پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

85
نفر همین الان آنلاین‌اند 38 نفر در «انجمن»
2 عضو 83 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

ژاندارمری هاگزمید

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 16 اردیبهشت 1385 11:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مارکوس سامانتا و هپزیا دیدن حاجی گازشو گرفته می دوهه طرف اونا و داد می زنه ! از اون طرف مرلین دنبالش ! این بدو اون بدو تا اینکه رسیدن به اونا و حاجی پرید تو بغل مارکوس ! حاجی که از ترس می لرزید دائم می گفت : خودشه خود خودشه اوناهان اونجاست برید بگیریدش بدویید !
بر و بچس یه نگاهی به هم انداختنو و همچین که دیدن هیچی دستگیرشون نشد به مرلین نگاه می کردند دوباره بر می گشتن حاجی رو نگاه می کردن یه ابسیلون این جوری گذشت تا اینکه فهمیدن فقط باید به مرلین نگاه کنن چون حاجی از هوش رفته بود !
مارکوس حاجی رو یه گوشه پهن کرد روی زمین و اومد طرف مرلین و گفت:
-این چرا غشید؟ باز چه کارش کردی بدبخت رو؟
مرلین نفس راحتی کشید و گفت : حاجی دیده بودیم ولی نه دیگه به این ترسویی !!!
خلاصه مرلین تعریف کرد که بابا جان با حاجی رفتیم پشت درخت یه شنل به درخت آویزون بود حاجی فکر کرد که همون ساحره هست کپ کرد و بقیش هم که مشاهده نمودید!
4 نفری یه نگاهی به حاجی انداختنو یه کم به قیافیه رنگه گچیچ دل سوزوندنو برای خودشون متاسف شدن که این پیریه دمه گوری رو پا شدن آوردن ماموریت!(حاجی اومده ماموریت ماموریت کجا بره آخه!)
سامانتا: مارکوس پا شو برو یه قندابی چیزی درست کن حاجی صاف سالم شه الان دو روز دیگه خانمش میاد خرمونو می چسبه که حاجی من مث گل بود شما نامردا پر پرش کردید و از این مشنگ ختم بازیا!
مارکوس هاج و واج یه کم نگاه کرد و گفت: به من چه ! قنداب وسط بیابونی از کجا گیر بیارم پاشو حاجی شون پاشو دمت گرم این قدر وجدان پاک ما رو آزار مده با با فهمیدیم این کاره ایی آ ماشالله !
و با گفتن این جمله حاجی رو بلند کرد و یه دو تا گوشش خوابوندو دقه دلیاشو خالی کرد و حاجی رو سر حال آورد !!!
حاجی هم همچین گیج می زد و یه دو دقیقه بعد که براش تعریف کردن که از چی ترسیده کلی عرق شرم ریخت و دیگه از این لوس بازیایه آخره متنی!!!!!
تو این گیر و دار سامانتا تو فکر بود هی مدام شنلو زیر و رو می کرد یک عدد تار مو به رنگه قهوه ایی پر رنگ به سبک شرلوک هلمز کشید بیرونو جو گیر شد و فریاد زد: یافتم واتسون!

اگه میخوای آهنگ های به این قشنگیو بزنی برو توی هالی ویزارد خود فوتبالیستا رو بنویس!!این چه وضعشه آخه مردم هرچی براشون سند تو آل میشه میزارن تو پست!؟


__________________________________________________

آقا ملت بی کارن میان گیر بی خودی می دن الان پاک کردن ملت فکر می کنن چی بود برای این که این سو تفاهم بر طرف شه ما دوباره می نویسیم چی نوشته بودیم!!!!

ادامه داستان تا هفته بعد............دیش دیش دین دین دین دین دی دی دی دیییییییی دی دی دی دییییییییییییییی.............
نتونستی بخونی!(آهنگه فوتبالیست ها بود دیگه!!!!!!)

با تشکر از توماس جانسون!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/16 14:59:52
ویرایش شده توسط سامانتا ولدمورت در 1385/2/16 18:44:02
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 15 اردیبهشت 1385 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین همرو رو یه نیگاه انداخت و گفت:کولی بازی بسه بابا خودتونو جمع کنین باید بریم دنبال پیرزنه.سامانتا ، مارکوس ، هیپزیبا ، با شماما
همه خودشونو جمع و جور کردن و پریدن تو ماشین.
حاجی که با دیدن تصادف عله تازه سر کیف اومده بود گفت:خوب عله جان بگاز بریم تا روغن ترمز ته نکشیده.
عله:چی حاجی؟مگه قراره ته بکشه؟
مرلین:مگه ندیدی؟تصادف که کردی شیلنگ روغن ترمز سوراخ شد.
عله:ای بابا.این ماشین غراضه نشد 2 قدم راه بره و خراب نشه.بپرید پایین ببینم.من میرم یه تعمیر گاهی چیزی پیدا می کنم.
ضد حال بزرگی بود.همه شیدیدا عصبی می زدن .
حاجی که وضعو خراب دید سکوتو جایز ندونست و گفت:خوب عله جان تو برو منو برو بچ این درخت مرختا رو می گردیم ببینیم چیزی پیدا می شه یا نه
عله:خسته نباشید !
عله گازشو گرفت و با سرعت نور(60 تا!) به سمت مقصد نامعلومی پیش رفت.
حاجی که سرش درد می کرد و قیافش هم خفن ترسناک شده بود(خون سر و صورتشو گرفته بود! ) گفت:منو مرلین اونرو می گردیم.بقیه هم اینورو
مارکوس گفت:حاجی اونور که یه درخت بیشتر نیست
حاجی:حرف اضافی نزن برو به کارت برس وگرنه آستاکبار و منکرات و آسلام و این صحبتا ها
مارکوس که ترسیده بود گفت:چشم حاجی.امر امر شماستمن که رفتم.
حاجی و مرلین به سمت درختی که قرار بود پشتشو بگردن رفتن.
مرلین گفت:حاجی درختش جون می ده واسه یه چرت.عجب سایه ای داره .
حاجی اومد حرف بزنه که صدای خنده ی موزیانه ای رو از پشت درخت شنید.2 ثانیه بعد بقل مرلین بود!!!!:mama:
مرلی:حاجی جون چیزی نیست نترس بیا پایین با هم بریم پشتشو ببینیم.ترس نداره که.آفرین پسر خوب.
با هم رفتن پشت درختو ببینن.
یهو...

دیگه نبینم این کلمات مسخره در نوشته هایت توی هاگزمید تکرار شه.کلمه رو هم پاک نکردم تا بفهمی!!(ناظر خشمناک )
ویرایش شد.چشم دیگه تکرار نمی شه!!(کاربر ترسانیده شده!!!!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/16 14:54:25
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/2/16 15:00:09
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/2/16 15:01:20
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 15 اردیبهشت 1385 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
مایک من هم اومدم عضو بشم. دیدم نشان ژاندارم ماه دست تو افتاده حسودیم شد اومدم بترکونم تا اون نشان گیر من بیاد.
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و پیاده شد و رفت که حاجی رو بقل کنه که یهو...
عله گاز ماشین رو گرفت و شن و ماسه هایجاده خاکی رو ریخت رو صورت دو بدبخت
عله سرش را از ماشین بیرون آورد و بهشون خندید..
مرلین هم اولش عصبانی شد ولی بعدش به شادمانی به طرف عله فریاد زد:
جلوتو ببین
عله سرشو چرخوند....
بنگ گ گ گ گ گ گ گ
ماشین با یه درخت تصادف کرد.عله با کله رفته بود تو فرمون..بلیز انگشت پایش رفته بود تو چشماش و کور شده بود چون از چماش خون به بیرون می جهید.
مارکوس دست رو دنده بود و بقیه بدنش بیرون به شاخه درخت گیر کرده بود و ازش خون می چکید..سامانتا و هیپزیبا هم به هم گره خورده بودن...
وضع خفنی بود..همه تموم کرده بودند..
اون طرف جاده حاجی و مرلین می خندن به طور فجیع...
ویژژژژژژووژژژژژدابسسسسسس دوپسسسسسس
مرلین: عله برو دیگه حاجی رو آوردم..اوهوی عله با تو هستم..
عله از خواب پرید و با ترس گفت:
هان..چی میگه؟
مرلین: هیچی حاجی رو آوردم...اصلا معلوم هست کجایی اینجا نبودی..
عله: وای. نمی دونی عجب توهمی بود؟!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=
ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1385 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
عله داشت با لوری صحبت زوپس همیشه قهرمان رو می کرد....
که یهو لوری که اعصاب مصابش از زوپس و عله ریخته بود نعره زد:
جناب.عله اعظم..ما اومدیم دستگیری یک پیر زن سارق ویژ ویژی شیطون بلا نه سایت فارسی زوپس....
عله:
لوری با بهت گفت:
قدرت رو حال اومدی....
عله: یادم باشه بعدا حذف شناسه ات کنم....
لوری پوزخندی زد و گفت:
" منم یادم باشه به ویلی ادوارد بگم حذف حیات از نت کنه شما رو.... "
عله افتاد به پای لوری..بدین شکل=>( ) و گفت:
به خاطر ریش مرلینی که اون گوشه تمرگیده...به خاطر زوپس..نه چیزه..به خاطر نمی دونم چی منو ببخش....
لوری به موهاش تف زد و داد بالایی و گفت:
ببینم چی میشه..حالا پاشو..پاشو برو با بروبچز دنبال اون زنه...
عله فوری از جاش بلند شد و به سمت ماشینش رفت و داخل شد و استارت زد...
غام..غام..غام..غوم..غوم..
و بعدش نعره زد:
بروبچز ژاندارمری بالا....مقصد همین بوته موته ها....
همه پریدن بالا به غیر از لوری که رفت و به سمت پارک و یه کارتن گرفت و توش دراز کشید...
( ای وای لوری هم از دست رفت..کارتن خواب معتاد شده... )

در داخل ماشین:

مارکوس: روشن کن دیگه عله....منتظریم...
عله حالت تفکر اینجوری=>( ) گرفت و گفت:
نمی دونم اما یه چیز کمه....
بلیز با شادمانی گفت:
حاجی دیگه....
و به حاجی با کله خونین که رو زمین و وسط جاده نشسته بود اشاره کرد....
عله: آفرین.. .گفتم مدیر انجمنت میکنم...نه..من مدیر کل ات می کنم...
سپس رو به مرلین کرد و گفت:
قربون ریشت..برو حاجی رو بقل کن بیار....
مرلین: روتو برم...
و پیاده شد و رفت که حاجی رو بقل کنه که یهو...

ادامه دارد.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 11 اردیبهشت 1385 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین با صدای نا مفهومی چیزی شبیه به فحش زمزمه کرد و سکوت در پیش گرفت......
در همین بین ناگهان....
صدای فریاد و نعره ای به گوش رسید:
آییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
همه به غیر از مرلین که کله اش گیر کرده بود و حاجی که زخمی بود کله هایشان را از ماشین بیرون آوردند تا ببینند که چه خبره....
مارکوس فلینت در گوشه ای در کنار بیشه زاری با کله رفته بود تو زمین.
((( یعنی تا ابرو دقیقا تو زمین بود..))
آخه موقع سانحه پرت شده بود بیرون دیگه....
بلیز و سامانتا به فرمان لوری سریع مرلین رو ول کردن و رفتند به سراغ مارکوس....
وقتی به مارکوس رسیدن با یک حرکت انتحاری راحت کله اش را بیرون کشیدن...
بلیز: مارکوس..این که چیزی نبود..فریاد داشت آخه..؟؟
مارکوس با وحشت گفت:
آخه..آخه..باید برم دست به آب.... وای...
و فوری چرخید و از رو زمین پاشد و رفت طرف توالت عمومی هاگزمید....
اون ور:
مرلین خودش با جادو کله اش را بیرون کشید...
عله داشت با لوری صحبت زوپس همیشه قهرمان رو می کرد....

