هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲:۱۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۳

ریونکلاو

استفن کورنفوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۷:۵۶ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۱۷ شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳
گروه:
جـادوگـر
جادوآموز سال‌پایینی
ریونکلاو
پیام: 12
آفلاین
شبی [تاریک] در [هاگوارتز] بود...زخم هری وز وز میکرد و بیشتر از همیشه درد میکرد. به [آسمان]تاریک نگاه کرد.. چیزی میدید؛ نشان شوم!
ترسیده بود.. نشان شوم؟ آن هم در هاگوارتز؟ [چوب دستی] را در آورد و آرام آرام به دفتر دامبلدور رفت..
دامبلدور نبود.. [پرنده] دامبلدور، ققنوسش هم غیبش زده بود.. باید چکار میکرد؟ رفت پیش ران؛ ران داشت مخفیانه [شیرینی] میخورد.. و حواسش به نشان شوم نبود.. هری به گفت که نشان شوم راببینید و بعد هم تعریف کرد که دامبلدور نبود. ران وحشت زده گفت: اوه رفیق... باید بریم پیش یکی از اعضای محل ققنوس.. اما هیچکدام (حتی اسنیپ!) در هاگوارتز حضور نداشتند.. در خوابگاه رفتند و ترسیده بودند ناگهان هرماینی را دیدند و آن هم مثل خودشان می لرزید... هرماینی [گردنبدی] که از مادرش هدیه گرفته بود را محکم در دستانش گرفته بود و گریه میکرد..
ناگهان ران تبدیل به ولدمورت شد و هرماینی تبدیل شد به دم باریک... هری ترسیده بود میخواست فرار کند و ناگهان... هری بیدار شد و جینی را خبر کرد، جینی او را سوال پیچ کرد ولی هری میدانست که این خواب نشانه ی خوبی ندارد..



بعضی از علائم نگارشی داخل پستت در جای اشتباهی استفاده شده ولی مطمئنم با ورود به ایفای نقش، قواعد استفاده درست ازشون رو یاد میگیری.

تایید شد.

مرحله بعد‌
گروهبندی


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱۰ ۲۱:۰۱:۱۳


Şťęfāñ


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۹:۴۲:۰۹ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۳

Arnika.em


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۴:۴۶ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۱۳:۱۷:۱۹ چهارشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۳
گروه:
مـاگـل
پیام: 2
آفلاین
بالاخره ان روز رسید . روزی که میا چندین سال بود منتظرش بود . خیلی استرس داشت اما خواهر بزرگترش کنارش بود تا به او ارامش دهد . میا و خواهرش در یک یتیم خانه زندگی می کردند . پس از اینکه بالاخره به ایستگاه کینگز کراس رسیدند خواهر میا یعنی امیلی به او یاد داد که چطور از سکوی نه و سه چهارم عبور کند . امیلی دو سال بود که از هاگوارتز فارغ التحصیل شده بود . پیش از اینکه میا سوار قطار شود , امیلی به او پنجاه گالیون داد . استرس وجود میا را فرا گرفته بود . وارد قطار شد و توی یکی از کوپه ها که در ان دختری نشسته بود نشست . میا پرسید :{ اسمت چیه ؟} دختر :{ من دنیز هستم و شما ؟} میا :{از اشنایی باهات خوشوقتم . منم میا ام . } دنیز گفت :{وردی هست که توی تابستون تمرین کرده باشی ؟} میا چوبدستی اش را بیرون اورد و گفت :{وینگاردیوم لوی اوسا } ناگهان قلم پر دنیز که کنارش قرار گرفته بود شناور شد . هوا کم کم تاریک شده بود و چیزی نمانده بود تا به هاگوارتز برسند.کمی بعد به هاگوارتز رسیدند و مردی قد بلند و بزرگ که ریشی بلند و قهوه ای داشت ان ها را به سرسرای بزرگ هدایت کرد . روی میز ها انواع کیک و شیرینی چیده شده بود و هر طرف سالن با چهار رنگ سبز, قرمز , زرد و ابی تزئین شده بود . زنی به نام پروفسور مک گونگال توضیحاتی به بچه ها داد و بعد هم مدیرمدرسه سخنرانی کرد . پس از گروهبندی ای پر هیجان , بچه ها به خوابگاه رفتند . ان روز یکی از هیجان انگیز ترین روز های زندگی میا بود .


خوب بود. حواست باشه علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون می چسبن و با اسپیس از کلمه بعد از خودشون جدا میشن.

تایید شد.

مرحله بعد‌
گروهبندی


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱۰ ۱۳:۴۹:۰۷


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۰:۳۸:۵۵ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۳

ماریا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲:۰۵ سه شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۱۰:۰۰:۴۲ جمعه ۱۱ خرداد ۱۴۰۳
از لندن
گروه:
مـاگـل
پیام: 2
آفلاین
ماریا وارد «قطار» شد و گشت تا اتاقک خالی پیدا کنه. به «آسمان» «تاریک» و زیبا پر ستاره خیره شد و به تپه های «سبز» رنگ زیر نور مهتاب خیره شد. برای بار دوم شروع به چک کردن وسایلش کرد. کیف رو دوشیش رو باز کرد و از بودن «چوب دستی»ـش که توی جعبه بود و «گالیون»هاش که توی کیسه ای گذاشته بود مطمعن شد. به «پرنده»ها خیره شد و نفس عمیقی کشید و با خودش زمزمه کرد "وقتی که به «هاگوارتز» رسیدی باید خوب تلاشتو بکنی..نباید این فرصت طلایی رو از دست بدی...باید تلاشتو بکنی که هم از رازای قلعه با خبر بشی هم اینکه امتحانا رو خوب بدی...شاید راز های هاگوارتز تونستن کمکت بدن تا بفهمی خانوادت کیا بودن. فقط سعی کن توی خلوت و تنهایی خودت، با کتابات لحظات «شیرینی» رو بسازی" دستش رو سمت گردنبند برد که معتقد بود مال مادرشه.. حداقل امیدوار بود. به هر. حال اون هرگز نه دوستی داشت و نه پدر و مادرشو دیده بود... ولی از وقتی یادش میومد توی یتیم خونه و هرجا که بود اون «گردنبند» همراهش بود...


نوع نگارش و علائم نگارشی یکم ایراد داره ولی مطمئنم با ورود به ایفا حتما بهتر میشه.

تایید شد.

مرحله بعد‌
گروهبندی


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۹ ۱۱:۱۹:۲۰
ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۹ ۱۱:۲۰:۲۲


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۳:۰۴:۳۴ سه شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین

هسپر بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۰:۱۱ سه شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۱۶:۰۵:۵۲ جمعه ۱ تیر ۱۴۰۳
گروه:
جادوآموز سال‌پایینی
جـادوگـر
اسلیترین
پیام: 4
آفلاین
یکی از شب‌های پاییزی زیبا بود و «آسمان» پر از ستاره‌های زیبا شده بود. «قطار» قبلا به «هاگوارتز» رسیده بود و دانش‌آموزان در مدرسه مشغول خوردن دسر بودند. اما دو نفر آنجا نبودند و درواقع روی تپه‌های «سبز» رنگ, قدم می‌زدند. نام آنها لونا و مایکل بود.

هوا دیگر «تاریک» شده بود و لونا و مایکل یواشکی و دور از چشم بقیه، در آنجا قدم می‌زدند. «گالیون»ها در جیب مایکل جرینگ‌جرینگ می‌کردند و او واقعا دوست داشت برای لونا چیزی بخرد، اما آن اطراف هیچ مغازه‌ای نبود. لونا دختر بسیار زیبایی بود؛ با موهای سیاه و چشم‌های آبی. «گردنبند» یاقوت کبودی هم همیشه دور گردنش بود.

مایکل گفت:
- نظرت چیه بریم داخل و «شیرینی» بخوریم؟

لونا محکم «چوبدستی»اش را در دستش گرفت و گفت:
- باشه. تو برو، منم بعد از اینکه به «پرنده»م غذا دادم می‌آم.

سپس رفت.

جالب بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۸ ۱۵:۲۲:۰۸


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۶:۳۹:۱۳ دوشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین

کالیدورا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۷:۱۲ دوشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۱۷:۵۹:۱۳ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۳
گروه:
جـادوگـر
جادوآموز سال‌پایینی
اسلیترین
پیام: 9
آفلاین
بالاخره از سکوی نه و سه چهارم عبور کردم.هه هیچکی نیومده منو به مدرسه جدیدم بدرقه کنه.واقعا اینقد از من بدشون میاد؟ مگه من چیکار کردم؟ من یه پسر کوچولوی تنهای دورگه ام که همیشه اذیتم میکنن البته به جز یه نفر یه دختر با چشمای سبز و موهای خوشرنگش.
بالاخره با انزجار ازمیون همه اون آدما گذشتم و خودمو پرت کردم تو قطار یه نفس عمیق کشیدم و به سمت آخرین کوپه حرکت کردم. همشون پر بودن و البته خیلی شلوغ و پر سرو صدا که هیچ به مذاقم خوش نمیومد.بالاخره یه کوپه خلوت پیدا کردم یه دختر که شنل مشکی رنگی پوشیده بود و به آسمان نگاه میکرد.بی سرو صدا نشستم روبروش و منتظر حرکت شدم.عجیب بود هیچ کس دیگه ای به کوپه ما نیومد .یهو یه صدای ضعیفی گفت : تو کی هستی؟ سرمو برگردوندم دیدم همون دخترست:خودت کی هستی؟ یه نیشخند زد و گفت : خوبه اول من اینجا بودم. اون لحن طلبکارش حرصمو درآورد:که چی ؟ مگه اینجا رو خریدی؟
با همون نیشخندش گفت: هیچ کس طرف کسی که پدر و مادرش مشنگن نمیاد!
با صدای آروم گفتم : واو.
اینبار خیلی معمولی گفت:نگفتی کی هستی؟
جواب دادم: من سوروس اسنیپم.دورگه.
برای اولین بار لبخندشو دیدم:منم لی لی اونزم.
لی لی؟ آشناس....آشنا...
یهو با صدای بلند گفتم : تو؟؟
دوباره لبخند زد:برام عجیب بود که منو نشناختی سوروس.
لبام به خنده باز شد چه تصادف عجیبی! دختری که دوسش داشتم باهام تو راه هاگوارتز بود!همون لحظه چرخدستی خوراکی ها اومد:سلام سلام سال اولی های کوچولومون! چی میخورین؟برای سال اولی ها سه گالیون تخفیف داریم!
برای خودم و لی لی شیرینی قورباغه ای گرفتم.یادمه قبلا باهم خورده بودیم.دقیقا اونروزی که برای اولین بار همو دیدیم.زیر درخت.همون روزی که چشمای سبزش منو افسون کرد.
لی لی همونطور که مشغول بود پرسید: راستی حیوون خونگی داری؟
-آره پرنده دارم.
من هنوز انتخاب نکردم.حقیقتش دوست نداشتم تنهایی برم فقط تونستم وسایل ضروریمو بخرم.
به روش لبخند زدم:قول میدم باهم بریم. خوبه؟
خندید.مثل همیشه زیبا:دوست دارم.

قشنگ بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۷ ۱۶:۵۳:۰۵


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۴:۳۸:۲۸ دوشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۳

هافلپاف

سیدنی پاکریج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۰:۴۱ یکشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۳:۰۸:۰۸ شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳
گروه:
جادوآموز سال‌پایینی
جـادوگـر
هافلپاف
پیام: 13
آفلاین
درحالی که پنه لوپه از استرس ناخن هایش را میجوید من هیچ استرسی نداشت.مبا اینکه قرار بود به مدرسه ای بیایم که برادر دوقلویم هم در ان بود و بعد از مدت ها او را میدیدم هیچ استرسی نداشتم.به همراه چند تا از هم مدرسه ای هایم قرار بود ازمدرسه فولاوکس به مدرسه (هاگوارتز) بروم .از( قطار)پیاده شدیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم.منتظر بودیم که صدایمان بزنند.اسممان را صدا زدند و وارد سالن شدیم.چند میز که پر از بچه هایی بود که ردا های سیاهی به تن داشتند وجلویشان پر بود از غذا های رنگاوارنگ و (شیرینی)و انها به ما نگاه میکردند.ناگهان الکساندر از پشت سرم لب زد:هی.هایری!اون پسره که عینک زده خیلی بهت نگاه میکنه فکر کنم عاشقت شده.متعجب به سمتش برگشتم و چشم غره ای بهش رفتم که دیگر حرف نزد.اروم در گوشش پچ زدم:احمق برادر دوقلو ام هست.همونی که بهت گفتم.با تعجب گفت وای الان دقت کردم که چقدر شبیه به هم هستید.جفتتون چشمای (سبز)دارین واون زخم رو هم دارین ولی مال تو روی چشماته.به دامبلدور که رسیدیم ساکت شد.مدیر مدرسه ما که همراهمان به عنوان مهمان امده بود با او سلام کرد و تک تک ما را بهش معرفی کرد.به من که رسید دامبلدور متفکرانه نگاهی بهم انداخت و گفت:تو چقدر شبیه به هری پاتر از گریفیندور هستی!.گفت:من خواهر دوقلوش هستم و این زخم روی چشمم هم بجای رو پیشونی رو چشمانم درست شده اگر باور نمیکنید میتونید این(گردنبند)رو ببینید که روش نوشته خواهر و برادری جدا ناپذیروهایری و هری.همه با صدای بلندی هین کشیدند و صدای پچ پچ های دیگران می امد.دامبلدور فریادی زد و گفت:ساکت
مدیر ما خانم براون گفت:ایشون هایری پاتر هستند و همانطور که گفت خواهر دوقلوی جناب پاتر.اون به شدت دختر باهوش و شیطونیه .همچنین توی مبارزه تن به تن هم خوبه.زمانی که سر کلاس درسه خیلی بیحاله اما سر کلاس مبارزه مثل یه (پرنده)میمونه که از قفس ازاد شده و رفته باشه تو(اسمان)..
دامبلدور گفت اگر در مبارزه تن به تن خوبه پس با یکی از بهترین دانش اموزان من در نبرد باید بجنگه.
صدایش زد و پسری قد بلند با موهایی طلایی و هیکلی ورزیده امد.قدش از من خیلی بلندتر بود به حدی که باید سرم را بالا می اوردم تا بتوانم صورتش را ببینم. موهای قهوه ایم را با کش پشت سرم بستم که زخم صاعقه شکلم روی چشمم خودنمایی کرد.درحالی که پسر با ان هیکل بزرگش به سمتم میدوید تا من را به زمین بیندازد من جاخالی دادم و هنگامی که به زمین افتاد یقه اش را گرفتم و با ضربه ای که با پایم به شکمش زدم به زمین افتاد.بعد با (چوبدستی)ام وردی خواندم که ان پسر مثل قبل سر پا شد و بعد از ان گوشه ای ایستادم تا نوبت من شود و ان کلاه را سرم بگذارم.بعد از گذاشتن کلاه روی سرم در گروه گریفیندور نشسته بودم و من و برادرم ،هری به هم خیره بودیم.دختری موقرمز از کنارم گفت :واای.چقدر شبیه به هری هستی.گفتم:بله ولی من هیچوقت ندیدمش.دختر دیگری که کتاب در دست داشت گفت:چرا؟گفتم:چون من رو پدرخونده امون سیریوس بلک بزرگ کرد اما اون را خاله امون.نگاهی به کتاب در دستش انداختم و گفتم:دنیای (تاریک)؟من این کتابو سه سال پیش خوندم.بابت پیدا کردن جلد اخرش هفتاد (گالیون) دادم.ناگهان دستی رو روی شونه ام حس کردم.پسری موسفید را پشت سرم دیدم.بدون اینکه حرفی بزنه کاغذی را به دستم داد.کاغذ را باز کردم و بعد از خواندنش لپ هایم گل انداخت.در نامه نوشته بود از من خوشش می اید.همه سر میز برایم اووو کشیدند به غیر از هری.فکر کنم از ان پسر خیلی خوشش نیاید.

جالب بود.
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۷ ۱۵:۰۱:۴۴


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸:۰۳ یکشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۳

هافلپاف

سیدنی پاکریج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۰:۴۱ یکشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۳:۰۸:۰۸ شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳
گروه:
جادوآموز سال‌پایینی
جـادوگـر
هافلپاف
پیام: 13
آفلاین

درحالی که پنه لوپه از استرس ناخن هایش را میجوید من هیچ استرسی نداشت.مبا اینکه قرار بود به مدرسه ای بیایم که برادر دوقلویم هم در ان بود و بعد از مدت ها او را میدیدم هیچ استرسی نداشتم.به همراه چند تا از هم مدرسه ای هایم قرار بود از( مدرسه) فولاوکس به مدرسه هاگوارتز بروم .اسممان را صدا زدند و وارد سالن شدیم.چند میز که پر از بچه هایی بود که ردا های سیاهی به تن داشتند و به ما نگاه میکردند.ناگهان الکساندر از پشت سرم لب زد:هی.هایری!اون پسره که عینک زده خیلی بهت نگاه میکنه فکر کنم عاشقت شده.متعجب به سمتش برگشتم و چشم غره ای بهش رفتم که دیگر حرف نزد.اروم در گوشش پچ زدم:احمق برادر دوقلو ام هست.همونی که بهت گفتم.به سمت دامبلدور ،مدیر مدرسه رفتیم.مدیر مدرسه ما که همراهمان به عنوان مهمان امده بود با او سلام کرد و تک تک ما را بهش معرفی کرد.به من که رسید دامبلدور متفکرانه نگاهی بهم انداخت و گفت:تو چقدر شبیه به هری پاتر از گریفیندور هستی!.گفت:ممن خواهر دوقلوش هستم و این زخم روی چشمم هم بجای رو پیشونی رو چشمانم درست شده.همه با صدای بلندی هین کشیدند و صدای پچ پچ های دیگران می امد.دامبلدور فریادی زد و گفت:ساکت
مدیر ما خانم براون گفت:ایشون هایری پاتر هستند و همانطور که گفت خواهر دوقلوی جناب پاتر.در همه چیز بسیار عالی مخصوصا در مبارزه تن به تن و به شدت انرژی داره.
دامبلدور گفت اگر در مبارزه تن به تن خوبه پس با یکی از بهترین دانش اموزان من در نبرد باید بجنگه.
صدایش زد و پسری قد بلند با موهایی طلایی و هیکلی ورزیده امد.قدش از من خیلی بلندتر بود به حدی که باید سرم را بالا می اوردم تا بتوانم صورتش را ببینم. موهای قهوه ایم را با کش پشت سرم بستم که زخم صاعقه شکلم روی چشمم خودنمایی کرد.درحالی که پسر با ان هیکل بزرگش به سمتم میدوید تا من را به زمین بیندازد من جاخالی دادم و هنگامی که به زمین افتاد یقه اش را گرفتم و با ضربه ای که با پایم به شکمش زدم به زمین افتاد.بعد از گذاشتن کلاه روی سرم در گروه گریفیندور نشسته بودم و من و برادرم ،هری به هم خیره بودیم.ناگهان دستی روی شانه ام نشست.پسری با موهای سفید بهم گفت بعد از جشن به حیاط بیا.به حیاط رفتم که او به من گفت از لحظه ورودم نمیتواند از من چشم بردارد و به من علاقه مند شده است.با اینکه میدانستم او چگونه پسری است اما انگار قلبم بازیش گرفته بود و تمام معیار هایم را از بین برده بود.انگار بجای مغزم ،قلبم فرمان بدنم را بر عهده گرفته بود چون بی اختیار گفتم :من هم از تو خوشم امده.و در ان لحظه چیزی جز دست های بلند دراکو را دور بدنم حس نکردم .بعد از چند ثانیه به خودم امدم و من هم دستهایم را دورش حلقه کردم.حالا گرمی لب هایش را روی لب های خودم حس میکنم

لطفاً این پست رو کامل مطالعه کن و با کلماتی که داخلش نوشته شده یه داستان کوتاه بنویس.

منتظرت هستم.

فعلا تایید نشد.



ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۶ ۱۵:۳۲:۵۲


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴:۴۱ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

اسلیترین

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۸:۰۱
از شیون آوارگان
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 1318 | خلاصه ها: 1
آفلاین
سراشیب کوه تندتر از آن بود که بتواند گام‌های آهسته بردارد. نه آنکه پیری فرتوت و ازکارافتاده باشد، اما دیگر از طراوت جوانی‌اش چیزی نمانده بود. تا رسیدن قطار سریع السیر به ایستگاه مرزی لاندندری هنوز فرصت زیادی باقی مانده بود و عجله‌ای برای رسیدن نداشت. خورشید همچنان در میانه آسمان می‌درخشید و شدیدا احساس می‌کرد باید در تاریکی مطلق انتهای غاری استراحت کند. منطقه را به خوبی می‌شناخت و می‌دانست چنین موهبتی نصیبش نخواهد شد، پس بی‌درنگ چوبدستی را بیرون کشید و چتر معلقی بالای سر خود ساخت. ابر و باران همان یک روز را برای دور شدن از بارانی‌ترین مناطق ایرلند انتخاب کرده بودند. پرنده هم پر نمی‌زد. سکوت و گرما و تابش بی‌انتهای خورشید بود و مسیری که تنها پناهگاهش همان ایستگاه قطار بود. یک گالیون او را در واگن ویژه قرار می‌داد و کمتر از یک روز راه برای رسیدن به هاگوارتز برایش باقی می‌گذاشت. خبر مرگ آلبوس آخرین چیزی بود که می‌خواست بشنود، اما حضور نداشتن در مراسم تدفین آن به‌اصطلاح بزرگمرد همه نقشه‌هایش را نقش برآب می‌کرد...


سلام سلام.
خواستم بگم از اونجایی که شما قبلا تو ایفای نقش بودی، نیازی به تایید در بازی با کلمات یا گروهبندی نداری و می‌تونی مستقیما برای معرفی شخصیت بری.
اگه هم از قبل مطلع بودی و صرفا چون پست زدن تو بازی با کلمات هیجان‌انگیزه اینجا به حضور عمل رسوندی که باعث افتخاره.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱ ۰:۲۱:۳۰

تصویر کوچک شده

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵:۲۱ یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳

paroot


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۸ دوشنبه ۹ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۰:۲۲:۱۰ دوشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۳
از تهران
گروه:
مـاگـل
پیام: 4
آفلاین
درود

روزی روزگارانی، یه 𖡛پرنده𖡛 بود، یه گنجشک کوچولو و خوشگل، توی 𖡛اسمان𖡛𖡛هاگوارتز𖡛پرواز میکرد.
یروز زمستونی و سرد توی هاگوارتز گنجشک از پنجره میره توی خوابگاه اسلیترین!،از کنار پرده ی 𖡛سبز𖡛 رد میشه و میره بالای کمد! این وسط اوکتاویا گئیشای ۱۲ساله که ساله دومشو میگذروند نرفته بود سرسرا و تو خوابگاه مونده بود و داشت 𖡛شیرینی𖡛 میخورد!
گنجشک وقتی اوکتاویا حواسش نبود، قایمکی میره و یکی از شیرینیا رو بزور برمیداره.!
ولی خبر نداره اوکتاویا حواسش بوده،ولی تو اون فضای 𖡛تاریک𖡛 اوکتاویا فکر میکنه گنجشک یه خفاشه!
+اهاییی کیشته موجود مزاحم!
گنجشک شیرینی رو ول میکنه و میره ولی اون موقع اوکتاویا تازه میفهمه اون
خفاش نبوده ناراحت میشه،داد میزنه +متاسفم پرنده، تورو با خفاش اشتباه گرفتم.!
یکم با گردنبندش ور میره ولی وقتی حواسش نیست 𖡛گردنبند𖡛 رو اشتباهی پرت میکنه پایین!
اما یکدفعه گنجشک میره و برش میگردونه!
اوکتاویا هم که متعجب و خوشحاله گردنبند رو میگیره و بجاش یه تیکه شیرینی به گنجشک میده.

پایان


قشنگ بود.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی




ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۳۱ ۰:۰۲:۰۸

طوطی


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵:۱۵ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳

ویزنگاموت

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۳ پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۵۵:۳۷
از دره گودریک
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
شـاغـل
گردانندگان سایت
پیام: 5
آفلاین
کلمات جدید:


آسمان، قطار، پرنده، شیرینی، سبز، هاگوارتز، تاریک، گردنبند، گالیون، چوبدستی



* یک داستان کوتاه با حداقل 7 کلمه از کلمات داده شده بنویسید.

* بهتره کلمات رو به صورت درشت، زیر خط دار، ایتالیک، همراه علامتی کنار آن* یا با
رنگی دیگر بنویسید که در متن مشخص باشه.

* برای آگاهی از قوانین ورود به ایفای نقش به تاپیک مربوطه مراجعه کنید.




ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۷ ۱۳:۱۰:۴۲








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.