در کنارم نشسته بود. شاید کمی آن طرف تر.آن طرف دریاچه.ولی احساس می کردم که خیلی به من نزدیک است .
به موهای مواج وزیبایش خیره شده بودم. چشم های بادامی سبز رنگش برق می زدند.برق نگاهش به چشمان تاریک وسیاهم روشنایی می بخشید وشعله ی چشمانش باعث گرمی وجودم بود. جذابیت خاصی در چهره اش بود
که مرا به سوی خود می کشاند.اون به طورعجیبی زیبا بود وبامهربانیش مرا رام خودکرده بود. اسیرش شده بودم حتی لحظه ای از یاد وخاطرم بیرون نمی رفت. او در قلب من لانه کرده بود. آرزو می کردم عشقش متعلق به من باشه. شاید فقط تمام خواسته ام این بود که لحظه ای در کنارش می نشستم وبه سیمای خسته ولی زیبایش می نگریستم وفقط می خواستم در کنارم باشد.حس می کردم با تمام وجود دوستش دارم ولی نمی توانستم اون معجون را بخورم چون واقعیت این بود که لی لی از من متنفربود.پس معجون را در گوشه کناری بر روی زمین ریختم.
و به راه خود ادامه دادم.
(جیمز)
آنلاینها
39 کاربر(ها) آنلاین هستند (34 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
36
مهمانان
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



(خب چي كار كنم من سوسكم خب!)
