جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

Re: معجون عشق!!!
ارسال شده در: شنبه 2 اردیبهشت 1385 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
داشتم با خودم فکر میکردم که چرا انقدر ادما عاشق میشن ؟.... اخه عاشقی هم شد کار ؟
داشتم همینطوری به اینا فکر میکردم که اومد جلو و کنارم نشست و با هم خوردیمش.... مزه ی خیلی خیلی خوبی داشت..... چشمام رو بستم و باز کردم........ و .......متوجه نگاه زیباش شدم ...........بله من از کودکی با او بودم و ...........هیچ وقت به فکر ش نبودم ...........اما در حال حاضر عاشق او شده بودم
او به نظر من بهترین و زیبا ترین بود و هست
..............................................
پیتر پتیگرو تو بهترینی !!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .?


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 2 اردیبهشت 1385 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
همه از دور فرانک رفتن کنار و هر کسی یه بهانه ای اورد
رز : ای وای من خوابم میاد چرا ؟؟؟ من میرم بخوابم
هلگا که بد جوری ترسیده بود گفت من حالم داره بهم میخوره الان میام و رفت
هلن گفت ا.. رز صدام کرد بزار ببینم چی کارم داره رز چیه ؟؟
گتا همین طور چپ چپ به فرانک نگاه کرد و همینطوری جلو میومد تا رسید به فرانک در همون لحظه غش کرد و افتاد کنار پیتر
در همون لحظه برقا رفت و همه جیغ زدن و یکی یکی کمک خواستن که دامبلدور وارد شد و گفت : گتا جان خوش اومدی
گتا هم که دیگه عقده ای نشده بود از خوشحالی به طرف البوس دوید که بغلش کنه که پاش گیر کرد به سیم تلفن و با سر به زمین خورد وهمه با هم گفتن : گتا مرد ؟؟؟؟
-----------------------------------------------------------
گتافیس جان خوش اومدی ( من اینجا مسئول خوش امد گویی شدم تازگیا )
اگه به کسی توهینی شد ببخشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .?


