جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  246 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  165 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1385 01:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگرید با قدم های بلند خودشو به بانگ گرینگوز می رسونه و هری دوان دوان سعی می کنه از هاگرید عقب نمونه هاگرید سریع وارد بانک می شه و هری نفس نفس زنان پشت سر هاگرید وارد می شه
هری: هین هین ... هاگرید هنوزم نمی گی چه خبره؟
هاگرید فقط سرشو به علامت منفی تکون می ده و داره دقیق به اطراف نگاه می کنه
هاگرید بعد از مدتی می گه: هری از این طرف ...

هاگرید جلوی یک میز بلند می ایسته و شماره ی حساب رو می ده

جنی با کت مشکی و کروات سبز جلوی اونا ظاهر می شه
جن: قربان راه از این طرف ...

وارد یک واگن می شن هاگرید کیسه ی پول رو به دست هری می ده و هری روتوی واگن حل می ده و خودشو به سختی جا می ده جوری که در حال له شدنه! و هری هر لحظه فکر می کنه ممکنه له بشه

جن هم وارد واگن می شه وحرکت...
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ قیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ تق تق
جرینگ جیرینگ
چیک چیک

هری باز هم یاد اولین ورودش می افته
هاگرید اونو محکم گرفته

سرعت واگن داره هر لحظه بالاتر می ره
دستهای جن هر لحظه دور فرمون واگن محکم تر می شه
وحشت هری داره به اوجش می رسه
و هاگرید داره فضای سرد اطرافشو حس می کنه احساس می کنه اینجا اونجوری که باید باشه نیست

سرعت بیشتر می شه
قیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ

و جن این بار داره می خنده
چشماش داره برق می زنه
دستش محکم به فرمون چسبیده
تو چشماش سیاهی دیده می شه

بر می گرده به طرف هری و تو چشمای هری نگاه می کنه و می گه: ارباب کوچک خواهد مرد!
و باز هم می خنده

صدای کشداری در غار می پیچه

پاااااااااااااااااااتتتتتر! خواهی مرد! مرگخوارها همه جا هستن....ارباب منتظر توست

هری و هاگرید وحشت زده توی واگن پرسرعت روی ریلها در حال حرکتن تنها راه نجات ققنوسه...


888888888888888888888888888888888888888

اینجا مگه نمایشنامه نیست؟؟ پس باید ماجرا رو گذاشت من عموما حوادث نمی سازم! ادامه رو بقیه می دن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 18 اردیبهشت 1385 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
چقدر تنهايي بد بود! از تابستان تا حالا كه به پاتيل درز دار آمده بود هيچ آشنايي را نديده بود. دلش براي هرمايني، ويزلي ها، هاگريد و بقيه تنگ شده بود. حتي بدش نمي آمد گفت و گويي با مالفوي داشته باشد!
از مردم فضول و نگاه هايشان خسته شده بود و در نتيجه ترجيح مي داد بيشتر وقتش را در اتاقي كه در مهمان خانه اجاره كرده بود سپري كند. همين موضوع باعث شده بود كه تا آن موقع فقط نصف كتاب ها و وسايلي را كه لازم داشت، بتواند بخرد..
در همين افكار بود كه شنيد كسي اسمش را صدا مي زند. سرش را بلند كرد و بعد هيكلي عظيم الچثه را در مقابلش ديد. باورش نمي شد! او هاگريد بود! از خوشحالي نتوانست جلوي خودش را بگيرد. در بغل هاگريد پريد و حتي به عواقب بعد از آن هم فكر نكرد!
-سلام هري! دلم برت تنگ شده بود!
هاگريد اين را گفت و بعد هري را در آغوش فشرد. هري بيچاره هم تازه آن وقت فهميد كه چه كار كرده! وقتي توانست خود را از هاگريد جدا كند و نفس راحتي بكشد گفت:
- راستش منم همين طور! داشتم مي رفتم گرينگوتز پول بگيرم.
- منم مي خوام يه سري چيزا براي كلاسم بخرم. مي خواي باهات بيام تا پول بگيري؟
هري كه از اين پيشنهاد واقعا خوشحال شده بود گفت:« واي حتما! عاليه!»
پنج دقيقه بعد آن دو در واگني نشسته و منتظر بودند كه جني آن ها را همراهي كند. بالاخره جن عبوسي پيدايش شد و واگن را در تونل زيرزميني هدايت كرد. وقتي واگن در مقابل صندوق توقف كرد، هري مقدار پول مورد نيازش را برداشت و جن كه به نظر عبوس تر از قبل مي آمد، واگن را دوباره به حركت انداخت. هري هرگز ترسي را كه آن روز تجربه كرد از ياد نبرد. واگن بعد از گذشتن از اولين پيچ سرعتش خيلي بيشتر از حد معمول گشت و وقتي به دومين پيچ رسيد كاملا به طرف چپ مايل شد به طوري كه هاگريد از ترس افتادن فرياد بلندي كشيد. هرچه بيشتر جلو مي رفتند قلب هري تندتر مي زد اما چهره ي جن تغيير نكرده و اثر ترسي در آن ديده نمي شد. با اينكه با سرعت زيادي از تونل ها مي گذشتند اما به نظر مي آمد كه سفرشان با واگن هرگز پاياني نخواهد داشت. بالاخره بعد از پنجمين پيچ هري توانست ايستگاه واگن ها را ببيند و از اينكه تا آنجا سالم مانده بودند تشكر كند. در همان موقع صداي فرياد جن را شنيد كه به آن ها مي گفت براي توقف آماده باشند. صداي هاگريد را هم شنيد كه زير لب چيزهايي از نارضايتي مي گفت. فكر نمي كرد توقف بدترين قسمت سفر با واگن در آن روز باشد! بالاخره بعد از تلاش هاي فراوان جن، واگن سرعتش كم شد و بعد به طور ناگهاني ايستاد. هري مطمئن بود كه اگر هاگريد او را نمي گرفت حتما به بيرون پرتاب شده و ولدمورت را به دليل كشته شدنش براي گرفتن پول از گرينگوتز غافلگير مي كرد.
- ولدمورت حتما از خوشحالي سكته رو ميزد! يادم باشه به خاطر نجات پيدا كردنمون ده گاليوني بدم!
هري اين را گفت و به همراه هاگريد كه اصلا حال خوبي نداشت از آن جا خارج شد و در اين فكر بود كه از خراب بودن واگن شكايت كند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همين نزديكي شايد منتظر ماست
يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفي?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 17 اردیبهشت 1385 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
کریچر جان میشه درباره یه همین عکس یکی دیگم بنویسم و در پست جدیدم اشکالتمو رفع کنم ؟؟


میتونی بزنی مشکلی نیست ولی از این به بعد سعی کن یک دونه بیشتر نزنی در ضمن ملاک من نمایش نامه ی اول تو میشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=993366][font=Impact]همیشه حرفی رو ?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 17 اردیبهشت 1385 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سارای عزیز شما کار خلاف قوانینی نکردین فقط نمایش نامتون رو یک مقدار دیر فرستادین و به همین خاطر من نتونستم اون رو با عکس هفته ی پیش نقد کنم . در واقع اگر نمایش نامتون رو تا پنج شنبه شب بنویسید من میتونم اون رو هم جزو نمایش نامه های هفته حساب کنم تنها مشکل شما اینه که نمایش نامتون نه جزو این هفته ای ها قرار میگیره نه اون هفته ای ها همین

چند جا مشکل انشایی داشت مثل


اکنون آن پدر در سویی از اتاق در زیر آوار ها مدفون می شد.


که باید میگفتی شده بود

و یا


طلسم مرگ و سپس بانگ فریاد زن خانه را به رعشه در آورد و سپس جسد بی جان او که با دلی رنجیده خاطر و نگران زندگی را وداع گفته بود


این جا هم یکی از سپس ها رو ورداری درست تره

در ضمن رنجیده خاطر برای توصیف لیلی جالب نیست شوهرش رو کشتن بچشم میخوان بکشن تازه کمی دلگیر شده؟ ولی نگران مناسب بود



خنده های دهشتناک مرد خانه را به لرزه در آورده بود

همون طور که قبلا به آنیتا ی عزیز گفتم دهشتناک برای خنده و نگاه و صحبت و اینا به کار نمیره میتونیم این کلمه رو برای یک صحنه به کار ببریم مثل تصادف دهشتناک


پسری که با از آن پس نشانی رعد مانند هری پاتر خوانده شد!!!!


که باید این طوری میشد

پسری که از آن پس با نشانی رعد مانند هری پاتر خوانده شد
که البته اگه رعد مانند رو نیاری بهتر هم میشه

پسری که از آن پس با نشانی بر پیشانی هری پاتر خوانده شد

بعضی کلمه ها هستن وقتی یک بار ازشون استفاده کردی دیگه اگه به کار برن جالب در نمی یان مثلا


جسم خبیث و نفرت انگیز مرد بود که از درون سینه بانگ می زد.


طلسم مرگ و سپس بانگ فریاد زن خانه را به رعشه در آورد

یکی از اینا اضافیه در واقع وقتی خواننده نوشته رو میخونه اگر با این دو جمله موجه بشه یکی به دلش میشینه و اون یکی دلش رو میزنه

کلا نوشته ی متوسطی بود این که کوتاه نوشتی هم خیلی خوبه اصلا لازم نیست نوشتتون بلند باشه تا نشون بده روش کار کردین




نانسی:

تو جریان واقعی رفتن هری به بانک رو نوشتی و از خودت ابتکاری به خرج ندادی این یک پوئن منفی به حساب می یاد چون عنصر خلاقیت وجود نداشته

توی توصیف صحنه ها یک مقداری ضعیف عملکرده بودی مثلا

هری هنوز از دیدن منظره های دور و اطرافش شگفت زده بود .. جن هایی با قیافه های متفاوت ... بالاخره رسیدند


درست تر و بهتر این بود که دو چیز شگفت انگیز دیگه هم بگی مثلا
جن هایی با قیافه های متفاوت , راهروهایی که انتهایشان معلوم نبود و اتاقکهایی که شمردنشان ساعتها طول میکشید



هری قلبش تند تند میزد.. خیلی تند... حتی تند تر از سرعت واگن ! دلش میخواست زودتر اونجا رو ببینه.. ببینه چقدر پدر و مادرش براش بوجه کنار گذاشتن !!! یعنی با اون پولا میتونست وسایل لازم برای رفتن به هاگوارتز رو فراهم کنه ؟


جمله رو خوب و قشنگ شروع کردی ولی بعدش با اوردن کلمه ی بوجه یکم خرابش کردی بهتر بود مینوشتی ببینه پدر و مادرش برای اون چه چیزی به جا گزاشتن . جمله ی سوم رو هم بد به جمله ی دوم ربط دادی قشنگ ترش این طوریه
ببینه چقدر پدر و مادرش براش بودجه گزاشتن , که آیا میتونه با این پولها وسایل لازم برای رفتن به هاگوارتز رو فراهم کنه یا نه


جمله ی اخر داستان هم قشنگ بود کلا اگر داستان زیبا تموم بشه رو خواننده بیشتر تاثیر میزاره اگر اول داستان بد باشه ولی اخرش چند جمله ی خوب نوشته بشه خیلی جالبتر ازاینه که اولش خوب باشه ولی اخرش رو بد تموم کنه ( لپ کلام به اخر داستان توجه ویژه ای بکنین)


با رفتن هاگرید و هری ، زیرزمین بانک گرینگوتزه دوباره ساکت و خاموش شد





رومیلدا وین


نخواسته بودی جریان اولین بار که هری به بانک میره رو بنویسی بنابراین با یک اتفاق هری رو دوباره به بانک کشوندی که نفس عمل خوب بود ولی نتونسته بودی خوب از اب درش بیاری

به عنوان اولین نمایش نامت نمیشه ازت انتظار زیادی داشت ولی من اشکالهات رو میگم تا بعدها بهتر و بهتر بشی


دامبلدور این جمله را گفت و از دفترش خارج شد هری نیز به دنبال او رهسپار گشت.


استفاده از جمله هایی تا این قدر سنگین به نوشته ضربه میزنه اگه مینوشتی هری نیز به دنبال او راه افتاد هم بد نمیشد

داتسانت رو از هاگوارتز شروع کردی اما جوری که خواننده احساس میکنه کل جریانات اول اضافیه در واقع تنها اون تیکه که هری خوابش ور مرور میکنه مهمه که اون روهم میتونست توی همون گرینگوتز یادش بیاد مثلا وقتی سوار واگن هاست یاد خواب سیریوس بیفته


- پروفسور چه اتفاقی افتاده؟!
نمی دونم،ممکنه یه نقشه از طرف ولدمورت باشه باید خیلی مراقب باشیم.
.
.
.
او نزدیک دیوار رفت چوبدستی اش را درآورد و کلماتی را زیر لب زمزمه کرد آنگاه دیوار از هم شکافته شد و هری توانست هاگوارتز را ببیند!!!!!!!!!!!



میدونم که خودتم واقفی که قسمتهای اخر داستانت ضعیف بودن این که ولدمورت نقشه ای این طر بچینهو دامبل با یک خراب شدن عادی واگن به نقشه شک کنه و بدون این که اطمینان حاصل کنه در برن و این که از بانک به هاگوارتز راهی وجود داشته باشه
بنا بر این چیزی نمیگم

از جاهای خوب نمایش نامت هم میشه به


هرگز اولین باری که به آنجا آمده بود را فراموش نمی کرد چه حس خوبی بود احساس جادوگر بودن


اشاره کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 اردیبهشت 1385 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- هری آماده ای؟
دامبلدور در حالی که چوبدستی اش را در ردایش جای می داد این جمله را ادا کرد.
هری که لبخندی حاکی از رضایت روی لبهایش نقش بسته بود گفت:
- بله من آماده ام.
- پس دنبال من بیا.
دامبلدور این جمله را گفت و از دفترش خارج شد هری نیز به دنبال او رهسپار گشت.
هری همین طور که پشت سر دامبلدور راه می رفت مشغول فکر کردن به خواب شب گذشته اش بود:مگه هاگوارتز به اندازه ی کافی پول برای ایجاد امنیت نداشت که سیریوس از او خواسته بود مقداری از سرمایه اش را صرف این کار کند؟!لحن سیریوس در خواب او مانند همیشه نبود خیلی جدی تر و حتی غمگین تر به نظر می رسید...
- هری به چی فکر می کنی؟عجله کن!
با صدای دامبلدور بود که هری به خودش آمد.
- خیلی خوب هری ساعد دست من رو بگیر.
هری همان طور که دامبلدور گفته بود ساعد دست او را محکم گرفت او ناگهان احساس کرد که دست دامبلدور از او دور می شود بنابراین سعی کرد محکم دستش را نگه دارد سپس احساس کرد که همه جا تاریک شد و از همه طرف به او فشار وارد می شود به سختی نفس می کشید و....
هری ناگهان متوجه شد که هاگوارتز ناپدید شده او و دامبلدور در مقابل بانک گرینگوتز ایستاده بودند.
- حالت خوبه هری؟
- بله، بهتره بریم تو.
او به همراه دامبلدور به درون بانک رفتند هری قبلا هم آنجا را دیده بود، هرگز اولین باری که به آنجا آمده بود را فراموش نمی کرد چه حس خوبی بود احساس جادوگر بودن!
بانک از آن سال تغییر چندانی نکرده بود شاید تنها تغییری که به نظر هری رسید عوض شدن مدل واگن ها بود اما هری واگن های قبلی را بیشتر ترجیح می داد. او به همراه دامبلدور و یک جن که آنها را راهنمایی می کرد به طرف واگن به راه افتادند.
هنگامی که واگن حرکت کرد هری احساس عجیبی در دلش ایجاد شد یه حس خیلی بد!
واگن به طرز عجیبی سرعت گرفته بود و قابل کنترل نبود با افزوده شدن سرعت واگن حس ناخوشایند درون هری نیز افزوده می شد آنقدر صداهای نا مفهوم می آمد که هری نمی توانست بفهمد دامبلدور چه می گوید فقط احساس کرد دو کلمه ی"واگن" و "خراب" را شنیده!
به پایین ترین نقطه که رسیدند واگن با تکان شدیدی ایستاد. همه جا بسیار تاریک بود و سکوت سنگینی حکم فرما بود.
با خارج شدن دامبلدور از واگن هری فهمید که او هم باید پیاده شود. او پس از خارج شدن از واگن سکوت را شکست و پرسید:
- پروفسور چه اتفاقی افتاده؟!
- نمی دونم،ممکنه یه نقشه از طرف ولدمورت باشه باید خیلی مراقب باشیم.
- خوب..خوب.. ما میتونیم همون طوری که اومدیم برگردیم با غیب و ظاهر شدن.
- نه هری،در بانک امنیت شدیدی برقرار است نمی تونیم از ظاهر شدن استفاده کنیم.
"پس چیکار کنیم"این سوالی بود که در ذهن هری ایجاد شده بود اما دامبلدور آن را هم بی پاسخ نگذاشت!
- باید یه راهی باشه دنبال من بیا.
او این را گفت و سپس به طرف دیوار آجری حرکت کرد.
او نزدیک دیوار رفت چوبدستی اش را درآورد و کلماتی را زیر لب زمزمه کرد آنگاه دیوار از هم شکافته شد و هری توانست هاگوارتز را ببیند!!!!!!!!!!!
-------------------------------------------------------------------------
می دونم به بدترین نحو ممکن تمومش کردم ولی اگه می خواستم ادامش بدم دیگه خیلی خیلی طولانی می شد و شما هم که از نمایشنامه ی طولانی خوشتون نمیاد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 اردیبهشت 1385 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای قیژ قیژ واگن روی ریل های خسته و خاک گرفته هری رو آزار میداد... با تعجب به اطرافش نگاه میکرد... خیلی هیجان زده بود... هاگرید با خوشحالی لبخند میزد و از نسیمی که صورت پر موشو نوازش میکرد ، لذت میبرد....
هری قلبش تند تند میزد.. خیلی تند... حتی تند تر از سرعت واگن ! دلش میخواست زودتر اونجا رو ببینه.. ببینه چقدر پدر و مادرش براش بوجه کنار گذاشتن !!! یعنی با اون پولا میتونست وسایل لازم برای رفتن به هاگوارتز رو فراهم کنه ؟
تو همین فکرا بود که دید واگن دیگه حرکت نمیکنه ... جن با صدای مضحکی به هری گفت که پیاده شه ..... هاگرید که انگار خیلی بهش خوش گذشته بود ، از پیاده شدن ناراحت شد.. اما ناراحتشو پوشوند ! گلوشو صاف کرد دست هری رو گرفت و اونو دنبال خودش به سوی جن کشوند... هری هنوز از دیدن منظره های دور و اطرافش شگفت زده بود .. جن هایی با قیافه های متفاوت ... بالاخره رسیدند .. جن چندتا آجر اینور و اونور کرد تا بالاخره در باز شد.. از جاهای عجیبی گذشتند و درهای عجیبی رو باز کردند ... و بالاخره ....
هری دهانش از شدت تعجب باز مانده بود ... هاگرید لبخند می زد ... و جن هیچ عکس العملی نشان نمی داد ... هری هنوز از دیدن آن همه سکه طلا و پول بهت زده بود.... ...
دیگر تعجب کافی بود... از هاگرید پرسید که چقدر لازم دارد ... بعد مقدار مورد نیازش را برداشت و در یک کیسه ریخت .....
از این کمی هاگرید و جن را معطل کرده بود کمی ناراحت شد و از آنها عذر خواهی کرد ....
هری پشت هاگرید و هاگرید پشت جن به راه افتاد .... دوباره با یکدیگر سوار واگن شدند .. هاگرید خوشحال به نظر می رسید و لبخند میزد... هری کیسه را محکم در دست گرفته بود و خوشحال بود... جن لبخند موذیانه ای بر لب داشت و با هیجان واگن را می راند !!!!!
با رفتن هاگرید و هری ، زیرزمین بانک گرینگوتزه دوباره ساکت و خاموش شد



کریچر جان ؛ ببخشید من اول که میخواستم پستمو بنویسم کیسه پولو دست هری ندیدم ، منظورم اینکه که متوجه نشدم اونا پولو برداشتن و دارن برمیگردن ، برای همین فکر کردم دارن تازه میرن پولو بگیرن واسه همین پستم اینجوری شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=993366][font=Impact]همیشه حرفی رو ?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 اردیبهشت 1385 08:14
نمایش جزئیات
آفلاین
پیتر:



تنها اشکالی که وارده سخت فهم بودن اونه در واقع ممکنه خیلی ها( از جمله خودم) بعضی جاها رو نفهمن


" گودريك...وقت رفتنه..."


چطور گودریک در زمان پدر و مادر هری بوده؟


.اما اين بار در خاطرات خودش
.
.
.
سال ها بود كه كسي به اينجا نيامده بود


اگر این خاطره خودش بوده پس همون خاطره ی بچگیش بوده و اگه اون بوده دیگه این که سالها کسی به اونجا نیومده بود معنی نمیده چون همون موقع لیلی و جیمز اونجا زندگی میکردن


زني با موهاي قرمز وحشت زده كودكي را در آغوش گرفته بود

موهای لیلی مگه قرمز بوده؟


بعضی جمله هات به نوشتت قشنگی خاصی دادن مثل


نمي دانست...علت را نمي دانست اما جرات نداشت جلوتر برود


این طرز بیان خیلی جالبه( به نظر من)


کل حضور مگی هم قشنگ بود


- مي دونم قرار نبود بيام...ولي دير كردي و نگران شدم...دلم مي خواست دوباره خونه ي جيمز و ليلي رو ببينم...
صدايش دورگه شده بود. اما خودش را كنترل كرد. بي توجه به هري ،گويي اصلا حضورش را از ياد برده بود، به طرف يكي از اتاق ها كه درش نيمه باز بود رفت.




دفاعیات دوستان


سوروس: اساس نوشته ی اون برمیگرده به جریانات دزدیده شدن نمید توسط موزمال که توی رولهای قدیم میتونید اون رو پیدا کنید

من از اونجایی که جریان یادم نبود یک مقدار بد نقد کردم( ازش معذرت میخوام)


انیتا : موضوع داستانش با بقیه فرق داشت و در مورد هری و لیلی نبود

نقل قول:


من اول می خواستم راجع به هری و مامانش بنویسم، اما دیدم خیلی خنکه! یعنی اینکه همه بیان یه موضوعی رو بگن و ایناها. برای همین کلی تفکر کردم و بعدش این سوژه رو ازعکس گرفتم



همچنین گفته
نقل قول:


نمی دونستم که این تاپیک حتما باید در روند کتاب باشه. فکر می کردم می تونیم اونچه رو که خودمون می خوایم رو هم در داستان بنویسیم.


که باید بگم شما میتونید هر جور که دلتون خواست بنویسید ولی نه این که واقعیا از قبل تائید شده رو تغییر بدین شما میتونین چیزایی که هنوز معلوم نیست و در موردش صحبت نشده رو از خودت بسازی ولی نمیتونی مثلا اسنیپ رو متاهل نشون بدی( کاری که تو نمایش نامت انجام دادی)



**********************************************

دوستان توجه کنید که

هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید

در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه

هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید


نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه

تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه





نمایش نامه ی منتخب این هفته پست پیتر پتیگروه


و اینم عکس جدید

تصویر تغییر اندازه داده شده


































عکس در باه ی گرینگوتزه ( بانکی که هری ازش پول گرفت) ولی شما میتونید اینجا رو یک جای دیگه هم نشون بدین

هری یک بار با دامبل به بانک رفت ولی شما میتونید باز هم اونا رو به یک بهونه ای اونجا بفرستین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 15 اردیبهشت 1385 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت همه جا را در بر گرفته بود. تنها صدای ریزش دیوارهای خانه بود که سکوت را می شکست. خانه ایی که روزی یک پدر با عشق و علاقه ساخته بود و اکنون آن پدر در سویی از اتاق در زیر آوار ها مدفون می شد. یک زن تنها با کودکی معصوم مقابل مردی شنل پوش که سلاحی قدرتمند در دست داشت قرار گرفته بود. بدون آنکه دفاعی جز زبان از خود داشته باشد. زن با خشم به صورت مرد سیاه پوش می نگریست و هم چنان که کودک را در آغوش خود می فشرد گفت:
_من هرگز اجازه ی چنین کاری رو به تو نمی دم!
_پس با زندگی خداحافظی کن!

طلسم مرگ و سپس بانگ فریاد زن خانه را به رعشه در آورد و سپس جسد بی جان او که با دلی رنجیده خاطر و نگران زندگی را وداع گفته بود، در کف اتاق به چشم می خورد. هم اکنون تنها یک کودک مانده بود و یک مرد دیو صفت! مردی که از جنازه ی یک مادر می گذشت و به سوی فرزندش می رفت که تنها آرزویش نجات وی بود!

صدای گریه کودک سکوت خانه را در هم می شکست. مانند آن بود که کودک می دانست مادر خود را هرگز نمی بیند. خنده های دهشتناک مرد خانه را به لرزه در آورده بود و محیط را از آن چه که بود خوف ناک تر به نظر می رساند. چوب دستی اش را بالا گرفت و در میان خنده های شیطانی اش طلسم مرگ را زمزمه کرد:
_آوداکدورا!!!!

اما این بار این کودک نبود که فریاد زد بلکه جسم خبیث و نفرت انگیز مرد بود که از درون سینه بانگ می می زد. و چند لحظه بیش طول نکشید که خانه خالی شد و دوباره گریه های کودکی در آن جا طنین انداز شد. پسری که با از آن پس نشانی رعد مانند هری پاتر خوانده شد!!!!
_____________________________________

می دونم کم شد ولی نمی خواستم بیش از این داستان رو کش بدم!
با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1385 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
کرچر جان عکس جدید لطفا !!!!
راستی هر چند وقت یکبار عکس جدید می ذاری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=993366][font=Impact]همیشه حرفی رو ?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 11 اردیبهشت 1385 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده






تمام بدنش را لرزه اي فراگرفته بود. با چشماني اشك آلود به در رنگ و رو رفته ي خانه اي نگاه مي كرد. به در خانه ي خودش! نمي دانست...علت را نمي دانست اما جرات نداشت جلوتر برود. از همان لحظه اي كه پايش را در "دره ي گودريگ" گذاشته بود تصوير نور سبز رنگ و خنده ي پس از آن رهايش نمي كرد.
چهره ي مادر و پدرش را واضح تر از تمامي سال ها به خاطر مي آورد. گويي در قدح انديشه ي دامبلدور قدم مي زد...اما اين بار در خاطرات خودش. در خاطرات كودكيش كه هيچ موقع مجال بازبيني آنها را نداشته.
به سختي سعي كرد تا حواسش را به كاري كه بايد انجام مي داد متمركز نگه دارد. تمامي قدرت و توانش را به كار برد تا چند قدم دگر بردارد و در را باز كند.
چند لحظه اي طول كشيد تا چشمانش به تاريكي داخل خانه عادت كردند. نور از پنجره هاي شكسته عبور نمي كرد. همه جا تاريك بود. سنگيني هواي درون، ريه هايش را مي آزرد. سال ها بود كه كسي به اينجا نيامده بود. گرد و خاكي كه مانع از شنيده شدن صداي پاهايش مي شد اين را به خوبي نشان مي داد. در حالي كه به سختي به جلو حركت مي كرد پايش به چيزي برخورد كرد.
كتاب خانه ي كوچكي بود كه واژگون بر روي زمين افتاده بود. خواست تا دقيق تر نگاهش كند كه حضور شخص دگري را درون اتاق احساس كرد.
- هري؟
به سرعت از جايش پاشد. سعي كرد تا اشكهايش را پيش از آنكه برگردد پاك كند.
- پروفسور مك گونگال...شما...
- مي دونم قرار نبود بيام...ولي دير كردي و نگران شدم...دلم مي خواست دوباره خونه ي جيمز و ليلي رو ببينم...
صدايش دورگه شده بود. اما خودش را كنترل كرد. بي توجه به هري ،گويي اصلا حضورش را از ياد برده بود، به طرف يكي از اتاق ها كه درش نيمه باز بود رفت.
هري خم شد و كتابي را كه از همه نزديك تر بود برداشت. جلد كتاب در اثر مرور زمان چروكيده شده بود و گوشه هاي صفحاتش توسط حشرات خورده شده بودند. با اين حال به محض آنكه دستش با كتاب تماس پيدا كرد زخمش به سوزش افتاد.
زني با موهاي قرمز وحشت زده كودكي را در آغوش گرفته بود. داشت به مردي كه در مقابلش ايستاده بود براي نجات فرزندش التماس مي كرد. مرد چوبدستيش را بالا آورد....صداي افتادن زن و بعد خنده اي شنيده شد.....
هري همچنان كف اتاق نشسته بود. بدنش هنوز هم مي لرزيد. زخمش مي سوخت. اما به چيز با ارزشي دست يافته بود...پيش از آنكه مادرش بي جان بر روي زمين بيفتد صداي ديگري را نيز شنيد. صدايي كه بي شك به ولدمورت تعلق نداشت. صداي زنانه و نازكي بود اما به طور واضحي داشت چيزي را مي گفت...چيزي كه تنها كودك توانسته بود بشنود...
" گودريك...وقت رفتنه..."



تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/2/16 8:18:51
[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