جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

51 کاربر(ها) آنلاین هستند (40 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
51 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: یکشنبه 28 اسفند 1384 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس برای چند لحظه به منقل و بند و بساط خیره شد سپس چشماشو بست و گفت :
- نه من دیگه ترک کردم . نه ، اصرارم نکنید
همگی به هم نگاهی انداختند .
دراکو : اه آلبوش ، انقدر ژد حال نژن دیگه . بیا امروژ رو شاد باشیم .
آلبوس لای یکی از چشماش رو باز کرد . و دوباره به منقل نگاه کرد. صدایی از درونش میگفت :
- فقط یه بار . فقط یه بار .
اما صدای قویتری در گوشش داد میزد :
- یکبار هم کافیه تا معتاد بشی این کار رو نکن .
درست زمانی که آلبوس تصمیم گرفت به حرف بقیه گوش نده هری گفت :
- ولش کنین بابا . بیاین ببینین چه موادی گرفتم . حرف نداره .
همگی میشینن پای منقل و شروع میکنن به کشیدن . اون وسط آلبوس با دو دلی داره نظاره میکنه .
بعد از پنج دقیقه
هری : وای شه حالی میده
دراک : وای خدا من تو فژا شی کار میکنم !
رون : شه توهمی

آلبوس که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت :
- من دیگه تحمل ندارم . ای مینروا ! این شوهر خلاف کارتو ببخش . آقا یکم مهربون بشینین منم اومدم .

همون لحظه چندین کیلومتر اونور تر در پناهگاه :

- مینروا بو رو حس میکنی ؟ بوی مواد مخدره
مینروا که تعجب کرده بود :
- بویی نمیاد که ....
مالی نقشه منطقشونو روی میز پهن کرد و گفت :
- خب من که یه عمره با این معتادا سر و کار دارم زود متوجه میشم . ای خدا این بو از کجا میاد و من که همه رو ترک دادم . من..........
مالی دست لزانش رو روی قسمتی از نقشه متوقف کرد سپس در حالی که داشت از شدت خشم منفجر میشد فریاد زد :
- هریییییییییییییییییییییییییییییییی
مینروا با آشفتگی به مالی نگاه کرد که از شدت خشم داشت دیوونه میشد . مینروا گفت :
- مگه چی شده ؟ من که بویی حس نمیکنم ! تازه خونه هری اینا که خیلی با اینجا فاصله داره !
مالی در حالی که کیفش رو از کنار آشپزخونه بر میداشت فریاد زد :
- الان وقت این حرفا نیست ! آرتور بدو بیا .
بلافاصله آرتور از طبقه بالا دوان دوان اومد پایین . مالی با خشونت در خونه رو باز کرد و خارج شد ، بلافاصله آرتور و مینروا و آرتی و آنی با قیافه هایی متعجب دنبالش راه افتادند .
مدتی گذشت . دوربین آروم به سمت نقشه نزدیک شد و روی آن زوم کرد . نقطه قرمزی کنار خانه هری اینا روشن خاموش میشد و در کنارش نوشته بود :
- محل تجمع معتاد ها !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: یکشنبه 28 اسفند 1384 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مالی با یه ضربه ی محکم به در وارد اتاق شد
مالی با فریاد:آرتور گفتی دامبلدور میخواست چیکار کنه
آرتور : میخواست این دوتا معتاد رو آزاد کنه ازشون رشوه گرفته بود
منیروا که به همراه آنی آرتی و هرمی به اتاق اومده بود فریاد زد: چه غلط ها خجالت نمیکش آلبوس

هری که فرصت رو مناسب دیده بود به زور لحجه معتادیش رو به صورت آدمیزادی درآورد وگفت: تازه از من میخواست اون خونه رو که قولشو به رون و هرمیون دادم به اون اجاره بدم تا بتونه بساط ش رو اون جا پهن کنه

منیروا: آلبوس مگه تو ترک نکرده بودی دوباره میخوای بری دنبال این کوفتی

آلبوس

منیروا: تو آدم بشو نیستی هنوز درست هم ترک نکردی مالی ببندش به تخت

مالی: ولی ما که تخت خالی نداریم

هری دوباره از فرصت استفاده کرد و گفت: خاله مالی ببین من خوب شدم من باز نمیکنی اینطوری برای آلبوس هم یه تخت خالی داری ها

مالی که گول خورده بود گفت: چرا پسرم الان بازت میکنم

دراکو که سرش بی کلاه مونده بود گفت: شرکار خانوم ویژلی من شی واژم نمیکنی

مالی گفت : خفه شو وزیر معتاد تو تا ترک نکنی بازت نمیکنم فعلا باید بقل آلبوس بمونی

هری:

دراکو و آلبوس

چند دقیقه بعد

هری رو باز کردن و به جاش آلبوس رو بستن به تخت

هری که یاد گرفته درست حرف بزنه میگه
هری: خاله مالی اینطوری که برای شما سخته

مالی : چطوری

هری: اینطوری که هی بخواین از معتاد ها نگهداری کنین

مالی که به خاطر خونه ای که قرار بود هری به رون و هرمیون بده هری رو خیلی تحویل میگرفت گفت: خوب تو بگو چیکار کنم پسر عزیزم :bigkiss:

هری : به نظر من این دوتا معتاد رو بفرستید خونه ی من تا من و رون و هرمیون ازشون نگهداری کنیم

مالی گفت: من موافقم تا ببینیم نظر منیروا چی باشه
منیروا هم گفت: خوب حالا که هری اصلاح شده و رون هم سرو وسامون گرفته بهتره که تو هم یکم استراحت کنی مالی
من هم موافقم

با توافق همه آلبوس و دراکو رو به خونه ی هری منتقل کردن

چند ساعت بعد
دراکو و آلبوس رو توی یه اتاق به تخت بسته بودن
که ناگهان هری در حالی که یه چاقو دستش بود وارد میشه
صاف میره طناب های دراکو و آلبوس رو بازمیکنه
آلبوس
هری :
دراکو : میخوی شیکار کنی هری
هری : خوب پیچوندمشون ها حالا بیان پایین میخوام سوپرازتون کنم

هری و دراکو و آلبوس به اتاق پاینی میرن
اولین چیزی که جلب توجه میکنه یه منقل بزرگ به علاوهی رون و هرمیون که پای منقل نشستن
هری میگه: آخیش تازه از دست اینا خلاص شدیم حالا میتونیم یه حال اصاصی بکنیم .....

_____________________________________

نفر بعدی که میخواد پست بزنه اول بگذاره این 5 نفر یه حال اصاصی با منقل بکنن بعد بهشون ضد حال بزنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: یکشنبه 28 اسفند 1384 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
محل : پناهگاه
تق تق تق
- اسم رمز ؟
- مگه شما هم اسم رمز دارین ؟
- درست گفتی بیا تو !!!
مالی در خونه رو باز کرد . بلافاصله خانواده دامبلدور به درون خونه هجوم آوردند . آنیتا و آرتیکوس فریاد زدن :
- خاله مالی خاله مالی
مالی : جون خاله بیاین بغلم ببینم ! :bigkiss:
آلبوس در حالی که سخت به فکر نقشه ای بود که کشیده بود . صداش رو کمی صاف کرد و سپس گفت :
- اهم اهم . مالی جون این معتادا رو کجا بستیشون ؟ میخوام یه نگاهی بهشون بندازم
مالی که از دیدار با خانواده دامبلدور اشک شوق در چشماش جاری شده بود با حواس پرتی گفت :
- آلبوس جون . همشونو طبقه بالا توی اتاق خوابون زندانی کردم برو یه نگاهیشون بکن ! حسابی دارن ترک میکنن
آلبوس که خنده موزیانه ای بر لب داشت با خوشحالی به طبقه بالا رفت .
طبقه بالا . اتاق خواب آقا و خانم ویزلی .
- قیژ قیژ قیژ
آلبوس به آرامی در رو باز کرد و داخل شد . اولین چیزی که به چشمش آمد چهره های بی نهایت عجیب غریب هری و دراکو بود که به علت سوء تغذیه انقدر لاغر شده بودند که به سختی میشد دیدشون .
هری با دیدن آلبوس :
- آلبوش ژون بالاشره اومدی ؟ شیلی وقت بود که منتژرت بودیم !
دراکو : ببین مارو به شه روژی انداختن !
آلبوس : من اومدم نجاتتون بدم ولی شرط داره ......
هری : هر شی بخوای بهت میدیم . فقط مارو نژات بده .
دراکو : تو رو شدا .
آلبوس که از این صحنه لذت میبرد مدتی صبر کرد تا التماسات دراکو و هری به پایان برسه سپس گفت :
- من فقط اون چیزایی رو میخوام که به هرمیون قولش رو دادین !
هری و دراکو با تعجب نگاهی به قیافه های قناص هم انداختند . هری گفت :
- آشه آلبوش ژون ، این شه حرفیه ؟ اینا امید دارن .
آلبوس : خب منم امید دارم .
دراکو : اونا هنوژ ژوونن !
آلبوس : منم جوونم .
هری : باشه شب ، باشه قبوله !
دراکو : منم موافقم !
آلبوس با خوشحالی نگاهی به در انداخت و سپس گفت :
- پس یادتون باشه قول دادینا !
دراکو و هری : باژمون کن دیگه !
آلبوس که توی عینک نیم دایره ایش عکس دلار افتاده بود آروم دستشو به سمت بندها برد که آن را باز کنه اما .....
- آلبوس جون داری چی کار میکنی ؟
آلبوس آشفته برگشت و چشمش به آرتور افتاد که از زیر تختخواب درومده بود و بهش چشم غره میرفت !
آلبوس که به شدت عرق کرده بود من من کنان گفت :
- چیزه ... مثل... اینکه یه ذره .... گرمشون ...شده بود ....بعد.....
دراکو هری : دروغ میگه . میشواشت مارو آژاد کنه . داشت اژمون رشوه میگرفت !
آلبوس
آرتور فریاد زد :
- از اون ریشات خجالت بکش پیر مرد جلف
آلبوس
قبل از اینکه آلبوس بتونه مانع آرتور بشه ، آرتور با عصبانیت فریاد زد :
- مالی بیا بالا . آلبوس میخواست که دراکو و هری رو آزاد کنه .
بلافاصله صدای خشمگینی از طبقه پایین شنیده شد :
- چی ؟
و پشت سرش صداهای گام های شتاب زده ای که داشت پله ها رو دو تا یکی طی میکرد .
آلبوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: شنبه 27 اسفند 1384 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
همون شب همه اعضای خانوادهی دامبل با صلح وصفا در کنار هم مشغول شام خوردن بودن
که یهو در زدن
تلق تلق تلق(این در ها جدید اومده)
دامبل: آرتیگوس بپر ببین کیه داره در میزنه
آرتیگوس میره چند دقیقه بعد با هرمیون بر میگرده
دامبل: هرمیون تو اینجا چیکار میکنی چرا این ریختی شدی
هر میون خیلی لاغر شده بود واثر طناب هم روی دست هاش بود
هرمیون: عمو آلبوس جون مادرت کمکم کن شوهرم از دستم رفت
منیروا: مگه چی شده
هرمیون : مادرش همون موقع که آلبوس رو ترک میداد ما رو هم گرفت بست به تخت
- تو و رون رو - آره تازه هری و دراکو رو هم بسته
دامبل: هری که پیش من بود
هرمیون: هری رو هم برده خونه ی خودش هر سه نفر رو بسته به تخت
تازه تخت خوابه دونفرس بزور اونجا جاشدن داره از گرسنگی میکشتشون
منیروا: این مالی هم بعضی وقت ها بد خشن میشه ها
بعد رو میکنه به هرمیون میگه : مگه تورو نبسته بود به تخت تو چطور فرار کردی
- من رو امشب آزاد کردگفت دیگه ترک کردم ولی رون رو ول نمیکنه
آلبوس: باشه من امشب میام پیش مالی میگم رون رو بیخیال بشه حال خوب شد
هرمیون :نه بهش بگید که باید هری و دراکو رو هم آزاد کنه
آنیتا یه نگاه مشکوک به هرمیون میندازه میگه
آنیتا: هرمیون چی شده که دلت برای هری ودراکو سوخته
هرمیون که معلوم بود دست پاچه شده و داره یه چیزی رو مخفی میکنه میگه: هیچی آخه اون دوتا هم گناه دارن دیگه
دامبل که مشکوک شده بود جواب میده: نه نشد دیگه تا درست حرف نزنی کمکت نیمکنم
منیروا همکه میخواست برای شوهرش ناز کنه در موافقت با دامبل میگه: اگه راستشو نگی نمیزارم آلبوس بیاد در ضمن برای مالی اس ام اس میزنم بهش میگم اون سه تا رو یه ماه اضافه هم نگه داره

هر میون که دیگه راهی نداشت گفت:
خوب قرار شد اگه منیه کاری برای هری بکنم هری هم در عوضش طبقه ی بالی خونش رو نصف قیمت به من و رون اجاره بده
دراکو هم گفت که حاظره رون رو استخدام کنه در ضمن یه وام ازدواج هم به ما بده

دامبل که دید فرصتی پیش اومده که میتون قشنگ هری و دراکو رو تیغ بزنه با خوشحال ی گفت: من هر کاری که بتونم برای زوج های جوون میکنم منیروا آرتی آنی پاشین همه با هم پیش به سوی پناهگاه.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: شنبه 27 اسفند 1384 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
هری:شلام.جنشو اوردی.
دارکو:نه.نه.کوپنم.کوپنمو گم کردم.ببین اینجا جاش نذاشتم.
هری:نه .جاش نژاشتی.
دارکو:خاک برسرم.حالا .حالاها که کوپن بهم نمی دن.
هری:ناشلامتی وژیریا .پش چه فایده ای داری؟
دارکو:خیلی فایده ها .حلا بذار بیام تو.
***************داخل منزل پاتر***************
دارکو:اه.دامبلدور چرا این جاست؟
رون که از نعشگی در اومده بود گفت:زنش از خونه انداختتش بیرون گفته تا ترک نکنی نمی ذارم بیای خونه .
دارکو: دامبلدورم؟عضو سازمان جاوگری از طرف من معتاده.آبرومون میره باید ترکش بدیم.
رون:شلوغش نکن بابا.منروا هم همینو بهش گفته.
دارکو:زنگ بزن برادر حمید .رئیس اداره ی تر اعتیاده.تا بیاد ترکش بده.
دامبی:ژون تو.ژنگ نژنیا .ترکم که نمیده هیچ.باژ(باج)هم می گیره.
دارکو:پس چه غلطی بکنیم؟
رون:مادر من به روش سنتی ترک میده بابامو هم همین جوری ترک داد.دیگه.البته بابام بعد از ترک چیز دیگه ای ازش نمونده بود شده بود یهتیکه استخون.
دارکو:به درک .زنگ بزن ننت بیاد .این ننگ وزارتخونه ی انگلیس رو پاک کنه.
دامبی:نه من.نژیکام اشتقون بکم.نژیکام.
ارتیکوس:میگه من نمی خوام استخون بشم.
دارکو:مردک تو اگه یه قرنم غذا نخوری ببندنت به تخت تازه بدنت میاد رو فرم.ارتیکوس برو زنگ بزن.
**************5 صدم ثانیه بعد خونه ی پاتر***********
دارکو:مالی چه جوری این قدر سریع اومدی.
مالی یه سنجاق سینه گذاشته بود که روش نوشته بود:((ترک اعتیاد به صورت کاملا سنتی)) گفت:شعار من اینه همیشه حق با مشتری است.حالا بیمار کی هست؟
هرمیون:دامبی ژون.
مالی:دامبلدور؟باورم نمیشه.بهترین جادوگر قرن معتاده؟
هری:شه ژورشم.
مالی :دامبلدور اصلا ناراحت نباش .ترک ویژه می دمت.
دامبی:نه شو رو خدا.معمولی بده بیتره.
مالی:من که نفهمیدم چی گفتی.لابد تشکر کردی.خب رون برو اون طناب کوهنوردی رو بیار.
*********سه هفته بعد خانه ی هری پاتر***********
دامبی:نجاتم بدید.اقا دیگه ترک کردم.مگه می خواین بکشینم؟
مالی:نه باب این ترک اعتیاد ویژه است.تازه چیزی نشده که فقط 90 کیلو از وزنت کم شده عیبی داره.
هری:شرا منو بشتی دیگه؟
مالی:عامل فساد توی جامعه تو هستی.تازه فقط تو که نیستی من تو خونه ی خودمون رون, دارکو,برادر حمید ویه دو سه تای دیگه رو هم بستم.و تازه هری تو دو ماه دیگه همین جوری هستی .
هری شعر منصور رو می خونه:اژادی کجایی آژادی ؟آژادی .آژادی.
دامبی:من کی ازاد میشم؟
مالی:دو روز دیگه.
************دو روز بعد****************
مالی در حالی که دستای دومبل را باز می کرد گفت:حالا می تونی بری خونت .
دامبی در حالی که اشک شوق از چشمانش جاری می شد گفت:یعنی ازادم؟می تونم برم؟
مالی:بله.
دامبی بدون خداحافظی فریاد زنان از خانه خارج شد.ودر ذهن با خویش نجوا می کرد:اگر دیگه رفتم سراغ مواد.
*************خانه**********************
مینروا:پس بالاخره ترک کردی.
دامبی:آره.اونم ترک ویژه.
مینروا:حالا شدی شوهر خوب.
ادامه دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: شنبه 27 اسفند 1384 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از اینکه دست آنیتا به گوشی تلفن برسه در آشپزخونه باز شدو آلبوس دامبلدور به بیرون پرتاب گردید
- برو گمشو بیرون دیگه تا ترک نکردی این دور ور ها پیدات نمیشه ها
دامبل: ششم شانوم(چشم خانوم)
دامبل بعد از گفتن این حرف برمیگرده و به طرف در میره
آرتیگوس به دامبل میگه : حالا کجا میری بابا
دامبل : میرم پیش هری اون مشل من غریبه
منیروا: برو گمشو تا وقتی که ترک نکردی بر نمیگردی این جا
________________________
یک ساعت بعد دم خونه ی پاتر

تق تق تق
- کی داره در میزنه
دامبل : منم دامبلدور
- اسم رمز
دامبل یکم فکر میکنه بعد یادش میاد میگه: منم بزبز قندی
در باز میشه و دامبل میره تو
اولین چیزی که میبینه قیافه ی بیریخت هری با اون زخم بدترکیبش
آلبوس: آه هری پشرم منو اژ خونه انداختن بیرون میژاری شند روژی پیشت بمونم
هری که میدید یع آدم پایه پیدا کرده گفت: شرا نژارم آلبوش تو اینژا نیای کژا بری
بعد آلبوس رو به اتاقی راهنمای میکنه
آلبوس میبینه که رون و هرمیون پای منقل نشتن و به نظر میاد که بالخره رون تونسته طی یک عملیات انتحاری مخ هرمیون رو تیلیت کنه و بشونش پای منقل
هرمیون که یه سیخ کوچیک دستش بود(حال کردین اطلاعات رو) به رون گفت :این چیه عزیزم
رون: (به علت بد آموزی سانسور گردید)
هرمیون کارش چیه
رون:
آلبوس که کمکان داشت نظاره میکرد
هرمیون : بیا کمک کن ازش استفاده کنم (به علت بد آموزی جملات اصلی به صورت آستاکبارانه تغییر کرد)
رون :bigkiss:
آلبوس: اه اه اه حالمبه هم خورد این دوتا چه لاوری میترکونن(ترجمه شده)
هری : اون ها رو ولشون کن بیا بشین پا منقل قراره یه محمون بیاد جنس سفرارش هم میاره(ترجه شد)
آلبوس : کی هست این مهمون
هری : وزیر سحر و جادو میدنی که اونه تو وزارت خونه سحمیه جنس دارن میگفت جنسش خیلی خوبه
تق تق تق
کی داره در میزنه
دراکو: منم بزبز قندی
هری میره که درو باز کنه.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 اسفند 1384 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
دررینگ درررینگ درررینگ درررینگ

- آنیتا جون ، برو تلفنو وردار !
آنیتا در حالی که پیشبندشو با عجله داشت باز میکرد تلفنو برداشت :
- منزل دامبلدور بفرمایید .
- الو شلام . من برادر حمید هشتم رئیش ترگ اعتیاد جامعه جادوگری !
آنیتا با تعجب گفت :
- رئیس چی چی ؟ بخشید مگه شما همون معتاده نبودین که توی مهمونی ریموس بودید ؟
- شرا دیگه همون بودم . من ....
در همون لحظه مینروا از آشپزخونه بیرون آمد و با صدای آروم گفت :
- کیه ؟
آنیتا با دستش رو روی گوشی گرفت و گفت :
- از سازمان ترک اعتیادن !
مینروا : واااااا . احتمالا آلبوسو میخوان رئیس اونجا کنن . شایدم میخوان بهش بابت پاک بودن بیش از حدش جاییزه بدن . بالاخره فهمیدن که اگر یه آدم لایقم برای این عنوان باشه اونم شوهر خودمه .
صدای برادر حمید از پشت گوشی به گوش رسید :
- شما دشترشین !
آنیتا با خوشحالی گفت :
- بله همینطوره
ناگهان لحن برادر حمید تغییر کرد . او با خشم فریاد زد :
- شانم محترم این چه وضعشه پدر معتاد شما محفلو به هم ریخته . بابا یکم مواظبش باشید .این شونه شی میکشه الان به این روژ افتاده ؟ بابا شد ژحمت به ما . ببخشید شد ژحمت به بژیه معتادا ! این کیه دیگه
آنیتا که دهنش از تعجب باز مونده بود تنها به مادرش زل زد . اما مینروا هنوز فکر میکرد شوهرش برنده جایزه شده در حالی که برق شادی از چهره اش میبارید با خوشحالی گوشی رو از آنیتا گرفت و در حالی که اشک شوق میریخت گفت :
- خیلی متشکرم . میدونستم که آلبوس منو . شوهر با استعداد منو ، آلبیه منو ، میخواین بهش بابت پاک بودنش جایزه بدین . واقعا شوهرم حقشه . یه پارچه آقا
صدای فریاد خشم آلود برادر حمید از پشت گوشی برخواست . آنیتا نیز در این مدت تنها با نگرانی شاهد تغییر رنگ دادن مادرش بود که کم کم به رنگ آلبالویی در میامد .
پس از پنج دقیقه
- شلاشه شانم دامبلدور اگر میخواهید شوهرتون با ژمانت آژاد شه بیاین اینجا یه شیژی رو گرو بژاریید تق .
مینروا در حالی که از چشمانش به صورت فواره مانند اشک میریخت ( کارتون ژاپنی ها هستن ) فریاد زد :
- معلوم نیست این مرتیکه معتاد رو کی رئیس این خرب شده کرده . اهو اهو اهو اهو .
آنیتا کنار مادرش نشست و سعی کرد که به او دلداری بدهد :
- مامان غصه نخور این بابا رو اخبالش کردن هی این پاتر بهش چیز میز یاد میده دیگه
مینروا در حالی که صدمین دستمالشو مینداخت گوشه ای گفت :
- دخترم بدو برو اون جاییزه بلند ترین ریش سال باباتو وردار بریم بدیم شاید این بابای معتادت رو آزاد کنن .
یه ساعت بعد در خانه
اعضای خانواده دامبلدور در خونه دور هم نشسته بودند و داشتند به اشک ریختن های مینروا نگاه میکردند .
آلبوس : به شدا پن نپودم اشلا وه ژیافم ویاد ؟
همه نگاه های معنی داری رو به هم انداختند . آرتیکوس گفت :
- میگه که به خدا من نبودم اصلا به قیافه من میاد این کارا رو کنم؟
مدتی سکوت برقرار شد . ناگهان مینروا که اشکاشو پاک میکرد گوشکوبی رو از ناکجا دراورد و فریاد زد :
- آرتی ، آنی ! بیرون !!!
- چرا ؟
- چرا مامان ؟
مینروا با عصبانیت از سر جاش بلند شد و فریاد زد :
- همین که گفتم .
مینروا در یک چشم به هم زدن آنیتا و آرتیکوسو از اتاق بیرون انداخت . سپس در رو پشت سرش محکم بست . بلافاصله آرتیکوس و آنیتا از رو زمین بلند شدند و گوشهایشونو به درچسبوندند . از پشت در صدای دامبلدور بلند شد :
آشه غژیژب وقو قین گارا ؟
آرتیکوس به آنیتا گفت :
- میگه که آخه عزیزم منو این کارا
ناگهان صدای جیغ های مینروا و به دنبال آن صداهای ناهنجار بلند شد :
- دیش جینگ بوووم بوووخ آخ اییییخ آی دیشش دیگه بسه دوووف دیش دنگ !!!
آرتیکوس و آنیتا با نگاه های وحشت زده به هم نگاه کردند . کاملا مشخص بود که داشتند به وضع پدرشان فکر میکردند .
آرتی : آنی بدو برو زنگ بزن نیروی ضربت جادوگری بیاد . فکر میکنم بابا از دست رفت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/26 10:34:14
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/12/26 10:37:35
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 اسفند 1384 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
که یدفعه داداش حمید که معلوم نبود از کجا پیداش شده از پشت سر به هرمیون حمله می کنه و بسته مواد رو بر می داره ومیزنه به چاک
ا ارتیکوس هم طی یه عملیات انتحاری دو تا ملق میزنه ومتاسفانه محکم می خوره به دیوار.دامبی هم که مایوس شده بود می گه:شو رو خدا یه ژرشو بده من.
اما دیگه کار از کار گذشته بود و داداش حمید فلنگو بسته بود.
ارتی که بعد از برخورد جانسوزش با دیوار تازه حالش جا اومده بود چند تا فحش روانه ی داداش حمید کرد که از شدت زشتی هرمیون حالش بد میشه.و رون رفت براش آب قند درست کنه.
دامبی:شه قدر بدشانشم .حالا شه ژوری برم محفل.
آرتیکوس:هری دیگه نداری.
هری:همین بود که ژیژی(دید)دیگه نژارم(ندارم).یه ژره دیگه هم هشت که دوژشون بالائه .تا حالا اشتفاده نکردم.
ارتی:همونو بده بابا مسئله مرگ وزندگیه.
دامبی:شی شی مرگ وژندگیه.ژون خودم مهمتره یا بقیه؟
ارتی:بابا این حرفا از شما بعیده دیگه.شما که اینقدر دنبال حق بودید.
دامبی:من؟لون(اون)دو(تو) فیلم دود(بود)
ارتی:به من چه شما باید برید محفل.هری شروع کن.
************ربع ساعت بعد******************
دامبلدور با لفظ قلم گفت:هری جان چتور تاحالا خودت استفاده نکرده بودی؟
هری:ژون تو می خواشتم اژ دکتر شند (چند)تا موش اژمایشگاهی قرژ بگیرم روشون آژمایش کونم.
دامبی:من دیگر باید بروم به محفل جریانات اتفاق افتاده را توضیح داده ودر اخر به نزد همسر خود بازگردم.
ارتی:یا ریش مرلین اسبق (منظور از اسبق این است که ریشی که قبلا بوده) این دیگه چی بود دادی به بابام؟
****************چند ثانیه بعد محفل ققنوس**************************
دامبی:عزیزان من باید در اینجا بگویم که مشکلات ما روزانه بیشترو بیشتر می شوند .حال هم مشکلی که چندین سال پیش رخ داد دوباره اتفاق افتاده جامعه ی لادسری لم مکبس بسیلر عصثیسی...........
ونتوانست حرفش را ادامه دهد جنس بادوز بالای هری بد ازآب درآمده بود به طوری که حتی دامبل نمی توانست حرف بزند.
ادامه دارد.......................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 اسفند 1384 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتیکوس یه فکری کرد وگفت من فهمیدم
بعد بدون اینکه توضیح دیگه ای بده فوری طرف دامبل رفت وگفت با با من هم باشما میام یه کاری هم باهات دارم
دامبل گفت :خیلی خوف بیا بریم
بعد وقتی دو نفر توی کوچه با هم تنها شدن یهنی منیروا صداشون رو نمیشنوید دامبل گفت : تو کژا میخوای بیای
آرتیگوس:بابا صدا خیلی تابلوشوده اول باید یه فکری برای اون بکنیم بعد میریم وزارت خونه
دامبل: باژه هر ژِی تو بگی حالا کژا بربریم اول
اول میریم پیش هری پاتر اون همیشه جنسش جوره
دامبل: تو اژ کژا میدونی کلک
آرتیگوس

_________________________

دم خونه ی پاتر ( هری پاتر از دورسلی ها جدا شده خودش رفته توی دره ی گودریک زندگی میکنه)

تق تق تق

هری پای منقل :بیبن کیه رون
رون: اینژا خونه تو من ببینم کی در میژنه
هری: کیه داره در میژنه
آرتیگوس: منم بزبز قندی
رون: این دیگه کیه
هری : این اسم رمژه ژدیده حتما آرتیگوش آومده
یهو هرمیون که معلوم نبود از کجا با سه تا چای نبات پیداش شد یه نگا به رون که پای منقل نشسته میکنه میگه: تو خجالت نمیکشی رون از صبح که اومدیم اینجا نشستی پای این منقل کوفتی
رون جوش نژن بابا بیا توهم بیا یه ژره بکش خیلی حال میده جون داداش
هرمیون
هری : هرمیون یه دقه بپر درو باژکن ای آرتیگوش خودشو کشت
هرمیون میره درو باز کنه
هری به رون میگه: این همه زن تو دنیا تو چرا میخوای اینو بگیری
رون : بشوژه پدر عقش
(البته لازم به ذکره که رون و هرمیون تازه عقد کردن و قراره چند ماه بعد با هم عروسی کنن :bigkiss: )
(اینو گفتم که یه وقت فکر بد نکنین)

چند دقیقه بعد دامبل و آرتیگوس با هم وارد میشن

آرتیگوس: هری یه چیزی بده این بابا ی ما بکشه صداش درست شه الان میخواد بره وزارت خونه این طوری خیلی تابلو میشه
هری که حال راه رفتن نداش با دست به کمد توی اتاق اشاره میکنه میگه:
هری: آبژی گرنژر برو شر ائن کمد اژ توی مشما ژرده یه بشته جنش بده دامبل حالشو ببره

هرمیون به طرف در کمد میره و یه بسته جنس میاره که یه دفعه....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 اسفند 1384 11:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مینروا که داره سرشو تکون میده، میگه:
_ نه...نه عزیزم، کی میگه تو معتادی؟؟!!...بیا....بیا کارت دارم!
و با آرامش تمام آلبوس رو میبره توی همون دستشویی بغلی! و بعد از چند دقیقه دامبل و مینروا از دستشویی می یان بیرون! البته در حالی که زیر دوتا چشم دومبل، بادمجون سبز شده!
آنیتا که میبینه اوضاع اینجوری خیلی سه هست، سریع یک عینک دودی ظاهر میکنه و میده به باباش. اونم از خدا خواسته چون خیلی جلف بود، سریع عینکو میزنه!
ریموس میگه:
_ نه بابا....خیلی خوشتیپ شدی!
_ قربانت...ما اینیم دیگه!
بعد دامبل شروع میکنه به دید زدن ملت و شروع میکنه به حال کردن! همین طوری که نگاهش داره میچرخه، به ولدی میرسه. بعد از مدتی، عینکو در می یاره و دوباره به ولدی نگاه میکنه، بعد دوباره عینکو میزنه و سریع درش می یاره، چشماشو لوچ میکنه و سریع به مینروا میگه:
_ مینی....مینی....بیا بریم!!
ریموس که داشت میخندید، گفت:
_ دومبل؟؟!...کجا؟! چرا پای چشمت سیاهه؟!
دومبل چنان گیج شده بود که گفت:
_ عیبی نداره....مینی، زودباش حاضر شو بریم!
مینروا چشماشو ریز میکنه و میگه:
_ به من میگی مینی؟! مگه صد دفعه نگفتم که...
دامبل با نگاهی غضب آلود به مینروا گفت:
_ نمی یای بریم؟!
_ نولوچ!
دامبل سریع دستشو میبره طرف کمربندشو داد میزنه:
_ خودت می یای، یا با زور ببرمت؟!
صدای قورت دادن آب گلو به گوش میرسه و مینروا سریعا میگه:
_ جان؟!....چرا، می یام!...تو عزیز منی!...تو جیگری!
خلاصه پنج دقیقه ی بعد، خونواده ی دومبل به خونشون میرسن و روی کاناپه ولو میشن. فضا خشن به نظر میرسید. آنی سرشو میکنه توی گوش داداشش و میگه:
_ تو یادته تا حالا بابا خواسته باشه، مامانو بزنه؟!
آرتی سرشو به نشانه ی نفی تکون میده. مینروا یه گوشه کز کرده و هی دماغشو می کشه بالا. آرتیکوس طاقت نمی یاره و میگه:
_ بابا؟!....چرا از اونجا برگشتیم؟؟!
دامبل که به شغل شریف ریش کنی(!) روی آورده، میگه:
_ مینی...ناراحت نباش!....دلیل داشت.....یادمه وقتی به ولدی نگاه میکردم، خودشو میدیدم، حتی با عینک دودی؛ اما وقتی سرژ ولدی شد، با عینک دودی، قیافه ی سرژ رو میدیدم!...امروز هم وقتی عینک آنی رو زدم، قیافه ی بووبو رو دیدم!....یعنی ما الان ولدمورت داریم!!!
مینروا : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ !
آرتی: مااااااااااااااااااااااااااااااا !
آنی: بابا ایولااااااااااااااااااااااااااااا !
دامبل که از هیجان زدگی اونا، دوباره نشعه شده بود، میگه:
_ خیله خب...من الان باژد بژم مشفل....باژد اعژا رو خیژ کژم! ژاشتی....باژد شاژمان ملل ژو هم مطلع شنم!!
مینروا قیافشو در هم میکنه میگه:
_ الان این چی گفت؟!
آرتیکوس که متخصص معتادها بود و کباده ی اعتیاد رو به دوش میکشید(!) گفت:
_ میگه: من الان باید برم محفل، باید اعضا رو خبر کنم....راستی! باید سازمان ملل رو هم مطلع کنم!
آنیتا سری تکون میده و میگه:
_ اوضاعش خیلی بیریخته!....اگه بره، آبرو ریزی میکنه!...باید لااقل حرف زدنشو درست کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!