ادامه داره.
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
مایک لوری عزیز:
اکه ممکنه خواهشمندم که ماموریت رو به سمت دستگیری پیر زن ببریم،
تا حالا خیلی حاشیه رفتیم، درسته شما خودت واردی تو طنز و حاشیه اما
بدین حالت کمی از سمت و سو و هدف اصلی ماموریت خارج میشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 9 اردیبهشت 1385 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
وژژژژژژ غژژژژژ
صدای تخته گاز ماشین بود...
حاجی جون گاز ماشین رو گرفته بود.....
سرعت رفت بالای 200 تا 5 متر جلو رفت و....
یهو درهای ماشین افتادن پایین....
از اون ور مارکوس با مغز از صندوق بیرون افتاد و اینجوری=> ( ) شد و به نحوی رو زمین افتاد و جنازه شد....
حالا داخل اتاق ماشین رو بچسب...
حاجی با کله رفته تو شیشه... بقلش هم مرلین کبیر با سر رفته تو داشبورد....
("* ما واقعا از این صحنه ها لذت می بریم...."*)
ازرائیل در راه است تا هر سه را ببرد....
از اون ور:
عله و لوری و بلیز و سامانتا و هیپزیبا با وحشت بدین شکلی=> ( ) میرن به استقبال اونا...
در محل حادثه....

عله: آهان..لوری کله اش داره در میاد...یه کم دیگه زور بزن مایک جون...آهان ایول..
عله و لوری موفق شدن کله حاجی رو بیرون بکشن....
حاجی با صورت خونین و نفس نفس زنان آنها رو نیگاه می کرد....
عله ادامه داد:
_ آره می گفتم من حاجیکسم رو می خوام..لوری جون..این حاجی رو که می بینی شاخ فروم امپراطوریه... حاجی بیا بقل عله..
( )برای اینکه چشم و گوش جوانان در این صحنه های آغوش گرفتن باز نشه توسط ستاد مرکزی آسلام نامناسب تشخیص داده شد و سانسور گردید...)
اما مرلین کبیر الصغیر چه شد...؟؟
بلیز و سامانتا داشتن زور می زدن که کله مرلین رو از تو داشبورد بکشن بیرون...:
سامانتا: اه...گیر کرده....مرلین جون عجب کله بزرگی داری بابا...
مرلین با صدای نا مفهومی چیزی شبیه به فحش زمزمه کرد و سکوت در پیش گرفت......
در همین بین ناگهان....

ادامه دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 9 اردیبهشت 1385 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
و گازشو گرفت و هرچی خاک و شن بود با لاستیک های پهن سایز 225 خودش ریخت تو صورت مرلین و مارکوس....

- بوق بوق بوق...
هه سرهایشان را چرخاندن به چپ...
حاجی با اپل کرسای خودش( منظور همان فولکس قورباغه ای هست) داشت بهشون نزدیک می شد.
مارکوس: ایول...مرلین جون...مثل اینکه یکی اومد...
مرلین دستی بر ریشش کشید و گفت:
معلومه...خودم در دلم بگم حاجی یهو میاد...
حاجی با سرعت 150 کیلومتر( همون: 50 کیلومتر)
اومدم و کنار مرلین و مارکوس ایستاد و شیشه برقی( دستی) رو پایین داد و گفت:
سلام...بپرین بالا...
مرلین اومد در رو باز کنه که دستگیره کنده شد.. و مجبور به دورخیز شد و از شیشه پرید تو...
مارکوس خواست بره پشت بشینه که حاجی گفت:
نه..برو صندوق عقب..تو در آکادمی فانتزی نیستی بهت اعتماد نیست...
مارکوس رفت و درب صندوق رو باز کرد و پرید تو و درب را جهت تنفس باز گذاشت...
وژژژژژژ غژژژژژ
صدای تخته گاز ماشین بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385 13:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بروبچز ژاندارمری داشتن به عله کمک می کردن تا الگانس( همون پیکان جوانان) خودشو ردیف کنه...
عله رفت طرف صندوق عقب ماشین..
اون رو باز کرد و یه جعبه قرمز بیرون آورد و در حالیکه به سمت صندوق جلو می رفت، جعبه رو پرت کرد طرف مایک لوری....
لوری هم دستش رو دراز کرد و جعبه رو نفس نفس زنان بقل کرد...
عله کاپوت رو باز کرد...و گفت:
هی لوری...روغن میلتر رو بده من...
لوری در حالی که جعبه سنگین رو به زور بدست داشت گفت:
منظورت همون روغن صافیه نه....
عله: نه بابا کی حرف قفل کردن جادوگران رو زد....مگه سایت من چه چیز ناجوری داره که بخوان قفلش کنند...
و کاپوت رو محکم بهم کوفت و رفت طرف یه نیمکت تو پارک جادوگران و لوری رو هم به کنارش روی نیمکت فرا خواند...و ادامه داد:
ببین مایک جون...درسته ما در گالری یه کم عکسای ناجور داریم...اما دیگه همچین هم خفن نیستند که اشخاصی مثل بابا خونده یا حاجی از مرکز آسلام بیان قفلش کنند....
لوری: ببخشید عله جان..من منظورم فلیتر هوای ماشین....
عله: هیس.... بذار ادامه بدم جانم...
سپس یه نیش سرفه ای کرد و ادامه داد:
خب بذار از مبحث قفل و قفل شکن خارج بشیم...زوپس همیشه قهرمان حرف اول رو میزنه..نظر تو چیه مایک جون؟
لوری تیپ آدمای دانشمند به خودش گرفت و مشغول جواب دادن شد...

1 ساعت بعد...
"... آره..موافقم...."پی.اچ.پی" عمرا به پای زوپس برسه....زوپس فارسی ساز حرفه ای داره اما مال پی.اچ.پی چرته...

بلیز از اون ته داد زد:
اوهوی..عله وب مستر، لوری ژاندارم، بیآن دیگه...درستش کردیم.... :-?
عله با شادمانی این شکلی=> ( ) گفت:
ایول..آفرین پسرم..ناظر بودی نه..می کنمت مدیر انجمن خوبه نه؟..
و را افتادن که برن....
اون طرف هوا مرطوبه..
مرلین و مارکوس منتظر تاکسی بودن....
که یهو ویلیام ادوارد با 206 خوشگل پشنگش جلوشون دستی میکشه...و نور بالا براشون میده...
مرلین خم میشه و میگه:
مستقیم....
ویلیام: چقدر میدی...؟؟
مارکوس: 10 سیکل....
ویلیام: باش تا اموراتت بگذره....
و گازشو گرفت و هرچی خاک و شن بود با لاستیک های پهن سایز 225 خودش ریخت تو صورت مرلین و مارکوس....

ادامه دارد.............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/1 17:48:47
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
غار غارووووو غار غار
اما ماشین حرکت نکرد .
عله : ای بابا . تعداد زیاده . این قارقارک کشش نداره .
مدتی سکوت برقرار شد . سپس مایک روبه مارکوس کرد که به طرز ارزشی روی سه نفر دیگر دراز کشیده بود تا جا شود . سپس گفت :
- هوووی تو ! مگه نمیبینی که جا نیست ؟
مارکوس : با منی ؟
مایک : آره دیگه با تو هستم . بپر پایین سر راه یه دربست بگیر بیا .
مارکوس : چرا من ؟
مایک : پس مثل اینکه میخوای ...
مرلین کبیر در یک حرکت انتحاری به میان حرف های مایک و مارکوس پرید و گفت :
- چرا انقدر این مرد جوان رو اذیت میکنی ؟
مایک که به طرز فوق ارزشی خجالت زده شده بود گفت :
- آخه ....
مرلین : اشکال نداره . منو مارکوس جوان با هم با تاکسی دربست میایم تا مارکوس حوصلش سر نره تازه بین راهم یکم ارشادش میکنم . شما هم با عله بیاین .
عله : ای بابا ، امروز روز ملی شدن ارزشی بازانه همه جا تعطیله تاکسی گیرتون نمیادا !
مرلین کبیر : نگران نباش . حاجی پشت ماست ! من که این ریشارو توی آسیاب بلند نکردم .
مرلین این رو گفت و سپس از ماشین پیاده شد ( بماند که پاش به ریشش گیر کرد و.... ) و مارکوس نیز پشت سرش از ماشین پایین پرید .
مرلین در حالی که آفتابش رو از صندوق عقب ماشین برمیداشت گفت :
- پس قراره ما دمه جاده اصلیه هاگزمید _ هاگوراتز باشه چون اون زن بیشتر اونجا دیده شده .
ملت : اوکی !
مرلین : زوپیس به همراتون باشه !
ملت : بای بای مرلین
بدین ترتیب عله و مایک و دوستان ژاندارمری هاگزمید رو به مقصد جاده هاگزمید_ هاگوارتز ترک گفتند . و مرلین و مارکوس هم در حالی که با انگشت شصتشون مستقیم رو نشون میدادند منتظر تاکسی شدند .
چند دقیقه بعد .
الگانس عله کنار خیابون جوش آورده بود و همگی به ناچار از ماشین پیاده شده بودند . و داشتن به عله در تعمیر ماشینش کمک میکردند . این در حالی بود که هنوز ماشینی گیر مرلین و مارکوس نیومده بود .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
درینگگگگگگگگگگ
زنگ جلوی درب ژاندارمری بود...

همه بروبچز حاضر در اتاق رفتند از پشت پنجره بینند کی هستش....
بلیز: اوهوی..سامانتا برو کنار بینم من هم می خوام ببینم..پر رو..
سامانتا: به من چه..می خواستی زودتر بیای...
( دقیقا مثل بچه های 2 ساله همدیگه رو هل میدان تا ببینن کیه...)
یهو درب اون اتاق باز میشه و همه رویشان را از پنجره برمی گرداندن تا مایک لوری را که با عصبانیت در میان چارچوب درب بود نیگاه می کردند:":":":"
بروبچز:
لوری با خنده اینجوری=>( :lol2: ) گفت:
نترسید من همیشه اینجوری ام...خب بدوید..مرلین و عله هستند دیگه...اگه دیر کنید قاط میزنند...میرن ها...من میرم یه جور نگهشون دارم تا شما حاضر بشید...
و درب را به هم کوفت و رفت بیرون...
مارکوس: مگه نشنیدید...زود حاضر بشید دیگه...
همه به سمت درب هجوم بردن و رفتند اتاق سلاحات تا مجهز بشن....
5 دقیقه بعد...
بلیز و مارکوس و سامانتا و هیپزیبا همه با لباس های سبز نظامی بدون درجه و نشان اومدن جلو درب ژاندارمری...
عله به الگانس خودش( همون پیکان جوانان مدل 42 خودش) تکیه داده بود و داشت موهای فرفری خودشو مرتب می کرد...
مرلین با ریش 5 متری اش که خیلی بلند بود و مجبور بود به لباسش منگنه کند داشت با لوری حرف می زد...
لوری فوری رویش رو به بروبچز کرد و با تندی گفت:
بپرید بالا دیگه....
عله پرید بالای الگانس خودش و لنگش که در دستش بود رو انداخت تو داشبورد...
بعد هم مرلین پارید و با مایک دو نفره به زور رو صندلی جلو نشستن...
از اون ور هم اون 4 تای دیگه طوری نشستند که روی همشون مارکوس دراز کشیده بود و از یه طرف شیشه ماشین پاهاش بیرون بود و از طرف دیگه کله اش...
عله: سفت بشینید که الگانسم رو می خوام روشن کنم...
بلیز: همون پیکان جوانان دیگه نه...
لوری: هیس.....( ) با ادب باش...
عله روشن کرد....
غام غام غام غام غوم غوم...غوم...

کجا کوچولو..وایستا.. هنوز ادامه داره. :yclown:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.