تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
204 کاربر(ها) آنلاین هستند (174 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
203
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
مهمانخانه پاتیل درزدار
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

به نام خدا
------------------------------
ولی آرتیکوس توی رؤیاهاش یه لحظه این چیزا رو تصور کرد و یکمی ترسید
یکی پشت سرش گفت : آرتیکوس، اون چیکارت داره ؟
آرتیکوس : شما ؟
پنه لوپه : منم پنه لوپه
آرتیکوس : به تو ربطی نداره،
پنه لوپه : پستا داره ارزشی میشه
آرتیکوس : به درک، عوضش موضوع جالبه و جذابه
پنه لوپه : من میترسم، آرتیکوس
فورتسکیو : اومدی آرتی، زودباش من کار دارم
آرتیکوس : پنه لوپه، بعداً .... اومدم فورتسکیو
و به طرف پایین رفت
فورتسکیو : چطوری رفیق شفیق ؟
آرتیکوس : خوب نیستم، فورتسکیو ، لرد بهم پیشنهاد داده
فورتسکیو با تعجب : چه پیشنهادی،؟
آرتیکوس :یکار کردن من و انجام دادن درخواستش
فورتسکیو : برای چی ؟
آرتیکوس : باورت نمیشه،یکی از جاودانه ساز ها توی زمین اینجا چال شده
فورتسکیو : چی شده ؟ جاودانه ساز ؟ ... اینجا ؟
آرتیکوس : یواش تر ... آره متأسفانه
فورتسیو : دردسر پشت دردسر، تو باید به آلبوس خبر بدی
آرتیکوس : اون با مینروا در حال انجام یه مأموریت حیاتی هستن
فورتسکیو : چه قاراشمیشی شده، حالا از من چه کاری بر میاد ؟
آرتیکوس : کمکم کن ... راهنماییم کن
فورتسکیو : معامله ی مشکلیه، خیلی مشکل
آرتیکوس : اگه بهش بدم به آلبوس خیانت کردم
فورتسکیو : راست میگی، اون میتونه شغلت رو پس بگیره
آرتیکوس : ممکنه اینجا رو آتیش بزنن
فورتسکیو : از این به بعد اینجا تحت نظر غیر مستقیم وزارت خواهد بود
آرتیکوس : سامانا برا ی شنیدن جواب جمعه به اینجا میاد
فورتسکیو : بیاد، می گیریمش
و چند لحظه بعد غیب شد
------------- روز جمعه عصر ...............
================
ببخشید اگه بد بود، کراب جان
------------------------------
ولی آرتیکوس توی رؤیاهاش یه لحظه این چیزا رو تصور کرد و یکمی ترسید
یکی پشت سرش گفت : آرتیکوس، اون چیکارت داره ؟
آرتیکوس : شما ؟
پنه لوپه : منم پنه لوپه
آرتیکوس : به تو ربطی نداره،
پنه لوپه : پستا داره ارزشی میشه
آرتیکوس : به درک، عوضش موضوع جالبه و جذابه
پنه لوپه : من میترسم، آرتیکوس
فورتسکیو : اومدی آرتی، زودباش من کار دارم
آرتیکوس : پنه لوپه، بعداً .... اومدم فورتسکیو
و به طرف پایین رفت
فورتسکیو : چطوری رفیق شفیق ؟
آرتیکوس : خوب نیستم، فورتسکیو ، لرد بهم پیشنهاد داده
فورتسکیو با تعجب : چه پیشنهادی،؟
آرتیکوس :یکار کردن من و انجام دادن درخواستش
فورتسکیو : برای چی ؟
آرتیکوس : باورت نمیشه،یکی از جاودانه ساز ها توی زمین اینجا چال شده
فورتسکیو : چی شده ؟ جاودانه ساز ؟ ... اینجا ؟
آرتیکوس : یواش تر ... آره متأسفانه
فورتسیو : دردسر پشت دردسر، تو باید به آلبوس خبر بدی
آرتیکوس : اون با مینروا در حال انجام یه مأموریت حیاتی هستن
فورتسکیو : چه قاراشمیشی شده، حالا از من چه کاری بر میاد ؟
آرتیکوس : کمکم کن ... راهنماییم کن
فورتسکیو : معامله ی مشکلیه، خیلی مشکل
آرتیکوس : اگه بهش بدم به آلبوس خیانت کردم
فورتسکیو : راست میگی، اون میتونه شغلت رو پس بگیره
آرتیکوس : ممکنه اینجا رو آتیش بزنن
فورتسکیو : از این به بعد اینجا تحت نظر غیر مستقیم وزارت خواهد بود
آرتیکوس : سامانا برا ی شنیدن جواب جمعه به اینجا میاد
فورتسکیو : بیاد، می گیریمش
و چند لحظه بعد غیب شد
------------- روز جمعه عصر ...............
================
ببخشید اگه بد بود، کراب جان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

در همین موقع یکی از پشت سر آرتیکوس گفت:تو فکر کردی میتونی ما رو دست بندازی احمق؟؟؟
آرتیکوس:تو کی هستی؟؟کجایی؟؟خودتو نشون بده!!
طرف:من کی هستم و چی کار دارم به تو ربطی نداره..اگه بخوای زرنگ بازی دربیاری و لردو گیر بندازی کور خوندی..
آرتیکوس:منظورت چیه؟؟
طرف:جمعه ساعته 4 بعد از ظهر،اگه جواب رو بدی کار ندارم،،اگه ندی اینجا رو آتیش میزنیم!!
آرتیکوس:
..آتیش بزنین فکر نکنم لرد خوشش بیاد..اینجا یکی از جاودانه سازها وجود داره..پس ۀتیش زدن رو بیخی شین..
طرف:نه..خیلی گیج تر از اون چیزی هستی که فکر می کردم..فکر میکنی لرد انقدر کودن هست که هورکراکسشو تو این ساختمون بذاره و بره و اونو بسپاره به خدا؟؟؟
آرتیکوس:خدا؟؟لرد مگه خدا رو هم میشناسه؟؟
طرف:حرف بیخود نزن..من نگهبانه هورکراکس هستم..پس هیچ مشکلی برای آتیش زدن وجود نداره!!
آرتیکوس:چی؟؟نه..یعنی همه این کارها یک طوتئه بود؟؟
طرف:آره..لرد تو رو میکشه..
آرتیکوس:
..باشه میگم ولی..
آرتیکوس چندین دقیقه صحبت کرد ولی این صحبت ها هیچ فایده ای نداشت چون طرف رفته بود..
آرتیکوس:کجایی؟؟رفتی؟؟
***
رابستن:عجله کنین..
دراکو:برای چی؟؟
رابستن:چون دارن میان؟؟
دراکو:کیا؟؟
**
ادامه بدین..
پست های این تاپیک داره ارزشی میشه..
به نظر من این داستان رو تموم کنیم..
و یه داستان طنز واسه این تاپیک بنویسیم..
چون تاپیکای طنز بیشتر طرفدار داره تا جدی
آرتیکوس:تو کی هستی؟؟کجایی؟؟خودتو نشون بده!!
طرف:من کی هستم و چی کار دارم به تو ربطی نداره..اگه بخوای زرنگ بازی دربیاری و لردو گیر بندازی کور خوندی..
آرتیکوس:منظورت چیه؟؟
طرف:جمعه ساعته 4 بعد از ظهر،اگه جواب رو بدی کار ندارم،،اگه ندی اینجا رو آتیش میزنیم!!
آرتیکوس:
..آتیش بزنین فکر نکنم لرد خوشش بیاد..اینجا یکی از جاودانه سازها وجود داره..پس ۀتیش زدن رو بیخی شین..طرف:نه..خیلی گیج تر از اون چیزی هستی که فکر می کردم..فکر میکنی لرد انقدر کودن هست که هورکراکسشو تو این ساختمون بذاره و بره و اونو بسپاره به خدا؟؟؟
آرتیکوس:خدا؟؟لرد مگه خدا رو هم میشناسه؟؟
طرف:حرف بیخود نزن..من نگهبانه هورکراکس هستم..پس هیچ مشکلی برای آتیش زدن وجود نداره!!
آرتیکوس:چی؟؟نه..یعنی همه این کارها یک طوتئه بود؟؟
طرف:آره..لرد تو رو میکشه..

آرتیکوس:
..باشه میگم ولی..آرتیکوس چندین دقیقه صحبت کرد ولی این صحبت ها هیچ فایده ای نداشت چون طرف رفته بود..
آرتیکوس:کجایی؟؟رفتی؟؟
***
رابستن:عجله کنین..
دراکو:برای چی؟؟
رابستن:چون دارن میان؟؟
دراکو:کیا؟؟
**
ادامه بدین..
پست های این تاپیک داره ارزشی میشه..
به نظر من این داستان رو تموم کنیم..
و یه داستان طنز واسه این تاپیک بنویسیم..
چون تاپیکای طنز بیشتر طرفدار داره تا جدی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
فقط بای(از جادوگران) وجود داره و کسانی که از دادنش عاجزند
هدی راست گفت..جادوگران مردنیست..
هدی راست گفت..جادوگران مردنیست..
جزئیات کاربر

به نام خدا
خارج از رول : تاپیک بسیار خوبیه، ازش خوشم اومد ولی بعضیا داستانو از جریان اصلیش خارج می کنن !
با تشکر
---------------------------------------------
در همین موقع که این اتفاقات در پاتیل رخ می داد آرتیکوس در اتاقش مشغول فکر کردن بود. اون دیگه مهلتش به پایان رسیده بود، اینو احساس می کرد ! دیگه وقتش رسیده بود که با لرد معامله کنه، ولی اون هنوز نمی دونست چه کاری باید انجام بده. هیچ کس از ملاقات او با سامانتا خبر نداشت به جز پنه لوپه که اون هم از جزییات این ملاقات هیچی نفهمیده بود ! آرتیکوس چند روز بود که غذا نخورده بود و خودش رو توی اتاق حبس کرده بود تا این که بالاخره تصمیم گرفت با یکی مشورت کنه، با کسی که عاقل باشه و به فکر منافع شخصی نباشه، کسی که بتونه اونو یاری بده تا از این امتحان سخت سربلند بیرون بیاد. اون یه نامه نوشت با یه جغد پیر که از بچگی اونو داشت، برای مخاطبش فرستاد. در همین موقع یکی در زد.
آرتیکوس : کیه ؟
طرف : منم ... سامانتا ....
در همین موقع صدای فریاد پنه لوپه به گوش رسید : هی خانم، من به شما نگفتم صبر کن تا خودم بهت بگم کی بیای آرتیکوس رو ببینی ؟
سامانتا : پتریفیکوس توتالوس، فعلاً خفه شو احمق !
آرتیکوس : بیا تو و دیگه توی این محل که فعلاً مال منه به کسی صدمه نزن !
سامانتا وارد اتاق شد و گفت : فعلاً معلوم نیست اینجا مال کیه پس خیال بیهوده نکن در ضمن تو در موقعیتی نیستی که به مریدان لرد دستور بدی و بعد درو بست !
آرتیکوس : میتونی بشینی
سامانتا : جوابتو میخوام ، نه این که بشینم
آرتیکوس : من هنوز فکرامو درست و حسابی ...
سامانتا : یک هفتست که من اومدم و به تو هشدار دادم ... فکر نمی کنم بشه دیگه کاری کرد !
آرتیکوس : وزیر تا دقایقی دیگه اینجاست ...
سامانتا : پس میخوای با مرگ خوارا در بیفتی ؟
آرتیکوس : البته منظورم وزیر نیست، منظورم کسیه که قراره وزیر بشه ... مشاورمه
سامانتا : جداً ؟ میخوای سر لرد کلاه بگذاری ؟
آرتیکوس : اگه لازم بشه چرا که نه ؟!
سامانتا : خفه شو بی شعور ...
آرتیکوس : امروز چهارشنبه است ، جمعه بیا جوابتو بگیر
سامانتا : متأسفم، وقتت تا اون موقع تمومه ...
آرتیکوس : لرد میدونه که دو روز بعد از دستوری که بهش دادی اومدی ؟
سامانتا که یکمی ترسیده بود گفت : راجع به چی حرف میزنی ؟ میخوای رفع گناه کنی ؟
آرتیکوس : لارا توبه کرده ... مثل اسنیپ ...
سامانتا : باشه تو بردی ... ولی به ریش مرلین قسم اگه جمعه جواب ندی این جا رو آتیش میزنم
آرتیکوس : نمیتونی
سامانتا : مطمئنی ؟
آرتیکوس : یکی از جاودانه ساز ها (هوراکراس ) توی اینجاست و لرد اونو میخواد و حالا از اتاقم گمشو بیرون
سامانتا خیلی عصبانی شد ولی هیچ چیز نگفت و خیلی سریع از اتاق بیرون رفت.
در همین موقع یکی پایین فریاد زد : آرتیکوس، آرتیکوس ....
آرتیکوس : اوه، فورتسکیو تویی ؟ اومدی ؟
فورتسکیو : بیا پایین، من خلی کار دارم باید برم
در همین موقع یکی از پشت سر آرتیکوس گفت : .....
------------------------
تاپیک خوبیه، جای پیشرفتش زیاده .....
با تشکر
خارج از رول : تاپیک بسیار خوبیه، ازش خوشم اومد ولی بعضیا داستانو از جریان اصلیش خارج می کنن !
با تشکر
---------------------------------------------
در همین موقع که این اتفاقات در پاتیل رخ می داد آرتیکوس در اتاقش مشغول فکر کردن بود. اون دیگه مهلتش به پایان رسیده بود، اینو احساس می کرد ! دیگه وقتش رسیده بود که با لرد معامله کنه، ولی اون هنوز نمی دونست چه کاری باید انجام بده. هیچ کس از ملاقات او با سامانتا خبر نداشت به جز پنه لوپه که اون هم از جزییات این ملاقات هیچی نفهمیده بود ! آرتیکوس چند روز بود که غذا نخورده بود و خودش رو توی اتاق حبس کرده بود تا این که بالاخره تصمیم گرفت با یکی مشورت کنه، با کسی که عاقل باشه و به فکر منافع شخصی نباشه، کسی که بتونه اونو یاری بده تا از این امتحان سخت سربلند بیرون بیاد. اون یه نامه نوشت با یه جغد پیر که از بچگی اونو داشت، برای مخاطبش فرستاد. در همین موقع یکی در زد.
آرتیکوس : کیه ؟
طرف : منم ... سامانتا ....
در همین موقع صدای فریاد پنه لوپه به گوش رسید : هی خانم، من به شما نگفتم صبر کن تا خودم بهت بگم کی بیای آرتیکوس رو ببینی ؟
سامانتا : پتریفیکوس توتالوس، فعلاً خفه شو احمق !
آرتیکوس : بیا تو و دیگه توی این محل که فعلاً مال منه به کسی صدمه نزن !
سامانتا وارد اتاق شد و گفت : فعلاً معلوم نیست اینجا مال کیه پس خیال بیهوده نکن در ضمن تو در موقعیتی نیستی که به مریدان لرد دستور بدی و بعد درو بست !
آرتیکوس : میتونی بشینی
سامانتا : جوابتو میخوام ، نه این که بشینم
آرتیکوس : من هنوز فکرامو درست و حسابی ...
سامانتا : یک هفتست که من اومدم و به تو هشدار دادم ... فکر نمی کنم بشه دیگه کاری کرد !
آرتیکوس : وزیر تا دقایقی دیگه اینجاست ...
سامانتا : پس میخوای با مرگ خوارا در بیفتی ؟
آرتیکوس : البته منظورم وزیر نیست، منظورم کسیه که قراره وزیر بشه ... مشاورمه
سامانتا : جداً ؟ میخوای سر لرد کلاه بگذاری ؟
آرتیکوس : اگه لازم بشه چرا که نه ؟!
سامانتا : خفه شو بی شعور ...
آرتیکوس : امروز چهارشنبه است ، جمعه بیا جوابتو بگیر
سامانتا : متأسفم، وقتت تا اون موقع تمومه ...
آرتیکوس : لرد میدونه که دو روز بعد از دستوری که بهش دادی اومدی ؟
سامانتا که یکمی ترسیده بود گفت : راجع به چی حرف میزنی ؟ میخوای رفع گناه کنی ؟
آرتیکوس : لارا توبه کرده ... مثل اسنیپ ...
سامانتا : باشه تو بردی ... ولی به ریش مرلین قسم اگه جمعه جواب ندی این جا رو آتیش میزنم
آرتیکوس : نمیتونی
سامانتا : مطمئنی ؟
آرتیکوس : یکی از جاودانه ساز ها (هوراکراس ) توی اینجاست و لرد اونو میخواد و حالا از اتاقم گمشو بیرون
سامانتا خیلی عصبانی شد ولی هیچ چیز نگفت و خیلی سریع از اتاق بیرون رفت.
در همین موقع یکی پایین فریاد زد : آرتیکوس، آرتیکوس ....
آرتیکوس : اوه، فورتسکیو تویی ؟ اومدی ؟
فورتسکیو : بیا پایین، من خلی کار دارم باید برم
در همین موقع یکی از پشت سر آرتیکوس گفت : .....
------------------------
تاپیک خوبیه، جای پیشرفتش زیاده .....
با تشکر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

در همين لحظه رابستن كه براي صرف نوشيدني پايين آمده بود همه ي ماجرا را ديد
پادي هنوز در پي راهي براي پر رونق شدن آنجا بودكه چشمش به رابستن افتاد كه يك نوشيدني كره اي را در دست داشت
پادي :
تو متوجه قضيه شدي؟
رابي :
خب آره.
سپس با صدا شروع به نوشيدن كره اي اش كرد
پادي با بيقراري :
اه...انقدر بي احساس نباش!...كاري مي توني براش بكني؟
رابستن :
فكر كنم يه كاري بتونم بكنم.
پادي با علاقه منتظر راه چاره ي رابستن شد ولي با تعجب ديد كه او موبايلش را در آورد و مشغول شماره گيري شد
پادي با خشم به رابستن بي احساس نگاه كرد . در آن لحظه دلش مي خواست مشتي به صورت رابستن بزند.
رابي:
الو...سلام دراكو...دايي جون همه ي برو بچز اسليتريني رو جمع كن بيار پاتيل درزدار.
دراكو :
چي شده؟
رابستن:
پاتيل درزدار ي ها دارن پشه مي پرونن...اين كارو بكن تا همه بفهمن كه اسليتريني ها بي معرفت نيستن
دراكو :
به روي چشم
رابستن به پشتي مبل تكيه داد و چشماشو بست و بطري خالي نوشيدني كره اي رو ناپديد كرد
حالا كاملا نظر پادي در مورد اسلايتريني ها عوض شده بود
پادي هنوز در پي راهي براي پر رونق شدن آنجا بودكه چشمش به رابستن افتاد كه يك نوشيدني كره اي را در دست داشت
پادي :
تو متوجه قضيه شدي؟
رابي :
خب آره.
سپس با صدا شروع به نوشيدن كره اي اش كرد
پادي با بيقراري :
اه...انقدر بي احساس نباش!...كاري مي توني براش بكني؟
رابستن :
فكر كنم يه كاري بتونم بكنم.
پادي با علاقه منتظر راه چاره ي رابستن شد ولي با تعجب ديد كه او موبايلش را در آورد و مشغول شماره گيري شد
پادي با خشم به رابستن بي احساس نگاه كرد . در آن لحظه دلش مي خواست مشتي به صورت رابستن بزند.
رابي:
الو...سلام دراكو...دايي جون همه ي برو بچز اسليتريني رو جمع كن بيار پاتيل درزدار.
دراكو :
چي شده؟
رابستن:
پاتيل درزدار ي ها دارن پشه مي پرونن...اين كارو بكن تا همه بفهمن كه اسليتريني ها بي معرفت نيستن
دراكو :
به روي چشم
رابستن به پشتي مبل تكيه داد و چشماشو بست و بطري خالي نوشيدني كره اي رو ناپديد كرد
حالا كاملا نظر پادي در مورد اسلايتريني ها عوض شده بود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/04
آخرین ورود: شنبه 25 شهریور 1385 15:40
از: طبقه بالای کافه پادیفوت ... هاگزمید
پستها:
21

وریتی جان ... به خاطر همه چیز ممنون! همینش هم خوبه!
در ضمن من به جای مادام پادیفوت از کلمه پادی استفاده می کنم ...
__________
پنه لوپه به سرعت برگشت ..
-واااااي مادام پاديفوت چقدر از ديدنت خوشحالم
_:سلام پنه جان ... خوبی؟ چقدر دلم می خواست دوباره ببینمت ... چه خبر اوضاع چه جوریه؟
پنه از همین سوال وحشت داشت ... سال ها بود که پادی رو می شناخت پس ایا می توانست به او اعتماد کند و همه چیز را به او بگوید؟ ایا کار درستی بود؟ اگر نبود چه؟
سکوت طولانی پنه پادی را به شک انداخت لحن گرمتری به صدایش داد و گفت: پنه جان اتفاقی افتاده؟ مشکلی پیش امده؟
پنه لرزید ... روی نزدیک ترین صندلی ممکن نشست و سرش را در دستش گرفت ... گریه ی پنه پادی را به شک انداخت به سرعت 2 نوشیدنی کره ایی درست کرد و کنار پنه نشست ... مدت طولانیی در سکوت گذشت ... هر دو وانمود می کردند که تنها دارند نوشیدنی خود را مزه مزه می کنند ولی در واقیعت یکدیگر را زیر نظر گرفته بودند ...
پس از مدتی پادی سک.ت رو شکست و ارام پرسید :
پنه جان اتفاقی افتاده ؟
گریه ی پنه شدید تر شد در لابلای هق هق گریه سعی می کرد تمام اتفاقات را برای پادی شرح دهد از ناپدید شدن تام ... ان غریبه ی مرموز و رفتار عجیب و لحن سرد ارتیکوس ...
این اتفاقات پادی رو هم گیچ کرده بود باید چند روزی پیش پنه می ماند و به او کمک می کرد پس لحن گرم تری به صدایش داد و گفت:
پس چه خوب شد که اومدم ... راستش چند روزی تو دیاگون کار دارم گفتم که بهتره اینجا بمونم ... اتاق خالی داری؟
پنه با لحن بمسخر امیزی گفت: تقریبا همشون خالین!
پادی می دانست که پنه در وضعیت خوبی نیست ... حال چه باید می کرد؟
در ضمن من به جای مادام پادیفوت از کلمه پادی استفاده می کنم ...
__________
پنه لوپه به سرعت برگشت ..
-واااااي مادام پاديفوت چقدر از ديدنت خوشحالم
_:سلام پنه جان ... خوبی؟ چقدر دلم می خواست دوباره ببینمت ... چه خبر اوضاع چه جوریه؟
پنه از همین سوال وحشت داشت ... سال ها بود که پادی رو می شناخت پس ایا می توانست به او اعتماد کند و همه چیز را به او بگوید؟ ایا کار درستی بود؟ اگر نبود چه؟
سکوت طولانی پنه پادی را به شک انداخت لحن گرمتری به صدایش داد و گفت: پنه جان اتفاقی افتاده؟ مشکلی پیش امده؟
پنه لرزید ... روی نزدیک ترین صندلی ممکن نشست و سرش را در دستش گرفت ... گریه ی پنه پادی را به شک انداخت به سرعت 2 نوشیدنی کره ایی درست کرد و کنار پنه نشست ... مدت طولانیی در سکوت گذشت ... هر دو وانمود می کردند که تنها دارند نوشیدنی خود را مزه مزه می کنند ولی در واقیعت یکدیگر را زیر نظر گرفته بودند ...
پس از مدتی پادی سک.ت رو شکست و ارام پرسید :
پنه جان اتفاقی افتاده ؟
گریه ی پنه شدید تر شد در لابلای هق هق گریه سعی می کرد تمام اتفاقات را برای پادی شرح دهد از ناپدید شدن تام ... ان غریبه ی مرموز و رفتار عجیب و لحن سرد ارتیکوس ...
این اتفاقات پادی رو هم گیچ کرده بود باید چند روزی پیش پنه می ماند و به او کمک می کرد پس لحن گرم تری به صدایش داد و گفت:
پس چه خوب شد که اومدم ... راستش چند روزی تو دیاگون کار دارم گفتم که بهتره اینجا بمونم ... اتاق خالی داری؟
پنه با لحن بمسخر امیزی گفت: تقریبا همشون خالین!
پادی می دانست که پنه در وضعیت خوبی نیست ... حال چه باید می کرد؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=xx-large][color=CC0000]مادام پادیفوت حال ... مادام رزم?
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/25
آخرین ورود: سهشنبه 20 شهریور 1386 20:29
از: كوچه دياگون.پاتيلدرزدار
پستها:
24

با اينكه به اوايل شب نزديك مي شدند ولي هيچ اثري از خنك شدن هوا در كار نبود و همچنان از پنجره باز مهمان خانه باد داغي به داخل مي وزيد.آرتيكوس همچنان در اتاقش بود تنها يك بار پايين آمده بود و به پنه لوپه گفته بود)):اگه كسي اومد و با من كار داشت بهش مي گي از اينجا رفته)) بعد صدايش را پايين آورد و ادامه داد :(( هركسي به جز آقاي كرول )) لحنش چنان سرد و عصباني بود كه اگر 1 دقيقه ديگر به حرف زدن ادامه مي داد اشك پنه لوپه سرازير مي شد
.در واقع ورود رابستن هم هيچ نشانه اي از رونق دوباره پاتيل درزدار نبود چون او برادر لارا بود و به خاطر خواهرش آنجا را براي اقامت انتخاب كرده بود..اين افكار باعث افسردگي پنه لوپه مي شد
. او به شدت تنها بود.دكتر و شون همصحبت هاي خوبي براي او نبودند. وريتي هم كه از ديروز با او صحبت نكرده بود. ناگهان دري كه طرف كوچه دياگون بود باز شد و وريتي وارد شد . پنه لوپه با خود گفت :(( چه جالب تا به فكرش افتادم پيداش شد . ))
-سلام پنه لوپه عزيز . چطوري؟
بعد يك نگاه دقيق به او انداخت و ادامه داد :
-مثل اينكه هنوز سرحال نيستي!
-آره بازم درست حدس زدي.كجا بودي؟
-محل كارم.مغازه شوخي هاي ويزلي . بعد از چند ماه تعطيلي كلي كار داشتيم كه بايد زودتر انجامشون مي داديم.البته توي اين چند ماه بيكار بيكار هم نبوديم . چيزايي جديدي اختراع كرديم كه مطمئنا مورد استقبال قرار مي گيره!
-چه جالب. واقعا خوش به حالت وريتي . من از كار كردن ..... ااا... يعني كار نكردن تو اينجا خسته شدم ..
-بهش فكر نكن مردم دوباره بر مي گردند .هميشه همينطور بودند ديگه. با يه شايعه كوچيك پراكنده مي شدند البته حق هم دارند چون اونا مي ترسند آرامششون بهم بخوره و در واقع اون طوفاني كه در انتظارش هستند زودتر ظاهر بشه.
بعد كمي سرش را جلوتر برد و صدايي آرامتر ادامه داد :
-ببين من تا حالا به هيچ كس چنين پيشنهادي ندادم ولي مي تونم يه چيزي بهت بدم كه كمكت كنه و ....... خوب چه طوري بگم ...درواقع بهت يكمي ...البته بيشتر از يكم شانس بده
او قسمت آخر جمله اش را تند تند گفت
تعجب شنيدن كلمه شانس براي پنه لوپه كمتر از شنيدن آن حرف ها كه نشان مي داد وريتي آنچنان هم بي خبر از ماجرا نيست .نبود
-شانس بده ؟ من براي چي بايد شانس بيارم ؟
-خوب من فكر كردم مي توني انتظار داشته باشي كسي از اين وارد بشه كه سرت رو گرم كنه !
-خوب آره اينو كه مي خوام ولي چه جوري؟
-ببين اگه فرد و جورج بفهمن كه من قبل از تاريخ معين شربت شيرين شانس را رو كردم اخراجم مي كنند.پس چيزي ازم نپرس و فقط اينو بخور.
بعد شيشه ي فيروزه رنگي را از جيب ردايش بيرون آورد و دست او داد و به طرف پله ها رفت
نيم ساعت بعد پنه لوپه مشغول قرار دادن فنجانهاي بي مصرف در داخل قفسه بود و سعي مي كرد به آنچه كه نوشيده توجهي نكند(هرچند كه كار سختي بود ) كه ناگهان در مهمان خانه باز شد و زني وارد شد. پنه لوپه به سرعت برگشت ..
-واااااي مادام پايفوت چقدر از ديدنت خوشحالم
-----------------------------------------------------------
مادام پاديفوت من فقط شما رو وارد داستان كردم وچون تازه واردم از شخصيت قبلي شما خبر ندارم به خاطر همين ديگه ديالوگي از طرف شما نذاشتم گفتم شايد دوست نداشته باشيد!
ببخشيد اگه بد شده
.در واقع ورود رابستن هم هيچ نشانه اي از رونق دوباره پاتيل درزدار نبود چون او برادر لارا بود و به خاطر خواهرش آنجا را براي اقامت انتخاب كرده بود..اين افكار باعث افسردگي پنه لوپه مي شد
. او به شدت تنها بود.دكتر و شون همصحبت هاي خوبي براي او نبودند. وريتي هم كه از ديروز با او صحبت نكرده بود. ناگهان دري كه طرف كوچه دياگون بود باز شد و وريتي وارد شد . پنه لوپه با خود گفت :(( چه جالب تا به فكرش افتادم پيداش شد . )) -سلام پنه لوپه عزيز . چطوري؟
بعد يك نگاه دقيق به او انداخت و ادامه داد :
-مثل اينكه هنوز سرحال نيستي!
-آره بازم درست حدس زدي.كجا بودي؟
-محل كارم.مغازه شوخي هاي ويزلي . بعد از چند ماه تعطيلي كلي كار داشتيم كه بايد زودتر انجامشون مي داديم.البته توي اين چند ماه بيكار بيكار هم نبوديم . چيزايي جديدي اختراع كرديم كه مطمئنا مورد استقبال قرار مي گيره!
-چه جالب. واقعا خوش به حالت وريتي . من از كار كردن ..... ااا... يعني كار نكردن تو اينجا خسته شدم ..
-بهش فكر نكن مردم دوباره بر مي گردند .هميشه همينطور بودند ديگه. با يه شايعه كوچيك پراكنده مي شدند البته حق هم دارند چون اونا مي ترسند آرامششون بهم بخوره و در واقع اون طوفاني كه در انتظارش هستند زودتر ظاهر بشه.
بعد كمي سرش را جلوتر برد و صدايي آرامتر ادامه داد :
-ببين من تا حالا به هيچ كس چنين پيشنهادي ندادم ولي مي تونم يه چيزي بهت بدم كه كمكت كنه و ....... خوب چه طوري بگم ...درواقع بهت يكمي ...البته بيشتر از يكم شانس بده
او قسمت آخر جمله اش را تند تند گفت
تعجب شنيدن كلمه شانس براي پنه لوپه كمتر از شنيدن آن حرف ها كه نشان مي داد وريتي آنچنان هم بي خبر از ماجرا نيست .نبود
-شانس بده ؟ من براي چي بايد شانس بيارم ؟
-خوب من فكر كردم مي توني انتظار داشته باشي كسي از اين وارد بشه كه سرت رو گرم كنه !
-خوب آره اينو كه مي خوام ولي چه جوري؟
-ببين اگه فرد و جورج بفهمن كه من قبل از تاريخ معين شربت شيرين شانس را رو كردم اخراجم مي كنند.پس چيزي ازم نپرس و فقط اينو بخور.
بعد شيشه ي فيروزه رنگي را از جيب ردايش بيرون آورد و دست او داد و به طرف پله ها رفت
نيم ساعت بعد پنه لوپه مشغول قرار دادن فنجانهاي بي مصرف در داخل قفسه بود و سعي مي كرد به آنچه كه نوشيده توجهي نكند(هرچند كه كار سختي بود ) كه ناگهان در مهمان خانه باز شد و زني وارد شد. پنه لوپه به سرعت برگشت ..
-واااااي مادام پايفوت چقدر از ديدنت خوشحالم
-----------------------------------------------------------
مادام پاديفوت من فقط شما رو وارد داستان كردم وچون تازه واردم از شخصيت قبلي شما خبر ندارم به خاطر همين ديگه ديالوگي از طرف شما نذاشتم گفتم شايد دوست نداشته باشيد!
ببخشيد اگه بد شده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وریتی در 1385/5/8 16:36:00
جزئیات کاربر

صداي لارا بود او در حين خواندن آوازي غمگين براي ديوانه ساز ها به مشكل برخورده بود پنه لوپه مي ره به كمك لارا كه مشتري مياد
سريع يه اتاق براي 3 روز با يه چارك قيمت بهش مي ده و بعد مي ره به كمك لارا مشتري كه اسمش رابستن لسترنج استاد جادوي سياه قرن بود و فهميده بود اوضاع هچلهفته دنبال پنه لوپه رفت
ديوانه سازها در اطراف اتاق پراكنده شده و در حال بالا كشيدن هرچي شادي كه در اونجا بود شدند
پنه لوپه و لارا با هم :
اكسپكتو پاترونوم!
لارا با صداي بلند آوازي غمگين را مي خواند كه ناگهان از پشت سر آنها رابستن از نوك چوبدستيش غبار زرد رنگي را بيرون مي دهدكه به نظر غم و اندوه فراواني را با خود به همراه دارد بدين شكل ديوانه سازها را آرام مي كند و لارا دوباره آوازش را از سر گرفت وزير لب از رابستن تشكر كرد
همون طور كه مي دونيم لارا خواهر رابستن بوده لار كه ديوانه سازارو خوابونده بود گفت :
داداش براي چي اومدي ؟
رابستن:
همين طوري براي تفريح دوما مگه آدم نبايد خواهرشو ببينه؟
لارا خنديد و در همين هنگام يكي از ديوانه سازا خرناس مي كشه و لارا دوباره آوازشو شروع مي كنه
رابستن هم خيلي سريع به اتاق خودش مي ره
سريع يه اتاق براي 3 روز با يه چارك قيمت بهش مي ده و بعد مي ره به كمك لارا مشتري كه اسمش رابستن لسترنج استاد جادوي سياه قرن بود و فهميده بود اوضاع هچلهفته دنبال پنه لوپه رفت
ديوانه سازها در اطراف اتاق پراكنده شده و در حال بالا كشيدن هرچي شادي كه در اونجا بود شدند
پنه لوپه و لارا با هم :
اكسپكتو پاترونوم!
لارا با صداي بلند آوازي غمگين را مي خواند كه ناگهان از پشت سر آنها رابستن از نوك چوبدستيش غبار زرد رنگي را بيرون مي دهدكه به نظر غم و اندوه فراواني را با خود به همراه دارد بدين شكل ديوانه سازها را آرام مي كند و لارا دوباره آوازش را از سر گرفت وزير لب از رابستن تشكر كرد
همون طور كه مي دونيم لارا خواهر رابستن بوده لار كه ديوانه سازارو خوابونده بود گفت :
داداش براي چي اومدي ؟
رابستن:
همين طوري براي تفريح دوما مگه آدم نبايد خواهرشو ببينه؟
لارا خنديد و در همين هنگام يكي از ديوانه سازا خرناس مي كشه و لارا دوباره آوازشو شروع مي كنه
رابستن هم خيلي سريع به اتاق خودش مي ره
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/5/8 11:20:01
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/04
آخرین ورود: شنبه 25 شهریور 1385 15:40
از: طبقه بالای کافه پادیفوت ... هاگزمید
پستها:
21

پنه لوپه به طبقه پایین بازگشت ... خیلی عجیب بود ... کسی بعد از تمام این ماجرا ها به اینجا برگشته و تقاضای 1 اتاق دایمی را داشت ... گیج شده بود
به پشت پیشخوان رفت و بسته وریتی را در یکی از طبقات جای داد و روی یکی از صندلی ها نشست به فکر فرو رفت ... یعنی اون غریبه با ارتیکوس چه کار داشت ؟ چرا او انقدر پریشان بود ؟ دیگر نمی توانست این وضع را تحمل کند یک لیوان نوشیدنی عسلی برداشت و روی یک سینی گذاشت ... کمی فکر کرد سپس لیوان را برداشت و به جای ان یک فنجان قهوه گذاشت کاغذی روی سینی گذاشت و روی ان نوشت:
آرتیکوس عزیز بالا نیامدم چون احساس کردم می خواهی تنها باشی خوشحال می شوم اگر بتوانم کمکت کنم
پنه لوپه
و سینی را بالا فرستاد دوباره روس صندلی نشست و به ماجرا های دیشب فکر کرد ... یعنی ان فرد غریبه که بود؟ سرمای وحشتناکی را احساس کرد ... جایی از کار می لنگید می خواست با آرتیکوس صحبت کند که صدای جیغی از طبقه ی بالا رشته ی افکارش را پاره کرد... یعنی که بود؟
________________-
نمی دونستم خودم رو چه جوری وارد کنم ... یکی این زحمت رو می کشه؟
به پشت پیشخوان رفت و بسته وریتی را در یکی از طبقات جای داد و روی یکی از صندلی ها نشست به فکر فرو رفت ... یعنی اون غریبه با ارتیکوس چه کار داشت ؟ چرا او انقدر پریشان بود ؟ دیگر نمی توانست این وضع را تحمل کند یک لیوان نوشیدنی عسلی برداشت و روی یک سینی گذاشت ... کمی فکر کرد سپس لیوان را برداشت و به جای ان یک فنجان قهوه گذاشت کاغذی روی سینی گذاشت و روی ان نوشت:آرتیکوس عزیز بالا نیامدم چون احساس کردم می خواهی تنها باشی خوشحال می شوم اگر بتوانم کمکت کنم
پنه لوپه
و سینی را بالا فرستاد دوباره روس صندلی نشست و به ماجرا های دیشب فکر کرد ... یعنی ان فرد غریبه که بود؟ سرمای وحشتناکی را احساس کرد ... جایی از کار می لنگید می خواست با آرتیکوس صحبت کند که صدای جیغی از طبقه ی بالا رشته ی افکارش را پاره کرد... یعنی که بود؟
________________-
نمی دونستم خودم رو چه جوری وارد کنم ... یکی این زحمت رو می کشه؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/25
آخرین ورود: سهشنبه 20 شهریور 1386 20:29
از: كوچه دياگون.پاتيلدرزدار
پستها:
24

پنه لوپه در حال آماده كردن شراب هاي عسلي براي چند مشتري عجيب غريبي بود كه انگار اثر گرما ي شديد روي مغزشون عجيب ترشون مي كرد. با اين حال در اين چند وقت اين آدم هاي عجيب غريب تنها مشتري هايش بودن و بايد از آنها پذيرايي مي كرد.. در همين حال دكي در اتاقش استراحت مي كرد..آرتيكوس از ديشب تا حالا از اتاقش خارج نشده بود حتي صبح كه تصميم گرفت براي او صبحانه ببرد بر سرش داد كشيده بود و با عصبانيت ازش خواسته بود كه دست از سرش بردارد .لارا هم رفته بود كه ديوانه سازاي كوچولو رو بخوابونه...در واقع اونا فقط با شنيدن غمگين ترين آوازهابه خواب مي رفتن در غير اين صورت با چشيدن مزه شادي اينقدر شنگول مي شدن كه كسي نمي تونست وادارشون كنه بخوابن....پنه لوپه داشت زير لب غر غر مي كرد : آخه اين چه وضعشه...عجب اشتباهي كردماااااا.....او ديشب نبايد آرتيكوس را تنها مي گذاشت و حالا با ابن كارش دچار عذاب وجدان شده بود . در همين موقع در باز شد و ساحره اي جوان با موهاي كوتاه و بور كه اصلا با قد بلندش تناسب نداشت وارد كافه شد.كلاه تابستانيش را برداشت و يكراست به سمت پيشخوان رفت:
-سلام
-سلام...چي ميل داريد؟
-ااااااا؟
خوب بله ...حتما يه چيزي مي خورم..ولي درواقع من يه اتاق مي خواستم
پنه لپه بي حوصله گفت :لطفا چند لحظه صبر كنيد..و آرام آرام به سمت مشتري هاي عجيب غريبش رفت و شراب هاي عسلي را روي ميزشان گذاشتو با خود گفت :حتما تازه وارده و چيزي از جريانات اينجا نمي دونه
! .وقتي دوباره به سمت پيشخوان رفت...ساحره جوان را ديد كه در جيب داخلي ردايش به دنبال چيزي مي گشت
-دوست داريد اول اتاقتان رو نشون بدم يا اينكه چيزي ميل مي كنيد؟
-لطفا اول يه ليوان شكلات گلاسه با طعم طالبي براي من بياريد..اوه ..براي خودتون هم يه نوشيدني بياريد..مهمون من....
پنه لوپه با تعجب به ساحره نگاه كرد ولي بعد از چند ثانيه با شوق مشغول آماده كردن نوشيدني ها شد:pint:....او حتما به يك كمي استراحت نياز داشت
-مثل اينكه زياد سرحال نيستيد..اوه راستي من وريتي هستم
-منم پنه لوپه هستم ...بله درست حدس زديد....
پنه لوپه نوشيدني ها رو روي پيشخوان گذاشت و به وريتي نگاه كرد:
-اتاقتون رو براي چند روز مي خواستيد.؟
-اااا؟ خوب مشكل من همين جاست من يه اتاق دائمي توي پاتيل درزدار مي خواستم.
پنه لوپه با خود گفت؟ حتما ديوانه شده
؟ مردم حتي از اينجا يك بطري آب ناقابل هم نمي خرند ؟ اون وقت اين يه اتاق دائمي مي خواد؟
-اتاق دائمي؟ تا به حال همچين مشتري نداشتيم..
-خوب حق با شماست...چون من بعد از گم شدن آقاي تام مهمون يكي...نه در واقع 2 تا از دوستام بودم ...تا همين امروز ولي ديگه تصميم گرفتم به زندگي عاديم برگردم.... من 2 سال تمام توي يكي از اتاقاي اين مهمون خونه زندگي كردم....
حالا پنه لوپه دليل اين همه بي اطلاعي رو مي دونست
-اوووه..چه رخوت انگيز
وريتي با كمي عصبانيت :
- نه اصلا هم رخوت انگيز نبود.... كوچه دياگون به اندازه كافي هيجان انگيز بود..مخصوصا سال دوم كه من با همون 2 دوستم كار مي كردم كه اگه بگم اونا كي هستند مطمئنا حرفتون رو پس ميگيريد؟
-خوب بگيد؟
-دو قلوهاي ويزلي...
- وااااااي.راست مي گي؟ من عاشق اون 2 تا پسر مامانيم...
:bigkiss:
بعد صورتش سرخ شد و در حالي كه سعي مي كرد پاشو كه از هيجان پرتاب كرده بود از روي پيشخوان بر دارد . با صداي آرومي گفت:
-ولي هيچ وقت نتونستم يكيشونو انتخاب كنن.آخه اونا اينقدر شبيه به هم هستند كه آدم مي ترسه اشتباهي به يكيشون اظهار علاقه بكنه
وريتي خنديد
-خوب آره يه جوراي درست مي گي .. حالا مي شه اتاقمو بهم نشون بدي. خيلي خستم
-البته وريتي عزيز .دنبالم بيا
-ااا..راستي يه لحظه صبر كن.
بعد با خوشحالي از اينكه بلاخره تونسته بود از توي ردايش چيزي پيدا كند.يك بسته ي ارغواني رنگ رو به سمت پنه لوپه گرفت
-بيا ...اينا محصولات جديد ويزلي ها هستند كه چون اختراع جديدشونو چند تاشو براي تبليغ به من دادند كه وقتي به اينجا برگشتم به مشتري هاي پاتيل درزدار بدم
- پنه لوپه بسته رو با تشكر گرفت و وريتي را به سمت اتاقش راهنمايي كرد. بعد مشغول خواندن پشت بسته شد :
آيا دوست داريد يك دگرگون نما باشيد؟
آيا شما هم شنيده ايد كه اين يك ويژگي ذاتي است؟
آيا با شنيدن اين خبر افسرده شده ايد؟
نگران نباشيد
بسته اي كه در دست شما است جعبه ي رنگين كمان نام دارد شما با انتخاب يكي از 684 رنگي كه در بسته است
مي توانيد. رنگ مو.چشم.ابرو و پوست خود را تغيير دهيد .كافي است كمي از رنگ را به قسمت كوچكي از محل مورد نظر بماليد .اين رنگ هوشمند است و خود به خود پخش مي شود.
----------------------------------------------------------------
چرا ديگه اينجا فعال نيست؟ خيلي جاي باحاليه
-------------------------------------------
-سلام
-سلام...چي ميل داريد؟
-ااااااا؟
خوب بله ...حتما يه چيزي مي خورم..ولي درواقع من يه اتاق مي خواستم
پنه لپه بي حوصله گفت :لطفا چند لحظه صبر كنيد..و آرام آرام به سمت مشتري هاي عجيب غريبش رفت و شراب هاي عسلي را روي ميزشان گذاشتو با خود گفت :حتما تازه وارده و چيزي از جريانات اينجا نمي دونه
! .وقتي دوباره به سمت پيشخوان رفت...ساحره جوان را ديد كه در جيب داخلي ردايش به دنبال چيزي مي گشت -دوست داريد اول اتاقتان رو نشون بدم يا اينكه چيزي ميل مي كنيد؟
-لطفا اول يه ليوان شكلات گلاسه با طعم طالبي براي من بياريد..اوه ..براي خودتون هم يه نوشيدني بياريد..مهمون من....
پنه لوپه با تعجب به ساحره نگاه كرد ولي بعد از چند ثانيه با شوق مشغول آماده كردن نوشيدني ها شد:pint:....او حتما به يك كمي استراحت نياز داشت
-مثل اينكه زياد سرحال نيستيد..اوه راستي من وريتي هستم
-منم پنه لوپه هستم ...بله درست حدس زديد....
پنه لوپه نوشيدني ها رو روي پيشخوان گذاشت و به وريتي نگاه كرد:
-اتاقتون رو براي چند روز مي خواستيد.؟
-اااا؟ خوب مشكل من همين جاست من يه اتاق دائمي توي پاتيل درزدار مي خواستم.
پنه لوپه با خود گفت؟ حتما ديوانه شده
؟ مردم حتي از اينجا يك بطري آب ناقابل هم نمي خرند ؟ اون وقت اين يه اتاق دائمي مي خواد؟-اتاق دائمي؟ تا به حال همچين مشتري نداشتيم..
-خوب حق با شماست...چون من بعد از گم شدن آقاي تام مهمون يكي...نه در واقع 2 تا از دوستام بودم ...تا همين امروز ولي ديگه تصميم گرفتم به زندگي عاديم برگردم.... من 2 سال تمام توي يكي از اتاقاي اين مهمون خونه زندگي كردم....
حالا پنه لوپه دليل اين همه بي اطلاعي رو مي دونست
-اوووه..چه رخوت انگيز

وريتي با كمي عصبانيت :
- نه اصلا هم رخوت انگيز نبود.... كوچه دياگون به اندازه كافي هيجان انگيز بود..مخصوصا سال دوم كه من با همون 2 دوستم كار مي كردم كه اگه بگم اونا كي هستند مطمئنا حرفتون رو پس ميگيريد؟-خوب بگيد؟
-دو قلوهاي ويزلي...
- وااااااي.راست مي گي؟ من عاشق اون 2 تا پسر مامانيم...
:bigkiss:
بعد صورتش سرخ شد و در حالي كه سعي مي كرد پاشو كه از هيجان پرتاب كرده بود از روي پيشخوان بر دارد . با صداي آرومي گفت:
-ولي هيچ وقت نتونستم يكيشونو انتخاب كنن.آخه اونا اينقدر شبيه به هم هستند كه آدم مي ترسه اشتباهي به يكيشون اظهار علاقه بكنه
وريتي خنديد
-خوب آره يه جوراي درست مي گي .. حالا مي شه اتاقمو بهم نشون بدي. خيلي خستم
-البته وريتي عزيز .دنبالم بيا
-ااا..راستي يه لحظه صبر كن.
بعد با خوشحالي از اينكه بلاخره تونسته بود از توي ردايش چيزي پيدا كند.يك بسته ي ارغواني رنگ رو به سمت پنه لوپه گرفت
-بيا ...اينا محصولات جديد ويزلي ها هستند كه چون اختراع جديدشونو چند تاشو براي تبليغ به من دادند كه وقتي به اينجا برگشتم به مشتري هاي پاتيل درزدار بدم
- پنه لوپه بسته رو با تشكر گرفت و وريتي را به سمت اتاقش راهنمايي كرد. بعد مشغول خواندن پشت بسته شد :
آيا دوست داريد يك دگرگون نما باشيد؟
آيا شما هم شنيده ايد كه اين يك ويژگي ذاتي است؟
آيا با شنيدن اين خبر افسرده شده ايد؟
نگران نباشيد
بسته اي كه در دست شما است جعبه ي رنگين كمان نام دارد شما با انتخاب يكي از 684 رنگي كه در بسته است
مي توانيد. رنگ مو.چشم.ابرو و پوست خود را تغيير دهيد .كافي است كمي از رنگ را به قسمت كوچكي از محل مورد نظر بماليد .اين رنگ هوشمند است و خود به خود پخش مي شود.
----------------------------------------------------------------
چرا ديگه اينجا فعال نيست؟ خيلي جاي باحاليه
-------------------------------------------
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

هنگامي كه ماركوس ساكت شد هر سه در سكوت به پنچره خيره شدند.هيچ كس در خيابان ديده نمي شد چرا كه دانه هاي درشت باران بي مهابا بر زمين مي خورد و فضاي مه آلودي را ايجاد كرده بود!
فقط اين سوال بر ذهن هر سه نهيب مي زد چگونه؟
----------------------------------------------------------------
-اون هوراكراس متعلق به منه ...تصور مي كردم اگر بكشيمش راحت تر به دست مي ياريمش اما حالا نظرم عوض شده ...بايد يه جايي تو اون پاتيل درزدار قايمش كرده باشه...اگر بكشيمش ممكنه پيداش نكنيم....سامانتا مي خوامش!!!
-ترتيبش رو مي دم....زمانو از دست نمي دم!
---------------------------------------------------------------
پنه لوپه به ساعت ديواري نگاهي انداخت و وقتي مطمئن شد كه ديگر كسي در اين وقت شب به پاتيل نمي آيد خود را براي رفتن به رختخواب آماده كرد اما در اين لحظه ناگهان در باز شد و شبحي در جلوي چشمانش ظاهر شد...
-متاسفم...تعطيله...!!!
-بله مي دونم اما من كار مهمي دارم!
شبح سياه پوش به آرامي قدم بر داشت و به سمت يك ميز رفت.لحظه ايي بعد در حالي كه فضاي اتاق رو به دقت وارسي مي كرد گفت:
- مي خواستم آقاي آرتيكوس رو ببينم ...
و لحظه ايي بعد در حالي كه به به چشم هاي پنه لوپه خيره شد اضافه كرد:
-همين الان!!!
پنه لوپه گرچه به جز چشم هاي غريبه اجزاي ديگر صورت غريبه را نمي ديد حتي جرئت نكرد اسم او را بپرسد و از عدم بيداري آرتيكوس در آن وقت شب خبر دهد بنابراين در حالي كه با خود تصور مي كرد زير اون ماسك چه چهره ايي خوابيده است به طبقه بالا رفت و غريبه را تنها گذاشت!
چند ساعت گذشته بود اما هنوز سنگيه پلك هايش را احساس نمي كرد...مدام با خود كلنجار مي رفت كه لرد به دنبال چه چيزي ست و در آخر تنها به يك جواب مي رسيد....نه اين امكان نداره....هيچ كس نمي دونه!
صداي بر هم كوفتن در اتاق او را به خود آورد.
-بله؟
پنه لوپه با صورت پرسشگرش جلوي او ظاهر شد..
-خب يه نفر اون پايينه و منتظر شماست...ماسك زده و اسمش رو هم نمي دونم...فقط مي تونم بگم مراقب خودتون باشيد!
پنه لوپه اجازه نداد آرتيكوس سوال ديگري از او بپرسد و به سرعت اتاق را ترك كرد!
لحظه ايي بعد در حالي كه آرتيكوس دائم علامت سوال در مورد اينكه اون كي مي تونه باشه رو به سختي از خودش دور مي كرد چوبش رو در زير رداش پنهان كرد و به سمت پلكان رفت!
پنه لوپه كه از جواب غريبه در پاسخ به سوال او كه چيزي ميل داريد به سردي جواب داد : نه و مي خوام تنها صحبت كنيم آزرده شده بود با صداي برخورد كفش هاي آرتيكوس كه حالا ديگر به طبقه پايين رسيده بود به خود آمد. اما آزردگي او زماني بيشتر شد كه متوجه شد آرتيكوس بدون توجه او به سمت غريبه رفت!
-مي تونم كمكتون كنم؟
و اين صداي آرتيكوس بود كه باعث شد غريبه به طرف او برگشته از بررسي اتاق لحظه ايي دست بردارد و با چشم هاي سرخ رنگش براي ثانيه هايي او را ورانداز كند!!!
-شما آرتيكوس هستيد؟
-خودم هستم!
-لطفا بنشينيد و غريبه با يك دست به او صندلي تعارف كرد ...آرتيكوس مستصلانه روي صندلي نشست! سوال هاي زيادي داشت اما ترجيح داد كه ابتدا او شروع كند.
-من از طرف لرد سياه اومدم....
و با گفتن اين جمله آرتيكوس به او خيره شد...اما انگار براي شنيدن اين جمله آماده بود.
غريبه ماسك روي صورت خود را برداشت و آرتيكوس ساحره ايي را در جلوي خود ديد . او پس از آ،كه به آرتيكوس اجازه داد تا لحظه ايي او را تجزيه تحليل كند گفت:
-براي يك مذاكره!
آرتيكوس به سرعت از حالت سردرگمي بيرون آمد.
-مذاكره؟...من و لرد سياه در مورد چه موضوعي مي تونيم با هم مذاكره كنيم؟
-خب ...چيزهاي زيادي وجود داره...و تو خوب مي دوني كه من دارم راجع به چي صحبت مي كنم...لرد سياه اونو مي خواد!!!
-آرتيكوس كه ديد ديگر نمي تواند طفره برود سكوت كرد!
ساحره در حالي كه سكوت آرتيكوس را ديد از جاي خود برخاست . بار ديگر آن نقاب را به صورت خود زد و به سمت در رفت.هنگامي كه به نزديكي در رسيد بار ديگر به سمت آرتيكوس برگشت و گفت:
-روش فكر كن و سعي كن به چيزه ديگه ايي فكر نكني...راه فراري وجود نداره ...زندگيت در مقابل اون...اين اوج سخاوت لرده و تو مي توني بازم اينجا رو داشته باشي ...درست مثل قبل!
-آرتيكوس كه به شدت عصباني شده بود فرياد زد:
-اصلا شما كي هستيد؟
چشم هاي قرمز ساحره حالتي اسرار آميز به خود گرفت و گفت:
-تو پستاي آينده بيشتر با هم آشنا مي شيم....
و با گفتن اين جمله از جلوي در ناپديد شد!
آرتيكوس از شدت عصبانيت نتوانست خود را كنترل كند و با صداي جمع كردن ميز با دست او ماركوس مريدانوس و پنه لو په از خواب پريدند.....!
_______________________________________________
با تشكر:
سامانتا ولدمورت..............................!!!!
فقط اين سوال بر ذهن هر سه نهيب مي زد چگونه؟
----------------------------------------------------------------
-اون هوراكراس متعلق به منه ...تصور مي كردم اگر بكشيمش راحت تر به دست مي ياريمش اما حالا نظرم عوض شده ...بايد يه جايي تو اون پاتيل درزدار قايمش كرده باشه...اگر بكشيمش ممكنه پيداش نكنيم....سامانتا مي خوامش!!!
-ترتيبش رو مي دم....زمانو از دست نمي دم!
---------------------------------------------------------------
پنه لوپه به ساعت ديواري نگاهي انداخت و وقتي مطمئن شد كه ديگر كسي در اين وقت شب به پاتيل نمي آيد خود را براي رفتن به رختخواب آماده كرد اما در اين لحظه ناگهان در باز شد و شبحي در جلوي چشمانش ظاهر شد...
-متاسفم...تعطيله...!!!
-بله مي دونم اما من كار مهمي دارم!
شبح سياه پوش به آرامي قدم بر داشت و به سمت يك ميز رفت.لحظه ايي بعد در حالي كه فضاي اتاق رو به دقت وارسي مي كرد گفت:
- مي خواستم آقاي آرتيكوس رو ببينم ...
و لحظه ايي بعد در حالي كه به به چشم هاي پنه لوپه خيره شد اضافه كرد:
-همين الان!!!
پنه لوپه گرچه به جز چشم هاي غريبه اجزاي ديگر صورت غريبه را نمي ديد حتي جرئت نكرد اسم او را بپرسد و از عدم بيداري آرتيكوس در آن وقت شب خبر دهد بنابراين در حالي كه با خود تصور مي كرد زير اون ماسك چه چهره ايي خوابيده است به طبقه بالا رفت و غريبه را تنها گذاشت!
چند ساعت گذشته بود اما هنوز سنگيه پلك هايش را احساس نمي كرد...مدام با خود كلنجار مي رفت كه لرد به دنبال چه چيزي ست و در آخر تنها به يك جواب مي رسيد....نه اين امكان نداره....هيچ كس نمي دونه!
صداي بر هم كوفتن در اتاق او را به خود آورد.
-بله؟
پنه لوپه با صورت پرسشگرش جلوي او ظاهر شد..
-خب يه نفر اون پايينه و منتظر شماست...ماسك زده و اسمش رو هم نمي دونم...فقط مي تونم بگم مراقب خودتون باشيد!
پنه لوپه اجازه نداد آرتيكوس سوال ديگري از او بپرسد و به سرعت اتاق را ترك كرد!
لحظه ايي بعد در حالي كه آرتيكوس دائم علامت سوال در مورد اينكه اون كي مي تونه باشه رو به سختي از خودش دور مي كرد چوبش رو در زير رداش پنهان كرد و به سمت پلكان رفت!
پنه لوپه كه از جواب غريبه در پاسخ به سوال او كه چيزي ميل داريد به سردي جواب داد : نه و مي خوام تنها صحبت كنيم آزرده شده بود با صداي برخورد كفش هاي آرتيكوس كه حالا ديگر به طبقه پايين رسيده بود به خود آمد. اما آزردگي او زماني بيشتر شد كه متوجه شد آرتيكوس بدون توجه او به سمت غريبه رفت!
-مي تونم كمكتون كنم؟
و اين صداي آرتيكوس بود كه باعث شد غريبه به طرف او برگشته از بررسي اتاق لحظه ايي دست بردارد و با چشم هاي سرخ رنگش براي ثانيه هايي او را ورانداز كند!!!
-شما آرتيكوس هستيد؟
-خودم هستم!
-لطفا بنشينيد و غريبه با يك دست به او صندلي تعارف كرد ...آرتيكوس مستصلانه روي صندلي نشست! سوال هاي زيادي داشت اما ترجيح داد كه ابتدا او شروع كند.
-من از طرف لرد سياه اومدم....
و با گفتن اين جمله آرتيكوس به او خيره شد...اما انگار براي شنيدن اين جمله آماده بود.
غريبه ماسك روي صورت خود را برداشت و آرتيكوس ساحره ايي را در جلوي خود ديد . او پس از آ،كه به آرتيكوس اجازه داد تا لحظه ايي او را تجزيه تحليل كند گفت:
-براي يك مذاكره!
آرتيكوس به سرعت از حالت سردرگمي بيرون آمد.
-مذاكره؟...من و لرد سياه در مورد چه موضوعي مي تونيم با هم مذاكره كنيم؟
-خب ...چيزهاي زيادي وجود داره...و تو خوب مي دوني كه من دارم راجع به چي صحبت مي كنم...لرد سياه اونو مي خواد!!!
-آرتيكوس كه ديد ديگر نمي تواند طفره برود سكوت كرد!
ساحره در حالي كه سكوت آرتيكوس را ديد از جاي خود برخاست . بار ديگر آن نقاب را به صورت خود زد و به سمت در رفت.هنگامي كه به نزديكي در رسيد بار ديگر به سمت آرتيكوس برگشت و گفت:
-روش فكر كن و سعي كن به چيزه ديگه ايي فكر نكني...راه فراري وجود نداره ...زندگيت در مقابل اون...اين اوج سخاوت لرده و تو مي توني بازم اينجا رو داشته باشي ...درست مثل قبل!
-آرتيكوس كه به شدت عصباني شده بود فرياد زد:
-اصلا شما كي هستيد؟
چشم هاي قرمز ساحره حالتي اسرار آميز به خود گرفت و گفت:
-تو پستاي آينده بيشتر با هم آشنا مي شيم....
و با گفتن اين جمله از جلوي در ناپديد شد!
آرتيكوس از شدت عصبانيت نتوانست خود را كنترل كند و با صداي جمع كردن ميز با دست او ماركوس مريدانوس و پنه لو په از خواب پريدند.....!
_______________________________________________
با تشكر:
سامانتا ولدمورت..............................!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج