آرتیکوس دامبلدورold
از کاخ سفید پادشاهان در کوه های سفید سرزمین رویاها
- آخرین ورود
- جمعه 1 شهریور 1387 00:15
- عضویت
- 1384/09/14
- پستها
- 430
چه هواي ديوانه كننده اي!ديشب بعد از رسيدن،هوا رو به گردنكشي و ويرانگري رفته بود،طوري كه تك تك آجرهاي قلعه ام ميلرزيد كه خوشحالي خود را فراموش و با ترس در زير پتوي اتاقم تا صبح منتظر پايان گرفتن وحشي شدن هواي دهكده شدم و حتي بعد از تمامي آن،با نگراني به خواب فرو رفتم.اما الان...خورشيد به طوري بر بالاي هاگزميد ميتابيد كه پوست را ميسوزاند و پرندگان كه با نغمه هاي خود وجود دريايي آرام را نويد ميدادند و مردماني كه با برداشتن كلاه خود و يا تكاني مختصر به سر،با من غريب سلام ميكردند،انگار خوش آمد گرمتري براي من تازه وارد در آنجا مضحك و خلاف قانون اين منطقه است.
از اين فكر درآمدم و راه خودم را از ميان بيشه ها براي رسيدن به اسكله پيش گرفتم.بعد از چند قدم بر كوره راه،در افكار خودم فرو رفتم...بايد چند نفر را براي تعمير خرابي هاي موجود اسكله استخدام كنم،شايد شهرداري از اين لحاظ كمكي به من بكند و بايد هم بكنند...قرار نيست كه دو دانگ اين اسكله براي آنها باشد ولي كاري برايش نكنند!آقاي جانسون را بعد از بازگشت حتما از اين موضوع مطلع خواهم كرد...
ناگهان صداي خفيف پاي كسي را در پشت سرم شنيدم،انگار كه من را دنبال ميكرد.به عقب برگشتم تا شايد بتوانم اين تعقيب كننده را ببينم ولي هيچ كسي در آن كوره راه ديده نميشد.با فكر آن كه خيالاتي شده باشم،كنجكاوي را رها كرده و دوباره حركت كردم.لحظاتي بعد بار ديگر آن صدا به گوشم رسيد،بدون اينكه برگردم با ترس بر سرعت قدمهايم افزودم ولي از صداها مشخص بود آن ناشناس نيز بر سرعتش افزوده است.احتياط را كه تا آن لحظه سعي در حفظ آن بودم رها كرده و به سرعت در ميان كوره راه دويدم
...
---------------------------------------------------------------------------------------------------
آن شخص ناشناس كه بود؟
چه از نانسي ميخواست؟
آينده آنها دست شماست!
بعد اگر توجه كرده باشيد اين از ديد نانسي بود و خودم رو هنوز وارد داستان نكردم.
مرسي
آرتيكوس دامبلدور
نقد شد
از اين فكر درآمدم و راه خودم را از ميان بيشه ها براي رسيدن به اسكله پيش گرفتم.بعد از چند قدم بر كوره راه،در افكار خودم فرو رفتم...بايد چند نفر را براي تعمير خرابي هاي موجود اسكله استخدام كنم،شايد شهرداري از اين لحاظ كمكي به من بكند و بايد هم بكنند...قرار نيست كه دو دانگ اين اسكله براي آنها باشد ولي كاري برايش نكنند!آقاي جانسون را بعد از بازگشت حتما از اين موضوع مطلع خواهم كرد...
ناگهان صداي خفيف پاي كسي را در پشت سرم شنيدم،انگار كه من را دنبال ميكرد.به عقب برگشتم تا شايد بتوانم اين تعقيب كننده را ببينم ولي هيچ كسي در آن كوره راه ديده نميشد.با فكر آن كه خيالاتي شده باشم،كنجكاوي را رها كرده و دوباره حركت كردم.لحظاتي بعد بار ديگر آن صدا به گوشم رسيد،بدون اينكه برگردم با ترس بر سرعت قدمهايم افزودم ولي از صداها مشخص بود آن ناشناس نيز بر سرعتش افزوده است.احتياط را كه تا آن لحظه سعي در حفظ آن بودم رها كرده و به سرعت در ميان كوره راه دويدم
...
---------------------------------------------------------------------------------------------------
آن شخص ناشناس كه بود؟
چه از نانسي ميخواست؟
آينده آنها دست شماست!
بعد اگر توجه كرده باشيد اين از ديد نانسي بود و خودم رو هنوز وارد داستان نكردم.
مرسي
آرتيكوس دامبلدور
نقد شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در 1385/2/20 6:59:27
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/20 21:48:53
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/20 21:48:53
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور
ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)
[b][color=009900]آرتيكوس ..
ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)
[b][color=009900]آرتيكوس ..


و گفت:
گفت:
به نشانه تایید سر تکان دادند.دختران مالفوی همچنان با شیطنت ،از اینکه انها نامه را جدی نگرفته بودند به افراد گروه نیش و کنایه میزدند که ناگهان چند طلسم محکم به سکان کشتی برخورد کرد و از بغل گوش نانسی گذشت.صاحب قایق چوبدستی را مانند میکروفون برگلو گذاشته و با تمام توان داد میزد:
ناله هایی از درون جزیره و قایق مرموز افراد کشتی را که مات و مبهوت در حال هضم حرفهای صاحب قایق بودند به خود اورد.همه بر خود می لرزیدندجز دختران خانواده مالفوی که کمی جدیتر از همیشه(دیگه چقدر جدی؟!)بر کف کشتی نشسته و مشغول فکر کردن بودند.در این فضای نفس گیر تالاس گریه کنان رو به دیانا شعری را دکلمه میکرد:
که قضیه عشق و ...بالکل از ذهن تالاس پرید.دیانا که در چهره اش اثری از محبت دیده نمیشد با تفاخر در جواب او گفت:
) نگرانی خودشو ابراز کرد...


منو ببخش..یه وقتی نری به منکرات و آسلام اینا بگی ها...