جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  164 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  176 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  280 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1385 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
با اينكه به اوايل شب نزديك مي شدند ولي هيچ اثري از خنك شدن هوا در كار نبود و همچنان از پنجره باز مهمان خانه باد داغي به داخل مي وزيد.آرتيكوس همچنان در اتاقش بود تنها يك بار پايين آمده بود و به پنه لوپه گفته بود)):‌اگه كسي اومد و با من كار داشت بهش مي گي از اينجا رفته)) بعد صدايش را پايين آورد و ادامه داد :‌(( هركسي به جز آقاي كرول )) لحنش چنان سرد و عصباني بود كه اگر 1 دقيقه ديگر به حرف زدن ادامه مي داد اشك پنه لوپه سرازير مي شد.در واقع ورود رابستن هم هيچ نشانه اي از رونق دوباره پاتيل درزدار نبود چون او برادر لارا بود و به خاطر خواهرش آنجا را براي اقامت انتخاب كرده بود..اين افكار باعث افسردگي پنه لوپه مي شد. او به شدت تنها بود.دكتر و شون همصحبت هاي خوبي براي او نبودند. وريتي هم كه از ديروز با او صحبت نكرده بود. ناگهان دري كه طرف كوچه دياگون بود باز شد و وريتي وارد شد . پنه لوپه با خود گفت :‌(( چه جالب تا به فكرش افتادم پيداش شد . ))
-سلام پنه لوپه عزيز . چطوري؟
بعد يك نگاه دقيق به او انداخت و ادامه داد :
-مثل اينكه هنوز سرحال نيستي!
-آره بازم درست حدس زدي.كجا بودي؟
-محل كارم.مغازه شوخي هاي ويزلي . بعد از چند ماه تعطيلي كلي كار داشتيم كه بايد زودتر انجامشون مي داديم.البته توي اين چند ماه بيكار بيكار هم نبوديم . چيزايي جديدي اختراع كرديم كه مطمئنا مورد استقبال قرار مي گيره!
-چه جالب. واقعا خوش به حالت وريتي . من از كار كردن ..... ااا... يعني كار نكردن تو اينجا خسته شدم ..
-بهش فكر نكن مردم دوباره بر مي گردند .هميشه همينطور بودند ديگه. با يه شايعه كوچيك پراكنده مي شدند البته حق هم دارند چون اونا مي ترسند آرامششون بهم بخوره و در واقع اون طوفاني كه در انتظارش هستند زودتر ظاهر بشه.
بعد كمي سرش را جلوتر برد و صدايي آرامتر ادامه داد :
-ببين من تا حالا به هيچ كس چنين پيشنهادي ندادم ولي مي تونم يه چيزي بهت بدم كه كمكت كنه و ....... خوب چه طوري بگم ...درواقع بهت يكمي ...البته بيشتر از يكم شانس بده
او قسمت آخر جمله اش را تند تند گفت
تعجب شنيدن كلمه شانس براي پنه لوپه كمتر از شنيدن آن حرف ها كه نشان مي داد وريتي آنچنان هم بي خبر از ماجرا نيست .نبود
-شانس بده ؟ من براي چي بايد شانس بيارم ؟
-خوب من فكر كردم مي توني انتظار داشته باشي كسي از اين وارد بشه كه سرت رو گرم كنه !
-خوب آره اينو كه مي خوام ولي چه جوري؟
-ببين اگه فرد و جورج بفهمن كه من قبل از تاريخ معين شربت شيرين شانس را رو كردم اخراجم مي كنند.پس چيزي ازم نپرس و فقط اينو بخور.
بعد شيشه ي فيروزه رنگي را از جيب ردايش بيرون آورد و دست او داد و به طرف پله ها رفت
نيم ساعت بعد پنه لوپه مشغول قرار دادن فنجانهاي بي مصرف در داخل قفسه بود و سعي مي كرد به آنچه كه نوشيده توجهي نكند(هرچند كه كار سختي بود ) كه ناگهان در مهمان خانه باز شد و زني وارد شد. پنه لوپه به سرعت برگشت ..
-واااااي مادام پايفوت چقدر از ديدنت خوشحالم
-----------------------------------------------------------

مادام پاديفوت من فقط شما رو وارد داستان كردم وچون تازه واردم از شخصيت قبلي شما خبر ندارم به خاطر همين ديگه ديالوگي از طرف شما نذاشتم گفتم شايد دوست نداشته باشيد!
ببخشيد اگه بد شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وریتی در 1385/5/8 16:36:00
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1385 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
صداي لارا بود او در حين خواندن آوازي غمگين براي ديوانه ساز ها به مشكل برخورده بود پنه لوپه مي ره به كمك لارا كه مشتري مياد
سريع يه اتاق براي 3 روز با يه چارك قيمت بهش مي ده و بعد مي ره به كمك لارا مشتري كه اسمش رابستن لسترنج استاد جادوي سياه قرن بود و فهميده بود اوضاع هچلهفته دنبال پنه لوپه رفت
ديوانه سازها در اطراف اتاق پراكنده شده و در حال بالا كشيدن هرچي شادي كه در اونجا بود شدند
پنه لوپه و لارا با هم :
اكسپكتو پاترونوم!
لارا با صداي بلند آوازي غمگين را مي خواند كه ناگهان از پشت سر آنها رابستن از نوك چوبدستيش غبار زرد رنگي را بيرون مي دهدكه به نظر غم و اندوه فراواني را با خود به همراه دارد بدين شكل ديوانه سازها را آرام مي كند و لارا دوباره آوازش را از سر گرفت وزير لب از رابستن تشكر كرد
همون طور كه مي دونيم لارا خواهر رابستن بوده لار كه ديوانه سازارو خوابونده بود گفت :
داداش براي چي اومدي ؟
رابستن:
همين طوري براي تفريح دوما مگه آدم نبايد خواهرشو ببينه؟
لارا خنديد و در همين هنگام يكي از ديوانه سازا خرناس مي كشه و لارا دوباره آوازشو شروع مي كنه
رابستن هم خيلي سريع به اتاق خودش مي ره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/5/8 11:20:01
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1385 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
پنه لوپه به طبقه پایین بازگشت ... خیلی عجیب بود ... کسی بعد از تمام این ماجرا ها به اینجا برگشته و تقاضای 1 اتاق دایمی را داشت ... گیج شده بود به پشت پیشخوان رفت و بسته وریتی را در یکی از طبقات جای داد و روی یکی از صندلی ها نشست به فکر فرو رفت ... یعنی اون غریبه با ارتیکوس چه کار داشت ؟ چرا او انقدر پریشان بود ؟ دیگر نمی توانست این وضع را تحمل کند یک لیوان نوشیدنی عسلی برداشت و روی یک سینی گذاشت ... کمی فکر کرد سپس لیوان را برداشت و به جای ان یک فنجان قهوه گذاشت کاغذی روی سینی گذاشت و روی ان نوشت:

آرتیکوس عزیز بالا نیامدم چون احساس کردم می خواهی تنها باشی خوشحال می شوم اگر بتوانم کمکت کنم
پنه لوپه

و سینی را بالا فرستاد دوباره روس صندلی نشست و به ماجرا های دیشب فکر کرد ... یعنی ان فرد غریبه که بود؟ سرمای وحشتناکی را احساس کرد ... جایی از کار می لنگید می خواست با آرتیکوس صحبت کند که صدای جیغی از طبقه ی بالا رشته ی افکارش را پاره کرد... یعنی که بود؟

________________-

نمی دونستم خودم رو چه جوری وارد کنم ... یکی این زحمت رو می کشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1385 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
پنه لوپه در حال آماده كردن شراب هاي عسلي براي چند مشتري عجيب غريبي بود كه انگار اثر گرما ي شديد روي مغزشون عجيب ترشون مي كرد. با اين حال در اين چند وقت اين آدم هاي عجيب غريب تنها مشتري هايش بودن و بايد از آنها پذيرايي مي كرد.. در همين حال دكي در اتاقش استراحت مي كرد..آرتيكوس از ديشب تا حالا از اتاقش خارج نشده بود حتي صبح كه تصميم گرفت براي او صبحانه ببرد بر سرش داد كشيده بود و با عصبانيت ازش خواسته بود كه دست از سرش بردارد .لارا هم رفته بود كه ديوانه سازاي كوچولو رو بخوابونه...در واقع اونا فقط با شنيدن غمگين ترين آوازهابه خواب مي رفتن در غير اين صورت با چشيدن مزه شادي اينقدر شنگول مي شدن كه كسي نمي تونست وادارشون كنه بخوابن....پنه لوپه داشت زير لب غر غر مي كرد : آخه اين چه وضعشه...عجب اشتباهي كردماااااا.....او ديشب نبايد آرتيكوس را تنها مي گذاشت و حالا با ابن كارش دچار عذاب وجدان شده بود . در همين موقع در باز شد و ساحره اي جوان با موهاي كوتاه و بور كه اصلا با قد بلندش تناسب نداشت وارد كافه شد.كلاه تابستانيش را برداشت و يكراست به سمت پيشخوان رفت:
-سلام
-سلام...چي ميل داريد؟
-ااااااا؟ خوب بله ...حتما يه چيزي مي خورم..ولي درواقع من يه اتاق مي خواستم
پنه لپه بي حوصله گفت :‌لطفا چند لحظه صبر كنيد..و آرام آرام به سمت مشتري هاي عجيب غريبش رفت و شراب هاي عسلي را روي ميزشان گذاشتو با خود گفت :‌حتما تازه وارده و چيزي از جريانات اينجا نمي دونه ! .وقتي دوباره به سمت پيشخوان رفت...ساحره جوان را ديد كه در جيب داخلي ردايش به دنبال چيزي مي گشت
-دوست داريد اول اتاقتان رو نشون بدم يا اينكه چيزي ميل مي كنيد؟
-لطفا اول يه ليوان شكلات گلاسه با طعم طالبي براي من بياريد..اوه ..براي خودتون هم يه نوشيدني بياريد..مهمون من....
پنه لوپه با تعجب به ساحره نگاه كرد ولي بعد از چند ثانيه با شوق مشغول آماده كردن نوشيدني ها شد:pint:....او حتما به يك كمي استراحت نياز داشت
-مثل اينكه زياد سرحال نيستيد..اوه راستي من وريتي هستم
-منم پنه لوپه هستم ...بله درست حدس زديد....
پنه لوپه نوشيدني ها رو روي پيشخوان گذاشت و به وريتي نگاه كرد:
-اتاقتون رو براي چند روز مي خواستيد.؟
-اااا؟ خوب مشكل من همين جاست من يه اتاق دائمي توي پاتيل درزدار مي خواستم.
پنه لوپه با خود گفت؟ حتما ديوانه شده ؟ مردم حتي از اينجا يك بطري آب ناقابل هم نمي خرند ؟ اون وقت اين يه اتاق دائمي مي خواد؟
-اتاق دائمي؟ تا به حال همچين مشتري نداشتيم..
-خوب حق با شماست...چون من بعد از گم شدن آقاي تام مهمون يكي...نه در واقع 2 تا از دوستام بودم ...تا همين امروز ولي ديگه تصميم گرفتم به زندگي عاديم برگردم.... من 2 سال تمام توي يكي از اتاقاي اين مهمون خونه زندگي كردم....
حالا پنه لوپه دليل اين همه بي اطلاعي رو مي دونست
-اوووه..چه رخوت انگيز
وريتي با كمي عصبانيت :
- نه اصلا هم رخوت انگيز نبود.... كوچه دياگون به اندازه كافي هيجان انگيز بود..مخصوصا سال دوم كه من با همون 2 دوستم كار مي كردم كه اگه بگم اونا كي هستند مطمئنا حرفتون رو پس ميگيريد؟
-خوب بگيد؟
-دو قلوهاي ويزلي...
- وااااااي.راست مي گي؟ من عاشق اون 2 تا پسر مامانيم...
:bigkiss:
بعد صورتش سرخ شد و در حالي كه سعي مي كرد پاشو كه از هيجان پرتاب كرده بود از روي پيشخوان بر دارد . با صداي آرومي گفت:
-ولي هيچ وقت نتونستم يكيشونو انتخاب كنن.آخه اونا اينقدر شبيه به هم هستند كه آدم مي ترسه اشتباهي به يكيشون اظهار علاقه بكنه
وريتي خنديد
-خوب آره يه جوراي درست مي گي .. حالا مي شه اتاقمو بهم نشون بدي. خيلي خستم
-البته وريتي عزيز .دنبالم بيا
-ااا..راستي يه لحظه صبر كن.
بعد با خوشحالي از اينكه بلاخره تونسته بود از توي ردايش چيزي پيدا كند.يك بسته ي ارغواني رنگ رو به سمت پنه لوپه گرفت
-بيا ...اينا محصولات جديد ويزلي ها هستند كه چون اختراع جديدشونو چند تاشو براي تبليغ به من دادند كه وقتي به اينجا برگشتم به مشتري هاي پاتيل درزدار بدم
- پنه لوپه بسته رو با تشكر گرفت و وريتي را به سمت اتاقش راهنمايي كرد. بعد مشغول خواندن پشت بسته شد :
آيا دوست داريد يك دگرگون نما باشيد؟
آيا شما هم شنيده ايد كه اين يك ويژگي ذاتي است؟
آيا با شنيدن اين خبر افسرده شده ايد؟
نگران نباشيد
بسته اي كه در دست شما است جعبه ي رنگين كمان نام دارد شما با انتخاب يكي از 684 رنگي كه در بسته است
مي توانيد. رنگ مو.چشم.ابرو و پوست خود را تغيير دهيد .كافي است كمي از رنگ را به قسمت كوچكي از محل مورد نظر بماليد .اين رنگ هوشمند است و خود به خود پخش مي شود.

----------------------------------------------------------------
چرا ديگه اينجا فعال نيست؟ خيلي جاي باحاليه


-------------------------------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 4 خرداد 1385 12:48
نمایش جزئیات
آفلاین
هنگامي كه ماركوس ساكت شد هر سه در سكوت به پنچره خيره شدند.هيچ كس در خيابان ديده نمي شد چرا كه دانه هاي درشت باران بي مهابا بر زمين مي خورد و فضاي مه آلودي را ايجاد كرده بود!
فقط اين سوال بر ذهن هر سه نهيب مي زد چگونه؟

----------------------------------------------------------------

-اون هوراكراس متعلق به منه ...تصور مي كردم اگر بكشيمش راحت تر به دست مي ياريمش اما حالا نظرم عوض شده ...بايد يه جايي تو اون پاتيل درزدار قايمش كرده باشه...اگر بكشيمش ممكنه پيداش نكنيم....سامانتا مي خوامش!!!
-ترتيبش رو مي دم....زمانو از دست نمي دم!

---------------------------------------------------------------

پنه لوپه به ساعت ديواري نگاهي انداخت و وقتي مطمئن شد كه ديگر كسي در اين وقت شب به پاتيل نمي آيد خود را براي رفتن به رختخواب آماده كرد اما در اين لحظه ناگهان در باز شد و شبحي در جلوي چشمانش ظاهر شد...
-متاسفم...تعطيله...!!!
-بله مي دونم اما من كار مهمي دارم!
شبح سياه پوش به آرامي قدم بر داشت و به سمت يك ميز رفت.لحظه ايي بعد در حالي كه فضاي اتاق رو به دقت وارسي مي كرد گفت:
- مي خواستم آقاي آرتيكوس رو ببينم ...
و لحظه ايي بعد در حالي كه به به چشم هاي پنه لوپه خيره شد اضافه كرد:
-همين الان!!!
پنه لوپه گرچه به جز چشم هاي غريبه اجزاي ديگر صورت غريبه را نمي ديد حتي جرئت نكرد اسم او را بپرسد و از عدم بيداري آرتيكوس در آن وقت شب خبر دهد بنابراين در حالي كه با خود تصور مي كرد زير اون ماسك چه چهره ايي خوابيده است به طبقه بالا رفت و غريبه را تنها گذاشت!

چند ساعت گذشته بود اما هنوز سنگيه پلك هايش را احساس نمي كرد...مدام با خود كلنجار مي رفت كه لرد به دنبال چه چيزي ست و در آخر تنها به يك جواب مي رسيد....نه اين امكان نداره....هيچ كس نمي دونه!
صداي بر هم كوفتن در اتاق او را به خود آورد.
-بله؟
پنه لوپه با صورت پرسشگرش جلوي او ظاهر شد..
-خب يه نفر اون پايينه و منتظر شماست...ماسك زده و اسمش رو هم نمي دونم...فقط مي تونم بگم مراقب خودتون باشيد!
پنه لوپه اجازه نداد آرتيكوس سوال ديگري از او بپرسد و به سرعت اتاق را ترك كرد!
لحظه ايي بعد در حالي كه آرتيكوس دائم علامت سوال در مورد اينكه اون كي مي تونه باشه رو به سختي از خودش دور مي كرد چوبش رو در زير رداش پنهان كرد و به سمت پلكان رفت!
پنه لوپه كه از جواب غريبه در پاسخ به سوال او كه چيزي ميل داريد به سردي جواب داد : نه و مي خوام تنها صحبت كنيم آزرده شده بود با صداي برخورد كفش هاي آرتيكوس كه حالا ديگر به طبقه پايين رسيده بود به خود آمد. اما آزردگي او زماني بيشتر شد كه متوجه شد آرتيكوس بدون توجه او به سمت غريبه رفت!
-مي تونم كمكتون كنم؟
و اين صداي آرتيكوس بود كه باعث شد غريبه به طرف او برگشته از بررسي اتاق لحظه ايي دست بردارد و با چشم هاي سرخ رنگش براي ثانيه هايي او را ورانداز كند!!!
-شما آرتيكوس هستيد؟
-خودم هستم!
-لطفا بنشينيد و غريبه با يك دست به او صندلي تعارف كرد ...آرتيكوس مستصلانه روي صندلي نشست! سوال هاي زيادي داشت اما ترجيح داد كه ابتدا او شروع كند.
-من از طرف لرد سياه اومدم....
و با گفتن اين جمله آرتيكوس به او خيره شد...اما انگار براي شنيدن اين جمله آماده بود.
غريبه ماسك روي صورت خود را برداشت و آرتيكوس ساحره ايي را در جلوي خود ديد . او پس از آ،كه به آرتيكوس اجازه داد تا لحظه ايي او را تجزيه تحليل كند گفت:
-براي يك مذاكره!
آرتيكوس به سرعت از حالت سردرگمي بيرون آمد.
-مذاكره؟...من و لرد سياه در مورد چه موضوعي مي تونيم با هم مذاكره كنيم؟
-خب ...چيزهاي زيادي وجود داره...و تو خوب مي دوني كه من دارم راجع به چي صحبت مي كنم...لرد سياه اونو مي خواد!!!
-آرتيكوس كه ديد ديگر نمي تواند طفره برود سكوت كرد!
ساحره در حالي كه سكوت آرتيكوس را ديد از جاي خود برخاست . بار ديگر آن نقاب را به صورت خود زد و به سمت در رفت.هنگامي كه به نزديكي در رسيد بار ديگر به سمت آرتيكوس برگشت و گفت:
-روش فكر كن و سعي كن به چيزه ديگه ايي فكر نكني...راه فراري وجود نداره ...زندگيت در مقابل اون...اين اوج سخاوت لرده و تو مي توني بازم اينجا رو داشته باشي ...درست مثل قبل!
-آرتيكوس كه به شدت عصباني شده بود فرياد زد:
-اصلا شما كي هستيد؟
چشم هاي قرمز ساحره حالتي اسرار آميز به خود گرفت و گفت:
-تو پستاي آينده بيشتر با هم آشنا مي شيم....
و با گفتن اين جمله از جلوي در ناپديد شد!
آرتيكوس از شدت عصبانيت نتوانست خود را كنترل كند و با صداي جمع كردن ميز با دست او ماركوس مريدانوس و پنه لو په از خواب پريدند.....!

_______________________________________________

با تشكر:

سامانتا ولدمورت..............................!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 28 اسفند 1384 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از این که پنه لوپه هر دو قهوه را به صاحبانشان داد از در خارج شد... به محض خارج شدن مریدانوس ادامه ی اخبار را گفت: اون می خواد همین طور اطراف پاتیل رو خالی کنه تا کسی دیگه این جا پیداش نشه...
آرتیکوس با کنجکاوی پرسید: خوب این چه جوری به اون قدرت می ده؟...
این بهش قدرت نمی ده بلکه همه ی این کارا رو به خاطر کشتن تو انجام می ده.... اون داره اطرافتو خالی می کنه تا در یک فرصت مناسب که هیچ کس در اطرافت نیست و نمی تواند شاهدت باشد تو را با یک طلسم خلاص کنه....

آرتیکوس با شنیدن جمله ی آخر قلبش به تپش افتاد وبا تعجب به مریدانوس نگاه کرد و به فکر فرو رفت ...

بعد از چند دقیقه صدای در رشته افکار آرتیکوس را پاره کرد... مریدانوس به جای آرتیکوس گفت: بفرمایید...
ولی این دفعه به جای پنه لوپه , مارکوس فلینت وارد شد و بعد گفت: همه چی رو گفتیم .... الان دارن میان این جا تا همه چیز رو بررسی کنن... ولی وقتی رفتم به وزیر گفتم زیاد موضوع رو جدی نگرفت... می ترسم نیان...

آرتیکوس با صدای بلند گفت: نیان... غلط می کنن... مگه الکیه... داشتن منو تو شب تولد ,شهید می کردن... اون وقت نمی خوان بیان...
در این هنگام مریدانوس بر روی میز زد و گفت: بابا... خودتو اینقدر عصبانی نکن... مگه ما می زاریم که ولدمورت به همین راحتی اعصابتو بریزه بهم.... ما باید یه گروه بسازیم تا تو هیچ وقت تنها نباشی ... و وقتی به تو حمله کردن نیروی دفاعی داشته باشیم...
آرتیکوس کمی صدایش را آرام کرد و گفت: ببخشید... خیلی عصبی شدم... واقعا دستتون درد نکنه .. هم تو و هم مارکوس تنها کسانی هستید که من ر تنها نذاشتین.... ولی از کجا باید نفر جمع کنیم؟

مارکوس در جوا به آرتیکوس گفت: خوب... ما باید پاتیل رو فعال کنیم تا به چش بیاد و وقتی به چشم اومد دیگه همه ناچارا به خاطر حس کنجکاوی که دارند هم یک سری به این جا می زنند و شروع به فعالیت می کنند

_________________________________________________________________________________

ببخشید اگه کوتاه و بد شده؟
ولی خداییش یه کاری بکنید تا این جا فعال بشه ... اخه خیلی حیفه .. این جا خیلی فعال بود.... امید وارم که از این به بعد این جا فعال بشه!!!!
با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 27 بهمن 1384 03:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظه اي بعد پنه لوپه براي درست كردن مقدار ديگري قهوه به آرامي از اتاق خارج شد.
-لطفا براي من شكر نريز پنه لوپه!من از قهوه شيرين متنفرم!
اين حرفها از دهان كرول در زماني كه پنه لوپه داشت در اتاق را پشت خودش مي بست بيرون آمد و بعد كرول با اخم منتظر شنيدن حرفهاي آرتيكوس در مورد احتياط و دقت شد.
آرتيكوس بلافاصله بعد از بسته شدن در شروع به صحبت نكرد و ابتدا رويش را به تنها پنجره اتاق انداخت و از آن به بيرون نگاه كرد.منظره بيرون به شكل عجيبي بود.نيمه سمت راست آن دنياي ماگلي لندن كه ماشينها در خيابان و ماگلها در پياده رو ها به سرعت بدون نگاه يا توجهي به پاتيل درزدار حركت ميكردند و نيمه سمت چپ جادوگر و ساحره هايي كه در كوچه دياگون مشغول خريد بودند نشان ميداد.آرتيكوس با خود انديشيد كه كوچه دياگون امروز بسيار شلوغ و در تكاپو است ولي هيچيك از كساني كه در آن حركت ميكنند هوس خوردن يك نوشيدني و استراحتي كوتاه در پاتيل درزدار نميكنند.همه اينها از زمان كريسمس شروع شد!زماني كه در اوج كار پاتيل درزدار كه با زحمت زيادي به وجود آمده بود ولدمورت باعث پاشيده شدن همه اون زحمتها شد!
آرتيكوس رويش را از پنجره سحرآميز برگرداند و سعي كرد تا در آن لحظه ديگر به آن موضوع فكر نكند و سپس رويش را به كرول كرد و ثانيه اي بعد گفت:مريدانوس!اين ماسك رو از صورتت بردار!كرول آنچنان قيافه جالبي نداره!
اخمهاي كرول بيش از پيش درهم رفت،انگار از اين حرف آرتيكوس اصلا خوشش نيامده بود ولي لحظه اي بعد چوبدستي اش را به طرف صورتش گرفت و وردي را زيرلب عنوان كرد.ثانيه اي بعد به جاي صورت خشن و مردانه كرول،صورت ظريف و دلنشيني دخترانه اي وجود داشت كه مانند كرول اخمهايش را درهم كشيده بود.
مريدانوس بعد از تغيير قيافه اش گفت:فكر ميكردم تو از اون قيافه بيشتر از اين قيافه خوشت بياد.
آرتيكوس در جواب گفت:نه!هرگز من اين قيافه را به اون قيافه ترجيح نميدم!اينم خودت ميدوني!
مريدانوس با عصبانيت گفت:جدي؟از وقتي كه دارم برايت جاسوسي ميكنم!!اون قيافه رو بيشتر از حالا ميبيني!مطمئنا اون قيافه رو بيشتر دوست داري چون بيشتر به درد كارايي كه ميكني ميخوره!!
آرتيكوس براي جواب دادن به حرف مريدانوس براي زمان زيادي مكث كرد و سكوت سنگيني پر از دلخوري و غم بين آنها بوجود آمد.
سرانجام آرتيكوس گفت:مريدانوس!ما در اين مورد با هم به نتيجه رسيده بوديم درسته؟!پس لطفا الان اين موضوع را براي بعد نگه دار و در مورد خبرهايي كه آوردي بگو!
مريدانوس كه از تغيير موضوع بيش از پيش ناراحت شده بود،جواب آرتيكوس را سريع نداد و ميخواست او را نيز ناراحت كند ولي سرانجام گفت:ولدمورت راه ديگري براي قدرت يافتن و تسلط پيدا كرده!
آرتيكوس با شنيدن اين حرف شتابزده پرسيد:چي؟چه راهي ميتونه....
در همان لحظه صداي در زدن پنه لوپه براي آوردن قهوه به گوش رسيد.
-بفرماييد!
اين حرف را آرتيكوس گفت كه پس از آن پنه لوپه با يك سيني طلايي و دو فنجان نقره جن ساز پر از قهوه داغ وارد اتاق شد.پنه لوپه ابتدا قهوه آرتيكوس را روي ميزش قرار داد و سپس گفت:بفرماييد!!!اينم قهوه تلخ شما بدون شكر!
كرول قهوه اش را با دست چپ از پنه لوپه گرفت چون در دست راستش چوبدستي اش را محكم گرفته بود و صورتش قرمز به نظر ميرسيد انگار بعضي از اثرات تغيير قيافه اش هنوز ناپديد نشده بود.
.....
---------------------------------------------------------------------------------------------------
خارج از رول:
توجه كنيد كه كرول همون مريدانوس هستش كه با تغيير قيافه جاسوسي ولدمورت را ميكنه و نكته بعدي اينكه آرتيكوس رابطه اي با ولدمورت داره و به خاطر همين جاسوسي اش رو ميكونه و به خاطر همين ولدمورت روز تولد قصد كشتن اونو ميكنه و اينكه پنه لوپه الان از موضوع خبر نداره و شخصيت واقعي كرول(كه مريدانوس هستش)نميشناسه.
به اميد ديدن رولهاي قشنگ شما در پاتيل درزدار
مرسي
آرتيكوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 بهمن 1384 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اون اتفاق تا مدتها کسی به جز پیرمردی که آرتیکوس اونو نجات داده بود پاشو توی پاتیل درزدار نمیگذاشت.حتی مسافرها هم به اونجا نمیرفتن چون شنیده بودن که جای سیاهیه.گذشته از اینا هوا خیلی سرد بود و آرتیکوس و پنه لوپه مجبور بودن همه ی روز توی کافه بمونن.پنه لوپه بیشتر وقتشو جدول حل میکرد و روزنامه میخوند و آرتیکوس هم یکی از اتاقها رو برای خودش برداشته بود و تمام مدت آنجا بود.

***

پنه لوپه در زد و بدون اینکه منتظر جواب بمونه داخل اتاق شد.آرتیکوس که روی صندلیش قوز کرده بود و بسیار ناراحت به نظر میرسید ، با دیدن او سرش رو بلند کرد و پرسید:چیزی شده؟
-آقای کرول اومدن...
آرتیکوس با خوشحالی تکرار کرد:آقای کرول؟!خیلی خب...بهشون بگو که الان میام.
پنه لوپه بیرون رفت و آقای کرول رو دید که پشت پیشخوان نشسته بود و درحالی که قهوه شو هورت میکشید روزنامه ی صبح رو میخوند.او با هیجان گفت:اوه...باورم نمیشه!اسمشو نبر کافه نشینی میکنه؟
پنه لوپه گفت:اون خبرو خوندین؟واقعا جالبه!کسی که میدونید راه افتاده تو خیابونا و هر کافه ای که میبینه هوس میکنه یه چایی بخوره!یاد جوونیاش افتاده!
و بعد خندید.اما قیافه ی آقای کرول ناگهان جدی شد:...تو وضعیت خیلی بدی قرار گرفتید...هر لحظه ممکنه...
-آقای کرول عزیز!
آرتیکوس با آقای کرول دست داد و سپس گفت:بیا بریم سر یکی از میزا بشینیم.حرفای زیادی هست که با هم بزنیم.
پنه لوپه که سعی میکرد به حرفهای آقای کرول فکر نکند گفت:یه قهوه ی دیگه میل دارید؟
آرتیکوس به جای کرول جواب داد:بله،پنه لوپه لطفا دوتا بیار
______________________________________________
متاسفم که کوتاه شد...قصد داشتم صحبتای کرول و آرتیکوس رو به جاهای باریک بکشونم اما نمیدونستم چجوری.لطفا ادامه ش بدید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 5 بهمن 1384 03:48
نمایش جزئیات
آفلاین
براي لحظه اي خون آرتيكوس از ديدن جسد بي جان آن پيرمرد نگون بخت در رگهايش منجمد شد.كسي در روز تولد او مرده بود!!نه او نبايد ميگذاشت كه كسي در روز تولدش بميرد!
او بلافاصله رويش را به زني كه در نمايش مردي به نام كرول بود كرد و با شتاب گفت:مريدانوس!سريع با وزارتخونه از اتفاق افتاده در اينجا خبر بده!بگو كه ولدمورت به مرگخوارها به اينجا حمله كردند!ماركوس تو هم با مريدانوس برو!
مريدانوس با مردي كه در نقش گرگينه بود بلافاصله پس از شنيدن گفته هاي آرتيكوس از سالن مهماني خارج شدند.آن سالن مهماني مجلل و زيبا به گونه اي شده بود كه انگار گله از غول هاي غار نشين مسيرشان از آنجا گذر كرده باشد.آنجا كاملا به هم ريخته و بسيار آشفته به نظر ميرسيد و مهمان ها ترسيده و هاج و واج به نظر ميرسيدند انگار ديدن لرد تاريكي را در چنين جايي باور نداشتند.
آرتيكوس پس از گفتن آن حرفها بر روي جسد پيرمرد خم شده و دو دستش رو بر روي سينه او ميگذارد و بعد شروع به گفتن ورد هايي عجيب ميكند كه حتي هيچ يك از مهمانهاي حاضر در آن مهماني قادر به درك يك كلمه از آن نيز نبودند.
پس از چند لحظه هاله اي طلائي اطراف او را فرا ميگيرد كه از طريق دستهايش به آرامي به سينه آن پيرمرد نزديك ميشد.با نزديكي هرچه بيشتر آن هاله به سينه پيرمرد نور شمعهاي بسياري كه براي ضيافت تولد در سالن بوجود داشت نوسان بيشتري ميگرفت به صورتي كه با نوسان هاي ديگر رو به خاموشي گراييدند و سالن به طور كامل به خاموشي گراييد و تنها منبع نور از هاله آرتيكوس بود كه اطراف را تا حدودي روشن ميكرد.سرانجام پس از چند لحظه هاله مرموز طلائي به سينه آن پيرمرد رسيد كه همزمان با آن زمين شروع به لرزش خفيفي نمود ولي هنوز هاله در سينه او قرار داشت و پس از ثانيه اي تمام وجود فرد را گرفت.وقتي كه آن به دهان پيرمرد رسيد پيرمرد از جان تازه گرفته نفسي عميق كشيد.آرتيكوس كه نيروي زيادي براي زنده كردن او صرف كرده بود در كنار او بيهوش بر روي زمين افتاد.پيرمرد نيز فقط توانست سه كلمه به زبان بياورد و بعد مانند آرتيكوس بيهوش در ميان آن جمع شگفتزده افتاد.
آن سه كلمه اين بود:سياهي....ولدمورت....قدرت..
.......
-------------------------------------------------------------------------------------------------
يه چيزي بگم كسي نبايد توي پاتيل درزدار من بميره مخصوصا كه تولد من هم هست(خداييش تولدم بود و من از مريدانوس خواهش كردم كه اينجا يه پست بزنه كه اونم با اينكه موضوع ربطي به تولد نداشت اونو جالبش كرد و زد و من ازش تشكر ميكنم)!! خب كلا موضوع جالبتر شده اميدوارم پستهاي قشنگ شما هم توش ببينيم.
مرسي
آرتيكوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 بهمن 1384 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
و چوب دستیش را به سمت ارتیکوس گرفت و زیر لب وردی را خواند و بعد ارتیکوس به ان طرف که دری بود پرتاب شد و وقتی به در خورد در باز شد و او به داخل اتاق افتاد...
همه ساکت شدند و به ولدمورت خیره شده بودند....
ولدمورت که با لحن سوز اوری میخندید ناگهان ساکت شد و گفت: خوشتون نیومد؟....
هیچ کس حرفی نزد....
ولدمورت یک بار دیگر حرفش را تکرار کرد ولی چون هیچ جوابی نشنید عصبانی شد خود را به سمت نزدیک کرد و بعد پیر مردی را که در هال خارج شدن از مغازه بود طلسم کرد و پیر مردی که تا همین چند لحظه پیش زنده بود دیگر در جمع انها نبود...
بعد ولدمورت با خنده غیب شد و از انجا رفت....
همه ناگهان شروع به حرف زدن کردند...
کرول به سمت ارتیکوس رفت و بعد فهمید که او هنوز زنده است...
کرول: ارتیکوس بیا کمکت کنم...
ارتیکوس در حال بلند شدن بود...
ارتیکوس: مرسی به کسی که چیزی نشد....
کرول که میدانست اگه از ان پیر مرد حرفی بزند ارتیکوس دوباره قش میکند...
کرول: نن....نهه
ارتیکوس: خدارو شکر... واقعا که مردم ازاره...
کرول: حالا اونو فراموش کن دیگه باید بهش ادت کرده باشی...
هردو از در خارج شدند ولی در این جا بود که همه ی مغازه خالی شده بود و فقط جسد پیرمرد روی زمین بود و ان همراهان کرول و دستیار ارتیکوس...
ارتیکوس از دیدن ان صحنه که پیر مرد روی زمین به خواب همیشگی رفته بود وحشت کرد...
___________________
خوبه؟؟؟؟؟؟؟
من که خودم بدم نیومد... ولی به پای بعضیا که هیچ وقت نمیرسیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین