هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰ دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۴
#22

آنیتا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
مـاگـل
پیام: 1323
آفلاین
همون موقع هلن بیدار شد و عصبانی داد زد:
_ مامان و کوفت!!!
پیتر ساکت شد وهلن هم گرفت خوابید!!! آنیتا و اوتو در عجب از اینکه چرا بچه های اینجا اینقدر اینجورین، بودند که ناگاهان صدای از ییرون برخاست:
_ دور باش.....دور باش........یک فرد مهم وارد می شود.....دور باش!!!
چشمای اون دوتا از حدقه زد بیرون!!!
_ دور باش.....دورباش......فرد خیلی خیلی مهمی وارد می شود!!!
بقیه ی بچه ها از خواب پریدن!!
_ دور باش....دورباش......یک آدم خیلی خیلی خیلی مهم وارد می شود!!!
چشمای بچه ها هم از حدقه زد بیرون!!
بعد از چند لحظه این صدا اومد:
_ دودورود دو دو دو دو دو دوووووووووووووووووووو........آن فرد مهم، وارد میشود!!!!....درررنگ...درینگ
یهو همه ی چراغا روشن شد.
همه بچه هاعصبانی: آآآاهههههههههه......اون چراغا رو خاموش کن.......چشام!!!!
بعد وقتی چشماشون رو باز کردند، با خرمنی از پشم رو برو شدند!!!!
اوتو: این چیه؟؟
هپزیبا: ها.....ای چه بید؟؟
سوزان: من اینو قبلا ندیدم؟؟؟
آنیتا: ها ..... صب کنین.....
و به سوی تل پشم به را افتاد. دستشو کرد توی توده ی پشم و یهو صدای جیغی از توش در اومد!!!
آنیتا نیز متقابلا جیغ کشید و پرید توی بغل اوتو. اوتو به شدت ذوق زده شده بود!!! و آروم در گوش آنیتا گفت:
_ دیدی؟؟؟
اما آنیتا اصلا حواسش به اون نبود. یهو توده ی پشم فریاد زد:
_ کدوم گلدن بوقی دماغمو کشید؟؟؟
همه با ترس و لرز به آنیتا اشاره کردند:
_ ای بید........خود خودش بود!!!.....ایناهاش، خودشه!!!.....همینه!!!
آنیتا مث بید می لرزید..... توده به سوی آنیتا قدم گذاشت.... اوتو آب دهنشو قورت داد.... پشم اومد جلو تر.... آنیتا لرزید....اوتو ، آنیتا رو پایین گذاشت.... پشم خیلی نزدیک شد.....اوتو رفت جلوی آنیتا....آنیتا لرزید و ترسید.....یک دست از توی پشم اومد بیرون و با یک حرکت آنتحاری دماغ اوتو رو چسبید و کشید و داد زد:
_ای.....بوقیه.......بوق بوقی......ورپریده.....
اوتو با ضجه:
_ آی...آی.....ول کن......غلط کردم.....اوخ.....مامان!!!!!
پشم هم اونو ول کرد و گذاشت تا آنیتا به دماغ سرخ شدش بپردازه و دلداریش بده!!!
پشم، ناگهان پشم هارو از جلوی صورتش کنار زد و گفت:
_ از این به بعد........تنبلی بی تنبلی!!!!.....تنبل های بی ثبات!!!!!....کاری نکین که آستکبار بر شما سایه اندازد!!!!!!....ژوهاهاهاهاها!!!!
همه: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ............................سرژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ؟!!!
سرژ: هه هه هه هه........ها....ای من بیدم.....شما چقدر خنگ وشدین!!!!
و شروع کرد به خندیدن!!!
یهو همه دویدن طرف سرژ و از سر و کولش رفتن بالا:
_ سرژ خودتی؟؟
_ چقدر عوض شدی!!
_ اوی....لنگتو از رو ریشم ور دار...اوی...
_ آخ جون....سرژ!!!
_ پسره ی ورپریده.....وردار....آیییییییییی
_ عب نداره....یه شب هزار شب نمیشه!!!
_ فقط اگه بیای پایین!!!....اوخ...مامان....
اما در این بین :
_ وای اوتو....ممنونم......تو خیلی خوبی!!!
_ هه هه.....خواهش میکنم......قابل....آخ.....
این آخ برای این بود که آنیتا پرید و اوتو رو یه ماچ دیگه کرد!!! و دستش خورد به دماغش!!!
اوتو خوشحال و سرزنده نگاهی به دوربین کرد و ابروهاشو بالا انداخت و نیششو تا بنا گوش باز کرد!!!!
---------------------------
چون من به شدت دارم قاچاقی این پستا رو میزنم، خیلی عجله ای شد، ولی میخواستم در راستای سرژ.....نه ببخشید، راه سرژ، یک حرکتی کرده باشم و ایناها!!!

=================

آنيتاي عزيز!
پستت نسبت به قبليها ضعيف تر بود ! فضاسازيت كم بود و توصيف هم توش به چشم نمي خورد.در ضمن بازهم موضوعي توليد نشد بجز اينكه سرژ وارد خوابگاه شد.سعي كن موضوع و سوژه هاي جذاب درست كني!

موفق باشي
پيتر....


ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۲۵ ۱۵:۰۷:۵۳

منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۲:۵۹ دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۴
#21

اوتو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۱۲ شنبه ۹ تیر ۱۳۸۶
از اون بالا جغد میایَ
گروه:
مـاگـل
پیام: 286
آفلاین
شب از نیمه گذشته بود و آسمان سرد وبارانی بود طوری که باران به شدت به شیشه ها ی خوابگاه میزد اما رفته رفته شدت از باران کاسته میشد
در داخل خوابگاه هافلپاف فضا فرق میکرد ,داخل گرم بود اما تاریک و به تعداد کمی شمع روشن بود هر از گاهی صداهایی از چند نفر که در خواب بود ند بر میخواست.
در میان در باز شد و دو جسم که در رتاریکی به زور دیده میشد ند وارده خوابگاه شدند...

اوتو: آنیتا یواش در ور ببند تا صداش در نیاد.
آنیتا باشه... و در رو به آرامی بست.
آنیتا :اوتو صبر کن منم بیام.
اوتو: زود باش ...و همین طور که داشت جلو میرفت پای خود را رو دست هپزیا گذاشت و...

هپزیا: آآآآیییییی... مامان جون... و باز به خواب رفت
آنیتا :چی کار داری میکنی اوتو میخوای همه رو باند کنی..
اوتو که عرق از صورتش سرازیر شده بود گفت:
اوتو: بابا چیکار کنم دسته اون جلوی راه من بود منم ندیدمش و پاهو گذاشتم روش.
آنیتا: خوب حالا مواظب باش صورت کسی رو له نکنی

همین طور که داشتند جلو میرفتند ناگاهان دستانی دور پای آنیتا حلقه زد و او را گرفت .

آنیتا: اوتو...اوتو...اوتو
اوتو: ها چی میگی...!؟
آنیتا: کمک کن یکی منو گرفته!!!
اوتو: اومدم ... و به طرف او رفت.

آنیتا : ول کن دیگه پیتر...
اما پیتر تو خواب بود و متوجه آنیتا نبود اما ناگهان گفت:
پیتر: مامان ... و انگشته شستشو تو ی دهانش گذاشت!!!
آنیتا: مامان دیگه کیه... ول کن ....ول میکنی یا .... اوتو زود باش
اوتو که دیگه به آنیتا رسیده بود خم شد تا دستان پیتر رو باز کنه

اوتو: ول کن دیگه پیتر , بابا عجب سیریشیه.
پیتر : مامان جون نرو...پپمو بده بخورم.خاپووووووووو
آنیتا: چی میگه این ,د زود باش داره پامو میکنه.
اوتو: فکر میکنی دارم چی کار میکنم... و آخر به زور دستای پیتر رو باز کرد و پای آنیتا رو آزاد کرد
آنیتا: آخییی... ممنون اوتو, و صورت اوتو رو ماچ میکنه...

اوتو که به حالت متعجب ایستاده بود و باور نمیکرد که آنیتا ماچ کرده بود....با خوشحالی گفت:
اوتو: آخ جون پس منو دوست داره
آنیتا که این حرف رو شنیده بود با خنده گفت:

آنیتا :به همین خیال باش ....
اوتو:!! فکر کردی آخر به هم میگی که دوسم داری
در همین مو قع باز دستانی داشتند دور پای اوتو حلقه میبستند کمه اوتو برگشت و لگدی نثار پیتر کرد.
پیتر:آآآخ .... مامان.
خوب اینم یه پست نه چندان خوب از من
**نقد**

===================
اوتو ي عزيز!
پستت از نظر توصيفي و فضاسازي خيلي خوب بود.خوشحالم كه اين دو نكته رو به خوبي رعايت كردي.
اما داستانت جالب نبود.سعي كنيد توي همين تاپيك ها موضوعات جالب به وجود بيارين.سوژه درست كنين.اينكه حالا اوتو و آنيتا وارد بشن و پيتر هم خواب ببينه خسته كنندست.بايد هيجان،زيبايي،تنوع و طنز رو وارد كنيد.
روي ديالوگهات بيشتر كار كن.مي توني قويتر و موثر تر بنويسي!

موفق باشي
پيتر....


ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۲۵ ۱۴:۵۹:۲۵

فعلا با این حال میکنیم...


شخصیت جدید


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶ یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۴
#20

شاهزاده خالص


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۵۲ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۴:۵۷:۵۶ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 460
آفلاین
دامبل: این کارا زیر سر کیه؟
همه به شاهزاده اشاره می کنن و می گن:اووووون!!!!!!!!
دامبل می ره و شاهزاده رو بلند میکنه
دامبل: بگو ببینم تو خجالت نمی کشی؟
شاهزاده: مگه چی شده؟
دامبل با در ماندگی از افراد: چی کار کرده؟
رز: اونفدر خروپف کرد تا نذاشت بخوابیم
دامبل: ها!!!چرا؟
شاهزاده به سی دی منش نگاه می کنه و میگه: مشکل شما این بود خب زود تر می گفتین
یهو همه متوجّه می شن که در عین بیداری شاهزاده بازم صدای خروپفش می آد.
دامبل که مشکوک شده بود:جریان چیه؟
شاهزاده: الآن براتون توضیح میدم
وبا یه حرکت دست صدای خروپفش رو قطع می کنه
-: راستش من عادت دارم که موقع خوابیدن صدای خروپف گوش کنم تا خوابم ببره. واسه همینم صدای خروپف رو رو سی دی ضبط کردم تا شبا گوش کنم منتها موقعی که خواب بودم دستم خورده به سیم هدفون و هدفون ها در اومده و صدای بلندگو پخش شده و شما شنیدین و فکر کردین صدای خروپف منه در حالی که من بیدار شدم و آب خواستم آی کیو ها....
همه ی گروه مبهوت بودند که یهو نور ممد پرید تو گفت: آقا دامبل حموم شماره یک رو تموم کردیم بقیه رو بذاریم واسه فردا؟
دامبل: آره! بهتره الآن استراحت کنین
نور ممد: کجا؟
سیریوس: یعنی جا ندارین؟
نورممد: نه!
دامبل: خب؛ می تونین امشب رو همین جا بخوابین
نورممد: جاسم؛ با گراوپی بیاین تو
**************************یک ربع بعد**************************
جاسم: خر...........پف...............
نورممد:پف..........خر.............
گراوپی با صدای طنین انداز:......خر....خر.........پف....پف.....
همه: ....................


تصویر کوچک شده


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۸:۴۳ پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۴
#19

رز هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۹ جمعه ۲۰ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۴ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۸۵
از خوابگاه مختلط هافلپاف
گروه:
مـاگـل
پیام: 254
آفلاین
پیتر : نه نه نه عزیزم من برات توضیح میدم فقط تو بیا بریم یه گوشه من کارت دارم
هیزیبا : ا ا ا ..... عجب رویی داری
همه :
رز زلر که خیلی خوشحال بود داشت به اونا نگاه می کرد به هلن گفت: نمی دونستم انقدر اثر کنه
هلن هم که خیلی خجالت کشیده بود هی لبش رو گاز می گرفت
در همین هنگام دامبل وارد می شه و می گه : این مسخره بازی هاچیه پیتر ادم باش
پیتر : چیزی گفتی عزیزم
دامبل : ها ؟
هلگا گفت : از شاهکارای رز زلر
دامبل چوبدستی رو بر میداره و میگه : انسانیوس پیتریوس
پیتر : عزیزم چی میگی ؟
دامبل : مای گاد
رز زلر: بابا خوبه دیگه ا
هلن : خوبه؟ خوبه ؟
رز : چرا گریه میکنی
هلن: همینجوری
هلگا : اقا ول کنین دیگه بزارین ببینیم چی میشه
هیزیبا : بزاریم ببینیم چی میشه هلگا ؟ و یه دونه می زنه تو گوش هلگا
هلگا که شوکه شده بود می پره روی هیزیبا و می زنش
رز زلر : اخ جون دعوا و می پره
هلن : هی منم اومدم دامبل بپر
دامبل : استغفر الله
پیتر :عزیزان من دعوا کار خیلی بدیه ها!
...............................................................
نمی دونم من کجا بودم اما این اخرن نماینامه ی من با رز بود من الان هلیا هستم

ويرايش:
خب رزي جان نمايشنامت بد نبود!...ولي حتي يك ذره هم فضاسازي نداشت!...متاسفم كه من اينقدر براي فضاسازي به شماها گير ميدم ولي خب شماها هم هيچ تلاشي نميكنين كه از توصيه من استفاده بكنين و فضاسازيتون رو قوي كنيد!...اگه همين نمايشنامه فقط يه خورده فضاسازي داشت خودت ميديد كه صد برابر جالب تر و قوي تر ميشد!...خب يه بار امتحان كن!...
ديالوگهاتم خوب بودن و جاي بهتر شدن هم خيلي داشتن!...
اميدوارم كه هم ديالوگهات و هم فضاسازيت بهتر بشه!...فضاسازي به معني جدي نوشتن نيست رز...تو معنيش رو اشتباه فهميدي چون آدم ميتونه در عين طنزنويسي بهترين فضاسازي ها هم بكنه!...
هلگا!


ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۹ ۱۱:۲۳:۴۸

[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .Ú


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۳:۰۱ سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۸۴
#18

رز زلرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۸ سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۳۶ جمعه ۲ تیر ۱۳۸۵
از خوابگاه مختلط هافلپاف!!
گروه:
مـاگـل
پیام: 181
آفلاین
هپزيبا : هلگا حالا چي كار كنيم؟
هلگا : نمي دونم من تا حالا تو چنين موقعيتي گير نكرده بودم
رز : من فهميدم
رز با سرعت به سمت كيفش ميره و قرص صورتي رنگي از توش در مياره
هلگا : من ديگه هيچ قرصي نمي خورم :no:
رز ز : من كه نياوردم تو بخوري
هلن : حالا اين چي هست ؟
رز ز: قرص عشق !!
همه :
رز ز: اين همون معجون عشقه كه براي راحت تر مورد استفاده قرار گرفتن به صورت قرص در اومده
هپزيبا : راستي شايد اين قرص ضد جادوگرليسم من هم مورد استفاده قرار بگيره
رز : بچه ها همه يكي يه دونه قرص ضد جادو.. بخورين
همگي يك قرص از دست هپزيبا ميگيرن و ميخورن
هلگا : حالا چه جوري اين قرصاي عشقو بهشون بديم
رز :خيلي راحت
هپزيبا: به من نگاه كنين
هپزيبا به طرف پسرا ميره
هپزيبا : پيتر اون چيه تو دهنت ؟؟؟
پيتر : چي ؟
هپزيبا : دهنتو باز كن ببينم
پيتر دهنش رو باز مي كنه و هپزيبا قرصو تو دهنه پيتر ميندازه
پيتر : عزيزم من چي كار كردم ؟؟؟
هپزيبا : چي ؟ منو عزيزم صدا كردي چه غلطا ؟! حالا نشونت ميدم :chomagh:
پيتر : عزيزم منو ببخش نمي خواستم ناراحتت كنم
همه:
هپزيبا ::slap:حالا كه منو ناراحت كردي حاليت مي كنم
پيتر :


ويرايش:
پر از شكلك...پر از ديالوگ...پر از خاله بازي...بدون حتي ذره اي فضاسازي...بابا دختر آخه تو كه خيلي بهتر ميتوني بنويسي!...خاله بازيم كه به حد اعلاش رسونده بودي ديگه!لااقل خاله بازيت رو در اينجور مواقع سعي كن خوب بنويسي!..ميتونستي سوژه رو بهتر ادامه بدي!...بازم سعي كن!...
هلگا!..


هافلپاف هرم نبض آتشين ماست در شرجي عشق و اشتياق
تصویر کوچک شده


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۲:۱۱ سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۸۴
#17

هلگا هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲
از كجا باشم خوبه؟!؟!
گروه:
مـاگـل
پیام: 705
آفلاین
هلگا كه با دو تا دستاش گوشاش رو محكم گرفته بود و صورتش از شدت صداي خروپف شاهزاده رفته بود تو هم روش رو به طرف هپزيبا برگردوند و گفت:چيكارش كنيم؟تريلي هيژده چرخ از روش رد بشه بيدار نميشه!...
هپزيبا سرش رو از زير بالشتش بيرون آورد و در حالي كه قيافه اونم رفته بود تو هم گفت:بندازيمش بيرون اين غول قرن بيستم رو بابا!اه...
رز زلر:همش تقصير اين سيريوس بود زنگ زد كشوندش اينجا حالا ما خواب نداريم!
سيرويس يه نگاه به رز كرد و بعد گفت:ببخشيد يادم رفته بود شما توي زمستونا نيار به خواب زمستوني دارين بايد شب و روز بخوابين!...
رز زلر:از بس توي زمستونا خوابيدي از دنيا بي خبري!نميدوني كه من خواب زمستوني ندارم!
هلگا براي چند لحظه به شاهزاده نگاه كرد و بعد داد زد:فهميدم چيكار كنيم!...ايول خودشه!....بعدش بدو بدو رفت سمت كمدش و از توش يه بسته كوچيك سفيد درآورد!....
هلن سعي ميكرد از پشت هلگا يواشكي بسته رو ديد بزنه!...
سرژ:اون چيه؟...
زاخي:اگه خوردنيه منم ميخوام!...
هلگا كه داشت با دست و دندون و ناخن و هر چيز تيز ديگه اي كه به ذهنش ميرسيد بسته رو باز ميكرد گفت:يه لحظه واستين!...
هپزيبا:خب بدو ديگه...
رز هافلپاف:دلم آب شد!...
هلگا يه چشم غره به بچه ها رفت و گفت:ده واستين تا بازش كنم ديگه!دهه!...
اريكا:بده من باز كنم بابا!يه گره هم نميتونه باز كنه!و بسته رو از دست هلگا ميقاپه و در عرض يه ثانيه بازش ميكنه!
اريكا:ا...اينكه باز بود!...اصلا مطمئني گره داشت؟!
بروبچز مخصوصا هلگا:
رز زلر:حالا ميگي چيه يا نه؟....
هلگا:قرص زد آلودگي صوتي!بهش ميگن "آنتي آلودگي صوتيال"!
زاخي:براي استعمال خارجيه؟!...
هلگا:معمولا قرص رو ميخورن آيكيو!...و به هر كي يدونه ميده!...
******************** يك ربع بعد*********************
هپزيبا:پس چرا من هنوز صداي خروپف اين شاهزاده رو ميشنوم؟...
هلگا دستش رو از گوشش برداشت و گفت:چي ميگي؟!....
هپزيبا:ميگم پس چرا من هنوز صداي اين يارو رو ميشنوم؟!...
هلگا يه كم فكر كرد و بعد گفت:نه بابا تازه داره اثر ميكنه!
******************دو دقيقه بعد**********************
رز زلر كه داشت با خصومت به پسرا نگاه ميكرد گفت:اينا چرا اين جوري شدن؟...
رز هافلپاف:چه جوري شدن؟.....
هپزيبا يه نگاه به پسرا كرد و گفت:خبيثانه ما رو نگاه ميكنن!نگاه يه پدر عصباني به بچش....
پيتر و سيريوس و زاخي و سرژ يه دفعه همه با هم بلند ميشن!...
هلگا:وا...اينا چشون شد؟....
دستهاي پيتر و سرژ و زاخي و سيريوس با هم ديگه ميره سمت كمربندها!....
اريكا:چيكار ميخواين بكنين؟....
پيتر و زاخي و سيريوس و سرژ با هم ديگه اخم ميكنن!
رز زلر:هلگا قرصه چي بود دادي به خورد ما و اينا هان؟...يه نگاه روي بستش بكن ببين درست دادي يا نه!اينا خيلي عصبانين!...
سيريوس و سرژ و پيتر و زاخي با هم يه قدم ميان جلو!
هپزيبا:هلگا بدو ديگه!...
هلگا بسته قرص رو پيدا ميكنه و روش رو ميخونه بعد يه جيغ بلند ميكشه!...
دخترا:چي شد؟...
هلگا:اشتباهي قرص "آنتي ساحريال" قفي و سدريك رو بهشون دادم!
رز لزر:همونايي كه توي تاپيك "گر بميرد ساحري....."بود؟
هلگا:آره!
دخترا:بدبخت شديم!....

اين داستان ادامه دارد!....


هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۹:۳۴ دوشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۴
#16

هپزيبا اسميتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۴۸ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۵۱ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
از از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
گروه:
مـاگـل
پیام: 998
آفلاین
شب خوابگاه توي تاريكي فرو رفته جز صداي خرو پف شاهزاده صدايي به گوش نميرسه
سرژ:‌كي اين رو دعوت كرد اينجا؟
رز:‌مگه نمي بيني خوابيم حرف نزن
هلكا:‌كي تو اين سرو صدا خوابش برده ؟
شاهزاده :‌خر و پپففففففف خورررررررررپف
هپزيبا:‌من خوابم
زاخي:‌آره خوب تو در آن واحد مي توني هم خواب باشي هم بيدار اين رو تو كتاب روانشاسي پير زن ها خوندم
هپزيبا توي تاريكي بالشتش رو پرت مي كنه سمت زاخي
هلن:‌آآآآآآآآآآي كدوم نامردي منو زد ؟
هپزيبا:‌من كه نبودم فكر كردي من بودم
زاخي :‌خودش بود
هپزيبا:‌الهي صبح كه خواستي بري مدرسه جورابات رو تو يخچال پيدا كني الهي هر وقت رفتي سر يخچال شير بخوري دوغ بخوري اشتباهي الهي
پيتر:‌بابا يكي اينو از برق بكشه
هلكا:‌ببين هپزيبا همه ما مي دونيم تو چهارده سال و نوزده ماهته بابا
شاهزاده :‌تشنمه خررررررپف تشنمه
اريكا:‌ميگم ها يكي به اين آب بده بلكه ساكت شه
همه توي تاريكي به سرژ نگاه مي كنن
سرژ:‌رو من حساب نكنين واي چقدر خوابم مياد
سوزان:‌از كجا فهميدي ما تو رو نگاه كرديم
هلكا:‌داده هاي از پيش تعيين شده بود
شاهزاده :‌من بدبخت فقير هميشه تشنه مي مونم --مامانم قهر مي كنه پس ظرف هارو خودم ميشورم خرو پف
پيتر:‌هوم بچه ها من و خرسي ام مي گيم گناه داره بهش آب بدين
ادوارد:‌خوب چي كار كنيم هان ؟
سرژ:‌هر كار مي كنين رو من حساب نكنين
شاهزاده :‌قرعه كشي خرو پف تشنمه خرو پف
همه :‌آره اينه
زاخي:‌هركي اشمش رو بنويشه رو كاغذ بعد اريكا مياد جمع مي كنه
اريكا:‌من كه خوابم
رز:‌نه تو بيداري عزيزم
ادوارد:‌زاخي تو امروز فضا نرفتي احيانا
زاخي:‌نه بابا زير شر هپزيباشت هي مي گم نوشته هات رو ويرايش كن گوش نمي كنه
رز:‌الكي اشتباهت رو ننداز گردن هپزيبا تو خودت به س مي گي ش
هپزيبا:‌بستني مهمون من رفيق
شاهزاده :‌خر و پف
اريكا در حالي كه سعي ميكنه خودش رو جمع و جور كنه :‌واي مامان خوردم زمين
همه بچه ها با كمال خونسردي روي برگه هاشون اسم سرژ رو مي نويسن
هلكا:‌تاريكه خوب بيا اينم اسم من
اريكا يكي از نوشته ها رو بر مي داره و سعي مي كنه تو تاريكي بخونه
شاهزاده :‌تشنمه خرو پف
هلن:‌كيه
رز:‌نمي تونه بخونه
ادوارد :‌بابا تو كه پاشدي آب هم بده بهش ديگه
اريكا‌مي ره روي تختش:‌الان خوابيدم
زاخي:‌نمي شه شرژ كار خودته خوابم مياد بخدا پاشو بهش آب بده
سرژ:‌اهه من هم پاشم هم بهش آب بدم ؟
سيريوس:‌خوب من پاميشم تو برو آب بده
شاهزاده :‌تشنمه ...تشنمه
سرژ انگاري مي ره يه ليوان آب مياده كه بده به شاهزاده (تاريكه نمي بينم )كه بخوام توضيح بدم
سرژ:‌بيا شاهزاده بخور
سرژ:‌خوب خورد ديگه راحت بخوابين
شاهزاده :‌تشنم بود ها مرسي خرو پف تشنم بود ها مرسي خرو پف گردشيه
همه :‌وااااااااااي نه


پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۰:۵۷ پنجشنبه ۲۲ دی ۱۳۸۴
#15

شاهزاده خالص


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۵۲ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۴:۵۷:۵۶ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 460
آفلاین
زاخی: اِ.....شاهزاده اومد
شاهزاده: سلام به همه!
زاخی: سلام! اومدی ولی حالا چرا؟
هپزیبا: ...بی وفا حالا که من افتاده ام......
زاخی: یکی اینو ببره بیرون.آره شاهزاده جون گفتم بیای خواب اینو تعبیر کنی ولی این مث این که به یه روانپزشک احتیاج داره.راستی چرا نمی آی یه دست تیله تف کن بازی کنیم
شاهزاده: آره فکر خوبیه! میکینگیوس تیله تف کنیشن
در خلال بازی:
زاخی: راستی شاهزاده چرا نمی آی پیش ما تو خوابگاه
شاهزاده که قبل از آن خوب محیط را سنجیده بود: چی؟ چی؟ گفتی کی بیام؟
زاخی: هر وقت خواستی می تونی بیای.جاتم رو اون تختی که طبقه دوم سیریوسه
شاهزاده در حالی که می رفت روی تختش: من خوابم میاد دارم می خوابم، اگه میتینگی گذاشتین منو صدا کنین
زاخی: باشه

و این گونه شاهزاده ی خالص در خوابگاه ماندنی شد.
=+-_=+-_=+-_=+-_=+-_
دومبول جان فکر کنم باید اون جایزهی بهترین خاله بازیت رو بدی به من


تصویر کوچک شده


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰ سه شنبه ۲۰ دی ۱۳۸۴
#14

رز زلرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۸ سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۳۶ جمعه ۲ تیر ۱۳۸۵
از خوابگاه مختلط هافلپاف!!
گروه:
مـاگـل
پیام: 181
آفلاین
در خوابگاه مختلط هافلپاف همگي در خواب ناز به سر مي بردند كه
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هلگا با وحشت از خواب مي پره وداد مي زنه اون به دنبال منبع صدا ميگرده اما منبع صدا رو نمي يابه پس
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
سرژ از خواب مي پره به اطراف نگاه مي كنه تا صورت وحشت زده ي هگا رو مي بينه اون هم جيغ مي كشه
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
در اثر اين صروصداها هپزيبا از خواب مي پره اما اون ديگه جيغ نمي زنه وقتي صورت وحشت زده ي رز زلر رو مي بينه به جاي جيغ مي زنه زير خنده در همين هنگام دامبل با عصبانيت داد ميزنه : ساكت ساكت دادگاه رسميست
اما با همين حرف همه ساكت مي شوند
هلگا : جناب قاضي موكل من دچار حمله ي عصبي شدن
رز زلر : من اعتراض دارم اينا فقط ادا اتفارهاي موكل ايشونه شاهد مي خواد شهادت بده
سرژ : اعتراض شما وارد نيست
پيتر : خرسي ختم دادگاهو اعلام مي كنه
دامبل : اينجانب دامبلدور شهادت مي دهم كه در هنگام وقوع جرم در خوابگاه حاظر نبودم
رز زلر : من ختم دادگاه را با مجازات مجرم يعني دامبل اعلام مي كنم
دامبل : من شكايت دارم بعد تو منو به مجازات محكوم مي كني
در همين موقع صداي در همه را از توهم دراورد
رز هافلپاف در حالت خواب لاودگي به سمت در رفت
شاهزاده : سلام شما با شاهزاده ي نيمه خالص صحبت مي كنين امرتون چيه ؟
هلگا : راستي دادگاه چي بود ؟
رز زلر : اصلا در رابطه با چي قضاوت مي كرديم ؟
دامبل : چرا من شكايت دارم ؟
سرژ : تو شكايت مي كني بعد مي پرسي واسه چي شكايت مي كنم ؟
دامبل : شكايتم از توه
سرژ :چرا اينجا همه از من شكايت دارن ؟؟؟!
هلگا چند بار رز را صدا مي زند اما حواس رز پرت بود و متوجه نميشه پس هلگا بالشتش رو به سمت رز پرتاب مي كنه
رز در اثر ضربه ي از توهم بيرون مياد از اين رو بالشتش رو به سمت هلگا پرتاب مي كنه و اين بود تاريخچه ي بالشت پراني


هافلپاف هرم نبض آتشين ماست در شرجي عشق و اشتياق
تصویر کوچک شده


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۱:۲۰ دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴
#13

شاهزاده خالص


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۵۲ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۴:۵۷:۵۶ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 460
آفلاین
زاخی: این که نمی شه این خواب باید تعبیر شه
همه: که چه؟
زاخی: که بفهمیم یعنی چه
همه: خب کی میتونه تعبیرش کنه؟
زاخی نمی دونم
همه: زرشک!!!
سیریوس:من یه نفر رو میشناسم
همه: کیه
سیریوس: یکی که وقتی ارنی بودم تو نمایشگاه کتاب دیدمش. اومده بود حاجی رو ببینه. ویگولندزج عله بهش کارت مسئول جلسه داده
همه: کدوم عله؟
هپزیا: همون که رنگارنگه برای شاپرک ها یه خونه ی قشنگه... کدوم کدوم شاپرک؟..............
رز: مثل این که این حسابی قاتی زده
ادوارد:اوه! آره!
زاخی: خب سیریوس اون کیه؟
سیریوس: اون کسی نیست جز (نه هوخشتره نیست!) شاهزاده خالص
زاخی خب چی کارش کنیم؟
سیریوس: زنگ بزنیم بهش بگیم بیاد اینجا
تریسی: راستی اون چرا نیومد خوابگاه
زاخی: آخه خونه اش نزدیک بود شبا می ره خونه
سیریوس: اینا رو ول کن. شماره اش رو از کجا بیاریم
زاخی : نگران نشو من شماره اش رو دارم
زاخی دفتر تلفنش رو باز میکنه
زاخی: آها... اینجاست من میگم تو بگیر
سیریوس: بگو
زاخی:02177808706
سیریوس: الو؟؟؟؟
یه نفر از پشت خط:بله؟
با شاهزاده خالص کار دارم
-اشتباه گرفتی!
-نه! نه! صبر کن «دانیال»
-آها.....صبر کن
شاهزاده گوشی رو بر می داره
-الو....
-الو.....سلام شاهزاده خودتی؟! من سیریوسم
-اِ... سلام . چطوری؟
-خوبم...یه سر بیا خوابگاه
-چه خبره؟
-بیا می فهمی . قضیه تعبیر خوابه
-آها.... باشه، گوشی رو بزار اومدم....
و این گونه شاهزاده به سوی خوابگاه به راه افتاد


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.