درحالی که پنه لوپه از استرس ناخن هایش را میجوید من هیچ استرسی نداشت.مبا اینکه قرار بود به مدرسه ای بیایم که برادر دوقلویم هم در ان بود و بعد از مدت ها او را میدیدم هیچ استرسی نداشتم.به همراه چند تا از هم مدرسه ای هایم قرار بود ازمدرسه فولاوکس به مدرسه (هاگوارتز) بروم .از( قطار)پیاده شدیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم.منتظر بودیم که صدایمان بزنند.اسممان را صدا زدند و وارد سالن شدیم.چند میز که پر از بچه هایی بود که ردا های سیاهی به تن داشتند وجلویشان پر بود از غذا های رنگاوارنگ و (شیرینی)و انها به ما نگاه میکردند.ناگهان الکساندر از پشت سرم لب زد:هی.هایری!اون پسره که عینک زده خیلی بهت نگاه میکنه فکر کنم عاشقت شده.متعجب به سمتش برگشتم و چشم غره ای بهش رفتم که دیگر حرف نزد.اروم در گوشش پچ زدم:احمق برادر دوقلو ام هست.همونی که بهت گفتم.با تعجب گفت وای الان دقت کردم که چقدر شبیه به هم هستید.جفتتون چشمای (سبز)دارین واون زخم رو هم دارین ولی مال تو روی چشماته.به دامبلدور که رسیدیم ساکت شد.مدیر مدرسه ما که همراهمان به عنوان مهمان امده بود با او سلام کرد و تک تک ما را بهش معرفی کرد.به من که رسید دامبلدور متفکرانه نگاهی بهم انداخت و گفت:تو چقدر شبیه به هری پاتر از گریفیندور هستی!.گفت:من خواهر دوقلوش هستم و این زخم روی چشمم هم بجای رو پیشونی رو چشمانم درست شده اگر باور نمیکنید میتونید این(گردنبند)رو ببینید که روش نوشته خواهر و برادری جدا ناپذیروهایری و هری.همه با صدای بلندی هین کشیدند و صدای پچ پچ های دیگران می امد.دامبلدور فریادی زد و گفت:ساکتمدیر ما خانم براون گفت:ایشون هایری پاتر هستند و همانطور که گفت خواهر دوقلوی جناب پاتر.اون به شدت دختر باهوش و شیطونیه .همچنین توی مبارزه تن به تن هم خوبه.زمانی که سر کلاس درسه خیلی بیحاله اما سر کلاس مبارزه مثل یه (پرنده)میمونه که از قفس ازاد شده و رفته باشه تو(اسمان)..
دامبلدور گفت اگر در مبارزه تن به تن خوبه پس با یکی از بهترین دانش اموزان من در نبرد باید بجنگه.
صدایش زد و پسری قد بلند با موهایی طلایی و هیکلی ورزیده امد.قدش از من خیلی بلندتر بود به حدی که باید سرم را بالا می اوردم تا بتوانم صورتش را ببینم. موهای قهوه ایم را با کش پشت سرم بستم که زخم صاعقه شکلم روی چشمم خودنمایی کرد.درحالی که پسر با ان هیکل بزرگش به سمتم میدوید تا من را به زمین بیندازد من جاخالی دادم و هنگامی که به زمین افتاد یقه اش را گرفتم و با ضربه ای که با پایم به شکمش زدم به زمین افتاد.بعد با (چوبدستی)ام وردی خواندم که ان پسر مثل قبل سر پا شد و بعد از ان گوشه ای ایستادم تا نوبت من شود و ان کلاه را سرم بگذارم.بعد از گذاشتن کلاه روی سرم در گروه گریفیندور نشسته بودم و من و برادرم ،هری به هم خیره بودیم.دختری موقرمز از کنارم گفت :واای.چقدر شبیه به هری هستی.گفتم:بله ولی من هیچوقت ندیدمش.دختر دیگری که کتاب در دست داشت گفت:چرا؟گفتم:چون من رو پدرخونده امون سیریوس بلک بزرگ کرد اما اون را خاله امون.نگاهی به کتاب در دستش انداختم و گفتم:دنیای (تاریک)؟من این کتابو سه سال پیش خوندم.بابت پیدا کردن جلد اخرش هفتاد (گالیون) دادم.ناگهان دستی رو روی شونه ام حس کردم.پسری موسفید را پشت سرم دیدم.بدون اینکه حرفی بزنه کاغذی را به دستم داد.کاغذ را باز کردم و بعد از خواندنش لپ هایم گل انداخت.در نامه نوشته بود از من خوشش می اید.همه سر میز برایم اووو کشیدند به غیر از هری.فکر کنم از ان پسر خیلی خوشش نیاید.
جالب بود.
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




