جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 7 خرداد 1403 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
درحالی که پنه لوپه از استرس ناخن هایش را میجوید من هیچ استرسی نداشت.مبا اینکه قرار بود به مدرسه ای بیایم که برادر دوقلویم هم در ان بود و بعد از مدت ها او را میدیدم هیچ استرسی نداشتم.به همراه چند تا از هم مدرسه ای هایم قرار بود ازمدرسه فولاوکس به مدرسه (هاگوارتز) بروم .از( قطار)پیاده شدیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم.منتظر بودیم که صدایمان بزنند.اسممان را صدا زدند و وارد سالن شدیم.چند میز که پر از بچه هایی بود که ردا های سیاهی به تن داشتند وجلویشان پر بود از غذا های رنگاوارنگ و (شیرینی)و انها به ما نگاه میکردند.ناگهان الکساندر از پشت سرم لب زد:هی.هایری!اون پسره که عینک زده خیلی بهت نگاه میکنه فکر کنم عاشقت شده.متعجب به سمتش برگشتم و چشم غره ای بهش رفتم که دیگر حرف نزد.اروم در گوشش پچ زدم:احمق برادر دوقلو ام هست.همونی که بهت گفتم.با تعجب گفت وای الان دقت کردم که چقدر شبیه به هم هستید.جفتتون چشمای (سبز)دارین واون زخم رو هم دارین ولی مال تو روی چشماته.به دامبلدور که رسیدیم ساکت شد.مدیر مدرسه ما که همراهمان به عنوان مهمان امده بود با او سلام کرد و تک تک ما را بهش معرفی کرد.به من که رسید دامبلدور متفکرانه نگاهی بهم انداخت و گفت:تو چقدر شبیه به هری پاتر از گریفیندور هستی!.گفت:من خواهر دوقلوش هستم و این زخم روی چشمم هم بجای رو پیشونی رو چشمانم درست شده اگر باور نمیکنید میتونید این(گردنبند)رو ببینید که روش نوشته خواهر و برادری جدا ناپذیروهایری و هری.همه با صدای بلندی هین کشیدند و صدای پچ پچ های دیگران می امد.دامبلدور فریادی زد و گفت:ساکت
مدیر ما خانم براون گفت:ایشون هایری پاتر هستند و همانطور که گفت خواهر دوقلوی جناب پاتر.اون به شدت دختر باهوش و شیطونیه .همچنین توی مبارزه تن به تن هم خوبه.زمانی که سر کلاس درسه خیلی بیحاله اما سر کلاس مبارزه مثل یه (پرنده)میمونه که از قفس ازاد شده و رفته باشه تو(اسمان)..
دامبلدور گفت اگر در مبارزه تن به تن خوبه پس با یکی از بهترین دانش اموزان من در نبرد باید بجنگه.
صدایش زد و پسری قد بلند با موهایی طلایی و هیکلی ورزیده امد.قدش از من خیلی بلندتر بود به حدی که باید سرم را بالا می اوردم تا بتوانم صورتش را ببینم. موهای قهوه ایم را با کش پشت سرم بستم که زخم صاعقه شکلم روی چشمم خودنمایی کرد.درحالی که پسر با ان هیکل بزرگش به سمتم میدوید تا من را به زمین بیندازد من جاخالی دادم و هنگامی که به زمین افتاد یقه اش را گرفتم و با ضربه ای که با پایم به شکمش زدم به زمین افتاد.بعد با (چوبدستی)ام وردی خواندم که ان پسر مثل قبل سر پا شد و بعد از ان گوشه ای ایستادم تا نوبت من شود و ان کلاه را سرم بگذارم.بعد از گذاشتن کلاه روی سرم در گروه گریفیندور نشسته بودم و من و برادرم ،هری به هم خیره بودیم.دختری موقرمز از کنارم گفت :واای.چقدر شبیه به هری هستی.گفتم:بله ولی من هیچوقت ندیدمش.دختر دیگری که کتاب در دست داشت گفت:چرا؟گفتم:چون من رو پدرخونده امون سیریوس بلک بزرگ کرد اما اون را خاله امون.نگاهی به کتاب در دستش انداختم و گفتم:دنیای (تاریک)؟من این کتابو سه سال پیش خوندم.بابت پیدا کردن جلد اخرش هفتاد (گالیون) دادم.ناگهان دستی رو روی شونه ام حس کردم.پسری موسفید را پشت سرم دیدم.بدون اینکه حرفی بزنه کاغذی را به دستم داد.کاغذ را باز کردم و بعد از خواندنش لپ هایم گل انداخت.در نامه نوشته بود از من خوشش می اید.همه سر میز برایم اووو کشیدند به غیر از هری.فکر کنم از ان پسر خیلی خوشش نیاید.

جالب بود.
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/7 15:01:44
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 6 خرداد 1403 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین

درحالی که پنه لوپه از استرس ناخن هایش را میجوید من هیچ استرسی نداشت.مبا اینکه قرار بود به مدرسه ای بیایم که برادر دوقلویم هم در ان بود و بعد از مدت ها او را میدیدم هیچ استرسی نداشتم.به همراه چند تا از هم مدرسه ای هایم قرار بود از( مدرسه) فولاوکس به مدرسه هاگوارتز بروم .اسممان را صدا زدند و وارد سالن شدیم.چند میز که پر از بچه هایی بود که ردا های سیاهی به تن داشتند و به ما نگاه میکردند.ناگهان الکساندر از پشت سرم لب زد:هی.هایری!اون پسره که عینک زده خیلی بهت نگاه میکنه فکر کنم عاشقت شده.متعجب به سمتش برگشتم و چشم غره ای بهش رفتم که دیگر حرف نزد.اروم در گوشش پچ زدم:احمق برادر دوقلو ام هست.همونی که بهت گفتم.به سمت دامبلدور ،مدیر مدرسه رفتیم.مدیر مدرسه ما که همراهمان به عنوان مهمان امده بود با او سلام کرد و تک تک ما را بهش معرفی کرد.به من که رسید دامبلدور متفکرانه نگاهی بهم انداخت و گفت:تو چقدر شبیه به هری پاتر از گریفیندور هستی!.گفت:ممن خواهر دوقلوش هستم و این زخم روی چشمم هم بجای رو پیشونی رو چشمانم درست شده.همه با صدای بلندی هین کشیدند و صدای پچ پچ های دیگران می امد.دامبلدور فریادی زد و گفت:ساکت
مدیر ما خانم براون گفت:ایشون هایری پاتر هستند و همانطور که گفت خواهر دوقلوی جناب پاتر.در همه چیز بسیار عالی مخصوصا در مبارزه تن به تن و به شدت انرژی داره.
دامبلدور گفت اگر در مبارزه تن به تن خوبه پس با یکی از بهترین دانش اموزان من در نبرد باید بجنگه.
صدایش زد و پسری قد بلند با موهایی طلایی و هیکلی ورزیده امد.قدش از من خیلی بلندتر بود به حدی که باید سرم را بالا می اوردم تا بتوانم صورتش را ببینم. موهای قهوه ایم را با کش پشت سرم بستم که زخم صاعقه شکلم روی چشمم خودنمایی کرد.درحالی که پسر با ان هیکل بزرگش به سمتم میدوید تا من را به زمین بیندازد من جاخالی دادم و هنگامی که به زمین افتاد یقه اش را گرفتم و با ضربه ای که با پایم به شکمش زدم به زمین افتاد.بعد از گذاشتن کلاه روی سرم در گروه گریفیندور نشسته بودم و من و برادرم ،هری به هم خیره بودیم.ناگهان دستی روی شانه ام نشست.پسری با موهای سفید بهم گفت بعد از جشن به حیاط بیا.به حیاط رفتم که او به من گفت از لحظه ورودم نمیتواند از من چشم بردارد و به من علاقه مند شده است.با اینکه میدانستم او چگونه پسری است اما انگار قلبم بازیش گرفته بود و تمام معیار هایم را از بین برده بود.انگار بجای مغزم ،قلبم فرمان بدنم را بر عهده گرفته بود چون بی اختیار گفتم :من هم از تو خوشم امده.و در ان لحظه چیزی جز دست های بلند دراکو را دور بدنم حس نکردم .بعد از چند ثانیه به خودم امدم و من هم دستهایم را دورش حلقه کردم.حالا گرمی لب هایش را روی لب های خودم حس میکنم

لطفاً این پست رو کامل مطالعه کن و با کلماتی که داخلش نوشته شده یه داستان کوتاه بنویس.

منتظرت هستم.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/6 15:32:52
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 23:54
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سراشیب کوه تندتر از آن بود که بتواند گام‌های آهسته بردارد. نه آنکه پیری فرتوت و ازکارافتاده باشد، اما دیگر از طراوت جوانی‌اش چیزی نمانده بود. تا رسیدن قطار سریع السیر به ایستگاه مرزی لاندندری هنوز فرصت زیادی باقی مانده بود و عجله‌ای برای رسیدن نداشت. خورشید همچنان در میانه آسمان می‌درخشید و شدیدا احساس می‌کرد باید در تاریکی مطلق انتهای غاری استراحت کند. منطقه را به خوبی می‌شناخت و می‌دانست چنین موهبتی نصیبش نخواهد شد، پس بی‌درنگ چوبدستی را بیرون کشید و چتر معلقی بالای سر خود ساخت. ابر و باران همان یک روز را برای دور شدن از بارانی‌ترین مناطق ایرلند انتخاب کرده بودند. پرنده هم پر نمی‌زد. سکوت و گرما و تابش بی‌انتهای خورشید بود و مسیری که تنها پناهگاهش همان ایستگاه قطار بود. یک گالیون او را در واگن ویژه قرار می‌داد و کمتر از یک روز راه برای رسیدن به هاگوارتز برایش باقی می‌گذاشت. خبر مرگ آلبوس آخرین چیزی بود که می‌خواست بشنود، اما حضور نداشتن در مراسم تدفین آن به‌اصطلاح بزرگمرد همه نقشه‌هایش را نقش برآب می‌کرد...


سلام سلام.
خواستم بگم از اونجایی که شما قبلا تو ایفای نقش بودی، نیازی به تایید در بازی با کلمات یا گروهبندی نداری و می‌تونی مستقیما برای معرفی شخصیت بری.
اگه هم از قبل مطلع بودی و صرفا چون پست زدن تو بازی با کلمات هیجان‌انگیزه اینجا به حضور عمل رسوندی که باعث افتخاره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/3/1 0:21:30
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 30 اردیبهشت 1403 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
درود

روزی روزگارانی، یه 𖡛پرنده𖡛 بود، یه گنجشک کوچولو و خوشگل، توی 𖡛اسمان𖡛𖡛هاگوارتز𖡛پرواز میکرد.
یروز زمستونی و سرد توی هاگوارتز گنجشک از پنجره میره توی خوابگاه اسلیترین!،از کنار پرده ی 𖡛سبز𖡛 رد میشه و میره بالای کمد! این وسط اوکتاویا گئیشای ۱۲ساله که ساله دومشو میگذروند نرفته بود سرسرا و تو خوابگاه مونده بود و داشت 𖡛شیرینی𖡛 میخورد!
گنجشک وقتی اوکتاویا حواسش نبود، قایمکی میره و یکی از شیرینیا رو بزور برمیداره.!
ولی خبر نداره اوکتاویا حواسش بوده،ولی تو اون فضای 𖡛تاریک𖡛 اوکتاویا فکر میکنه گنجشک یه خفاشه!
+اهاییی کیشته موجود مزاحم!
گنجشک شیرینی رو ول میکنه و میره ولی اون موقع اوکتاویا تازه میفهمه اون
خفاش نبوده ناراحت میشه،داد میزنه +متاسفم پرنده، تورو با خفاش اشتباه گرفتم.!
یکم با گردنبندش ور میره ولی وقتی حواسش نیست 𖡛گردنبند𖡛 رو اشتباهی پرت میکنه پایین!
اما یکدفعه گنجشک میره و برش میگردونه!
اوکتاویا هم که متعجب و خوشحاله گردنبند رو میگیره و بجاش یه تیکه شیرینی به گنجشک میده.

پایان


قشنگ بود.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/2/31 0:02:08
کلاغ سر کوچه
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات جدید:


آسمان، قطار، پرنده، شیرینی، سبز، هاگوارتز، تاریک، گردنبند، گالیون، چوبدستی



* یک داستان کوتاه با حداقل 7 کلمه از کلمات داده شده بنویسید.

* بهتره کلمات رو به صورت درشت، زیر خط دار، ایتالیک، همراه علامتی کنار آن* یا با
رنگی دیگر بنویسید که در متن مشخص باشه.

* برای آگاهی از قوانین ورود به ایفای نقش به تاپیک مربوطه مراجعه کنید.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/2/17 13:10:42
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1403 08:16
نمایش جزئیات
آفلاین
مینا درحالی لبخند ملیحی بر لب داشت ، با اون چشم های اقیانوسی اش به معشوقه اش خیره شده بود؛ دریکو مالفوی.در حالی که اون پسر ،اون رو همیشه عذاب میداد ، ولی مینا هنوز هم عاشق اون بدبوی بود.با دیدن صحنه ای که از اون متنفر بود لبخندش کم کم تبدیل به اخم شد. پانسی در حالی که لباس بازی پوشیده بود ، با ناز و عشوه به دریکو می‌گفت :« عشقم ...» از قیافه پسر کاملا پیداست که از این گفت و گو قرار نیست خوشش بیادش ، برای همین مینا اومد جلو . کت بلند قهوه ای اش رو در آورد . که زیر اون لباس باز تر پانسی پوشیده بود ! کت رو به زور به تن پانسی کرد و زیپ رو طوری بالا کشید که حتی گلوی پانسی هم پوشیده بود . بعد گفت :« **** حالا که لباس شنا پوشیدی برو شنا کن !»
بعد از عصبانیت پانسی رو هل داد داخل استخر !
در حالی که کروات مالفوی رو میکشید و با خودش میبرد پسر هیچ اعتراضی نمی‌کرد . ناگهان سکوت رو قطع کرد و گفت :« این رو به عنوان اعتراف در نظر میگیرم دارلینگ.» دختر هم سریع گفت :« من هم این رو به عنوان جواب بله می پذیرم .» و کروات مالفوی رو کشید و اون رو بوسید

اینبار بهتر بود!

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/2/15 9:28:36
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1403 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
با نور خورشید که از پنجره باز اتاقش به داخل میتابید چشم باز کرد. رو به رویش جغدی قهوه ای رنگ که نامش جت بود قرار داشت.

- سلام جت . اینجا چکار میکنی؟ خبری از نامه نشد؟
جت به طرف جولیا پرواز کرد و روی دستش نشست و به ان نوک زد.
- اخ دستم چکار میکنی؟

جولیا جت را بر روی تخت گذاشت و از اتاق رفت بیرون . مادرش را مشغول خواندن روزنامه دید . پدرش در باغچه مشغول سم پاشی بود و خواهر بزرگترش مشغول تعمیر کردن ساعتش بود .

- سلام مامان سلام هانا صبح بخیر.
مامان و هانا به گرمی جواب جولیا را دادند .
- دستت چی شده؟
جولیا نگاهی به دستش انداخت که خونی به اندازه نخ روی ان پدیدار بود.
- ااا..این.. جت نوک زده
هانا با نیشخندی گفت :
-خب لابد خبری اورده.
- چه خبری مثلا؟
یکباره دوهزاری جولیا افتاد.
- مامان.. نا..نا..مه او..مده؟
-اره جولیا ، صبحانه تو بخور که بعد باید بریم کوچه دیاگون برای تو خرید کنیم.
- اخخخ جووون بالاخره میرم هاگوارتز
جولیا دل تو دلش نبود . زیر 10 دقیقه صبحانه اش را تموم کرد و لباس پوشیده و حاضر اماده رفتن شد.
بابا به خنده گفت
- جولیا دو دقیقه هم وایسا ما اماده شیم بعد برو.
صدای خنده همه بلند شد.
کمی بعد همه در کوچه دیاگون بودیم . در انجا مدل های جدید جاروها وجود داشت ، چوبدستی ها ، حیوانات و کلی چیزهای دیگه.
بعد از خرید تمامی وسایلات مورد نیاز پدر با کیسه کوچکی از بانک گرینگوتز که بر بالای ان مجسمه اژدهایی بود بیرون امد .
- خب فکر کنم کارمون اینجا تموم شد . باید برگردیم خونه تا فردا جولیا رو برای رفتن اماده کنیم .
همگی به خانه برگشتیم . بعد از شام من زودتر از بقیه خوابیدم تا صبح بتونم سرحال بیدار شم. برای فردا خیلی ذوق داشتم و همین سبب بی خوابی من شد.
نصف شب با صدای مهیب رعد و برقی از خواب پریدم . بلند شدم و به سمت اشپزخانه رفتم تا اب بخورم . از پنجره اشپزخانه سیاهی شب را تماشا میکردم که قطرات باران در ان نامعلوم بود . بر روی شاخه های درختان برگ ها بر اثر وزش باد تکان میخوردند. دلم خواست که به بیرون بروم و زیر باران خیس بشم. دودل شده بودم . بارانش خیلی زیبا بود . باخودم گفتم چند دقیقه که چیزی نمیشه سریع بر میگردم. ارام در خانه را باز کردم و به بیرون رفتم و روی زمین نشستم و گذاشتم قطره های باران من را خیس بکنند کم کم پلک هایم داشت سنگین میشد ناگهان به خواب عمیقی فرو رفتم.
- جولیا ؟
- جولیاا! بیدار شو دیر میشه هاا!
چشم هایم را باز کردم ، صورت مامان را دیدم که از خشم قرمز بود .
- ظهر بخیر! زود باش نمیرسیم به قطارها!
بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم و صورتم را اب زدم . صبحانه ام را خوردم و لباسام رو پوشیدم . چمدون رو برداشتم و به طرف ماشین رفتم . بابا چمدون رو توی صندوق عقب گذاشت و بعد سوار شدیم.

ایستگاه کینگز کراس
- خدافظ مامان ، خدافظ بابا کاری ندارید با من ؟
بابا اون کیسه کوچکی که از گرینگوتز گرفته بود را به من داد و گفت:
- جولیا این برای یکسال تحصیلیته ، زیاده روی نکن و ازش در مواقع ضروری استفاده کن.
بابا رو بغل کردم .
- مطمئن باشید ازش خوب استفاده میکنم.

جالب نوشته بودی!

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/2/15 1:06:09
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 14 اردیبهشت 1403 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که کلاه روی سرش گذاشته میشد، ضربان قلبش بالا تر می رفت . خوب وقتی نفر اول اون کلاه روی سرش می‌زاره ،نمیدونه چه اتفاقی قراره بیوفته.در همین حین کلاه اسمش گروهش رو بلند داد میزنه :
-اسلیترین
امیلی در حالی که ضربان قلبش کمی کم تر شد از صندلی بلند شد و به سمت میز رفت ولی نمی دونست که یک نفر محو مو های طلایی مثل خورشید و چشمای اقیانوسی و پوست سفید تر برفش شده ، و زیر لب زمزمه می‌کنه : درخشان و گرم مثل خورشید ، عمیق و زیبا مثل اقیانوس ، سفید مثل برف .
اما امیلی فقط و فقط از تنفرش به مالفوی به لیلی دوستش بچگی می‌گفت . لیلی متضاد امیلی ست موهای مشکی و کوتاهی داره ،چشماش قهوه ای و پوست برنز داره و مثل شب تاریک لاعقل معشوقش اینجوری فکر می‌کنه .
امیلی در حالی از تنفرش به اون فرد می‌گفت، لیلی حرفش با کمی عصبانیت قطع کرد و گفت : امیلی اون تو رو دوست داره مگه نمی بینی از اول کار داره به تو نگاه می‌کنه
امیلی : من که فکر نکنم شاید داره برای من نقشه ی مرگ می‌ریزه . و بعد از تموم کردن حرفش، چشم غره ای به لیلی رفت که لیلی ساکت شد
مالفوی در حالی از راهرو رد میشد ، به امیلی گفت : بیا نزدیک رودخونه.
امیلی با بی حوصلگی دنبالش می‌رفت
امیلی رد حالی چشمش رو به رودخونه بود و درخشش اون رو تحسین میکرد صدایی شنید : فکر نمی کردم آنقدر زود بیای
امیلی که کمی حساس عجیبی رو در خود حس کرد گفت : خودت گفتی بیا ولی نگفتی کی بیا
مالفوی : اوکی اوکی . از همین اول میرم سر اصل مطلب بدون مقدم چینی . امیلی من دوستم دارم
امیلی در حالی که کمی اون گونه های سفید سرخ شده بود گفت : شاید عاشق دشمنم شدم .
مالفوی بودن لحظه لب ها سرد خودش رو روی لب های سرخ و گرم امیلی گذاشت


متاسفانه بازم کلمات اصلیتو بولد نکرده بودی. برای بولد کردن کافیه اون کلمه ای که میخوای برجسته بشه رو انتخاب کنی و بعدش از منوی ابزارهای نوشتار بالای صفحه ت گزینه B یا همون بولد رو انتخاب کنی تا رنگ کلماتت از بقیه نوشتار متمایز شه. راستی حتما آخر جملاتت علائم نگارشی (نقطه { .} یا علامت سوال {؟} یا تعجب {!}) بذار.
این اشکالات رو برطرف کن تا بتونم تاییدت کنم.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/2/14 20:53:10
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 14 اردیبهشت 1403 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که مالی در حال امتحان کردن چوب دستی ریسه ی اژدها بود فروشنده ی مغازه از ریختن برگه ها توسط هری عصبانی بود
-سلام من مالی هستم چه چوب دستی رو داری امتحان میکنی
هری : نمی دونم. من تازه دیروز فهمیدم پدر و مادرم جادوگرن
و از چجوری از دستشون دادم
-منم تا حالا پدر و مادرم ندیدم ولی می‌دونم که اونا توی دریا توسط همونی که میدونی غرق شدن خب من دیگه برم
دخترک در حالی با چوب دستی ی جدیدش را بر می‌داشت از مغازه خارج شد ولی صدای ملایم و زیبایش که مثل آهنگ و ملودی دریا بود هنوز در گوش پسر بچه شنیده میشد ، زیر لب گفت : گلوله ی‌ برفی
*در قطار
در حالی که دختر موهای سفید تر از برفش رو با کش مشکی که متضاد موهاش بود ، می بست صدایی آشنا رو فهمید
+سلام مالی میتونم اینجا بشینم
-سلام بشین . ام راستش یه سوال ، اسمت چیه
+هری پاتر
-خوش بختم
در حالی که هری محو خنده های زیبا دخترک شده بود صدایی به گوشش خورد
مالفوی : اوفف تو اینجایی مگه پدر نگفت همراه من بیای . اصلا اینی که کناره کیه ؟
_هر کس که هست
مالفوی در حالی دست مالی را بیرحمانه گرفته بود اون رو به اتاق خودش بود
هری که تازه متوجه شده بود کوفه خالی است ، آنقدر که محو مالی شده بود اصلا توجهی به اطراف نداشت و زیر لب گفت
+دوباره تنها شدم

جالب بود، اما یک سری اشکالاتی داری.
لطفا کلمات رو متمایز کن و رنگشون رو عوض کن یا بولدشون کن که بتونم تشخیص بدم ازشون استفاده کردی.
و انتهای تمام جملاتت از علائم نگارشی مثل نقطه یا علامت تعجب هم استفاده کن.
مطمئنم که خیلی بهتر از اینا میتونی بنویسی.
منتظر تلاش دوباره‌ت هستم.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سومی در 1403/2/14 15:18:46
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/2/14 15:25:17
پاسخ به: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اردیبهشت 1403 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز اولین حضور اما توی هاگوارتز بود . از دیشب که کلاه اونو برای اسلترین انتخاب کرد تا الان رنگ صورتش مثل گچ سقید بود.امروز کلاس اول ورد های جادویی بود که به وضوح اما نسبت به معلم این درس بی دلیل خشم داشت .خودش هم نمی دونست دلیل ناراحتی اون چیه؟!
خلاصه سر کلاس اصلا به حرف های معلم گوش نمیکرد و فقط به فکر این بود که ناگهان چیزی به دستش خورد و با ناراحتی گفت:ای دستم. که استاد گفت:هواستون باشه و گرنه برای تنبیه مجبوری با اژدها بجنگی!
اما که ازز حرف استاد عصبانی بود چیزی نگفت و بعد از کلاس به حیاط رفت و مشغول قدم زدن شد.که ناگهان رعد برقی به شاخه درختی خورد و شاخه محکم به صورت اما خورد اون خواست برگرده به سرسرا که پروفسور داک داون استاد ورد های جادویی رو دید که در حال تهدید کردن یکی از معلم های اما شنید که میگفت:بهتره با من راه بیای و گرنه قول نمیدم زنده بمونی.اونو بده به من. مرد دیگه که خیل ترسیده بود دست کرد تو جیبش و چوبدستی عجیبی رو بیرون اورد و به پرفسور داد.
اما از تنها درسی که اون روز یاد گرفته بود ورد بیهوشی بود.سریع چوبدستی رو گرفت سمت اون و اروم زمزمه کرد:
استیوپیفای
طلسم به پرفسور خورد و روی زمین افتاد مرد دیگر سریع گفت:دختر بدو مدیر رو بیار زود باششششششششششش!
اما با سرعت دویید که سر راه مدیر به او گفت :خودم می دونم چی شده!

به عنوان اولین نوشته‌ت جالب بود!

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/2/6 21:24:26