هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ***حمّام ارشدها***
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵

پيتر پتي گرو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۲۵ جمعه ۲ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۴۵ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
از بالاي ديوار آخري!
گروه:
مـاگـل
پیام: 303
آفلاین
سابقا!! يه چيزي داشتيم به اسم مجوز تاپيك!چيز خوبي هم بود..انصافا بعضي مواقع هم به درد مي خورد!
قاعدتا! من بايد بگم تاپيك بدونه مجوزه و در ضمن مشابهش هم توي تالار هست پس پاك ميشه!
اما!!
چون يه مدتيه فقط تاپيكه خوابگاه فعاله و همچنين مي دونم توي تالار ها ارادت و علاقه ي خاصي به حموم!! وجود داره تاپيكو پاك نمي كنم!
يه هفته وقت داره فعال بشه و توش پست ارزشي نخوره! اگر ديدم خوب بود...مي مونه..البته با تاپيك حمومي ادغام ميشه!

پيتر


[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ


***حمّام ارشدها***
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵

شاهزاده خالص


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۵۲ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۴:۵۷:۵۶ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 460
آفلاین
زاخی: شاهزاده این جوری که نمیشه!
شاهزاده: چی جوری؟
دومبول: این حمومی هافلپاف رو بستن
شاهزاده: خب مگه چه عیبی داره؟
پیتر: تو مث اینکه کربو ای ها!!! کلّ تالار رو بوی گند برداشته
شاهزاده: خب به من چه!!!
ریموس: خب مگه تو ارنی مک میلان ارشد هافلپاف نیستی
شاهزاده: خب؟؟؟
ریموس: پس رمزواژه ی حموم ارشد ها رو به بچّه ها بگو تا برن اونجا حموم کنن
شاهزاده: نه نمیشه این کار واسه من مسئولیّت داره
سدریک: خب ما به هیچ کس نمی گیم که تو این کار رو کردی؛ در ضمن مواظبیم که هیچ کس حتّی میرتل هم ما رو نبینه
شاهزاده پس از کمی تأمّل: خب اگه قول بدین باشه ؛ گذرواژه «بیرکا بورکاسن» ه


تصویر کوچک شده


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴ جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۸۴

رز هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۹ جمعه ۲۰ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۴ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۸۵
از خوابگاه مختلط هافلپاف
گروه:
مـاگـل
پیام: 254
آفلاین
اوتو پا میشه و پیتر هم همینطور نگاهش میکنه در یک لحظه پیتر پا میشه و دست اوتو رو میگیره و میدوه که بره بیرون
اوتو : ا... پیتر... چیکار میکنی ..اخ دستم کنده شد ....وای ولم کن
پیتر نفس عمیقی کشید و گفت: دو دقیقه غر نزن بیا
اوتو لب: خوب بگو کجا میریم
پیتر یک لحظه وای میسه و میگه: حمومی معمولی
اوتو : باشه بریم
( در راه اوتو هی حرف میزد و پیتر سعی میکرد کاری کاری نکنه که اوتو از دستش ناراحت نشه )
پیتر : خوب به سلامتی رسیدیم
اوتو : بریم تو دیگه
پیتر : نه.....وایسا ببینم چرا صدایی نمیاد ؟
اوتو :برو بابا
و میره در رو باز میکنه ومیبینه همه روی زمین چهار زانو نشستن و چشماشون همه بستس میره جلو :
- انیتا ....انیتا پاشو
- بابا سدریک تو پاشو
- هلن؟...تو پاشو
در همین موقع :
رز هافلپاف: حالا فکرتون رو متمرکز کنید ما توی یه جنگل خوش اب و هوا داریم راه میریم از کنارمون جوی ابی روان است دوتا بادکنک دارن تو هوا پرواز میکنن حالا کم کم چشماتون رو باز کنید
همه چشماشون رو اروم باز میکنن و با دهن باز اوتو مواجه میشن
رز که هنوز تو حس یو گا بود گفت : حالا هلن تو بگو بادکنکی که دیدی چه رنگی بود ؟
هلن هم هنوز متوجه نشده بود گفت : سفید و ابی
رز : بد سلیقه
و یکهو دوتایی نگاهشون به اوتو می افته
اوتو : چه با مزه منم میخوام یوگا کار کنم
رز : وایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــِی باشه یه وقت دیگه
اوتو لبش اویزون میشه و میگه :نه.....


