هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: معجون عشق!!!
پیام زده شده در: ۲:۳۲ یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۵
#70

کاترین بلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۷ چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۵۲ چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴
از ناکجا آباد
گروه:
مـاگـل
پیام: 400
آفلاین
در کنارم نشسته بود. شاید کمی آن طرف تر.آن طرف دریاچه.ولی احساس می کردم که خیلی به من نزدیک است .
به موهای مواج وزیبایش خیره شده بودم. چشم های بادامی سبز رنگش برق می زدند.برق نگاهش به چشمان تاریک وسیاهم روشنایی می بخشید وشعله ی چشمانش باعث گرمی وجودم بود. جذابیت خاصی در چهره اش بود
که مرا به سوی خود می کشاند.اون به طورعجیبی زیبا بود وبامهربانیش مرا رام خودکرده بود. اسیرش شده بودم حتی لحظه ای از یاد وخاطرم بیرون نمی رفت. او در قلب من لانه کرده بود. آرزو می کردم عشقش متعلق به من باشه. شاید فقط تمام خواسته ام این بود که لحظه ای در کنارش می نشستم وبه سیمای خسته ولی زیبایش می نگریستم وفقط می خواستم در کنارم باشد.حس می کردم با تمام وجود دوستش دارم ولی نمی توانستم اون معجون را بخورم چون واقعیت این بود که لی لی از من متنفربود.پس معجون را در گوشه کناری بر روی زمین ریختم.
و به راه خود ادامه دادم.
(جیمز)


حتی در مرگ،کاش پیروز باشی!
تصویر کوچک شده


Re: معجون عشق!!!
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸ شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۵
#69

فرانک لانگ باتمold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ شنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۴۰ جمعه ۲ تیر ۱۳۸۵
از سنت مانگو
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 305
آفلاین
به نام یگانه خالق عشق :
زمانیکه بر دیوار میبینمش زمانیکه در آسمان پرواز میکند........
زمانیکه با چشمانم نگاهش میکنم چشمهایش
را از نجابت میبندد...
زمانیکه اورا میبینی وقصد داری به او برسی به سرعت .........
از تو میگریزد از خجالت و کمالات ......................................
زمانیکه دختران او را میبینند از زور هیجان جیغ میکشند........
زمانیکه راه میرود و ناز و کرشمه می آید آمبولانس
باید پشت او حرکت کند و دختران را جمع کند ............
وای این زمان باید بگم سوسک من تو بی همتایی حیف که پسر وگرنه عشق ما به ثمر می رسید!


عضو تیم دراگون (کوییدیچ)
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده
مدیر کتابخانه ی گریفیندور ( خصوصی و محرمانه)


معجون عشق!!!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱ شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۵
#68

آنتونین دالاهوفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
از هاگوارتز
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 106
آفلاین
نیمه شب، درب خانه را باز می کند، و به سمت نیمکت های پارک می رود....
چو فرشته ای غمگین روی نیمکت ها می نشیند و چند نظر به استیل من می نگرد...
وقتی که پیشش می نشینم، گویا توهمی او را فرا گرفته است...
زیرا چشم هایش چپ می شود...
نگاه های معصومانه او، مرا یاد آقا ننه ی نن جانم می اندازد که فوت کرد....
پایش چو ساقه گندم نازک، دستش چو چوب بستنی یخی، کله اش چو کدو
با صدای جیرینگ و جیرینگ النگوهایش، 4 سر به فضا می روم....
دور کمرش، اندازه مچ دستم....
پوستش از جنس شب، اندک موهایش از جنس مخمل سرخ
دماغی به درازی دوچرخه، ابرویی به کلفتی قطار هاگوارتز- سیاتل
دوست داشتم با تمام وجود بوسه ای نثارش کنم...
اما دماغش درازش مانع بود، می بایست فونتش را اسمال می کرد....
پس میگم:
با تمام وجود دوستت دارم هوکی! جن بی همتا!



