جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 اردیبهشت 1385 08:14
نمایش جزئیات
آفلاین
پیتر:



تنها اشکالی که وارده سخت فهم بودن اونه در واقع ممکنه خیلی ها( از جمله خودم) بعضی جاها رو نفهمن


" گودريك...وقت رفتنه..."


چطور گودریک در زمان پدر و مادر هری بوده؟


.اما اين بار در خاطرات خودش
.
.
.
سال ها بود كه كسي به اينجا نيامده بود


اگر این خاطره خودش بوده پس همون خاطره ی بچگیش بوده و اگه اون بوده دیگه این که سالها کسی به اونجا نیومده بود معنی نمیده چون همون موقع لیلی و جیمز اونجا زندگی میکردن


زني با موهاي قرمز وحشت زده كودكي را در آغوش گرفته بود

موهای لیلی مگه قرمز بوده؟


بعضی جمله هات به نوشتت قشنگی خاصی دادن مثل


نمي دانست...علت را نمي دانست اما جرات نداشت جلوتر برود


این طرز بیان خیلی جالبه( به نظر من)


کل حضور مگی هم قشنگ بود


- مي دونم قرار نبود بيام...ولي دير كردي و نگران شدم...دلم مي خواست دوباره خونه ي جيمز و ليلي رو ببينم...
صدايش دورگه شده بود. اما خودش را كنترل كرد. بي توجه به هري ،گويي اصلا حضورش را از ياد برده بود، به طرف يكي از اتاق ها كه درش نيمه باز بود رفت.




دفاعیات دوستان


سوروس: اساس نوشته ی اون برمیگرده به جریانات دزدیده شدن نمید توسط موزمال که توی رولهای قدیم میتونید اون رو پیدا کنید

من از اونجایی که جریان یادم نبود یک مقدار بد نقد کردم( ازش معذرت میخوام)


انیتا : موضوع داستانش با بقیه فرق داشت و در مورد هری و لیلی نبود

نقل قول:


من اول می خواستم راجع به هری و مامانش بنویسم، اما دیدم خیلی خنکه! یعنی اینکه همه بیان یه موضوعی رو بگن و ایناها. برای همین کلی تفکر کردم و بعدش این سوژه رو ازعکس گرفتم



همچنین گفته
نقل قول:


نمی دونستم که این تاپیک حتما باید در روند کتاب باشه. فکر می کردم می تونیم اونچه رو که خودمون می خوایم رو هم در داستان بنویسیم.


که باید بگم شما میتونید هر جور که دلتون خواست بنویسید ولی نه این که واقعیا از قبل تائید شده رو تغییر بدین شما میتونین چیزایی که هنوز معلوم نیست و در موردش صحبت نشده رو از خودت بسازی ولی نمیتونی مثلا اسنیپ رو متاهل نشون بدی( کاری که تو نمایش نامت انجام دادی)



**********************************************

دوستان توجه کنید که

هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید

در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه

هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید


نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه

تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه





نمایش نامه ی منتخب این هفته پست پیتر پتیگروه


و اینم عکس جدید

تصویر تغییر اندازه داده شده


































عکس در باه ی گرینگوتزه ( بانکی که هری ازش پول گرفت) ولی شما میتونید اینجا رو یک جای دیگه هم نشون بدین

هری یک بار با دامبل به بانک رفت ولی شما میتونید باز هم اونا رو به یک بهونه ای اونجا بفرستین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 15 اردیبهشت 1385 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت همه جا را در بر گرفته بود. تنها صدای ریزش دیوارهای خانه بود که سکوت را می شکست. خانه ایی که روزی یک پدر با عشق و علاقه ساخته بود و اکنون آن پدر در سویی از اتاق در زیر آوار ها مدفون می شد. یک زن تنها با کودکی معصوم مقابل مردی شنل پوش که سلاحی قدرتمند در دست داشت قرار گرفته بود. بدون آنکه دفاعی جز زبان از خود داشته باشد. زن با خشم به صورت مرد سیاه پوش می نگریست و هم چنان که کودک را در آغوش خود می فشرد گفت:
_من هرگز اجازه ی چنین کاری رو به تو نمی دم!
_پس با زندگی خداحافظی کن!

طلسم مرگ و سپس بانگ فریاد زن خانه را به رعشه در آورد و سپس جسد بی جان او که با دلی رنجیده خاطر و نگران زندگی را وداع گفته بود، در کف اتاق به چشم می خورد. هم اکنون تنها یک کودک مانده بود و یک مرد دیو صفت! مردی که از جنازه ی یک مادر می گذشت و به سوی فرزندش می رفت که تنها آرزویش نجات وی بود!

صدای گریه کودک سکوت خانه را در هم می شکست. مانند آن بود که کودک می دانست مادر خود را هرگز نمی بیند. خنده های دهشتناک مرد خانه را به لرزه در آورده بود و محیط را از آن چه که بود خوف ناک تر به نظر می رساند. چوب دستی اش را بالا گرفت و در میان خنده های شیطانی اش طلسم مرگ را زمزمه کرد:
_آوداکدورا!!!!

اما این بار این کودک نبود که فریاد زد بلکه جسم خبیث و نفرت انگیز مرد بود که از درون سینه بانگ می می زد. و چند لحظه بیش طول نکشید که خانه خالی شد و دوباره گریه های کودکی در آن جا طنین انداز شد. پسری که با از آن پس نشانی رعد مانند هری پاتر خوانده شد!!!!
_____________________________________

می دونم کم شد ولی نمی خواستم بیش از این داستان رو کش بدم!
با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1385 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
کرچر جان عکس جدید لطفا !!!!
راستی هر چند وقت یکبار عکس جدید می ذاری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=993366][font=Impact]همیشه حرفی رو ?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 11 اردیبهشت 1385 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده






تمام بدنش را لرزه اي فراگرفته بود. با چشماني اشك آلود به در رنگ و رو رفته ي خانه اي نگاه مي كرد. به در خانه ي خودش! نمي دانست...علت را نمي دانست اما جرات نداشت جلوتر برود. از همان لحظه اي كه پايش را در "دره ي گودريگ" گذاشته بود تصوير نور سبز رنگ و خنده ي پس از آن رهايش نمي كرد.
چهره ي مادر و پدرش را واضح تر از تمامي سال ها به خاطر مي آورد. گويي در قدح انديشه ي دامبلدور قدم مي زد...اما اين بار در خاطرات خودش. در خاطرات كودكيش كه هيچ موقع مجال بازبيني آنها را نداشته.
به سختي سعي كرد تا حواسش را به كاري كه بايد انجام مي داد متمركز نگه دارد. تمامي قدرت و توانش را به كار برد تا چند قدم دگر بردارد و در را باز كند.
چند لحظه اي طول كشيد تا چشمانش به تاريكي داخل خانه عادت كردند. نور از پنجره هاي شكسته عبور نمي كرد. همه جا تاريك بود. سنگيني هواي درون، ريه هايش را مي آزرد. سال ها بود كه كسي به اينجا نيامده بود. گرد و خاكي كه مانع از شنيده شدن صداي پاهايش مي شد اين را به خوبي نشان مي داد. در حالي كه به سختي به جلو حركت مي كرد پايش به چيزي برخورد كرد.
كتاب خانه ي كوچكي بود كه واژگون بر روي زمين افتاده بود. خواست تا دقيق تر نگاهش كند كه حضور شخص دگري را درون اتاق احساس كرد.
- هري؟
به سرعت از جايش پاشد. سعي كرد تا اشكهايش را پيش از آنكه برگردد پاك كند.
- پروفسور مك گونگال...شما...
- مي دونم قرار نبود بيام...ولي دير كردي و نگران شدم...دلم مي خواست دوباره خونه ي جيمز و ليلي رو ببينم...
صدايش دورگه شده بود. اما خودش را كنترل كرد. بي توجه به هري ،گويي اصلا حضورش را از ياد برده بود، به طرف يكي از اتاق ها كه درش نيمه باز بود رفت.
هري خم شد و كتابي را كه از همه نزديك تر بود برداشت. جلد كتاب در اثر مرور زمان چروكيده شده بود و گوشه هاي صفحاتش توسط حشرات خورده شده بودند. با اين حال به محض آنكه دستش با كتاب تماس پيدا كرد زخمش به سوزش افتاد.
زني با موهاي قرمز وحشت زده كودكي را در آغوش گرفته بود. داشت به مردي كه در مقابلش ايستاده بود براي نجات فرزندش التماس مي كرد. مرد چوبدستيش را بالا آورد....صداي افتادن زن و بعد خنده اي شنيده شد.....
هري همچنان كف اتاق نشسته بود. بدنش هنوز هم مي لرزيد. زخمش مي سوخت. اما به چيز با ارزشي دست يافته بود...پيش از آنكه مادرش بي جان بر روي زمين بيفتد صداي ديگري را نيز شنيد. صدايي كه بي شك به ولدمورت تعلق نداشت. صداي زنانه و نازكي بود اما به طور واضحي داشت چيزي را مي گفت...چيزي كه تنها كودك توانسته بود بشنود...
" گودريك...وقت رفتنه..."



تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/2/16 8:18:51
[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 11 اردیبهشت 1385 10:38
نمایش جزئیات
آفلاین
نانسی دیگوری

چیز خاصی برای گفتن ندارم یعنی اگه بخوام چیزی بگم میشه اشکال گرفتن الکی فقط

1: فکر کنم کروشیو نورش سیز رنگ نیست

2: سبک نگارش داستان در ابتدا اصلا هری پاتری نبود یک جوری بود

3:آخر داستان دیالوگا ضعیف بودن اصلا به شخصیت های اصلی نمیخوردن


هرمیون : بسه دیگه هری .. تا حالا این داستان دلخراشو هزار بار تعریف کردی....
رون : متاسفم .. خیلی متاسفم....
هری : ممنونم ... رون


4: یک جای دیگه که خواننده احساس خوبی بهش دست نمیده اینجاست


هری با دلی شکسته این جملات را در مقابل دوستانش : رون و هرمیون بر زبان می آورد . هر لحظه قطرات اشکش بر روی گونه هایش نزدیکتر میشد .....


با دلی شکسته قشنگ نیست حالا اگه این جمله رو مثلا این طوری مینوشتی بهتر بود( البته نظر من اینه )

هری در حالی که قطره های اشک بر گونه هایش جاری شده بود اخرین کلمات را برای دوستانش رون و هرمیون خواند


در کل با این که یک هفته اس عضو شدی کارت خوب بود و صد البته کوتاه بودن یک پوئن مثبت برای نوشتت حساب میشه



آرتیکوس دامبلدور:



اولش رو خوب شروع کردی ولی بعضی جمله ها باید یکمی دست کاری بشن مثلا


لیلی دیگر نمیتوانست صدای نفسها و قدمها و لبخندها و حرفهای جیمز را بشنود


این همه "و" لازم نیست مثلا مینوشتی

لیلی دیگر نمیتوانست صدای نفس ها , قدمها و حرفهای جیمز را بشنود


بدون او رشته حیاتش از هم خواهد پاشید.


تا به حال چنین اصطلاحی نشنیدم مقداری تو ذوق میزنه


آن اتاق با اسباب بازی های بچگانه ای پر بود و دیوارهای آن با کاغذ دیواری هایی با رنگها و تصاویر شاد پوشیده شده بود ولی وجود لرد ولدمورت،کسی که نفرت و سیاهی میشناسد،وجود آنها را کمرنگ و بی اهمیت تر از قبل نشان نمیداد گویی آن رنگها با وجود او میمردند.



خوشگل تر میشد می شد که جمله ها رو کمتر و کمتر کنی مثلا

حضور لرد رنگهای شاد اتاق را کمرنگ و بی اهمیت نشان میداد در حضور کسی که جز نفرت و سیاهی چیز دیگری نمیشناخت گویی رنگها میمردند

کلا مهم نیست که نشون بدی اون اتاق مال هریه اگه قسمت اسباب بازی ها حذف بشه بهتره


تو اخرین قسمتها هم سبک نگارش یک مقداری عوض میشه جمله هایی مثل


لیلی سعی بر مقابله با لرد تا پای جانش برآمد
و
تا وجود انسان دیگری را از هم بپاشد.


زیاد جالب نیستند

جمله ی آخر داستانت قشنگ بود


روح او قبل از خروج کامل از بدنش،بار دیگر و برای آخرین بار پسرش را مسح کرد.




آنیتا:



این که عکس رو به هری و لیلی ربط ندادی( در اصل این طوری بوده) خوبه , این که با قوه ی تخیلت یک سرنوشتی رو برای اسنیپ به وجود اوردی هم جالبه ولی به خاطر اینکه دو تا خاطره رو تو داستانت آورده بودی نوشتت تا حدودی طولانی شده بود

یکی دو جمله تو کل متن مناسب نبودند

سوروس... خواهش میکنم... لااقل به خاطر عشق پاکی که بهت دارم، بذار اریک بره.


به خاطر عشق پاک دیگه چیه همون مینوشتی لا اقل بزار اریک زنده بمونه

با نگاهی اسفناک، به آن دو پیکر که چندی پیش بهترین ساعات زندگیش با آنها بودن بود، خیره شد.


نگاه اسفناک اشتباهه نمیدونم دقیقا چی میخواستی بگی ولی اسفناک رو هیچ وقت برای نگاه به کار نمیبرن

در کل اسنیپ رو خیلی نامتعادل نشون دادی هی منصرف میشد دوباره میخواست طلسم رو بزنه یک جورایی هم با منطق جور نبود که اسنیپ بره با یکی ازدواج کنه بعد از اون همه مدت ولدمورت چیزی ندونه و مالفوی بهش بگه . یک مشکل دیگه هم اینه که داستان کتاب رو عوض کردی در واقع سوروس مجرد رو متاهل کردی
خیلی بهتره که وقایع نمایش نامه ها هر چه بیشتر به وقایع کتاب نزدیک باشه





بچه ها همه ی این صحبتا از زاویه ی دید منه خیلی جاها ممکنه اشتباه کنم و برداشت های نادرستی از نوشته هاتون رو داشته باشم پس خیلی خوبه که اگر چنین چیزی دیدید با پیام شخصی به من بگین من آخر هر هفته دفاعیات شما رو توی پست آخر ی که میخوام عکس جدید رو بزارم مینویسم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 10 اردیبهشت 1385 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
_ نه سوروس... خواهش می کنم... این کار رو با ما نکن...!
چهره ی سوروس اسنیپ در هم فرو رفت. باید به حرف اربابش گوش می کرد و او را می کشت، اما فریادهایش ، قلبش را می لرزاند. زن، دوباره فریاد کشید:
_ سوروس... خواهش میکنم... به خاطر" اریک"... التماست می کنم...
بچه ای که در آغوش زن بود، نگاه معصومانه و شیرینش را به اسنیپ دوخت و دستانش را به سوی او دراز کرد.
اسنیپ، برای لحظه ای نگاهش را از آنها برگرفت. احساس می کرد دستش دیگر قدرت نگه داشتن چوبدستی اش را ندارد. به یاد آن روزی افتاد که...
****
_ آقای پاتر... خواهش می کنم اینقدر شما و دوستاتون، سوروس رو اذیت نکنین. فکر کردین چون مثل شماها پولدار نیست، باید اذیتش کنین؟!
جیمزپاتر سرش را پایین انداخت و گفت:
_ نه " جکلین"... مسئله این نیست...
دخترک، که حدودا 15 ساله می نمود، موهای بلند شرابی اش را به عقب راند و گفت:
_ به من نگاه کنید آقای پاتر... شما تا حالا زندگی اون رو دیدید؟! دیدید که چطور پدرش اون رو میزنه؟! دیدید که چطور باید تابستونا کار کنه تا پول کتابای سال بعدش رو در بیاره؟! آره؟! جواب بدید. خواهش می کنم انصاف داشته باشید.
اشک در چشمان آبی رنگ جکلین جلقه زده بود و همین باعث شد تا پاتر خجالت بکشد که به چشمان او نگاه کند و فقط توانست بگوید:
_ من... من... واقعا متاسفم... باید برم.
شرم و خجالت، پاتر را بر آن داشت تا سریع تر از جکلین دور شود و حتی به پشت سرش هم نگاهی نیندازد. از آن به بعد، دیگر اسنیپ، توسط پاتر اذیت نشد. سوروس همه ی اینها را با گوشهای خودش شنیده بود، زیرا پشت مجسمه ی جادوگر بزرگ، پنهان شده بود.
****
اسنیپ هوا را با صدا به درون ریه هایش راند و دوباره وندش را در دستانش محکم کرد و به سمت او نشانه رفت. دوباره صدای فریاد آمیخته به التماس او بلند شد:
_ سوروس... خواهش میکنم... لااقل به خاطر عشق پاکی که بهت دارم، بذار اریک بره... سوروس... سنگ دل نباش.. تمنا می کنم...
واقعا در تنگنا قرار گرفته بود. اریک بغض کرده بود و می خواست گریه کند. شاید ترسیده بود. صدای ضجه های جکلین بود که قلبش را می لرزاند. خواست آزادشان کند، اما به یاد دیروز افتاد که در خانه ی ریدل ها...
****
_ امیدوارم توضیحی برای این کارت داشته باشی، اسنیپ!
اسنیپ نگاهش را به اربابش دوخت. نمی دانست ارباب راجع به چه سخن می گوید. پس گفت:
_ ارباب... کودوم کارم؟!
لرد سیاه، با خشمی آمیخته به نفرت، گفت:
_ تو یک مرگخواری، سوروس!... تو باید به خون اصیل پایبند می بودی!... اما تو...
اسنیپ فهمید که بلاخره لوسیوس کار خود را کرده. پس فقط سرش را پایین انداخت و منتظر تمام شدن صحبتهای اربابش شد:
_ اما تو با یک گند زاده ازدواج کردی!.. ابله به من نگاه کن!
اسنیپ چشمهایش را به چشمان مار مانند لرد سیاه دوخت. احساس می کرد سرش گیج میرود. لرد سیاه ادامه داد:
_ جکلین جیسون! یک گند زاده، یک لجن زاده... و با بی شرمی تمام، بچه دار هم شدی!... چه توضیحی برای این کارت داری سوروس؟!
اسنیپ که سعی کرد تا اربابش را خشمگین تر از این نکند، گفت:
_ ارباب، من رو ببخشید!
****
صدای گریه های کودکانه ی اریک، او را از افکارش خارج کرد. دلش نمی خواست آنها را از بین ببرد. اما چاره چه بود. تنها یک بار دیگر به چشمان زیبای همسرش و صورت کوچک و زیبای پسرش، نگاهی افکند تا برای همیشه آنها را در خاطرش زنده نگاه دارد.
_ سوروس... خواهش می کنم... بذار اریک بره.... سوروس... آخه چه دلیلی داره؟!... ما باهم خوشبخت بودیم... نه...نــــــــه...تمنا می کنم... التماست میکنم...
اسنیپ داشت با بی رحمی تمام، ورد " آوداکداورا" را زیر لب زمزمه میکرد. از کارش پشیمان بود، اما صدای لرد سیاه در گوشش می پیچید که با خشم تمام به او میگفت:
_ اگه می خوای هنوز هم دست راست من بمونی، خودت، باید اون زنک و بچه ی عوضیش رو بکشی.
طلسم خوانده شد و نور سبز رنگ در حال طی کردن راهش، به سمت قلب جکلین بود. فقط لحظه ای چشمان آن دو با هم تلاقی کرد و آنوقت بود که اسنیپ از کار خودش پشیمان گشته بود. اما دیگر پشیمانی چه سودی داشت؟!
لحظه ای بعد، جسم بی جان همسر و پسرش بر روی زمین افتاده بود؛ برای اولین باربود که اشک در چشمان اسنیپ حلقه می زد. موهای چربش را که جکلین هیچوقت به خاطر آنها، او را مسخره نمی کرد را به عقب راند و با نگاهی اسفناک، به آن دو پیکر که چندی پیش بهترین ساعات زندگیش با آنها بودن بود، خیره شد.
* در خانه ی ریدل ها*
_ ارباب، ماموریت انجام شد.
لرد سیاه نگاهی مخصوص به سوروس کرد و لبخندی زد. سوروس نیز متقابلا لبخندی زد و گفت:
_ متشکرم که یک فرصت دیگه به من دادید.
ناراحتی ای که تا چند لحظه یپیش در چشمان اسنیپ بود، جای خود را به عطش قدرت داده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 10 اردیبهشت 1385 10:22
نمایش جزئیات
آفلاین
نوری سبز از لای در به درون آن اتاق تاریک نفوذ کرد.از پشت در صدای سقوط جسمی بر روی زمین همراه با خنده چندش آور به گوش رسید.
لیلی دیگر نمیتوانست صدای نفسها و قدمها و لبخندها و حرفهای جیمز را بشنود.جیمز در آن شب تاریک و پر هراس او را برای همیشه تنها گذاشته بود.پس از درک آن،پسرش را بیشتر در تن فشرد گویی که تنها تکیه گاه او به زندگی همان پسر بچه یک ساله است و بدون او رشته حیاتش از هم خواهد پاشید.
نور قرمز رنگی از میان سوراخ کلید در به داخل راه پیدا کرد و لحظه ای بعد صدای غژ غژ باز شدن در به گوش رسید و او وارد اتاق شد.
آن اتاق با اسباب بازی های بچگانه ای پر بود و دیوارهای آن با کاغذ دیواری هایی با رنگها و تصاویر شاد پوشیده شده بود ولی وجود لرد ولدمورت،کسی که نفرت و سیاهی میشناسد،وجود آنها را کمرنگ و بی اهمیت تر از قبل نشان نمیداد گویی آن رنگها با وجود او میمردند.
-اون رو بده به من!
لرد ولدمورت در حالی که به هری اشاره میکرد گفت.چشمان خونین گربه مانندش را با نفرت تمام به آن کودک یک ساله دوخت و بار دیگر گفت:
-پسره رو بده به من تا زنده بمونی!
-نه!
لیلی سعی بر مقابله با لرد تا پای جانش برآمد.به هر قیمتی نمیگذاشت که لطمه ای از جانب او بر پسرش وارد آید.لرد ولدمورت چوبدستی اش را برای بار دیگر بلند کرد تا وجود انسان دیگری را از هم بپاشد.
-آواداکداورا...
نور سبز بار دیگر از چوبدستی ولدمورت خارج شد و به پشت لیلی برخورد کرد...روح او قبل از ترک کامل از بدنش،بار دیگر و برای آخرین بار پسرش را مسح کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در 1385/2/10 22:52:16
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 9 اردیبهشت 1385 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق تاریک و سرد در شعله سوزان وحشت می سوخت ... زن بیچاره تمنا میکرد ، گریه میکرد ، اما هیچ سودی نداشت . طفل بیچاره در آغوش گرم مادرش که اکنون از شدت بیم و هراس همچون سرمای تلخ زمستان سرد شده بود ، میگریست .
مادر سعی میکرد که از بچه محافظت کند . تمام عضلات بدنش سست شده بود و دیگر تاب و توانی برایش نمانده بود . سایه سرد و بی روح هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد . مادر سیه روز دیگر امیدی نداشت ... چاره ای نداشت جز آنکه به استقبال مرگ برود . آواداکداورا !!!!!
نور سبز رنگ فضای اتاق تاریک را روشن کرد .. صحنه ای دلخراش تر از مرگ مادری که طفلی را در بر گرفته و محافظ اوست وجود نداشت ... محافظش بود اما دیگر نست ....
نور سبز رنگ نه تنها جان مادر را گرفت بلکه پیشانی طفل را نیز زخمی کرد ....
زخمی که تا ابد بر روی پیشانیش باقی می ماند ....
هری با دلی شکسته این جملات را در مقابل دوستانش : رون و هرمیون بر زبان می آورد . هر لحظه قطرات اشکش بر روی گونه هایش نزدیکتر میشد .....
هرمیون با لحن دلسوزانه ای که همدردی در آن موج میزد و با صدای لرزان اما آرام بخش رو به هری کرد و گفت : بسه دیگه هری .. تا حالا این داستان دلخراشو هزار بار تعریف کردی....
رون : متاسفم .. خیلی متاسفم....
هری : ممنونم ... رون
هری که دیگر کاملا صورتش خیس شده بود گفت : نمیدونم... وقتی یاد این واقعه تلخ میفتم دوست دارم دورش کنم .. هم دوست دارم و ... هم دوست ندارم...
این حرفا رو از ته دلش و با کمال دل شکستگی زد .. بعد سرش رو روی میز گذاشت و خودش رو خالی کرد ....
هرمیون سعی میکرد هری رو دلداری بده اما فایده ای نداشت ...
سرش رو از روی میز بلند کرد.. درحالی که از پشت عینک خیسش سعی داشت اشکاشو پاک کنه ... گفت :
کاش به جای مادرم .. من میمردم .......!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/9 20:51:15
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/10 14:39:30
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/10 14:54:02
[b][size=medium][color=993366][font=Impact]همیشه حرفی رو ?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 9 اردیبهشت 1385 12:45
نمایش جزئیات
آفلاین
In the name of heaven

سوورس اسنیپ

مشکل اول این بود که داستان منطق نداشت مشکل دوم این بود که داستان خط مستقیم شکل گیری حوادث نداشت مشکل سوم این بود که خواننده از نمایش نامه ی به این طولانیی هیچی نمیفهمه و اگر بد بخت تازه وارد هم باشه از زندگی سیر میشه

جمله بندی ها خیلی جاها تو ذوق میزد مثل این


هری پاتر لنگان لنگان در کوچه ای تنگ باریک به سمت خانه راه میرفت و به احتمال زیاد مست تشریف داشت


تشریف داشت اگر بود میبود خیلی جمله زیبا میشد

یا این یکی


او با خانه اش رسید و همان دم در روی زمین افتاد به خواب عمیقی رفت...


همان دم رو درست استفده نکردی

از همه بدتر این یکی بود


بعد کاری جز به انتظار نشستم نیروهایی نوشابه ای از طرف من نباش ...


خودت هم فهمیدی چی نوشتی؟ هیچ کس دفعه ی اول که اینو بخونه نمیفهمه منظورت چی بوده ولی داستان که تموم میشه تازه دو زاریش می افته . یک چیزی تو این مایه ها قابل قبول تره

و بعد کاری جز انتظار , برای رسیدن نیروی های نوشابه ای نداشته باش

یک شاهکار دیگه


هری پاتر دوهزاری اش افتاد که کودک کسی جز نمید نیست!
ردایش را رها کرد و با چشمانی گرد به کودک که گویا نمید بود نگریست


از کجا فهمید؟
اگه فهمید دیگه گویا توی جمله ی دوم معنیش چیه


زن نمید را انداخت و پا به فرار گذاشت.

نه به اون مخالفت اولش نه به این در رفتن آخرش

نبود منطق توی یک داستان خیلی به اون ضربه میزنه خواننده دوست نداره یک مشت اتفاقات غیر منتظره ی غیر منطقی پشت سر هم اتفاق بیفته



زن تبدیل به مازامولا شده بود


چرا مازمول؟ این همه آدم این همه شخصیت چرا اون؟ باز هم بر میگردیم به همون حرف قبلی


آخر داستان هم دیگه اوج داستان نویسی بود تو مایه های این که همه آخرش هویج شدن رفتن تو زمین


گراپ شروع به لگد زدن به نیروهای نوشابه ای و تکرار حرف هایش کرد . او تمام نیروها را از پای در آورد و باعث فراری دادن مجدد مازمولا و نمید شد.
گراپ باعث تنها شدن مجدد هری پاتر شده بود. خدا از گناهانش نگذرد!



تو عضو تازه وارد نیستی که تا بخواد جا بیافتی ارزشی بازی در یاری تو ماشالا از اعضای خوبی این پستت هم هیچ چیز خوبی نداشت جز استفاده از علایم نگارشی و تغییر فونتها و برجسته کردن قسمتهایی از متن
جوون من دفعه ی بعد یکم بیشتر فکر کن و یک چیز در خور سابقه و شخصیتت بنویس ( البته اگر با این چیزای که من گفتم دور اینجا رو خط نکشی)


آنجلینا جانسون

1: این آواتت رو عوض کن خیلی زشته

2: چرا این قدر عجله کردی که پست بزنی؟ تا جمعه وقت داشتی قشنگ یک هفته من زمان قرار دادن عکس بعدی رو مشخص کردم تا افرادی که میخوان پست بزنن بدونن تا کی وقت دارن و هل نشن و از این جور مشکلا به وجود نیاد .

3: اگه دلت خواست میتونی یک نمایش نامه ی دیگه بنویسی اما تو این یکی این چیزایی که میگم رو رعایت کن

الف: سبک نگارش بد وبد اصلا دلیلی نداره این قدر کلمات و جملات سنگین به کار ببری حالا اگه به کار میبری هم قشنگ و به موقع مثلا این جا خیلی بد در اومده بود


و به چشمان هری که موجهای سرگردان خشم در آن به دنبال راه گریز بودن نگرست.

ب: به زمان جمله ها بیشتر دقت کن


از لحظه ای که رون و هرمیون را لرزان با نامه ای در دست دیده بود که جینی ربوده شده از زمانی که سعی میکرد از دست مودی و لوپین و دوستانش و خیلی های دیگر فرار کند و به سر قرارش با ولدمورت برسد


باید مینوشتی

از لحظه ای که رون و هرمیون را لرزان با نامه ای در دست دیده بود که جینی ربوده شده از زمانی که سعی کرده بود از دست مودی و لوپین و دوستانش و خیلی های دیگر فرار کند و به سر قرارش با ولدمورت برسد

یا


زمانی که داشت از میان صف مرگخوارها عبور میکرد و از پله ها بالا می آمد وآن ها با چوبدستی ها ی کشیده و نقابهای ترسناک فقط نذاره گر اوبودند


که باید مینوشتی

زمانی که از میان صف مرگخوارها عبور کرده بود و از پله ها بالا امده بود وآن ها با چوبدستی ها ی کشیده و نقابهای ترسناک فقط نذاره گر اوبودند

این قسمت هم یکم خنده دار شده بود


آه هری ... واقعا فکر میکنی به همین آسونی باشه؟ تو اون و نجات بدی و اون از اینجا بره و تو هم مثل دفعات قبل که از چنگم در میرفتی فرار کنی و با خوشی با اون زندگی کنی ؟


با خوبی و خوشی زندگی کنی رو حداقل نمینوشتی



هری بی هیچ احساسی آنجا ایستاده بود . وجودش آرامتر از لحظه ای قبل بود او از مرگ نمیترسید اما مطمئن بود یک جای قضیه اشکال دارد پیشگویی چیز دیگری میگفت آنها باید با هم مبارزه میکردن تا یک نفر کشته میشد اما او که حتی هنوز از خود دفاع نکرده بود


درسته که پیش گویی گفته بود با هم مبارزه میکنن ولی دیگه نگفته بود هری 3 تا طلسم میزنه ولدی 2 تا بعد یکدوم میمیرن وقتی با هم روبه رو شدن یعنی مبارزه دیگه


چند تا از جمله ها هم خوب در اومده بود و نوشتت رو قشنگ کرده بود مثل اینا


در لحظه ای کوتاه تر از یک تپش قلب ، انگار که زمان ایستاده باشد، ناگهان بوی عطری به مشامش رسید
که اولین بار در پناهگاه استشمام کرده بود و در دخمه ها زمانی که معجون عشق را بو میکرد به مشامش رسده بود . و ثانیه ای بعد آبشاری از موههای سرخ رو به رویش قرار گرفت . قبل از اینکه بتواند کاری بکند قبل از آنکه بخواهد به لحظه بعد فکر کند یا حتی بتواند او را کنار بزند.
نور سبز رنگ آرام در قلب جینی جا گرفت.

میدونی الآن تمام مرگخوارهای من دارن به این فکر میکنند که اینجا چه اتفاقی داره میافته .وقتی بهشون دستور دادم که حق ندارن به تو آسیب برسونند و خودم تنهایی با تو ملاقات خواهم کرد درسته که چیزی نگفتن اما من براحتی فهمیدم که دلشون چیز دیگه ای می خواد . میخوان بفهمن که آخر کار چی میشه نمیخواستن از هیچ صحنه ای محروم بشن تو اونقدر از دست من فرار کردی و جون سالم به در بردی که دیگه حتی بعضی از اونها هم به شک افتادن


البته با یک تغییرات جزئی تو همنا هم میتونی خیلی بهترشون کنی

خوب منتظر بعدی هستم موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 8 اردیبهشت 1385 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام کرچر عزیز .
من یک نمایشنامه در مورد عکسی که گذاشتی نوشتم ولی یک ذره یا شایم بیشتر عکسرو عوضی دیدم نمیدونم چرا ؟ شاید خیلی مشتاق بودم سریع یه نماشنامه بنویسم یا شایدم چون سمت راست عکست خیلی واضح نبود ! ولی دلم نیومد نذارمش .
حالا که فکرشو میکنم میبینم آخه چه طور ممکنه همچین اشتباهی بکنم خوب من عکسرو اینجوری دیدم یعنی اینکه اصلا ندیدم اون زن چیزی تو بغلشه و احتمالا هم هری است خوب ببین اگر از دید من عکس را ببینی یعنی اینکه اون دختره را جینی تصور کنیم و فکر کنیم که جینی جلوی هری ایستاده همه چیز با نمایشنامه ام جور در میاد .
وای خیلی بد شد من فکر میکردم بهترین نمایشنامه را نوشتم . حالا فقط یه چیزی ازت می خوام این نمایشنامه را نقدش کنی و اگر میشه اجازه بده که یک نمایشنامه ی دیگر در مورد عکس بنویسم البته اگر تنوستم ! با تشکر

____________________________________________________________________________________________________

- بسه دیگه ولش کن
تمام وجود هری میلرزید . آن جیغها و نعره ها برایش از هر طلسم شکنجه گری بد تر و دردناکتر بود چرا گذاشت کار به اینجا بکشد .از اول نباید این کار را میکرد باید جلوی این قضیه می ایستاد .
بر لبان ناپیدای ولمورت لبخندی نقش بست و چوبدستی اش را بالا آورد به دخترک لحظه ای نگریست بعد سرش را بالا آورد و به چشمان هری که موجهای سرگردان خشم در آن به دنبال راه گریز بودن نگرست.
-هری این یه درسی بود که تاحالا باید یاد میگرفتی عشق ...و دوست داشتن موجب نابودی آدم میشه همون طور که مادرت به خاطراین احساس بی ارزش خودش را نابود کرد.
هری جواب او را نداد به جینی نگریست که نفسهای کوتاه و بریده بریده ای میکشید انگار مسافتها دویده است هری میدانست او چه حسی دارد و برای همین طاقت نداشت او را در این حال ببیند .
رو به ولمورت کرد و با صدایی که از آن خودش نبود گفت:
- ولش کن . من که اومدم دیگه با اون کاری نداشته باش .
با این که هری بعید میدانست ولدمورت حرف او را گوش کند درکمال تعجب چند قدم عقب رفت .
هری با سرعت خود را به جینی رساند . از لحظه ای که رون و هرمیون را لرزان با نامه ای در دست دیده بود که جینی ربوده شده از زمانی که سعی میکرد از دست مودی و لوپین و دوستانش و خیلی های دیگر فرار کند و به سر قرارش با ولدمورت برسد و مجبور شده بود خیلی ها را طلسم کند از وقتی که از میان سنگهای گورستان قدیمی عبور میکرد که چند سال پیش در آنجا از همراه با جسد سدریک از چنگ ولمورت
فرار کرده بود. زمانی که داشت از میان صف مرگخوارها عبور میکرد و از پله ها بالا می آمد وآن ها با چوبدستی ها ی کشیده و نقابهای ترسناک فقط نذاره گر اوبودند تنها آرزویی که میکرد تنها چیزی که می خواست این بود که جینی را زنده بیابد فقط زنده.
کنارش زانو زد همان طور که اورا بر میگرداند آرام گفت :
جینی ....
چشمانش بسته بود از گوشه لبش کمی خون جاری شده بود دستش را بلند و با آستین ردایش خون را پاک کرد .
لحظه ای بعد پلکهای جینی لرزید و آرام چشمهایش را باز کرد با دیدن هری چشمهایش درخشید سعی کرد چیزی بگوید و تنها لبهایش به هم خورد و نام هری را بدون آوا بر زبان آورد .
هری نگاه سنگین و سرد ولمورت را روی خودش احساس می کرد.حالا با دیدن جینی انگار هزاران ققنوس در وجودش هم آواز شده بودن و دوباره جان گرفته بود.زمزمه وار به جینی گفت :
نمیذارم برات اتفاقی بیافته.
بعد آرام بلند شد و روبروی ولدمورت ایستاد از زمانی که آمده بود چوبدستیش را بلند نکرده بود اما حالا کمی آن را بالا آورد به چشمان سرخی نگریست که از آن شخصی بود که تمام زندگیش را عوض کرده بود .
با صدایی محکمتر و بلندتر گفت :
من اومدم همون جور که خواستی حالا هم هر کار بخوای میکنم فقط اول من با ید مطمئن بشم که جینی سالم از اینجا خارج میشه .
لبخندِ روی صورت ولمورت به خنده ای تبدیل شد با صدای سرد و بی روحش به نرمی گفت :
آه هری ... واقعا فکر میکنی به همین آسونی باشه؟ تو اون و نجات بدی و اون از اینجا بره و تو هم مثل دفعات قبل که از چنگم در میرفتی فرار کنی و با خوشی با اون زندگی کنی ؟ فکر میکنی این یه قصه بچه گانست که همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه ؟ نه هری ، تو باید بفهمی که این دفعه مثل دفعات قبلی نیست ایندفعه فقط من و تو هستیم .
ولمورت به در بسته ی اتاق نگاهی کرد و آرام ادامه داد :
میدونی الآن تمام مرگخوارهای من دارن به این فکر میکنند که اینجا چه اتفاقی داره میافته .وقتی بهشون دستور دادم که حق ندارن به تو آسیب برسونند و خودم تنهایی با تو ملاقات خواهم کرد درسته که چیزی نگفتن اما من براحتی فهمیدم که دلشون چیز دیگه ای می خواد . میخوان بفهمن که آخر کار چی میشه نمیخواستن از هیچ صحنه ای محروم بشن تو اونقدر از دست من فرار کردی و جون سالم به در بردی که دیگه حتی بعضی از اونها هم به شک افتادن . اما حالا...
ولدمورت چوبدستی اش را بلند کرد و به سمت قلب هری نشانه گرفت و گفت :
حالا دیگه می تونم کاری که باید 17سال پیش میکردم و تموم کنم با کشتن تو دیگه همه چیز برای اون جادوگرای احمق که به دنبال یه هامی میگردن تموم میشه و وقتی اونها جسد تو رو کنار دامبلدور دفن کردند دیگه امیدی براشون نیست که بخوان براش از خودشون و اون ارزشهای مسخرشون دفاع کنند و من میتونم بردنیای جادوگران اون طوری که دلم میخواد فرمانروی کنم...خالی از هر گند زاده ای . هری چه حیف که اون موقع نیستی ببینی چه بلایی سر کسایی که دوستشون داری می افته .
ولدموت قهقه ای سر داد که هری را بیش از پیش میخکوب کرد .بعد به نرمی گفت:
خداحافظ هری پاتر یا بهتره بگم پسری که نتونست زنده بمونه .
از انتهای چوبدستی ولمورت نور درخشان سبزی خارج شد .
هری بی هیچ احساسی آنجا ایستاده بود . وجودش آرامتر از لحظه ای قبل بود او از مرگ نمیترسید اما مطمئن بود یک جای قضیه اشکال دارد پیشگویی چیز دیگری میگفت آنها باید با هم مبارزه میکردن تا یک نفر کشته میشد اما او که حتی هنوز از خود دفاع نکرده بود ؟ او حتی فرصت نکرده بود چوبدستی اش را به سمت ولدمورت درست نشانه بگیرد چه به اینکه وردی را به زبان آورد ؟ حتماً یک جای قضیه ایراد داشت . این قضیه نباید به این آسانی تمام میشد.
در لحظه ای کوتاه تر از یک تپش قلب ، انگار که زمان ایستاده باشد، ناگهان بوی عطری به مشامش رسید
که اولین بار در پناهگاه استشمام کرده بود و در دخمه ها زمانی که معجون عشق را بو میکرد به مشامش رسده بود . و ثانیه ای بعد آبشاری از موههای سرخ رو به رویش قرار گرفت . قبل از اینکه بتواند کاری بکند قبل از آنکه بخواهد به لحظه بعد فکر کند یا حتی بتواند او را کنار بزند.
نور سبز رنگ آرام در قلب جینی جا گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در 1385/2/9 7:50:03
ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در 1385/2/9 7:56:14
[b][size=medium][color=990099][font=Georgia]((دوستت دارم )) را من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام دامنی پر کن از گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن! که فش