رون در حالي كه خيره به لاكهارت نگاه مي كرد : خيلي هم جالب نيست
هرميون : احمق نشو رون ... اون فوق العادست
- لبخند بزن عزيزم ... چطوره دست منو بگيري ؟؟؟
لاكهارت قبل از اينكه هري كوچكترين حركتي نشان بر اينكه موافق است يا مخالف بكند دست او را محكم گرفت طوري كه گويي هر آن ممكن بود با هم غيب شوند .
هرميون هنوز با آن نگاههاي عاشقانه به لاكهارت نگاه مي كرد و كتابش را در آغوش گرفته بود و كم كم داشت رون را عصباني مي كرد . ناگهان حالت چهره هرميون تغيير كرد و با شگفتي پرسيد : اونا كجا رفتن ؟؟؟
رون كه هنوز با عصبانيت به هرميون نگاه مي كرد : كيا كجا رفت ؟؟؟
هرميون : هري و ... پروفسور لاكهارت ؟؟؟
* * * * * * *
هري احساس مي كرد بدنش تو خالي است زيرا فشاري كه از بيرون به او وارد مي شد در هر نقطه از بدنش او را به درون مي راند ولي همچنان دستش در دست لاكهارت بود زمين را زير پاها يش احساس كرد آن وضعيت به همان سرعتي كه بوجود آمده بود از بين رفته بود . اكنون در مكاني بودند كه هري احساس مي كرد نبايد در آنجا باشد . لاكهارت ديگر از آن لبخند هاي دلنشين نثارش نمي كرد و مرتب به ساعتش نگاه مي كرد . هنگامي كه هري مي خواست بپرسد كه كجا هستند لاكهارت نگاه موذيانه اي به هري كرد و گفت : ديگه وقتشه هري ....
او چند قدم عقب رفت و در مقابل چشمان حيرت زده هري شروع به تغيير كرد آن مو هاي بلوند و بيگودي شده به رنگ سياهي مي گراييد . چشمانش ريز تر و رنگش بي روح تر مي شد . پس از گذشت اندك زماني لاكهارت به كسي تبديل شده بود كه هري احساس مي كرد بيش از همه از او متنفر است .
- اربابم حتما خوشحال ميشه كه من تو رو آوردم هري
اسنيپ كه شرارت از چشمانش مي باريد قهقهه اي از شادي سر داد . هري كه نفرت از ذره ذره ي بدنش منعكس مي شد در آن لحظه به ياد سيريوس افتاد و بلا فاصله چوب جادويش را در آورد : پترفكيوس توتالوس
اسنيپ بلافاصله به زمين افتاد و هري با خشم به او گفت : اين بي احتياطيا از تو بعيده اسنيپ به اربابت بگو كه من بيدي نيستم كه با اين بادا بلرزم
در آن لحظه هري به خود افتخار مي كرد ناگهان همه چيز تغيير كرد آن مكان پر رعب و وحشت در حال از بين رفتن بود و سه ثانيه بعد موجي از هلهله و شادي به سمت هري مي آمد هري رون و هرميون را ديد كه در حال دويدن به سمتش بودند و از حركت لب رون فهميد كه مي گويد : معركه بود هري
هري با تعجب به اسنيپ نگاه كرد كه هنوز بر زمين افتاده بود و اندكي آزرده به نظر مي رسيد سپس برگشت و ريتا را ديد كه اكنون 10 سانتي متر بيشتر با او فاصله نداشت و لبخند بر لب به او گفت : شما در مقابل دوربين مخفي قرار گرفتيد ... .
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709


به به اینم که هری پاتر معروفه . پسرم شما برنده یه نسخه از کتابای من شدید حالا بیا اینجا یه عکس بگیریم .
رون : هری از من گفتن ، به این مرتیکه بی ناموس اعتماد نکن .
هرمیون : برو هری برو .
هری با آشفتگی به سمت گیلدی راه افتاد .
گیلدوری با حالتی پدرانه هری رو در آغوش گرفت و گفت :
- کالین عکسا رو برو تو کارش !
بلافاصله کالین با اشتیاق شروع کرد به عکس انداختن . در حین عکس انداختن دوربینش به سرعت به صورت عمودی و افقی در میامد .
عکس اول :
هری روی زمین خوابیده و گیلدوری به صورت پیروز مندانه ای پاش رو روی هری گذاشته و لبخند دلنشینی زده
عکس دوم :
هری چهار دست و پا روی زمینه و گیلدروی هم روش نشسته و دندوناش رو به نمایش گذاشته .
عکس سوم :
هری گیلدروی رو روی کولش سوار کرده و گیلدی دستاش رو بالا گرفته .
هرمیون در حالی که همچنان با ذوق به گیلدروی چشم دوخته بود گفت :
- وای خدا جونم خوش به حال هری . کاشکی من جاش بودم
رون: پس من بوووقم دیگه ؟
گیلدروی در حالی که به فکر فیگور جدیدش بود یه دور ، دور خودش چرخید . ناگهان چشمش به هرمیون افتاد که به صورت عشقولانه ای بهش خیره نگاه میکرد .
گیلدروی اول به این حالت درومد
سپس در حالی که احساس میکرد خون گیلدی قهرمان در رگهاش جریان یافته با نفرت نگاهی به هری که در اثر عکسهای پی در پی سر و وضعش به هم ریخته بود انداخت . هری
ناگهان گیلدی در یک حرکت انتحاری هری رو از سرجاش بلند کرد و به یک جای مجهول پرتاب کرد . هری در حالی که روی هوا بال بال میزد پرواز کنان از بالای سر ملت عبور کرد و از نظرها ناپدید و به سمت همونجای مجهول رهسپار شد .
ملت
گیلدی بدون توجه به نگاههای آسلامی ملت در حالی که خنده موذیانه ای داشت به صورت غیر آسلامی روبه هرمیون کرد و گفت :
- دخترم همین الان نسخه کامل سری مجموعه های من از هری پاتر پس گرفته و به شما تعلق میگیره . حالا بیا بالا با هم یه عکسی بندازیم
هرمیون با شنیدن این حرف جیغ بلندی کشید و غش کرد .
گیلدی : اوا ... بزار کمکت کنم !
گیلدی اینو گفت و خواست هرمیونو از روی زمین بلند کنه که رون با خشم مداخله کرد و فریاد زد :
- هووووووووووی به زن من چیکار داری مگه خودت ناموس نداری !
گیلدی : چرا دارم
رون با خشم فریاد زد :
- چرا و کوفت !
و سپس در یک حرکت فوق انتحاری به سمت یکی از قفسه ها رفت و یک کتاب قطور رو از درون آن بیرون آورد و بدون توجه به نام مقدس مرلین که بر روی آن نوشته شده بود آن را یکراست به سمت گیلدی پرتاب کرد.
ملت نفسهاشونو در سینه حبس کردند . کتاب زوزه کشان به سمت گیلدی رفت و مستقیم در دهن گیلدی که به صورت مشکوکی باز مونده بود فرو رفت .
مغازه رو سکوت فرا گرفت . ابتدا صورت گیلدی به رنگ سبز درامد سپس به رنگ بنفش و آخر سفید شد . گیلدی در حالی که با دو دستش گردنشو گرفته بود افتاد روی زمین و دیگه حرکت نکرد .
بلافاصله جمعیت آشفته شد و ملت شروع کردن به جیغ زدن و تنه زدن به هم . عده ای با عجله به سمت گیلدی میرفتند . یکی مشغول تنفس مصنوعی دادن شد . اون یکی روی شکم گیلدی مشغول تلمبه زدن شد . عده ای شروع کردن به پشت گیلدی ضربه زدن . عده ای دیگر به صورت مشکوکی در پشت گیلدی دیده نمیشدند . کالین با سرعت مشغول عکس انداختن شده بود بدون توجه به اینکه عکساش تموم شدن . خبرنگارا جمع شده بودند . سپس صدای جاروی پلیس از دور شنیده شد . در اون میان هری در دوربین پدیدار شد که روحشم از ماجرا خبر نداشت و.....
روز بعد :
خبر خبر !!!
باز هم بی ناموسی در جامعه جادوگری تلفات داد .
مقتول : گیلدروی لاکهارت به علت قصد های بی ناموسی .
قاتل : رون ویزلی به علت غیرتی شدن و اقدام به خفه کردن گیلدروی لاکهارت .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/3/6 8:08:03
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/16
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 22:21
از: هر جا که کفتر میایَ!
پستها:
791

_هری ! زود باش دیگه.
این صدای هرمیون بود که از پایین پله ها میومد.هری با عجله کیف پولش رو برداشت و قفس هدویگ رو گوشه اتاق گذاشت و به سمت در اتاق به راه افتاد.
_هری ! زود باش همه منتظرن.
_اومدم هرمیون.الان میام.باشه.
هری پله ها رو سه تا یکی کرد و سریعا خودشو به رون و هرمیون رسوند که پایین پله ها منتظرش ایستاده بودن.
رون به هری که نفس نفس می زد نگاهی انداخت و گفت:
_چرا انقدر دیر اومدی هری؟
هری آب دهانشو به سرعت قورت داد و گفت:
_ببخشید.کیف پولم رو پیدا نمی کردم.کلی توی چمدونو گشتم تا پیداش کردم.
هرمیون اخمی کرد و گفت:
_صد دفعه بهت گفتم این چمدون رو مرتب کن تا مشکلی برات پیش نیاد.زود راه بیفتید که همه توی کوچه ی دیاگون منتظرن.
هرمیون جلوتر از همه از در پشتی مهمانخانه ی پاتیل درزدار خارج شد و به محض نزدیک شدن به دیوار چوب دستیشو از جیب رداش در آورد و اونو به سمت دیوار نشونه رفت.چند تا آجر رو شمرد و بعد روی آجری توقف کرد و با چوب دستیش سه بار به اون ضربه زد.
ناگهان همه ی آجرها با آرایشی خاص کنار رفتن و کوچه ی دیاگون جلوی چشم بچه ها پدیدار شد.
همه به سرعت از شکاف پدید آمده روی دیوار رد شدن و بعد چند لحظه دیوار به حالت اولش برگشت.
هری نگاهی به کوچه انداخت.جمعیت توی کوچه موج می زد.همه برای خرید وسایل مورد نیاز بچه هاشون به دیاگون اومده بودن.توی کوچه همهمه ای برپا بود.
هری سعی می کرد از میان جمعیت مسیرشو به سمت مغازه ی فلوریش و بلاتز باز کنه.رون و هرمیون با دقت به دنبال هری می اومدن تا اونو گم نکنن.
قرار بود خانم ویزلی رو توی مغازه کتاب فروشی فلوریش و بلاتز ملاقات کنن.
همینطور که به سمت مغازه در حرکت بودن هری نویل رو دید که سر در گم به زمین نگاه می کرد.ته دلش به او خندید و به این فکر افتاد که لابد دوباره دنبال وزغش می گرده.
هری به اطراف نگاهی انداخت و ناگهان متوقف شد.به طوری که رون از پشت سر به اون برخورد کرد و به طبع اون هرمیون هم به رون برخورد کرد.
رون به هری که داشت به سمت راست نگاه می کرد نگاهی انداخت و گفت:
_چی شده هری؟
هری به مغازه ای که در سمت راستش بود خیره شده بود.بالای در ورودی مغازه روی تابلویی از جنس چوب نوشته شده بود:
کتاب فروشی فلوریش و بلاتز
داخل مغازه خیلی شلوغ بود.هری از میان جمعیت خانوم ویزلی رو تشخیص داد که داشت با شور شوق خاصی از یه مرد امضا می گرفت.کمی اونطورفتر جینی و فرد و جرج به مادرشون نگاه می کردن.نارضایتی در چهره ی همشون موج می زد.آقای ویزلی هم کمی اونطورفتر مشغول صحبت با یه مرد بود که هری اونو نمیشناخت.
با سقلمه ای که هرمیون به هری زد ، هری به خودش اومد و به همراه رون و هرمیون وارد مغازه شد.فرد و جرج به محض دیدن رون به سمت اونا اومدن و جینی هم با دیدن هرمیون لبخندی بر لبش نقش بست ولی با دیدن هری نه تنها اون لبخند محو شد بلکه به صورتش کاملا سرخ شد و نگاهشو از هری دزدید.
خانم ویزلی که همون لحظه صحبتش با مردی که از اون امضا گرفته بود تموم شده بود به سمت اونا اومد و گونه ی هری رو بوسید و گفت:
_اوه.سلام بچه ها.راحت اومدین؟اتفاقی که نیفتاد؟
رون اخمی کرد و گفت:
_مامان ما حالمون خوبه.اون مرده کی بود داشتی باهاش حرف می زدی؟
و با انگشتش به مردی که جمعیت دورش حلقه زده بود اشاره کرد.
خانم ویزلی با شوق خاصی گفت:
_یعنی تو اونو نمی شناسی؟تو لاکهارت مشهور رو نمیشناسی؟
ناگهان هرمیون جیغی از سر خوشحالی کشید که باعث شد همه برگردن و به اونا نگاه کنن.حتی گیلدروی لاکهارت هم دست از امضا کردن کاغذ ها کشید و به اونا نگاه کرد.
هرمیون که صورتش کاملا سرخ شده بود گفت:
_اوه.سلام آقای لاکهارت.از دیدنتون خوشوقتم.
لاکهارت در حالی که بقیه رو از نظر می گذروند جواب داد:
_اوه سلام بانوی زیبا.شما همه همراه خانم ویزلی هستید؟
هرمیون سرختر از قبل شد و جواب داد:
_بله.
ولی لاکهارت به هرمیون توجهی نداشت.نگاه لاکهارت روی پیشونی هری قفل شده بود و این هری رو آزار می داد.
ناگهان لاکهارت به سمت اونا اومد و دست هری رو گرفت و گفت:
_به به.ببینید کی اینجاست ! آقای هری پاتر مشهور.
صدای جیغهای دخترها از گوشه و کنار شنیده شد.
لاکهارت فورا کتابی رو از روی میز برداشت و به دست هری داد.سپس رو به عکاس کرد و گفت:
_لطف کنید و از من و آقای پاتر یه عکس بندازید.
عکاس با گفتن چشم قربان به پشت دوربینش رفت و آماده ی عکس گرفتن شد.
پس از گرفتن عکس لاکهارت رو به مردی که پشت سرش پشت یه میز نشسته بود و در حال نوشتن چیزی بود کرد و گفت:
_می شه اون قلم پر رو به من قرض بدید؟می خوام این کتاب رو برای آقای پاتر امضا کنم.
صدای پچ پچ ها بالا گرفت.
لاکهارت قلم پر صورتی رو از مرد گرفت و صفحه ی آخر کتاب رو باز کرد و چیزی توش نوشت و پس از تکون دادن سریع قلم روی کتاب اونو محکم بست و به هری داد.
هری بدون معطلی پیش دوستاش رفت.به محض رسیدن به اونا هرمیون کتاب رو از دست هری گرفت و صفحه ی آخرش رو باز کرد و گفت:
_وای.هری.خوش به حالت.
ولی با شنیدن صدای غرغر های رون ساکت شد و به کتاب خیره شد.
این صدای هرمیون بود که از پایین پله ها میومد.هری با عجله کیف پولش رو برداشت و قفس هدویگ رو گوشه اتاق گذاشت و به سمت در اتاق به راه افتاد.
_هری ! زود باش همه منتظرن.
_اومدم هرمیون.الان میام.باشه.
هری پله ها رو سه تا یکی کرد و سریعا خودشو به رون و هرمیون رسوند که پایین پله ها منتظرش ایستاده بودن.
رون به هری که نفس نفس می زد نگاهی انداخت و گفت:
_چرا انقدر دیر اومدی هری؟
هری آب دهانشو به سرعت قورت داد و گفت:
_ببخشید.کیف پولم رو پیدا نمی کردم.کلی توی چمدونو گشتم تا پیداش کردم.
هرمیون اخمی کرد و گفت:
_صد دفعه بهت گفتم این چمدون رو مرتب کن تا مشکلی برات پیش نیاد.زود راه بیفتید که همه توی کوچه ی دیاگون منتظرن.
هرمیون جلوتر از همه از در پشتی مهمانخانه ی پاتیل درزدار خارج شد و به محض نزدیک شدن به دیوار چوب دستیشو از جیب رداش در آورد و اونو به سمت دیوار نشونه رفت.چند تا آجر رو شمرد و بعد روی آجری توقف کرد و با چوب دستیش سه بار به اون ضربه زد.
ناگهان همه ی آجرها با آرایشی خاص کنار رفتن و کوچه ی دیاگون جلوی چشم بچه ها پدیدار شد.
همه به سرعت از شکاف پدید آمده روی دیوار رد شدن و بعد چند لحظه دیوار به حالت اولش برگشت.
هری نگاهی به کوچه انداخت.جمعیت توی کوچه موج می زد.همه برای خرید وسایل مورد نیاز بچه هاشون به دیاگون اومده بودن.توی کوچه همهمه ای برپا بود.
هری سعی می کرد از میان جمعیت مسیرشو به سمت مغازه ی فلوریش و بلاتز باز کنه.رون و هرمیون با دقت به دنبال هری می اومدن تا اونو گم نکنن.
قرار بود خانم ویزلی رو توی مغازه کتاب فروشی فلوریش و بلاتز ملاقات کنن.
همینطور که به سمت مغازه در حرکت بودن هری نویل رو دید که سر در گم به زمین نگاه می کرد.ته دلش به او خندید و به این فکر افتاد که لابد دوباره دنبال وزغش می گرده.
هری به اطراف نگاهی انداخت و ناگهان متوقف شد.به طوری که رون از پشت سر به اون برخورد کرد و به طبع اون هرمیون هم به رون برخورد کرد.
رون به هری که داشت به سمت راست نگاه می کرد نگاهی انداخت و گفت:
_چی شده هری؟
هری به مغازه ای که در سمت راستش بود خیره شده بود.بالای در ورودی مغازه روی تابلویی از جنس چوب نوشته شده بود:
کتاب فروشی فلوریش و بلاتز
داخل مغازه خیلی شلوغ بود.هری از میان جمعیت خانوم ویزلی رو تشخیص داد که داشت با شور شوق خاصی از یه مرد امضا می گرفت.کمی اونطورفتر جینی و فرد و جرج به مادرشون نگاه می کردن.نارضایتی در چهره ی همشون موج می زد.آقای ویزلی هم کمی اونطورفتر مشغول صحبت با یه مرد بود که هری اونو نمیشناخت.
با سقلمه ای که هرمیون به هری زد ، هری به خودش اومد و به همراه رون و هرمیون وارد مغازه شد.فرد و جرج به محض دیدن رون به سمت اونا اومدن و جینی هم با دیدن هرمیون لبخندی بر لبش نقش بست ولی با دیدن هری نه تنها اون لبخند محو شد بلکه به صورتش کاملا سرخ شد و نگاهشو از هری دزدید.
خانم ویزلی که همون لحظه صحبتش با مردی که از اون امضا گرفته بود تموم شده بود به سمت اونا اومد و گونه ی هری رو بوسید و گفت:
_اوه.سلام بچه ها.راحت اومدین؟اتفاقی که نیفتاد؟
رون اخمی کرد و گفت:
_مامان ما حالمون خوبه.اون مرده کی بود داشتی باهاش حرف می زدی؟
و با انگشتش به مردی که جمعیت دورش حلقه زده بود اشاره کرد.
خانم ویزلی با شوق خاصی گفت:
_یعنی تو اونو نمی شناسی؟تو لاکهارت مشهور رو نمیشناسی؟
ناگهان هرمیون جیغی از سر خوشحالی کشید که باعث شد همه برگردن و به اونا نگاه کنن.حتی گیلدروی لاکهارت هم دست از امضا کردن کاغذ ها کشید و به اونا نگاه کرد.
هرمیون که صورتش کاملا سرخ شده بود گفت:
_اوه.سلام آقای لاکهارت.از دیدنتون خوشوقتم.
لاکهارت در حالی که بقیه رو از نظر می گذروند جواب داد:
_اوه سلام بانوی زیبا.شما همه همراه خانم ویزلی هستید؟
هرمیون سرختر از قبل شد و جواب داد:
_بله.
ولی لاکهارت به هرمیون توجهی نداشت.نگاه لاکهارت روی پیشونی هری قفل شده بود و این هری رو آزار می داد.
ناگهان لاکهارت به سمت اونا اومد و دست هری رو گرفت و گفت:
_به به.ببینید کی اینجاست ! آقای هری پاتر مشهور.
صدای جیغهای دخترها از گوشه و کنار شنیده شد.
لاکهارت فورا کتابی رو از روی میز برداشت و به دست هری داد.سپس رو به عکاس کرد و گفت:
_لطف کنید و از من و آقای پاتر یه عکس بندازید.
عکاس با گفتن چشم قربان به پشت دوربینش رفت و آماده ی عکس گرفتن شد.
پس از گرفتن عکس لاکهارت رو به مردی که پشت سرش پشت یه میز نشسته بود و در حال نوشتن چیزی بود کرد و گفت:
_می شه اون قلم پر رو به من قرض بدید؟می خوام این کتاب رو برای آقای پاتر امضا کنم.
صدای پچ پچ ها بالا گرفت.
لاکهارت قلم پر صورتی رو از مرد گرفت و صفحه ی آخر کتاب رو باز کرد و چیزی توش نوشت و پس از تکون دادن سریع قلم روی کتاب اونو محکم بست و به هری داد.
هری بدون معطلی پیش دوستاش رفت.به محض رسیدن به اونا هرمیون کتاب رو از دست هری گرفت و صفحه ی آخرش رو باز کرد و گفت:
_وای.هری.خوش به حالت.
ولی با شنیدن صدای غرغر های رون ساکت شد و به کتاب خیره شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

انیتا:
چقدر عشقولانش کرده بودی فکر کنم اگه خود رون وهرمیون هم این رو بخونن خجالت بکشن
با توجه به این خط
چند صفحه را ورق زد:
و این یکی
بقیه دفتر سفید بود
ادم فکر میکنه هرمیون داره دفترش رو میخونه ولی با این جمله
مک گونگال هرمیون را صدا کرد و او دست از نوشتن برداشت
میفهمیم داشته مینوشته کلا درست حسابی نشون ندادی کی داشته میخونده کی داشته مینوشته
همه براش هدیه آورده بودند، خانم ویزلی، فرد و جرج، هری و ... اما من هیچ چیزی نداشتم تا بهش بدم
وقتی نوشتی آورده بودند یعنی خودشون هم بودند و این غلطه چون خانواده ها نمیتونن به هر بهانه ای بیان هاگوارتز بهتر بود میگفتی همه برایش هدیه فرستاده بودند
صفحه ی بعد را ورق زد:
" _ رون... من متاسفم، اصلا وقت نکردم، من..
خوبه که به این هم دقت کردی که مثلا این همه نوشته تو یک صفحه جا نمیشه
دفتر عزیزم، کاش می تونستی این حرفا رو بهش بگی و بهش بگی که چقدر دوستش دارم و چقدر دلم برای "دوستت دارم" گفتناش تنگ شده. "
رون اگه تا حالا گفته بود دوستت دارم که مشکلی نداشتن این دو تا , همه مشکلا سر اینه که علنی به هم نمیگن دوستت دارم
دفترش را زیر درخت گذاشت و رفت؛ تا او دفتر را بر دارد و بخواند و ببیند که چقدر اشتباه کرده است.
اینجا هم منطقی در کار نیست چون امکانش بود هر کسی دفتر رو برداره هرمیون رو چه حسابی دفتر رو اونجا میگزاره
منطقی بودن داستان فاکتور خیلی مهمیه که کمبود اون باعث میشه اعصاب خواننده به هم بریزه
اما و رومیلدا:
به به شخصیت های جدید زیبورا و گیدورا
داستانتون خوب بود دارای منطق , تقریبا با کشش و منطبق بر واقعیات کتاب
مثل این قسمت ها
فكر ميكني چي مينويسه!مگه غير تكاليفش چيز ديگه اي هم ميتونه بنويسه
خوابگاه دختران نيز مانند خوابگاه پسران بود با اين تفاوت كه خيلي مرتب تر از آنان بود . آنها در سردرگمي مبهمي فرو رفته بودند هري اصلا به اينجاش فكر نكرده بود كه تخت هرميون رو از كجا پيدا كنن
- از كجا فهميدي كه اينجا اتاق هرميونه؟
كج پا! .
تو بايد فكرشو ميكردي كه هرميون وقتي نخواد كسي از موضوعي بو نبره همين طور هم ميشه!