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 2 اردیبهشت 1385 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین
رز و هپزیبا توی راهروی هاگوارتز در حال راه رفتن بودن و داشتن با هم گپ میزدن و گفت و گو میکردن گاهی اوقات ا هم میخندیدند و گاهی اوقات سر هم داد میزدن ... رز داشت سعی میکرد که بحث رو به محفل ققنوس بکشه اما نمی شد نمیدونست چطوری بگه اما بالاخره گفت : هپزیبا میتونی یه کاری بکنی که من عضو محفل بشم یعنی نمی شه خشکه ...
هپزیبا نذاشت حرف رز تموم بشه سر جاش ایستاد رز میدونست که الان از صدای جیغ هپزیبا کر خواهد شد نمی خواست که برگرده اما به ناچار روش رو کرد به هپزیبا و دهنش رو باز کرد که ازش معذرت بخواد که متوجه نگاه مضحک هپزیبا شد : بابا من خودم جون کندم رفتم محفل یکی بیاد برا من از این جور چیزا حساب کنه ...
این دفعه رز بود که داشت به هپزیبا چپ چپ نگاه میکرد انتظار نداشت که دیگه انقدر شوخی کنه هپزیبا منتظر رز ایستاد اما بر نگشت که نگاهش کنه رز هم با سرعت از کنار هپزیبا رد شد و هپزیبا همینطور با دهان باز داشت به رفتن رز نگاه میکرد.....
-------------------------------------چند ساعت بعد در خوابگاه ---------------------------------
رز روی تختش تنها نشسته بود و داشت به محفل و حرفاش با هپزیبا فکر میکرد گوله های اشک از چشاش سرازیر میشد و ... واقعا ناراحت بود ..
هم اتاقیای رز که هلگا و سوزان و ده بیست نفر دیگه بودن داشتن چشن پتو میگرفتن که یه صدای جیغ اومد و همه جا ساکت شد بله ..... این جیغ هلن بود همه سراسیمه به سمت صدا رفتن که گفت : ی..ی..یه جن ...
رز چوبدستیش ور برداشت و به سمت جایی که هلن اشاره میکرد رفت ...
داشت میرفت جلو ، ابدهنش رو به سختی قورت میداد رفت جلو ، جلو و جلوتر
رز ترسیده بود و سعی داشت که زود تر این ترس رو تسکین بده برای همین فریاد زد : دیفیندو
هلن که خیلی ذوق کرده بود و دهنش باز مونده بود داد زد : oh my god
همه باهم زدن رو پیشونیشون و گفتن : باز این جوگیر شد
------------------- بشنویم از رز --------------------------------------------------
رز داشت بر میگشت همه منتظر بودن ببنین موضوع از چه قراره که دیدن دامبلدور روی زمین کشیده شده و یقه اش دست رزه
همه میزنن زیر خنده و تازه متوجه میشن که دامبلدور دو ساعت پیش داشته اونجا برقها رو کنترل میکرده که با ضربه ی رز برق گرفتش ....
-------------------------------------دو یا سه روز بعد -------------------------------
خوب دامبلدور ببخشید دیگه معذرت میخوام من گناه دارم من نمی خواستم که اینجوری بشه خوب چیکار کنم نه نه نرید ... اه ... عجب شانسی
این خواهش هایی بود که رز داشت از دامبلدور میکرد .
رز از اتاق میره بیرون و در رو پشت سر خودش می بنده و پشت در میشینه و گریه میکنه در همون لحظه سیریوس میاد و پشت سر اون هپزیبا و همچنین هلن
هپی میاد جلو و میگه : رز چته چی شد راضی شد
رز با هق هق میگه : نه .. نمیشه اه
و تازه متوجه حضور سیریوس میشه با پا شدنش هپزیبا رو میندازه عقب
و میگه : سلام اقای سیریوس خوب هستین که خدا رو شکر والا ... و میزنه زیر گریه .... اقای سیریوس من چی کار کنم اقای دامبلدور قبول نمبکنن که من غلط کردم ، نمی کنن
و سرش رو میکنه بالا تا ببینه سیریوس داره چی کار میکنه
هپزیبا بلند میشه و اروم به رز میگه محفل.... محفل ...
رز بر میگرده و میگه چی میگی هپزیبا ؟؟؟؟؟
هپزیبا هم سرخ میشه و میگه :ببخشید این میخواد عضو محفل بشه شما قبول میکنید ؟؟؟
سیریوس هم که خندش گرفته بود میگه یه نیش خند میزنه و میگه : بچه به این لوسی رو تو محفل راه نمیدن
رز که به این جمله حساس بود راهش رو میگیره که بره در همون لحظه دامبلدور میاد و میگه : چیه دیگه گریه نمی کنی ؟؟؟؟
و رز همچنان متحیر داشت به دامبلدور نگاه میکرد وتوی دلش میگفت امروز دیگه اخر شانس منه ...
---------------------------------------------------------
بابا جون من قبول کنید من عقده ای شدم جون من این تن بمیره بقبولید دیگه
حالا اگه نشدم عیبی نداره ها اما خوب قبول کنید بهتره
خوب بود اصلا ؟؟؟؟
چو جان ؟ اقای سیریوس خوب بود ؟؟؟


هوم..!! حالا چرا قسم میخوری خوب!؟
ببین این نوشتت خوب بود ولی باید یکی دیگه هم در باب جنگ بنویسی تا ببینیم تو اون چطوری...بعدش ببینیم چی میشه!

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/2/2 20:04:30
[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .?


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 فروردین 1385 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
در همون لحظه هلن و هلگا ازخوابگاه میان بیرون که هلگا سر جاش میخکوب میشه و میگه : ا... فری...تویی؟ ( اخه هلگا عادت به مخفف کردن داره ) ایول پس تو هم اومدی هافلپاف؟؟؟
حال میکنی هافل رو بابا یه حمومی داشتیم توش حال میکردیم که این درش رو قفل کردن و کلیدش گم شده باز نمیشه دیگه یه حالی میکردیم
هلن که تا اون لحظه هیچی نگفته بود و شاید تازه متوجه اومدن تازه وارد شده بود جیغ (!) زد : بچه ها فرانک لانگ باتم
همه ی دخترا اومدن بیرون و با تعجب به فرانک نگاه کردن ...
و بعد از اونا پسرا اومدن و دورش جمع شدن و هر کدومشون یچیزی میگفت
اوتو : فرانک ...فرانک سلام من اینجام منم اتو ( و باهاش دست داد )
پیتر با خوشحالی بالا و پایین میپرید و میگفت : منم مدیرم ..منم مدیرم
دامبلدورم از اونطرف گفت : خوش اومدی عزییییییزم
و همه با هم وارد خوابگاه شدن و پیتر و فرانک رفتن که تخت فرانک رو ببینن که سر پیتر به تخت خورد و بیهوش روی زمین افتاد
-----------------
دفعه ی قبل من معذرت میخوام که بد شد
راستی فرانک اومدنت رو تبریک میگم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .?


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 28 فروردین 1385 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
رز : خوب تو که هیچ موضوعی واسه ی ما نزاشتی
شاهزاد : خوب بیا اینم موضوع ...م بنویس یه صدای جیغ اومد
رز : در همون لحظه یه صدای جیغی اومد
همه برگشتن تا ببینن چی شده که متوجه شدن هلن نیست
رز: هلن ... هلن ... کجایی
هلن : با با من اینجام که ...
هپزیبا : خوب این صدای کی بود پس همه که هستن
صدا : یو ها ها ها
هلن و رز و هپزیبا و هلگا و همه به سوی در خروجی فرار کردن که دیدن در بستس
رز : حالا چی کار کنیم و زد زیر گریه
هلن : بیاین تا بگم
و همه دور هلن جکمع شدن
----------------------
دیگه ببخشید دیگه

نقد پست در==>نقد و بررسي پست ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در 1385/1/28 19:27:17
[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .?


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1385 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تنها روی زمین نشسته بود و داشت به اینده فکر میکرد به زمانی که عضو محفل بشه با خودش میگفت : من میتونم عضو محفل ققنوس بشم میتونم به سفیدان بپیوندم میتونم از متن سفیدان محفلیان ... استفاده کنم من میتونم با سیریوس حرف بزنم من میتونم ...
رز همیشه خجالتی بود و نمیتونست که در هنگام حرف زدن با افراد خودش رو کنترل کنه برای همین سرخ میشد ، در یک لحظه کنترلش رو از دست داد و داد زد : میتونم! من میتونم
در همون موقع دامبلدور همراه با انیتا وارد شد و گفت : چیه دختر، چرا داد میزنی؟
رز پا شد تمام بدنش میلرزید نمی دونست دقیقا چی بگه سعی کرد جمله ای سرهم کنه هیچی یادش نمی اومد به زمین نگاه می کرد جرات نداشت سرش رو بالا بگیره در همون موقع هلگا وارد شد :سلام سلام سلام این دوست منه بابا اومده عضو محفل شه من بهش پیشنهاد دادم احتمالا میتونه!! نه دامبلدور؟؟
دامبلدور با مهربونی اومد جلو و به رز نگاه کرد، رز کم کم داشت اب میشد نمی دونست میتونه چیزی بگه یا نه دامبلدور رو کرد به هلگا و گفت : واقعا ؟؟؟؟؟؟ رز سرش رو بالا گرفت :بــــــــــــــــله مگه مشکلی پیش اومده و بغض راه گلوش رو گرفته بود دامبلدور سرش رو به معنی نه گفتن تکون میده
باید ببینیم چی میشه رز رو به هلگا میکنه و با نگاهش از اون خواهش میکنه که یه کاری براش بکنه هلگا رو به رز میکنه و میگه ببین رزی جونم از اینجا به بعدش دست خودته ...
دامبلدور بیرون میره و انیتا هنوز با چشمان گرد شده به رز نگاه میکنه رز که تازه متوجه نگاه انیتا شده بود کلاسورش رو به زمین میندازه و میگه : بایدم تعجب کنی میدونی چیه من میدونم که نمیتونم از اولش هم میدونستم هلگا تو بودی که الکی بهم دلداری میدادی انیتا تعجبم داره میدونم نگام کن بایدم نگاه کنی ..
انیتا سرش رو تکون میده ونمی زاره حرف رز تموم بشه :تو چی میگی ، من داشتم به بابام فکر میکردم تا حالا انقدر مهربون بهت نگاه نکرده بود موضوع از چه قراره رز ؟
رز و هلگا باهم گفتن : راست میگیا!!!!
رز رفت توی اتاق دامبلدور تا ازش بپرسه چی شد ، در رو باز کرد ، همه جا تاریک بود باد بود که پرده ها رو تکون میداد شومینه خاموش بود دامبلدور روی صندلیه قدیمیش لم داده و داشت کتاب می خوند و پیپ میکشید زیر نور ماه کنار پنجره هوا توی اتاق سرد بود و رز هم از ترس و هم از سرما دندوناش به هم می خورد ، صدای صندلی دامبلدور که با عقب و جلو رفتنش میومد بیشتر شبیه صدای جیغ زدن جغد بود رز در زد ولی دامبلدور صداش رو نشنید بلندتر در زد دامبلدور صدای در رو نمیشنید رز عصبانی شد با تمام وجودش داد زد اقای دامبلدور، دامبلدور به ارامی برگشت : چی شده ؟؟؟؟ رز نفسش رو توی سینش حبس کرد و گفت : نه!!!! اقای سیریوس ...
سیریوس لبخند زد فهمیده بود که رز جا خورده اون هیچ اطلاعی از عضو محفل شدن رز نداشت میخواست بدونه که تو اتاق دامبلدور چی کار میکنه : چی شد چرا ساکتی یه چیزی بگو ؟راستی اینجا چی کار میکنی ؟
رز که سرش گیج میرفت و داشت غش میکرد به زحمت خودش رو نگه داشت : م..م...میخواستم که عضو محفل بشم م...م...م..میخواستم ببینم میشه یا نه ؟
سیریوس رو میکنه به رز و با حالت مرموزی به رز نگاه میکنه : رز تو مطمئنی که میتونی ؟؟؟ رز : اره !!!
_ برو روی اون میز بشین
و با انگشت به میزی که گوشه ی اتاق بود اشاره کرد رز رفت و اونجا نشست سیریوس کتاب رو بست و به طرف میز حرکت کرد...
رز چشماش رو بسته بود و دستاش رو گذاشته بود زیر سرش و دعا میکرد : خدایا کمکم کن من باید بتونم من چی کار کنم خوب ای خدایا چی کار کنم که من انقدر احساس میکنم که می تونم عضو محفل باشم هر کسی رو که میبینم یا عضو سیاهاس یا سفیدا خوب منم میخوام عضو باشم اما عضو سفیدا خدایا من میخوام کمکم کن دوست دارم که هرکی ازم میپرسه که عضو کدوم گروهی با افتخار بگم محفل دوس...س... ا.. شما اینجایین ؟؟؟
سیریوس با ارامش گفت : تو که انقدر دوست داری عضو محفل بشی چرا بیشتر سعی نمیکردی؟ من مطمئنم که تو میتونی!!!! رز رو می کنه به اسمون و لبخند میزنه در همین موقع هلگا وارد شد و گفت : چی شد ؟ چه خبر ؟ بگو دیگه....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تمام سعیم رو کردم که بهترین کارم رو ارائه بدم از تمام وجودم استفاده ک... نکردم اما تمام سعیم رو کردم


نوشته زیبایی بود و مشخص بود که براش زحمت کشیدی ولی هنوز چند تا ایراد داشتی

اول اینکه هیچ وقت دیالوگ هات رو پشت سر هم ننویس بلکه در یک خط جداگانه
دوم دلیلی برای رفتن رز به محفل ارائه بده

قعلا تایید نیستی ولی اگر با همین شیوه این دو مورد رو هم لحاظ کنی تایید میشی

سیریوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1385/1/16 0:24:44
[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .?


Re: حمومي هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 12 اسفند 1384 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
اوتو پا میشه و پیتر هم همینطور نگاهش میکنه در یک لحظه پیتر پا میشه و دست اوتو رو میگیره و میدوه که بره بیرون
اوتو : ا... پیتر... چیکار میکنی ..اخ دستم کنده شد ....وای ولم کن
پیتر نفس عمیقی کشید و گفت: دو دقیقه غر نزن بیا
اوتو لب: خوب بگو کجا میریم
پیتر یک لحظه وای میسه و میگه: حمومی معمولی
اوتو : باشه بریم
( در راه اوتو هی حرف میزد و پیتر سعی میکرد کاری کاری نکنه که اوتو از دستش ناراحت نشه )
پیتر : خوب به سلامتی رسیدیم
اوتو : بریم تو دیگه
پیتر : نه.....وایسا ببینم چرا صدایی نمیاد ؟
اوتو :برو بابا
و میره در رو باز میکنه ومیبینه همه روی زمین چهار زانو نشستن و چشماشون همه بستس میره جلو :
- انیتا ....انیتا پاشو
- بابا سدریک تو پاشو
- هلن؟...تو پاشو
در همین موقع :
رز هافلپاف: حالا فکرتون رو متمرکز کنید ما توی یه جنگل خوش اب و هوا داریم راه میریم از کنارمون جوی ابی روان است دوتا بادکنک دارن تو هوا پرواز میکنن حالا کم کم چشماتون رو باز کنید
همه چشماشون رو اروم باز میکنن و با دهن باز اوتو مواجه میشن
رز که هنوز تو حس یو گا بود گفت : حالا هلن تو بگو بادکنکی که دیدی چه رنگی بود ؟
هلن هم هنوز متوجه نشده بود گفت : سفید و ابی
رز : بد سلیقه
و یکهو دوتایی نگاهشون به اوتو می افته
اوتو : چه با مزه منم میخوام یوگا کار کنم
رز : وایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــِی باشه یه وقت دیگه
اوتو لبش اویزون میشه و میگه :نه.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز هافلپاف در 1384/12/12 19:26:49
[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .?


Re: حمومي هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 28 بهمن 1384 10:39
نمایش جزئیات
آفلاین
رز : بابا این شیر اب رو ببندین هلن : خودت ببند هی دستور میده انیتا : بابا من خستم می خوام بخوابم بزارین بخوابم دیگه خررررررررررر اریکا : میخوام صد سال (.....) نخوابی من کا..را ... ااااااااا و خمیازه میکشه و می خوابه رز پا میشه که شیر اب رو ببنده که .....که یکی از پسرا براش جف پا میندازه و رز می افته زمین رز با خشونت تمام بر مبگرده که ببینه کی بوده که می بینه سدریک همینطوری داره نگاش میکنه و نیشش تا بناگوشش بازه دستش رو می بره بالا تا بزنه تو دهنش در یک لحظه انیتا میگه : اوووووووووو ( تلفظ صحیح : aooooooo) رز لبخند میزنه و با هزار زحمت پا میشه که میبینه هنوز نیش سدریک بازه ، زیر لبش اروم میگه نیشت رو ببند برات دارم ! سدریک یه نگاه به انیتا میکنه و انیتا پا میشه رز که رنگش شده بود مثل گچ دستشویی میگه : به جون خودم نه به جووووون ننم غلط کردم سدریک میگه : حالا ببخش انیتا لـبــــــــــــــــــــــــــــــــــــخند ملیح میزنه و میشینه یهو خوابش می بره همه همینطور نگاش میکردن که یکهو جاسم میاد تو : سلام میگم که همه خوب هستین رز که عصابش خیلی خورد شده بود لبش رو گاز گرفت و گفت : اقا من اعصابم خورد شده باید یوگا کار کنم همه: مـــــــــــــــــــــــــا یوگا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رز که دید همه متعجب هستن باخوشحالی گفت : اره خیلی خوبه نه ؟ من و هلن بلدیم راستی من می خوام یه چیزی رو بگم همه: بوگو رز : من در همینجا پیش همه دوستیم رو با هلن به طور رسمی اعلام میکنم همه : خوب حالا همه گرد بشینین میخوایم یوگا کار کنیم هلن جونم بیا هلن ": همه نشستن و رز شروع کرد ..................................................................... امیدوارم خوب شده باشه !فقط نمی دونم چرا درست نمیشه همش پشت سر هم میاد ببخشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز هافلپاف در 1384/11/28 11:12:22
ویرایش شده توسط رز هافلپاف در 1384/11/28 17:07:07
[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .?


Re: حمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 27 بهمن 1384 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
نه بابا اریکا جان نمایشنامه ی تو خیلی هم جالب بود اصلا خودت رو ناراحت نکن ( یکی به من بگه به من چه )
...........................................................................
در حالی که دخترا همه پشت در حموم داشتن گوش می دادن ببینن چه بلای سر پسرا میاد یک دختر دیگه که هنوز صورتش معلوم نبود وارد شد
همینطور که نزدیک میشدسرش رو اورد بالا و گفت : هاااا سلام اینجا چه خبره
رز : ا....سوزان تونی ( یعنی تویی )
سوزان : سلااااااااااام بلا
هلگا : سلام سوزان
هلن : این کیه ؟
رز : خوب کری ؟ میگم سوزان بعد تو میگی کیه ؟
هلن : مسخره منظورم اینه که از کجا شناختیش
رز : خوب .....خوب..... سوزان من تو رو از کجا میشناسم ؟
سوزان : ها ؟ ....... همینطوری
هلن : ok
رز : باز اینو جو گرفت .......ای خدااااااااااا
هلن :
رز : خوب سوزی (؟) جون چطوری
سوزان : چرا در بستس
هلن : اریکا بسته داره پسرا رو می زنه
سوزان با یه فن ساده سعی میکنه که در رو باز کنه اما نمی شه پس میگه : باید ....در رو بکنم
در این هنگام رز داد زد :
کمک
سوزان : ها چیه چی شده
رز : ها....ها ها سر کارت گذاشتم
سوزان تصمیم خودش رو میگیره و در رو می کنه در همین هنگام با صحنه ی جالبی مواجه میشه
همه : ما................
بله پسرها درب و داغون روی هم افتادن و اصرات خون روی پرده هنوز معلومه ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .?


Re: گفتگو با سیریوس !!!
ارسال شده در: جمعه 14 بهمن 1384 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای سیریوس لطفا نمایشنامه ی من رو توی اعضای محفل...ازجلونظام یه نیم نگاهی بکنید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/14 18:25:39
[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .?