همه هراسان به سمت آنيتا دوئيدن كه ناگهان از روي زمين به پرواز در اومدن و ...
شترق... روي زمين پرتاب شدن و داد و فريادشون بلند شد .
اوتو و سرژ هم سراسيمه به طرف اون ها اومدن و با ديدن اون ها كه همگي مثل شيشه مربّاي شكسته روي زمين ولو شده بودن از خنده منفجر شدن و دلهاشون رو چسبيدن .
شاهزاده و هلن همونطور آخ و اوخ كنان سعي كردن كه از روي زمين بلند شن امّا دوباره با يه سكندري وحشتناك نقش زمين شدن .
بعد از يكي دو دقيقه گيج زدن تازه همه با ديدن شامپوهاي پخش شده ي كف حمام و قوطي شامپوي خالي كه تو دستاي آنيتا بود علّت افتادنشون رو فهميدن و شروع كردن سر آنيتاي بيچاره فرياد كشيدن . كه يه دفعه آنيتا داد زد :
بابا ساكت باشين بذارين منم حرف بزنم .
رز: دادگاه علني ست

زود باش از خودت دفاع كن .
هپزيبا با عصبانيت

همونطور كه روي زمين ولو شده بود داد زد : راست مي گه .
تا سه مي شمارم . اگه گفتي كه هيچي. اگرم نگفتي ....
همه در حالي كه نفس هاشون رو توي سينه حبس كرده ن به هپزيباي عصباني چشم دوخته ن ...
هپزيبا ادامه داد : دوباره تا سه مي شمارم .
همه زدن زير خنده .

....
... و با حالتي منتظر به آنيتا زل زدن .
آنيتا : خب ، باشه بابا مي گم . من با قوطي شامپو كه توي دستم بود پيش اوتو و سرژ واستاده بودم كه يه دفعه ديدم هلگا يه ورد خوند و يه پرده وسط حمام ظاهر شد و بعدشم انگار يه نفر منو مثل توپ اينجا شوت كرد و همه ي شامپوها ريخت كف حمام .
همه ي چشم ها به سمت هلگا برگشت .
هلگا كه از هولش زبونش گرفته بود بريده بريده شروع كرد به توضيح دادن :
خب من وقتي كه اون ورد رو خوندم و و پرده هه بوجود اومد پيش خودم گفتم پرده ي خالي كه به درد نمي خوره . به خاطر همينم يه طلسم ديگه اجرا كردم تا هيچ پسري نتونه بياد اون سمتِ پرده ي دخترا و دخترا هم نتونن برن قسمت پسرا .
همه ي پسرا مشت هاشون رو گره كردن و با عصبانيت شروع كردن به اعتراض كردن به هلگا .

.....
.... كه يه دفعه صداي پايي از بيرون حمام شنيده شد . همه ساكت شدن .
مثل اينكه يه نفر داشت مي اومد سمت حمام .
...
بعد از چند ثانيه ....
..دختري در آستانه ي در ظاهر شد كه يه دست بلوز و شلوارك جين آبي پوشيده بود و يه جفت كتوني سفيد به پا داشت. موهاش رو بالاي سرش بسته بود و يه كلاه هم
كجكي رو سرش گذاشته بود .و در كل ظاهر و لباس هاش بيشتر به پسرا شباهت داشت تا دخترا!!
پسرا همه چشماشون داشت از حدقه بيرون مي زد .
دختر ناشناس چند ثانيه اي در آستانه ي در واستاد و با حيرت به شامپوهاي روي زمين و افراد داخل حمام كه همگي به جز دو نفرشون پخش زمين بودن نگاه كرد و بعد مؤدبانه پرسيد :
اينجا حمام هافلپافه يا اتاق نشيمن ؟!؟!؟؟بعد همونطور كه داشت مي اومد توي حمام ماهرانه وردي خوند و همه ي شامپوهاي كف حمام رو تميز كرد .
همه در حالي كه دستاشون به كمراشون بود آخ و اوخ كنان از روي زمين بلند شدن .و سعي كردن چوب دستي هاشون رو كه با هم قاطي شده بود پيدا كنن ....
...كه يه دفعه سدريك از جلوي هپزيبا كنار رفت و ...
هپزيبا تا چشمش به دختر ناشناس افتاد با صدايي نيمه فرياد

گفت :
اٍه ، تو اينجا چه كار مي كني اريكا ؟
همه با تعجب گفتن :
اريكا؟؟؟
هپزيبا با بي حوصلگي : واي كه چقدر شماها گيجين . اين همون دوستمه كه انقدر تعريفش رو مي كردم ديگه . بالاخره مثل اينكه راضي شده بياد يه سر به حمام هافلپاف بزنه
.
يه دفعه همه با هم گفتن :
آهان !!!بعد يكي يكي جلو اومدن و با اريكا دست دادن و خودشون رو معرفي كردن .
هپزيبا : اريكا راه گم كردي ؟ چي شده اومدي اينجا ؟
اما اريكا بدون اينكه به سؤال اون جواب بده با صدايي رسا گفت :
دخترا ، همه از حمام برين بيرون .هلن : براي چي ؟
اريكا : چون من با پسرا كار دارم .
آنيتا : ولي ما نمي ريم بيرون .
اريكا در حالي كه چوب دستيش رو از توي جيبش در مياره با صدايي آروم و ترسناك ميگه :
نذارين مجبورتون كنم ها !

]
همه ي دخترا يكي يكي با ترس و لرز از در حمام رفتن بيرون .
به جز هپزيبا .كه هنوز سرجاش واستاده بود .
اريكا : ببينم هپزيبا تو از كي تا حالا از دختر بودنت انصراف دادي ؟ چيزي مي خواستي بگي ؟
تو همين موقع رز مي دوئه مياد تو حمام و دست هپزيبا رومي كشه و مي بردش بيرون ... .....پشت در حمام .....هپزيبا : كاش به پسرا گفته بودم اريكا يه كاراته كار حرفه ايه .
.......داخل حمام ........اريكا با آرامش در حمام رو مي بنده و با طلسمي اون رو قفل مي كنه و بعد چرخي ميزنه و با گام هايي آهسته و محكم به سمت پسرا كه به اون خيره شده ن مي ره ......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*********ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها اين اولين پست من توي اين تاپيكه . اگه خيلي بد بود منو نزنيد ها ! اشكالام رو بگيد .