رعایت عوامل بالا باعث شده بود خواننده از خوندن نوشته نه احساس خستگی کنه نه احساس آشفتگی
اما اشکالایی داشت مثلا
من احساس مي كنم هرميون داره وارد يه بازي پيچيده ميشه
- قبلا چه چست و چابك بوديم حالا چه نرم و نازك!
استفاده از این جور تیکه ها کلا جالب نیست مگر اینکه طرف خیلی حرفه ای باشه و جوری به کار ببره که تو ذوق نزنه
مثلا توی نوشته خودتون جمله ی اول قابل قبول بود ولی دومی جالب نبود
واقعا فكر ميكني ميشه رفت؟! اگه اين جوري بود كه تا حالا يه دختر سالم تو هاگوارز نمي موند!
خواهر این حرفا چیه چرا اینقدر منفی فکر میکنی در ضمن بهتره از این چیزا تو نمایش نامت استفاده نکنی
یک اشکال دیگش هم طولانی بودنش بود اگر تو خطهای کمتری سر و ته داستان جمع بشه بهتره
بعد از دقايقي روميلدا به همراه دوستش اما به طرف ميز آمدند،
اینجا هم بهتر بود خودتون رو وارد داستان نمکریدن و دو تا اسم دیگه میگفتی کلا وقتی طرف اسم نویسنده رو تو داستان میبینه یک ذهنیت منفی به وجود می یاد
توی این قسمت هم مشکل هری و رون باید این باشه که چی جوری یک قسمت از بدن اونا رو به دست بیارن( مثل مو یا پوست و .... اخه واسه معجون لازمه) نه این که چی جوری اونا رو از تالار دور نگه دارن
براي يه ساعت تو هاگوارز نيايد يعني يه مدتي رو تو حياط بگذرونين
در کل خوب بود موفق باشی
نمایش نامه ی منتخب هفته ی ششم پست اما دابزه
_______________________________________________
دوستان توجه کنید که
هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید
در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه
هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید
نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه
تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه
اینم عکس این هفته
دقت کنید که اینجا یک مغازه هست در هقیقت فلوریش تو دیاگونه ولی شما میتونید هر مغازه ی دیگه ای رو هم تصور کنید
مردی که میبینید هم لاکهارته
چقدر عشقولانش کرده بودی فکر کنم اگه خود رون وهرمیون هم این رو بخونن خجالت بکشن

با توجه به این خط
چند صفحه را ورق زد:
و این یکی
بقیه دفتر سفید بود
ادم فکر میکنه هرمیون داره دفترش رو میخونه ولی با این جمله
مک گونگال هرمیون را صدا کرد و او دست از نوشتن برداشت
میفهمیم داشته مینوشته کلا درست حسابی نشون ندادی کی داشته میخونده کی داشته مینوشته
همه براش هدیه آورده بودند، خانم ویزلی، فرد و جرج، هری و ... اما من هیچ چیزی نداشتم تا بهش بدم
وقتی نوشتی آورده بودند یعنی خودشون هم بودند و این غلطه چون خانواده ها نمیتونن به هر بهانه ای بیان هاگوارتز بهتر بود میگفتی همه برایش هدیه فرستاده بودند
صفحه ی بعد را ورق زد:
" _ رون... من متاسفم، اصلا وقت نکردم، من..
خوبه که به این هم دقت کردی که مثلا این همه نوشته تو یک صفحه جا نمیشه
دفتر عزیزم، کاش می تونستی این حرفا رو بهش بگی و بهش بگی که چقدر دوستش دارم و چقدر دلم برای "دوستت دارم" گفتناش تنگ شده. "
رون اگه تا حالا گفته بود دوستت دارم که مشکلی نداشتن این دو تا , همه مشکلا سر اینه که علنی به هم نمیگن دوستت دارم
دفترش را زیر درخت گذاشت و رفت؛ تا او دفتر را بر دارد و بخواند و ببیند که چقدر اشتباه کرده است.
اینجا هم منطقی در کار نیست چون امکانش بود هر کسی دفتر رو برداره هرمیون رو چه حسابی دفتر رو اونجا میگزاره
منطقی بودن داستان فاکتور خیلی مهمیه که کمبود اون باعث میشه اعصاب خواننده به هم بریزه
اما و رومیلدا:
به به شخصیت های جدید زیبورا و گیدورا
داستانتون خوب بود دارای منطق , تقریبا با کشش و منطبق بر واقعیات کتاب
مثل این قسمت ها
فكر ميكني چي مينويسه!مگه غير تكاليفش چيز ديگه اي هم ميتونه بنويسه
خوابگاه دختران نيز مانند خوابگاه پسران بود با اين تفاوت كه خيلي مرتب تر از آنان بود . آنها در سردرگمي مبهمي فرو رفته بودند هري اصلا به اينجاش فكر نكرده بود كه تخت هرميون رو از كجا پيدا كنن
- از كجا فهميدي كه اينجا اتاق هرميونه؟
كج پا! .
تو بايد فكرشو ميكردي كه هرميون وقتي نخواد كسي از موضوعي بو نبره همين طور هم ميشه!
رعایت عوامل بالا باعث شده بود خواننده از خوندن نوشته نه احساس خستگی کنه نه احساس آشفتگی
اما اشکالایی داشت مثلا
من احساس مي كنم هرميون داره وارد يه بازي پيچيده ميشه
- قبلا چه چست و چابك بوديم حالا چه نرم و نازك!
استفاده از این جور تیکه ها کلا جالب نیست مگر اینکه طرف خیلی حرفه ای باشه و جوری به کار ببره که تو ذوق نزنه
مثلا توی نوشته خودتون جمله ی اول قابل قبول بود ولی دومی جالب نبود
واقعا فكر ميكني ميشه رفت؟! اگه اين جوري بود كه تا حالا يه دختر سالم تو هاگوارز نمي موند!
خواهر این حرفا چیه چرا اینقدر منفی فکر میکنی در ضمن بهتره از این چیزا تو نمایش نامت استفاده نکنی
یک اشکال دیگش هم طولانی بودنش بود اگر تو خطهای کمتری سر و ته داستان جمع بشه بهتره
بعد از دقايقي روميلدا به همراه دوستش اما به طرف ميز آمدند،
اینجا هم بهتر بود خودتون رو وارد داستان نمکریدن و دو تا اسم دیگه میگفتی کلا وقتی طرف اسم نویسنده رو تو داستان میبینه یک ذهنیت منفی به وجود می یاد
توی این قسمت هم مشکل هری و رون باید این باشه که چی جوری یک قسمت از بدن اونا رو به دست بیارن( مثل مو یا پوست و .... اخه واسه معجون لازمه) نه این که چی جوری اونا رو از تالار دور نگه دارن
براي يه ساعت تو هاگوارز نيايد يعني يه مدتي رو تو حياط بگذرونين
در کل خوب بود موفق باشی
نمایش نامه ی منتخب هفته ی ششم پست اما دابزه
_______________________________________________
دوستان توجه کنید که
هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید
در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه
هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید
نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه
تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه
اینم عکس این هفته
دقت کنید که اینجا یک مغازه هست در هقیقت فلوریش تو دیاگونه ولی شما میتونید هر مغازه ی دیگه ای رو هم تصور کنید
مردی که میبینید هم لاکهارته
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
جزئیات کاربر


(كار اشتراكي از روميلدا وين و اما دابز)
هرميون روي چمن هاي داخل محوطه دراز كشيده بود و به دفتري كه جلويش باز بود مي نگريست،مدادش را بالاي سرش تكان ميداد انگار در مورد مطلبي كه هم اكنون مشغول نوشتن آن بود فكر مي كرد.رون نيز از پنجره خوابگاه به هرميون خيره شده بود و بدون اينكه برگردد به هري كه روي تخت دراز كشيده بود گفت:
- من احساس مي كنم هرميون داره وارد يه بازي پيچيده ميشه!
هري متعجبانه گفت:
- چي؟!
- هر روز اون دفتر آبيشو بر مي داره مي ره ولو ميشه تو چمن...معلوم هم نيست چي مينويسه!
- فكر ميكني چي مينويسه!مگه غير تكاليفش چيز ديگه اي هم ميتونه بنويسه؟!
- نه...آخه هرموقع منو مي بينه دفترشو قايم ميكنه!من بلاخره مي فهمم...
رون پس از مدتي تفكر ادامه داد:
- مياي امشب دفترشو بپيچونيم؟
- چه جوري؟!
- اون دفترشو هميشه تو خوابگاه ميذاره...بايد يه راهي براي رفتن به اونجا پيدا كنيم ...
چند ساعت بعد در سالن غذا خوري:
رون و هري اولين نفراتي بودندكه پشت ميز حاضرميشدند،هري در حاليكه صندلي اش را عقب مي كشيد گفت:
- فكر كنم بهتر باشه با معجون تغيير شكل، خودمونو شبيه دو تا از دخترا كنيم تا بتونيم بريم تو خوابگاه دخترا
رون با لحني تحقير كننده گفت:
- واقعا فكر ميكني ميشه رفت؟! اگه اين جوري بود كه تا حالا يه دختر سالم تو هاگوارز نمي موند!
- ميشه...به من اطمينان كن...من مقداري از وسايلي كه هرميون سال دوم باهاش معجون درست كرد رو دارم ميتونيم ازش استفاده كنيم
- خوبه...اما...شبيه كي؟
- اولين دخترايي كه ببينيم.
بعد از دقايقي روميلدا به همراه دوستش اما به طرف ميز آمدند،
رون نگاهي به هري كرد و او نيز با تكان دادن سر تاييد كرد،رون و هري بلند شدند و به طرف آنها راه افتادند و روبروي آنها نشستند . رون در حالي كه به روميلدا خيره شده بود گفت:
- ميتونم يه خواهشي ازت بكنم؟
- اِ... متاسفم من براي جشن به كس ديگه اي قول دادم!!
هري در حالي كه پوزخند ميزد گفت:
- نه...منظور رون چيز ديگه اي بود
روميلدا نگاهي به رون انداخت و با حالتي رسمي تر گفت :
-بفرماييد!؟
_در حقيقت من يعني من و هري مي خواستيم ازتون خواهش كنيم كه...كه امروز سعي كنيد براي يه ساعت تو هاگوارز نيايد يعني يه مدتي رو تو حياط بگذرونين
اما با خشم گفت:
- چرا؟
اين بار هري بود كه پاسخ ميداد:
- ببين اگه اين كارو كنين من قول ميدم كه به كمك هرميون تكاليفي كه اسنيپ ديروز داده بود رو براتون انجام بديم...خواهش ميكنم.
اما با خوشحالي نگاهي به روميلدا كه چهره اش حاكي از رضايت بود كرد و گفت:
- قبوله...البته به شرطي كه مقاله اسلاگورن رو هم بنويسين
هري دهانش را باز كرد اما قبل از اينكه حرفي بزند رون پذيرفت.
بعد از چند ساعت آنها در سالن عمومي گريفيندور ايستاده بودند و هري در حالي كه معجون را از جيب ردايش در مياورد گفت:
- بيا آماده اس
آنها معجون را سر كشيدند و پس از مدتي به جاي هري و رون، اما و روميلدا آنجا بودند.
هري كه هم اكنون شبيه اما شده بود گفت:
- به نظر مياد همه چي خوب پيش ميره...بهتره بريم
آنها به طرف پله هايي كه به خوابگاه دختران ختم ميشد رفتند.
خوابگاه دختران نيز مانند خوابگاه پسران بود با اين تفاوت كه خيلي مرتب تر از آنان بود . آنها در سردرگمي مبهمي فرو رفته بودند هري اصلا به اينجاش فكر نكرده بود كه تخت هرميون رو از كجا پيدا كنن .رون به طرف يكي از اتاق ها رفت
- از كجا فهميدي كه اينجا اتاق هرميونه؟
- كج پا! ....مواضب باش كسي نياد
كج پا روي يكي از تخت ها لمبيده بود و خرخر ميكرد.
رون به طرف چمدون هرميون رفت و آن را زير و رو كرد. هري:
- فكر كن اگه يكي بياد ببينه روميلدا داره چمدون هرميون رو ميگرده چي ميشه...مواظب باش هرميون هم نبايد بفهمه كه ...
رون حرف هري را قطع كرد:
- اه لعنتي ...چقدر حرف ميزني!
- رون من به خاطر فضولي هاي تو اين جام!
- اوه...معذرت ميخوام ...آخه اينجا نيست...
هري به طرف تخت رفت و بالشت را كنار انداخت و دفتر آبي رنگي را پيدا كرد رون:
- از كجا فهميدي كه اونجا بود؟
- حدس زدم!
- خب ولش كن بجنب!
رون وسايل هرميون را مثل اولش در چمدون جا داد و با هري به طرف در خروجي رفت ناگهان دختري سال دومي كه از تعجب چشماش بيرون زده بود گفت:
- هه...ش...شما...مگه الان...اونجا...هه...
هري به رون گفت:
- احتمالا دخترا رو تو حيات ديده... بدو بريم...
و بعد به طرف در دويدند، رون در حالي كه ميدويد گفت:
- قبلا چه چست و چابك بوديم حالا چه نرم و نازك!...
ساعت 8 شب_كتابخانه مدرسه:
هري و رون روي يكي از ميزها نشسته بودندو چند تا كتاب قطور جلويشان باز بود و مشغول نوشتن چيزي روي ورق هاي پوستي بودند.
رون:
- تو فكرشو ميكردي اين جوري شه ؟!
- تو بايد فكرشو ميكردي كه هرميون وقتي نخواد كسي از موضوعي بو نبره همين طور هم ميشه!
- من نميدونم اين چه جور طلسمي بود كه رو دفترش زده بود!
هيچ جوري نتونستيم بازش كنيم!
- بدتر از اين ديگه هرميون هم باما حرف نميزنه!
- و بدتر! با اين همه مقاله چكار كنيم؟
- راسته كه ميگن چوبدستي مرلين صدا نداره...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/2/29 15:08:13
تا کی می خوای بشینی به پاش بسوزی
تا کی می خوای بشینی چشم به در بدوزی
در پی پیدا کردن کسی برو
که فقط واسه ی خودت بخواد تو رو
تا کی می خوای بشینی چشم به در بدوزی
در پی پیدا کردن کسی برو
که فقط واسه ی خودت بخواد تو رو
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/27
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
از: قدح اندیشه
پستها:
1323

" خیلی خوشحالم که حداقل تو رو دارم که حرفای دلم رو برای کسی بگم. اینکه هیچ حرفی نمیزنی، خیلی خوبه، چون دیگه کسی نیست تا آدم رو سرزنش کنه و..."
چند صفحه را ورق زد:
" امروز روز بسیار بدی برایم بود. خیلی بده که کسی که دوستت داره... بذار از اول برات بگم:
_ دوشیزه گرنجر! لطفا این قسمتی رو که الان درس دادم رو برای آقای مالفوی توضیح بدید!
با تعجب به اسنیپ نگاه کردم. من هیچی از اون درس نمی دونستم، اصلا حواسم نبود. باز هم همون لبخند مسخره ی همیشگی روی لباش بود. مالفوی با چهره ای سرشار از غرور، ابروهایش را بالا برد و پوزخند زد. نمی دونستم باید چی بگم. دیروز هم این درس رو نخونده بودم که حالا بتونم جوابش رو بدم. عاجزانه به هری و رون نگاه کرد، اما اوناها هم نمی تونستند بهم کمک کنند. بنابراین به اسنیپ گفتم:
_ پروفسور اسنیپ... من درس رو گوش نکردم، متاسفم.
اما اسنیپ با بیرحمی تمام گفت:
_ تاسف شما به درد من نمی خوره! 20 امتیاز از گریفیندور کم!
من با ناله گفتم:
_ اما پروفسور، من...
اما اسنیپ لبخندی موزیانه زد و گفت:
_ و شما هم تا آخر هفته باید هر روز به دفتر من بیاید. برای تنبیه!
خدای من! فقط یک بار درس رو گوش نکرده بودم، اون هم به خاطر ... .
هر روز ساعت 7 تا 9 شب می رفتم به دفتر اسنیپ تا برگه هاش رو مرتب کنم و صد البته زخم زبون هاش رو گوش بدم. سه شنبه تولد رون بود و من چون درس داشتم و بعدش هم می رفتم پیش اسنیپ نتونستم چیزی براش بخرم. و اون شب...
تولد رون بود و توی تالارمون جشن گرفته بودیم. همه براش هدیه آورده بودند، خانم ویزلی، فرد و جرج، هری و ... اما من هیچ چیزی نداشتم تا بهش بدم. وقتی که همه ی کادوها باز شدند، رون مشتاقانه به من نگاه کرد. من خیلی خجالت کشیدم، برای همین بهش گفتم: "
صفحه ی بعد را ورق زد:
" _ رون... من متاسفم، اصلا وقت نکردم، من...
اما رون با بی توقعی به من نگاه کرد. حتی نذاشت تا دلیل کارم رو بگم، و فقط گفت:
_ می دونستم اینقدر برات ارزش ندارم که حتی یه کتاب ساده بهم بدی. یا فقط با یه کلمه بهم تبریک بگی.
و با خشم اونجا رو ترک کرد. تمام وجودم فریاد میزد:
_ رون! تو بیشتر از این برام ارزش داری که یه کتاب ساده بهت هدیه بدم. تو اونقدر برام ارزش داری که سر کلاس اسنیپ، فقط به این فکر میکردم که برات چی بخرم، شب پیشش هم همینطور. اونقدر برام ارزش داری که می خواستم هفته ی بعد هدیت رو بهت بدم. اونقدر برام ارزش داری که می خواستم با تمام نات هایی که از اول سال برات جمع کرده بودم و حالا یک گالیون شده بود، برات یک " جا چوب دستی طلایی رنگ" بخرم. و اونقدر برام ارزش داری که نمی خواستم فقط با یک کلمه تولدت رو تبریک بگم.
اما تو رفته بودی و من رو تنها گذاشتی. اصلا فکر نمی کردم کسی رو که دوست دارم و دوستم داشته، با گذشت دو روز از تولدش بدون اینکه دلایلم رو بشنوه، هنوز هم باهام قهر باشه و یک کلمه هم با من حرف نزنه.
دفتر عزیزم، کاش می تونستی این حرفا رو بهش بگی و بهش بگی که چقدر دوستش دارم و چقدر دلم برای "دوستت دارم" گفتناش تنگ شده. "
بقیه دفتر سفید بود. سرش را پایین انداخت و دفتر را بست.عرق شرم بر پیشانیش نشسته بود و احساس میکرد که خیلی خود خواه بوده است. اما خوشحال بود که پروفسور مک گونگال هرمیون را صدا کرد و او دست از نوشتن برداشت و دفترش را زیر درخت گذاشت و رفت؛ تا او دفتر را بر دارد و بخواند و ببیند که چقدر اشتباه کرده است.
****
هرمیون با عجله به حیاط برگشت و به زیر درخت "غروب خورشید" رفت. خوشبختانه دفترش بدون هیچ تغییر مکانی همانجا قرار داشت. با عجله به طرفش رفت و آنرا برداشت. صفحاتش را ورق زد تا از دست نخورده بودنش اطمینان حاصل کند. هنگامی که به صفحه ی آخر رسید، متوجه شد که چند خطر به آخرین خاطره اش اضافه شده است:
" هرمیون عزیزم. من خیلی خودخواه بودم که نگذاشتم تا دلایلت را بگویی. و باز هم خود خواه و مغرور بودم که به خاطر یک هدیه، با تو قهر کردم. هرمیون، این دفتر همه ی حرفها را به من گفت و من فهمیدم که چقدر اشتباه کردم. نمی دانم این دفتر جادویی می تواند به تو بگوید که " من هم تو را خیلی دوست دارم و به خاطر همه ی کارهایی که کردم، متاسفم، من را ببخش" ؟! "
و لبخندی گرم و دلنشین بود که بر لبان هرمیون نقش می بست.
چند صفحه را ورق زد:
" امروز روز بسیار بدی برایم بود. خیلی بده که کسی که دوستت داره... بذار از اول برات بگم:
_ دوشیزه گرنجر! لطفا این قسمتی رو که الان درس دادم رو برای آقای مالفوی توضیح بدید!
با تعجب به اسنیپ نگاه کردم. من هیچی از اون درس نمی دونستم، اصلا حواسم نبود. باز هم همون لبخند مسخره ی همیشگی روی لباش بود. مالفوی با چهره ای سرشار از غرور، ابروهایش را بالا برد و پوزخند زد. نمی دونستم باید چی بگم. دیروز هم این درس رو نخونده بودم که حالا بتونم جوابش رو بدم. عاجزانه به هری و رون نگاه کرد، اما اوناها هم نمی تونستند بهم کمک کنند. بنابراین به اسنیپ گفتم:
_ پروفسور اسنیپ... من درس رو گوش نکردم، متاسفم.
اما اسنیپ با بیرحمی تمام گفت:
_ تاسف شما به درد من نمی خوره! 20 امتیاز از گریفیندور کم!
من با ناله گفتم:
_ اما پروفسور، من...
اما اسنیپ لبخندی موزیانه زد و گفت:
_ و شما هم تا آخر هفته باید هر روز به دفتر من بیاید. برای تنبیه!
خدای من! فقط یک بار درس رو گوش نکرده بودم، اون هم به خاطر ... .
هر روز ساعت 7 تا 9 شب می رفتم به دفتر اسنیپ تا برگه هاش رو مرتب کنم و صد البته زخم زبون هاش رو گوش بدم. سه شنبه تولد رون بود و من چون درس داشتم و بعدش هم می رفتم پیش اسنیپ نتونستم چیزی براش بخرم. و اون شب...
تولد رون بود و توی تالارمون جشن گرفته بودیم. همه براش هدیه آورده بودند، خانم ویزلی، فرد و جرج، هری و ... اما من هیچ چیزی نداشتم تا بهش بدم. وقتی که همه ی کادوها باز شدند، رون مشتاقانه به من نگاه کرد. من خیلی خجالت کشیدم، برای همین بهش گفتم: "
صفحه ی بعد را ورق زد:
" _ رون... من متاسفم، اصلا وقت نکردم، من...
اما رون با بی توقعی به من نگاه کرد. حتی نذاشت تا دلیل کارم رو بگم، و فقط گفت:
_ می دونستم اینقدر برات ارزش ندارم که حتی یه کتاب ساده بهم بدی. یا فقط با یه کلمه بهم تبریک بگی.
و با خشم اونجا رو ترک کرد. تمام وجودم فریاد میزد:
_ رون! تو بیشتر از این برام ارزش داری که یه کتاب ساده بهت هدیه بدم. تو اونقدر برام ارزش داری که سر کلاس اسنیپ، فقط به این فکر میکردم که برات چی بخرم، شب پیشش هم همینطور. اونقدر برام ارزش داری که می خواستم هفته ی بعد هدیت رو بهت بدم. اونقدر برام ارزش داری که می خواستم با تمام نات هایی که از اول سال برات جمع کرده بودم و حالا یک گالیون شده بود، برات یک " جا چوب دستی طلایی رنگ" بخرم. و اونقدر برام ارزش داری که نمی خواستم فقط با یک کلمه تولدت رو تبریک بگم.
اما تو رفته بودی و من رو تنها گذاشتی. اصلا فکر نمی کردم کسی رو که دوست دارم و دوستم داشته، با گذشت دو روز از تولدش بدون اینکه دلایلم رو بشنوه، هنوز هم باهام قهر باشه و یک کلمه هم با من حرف نزنه.
دفتر عزیزم، کاش می تونستی این حرفا رو بهش بگی و بهش بگی که چقدر دوستش دارم و چقدر دلم برای "دوستت دارم" گفتناش تنگ شده. "
بقیه دفتر سفید بود. سرش را پایین انداخت و دفتر را بست.عرق شرم بر پیشانیش نشسته بود و احساس میکرد که خیلی خود خواه بوده است. اما خوشحال بود که پروفسور مک گونگال هرمیون را صدا کرد و او دست از نوشتن برداشت و دفترش را زیر درخت گذاشت و رفت؛ تا او دفتر را بر دارد و بخواند و ببیند که چقدر اشتباه کرده است.
****
هرمیون با عجله به حیاط برگشت و به زیر درخت "غروب خورشید" رفت. خوشبختانه دفترش بدون هیچ تغییر مکانی همانجا قرار داشت. با عجله به طرفش رفت و آنرا برداشت. صفحاتش را ورق زد تا از دست نخورده بودنش اطمینان حاصل کند. هنگامی که به صفحه ی آخر رسید، متوجه شد که چند خطر به آخرین خاطره اش اضافه شده است:
" هرمیون عزیزم. من خیلی خودخواه بودم که نگذاشتم تا دلایلت را بگویی. و باز هم خود خواه و مغرور بودم که به خاطر یک هدیه، با تو قهر کردم. هرمیون، این دفتر همه ی حرفها را به من گفت و من فهمیدم که چقدر اشتباه کردم. نمی دانم این دفتر جادویی می تواند به تو بگوید که " من هم تو را خیلی دوست دارم و به خاطر همه ی کارهایی که کردم، متاسفم، من را ببخش" ؟! "
و لبخندی گرم و دلنشین بود که بر لبان هرمیون نقش می بست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

بلیز:
اول از همه بگم که معمولا حرکات دوربین رو توی هالی ویزارد مینویسن در واقع وقتی بخوایم فیلم بنویسیم حرکت دوربین رو هم شرح میدیم پس لازم نبود توی نوشتت این همه به این موضوع بپردازی
شخصي کمدي با موهايي قرمز در دوربين پديدار شد
این قسمت یک جوری بود در واقع خودنمایی میکرد اونم به صورت منفی
چشمش به کرام افتاد که به صورت مشکوکيوسي داشت به سمت هرميون ميدويد
این قسمت هم بد بود مشکوک مینوشی بهتر بود سعی نکن توی پستات از این جور کلمه ها استفاده کنی ( تا اون جایی که یامدمه بچه ها برای ساختن ورد یک "یوس " آخرش میچسبوندن نه برای هر چیزی)
رون در حالي که خونش به صورت ارزشي به جوش اومده بود
این ارزشیه هم تو ذوق میزنه خونش به صورت ارزشی به جوش اومد خیلی جمله ی ارزشی ایه
( نکته : برای حفظ احترام وب مستر )
نکته ی جالبی بود
کلا اگر یک سری کلمه ها مثل اونایی که بالا گفتم و نمونه هایی مثل اینا
سپس هرميون جيغ بنفشي رو کشيد
به روي لرد جامعه پريد
به کار نمیبردی نمایش نامه ی خوبی بود سوژش جالب بود این که به درختای پشت هرمیون دقت کرده بودی هوشمندانه بود
قسمت پایانی داستان هم جالب بود
گراوپي عزيز !
مدت زياديه که آرزو دارم دوباره به هم برسيم و بتونيم در کنار هم زندگي کنيم . منتها گويا اين رويا تا زماني که کرام و رون در کنارم باشند هرگز به وقوع نميپيوندد
یک تیکه ی داستانت هم که من خوشم اومد این قسمت بود
دختر هر از گاهي سرش رو از روي نامه اش برميداشت و يک دور با علاقه آن را ميخواند و سپس از نو مشغول نوشتن ميشد
بلرویچ :
درود بر بهترین عضو تالار اسلی
اول کاری بگم که سبک نگارش داستانت خوب نبود رون نبود و با خواننده ارتباط بر قرار نمیکرد جمله هایی مثل وقتی در کنار دیگر جمله ها قرار میگرفتن توی ذوق میزدند
آن دختر نمي دانست درون دفتر خاطراتش چه بنويسد
توی نوشتت چیزی که خیلی مشخص بود سعیت در استفاده ی هر چه کمتر از فعل در آخر جمله ها و همچنین جمله هایی که فعل یکسانی داشتن بود . این کار خیلی خوبه ولی به شرطی که حرفه ای استفاده بشه مثلا جمله ی پایین 0 نمیگم بد نشوتی میگم بهتر میتونستی بنویسی)
فضاي سبز بيرون خانه در اين فصل سال برايش همانند ياري مهربان بود ، تنهايي و دوري از دوستانش را برايش قابل تحملتر ميکرد و جايي دنج براي نوشتن خاطره ، نامه و مطالعه کتابهايش بود .
فکر میکنم اگر این جوری مینوشتی بهتر بود
فضاي سبز بيرون خانه در اين فصل سال برايش همانند ياري مهربان بود , دنج برای نوشتن خاطره , نامه و مطالعه , جایی که تنهایی و دوری از دوستانش را برایش قابل تحمل تر میکرد
در ضمن با توجه به عکس اونجا اصلا نمیتونه حیات باشه بر فرض محال هم که حیات باشه چی جوری میتونه دنج باشه ؟ وقتی این همه درن دشت و وسیعه
او بشدت در اين روزها به درد و دل با مادربزرگ احتياج داشت ، شايد مادر بزرگ مي توانست کمي از دلتنگي اش بکاهد
وقتی فردا میخواست بره پیش ویزلی ها دیگه مادر بزرگ به چه کارش می اومد؟
اوه ! این عالیه ! برین مادر بزرگ رو بيارين پيش من . زود باشين .
این جمله هم مناسب هرمیون نبود در واقع بچه گانه بود مادرش گفت میرم مادربزرگت رو بیارم اینجا , دیگه لازم نبود هرمیون بگه بیارینش پیش من
به یکباره تصمیمی گرفت
اینجا که این جمله رو مینویسی آدم انتظار داره هرمیون یک حرکتی بره نه این که برگرده آسمون رو نگاه کنه و اخرش هم هیچ اتفاقی نیافته
دفتر خاطرات را بست ، قلم پر را درون شیشه جوهر قرار داد ، برگشت و به پشت دراز کشید و به آسمان خیره شد .
تو کل داستان هم هرمیون 10 بار دفترچه رو باز کرد و بست و یک چیزایی توش نوشت در حالی که اخر داستان سه تا جمله بیشتر توی دفترچه دیده نمیشه که اونا هم خیلی به هم ربط دارن یعنی میشه همه رو یک جا نوشت ( نمیدونم گرفتی چی میگم یا نه وقتی توی داستان اشاره میکنی که چند بار دفترش رو باز کرد و هر بار یک چیزی مینوشت آدم انتظار داره چیزایی متفاوتی که هر کدوم بعد از فکر کردن های مجزا به ذهنش رسیده نوشته شده باشه در حالی که اخرش میبینیم یادداشتش یک متن هماهنگه )
این اولین نمایشنامم توی این تاپیک بود . ببخشید اگه بد بود
اختیار داری نه بد بود نه عالی متوسط بود ولی با توجه به شناختی که ازت دارم خیلی بهتر هم میتونستی بنویسی به هر حال الکی بهترین عضو تازه وارد نشدی
گتافیکس:
اولا که من خودم تشخیص میدم چه عکسی مناسبه چه عکسی نیست اصلا دفعه ی بعد عکس صمیمی شدن رون و هرمیون رو میزارم
دوما مثلا قراره در مورد عکس نمایش نامه بنویسین اما تو متن تو هیچ اشاره ای به نوشتن نامه و خاطره و تکلیف و یا هر چیز دیگه ای نشده بود
اگر میخوای بگی تو این قسمت گفتی باید بگم این قابل قبول نیست
هر روز براي ران نامه مينوشت و از او ميخواست كه راز هديه اش زا فاش كند
سوما پر غلط املایی بود خیلی بهتره .وقتی یک چیزی مینویسی خودت یک بار بخونیش
منطق داستان هم در حد صفر بود
من نمفهمم تانکس چه ربطی به هرموین و رون داره که بخواد چشاش از حدقه در یاد
و یا چرا رون توی تولد تانکس باید به هرمیون هدیه بده
در روزي كه انها وارد پناهگام ميشدند تولد تانكس بود و هرمايي اسرار داشت كه ان گردنبد زيبا در انجا به او هديه شود
شاید تنها دلیلی که پستت رو پاک نکردم قسمت اخر داستانت باشه
ناگهان ان به گردنش تنگ شد هرمي به حالت خفگي افتاد و ران ميخنديد اين يكي از لوازم شوخي ويزلي ها بود كه پيش از چند چوق نميارزيد
آرتیکوس:
جمله بندیت ادم رو گیج میکرد این که برای هر چیزی یک توصیف نوشته بودی باعث میشد خواننده پنج خط بخونه و در اخر به فعل اصلی برسه مثل این تیکه(روی هم رفته پیشنهاد میکنم زیاد تو متنات از این سبک نوشتن استفاده نکنی)
هرمیون در حالی که بر روی چمنهای تازه زده شده که بوییدن آنها مقاومت هر دانش آموزی را از بین میبرد دراز کشیده بود و کتاب فلسفه جادویی که از خوانده شدن زیاد کهنه به نظر میرسید را با حالتی که گویی برای اولین بار میخواند،نگاه میکرد و هر چند دقیقه یک بار نوشته ای را بر روی کاغذ پوستی که کاملا از پر بودن آن سیاه به نظر میرسید اضافه میکرد.
اصل جمله اینه که هرمیون که روی چمنها دراز کشیده بود چیزهایی رو بر روی کاغذ پوستی مینوشت ولی تطابق اضافات باعث شده جمله طولانی بشه
این کار در اصل خوبه ولی به اندازش یا اینکه کوتاه تر میکردیش و یا یکی از توصیفات رو توی یک پاراگراف دیگه می اوردی
ناگهان تکه از ابرهای آسمان مثل دیگر روزهای بهاری شکلی به خود گرفت،چهره شخصی که با اخم و عصبانیت به سمت هرمیون نگاه میکرد.هرمیون گویی که چنین چیزی را احساس کرده بود،برای لحظه ای به آسمان نگاه کرد ولی چیزی به جز هیچ ندید،چونکه آن تکه ابر لحظه ای قبل از او توسط باد دیگری محو شده بود.
توی این قسمت چند تا اشکال وجود داشت
جمله ی اول به کل غلطه مثلا میشد این شکلی باشه تا بتونی منظورت رو برسونی = ناگهان تکه ابری در اسمان شکلی به خود گرفت , چیزی که در فصل بهار امری عادی بود ( جمله ای که تو نوشتی از نظر جمله بندی مشکل داره اینی که منم نوشتم جالب نیست ولی حداقل درسته )
در ادامه جمله ی چیزی به جز هیچ ندید خیلی بد فرم و نا زیبا و نا متناسب با کل متنه
جمله ی اخر هم اشکال داره توسط باد دیگری محو شد در حالی که قبلا به باد اشاره نکردی درست نیست مثلا اگر اولش مینوشتی با بادی به وجود اومد و اخرش مینوشتی با باد دیگه ای از بین رفت قابل قبول بود
-آخه باید این کتاب رو تا آخر این هفته تموم کنم!
هرمیون در حالی که دوباره سرش را در کتاب فرو میبرد گفت
حالت معمولش اینه که بگی
هرمیون در حالی که دوباره سرش را در کتاب فرو میبرد گفت : آخه باید این کتاب رو تا آخر این هفته تموم کنم!
اما اگر میخوای برعکسشو بنویسی( البته حالت اول قشنگتره از اون استفاده کن دومی ادبی تره ) باید اشاره کنی که گفت به کدوم جمله بر میگرده
آخه باید این کتاب رو تا آخر این هفته تموم کنم!
هرمیون این را در حالی که دوباره سرش را در کتاب فرو میبرد گفت
اصرار هری و رون برای دست برداشتن هرمیون از درس خوندن هم منطقی نبود اخه اون روز چه روز خاصی بود که فردا اون طور نبود و رون به شرط بی خیالی هرمیون از خوندن درس تو اون روز حاضر میشد فردا خودش هم با هرمیون درس بخونه
هرمیون هری راست میگه!فقط امروز رو بگذر!قول میدم از فردا خودم باهات بشینم درس بخونم!
یکی از جمله های فوق العاده گنگ و ناملموس نوشتت هم این بود
هوا سرشار از انرژی خالصی بود که خواهان فرو رفتن در ششها را به شرط بستن کتاب را میخواست
حالا اگر این طوری مینوشتیش باز قابل قبول تر بود
هوا سرشار از انرژی خالصی بود که خواهان فرو رفتن در ششها به شرط بسته شدن کتاب بود
این که در اخر داستان دوباره به اون چهره رجوع کردی هم خوب بود کلا این سبک که بازگشت به وقایع کم اهمیت قدیمیه به نوشته قشنگی خاصی میده
ناسنی دیگوری:
قبلا هم گفتم خواهشن وقتی میخواید پست بزنید قبلش حتما یک بار متنتون رو بخونید توی تک تک جملات نوشتت غلط ناشی از تند تایپ کردن و عدم بازنگری دوباره بود این برای یک نمایش نامه خیلی بده ممکنه بعضی قسمتها درست برداشت نشن
این که هرمیون توی فضا سبز مطالعه کنه به نظرم موضوع خیلی راحتی برای نوشتن بود به هر بهانه ی واهی میشه هرمیون رو فرستاد تو حیاط هاگوارتز پس نمیدونم چرا این متن طولانی رو نوشتی و در اخر تنها با یک خط اون رو به عکس ربط دادی ( البته کل متن طولانی نبود در حد قابل قبول و معمولی بود ولی چون تمام نوشتت یک مقدمه برای رسیدن به اصل ماجرا بوده میگم طولانی)
بالاخره بعد از مدت کوتاهی هیکلی تنومندی و مردی غول آسا با پشم و پیلی درهم و برهمی جلوی صورت هری ظاهر شد.
می نوشتی مردی غول آسا با صورتی پر مو و در هم و بر هم بهتر بود پشم و پیلی کلمه ی قشنگی نیست سعی کن تا اونجا که میتونی از کلمات مودبانه استفاده کنی به نوشته کلاس میده
اون مرد گنده ( هاگرید ) از بچه ها به گرمی استقبال کرد
اینجا هم اصلا لازم نبود داخل پرانتز هاگرید رو بنویسی چون تابلوه تنها مرد گنده در اونجا هاگریده حتی اگر معلوم هم نبود ننویسی بهتره این که اجازه بدی بعضی مطالب در قسمتهای بعدی نوشتت برای خواننده آشکار بشه جالبتره
خیلی از توصیفا اضافه یا نامناسب بودن مثل
هری با قدم های آهسته ولی گام هایی بزرگ مسافت کمی رو که هوز به خونهی هاگرید مونده بود رو طی میکرد
هیچ دلیلی برای این حرکت وجود نداره
هرمیون با زیرکی گفت : حتما خیلی کار مهمیه !
زیرکی اینجا در این شرایط بی معنیه چون نمی خوان که معامله کنن
و یک نکته ی دیگه چرا هرمیون باید از پیدا کردن اطلاعات برای هاگرید خوشحال وراضی باشه؟
هرمیون خوشحال به نظر میرسید و انگار از انجام دادن این فعالیت راضیه
نمیدونم چه چیزی نظرشو عوض کرد و باعث شد که بره توی فضای سبز
نباید بنویسی نمیدونم چی شد حداقلش اینه که بنویسی اما ناگهان نظرش عوض شد و باعث شد به حیاط هاگوارتز بره نباید نظریات نویسنده وارد داستان بشه
پس از چند دقیقه با دستی پر و دهانی به اندازه عرض صورت باز پیش به ها برگشت .. هری ، رون و هرمیون با دهانی باز و صورتی حیران و متعجب به حیوان چندش آوری که در دست هاگرید بود نگاه میکردند
اینجا هم بهتره وقتی یک بار دهان باز رو برای هاگرید به کار بردی دیگه اون رو برای بچه ها به کار نبری همواره استفاده از دو عمل و یا فعل مشابه در نوشته و به فاصله ی خیلی کم به اون ضربه میزنه
رون که ناامیدی در صدایش موج میزد و چشمانش در آن لحظه زندان نگرانی و تفکرات وحشتناک شده بودند گفت
دیدن طرز نگاه اونا که با قاطعیت تمام داشتن می گفتند شرمنده
این دو جمله جمله های عالیی بودن زیبا و قوی و البته خوبیش این بود که سعی نکرده بودی با استفاده ی زیاد از جمله هایی این چنین اون چندتایی که خوب در اومدن رو هم خراب کنی
اول از همه بگم که معمولا حرکات دوربین رو توی هالی ویزارد مینویسن در واقع وقتی بخوایم فیلم بنویسیم حرکت دوربین رو هم شرح میدیم پس لازم نبود توی نوشتت این همه به این موضوع بپردازی
شخصي کمدي با موهايي قرمز در دوربين پديدار شد
این قسمت یک جوری بود در واقع خودنمایی میکرد اونم به صورت منفی
چشمش به کرام افتاد که به صورت مشکوکيوسي داشت به سمت هرميون ميدويد
این قسمت هم بد بود مشکوک مینوشی بهتر بود سعی نکن توی پستات از این جور کلمه ها استفاده کنی ( تا اون جایی که یامدمه بچه ها برای ساختن ورد یک "یوس " آخرش میچسبوندن نه برای هر چیزی)
رون در حالي که خونش به صورت ارزشي به جوش اومده بود
این ارزشیه هم تو ذوق میزنه خونش به صورت ارزشی به جوش اومد خیلی جمله ی ارزشی ایه

( نکته : برای حفظ احترام وب مستر )
نکته ی جالبی بود
کلا اگر یک سری کلمه ها مثل اونایی که بالا گفتم و نمونه هایی مثل اینا
سپس هرميون جيغ بنفشي رو کشيد
به روي لرد جامعه پريد
به کار نمیبردی نمایش نامه ی خوبی بود سوژش جالب بود این که به درختای پشت هرمیون دقت کرده بودی هوشمندانه بود
قسمت پایانی داستان هم جالب بود
گراوپي عزيز !
مدت زياديه که آرزو دارم دوباره به هم برسيم و بتونيم در کنار هم زندگي کنيم . منتها گويا اين رويا تا زماني که کرام و رون در کنارم باشند هرگز به وقوع نميپيوندد
یک تیکه ی داستانت هم که من خوشم اومد این قسمت بود
دختر هر از گاهي سرش رو از روي نامه اش برميداشت و يک دور با علاقه آن را ميخواند و سپس از نو مشغول نوشتن ميشد
بلرویچ :
درود بر بهترین عضو تالار اسلی
اول کاری بگم که سبک نگارش داستانت خوب نبود رون نبود و با خواننده ارتباط بر قرار نمیکرد جمله هایی مثل وقتی در کنار دیگر جمله ها قرار میگرفتن توی ذوق میزدند
آن دختر نمي دانست درون دفتر خاطراتش چه بنويسد
توی نوشتت چیزی که خیلی مشخص بود سعیت در استفاده ی هر چه کمتر از فعل در آخر جمله ها و همچنین جمله هایی که فعل یکسانی داشتن بود . این کار خیلی خوبه ولی به شرطی که حرفه ای استفاده بشه مثلا جمله ی پایین 0 نمیگم بد نشوتی میگم بهتر میتونستی بنویسی)
فضاي سبز بيرون خانه در اين فصل سال برايش همانند ياري مهربان بود ، تنهايي و دوري از دوستانش را برايش قابل تحملتر ميکرد و جايي دنج براي نوشتن خاطره ، نامه و مطالعه کتابهايش بود .
فکر میکنم اگر این جوری مینوشتی بهتر بود
فضاي سبز بيرون خانه در اين فصل سال برايش همانند ياري مهربان بود , دنج برای نوشتن خاطره , نامه و مطالعه , جایی که تنهایی و دوری از دوستانش را برایش قابل تحمل تر میکرد
در ضمن با توجه به عکس اونجا اصلا نمیتونه حیات باشه بر فرض محال هم که حیات باشه چی جوری میتونه دنج باشه ؟ وقتی این همه درن دشت و وسیعه
او بشدت در اين روزها به درد و دل با مادربزرگ احتياج داشت ، شايد مادر بزرگ مي توانست کمي از دلتنگي اش بکاهد
وقتی فردا میخواست بره پیش ویزلی ها دیگه مادر بزرگ به چه کارش می اومد؟
اوه ! این عالیه ! برین مادر بزرگ رو بيارين پيش من . زود باشين .
این جمله هم مناسب هرمیون نبود در واقع بچه گانه بود مادرش گفت میرم مادربزرگت رو بیارم اینجا , دیگه لازم نبود هرمیون بگه بیارینش پیش من
به یکباره تصمیمی گرفت
اینجا که این جمله رو مینویسی آدم انتظار داره هرمیون یک حرکتی بره نه این که برگرده آسمون رو نگاه کنه و اخرش هم هیچ اتفاقی نیافته
دفتر خاطرات را بست ، قلم پر را درون شیشه جوهر قرار داد ، برگشت و به پشت دراز کشید و به آسمان خیره شد .
تو کل داستان هم هرمیون 10 بار دفترچه رو باز کرد و بست و یک چیزایی توش نوشت در حالی که اخر داستان سه تا جمله بیشتر توی دفترچه دیده نمیشه که اونا هم خیلی به هم ربط دارن یعنی میشه همه رو یک جا نوشت ( نمیدونم گرفتی چی میگم یا نه وقتی توی داستان اشاره میکنی که چند بار دفترش رو باز کرد و هر بار یک چیزی مینوشت آدم انتظار داره چیزایی متفاوتی که هر کدوم بعد از فکر کردن های مجزا به ذهنش رسیده نوشته شده باشه در حالی که اخرش میبینیم یادداشتش یک متن هماهنگه )
این اولین نمایشنامم توی این تاپیک بود . ببخشید اگه بد بود
اختیار داری نه بد بود نه عالی متوسط بود ولی با توجه به شناختی که ازت دارم خیلی بهتر هم میتونستی بنویسی به هر حال الکی بهترین عضو تازه وارد نشدی

گتافیکس:
اولا که من خودم تشخیص میدم چه عکسی مناسبه چه عکسی نیست اصلا دفعه ی بعد عکس صمیمی شدن رون و هرمیون رو میزارم
دوما مثلا قراره در مورد عکس نمایش نامه بنویسین اما تو متن تو هیچ اشاره ای به نوشتن نامه و خاطره و تکلیف و یا هر چیز دیگه ای نشده بود
اگر میخوای بگی تو این قسمت گفتی باید بگم این قابل قبول نیست
هر روز براي ران نامه مينوشت و از او ميخواست كه راز هديه اش زا فاش كند
سوما پر غلط املایی بود خیلی بهتره .وقتی یک چیزی مینویسی خودت یک بار بخونیش
منطق داستان هم در حد صفر بود
من نمفهمم تانکس چه ربطی به هرموین و رون داره که بخواد چشاش از حدقه در یاد
و یا چرا رون توی تولد تانکس باید به هرمیون هدیه بده
در روزي كه انها وارد پناهگام ميشدند تولد تانكس بود و هرمايي اسرار داشت كه ان گردنبد زيبا در انجا به او هديه شود
شاید تنها دلیلی که پستت رو پاک نکردم قسمت اخر داستانت باشه
ناگهان ان به گردنش تنگ شد هرمي به حالت خفگي افتاد و ران ميخنديد اين يكي از لوازم شوخي ويزلي ها بود كه پيش از چند چوق نميارزيد
آرتیکوس:
جمله بندیت ادم رو گیج میکرد این که برای هر چیزی یک توصیف نوشته بودی باعث میشد خواننده پنج خط بخونه و در اخر به فعل اصلی برسه مثل این تیکه(روی هم رفته پیشنهاد میکنم زیاد تو متنات از این سبک نوشتن استفاده نکنی)
هرمیون در حالی که بر روی چمنهای تازه زده شده که بوییدن آنها مقاومت هر دانش آموزی را از بین میبرد دراز کشیده بود و کتاب فلسفه جادویی که از خوانده شدن زیاد کهنه به نظر میرسید را با حالتی که گویی برای اولین بار میخواند،نگاه میکرد و هر چند دقیقه یک بار نوشته ای را بر روی کاغذ پوستی که کاملا از پر بودن آن سیاه به نظر میرسید اضافه میکرد.
اصل جمله اینه که هرمیون که روی چمنها دراز کشیده بود چیزهایی رو بر روی کاغذ پوستی مینوشت ولی تطابق اضافات باعث شده جمله طولانی بشه
این کار در اصل خوبه ولی به اندازش یا اینکه کوتاه تر میکردیش و یا یکی از توصیفات رو توی یک پاراگراف دیگه می اوردی
ناگهان تکه از ابرهای آسمان مثل دیگر روزهای بهاری شکلی به خود گرفت،چهره شخصی که با اخم و عصبانیت به سمت هرمیون نگاه میکرد.هرمیون گویی که چنین چیزی را احساس کرده بود،برای لحظه ای به آسمان نگاه کرد ولی چیزی به جز هیچ ندید،چونکه آن تکه ابر لحظه ای قبل از او توسط باد دیگری محو شده بود.
