نشد . احتمالا او باید برای انجام ماموریتش وارد شکاف میشد . نارسیسا آرام یک قدم برداشت و به شکاف نزدیک شد . ناگهان صدای هولناکی از درون شکاف شنیده شد و بادی از درون شکاف باشدت به بیرون شروع به وزیدن کرد به طوری که موهای نارسیسا با حالت موجی شکلی در پشت سرش به هوا رفت .
نارسیسا که از شدت جریان باد چشمهایش را نیمه باز نگه داشته بود کورمال کورمال از مسیر وزش باد کنار رفت و به دیوار گودال تکیه داد سپس با حیرت آمیخته به وحشت به درون آن خیره شد .
هنوز دودل بود ! به نظر نمیرسید که ورودش به درون شکاف خالی از خطر باشد . هر چند که صدایی از درونش میگفت که موندنش در آنجا نیز به همان اندازه خطرناک است !
ناگهان نارسیسا از این فکر گوشهایش را به طور ناخدا گاه تیز کرد و با نگرانی به صداهای غیر معمول فضای اطرافش گوش داد .
گویی کابوسش به واقعیت پیوسته بود چرا که مطمئن بود که از بیرون گودال صداهایی میاید ! صداهایی شبیه خش خش کشیده شدن شنل بر روی زمین و همراه با آن صداهای فیش فیش عجیبی که در حال نزدیک شدن به او بودن !
قطعا او به دردسر بزرگی افتاده بود !
نارسیسا سعی کرد نفسش را در سینه اش حبس کند تا مبادا نفس کشیدنش او را لو دهد اما حتی در آن لحظه هم کاملا اطمینان داشت که آن موجودات از وجود او خبر دارند .
نارسیسا چوبدستیش رو در دستش فشرد و با وحشت به اطرافش نگاه کرد و با امیدواری سعی کرد راه گریزی بیاید . اما این امر امکان پذیر نبود ! قطعا او دو راه بیشتر نداشت یا خروج از گودال و مبارزه با موجودات تعقیب کننده یا به درون شکاف پناه بردن و انتظار خطرات غیر منتظره را کشیدن !
صداها خیلی نزدیک شده بودند هر لحظه امکان داشت که آن موجودات یا هر چی که بودند از راه سر برسند و از بالای گودال به نارسیسا خیره شوند .
نارسیسا با فکر کردن به این صحنه بر خودش لرزید . ناگهان متوجه شد که نمیخواد با آن موجودات روبه رو شود به همین دلیل سرانجام نارسیسا در یک لحظه سرنوشت ساز تصمیم خودش را گرفت !
او هراسان با گامهایی لرزان اما مصمم به سمت شکاف راه افتاد تا اینکه روبه روی شکاف قرار گرفت . نارسیسا همچنان وزش باد را از درون غار حس میکرد . اما دیگر برای تغییر عقیده دادن دیر شده بود .
نارسیسا نفس عمیقی کشید و بر خلاف تصورش به راحتی از شکاف تنگ و مخوف گذشت و وارد غار شد .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *ماموريت غير ممكن*
ارسال شده در: چهارشنبه 26 بهمن 1384 17:32
نمایش جزئیات
آفلاین
زیر پاش حفره ای باز شد و اون به پایین کشیده شد.

نارسیسا از ترس صداش در نمی اومد.
چیزی دور پاش بود و محکم به پاش چسبیده بود و اذیتش می کرد.
بدن نارسیسا دورن خاک رفته بود و تنها سرش مونده بود که احساس کرد زیر پاش خالی شده.
بالاخره کل بدنش به زیر زمین رفت و درون اتاقکی افتاد. چیزی که دور پایش بود چیزی جز یک طناب ساده نبود.
اتاقکی که دیوارهایش سفید بود و هیچ محفظه ای نداشت. نه دری نه پنجره ای.
نارسیسا از این اتفاق تعجب کرده بود. که بر روی دیوار کلماتی نقش بست.

****************************************
مرحله اول ماموریت شما انجام شد. شمشیر را بیار.
****************************************

نارسیسا در فکر شمشیر بود یعنی جی شمشیر را بیار اینجا که چیزی نیست. کدام شمشیر.

نارسیسا به بررسی دیوار پرداخت دیوار را لمس می کرد .
- فایده ای نداره باید یک وردی چیزی باشه.
داد زد:
-شوسکریتوانو

دیوار رنگش عوض شد و به رنگ قرمز درآمد و شکافی در درون دیوار پدید آمد.
نارسیسا به سمت شکاف رفت و .........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: *ماموريت غير ممكن*
ارسال شده در: چهارشنبه 26 بهمن 1384 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
اون در راه به این فکر میکرد که شمشیر دو چه معنایی میتونه داشته باشه؟ آیا باید دنبال یه شمشیر می گشت؟...
از رفتن او به مقبره ی خانوادگی بلک ها سالها می گذشت!!!
شاید یه دلیلش مشغله ی زیادش بود اما این فقط یه دلیلش بود دلیل دیگرش !!! ترس بود...ترس...او یه مرگخوار بود ولی این مبنی بر این نمیشد که او از چیزی نترسه.
خرافات...خرافات و خرافات همیشه اینو به خودش میگفت ... ولی بازم نمیتونست به اون مقبره بره.
ولی این دستور لردسیاه بود به همین دلیل داشت به سمت مقبره میرفت ... ولی هنوز مطمئن نبود.
در یک لحظه غیب شد و در مقبره ظاهر شد.
نارسیسا چندین ساعت با طلسم های فراوان سعی کرد تا مقبره را ظاهر کند ولی نتونست.
ناسیسا:
آهان ... کلید.
به خانه اش برگشت تمام اتاقشو گشت تا بلاخره کلیدو پیدا کرد.
یه سنگ صاف کنار مکان مقبره بود اون سنگو شکاف!!! توی سنگ جای یک کلید بود کلید را چرخواند...مقبره پدیدار شد.
روی در مقبره را خاک فراوانی گرفته بود وارد مقبره شد.
تارهای عنكبوت روی صورتش چسبید با وحشت اونا رو کنار زد .
ترس تمام وجودشو فرا گرفته بود ترس از چیزهایي که وجود خارجی نداشتن.
نه... نه...نه
از مقبره اومد بیرون نمیتونست اونجا بمونه "می ترسید"
چند دقیقه ای را بیرون ماند ... با خودش فکر کرد، نمیتونه از ماموریت سرپیچی کنه دستور لرد سیاه بود(قطعا لردسیاه ترسناکترین بود)
پس دوباره وارد مقبره شد ، مقبره خیلی بزرگ بود تمام خانواده ی او در اونجا دفن شده بودن .هنوز کمی میترسید.
چوبشو در آورد و!!! لوموس اطرافش کمی روشن شد .
اون یک ساعت تمام مقبره را گشت ولی چیز مشکوکش پیدا نکرد میخواست دوباره بره بیرون و با سرعت به طرف در رفت، یکدفعه پاش به چیزی گیر کرد!!! برای اینکه روی زمین نیافته یکی از شمعدونی های کنار دیوارو گرفت شمعدونی کج شد و...
نارسیسا:
_ وایییییییییییییی
زیر پاش حفره ای باز شد و اون به پایین کشیده شد.
...

===============
بارتي عزيز!
توصيفاتت ،پاراگرافبنديت و فضاسازيت خوب بود.داستانم خوب پيش بردي.فقط تنها ايرادش طرز استفاده از كلماتت بود.يكمي حالت عامرانه داشت.
سعي كن وقتي هم مي خواهي از طرف يكسي چيزي بنويسي حالتشم توصيف كني.اينكه بگي نارسيسا: جالب نمي شه!!

موفق باشي
پيتر پتيگرو...........ناظر انجمن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت
Re: *ماموريت غير ممكن*
ارسال شده در: چهارشنبه 26 بهمن 1384 11:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- چي شده!؟
- هيچي...به شما دو نفر ربطي نداره!ماموريتتون تموم شده.الان بايد بر گردين قرارگاه استراحت كنين و دوباره برين سراغ تمرينا!!
و بدون هيچ صحبت دگري از اونجا دور شد و دراكو و لارا را در كنجكاوي و حيرت بر جايي گذاشت.

------------------------------
زير زمين
محل تمرينات و آمادسازي افراد*

- نارسيسا!
- سلام اسنيپ چطوري؟چي شده؟
- ماموريت داري!
چشمان اسنيپ به شدت حاكي از نگراني بودند.نارسيسا هم با حالتي اندوهگين و مضطرب به اون خيره شده بود.
- من ؟ ولي من كه جزو....؟
- مي دونم ولي لرد خواسته اين ماموريت رو تو انجام بدي اينم برگش...
در همون موقع صداي داد و فريادي توجه اسنيپ رو جلب كرد.چند تن از مرگخواران داشتند بر سر موضوعي دعوا مي كردند.اسنيپ دوباره به سمت نارسيسا بر گشت.
- من بايد برم....موفق باشي!
و از اونجا دور شد.نارسيسا با نگراني به كاغذ نگاهي كرد.چه كاري بود كه لرد سياه مي خواست اون انجام بده؟چرا اين كار رو به يكي از مرگخواران ورزيده مثل بلا...يا لوسيوس نسپرده بود....؟
اصلا نمي خواست كاغذ رو باز كنه.گويي با بازنكردن كاغذ و نگاه نكردن بهش اين واقعيت تلخ از بين مي رفت.ولي سرانجام كاغذ رو باز كرد.دستاش لرزان بودند و صورتش به شدت رنگ پريده.به جاي نگاه كردن به كاغذ با اضطراب به اطرافش نگاه مي كرد.
كاغذ باز شده بود.چندين نفس عميق كشيد و به چيزي كه در انتظارش بود نگاه كرد.
مقبرهي خانوادگي بلك ها - نام ماموريت " شمشير 2 "
صورتش نمي تونست بيش از اين متعجب باشه.بايد به مقبره ي خانوادگيشو مي رفت؟ولي براي چي؟لرد اونجا دنبال چي مي گشت؟"شمشير 2 " يعني اين چه معني اي مي تونست داشته باشه!؟
همچنان گيج و متحير بود.اما احساسي بس دروني بهش مي گفت كه بايد حركت كنه.بيرون از ساختمان رفت.با كسي خداحافظي نكرد.ماموريت سري بود.كسي نبايد مي فهميد......
- مقبره ي بلك ها!!!
و چيزي به جز رد پاهايش بر روي شن ها باقي نماند.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ
Re: *ماموريت غير ممكن*
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 بهمن 1384 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا و دراكو كاغذ رو برميدارن و با خوشحالي از اتاق خارج ميشن...

اسنیپ که بیرون ایستاده بود و متعجب بود گفت:
یعنی لرد شما رو تنبیه نکرد.

لارا که بهش برخورده بود گفت: یعنی فکر می کنی ما کارمون رو خوب انجام ندادیم ارباب از ما راضیه.

اما نگاه اسنیپ جای دیگری بود اسنیپ مستقیم به دستان لارا نگاه می کرد. تکه کاغذی از دست لارا بیرون زده بود. اسنیپ که کنجکاو شده بود گفت:
اون چیه دستت. لارا اون کاغذه چیه.

لارا که هنوز از حرف سورس ناراحت بود گفت:
این سریه. نمی تونیم بهت بگیم.

اسنیپ که یکم خشمگین شده بود گفت:
سری چیز سریی وجود نداره. ارباب به من اطمینان کامل داره. بهتره بخونیش.

لارا از طرز حرف زدن اسنیپ کمی ترسیده بود. کاغذ را باز کرد. و به سمت اسنیپ گرفت و گفت:
بهتره خودت بخونی.

هر سه مرگخوار بیرون در بودند. هوای سردی بود. و تاریکی رو ظلمت همه جا را گرفته بود. تنها روشنایی, روشنایی نوری بود که از خانه ریدل به سمت آنها می تابید.

اسنیپ چوب دستی شو در آورد و با ورد لوموس کمی فضا را روشن کرد و به کاغذ خیره شد و بعد گفت:
وای نه............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: *ماموريت غير ممكن*
ارسال شده در: شنبه 22 بهمن 1384 04:29
نمایش جزئیات
آفلاین
دراكو و لارا به همراه سوروس اسنيپ بطرف خانه ريدلها پرواز ميكنن...هر دوشون نگران و مضطرب هستن..بعد از خرابكاري هايي كه انجام دادن حتما برخورد خوبي در انتظارشون نخواهد بود...بايد خودشون رو براي همه چيز آماده ميكردن...
بعد از مدت كوتاهي منظره آشناي خانه ريدلها در مقابلشون ظاهر ميشه...
خانه ريدلها سياهتر و تاريكتر از هميشه به نظر ميرسه..
سه مرگخوار به آرامي وارد ميشن و يكراست بطرف اتاق مخصوص لرد سياه حركت ميكنن..
بعد از توقف كوتاهي در جلوي در و كشيدن يك نفس عميق و زدن دو ضربه كوتاه به در وارد اتاق ميشن...
لرد سياه پشت به اونا روي مبلي كنار شومينه نشسته..اتاق كاملا تاريك و به طرز عجيبي سرده..
لارا از اينكه اون چشمهاي سرخ و خشمگين رو نميبينه براي لحظه اي خوشحال ميشه...
صداي سوروس سكوت اتاق رو ميشكنه:آوردمشون سرورم...
صداي سرد و خشن لرد توي اتاق ميپيچه:تو وظيفه تو انجام دادي سوروس..حالا ميتوني بري....
سوروس كه ظاهرا حاضر نبود به هيچ قيمتي اون منظره رو از دست بده تقريبا التماس كرد:سرورم..خواهش ميكنم..شايد به من احتياج داشته با...
- گفتم بيرون سوروس..من حرفمو دوباره تكرار نميكنم...
سوروس ميفهمه اصرار فايده اي نداره تعظيم كنان اتاق رو ترك ميكنه...
-خوب...خوب...ماموريت به پايان رسيد.بعد از اون تمرين ها و آموزشها شما به نتيجه....
لارا ديگه نميتونه تحمل كنه:سروروم ما رو ببخشيد..ما سعي خودمونو كرديم..
لرد سياه:ببخشم؟تو از من طلب بخشش ميكني هنوز نميدوني كه لرد سياه نميبخشه؟و ضمنا هنوز نميدوني كه حرف منو نبايد قطع كني؟؟من نميبخشم...كساني رو كه مرتكب اشتباه بشن هرگز نميبخشم ولي خوشبختانه شما اشتباه نكردين و همه چيز طبق نقشه پيش رفت..
دراكو با شنيدن اين حرف جرات پيدا ميكنه:ولي ارباب..ما فكر كرديم...
لرد بي توجه به دراكو ادامه ميده:خوب..همه چيز جزو نقشه بود...خوشبختانه همه شما همونطور كه من پيش بيني كرده بودم رفتار كردين..لرد سياه فعلا از شما راضيه..حالا كاغذي رو كه در مقابل شماست برداريد..روي اون كاغذ اسم ماموريت بعدي و اسم مرگخواراني كه بايد انجامش بدن نوشته شده...اميدوارم دست خالي پيش لرد سياه برنگردن.. حالا ميتونين برين...
لارا و دراكو كاغذ رو برميدارن و با خوشحالي از اتاق خارج ميشن....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: *ماموريت غير ممكن*
ارسال شده در: شنبه 15 بهمن 1384 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا که نفسش بالا نميومد گفت :
- اسنیپ جونمونو نجات دادی راستی يه سوال تو که به اين خوبی اينجا رو بلدی چرا از اول لرد تو رو نفرستاد ؟
اسنیپ يه بادی تو غپغپش انداخت و گفت :
- اولا اگر من ميومدم ديگه ماموريت غير ممکن نميشد .
ثانيا ( با يک لحن مهربون ) یک مرگخوار خوب (فریاد از روی خشم ) تو کار اربابش دخالت نمیکنه حالا هم مثل چه آدم دنبالم بخزید .
دراکو و لارا که واقعا از توضیحات اسنیپ هیچی دست گیرشون نشده بود پشت سرش شروع کردن به خزیدن تا اینکه اسنیپ کنار رفت و نور شدیدی چشماشونو تقریبا کور کرد .
لارا در حالی که دستشو جلوی چشماش گرفته بود تا از هجوم انوار طلایی خورشید جلوگیری کنه و از طرفی هم خدا را شکر میکرد که تونسته از دست محفلی ها فرار کنه رو به جایی که احساس میکرد اسنیپ ایستاده گفت :
- ما الان کجاییم
ولی اسنیپ کنارش نبود نجواییرا از زیر پاشون گفت :
- چرا ایستادین بیاین پایین .
لارا و دراکو اطاعت کردن

بيرون از قلعه

اسنیپ با خشم به قلعه نگاه ميکنه ميگه بر ميگرديم پيش لرد شما نشون دادين اگر آدم به شما يک کاری رو محول کنه بايد همشو خودش انجام بده .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من کی هستم
Re: *ماموريت غير ممكن*
ارسال شده در: شنبه 15 بهمن 1384 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بلافاصله دراکو و لارا با هم درها رو بستند . طلسمهای اعضای محفل نیز پس از برخورد به در به سمت خودشون کمونه کرد.
لارا با عجله چوبدستیش رو از توی ردایش دراورد و فریاد زد :
_ الوهمورا !!
در بزرگ با صدای تقی قفل شد . بلافاصله لارا دست دراکو رو گرفت و هر دو در راهروی طویل شروع به دویدن کردند . آنها از فرط وحشت در آن لحظه به هیچ چیز به جز فرار کردن فکر نمیکردن !!
آنها همچنان با سرعت میدویدند و از یک راهرو وارد راهروی دیگر میشدند !
صدای آژیر و فریاد های اعضای محفل از هر طرف شنیده میشد و کاملا مشخص بود که تمام قصر در تعقیب آنها هستند . دراکو که بخاطر پاهای کوچکش از لارا عقب مونده بود نفس نفس زنان گفت : بابا یکم یواش تر بدو من نمیتونم بهت برسم !
لارا حرفی نزد و تنها به راهرویی اشاره کرد که در سمت چپشان قرار داشت !!!
هر دو به سمت چپ پیچیدند و پس از طی راهروی دور و درازی سرانجام واردسالن بسیار بزرگی شدند که از هر طرف به راهروها و اتاقهای دیگری متصل میشد !!!
صدای اعضای محفل همراه با صدای ده ها جفت پا از هر طرف شنیده میشد که هم زمان به سمت آنها میدویدند و هر لحظه به آنها نزدیک تر میشدند. آنها دیگر راه فراری نداشتند ! هر لحظه امکان داشت که اعضای محفل از پیچ راهرو ها سر برسند و آنها را محاصره کنند !
اما در همان لحظه لارا و دراکو صدایی شنیدند :
_ پیشت پیشت !!! بدویین از این طرف ؟!
لارا و دراکو با تعجب برگشتند و چهره سیوروس رو دیدند با موهای روغن زده و چربش در پشت یکی از دیوارها نمایان شده بود و هراسان به آنها اشاره میکرد که دنبالش بیایند !!!
***
اعضای محفل با آخرین سرعت به سمت آنها میامدند !
دامبلدور در حالی که چوبدستی اش را در دستش میفشرد فریاد زد: آماده باشید ! دیگه گیر افتادن !
سیریوس که پا به پای دامبلدور میدوید نفس نفس زنان خطاب به همراهانش گفت : با احتیاط برین جلو خطرناکه !
همگی با سرعت از هر طرف در راهرو های منتهی به سالن مستقر شدند و دور سالن رو محاصره کردند . مدتی سکوت در قصر حاکم شد . همه اعضای محفل منتظر دستور دامبلدور بودند !!
دامبلدور در حالی که چوبدستیش رو تا پیشانیش بالا آورده بود به بقیه نگاه کرد و وقتی از آمادگی اعضای محفل اطمینان کامل پیدا کرد فریاد زد :
_ حالا !!
اعضای محفل از هر طرف به درون سالن ریختند ! ظرف مدت کمی سالن مملوء از جمعیت محفلیهای بوقی شد که یکی پس از دیگری با یک حرکت آتروباتیک چوبدستی به دست وارد سالن میشدند
دامبلدور جلوتر از همه فریاد زد : به نام محفل تسلیم شید !!!!
اما در کمال تعجب سالن کاملا خالی بود
دامبلدور با خشم فریاد زد : نمیتونن جایی رفته باشن ! همه جا رو بازرسی کنید !!!
بلافاصله تمام اعضای محفل در سالن پخش شدند و شروع به جستجو کردند .
پس از مدتی
_ قربان ! انگار دود شدن رفتن هوا !
دامبلدور در حالی که با خشم ریشش را دور دستش میپیچید و باهاش بازی میکرد نعره زد : یعنی چی این امکان نداره ! کینگزلی با آدمات برو برج نجوم ! تانکس شما ها برین قسمت زیر زمین ! سیریوس شماها برین قسمت نظامی رو بگردین ! ریموس با افرادت برو حیاط قصر رو بازرسی کنین ! مینروا ! برو بخش اطلاعات ! شما ها هم همراه من بیاین !!!
اعضای محفل یکی پس از دیگری از سالن خارج شدند !!! دامبلدور نیز لحظه ای آنجا ایستاد و با خشم به اطرافش نگاه کرد گویی هر لحظه انتظار داشت لارا و دراکو از آسمون بی افتند پایین ! سرانجام او نیز به آدماش اشاره کرد و همگی از سالن خارج شدند !