ویرایش شده توسط رز هافلپاف در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۱۲ ۱۹:۲۶:۴۹

[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .Ú


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵ شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۴

اوتو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۱۲ شنبه ۹ تیر ۱۳۸۶
از اون بالا جغد میایَ
گروه:
مـاگـل
پیام: 286
آفلاین
سالن هافلپاف
اوتو: پیتر داری کجا میری
پیتر: دارم میرم حموم .
اوتو : صبر کن منم میام
پیتر: زود باش پس
اوتو میره به اتاقش و وسایلشو جمع میکنه و پس از چند دقیقه ...
اوتو: پیتر صابون اضافی داری
پیتر: مگه خودت نداری!!
اوتو: چرا داشتم اما نمیدونم کجا گذاشتم پیداش نمیکنم.
پیتر: صبر کن کیفمو نگاه کنم , کیفشو باز میکنه و دنبال صابون میگرده
پیتر: اهان پیداش کردم بیا
اوتو: پیف پیف ببینم این ماله کیه
پیتر: فکر کنم ماله 2 هفته پیشه که رفته بودم حموم و لی ازش استفاده نکردم, ول کن بیا بریم داره دیر میشه ها...

حموم هافلپاف
پیتر اول وارده حموم میشه و بعد از اون اوتو وارده حموم میشه
پیتر: اوتو مواظب باش کفه اینجا خیلی لغزندست..
در همین موقع پایه اوتو به یه صابون که کفه حموم افتاده بود میخوره و باعث میشه که اوتو سور بخوره وبه پیتر رو که داشت لباسشو عوض میکرد تا بپره تو استخر میخوره!!!
پیتر: واااااااای یکی منو بگیره دارم میو فتم...
اوتو: صبر کن اومدم, و وقتی میره تا پیتر رو بگیره باز سور میخوره و با هم تو ... شترق...
اوتو: کمک دارم خفه میشم... کمک بول بول بول کمک بول بول
پیتر که تازه از داخل اب در اومده بود می ایسته و به اوتو نگاه میکنه.
پیتر: بلند شو ببینم عمقه استخر که کمه ...
اوتو: کمک...!!!ااامن فکر کردم دارم خفه میشم !
پیتر: نخیر.. هی اون کیه داره میاد...وای البوس اگه تو رو تو حمومه ناظرا ببینه کله ی منو میکنه.
اوتو: خوب میگی چیکار کنیم!!
پیتر: نمیدونم اها تو برو زیر اب تا من ردش کنم بره..
اوتو: ها چی میگی .. نه من نمیرم زیر اب اخه خفه میشم.
پیتر: گفتم بور زیر ابو با دستش سره اوتو رو میبره زیر اب

البوس: هی پیتر الان چه وقته حموم اومدن بود
پیتر: ها .. چی ...هاگفتم بیام تو استخر کمی شنا کنم چون بدنم درد میکنه. اصلا تو اینجا چیکار میکنی؟
البوس : ها من هی چی فقط اومدم یه سری به حموم بزنم ول کن من دارم میرم کاری نداری.
پیتر: نه بعدا میبینمت
اوتو: کمک...بول بول بول
البوس بر میگرده و به پیتر نگاه میکنه!!
البوس: این چه صدایی بود
پیتر: ها من بود دارم یه ترانه میخونممی خوای گوش کنی
البوس: بخون ببینم
پیتر: حالا چی بخونم... اهان
پیتر: کمکم کن نزار اینجا بمونم
البوس: بسه بسه ... خداحافظ.
پیتر: باشه .. اوتو بیا بیرون.. وای اوتو بیدا شو ... بدبخت شدم اوتو
پیتر روی شکمه اوتو فشار مییاره و از دهان اوتو اب هی بیرون مییاد
اوتو: بول بول بول... واااای داشتم خفه میشدم...


---------------------------------------------------------------------------

اوتو جان!!
برادر من شما كه بهتر مي نوشتي!!پستت اصلا فضاسازي نداشت!!فقط ديالوگ بود!!توي نوشتهات حتما از فضاسازي استفاده كن. توصيف كن اطرافتو. حالات افراد رو وارد كن. در ضمن سوژه سازي يادتون نره!!
سوژه هاي خيلي زيادي هست كه مي شه وارد كرد و مي تونن موضوع نوشتهاي بعدي هم باشن!! سوژه اي كه در يك پست تموم بشه مناسب نيست!!

موفق باشي
پيتر


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۱۶ ۱۵:۳۴:۰۴

فعلا با این حال میکنیم...


شخصیت جدید


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۱۰:۳۹ جمعه ۲۸ بهمن ۱۳۸۴

رز هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۹ جمعه ۲۰ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۴ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۸۵
از خوابگاه مختلط هافلپاف
گروه:
مـاگـل
پیام: 254
آفلاین
رز : بابا این شیر اب رو ببندین هلن : خودت ببند هی دستور میده انیتا : بابا من خستم می خوام بخوابم بزارین بخوابم دیگه خررررررررررر اریکا : میخوام صد سال (.....) نخوابی من کا..را ... ااااااااا و خمیازه میکشه و می خوابه رز پا میشه که شیر اب رو ببنده که .....که یکی از پسرا براش جف پا میندازه و رز می افته زمین رز با خشونت تمام بر مبگرده که ببینه کی بوده که می بینه سدریک همینطوری داره نگاش میکنه و نیشش تا بناگوشش بازه دستش رو می بره بالا تا بزنه تو دهنش در یک لحظه انیتا میگه : اوووووووووو ( تلفظ صحیح : aooooooo) رز لبخند میزنه و با هزار زحمت پا میشه که میبینه هنوز نیش سدریک بازه ، زیر لبش اروم میگه نیشت رو ببند برات دارم ! سدریک یه نگاه به انیتا میکنه و انیتا پا میشه رز که رنگش شده بود مثل گچ دستشویی میگه : به جون خودم نه به جووووون ننم غلط کردم سدریک میگه : حالا ببخش انیتا لـبــــــــــــــــــــــــــــــــــــخند ملیح میزنه و میشینه یهو خوابش می بره همه همینطور نگاش میکردن که یکهو جاسم میاد تو : سلام میگم که همه خوب هستین رز که عصابش خیلی خورد شده بود لبش رو گاز گرفت و گفت : اقا من اعصابم خورد شده باید یوگا کار کنم همه: مـــــــــــــــــــــــــا یوگا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رز که دید همه متعجب هستن باخوشحالی گفت : اره خیلی خوبه نه ؟ من و هلن بلدیم راستی من می خوام یه چیزی رو بگم همه: بوگو رز : من در همینجا پیش همه دوستیم رو با هلن به طور رسمی اعلام میکنم همه : خوب حالا همه گرد بشینین میخوایم یوگا کار کنیم هلن جونم بیا هلن ": همه نشستن و رز شروع کرد ..................................................................... امیدوارم خوب شده باشه !فقط نمی دونم چرا درست نمیشه همش پشت سر هم میاد ببخشید


ویرایش شده توسط رز هافلپاف در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۲۸ ۱۱:۱۲:۲۲
ویرایش شده توسط رز هافلپاف در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۲۸ ۱۷:۰۷:۰۷

[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .Ú


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۲۰:۳۸ پنجشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۴

آنیتا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
مـاگـل
پیام: 1323
آفلاین
آنیتا با دیدن پسرای آش و لاش عصبانی شد و با تشر به اریکای خندون گفت:
_ اوهوی.....چی چی از راه اومدی، میزنی پسرای مردمو آش و لاش میکنی؟؟
اریکا آب دهنشو با صدا قورت داد و گفت:
_ امممم......خب...تقصیر خودشونه دیگه!!!!
آنیتا اخمی کرد و گفت:
_ میری ازشون معذرت خواهی کنی یا نه؟؟؟
اریکا که اکثر دخترا رو با خودش همراه میدید با شجاعت گفت:
_ نولوچ!!!!
_ میری یا نه؟؟؟
_ نع!!!!.......من کاراته کار ماهریم!!!! ازتم نمیترسم!!!
آنیتا با پوزخند نگاهی به دوربین میکنه و یوهو داد میکشه :
_ منم تکواندوکار خفنیم!!!!....بیگیر!!!!
و جنگ شروع میشه.
صدای رز می یاد:
_ با شما هستیم با برنامه ی فنون شرقی....بله....مسابقه ی جالبیه.....تکواندو و کاراته....آنیتا یه آبدولیا میزنه....اریکا دفاع میکنه....عجب با حاله......
" دو ساعت بعد"
_ من واقعا نمیدونم این دوتا.....آه( خمیازه) خسته نشدن.....هلن؟؟...پاشو......
_ آه.....چرا تموم نمیشه؟؟؟ بیگیر...
_ اااا.....خودت تمومش کن.....بیگیر...
_ که من ببازم؟؟....عمرا!!! آخ....بچه پر رو...
" چهار ساعت بعد":
پسرای کتک خورده از بیکاری به تماشای مسابقه نشسته بودند:
_ بزنش آنی.....دیگه خستس....
_ بابا دمت گرم....
_....آه....شت....
"هفلش ساعت بعد":
همه: خررررررررر......پففففففففف.....هافل...........پففففففففففففففف......!!!!
آنیتا : ای خفه ....آ...نشی....خرررر....!!!
اریکا: بیگیر......پفففففففف!!!
آنیتا: مگه مرض ....داری.....خررررررر!!!
اریکا: تقصیر خودته.....پفففففففففففف!!!
آنیتا: اینم........یه سیچاگی......از طرف......خرررررررررر!!!
اریکا: دیدی با الگوماگی دفعش ..........پفففففففففففففففففف؟؟
شر شر شر......صدای شیرهای باز آب، سکوت خواب آلود را میشکست!!!
------------------------------------------------------
خوب بود؟؟؟


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ پنجشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۴

رز هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۹ جمعه ۲۰ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۴ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۸۵
از خوابگاه مختلط هافلپاف
گروه:
مـاگـل
پیام: 254
آفلاین
نه بابا اریکا جان نمایشنامه ی تو خیلی هم جالب بود اصلا خودت رو ناراحت نکن ( یکی به من بگه به من چه )
...........................................................................
در حالی که دخترا همه پشت در حموم داشتن گوش می دادن ببینن چه بلای سر پسرا میاد یک دختر دیگه که هنوز صورتش معلوم نبود وارد شد
همینطور که نزدیک میشدسرش رو اورد بالا و گفت : هاااا سلام اینجا چه خبره
رز : ا....سوزان تونی ( یعنی تویی )
سوزان : سلااااااااااام بلا
هلگا : سلام سوزان
هلن : این کیه ؟
رز : خوب کری ؟ میگم سوزان بعد تو میگی کیه ؟
هلن : مسخره منظورم اینه که از کجا شناختیش
رز : خوب .....خوب..... سوزان من تو رو از کجا میشناسم ؟
سوزان : ها ؟ ....... همینطوری
هلن : ok
رز : باز اینو جو گرفت .......ای خدااااااااااا
هلن :
رز : خوب سوزی (؟) جون چطوری
سوزان : چرا در بستس
هلن : اریکا بسته داره پسرا رو می زنه
سوزان با یه فن ساده سعی میکنه که در رو باز کنه اما نمی شه پس میگه : باید ....در رو بکنم
در این هنگام رز داد زد :
کمک
سوزان : ها چیه چی شده
رز : ها....ها ها سر کارت گذاشتم
سوزان تصمیم خودش رو میگیره و در رو می کنه در همین هنگام با صحنه ی جالبی مواجه میشه
همه : ما................
بله پسرها درب و داغون روی هم افتادن و اصرات خون روی پرده هنوز معلومه ....


[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .Ú


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۴

اریکا زادینگold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۷ دوشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۴۲ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
از يه جايي نزديك خدا
گروه:
مـاگـل
پیام: 570
آفلاین
همه هراسان به سمت آنيتا دوئيدن كه ناگهان از روي زمين به پرواز در اومدن و ...شترق... روي زمين پرتاب شدن و داد و فريادشون بلند شد .

اوتو و سرژ هم سراسيمه به طرف اون ها اومدن و با ديدن اون ها كه همگي مثل شيشه مربّاي شكسته روي زمين ولو شده بودن از خنده منفجر شدن و دلهاشون رو چسبيدن .

شاهزاده و هلن همونطور آخ و اوخ كنان سعي كردن كه از روي زمين بلند شن امّا دوباره با يه سكندري وحشتناك نقش زمين شدن .
بعد از يكي دو دقيقه گيج زدن تازه همه با ديدن شامپوهاي پخش شده ي كف حمام و قوطي شامپوي خالي كه تو دستاي آنيتا بود علّت افتادنشون رو فهميدن و شروع كردن سر آنيتاي بيچاره فرياد كشيدن . كه يه دفعه آنيتا داد زد :
بابا ساكت باشين بذارين منم حرف بزنم .
رز: دادگاه علني ست زود باش از خودت دفاع كن .
هپزيبا با عصبانيت همونطور كه روي زمين ولو شده بود داد زد : راست مي گه . تا سه مي شمارم . اگه گفتي كه هيچي. اگرم نگفتي ....

همه در حالي كه نفس هاشون رو توي سينه حبس كرده ن به هپزيباي عصباني چشم دوخته ن ...
هپزيبا ادامه داد : دوباره تا سه مي شمارم .
همه زدن زير خنده . ....
... و با حالتي منتظر به آنيتا زل زدن .

آنيتا : خب ، باشه بابا مي گم . من با قوطي شامپو كه توي دستم بود پيش اوتو و سرژ واستاده بودم كه يه دفعه ديدم هلگا يه ورد خوند و يه پرده وسط حمام ظاهر شد و بعدشم انگار يه نفر منو مثل توپ اينجا شوت كرد و همه ي شامپوها ريخت كف حمام .

همه ي چشم ها به سمت هلگا برگشت .

هلگا كه از هولش زبونش گرفته بود بريده بريده شروع كرد به توضيح دادن :
خب من وقتي كه اون ورد رو خوندم و و پرده هه بوجود اومد پيش خودم گفتم پرده ي خالي كه به درد نمي خوره . به خاطر همينم يه طلسم ديگه اجرا كردم تا هيچ پسري نتونه بياد اون سمتِ پرده ي دخترا و دخترا هم نتونن برن قسمت پسرا .

همه ي پسرا مشت هاشون رو گره كردن و با عصبانيت شروع كردن به اعتراض كردن به هلگا . .....
.... كه يه دفعه صداي پايي از بيرون حمام شنيده شد . همه ساكت شدن .

مثل اينكه يه نفر داشت مي اومد سمت حمام .
...بعد از چند ثانيه ....

..دختري در آستانه ي در ظاهر شد كه يه دست بلوز و شلوارك جين آبي پوشيده بود و يه جفت كتوني سفيد به پا داشت. موهاش رو بالاي سرش بسته بود و يه كلاه هم كجكي رو سرش گذاشته بود .و در كل ظاهر و لباس هاش بيشتر به پسرا شباهت داشت تا دخترا!!

پسرا همه چشماشون داشت از حدقه بيرون مي زد .

دختر ناشناس چند ثانيه اي در آستانه ي در واستاد و با حيرت به شامپوهاي روي زمين و افراد داخل حمام كه همگي به جز دو نفرشون پخش زمين بودن نگاه كرد و بعد مؤدبانه پرسيد :
اينجا حمام هافلپافه يا اتاق نشيمن ؟!؟!؟؟

بعد همونطور كه داشت مي اومد توي حمام ماهرانه وردي خوند و همه ي شامپوهاي كف حمام رو تميز كرد .

همه در حالي كه دستاشون به كمراشون بود آخ و اوخ كنان از روي زمين بلند شدن .و سعي كردن چوب دستي هاشون رو كه با هم قاطي شده بود پيدا كنن ....
...كه يه دفعه سدريك از جلوي هپزيبا كنار رفت و ...

هپزيبا تا چشمش به دختر ناشناس افتاد با صدايي نيمه فرياد گفت :
اٍه ، تو اينجا چه كار مي كني اريكا ؟

همه با تعجب گفتن :اريكا؟؟؟

هپزيبا با بي حوصلگي : واي كه چقدر شماها گيجين . اين همون دوستمه كه انقدر تعريفش رو مي كردم ديگه . بالاخره مثل اينكه راضي شده بياد يه سر به حمام هافلپاف بزنه
.
يه دفعه همه با هم گفتن :آهان !!!
بعد يكي يكي جلو اومدن و با اريكا دست دادن و خودشون رو معرفي كردن .

هپزيبا : اريكا راه گم كردي ؟ چي شده اومدي اينجا ؟

اما اريكا بدون اينكه به سؤال اون جواب بده با صدايي رسا گفت :
دخترا ، همه از حمام برين بيرون .
هلن : براي چي ؟
اريكا : چون من با پسرا كار دارم .
آنيتا : ولي ما نمي ريم بيرون .

اريكا در حالي كه چوب دستيش رو از توي جيبش در مياره با صدايي آروم و ترسناك ميگه :
نذارين مجبورتون كنم ها ! ]

همه ي دخترا يكي يكي با ترس و لرز از در حمام رفتن بيرون .
به جز هپزيبا .كه هنوز سرجاش واستاده بود .
اريكا : ببينم هپزيبا تو از كي تا حالا از دختر بودنت انصراف دادي ؟ چيزي مي خواستي بگي ؟
تو همين موقع رز مي دوئه مياد تو حمام و دست هپزيبا رومي كشه و مي بردش بيرون ...

.....پشت در حمام .....
هپزيبا : كاش به پسرا گفته بودم اريكا يه كاراته كار حرفه ايه .
.......داخل حمام ........

اريكا با آرامش در حمام رو مي بنده و با طلسمي اون رو قفل مي كنه و بعد چرخي ميزنه و با گام هايي آهسته و محكم به سمت پسرا كه به اون خيره شده ن مي ره ......




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*********ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها اين اولين پست من توي اين تاپيكه . اگه خيلي بد بود منو نزنيد ها ! اشكالام رو بگيد .


The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵ شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۴

هلن هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۰۳ پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸۶
از اون جا!
گروه:
مـاگـل
پیام: 174
آفلاین
...در همین لحظه یه نفر جیغ زد:
_بسه دیگه تمومش کنین...
همه جا ساکت شد و همه به طرف صدا برگشتن...هلن بود که از خجالت سرخ شده بود...همه همین طور با تعجب به هلن زل زده بودن و هلن می خواست آب شه و بره تو زمین...یه دفعه سرژ شروع کرد به حرف زدن و هلن از زیر بار سنگین نگاه بچه ها راحت شد...
_آره فکر کنم زیادی تند رفتیم...
همه که تازه یادشون اومده بود سرژ تازه اومده شروع کردن به حرف زدن با اون...
_وای سرژ خوش اومدی...
_جات خیلی خالی بود...
_چه خوب شد به هافل برگشتی...
_من همین دیروز داشتم می گفتم این سرژ خیلی باحاله...
در همین حین هلن آروم آروم به سمت هلگا رفت و دستشو کشید...
هلگا:
_آره سرژ خیلی خوب شد که...ا...این چیه؟هلن تویی؟چی کار می کنی؟!...
_هلگا بیا...
_کجا بیام بابا؟
_یه دقیقه بیا...
و هلگا رو کشون کشون به یه گوشه ی حموم برد...
_چی کارم داری هلن؟بعد یه عمری که سرژ برگشته بذار دو کلمه...
_هیسسسسسسسسسسسسسسس...گوشتو بیار جلو...
و یه چیزی رو خیلی آروم به هلگا گفت...
_همین؟باشه الان به بچه ها میگم...
و خواست بقیه رو صدا کنه که هلن دستشو گذاشت رو دهن هلگا و گفت:
_بابا چی کار می کنی؟اوتو و سرژ و آنیتا نباید بفهمن!مگه اونا رو نمیشناسی اگر بفهمن جلومونو می گیرن...
_خیلی خب پس بریم بقیه رو بیاریم...
و خیلی موذیانه همه رو بجز آنیتا و اوتو و سرژ به یه گوشه بردن...
سدریک:چی شده بابا بذارین یه گپی با سرژ بزنیم دیگه...
جاسم:
بله چی شده؟
رز ه با عصبانیت گفت:
_مگه قرار نبود تو و نورممد بعد از تمیز کردن دیوارها از این جا برین؟
جاسم یه نگاه مهربانانه به رز انداخت و گفت:
_حالا هستیم...مگه شما از بودن ما ناراحتین رزی خانوم؟...
همین که رز دهنشو وا کرد تا جواب جاسم رو بده هلگا با عصبانیت گفت:
_بسه دیگه الان وقت دعوا نیست باهاتون یه کاری داشتم...راستش به فکر هلن رسید...
هلن با نگاهی مضطرب به هلگا نگاه کرد و هلگا ادامه داد:
_خب بابا...به فکر من و هلن رسید که وضع حموم داره خیلی ناجور میشه...
هپزیبا:
_منظورت چیه؟
شاهزاده:
_آهان یعنی این که خیلی بی ناموسی داره میشه؟
هلن:
_از بی ناموسی هم اون ورتر...
هلگا زیر چشمی به آنیتا و سرژ و اوتو نگاهی انداخت و گفت:
_آره دیگه این سه تا دارن شورشو در میارن یه چند وقتی هم هست که کسی این نمایشنامه هارو نقد نمی کنه و...
رز ز زیر لب به هلگا گفت:
_هلگا چی داری میگی؟ساکت شو!
هلگا با دستپاچگی به همه نگاه کرد و ادامه داد:
_ا...چیزه...یعنی اینکه یه مدته کسی به وضع حموم نمی رسه و ما باید خودمون دست بکار بشیم...
سدریک:
_خب چی کار کنیم؟
هلگا نگاه پرسشگرانه ای به هلن انداخت و هلن گفت:
_خب اولین اقداممون اینه که قسمت دخترونه و پسرونه ی حموم رو از هم جدا کنیم...
و بدون مقدمه چوبدستیشو در اورد و زیر لب گفت:
_سینبیلیوس پردیوس...
و یه پرده ی رنگ و رو رفته درست در وسط حموم نصب شد...
رز ه:
_بذار خوشگلش کنم...زلمبیوس زیمبیلیوس....
پرده به رنگ زرد با حاشیه های قهوه ای در اومد و یک گورکن بزرگ در طول آن با خوشحالی شروع به دویدن کرد...
_وای عالی بود...
_محشره...
_ایول خیلی باحال بود...
_رز از این کارا به منم یاد بده...
در همین هنگام صدای جیغ و داد آنیتا از آن سوی پرده به گوش رسید و همه به سمت پرده رفتن تا ببینن چه خبره...
___________________________________________________________________
به نظرم رسید که وجود این پرده لازمه پس اگه با من موافقین از نمایشنامه هاتون حظفش نکنین ولی میتونیم به غیر از مواقع حموم کردن و اینا جمعش کنیم...


[size=large][color=0033FF


Re: حمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۹:۵۳ پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۴

آنیتا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
مـاگـل
پیام: 1323
آفلاین
آنیتا شروع کرد به آواز خوندن. اول همه فکر کردن دارن عوضی می شنون، ولی دیدن نه!!! اون صدای محشر، صدای آنیتا بود:
_هر چی بخوای همون میشم.....یه گرگینه یا یه ققی!!!....اگه بگی دوسم داری.......هر چی بخوای همون میشم!!
اوتو داد زد:
_ آنیتا؟؟؟واستا!!!
آنیتا با تعجب گفت: ها؟؟؟ چرا واستم؟؟
_ آهان.....این شعره به آدم حال نمیده!!!بیا تو رو بخون!!!
آنیتا یک صحنه متفکر شد و بعد گفت : " اهان!!"
بعد با یه حرکت یه لباس باناموسی پوشید و از وان اومد بیرون. همه بچه ها کف کرده بودند که می خواد چی کار کنه. بعد آنیتا یه چیزی زیر لب زمزمه کرد و یهو چراغای حموم خاموش شد!!!
ملت همه جیغیدن!! هموز لحظه ای نگذشته بود که نوی افکنی با نور بنفش افتاد روی صورت آنیتا!!!
آنیتا میرکفنو گرفت بالا و با احساس شروع کرد به خوندن:
_ بیا تو....خودت بیا تو.....فقط پست ....اونم از نوعه طنز....شکلکو......
ملت همه حالی به حولی شدن و دست در دست هم به مهر، شروع کردن به رقصیدن!!!
از اون طرف:
یک مرد ریشو و پشمالو داشت توی سالن هافل قدم میزد. بعد از مدتی یه صدایی شنید و هیجانی شد:
_ اونم از نوعه طنز.....شکلکو.....
دیگه نفهمیدم کجا رفت!!!
از این ور:
شازده داشت قر کمر میرفت و نورممد ویبره گرفته بود!!!نور افکن عوض شد و افتاد روی هلگا که داشت با جاسم نینای نینای میکرد!!!
_ شکلکو...آواتر.....همشو می خوام برای من!!!
یک ریش وارد حموم شد!!! و در حالی که میجنبید، صدایی داد:
_ می یام من پهلوی تو!!!!
آنیتا: " پستامو، دارم با تو
ریش: " ما با هم می خوانیم!!!!
آهنگ: دی دی دیدی دینگ دینگ!!
یهو صاحب ریش وارد شدو پرید روی سن و هم آوا با آنیتا خوند:
_ تیکه تیکه کردی، پسته منو!!!......سر رو سرم نذار ، آخه درد میگیره!!!......انداختیش توی سطل آشغال....عیب نداره بازم بازم من می خوامت!!!...
یهو رز که هیجانی شده بود، پرید بیرون و روی تابلوی حمومی، یه تابلوی تابلو گذاشت اینجوری:" کنسرت حمومی!!"
آهنگ داشت میرفت قسمتای حساس که یهو آنیتا کنار خودشو دید که یه یارو پشمالو ایستاده!!!نگاهی با تعجب بهش انداخت و یوهو با خوشحالی فراوان پرید توی بغلش و با فریادی بلند تر از فریاد سرژ داد زد:
_ " خوش اومدی، سرژ!!!!"
و ریشهای یارو( سرژ) سرخ شد!!!
-----------------------------------------------
ببخشید اگه بد شد!!!فقط میخواستم یه جوری حضوردوباره ی سرژ رو به هافل تبریک بگم!!!!
راستی: خیلی ارزشی نشد؟؟؟


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.