موضوع:كشت و كشتار!
هدف:بايد فعال باشيم!!
=============================
آوريل با دست عرق پيشاني اش را پاك كرد و بعد گفت:با اينا چي كار كنيم؟
يونا:من يك فيلم ديدم كه جسم مورد نظر رو تو كشتي كه زباله ها را مي برد انداختن و هيچ كس هم نفهميد!
دزيره:مطمئني وقتي وارد تالار مي شدي نوشته شده بود:راونكلا نه هافلپاف؟!
يونا:خب....پس ميسوزونيمشون!!
همه آهي از تاسف كشيدن و سعي كردن مغزشون رو به كار بندازن.
بالاخره پني گفت:فعلا بهتره اينا رو يه جا قايم كنيم. ممكنه يكي بياد.
همه موافقت كردن و بلند شدن تا جنازه ها! رو تو كمد بزارن.
چو گفت:واي!چقدر سنگينن!
لونا و فلور و تانكس هم حرف او را تصديق كردن و به كريچر و سدريك بيچاره كه رو زمين ولو بودن نگاهي انداختن.اون دوتا مرحوم نصفه شب به خوابگاه دخترا اومده بودن و دنبال چيزي مي گشتن.بعد در اثر سرو صدا دخترا بيدار شدن و چون فكر كردن اون دوتا دزد يا قاتل فراري يا...بودن ريختن سرشون و ... (خودتون كه خوانديد چي شد!

)
بعد از يك ساعت موفق شدن اونا رو تو كمد جا بدن.
نيمي:شانس آورديم كريچر كوچيكه وگرنه جا نمي شدن!
آوريل كه رنگش كمي پريده بود گفت:حالا چي كار كنيم؟
پني:هيچي!مي ريم مي خوابيم!
يونا:اما ممكنه يكي ديگه بياد!
فلور:دو نفر بايد مراقب باشن.
همه حرفش را تصديق كردن و بعد آوريل چندتا چوب باريك از كشويي بيرون آورد و گفت:مال هركي كوتاهتر بود...
بعد از دودقيقه معلوم شد كه دزيره و چو بيچاره بايد كشيك بدن.بقيه هم به رختخواباشون رفتن و زود خوابيدن.
دزيره:عجب گيري كرديما!
آن دو چند ساعت به زور هم بيدار بودن اما بعد خوابشون گرفت و خوابيدن.
صبح، دزيره شانسي اولين نفري بود كه بيدار شد و بعد چو را هم بيدار كرد. تصميم گرفتن همه را بيدار كنن تا كمي بيشتر روي قضيه فكر بشه.اما باز هم چيزي به عقلشان نرسيد و ترجيح دادن زودتر براي خوردن صبحانه برن.وقتي سر ميز نشسته بودن پسرا هم رسيدن.مثل اينكه هنوز چيزي نفهميده بودن.اما ادي گفت:كريچر و سدريك تو دستشويي چي كار مي كنن؟!چرا نميان؟
همه:
دخترا:
دخترا به زور چيزي خوردن و به خوابگاه رفتن.
روز به كندي سپري شد و شب فرارسيد.پسرا مثل اينكه هنوز قضيه ي غيبت سدريك و كريچر رو جدي نگرفته بودن يا...
يونا:بچه ها من عذاب وجدان دارم!!
آوريل:كاشكه عصر فيلم زامبي ها در برف!رو نديده بوديم!
پني:نكنه زامبي بشن و....
اما حرفش رو تمام نكرد.
بقيه هم حال و روز بهتري نداشتن.اما اين پايان ماجرا نبود:
شب وقتي همه خوابيده بودن در خوابگاه باز مي شه و..............................
------------------------------------------------------
چرند بودا حسابي!!!
من عاشق اينكارم! كه يه چند تا ديالوگ گفته بشه، بعد در موردشون توضيح داد! واقعاً كار جالبيه، آدم رو مجبور ميكنه يكم بيشتر به مخش فشار بياره!
در مورد نثرت هم بايد بگم، يكمي شكسته مينويسي! كلمات محاوره اي رو توي جملات كتابي جا ميدي! يا همش محاوره اي بنويس يا همش كتابي!
توي توصيفات هم خوب از علائم نگارشي بهره نميگيري! مثلا وقتي يه جمله مينويسي بعد اينكه نقطه رو گذاشتي، بايد يه اسپيس بزاري و جمله بعدي رو بنويسي! (البته در مورد همه علائم صدق ميكنه)
نمونه: حسن به خانه رفت. قلي، تقي، نقي و ممد به دنبالش رفتند.
سعي كن رولت رو كوتاهتر بنويسي! ميتونستي خيلي زودتر تمومش كني و جملات زيادي رو از توش حذف كني!
مشكلات ديگه اي هم داشت، اگه بنويسم خيلي طولاني ميشه!
درضمن: من خودم از همه بدتر مينويسم. اين نقدها رو انجام ميدم تا شما بيشتر جذب بشيد! اگه بهتون برميخوره يا فكر ميكنيد لازم نيست، بگين!
با تشكر...ادی