مدتی سپری شد و اعضای محفل کاملا از آنجا دور شدند (دوربین آرام آرام به سمت بالا حرکت میکند تا اینکه بر روی دریچه ای که روی سقف بلند سالن وجود دارد توقف میکند ) سه جفت چشم از پشت آن مشخص بودند که داشتند با وحشت به سالن خالی نگاه میکردند !!!
.............ادامه بدید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *ماموريت غير ممكن*
ارسال شده در: شنبه 15 بهمن 1384 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
...ناگهان چيز محكمي به شكم دراكو بر خورد كرد و اورا متوقف كرد. دستي در تاريكي يقه ي لباسش را گرفت و اونو به گوشه اي كشاند.
- اينجا چه......آخ....جلوتو نگاه كن....پام....چي كا.........
-سايلنسيو!
صداي قدم هاي چند نفر بر روي سنگ فرش ها به گوش مي رسيد.و بعد صداي گفتگوي يك زن و مرد.
- ببين سيريوس من بهش گفتم كه در اين شرايط خطراناكه ولي گوش نمي ده شايد اگر تو....
سيريوس حرف هاي زن را قطع كرد و با لحني كه نشان از ناباوري ساختگي مي داد گفت:
- من؟آه مينرواي عزيز فكر مي كنم دچار توهم شدي!اگر تو نتوني دامبلدور رو در راضي كني كه در اين زمان تخليه ي اينجا مناسب نيست پس هيچ كس نمي تونه...هيچ كس....
آن دو دور شدند و صدايشان كم كم در پيچ و خم راهرو ها گم شد.
لارا رو به دراكو كرد و طلسم سكوتش را باطل كرد.سپس با چهره اي متفكر به راه افتاد.دراكو نيز به دنبالش حركت كرد.چيزي نمي گفت حتي نسبت به بر خورد لارا هم اعتراضي نكرد.اون هم در فكر بود.اگر واقعا قرار بود همه از محفل برن پس چرا.........
- دراكو؟
- چيه؟
- به نظرت الان بريم؟واقعا نمي فهمم چرا بايد توي اين وقت كم عمل كنيم؟
دراكو با حواسپرتي سرش را تكان داد.اون هم متوجه نمي شد.شايد دليلي داشت.....لرد هيچ وقت توضيحي نمي داد.
- الان مي ريم!
در صدايش اراده اي بود كه لارا را مجبور به اطاعت مي كرد.در جهت مخالف حركت سيريوس و مك گونگال به راه افتادند.در وضعيت راهرو تغييري ايجاد نمي شد.همچنان دراز و باريك با روشنايي زيادي بود.در سمت راستاشان دري به چشم خورد.چيزي از زير رداي لارا به صدا در اومد.دراكو با تعجب بهش نگاه مي كرد.
- اينو بلا داده.....ميگه توش نوعي جادو داره كه هر وقت به محل مورد نظر برسيم بهمون اشاره مي كنه.
- يعني اين در....
لارا فرصتي نداد و بي مهابا در را باز كرد.وسيله صداي ممتدي كرد و بعد گويي خاموش شد.
توي اتاق هيچ چيز نبود.يا در نظر اول به ظاهر خالي مي آمد.در گوشه ي سمت راستش ميز كوچكي بود و بر روي آن يك ليوان چوبي ساده.
- ولي ما كه قرار نبود اينو....
- شايد نقشه تغيير كرده.
و ليوان را آهسته در جيب ردايش گذاشت.با همديگه به سمت در به راه افتادند.لارا صدايي را از داخل ذهنش شنيد:
- ماموريت تموم شده سريع به قرار گاه بر گردين!
با نگاهي به دراكو دريافت كه اون هم صدا رو شنيده.با خوشحالي از تموم شدن ماموريت و موفقيتشان به سمت در رفتند.دراكو در را باز كرد.
در مقابلشان چندين جادوگر و ساحره با چوبدستي هاي آماده ايستاده بودند.دراكو سريع و به موقع در را بست. در همان موقع صداي بر خورد طلسمي با در صدايي گنگ ايجاد كرد.
- شما در محاصره ي افراد محفل ققنوس هستيد.هر چه سريعتر تسليم بشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