Re: معجون عشق!!!
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵
#67

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۱۰ جمعه ۲۰ دی ۱۳۸۷
از هاگوارتز طبقه هفتم اتاق ضروريات
گروه:
مـاگـل
پیام: 65
آفلاین
نگاهش کردم لاغر و کمر باریک صورتش مثل ماه می درخشید لبانش چون سرخی خون صورتش چون سفیدی برف گیسوانش چون سیاهی کلاغ من عاشقش شدم با همان نگاه اول دلم را برد می دانستم دوستم ندارد پس باید دست به کار می شدم به کوچه دیاگون رفتم به دست آوردمش به دیدار رفتم ازمن استقبال گرمی نکرد اما من صبور بودم خواست برایم نوشیدنی کره ای بیاورد تا به این بهونه از من دور باشد گفتم من میروم به آشپزخانه رفتم شیشه ای را که از کوچه دیاگون خریده بودم را از جیب ردایم بیرون آوردم و در نوشیدنی کره ای ریختم امیدوار بودم که به آشپزخانه نیاید به سالن پذیرایی رفتم و جام را به دستش دادم جام را گرفت و لاجرعه سر کشید من انتظار کشیدمو انتظار...


همیشه در سکوت


Re: معجون عشق!!!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸ دوشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۵
#66

سوسک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۲ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۴۰ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۱
از چاه فاضلاب
گروه:
مـاگـل
پیام: 93
آفلاین
اااااوووووغ! باورم نميشه!

مي دوني چقدر دوست دارم دماغ گنده ي بدقواره؟

باورم نميشه چه طوري اين احساس عشق رو نسبت به تركيب درب و داغون ات پيدا كردم!

ولي به اندازه يه دنيا عاشق گوش هاي دراكولاييتم!

اون موهاي مسخره ات رو كه مي بينم ياد فاضلاب مي افتم! (خب چي كار كنم من سوسكم خب!)

اي زيباترين زيبايي ها! سر كادوگان؛ هميشه در قلب مني!

---
پي نوشت. ببينم سر كادوگان پسر بود يا دختر؟
پي پي نوشت. مي دونم نبايد اين سبكي مي نوشتيم ولي خب ديدم پيام ها زيادي يك نواخت شده براي تنوع يك پيام اين طوري هم بد نيست!


پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشته‌ام...


Re: معجون عشق!!!
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲ شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۵
#65

پروفسور کويیرل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۲ چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۵۷ چهارشنبه ۲۱ دی ۱۴۰۱
از مدرسه جادوگری هاگوارتز
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 2956 | خلاصه ها: 1
آفلاین
چشمان درشتش در پشت عینک بزرگتر از حالت عادی بنظر میرسید
موی بلند و مواجش بسیار زیبا تر از موجهای پرتلاطم دریا بود
با اینکه کوچک بود اما افکار بزرگی در سر داشت
عده ای او را به خاطر رفتارهایش دیوانه خطاب می کردند
بعضی ها او را مانند خود یک جادوگر قبول نداشتند
و شاید کسانی در این فکر بودند که او بهتر است به سنت مانگو ملحق شود
اما من با تمام بچگیش با تمام خصلتهای خوب و بدش
و فقط بخاطر سادگیش او را ستایش میکردم
ای کاش می توانستم علاقه خود را به وی ابراز کنم
دوست داشتم به من لبخند بزن و ...
اما حیف لونا لاوگود دختر عجیبی بود که هیچگاه نمیتوانست عاشق شود





Re: معجون عشق!!!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷ جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۵
#64

رنيا سيمون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۲ دوشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۰۳ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۵
از جنگل
گروه:
مـاگـل
پیام: 21
آفلاین
آرام از کنارش گذشتم نمیدانستم او هم مرا نگاه میکند به درون کیسه ام نگاه کردم شیشه کوچکی که به تازگی از مغازه ایی که در کوچه ی دایاگون بود خریده بودم را آرام بیرون آوردم به خودم لعنت فرستادم ! به دوستم مرینا لعنت فرستادم ! او پیشنهاد داده بود اینکار را بکنم ! برای یک لحظه شیشه را به درون کیسه انداختم اما فورا بیرون آوردمش ! باید اینکار را میکردم شیشه را کاملا در یک لیوان آب جو کره ایی خالی کردم وبه سمتش رفتم و لیوان را به دستش دادم ! از کارم پشیمون بودم ولی نمیتوانستم این کار را نکنم !
لیوان را از دستم گرفت لبخندی زد و گفت : من بدون این معجون هم تو رو دوست دارم !
و لیوان را خالی کرد .........


تصویر کوچک شده


Re: معجون عشق!!!
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۵
#63

پروفسور کويیرل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۲ چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۵۷ چهارشنبه ۲۱ دی ۱۴۰۱
از مدرسه جادوگری هاگوارتز
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 2956 | خلاصه ها: 1
آفلاین
به سرعت از روی زمین سرسبز و شیب دار هاگوارتز به سمت جنگل ممنوع حرکت میکرد
میترسید کسی اورا ببیند چون جوابی برای کاری که میکرد نداشت
مدتها بود که رفتارش عجیب شده بود
بعد از نیمه شب از خوابگاه گریفیندور خارج میشد و به سمت جنگل می رفت
نمیتوانست دردش را به کسی بگوید از گفتنش شرم داشت
حتی اگه میگفت کسی باور نمیکرد اگرم میکرد فقط میخندید
وارد جنگل شد و مستقیم در امتداد درختان بلندش حرکت کرد
سرعتش را کم کرد تا صدایش در جنگل پخش نشود
راه رفت و راه رفت و راه رفت
تقریبا به اواسط جنگل رسید جایی که هیچ نوری دیده نمیشد حتی نور مهتاب
درست اومده بود همینجا بود
در مقابلش کوه بلندی قرار داشت که گاهی تکان میخورد
هرمیون لبخند زد او عاشق بود
عاشق موجودی که با اینکه بزرگ بود اما
ماندد کودکی بسیار آرام در مقابلش خفته بود.





Re: معجون عشق!!!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۵
#62

رز هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۹ جمعه ۲۰ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۴ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۸۵
از خوابگاه مختلط هافلپاف
گروه:
مـاگـل
پیام: 254
آفلاین
داشتم با خودم فکر میکردم که چرا انقدر ادما عاشق میشن ؟.... اخه عاشقی هم شد کار ؟
داشتم همینطوری به اینا فکر میکردم که اومد جلو و کنارم نشست و با هم خوردیمش.... مزه ی خیلی خیلی خوبی داشت..... چشمام رو بستم و باز کردم........ و .......متوجه نگاه زیباش شدم ...........بله من از کودکی با او بودم و ...........هیچ وقت به فکر ش نبودم ...........اما در حال حاضر عاشق او شده بودم
او به نظر من بهترین و زیبا ترین بود و هست
..............................................
پیتر پتیگرو تو بهترینی !!!!!


[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .Ú


Re: معجون عشق!!!
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
#61

پروفسور کويیرل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۲ چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۵۷ چهارشنبه ۲۱ دی ۱۴۰۱
از مدرسه جادوگری هاگوارتز
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 2956 | خلاصه ها: 1
آفلاین
همیشه بدون کوچکترین توجه از کنارش می گذشتم
گه گاهی فقط چند کلمه در روز با او سخن میگفتم
هرگز به چشمانش نگاه نکرده بودم
برام همانند نگهبانی مهربان و یا شاید مادری دلسوز بود
مراقب همه بود و از هیچ کس هیچ توقعی نداشت
چند وقتی بود که احساس عجیبی نسبت به وی داشتم
دیگر برام بی توجه و ناپیدا نبود
به سختی میتونستم باهاش حرف بزنم
هنگامی که با او تنها میشدم گرمایه عجیبی در تمام وجودم جریان میگرفت
از درون میسوختم اما قدرت حرکت نداشتم
خنده دار بود اگه به او میگفتم دوستش دارم
مگر میشد عاشق یک تابلو بروی دیوار شد
بانوی چاق زیبا ترین و مهربان ترین زنی بود که تابحال دیده بودم










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.