توی این قسمت چند تا اشکال وجود داشت
جمله ی اول به کل غلطه مثلا میشد این شکلی باشه تا بتونی منظورت رو برسونی = ناگهان تکه ابری در اسمان شکلی به خود گرفت , چیزی که در فصل بهار امری عادی بود ( جمله ای که تو نوشتی از نظر جمله بندی مشکل داره اینی که منم نوشتم جالب نیست ولی حداقل درسته )
در ادامه جمله ی چیزی به جز هیچ ندید خیلی بد فرم و نا زیبا و نا متناسب با کل متنه
جمله ی اخر هم اشکال داره توسط باد دیگری محو شد در حالی که قبلا به باد اشاره نکردی درست نیست مثلا اگر اولش مینوشتی با بادی به وجود اومد و اخرش مینوشتی با باد دیگه ای از بین رفت قابل قبول بود
-آخه باید این کتاب رو تا آخر این هفته تموم کنم!
هرمیون در حالی که دوباره سرش را در کتاب فرو میبرد گفت
حالت معمولش اینه که بگی
هرمیون در حالی که دوباره سرش را در کتاب فرو میبرد گفت : آخه باید این کتاب رو تا آخر این هفته تموم کنم!
اما اگر میخوای برعکسشو بنویسی( البته حالت اول قشنگتره از اون استفاده کن دومی ادبی تره ) باید اشاره کنی که گفت به کدوم جمله بر میگرده
آخه باید این کتاب رو تا آخر این هفته تموم کنم!
هرمیون این را در حالی که دوباره سرش را در کتاب فرو میبرد گفت
اصرار هری و رون برای دست برداشتن هرمیون از درس خوندن هم منطقی نبود اخه اون روز چه روز خاصی بود که فردا اون طور نبود و رون به شرط بی خیالی هرمیون از خوندن درس تو اون روز حاضر میشد فردا خودش هم با هرمیون درس بخونه
هرمیون هری راست میگه!فقط امروز رو بگذر!قول میدم از فردا خودم باهات بشینم درس بخونم!
یکی از جمله های فوق العاده گنگ و ناملموس نوشتت هم این بود
هوا سرشار از انرژی خالصی بود که خواهان فرو رفتن در ششها را به شرط بستن کتاب را میخواست
حالا اگر این طوری مینوشتیش باز قابل قبول تر بود
هوا سرشار از انرژی خالصی بود که خواهان فرو رفتن در ششها به شرط بسته شدن کتاب بود
این که در اخر داستان دوباره به اون چهره رجوع کردی هم خوب بود کلا این سبک که بازگشت به وقایع کم اهمیت قدیمیه به نوشته قشنگی خاصی میده
ناسنی دیگوری:
قبلا هم گفتم خواهشن وقتی میخواید پست بزنید قبلش حتما یک بار متنتون رو بخونید توی تک تک جملات نوشتت غلط ناشی از تند تایپ کردن و عدم بازنگری دوباره بود این برای یک نمایش نامه خیلی بده ممکنه بعضی قسمتها درست برداشت نشن
این که هرمیون توی فضا سبز مطالعه کنه به نظرم موضوع خیلی راحتی برای نوشتن بود به هر بهانه ی واهی میشه هرمیون رو فرستاد تو حیاط هاگوارتز پس نمیدونم چرا این متن طولانی رو نوشتی و در اخر تنها با یک خط اون رو به عکس ربط دادی ( البته کل متن طولانی نبود در حد قابل قبول و معمولی بود ولی چون تمام نوشتت یک مقدمه برای رسیدن به اصل ماجرا بوده میگم طولانی)
بالاخره بعد از مدت کوتاهی هیکلی تنومندی و مردی غول آسا با پشم و پیلی درهم و برهمی جلوی صورت هری ظاهر شد.
می نوشتی مردی غول آسا با صورتی پر مو و در هم و بر هم بهتر بود پشم و پیلی کلمه ی قشنگی نیست سعی کن تا اونجا که میتونی از کلمات مودبانه استفاده کنی به نوشته کلاس میده
اون مرد گنده ( هاگرید ) از بچه ها به گرمی استقبال کرد
اینجا هم اصلا لازم نبود داخل پرانتز هاگرید رو بنویسی چون تابلوه تنها مرد گنده در اونجا هاگریده حتی اگر معلوم هم نبود ننویسی بهتره این که اجازه بدی بعضی مطالب در قسمتهای بعدی نوشتت برای خواننده آشکار بشه جالبتره
خیلی از توصیفا اضافه یا نامناسب بودن مثل
هری با قدم های آهسته ولی گام هایی بزرگ مسافت کمی رو که هوز به خونهی هاگرید مونده بود رو طی میکرد
هیچ دلیلی برای این حرکت وجود نداره
هرمیون با زیرکی گفت : حتما خیلی کار مهمیه !
زیرکی اینجا در این شرایط بی معنیه چون نمی خوان که معامله کنن
و یک نکته ی دیگه چرا هرمیون باید از پیدا کردن اطلاعات برای هاگرید خوشحال وراضی باشه؟
هرمیون خوشحال به نظر میرسید و انگار از انجام دادن این فعالیت راضیه
نمیدونم چه چیزی نظرشو عوض کرد و باعث شد که بره توی فضای سبز
نباید بنویسی نمیدونم چی شد حداقلش اینه که بنویسی اما ناگهان نظرش عوض شد و باعث شد به حیاط هاگوارتز بره نباید نظریات نویسنده وارد داستان بشه
پس از چند دقیقه با دستی پر و دهانی به اندازه عرض صورت باز پیش به ها برگشت .. هری ، رون و هرمیون با دهانی باز و صورتی حیران و متعجب به حیوان چندش آوری که در دست هاگرید بود نگاه میکردند
اینجا هم بهتره وقتی یک بار دهان باز رو برای هاگرید به کار بردی دیگه اون رو برای بچه ها به کار نبری همواره استفاده از دو عمل و یا فعل مشابه در نوشته و به فاصله ی خیلی کم به اون ضربه میزنه
رون که ناامیدی در صدایش موج میزد و چشمانش در آن لحظه زندان نگرانی و تفکرات وحشتناک شده بودند گفت
دیدن طرز نگاه اونا که با قاطعیت تمام داشتن می گفتند شرمنده
این دو جمله جمله های عالیی بودن زیبا و قوی و البته خوبیش این بود که سعی نکرده بودی با استفاده ی زیاد از جمله هایی این چنین اون چندتایی که خوب در اومدن رو هم خراب کنی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
جزئیات کاربر

هری با قدم های آهسته ولی گام هایی بزرگ مسافت کمی رو که هوز به خونهی هاگرید مونده بود رو طی میکرد . آخه امروز هاگرید بع اونا گفته بود که شب به خونش بیان ... هرمیون و رون نیز به دنبال هری میرفتند . گاهی با هم پج پچ میکردند و صدای قهقهه فضا رو پر میکرد ... اما نگاه های تند هری به قهقهه ها خاتمه می داد . هاگرید در خواب ناز بود ... انگار اصلا یاد قرارش با هری ، رون و هرمیون نبود.. هری بلوزش رو کمی صاف و صوف کرد ، موهای پریشونشو از توی صورت خسته و خواب آلودش کنار زد ، عینکش رو روی صورتش جابه جا کرئ تا شاید بهتر ببینه .. بعد چند تقه آروم به در زد و منتظر باز شدن دری که بنظر میومد هیچ وقت قصد باز شدن رو نداره شد ...
بالاخره بعد از مدت کوتاهی هیکلی تنومندی و مردی غول آسا با پشم و پیلی درهم و برهمی جلوی صورت هری ظاهر شد.. اون مرد گنده ( هاگرید ) از بچه ها به گرمی استقبال کرد ، به خاطر فراموش کردن قرار ازشون عذر خواهی کرد و بالاخره اونا رو به داخل کلبه دعوت کرد ...
رون که کمی می لرزید ، گفت : هاگرید ، میشه بگی برای چی اصرار داشتی این وقت شب ما رو ببینی ؟؟!!
هری گفت : اوهوم .. برای چی ؟؟
هرمیون با زیرکی گفت : حتما خیلی کار مهمیه !
ماه تقریبا نصف آسمون تیره و تاراما پر ستاره رو طی کرده بود و دیگه چیزی نمونده بود که صورت درخشانش پشت کوه های بلند و درختان درهم تنیده پنهان بشه ..
هاگرید در حالی که یک فنجان قهوه داغ که تو اون هوای سرد خیلی می چسبید به دست هر یک از بچه ها می داد ، به نرمی گفت : راستش موضوع از این قراره که من دیروز این موجود دوست داشتنی و خوشگللو .... رون که ناامیدی در صدایش موج میزد و چشمانش در آن لحظه زندان نگرانی و تفکرات وحشتناک شده بودند گفت : کدو..م..موجود ؟
هاگرید فقط لبخند زد سپس بسوی جعبه ای که در گوشه در قرار داشت رفت .. دستش را داخل جعبه فرو بد و پس از چند دقیقه با دستی پر و دهانی به اندازه عرض صورت باز پیش به ها برگشت .. هری ، رون و هرمیون با دهانی باز و صورتی حیران و متعجب به حیوان چندش آوری که در دست هاگرید و مثل اردک و پاهایش مانند گرگ و دمش مثل یک طاووس بود نگاه می کردند .. هاگرید با رضایت تمام و کمال از اون جونور بی ریخت و چندش آور و به قول خودش دوست داشتنی ! تعریف میکرد و می گفت : هاکینز پین ! دوست داشتنی ترین موجودی که در تمام طول عمرم داشتم !!! ولی انگار بچه ها اونقدر که هاگرید به هاکی ابراز علاقه میکرد ، خوششون نیمده بود !
بالاخره هاگرید گفت : من یه سری اطلاعات درباره هاکی میخوام .. مثلا درباره نوع غذاش ، محل زندگیش ، نژادش و ....
هاگرید که بادلی سرشار از امید به چشمان هری و رون نگاه میکرد .. ب دیدن طرز نگاه اونا که با قاطعیت تمام داشتن می گفتند شرمنده یکباره دلش خالی از قطره ای امید شد !
اما با دیدن قیافه هرمیون دوباره جرقه ی امید در دلش روشن شد !!!
هرمیون خوشحال به نظر میرسید و انگار از انجام دادن این فعالیت راضیه !
هاگرید هم خوشحال بود و لبخند می زد ....
صبح روز بعد هرمیون پس از صرف صبحانه در سرسرا تصمیم گرفت که کتابخونه بره تا اطلاعات مورد نازشو از کتابای مفید کتابخونه پیدا کنه ... وقتی به کتابخونه رفت کتاب های رو که میخواست برداشت و به طرف میز اومد تا اونا رو بذاره روی میز و بخونتشون اما نمیدونم چه چیزی نظرشو عوض کرد و باعث شد که بره توی فضای سبز !!!!
شاید اونجا راحتتر بود !!!!!!!!
پس بندوبساطش ولو کرد روی سبزه ها و شروع کرد به نوشتن مطالب مهم کتاب (( درباره هکینز ها )) توی یک ورق !!!
---------------------------------------------
وای تو ورخدا ببخشید انقدر موضوعش متفرقه بود و انقدر طولانی شد !!! آخه هیچی به ذهنم نمی رسید !!!! کریچر جان قول میدم دیگه انقدر بی ربط و طولانی ننویسم !
بالاخره بعد از مدت کوتاهی هیکلی تنومندی و مردی غول آسا با پشم و پیلی درهم و برهمی جلوی صورت هری ظاهر شد.. اون مرد گنده ( هاگرید ) از بچه ها به گرمی استقبال کرد ، به خاطر فراموش کردن قرار ازشون عذر خواهی کرد و بالاخره اونا رو به داخل کلبه دعوت کرد ...
رون که کمی می لرزید ، گفت : هاگرید ، میشه بگی برای چی اصرار داشتی این وقت شب ما رو ببینی ؟؟!!
هری گفت : اوهوم .. برای چی ؟؟
هرمیون با زیرکی گفت : حتما خیلی کار مهمیه !
ماه تقریبا نصف آسمون تیره و تاراما پر ستاره رو طی کرده بود و دیگه چیزی نمونده بود که صورت درخشانش پشت کوه های بلند و درختان درهم تنیده پنهان بشه ..
هاگرید در حالی که یک فنجان قهوه داغ که تو اون هوای سرد خیلی می چسبید به دست هر یک از بچه ها می داد ، به نرمی گفت : راستش موضوع از این قراره که من دیروز این موجود دوست داشتنی و خوشگللو .... رون که ناامیدی در صدایش موج میزد و چشمانش در آن لحظه زندان نگرانی و تفکرات وحشتناک شده بودند گفت : کدو..م..موجود ؟
هاگرید فقط لبخند زد سپس بسوی جعبه ای که در گوشه در قرار داشت رفت .. دستش را داخل جعبه فرو بد و پس از چند دقیقه با دستی پر و دهانی به اندازه عرض صورت باز پیش به ها برگشت .. هری ، رون و هرمیون با دهانی باز و صورتی حیران و متعجب به حیوان چندش آوری که در دست هاگرید و مثل اردک و پاهایش مانند گرگ و دمش مثل یک طاووس بود نگاه می کردند .. هاگرید با رضایت تمام و کمال از اون جونور بی ریخت و چندش آور و به قول خودش دوست داشتنی ! تعریف میکرد و می گفت : هاکینز پین ! دوست داشتنی ترین موجودی که در تمام طول عمرم داشتم !!! ولی انگار بچه ها اونقدر که هاگرید به هاکی ابراز علاقه میکرد ، خوششون نیمده بود !
بالاخره هاگرید گفت : من یه سری اطلاعات درباره هاکی میخوام .. مثلا درباره نوع غذاش ، محل زندگیش ، نژادش و ....
هاگرید که بادلی سرشار از امید به چشمان هری و رون نگاه میکرد .. ب دیدن طرز نگاه اونا که با قاطعیت تمام داشتن می گفتند شرمنده یکباره دلش خالی از قطره ای امید شد !
اما با دیدن قیافه هرمیون دوباره جرقه ی امید در دلش روشن شد !!!
هرمیون خوشحال به نظر میرسید و انگار از انجام دادن این فعالیت راضیه !
هاگرید هم خوشحال بود و لبخند می زد ....
صبح روز بعد هرمیون پس از صرف صبحانه در سرسرا تصمیم گرفت که کتابخونه بره تا اطلاعات مورد نازشو از کتابای مفید کتابخونه پیدا کنه ... وقتی به کتابخونه رفت کتاب های رو که میخواست برداشت و به طرف میز اومد تا اونا رو بذاره روی میز و بخونتشون اما نمیدونم چه چیزی نظرشو عوض کرد و باعث شد که بره توی فضای سبز !!!!
شاید اونجا راحتتر بود !!!!!!!!
پس بندوبساطش ولو کرد روی سبزه ها و شروع کرد به نوشتن مطالب مهم کتاب (( درباره هکینز ها )) توی یک ورق !!!
---------------------------------------------
وای تو ورخدا ببخشید انقدر موضوعش متفرقه بود و انقدر طولانی شد !!! آخه هیچی به ذهنم نمی رسید !!!! کریچر جان قول میدم دیگه انقدر بی ربط و طولانی ننویسم !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/24 14:53:18
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/24 14:57:41
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/24 14:57:41
[b][size=medium][color=993366][font=Impact]همیشه حرفی رو ?
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/14
آخرین ورود: جمعه 1 شهریور 1387 00:15
از: کاخ سفید پادشاهان در کوه های سفید سرزمین رویاها
پستها:
430

ابرهای سفید بدون هیچ اختیاری توسط بادهای مهاجم در آسمان آبی به اطراف گسترده میشدند و با جلوگیری از نور خورشید و باز تابیدن آن،رقص نور بی جامه پارتی های گلیدی را تداعی میکردند.
درختان سرسبز نیز با آسمان در نقاشی کردن بزرگ طبعیت سهیم شدند تا شاید بتوانند گروه بسیاری از دانش آموزان هاگوارتز را به روی برگرداندن از درس و پیش آمدن به سوی آنها دعوت کنند ولی در این میان طبعیت میدانست که یک نفر را نمیتواند از دنبال کردن خط های پی در پی کتاب ها بردارد.
هرمیون در حالی که بر روی چمنهای تازه زده شده که بوییدن آنها مقاومت هر دانش آموزی را از بین میبرد دراز کشیده بود و کتاب فلسفه جادویی که از خوانده شدن زیاد کهنه به نظر میرسید را با حالتی که گویی برای اولین بار میخواند،نگاه میکرد و هر چند دقیقه یک بار نوشته ای را بر روی کاغذ پوستی که کاملا از پر بودن آن سیاه به نظر میرسید اضافه میکرد.
ناگهان تکه از ابرهای آسمان مثل دیگر روزهای بهاری شکلی به خود گرفت،چهره شخصی که با اخم و عصبانیت به سمت هرمیون نگاه میکرد.هرمیون گویی که چنین چیزی را احساس کرده بود،برای لحظه ای به آسمان نگاه کرد ولی چیزی به جز هیچ ندید،چونکه آن تکه ابر لحظه ای قبل از او توسط باد دیگری محو شده بود.
هرمیون آهی کشید و دوباره به کار خود ادامه داد که ناگهان صدای شخصی را شنید که میگفت:
-هرمیون!تو رو خدا یه لحظه دست از سر این کتابها بردار!آخه چقدر اینا باید از دست تو بکشند؟نمیخوای خستگی در کنی حداقل یه استراحت به این کتابها بده که از بس خوندیشون پاره پوره شدن!
هرمیون به اطراف نگاه کرد تا منبع آن صدا را تشخیص دهد که رون و هری را دید که مستقیم به سمت او می آمدند.
-آخه باید این کتاب رو تا آخر این هفته تموم کنم!
هرمیون در حالی که دوباره سرش را در کتاب فرو میبرد گفت.هری با لحنی که میدانست بر روی هرمیون تاثیر خواهد داشت گفت:
-فقط برای امروز هرمیون!امروز رو از دوره کردن بگذر!تازه امروز اول هفته است و تا آخر هفته خیلی مونده.
رون با حرکت سر با حرف هری موافقت کرد و گفت:
-هرمیون هری راست میگه!فقط امروز رو بگذر!قول میدم از فردا خودم باهات بشینم درس بخونم!
هرمیون قبل از جواب مکثی کرد و به اطراف نگاه کرد.درختان با حرکت شاخه های خود او را به سوی خود دعوت میکردند،هوا سرشار از انرژی خالصی بود که خواهان فرو رفتن در ششها را به شرط بستن کتاب را میخواست.سرانجام هرمیون تصمیم خود را گرفت و کتاب را بست و بلافاصله در کیفش جا داد.لحظه ای بعد با رون و هری مشغول لذت بردن از آن روز بهاری پرداخت.
بار دیگر آن چهره در ابرهای بهاری بوجود آمد که این بار به آنها میخندید.
درختان سرسبز نیز با آسمان در نقاشی کردن بزرگ طبعیت سهیم شدند تا شاید بتوانند گروه بسیاری از دانش آموزان هاگوارتز را به روی برگرداندن از درس و پیش آمدن به سوی آنها دعوت کنند ولی در این میان طبعیت میدانست که یک نفر را نمیتواند از دنبال کردن خط های پی در پی کتاب ها بردارد.
هرمیون در حالی که بر روی چمنهای تازه زده شده که بوییدن آنها مقاومت هر دانش آموزی را از بین میبرد دراز کشیده بود و کتاب فلسفه جادویی که از خوانده شدن زیاد کهنه به نظر میرسید را با حالتی که گویی برای اولین بار میخواند،نگاه میکرد و هر چند دقیقه یک بار نوشته ای را بر روی کاغذ پوستی که کاملا از پر بودن آن سیاه به نظر میرسید اضافه میکرد.
ناگهان تکه از ابرهای آسمان مثل دیگر روزهای بهاری شکلی به خود گرفت،چهره شخصی که با اخم و عصبانیت به سمت هرمیون نگاه میکرد.هرمیون گویی که چنین چیزی را احساس کرده بود،برای لحظه ای به آسمان نگاه کرد ولی چیزی به جز هیچ ندید،چونکه آن تکه ابر لحظه ای قبل از او توسط باد دیگری محو شده بود.
هرمیون آهی کشید و دوباره به کار خود ادامه داد که ناگهان صدای شخصی را شنید که میگفت:
-هرمیون!تو رو خدا یه لحظه دست از سر این کتابها بردار!آخه چقدر اینا باید از دست تو بکشند؟نمیخوای خستگی در کنی حداقل یه استراحت به این کتابها بده که از بس خوندیشون پاره پوره شدن!
هرمیون به اطراف نگاه کرد تا منبع آن صدا را تشخیص دهد که رون و هری را دید که مستقیم به سمت او می آمدند.
-آخه باید این کتاب رو تا آخر این هفته تموم کنم!
هرمیون در حالی که دوباره سرش را در کتاب فرو میبرد گفت.هری با لحنی که میدانست بر روی هرمیون تاثیر خواهد داشت گفت:
-فقط برای امروز هرمیون!امروز رو از دوره کردن بگذر!تازه امروز اول هفته است و تا آخر هفته خیلی مونده.
رون با حرکت سر با حرف هری موافقت کرد و گفت:
-هرمیون هری راست میگه!فقط امروز رو بگذر!قول میدم از فردا خودم باهات بشینم درس بخونم!
هرمیون قبل از جواب مکثی کرد و به اطراف نگاه کرد.درختان با حرکت شاخه های خود او را به سوی خود دعوت میکردند،هوا سرشار از انرژی خالصی بود که خواهان فرو رفتن در ششها را به شرط بستن کتاب را میخواست.سرانجام هرمیون تصمیم خود را گرفت و کتاب را بست و بلافاصله در کیفش جا داد.لحظه ای بعد با رون و هری مشغول لذت بردن از آن روز بهاری پرداخت.
بار دیگر آن چهره در ابرهای بهاری بوجود آمد که این بار به آنها میخندید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور
ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)
[b][color=009900]آرتيكوس ..
ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)
[b][color=009900]آرتيكوس ..
جزئیات کاربر

اقا ايم عكس صحنه داره قسمتي از پاي سمت چپ هرميون پيداست دز ضمن مگه نميدونيد كه در آُسلام نبايد موي دخترها پيدا باشد اين قوانينو خوده برادر حميد وضع كرده
--------------------------------------------------
هرمي در حال نامه نوشتن به ران بود در دلش قند اب ميشد قرار بود كه ران براي جشن تولد او هديه ي غير منتظهره اي بگيرد شالا با اين هديه متوانست روي تانكس را كم كند
هر روز براي ران نامه مينوشت و از او ميخواست كه راز هديه اش زا فاش كند اما ران دهنش قرص بود قرصه قرص فقط كمي توضيح در مورد ظاهر و اسمه هديه و قيمتش كمي به هرمي گفت
در روزي كه انها وارد پناهگام ميشدند تولد تانكس بود و هرمايي اسرار داشت كه ان گردنبد زيبا در انجا به او هديه شود
روز موعود فرا رسيد
هرمايي ذوق زده و منتظر باز شدن هديه بود چشمان تانك از حسادت از حدقه داشت بيرون مامد قيمت روي گردنبند 1000000000000000 گاليون را نشان ميداد هرمي ان را به گردنش انداخت كه ناگهان ان به گردنش تنگ شد هرمي به حالت خفگي افتاد و ران ميخنديد اين يكي از لوازم شوخي ويزلي ها بود كه پيش از چند چوق نميارزيد
--------------------------------------------------
هرمي در حال نامه نوشتن به ران بود در دلش قند اب ميشد قرار بود كه ران براي جشن تولد او هديه ي غير منتظهره اي بگيرد شالا با اين هديه متوانست روي تانكس را كم كند
هر روز براي ران نامه مينوشت و از او ميخواست كه راز هديه اش زا فاش كند اما ران دهنش قرص بود قرصه قرص فقط كمي توضيح در مورد ظاهر و اسمه هديه و قيمتش كمي به هرمي گفت
در روزي كه انها وارد پناهگام ميشدند تولد تانكس بود و هرمايي اسرار داشت كه ان گردنبد زيبا در انجا به او هديه شود
روز موعود فرا رسيد
هرمايي ذوق زده و منتظر باز شدن هديه بود چشمان تانك از حسادت از حدقه داشت بيرون مامد قيمت روي گردنبند 1000000000000000 گاليون را نشان ميداد هرمي ان را به گردنش انداخت كه ناگهان ان به گردنش تنگ شد هرمي به حالت خفگي افتاد و ران ميخنديد اين يكي از لوازم شوخي ويزلي ها بود كه پيش از چند چوق نميارزيد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

هافلپاف هرم نبض زندگي ماست در شرجي عشق و اشتياق
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج