جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  200 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 17 خرداد 1385 10:33
نمایش جزئیات
آفلاین
نام فیلم:سکوت کفی ها قسمت دوم
نویسنده و کارگردان:مورگان الکتو
تهیه کننده:حاجی!!!!!
صحنه آهسته میشه و یه قطره اشک از گوشه ی چشم آنیتا میریزه پایین.آنیتا یه چماق از پشت صندلیش بر میداره و یکی میزنه تو سر مرد سیاهپوست.دوربین زوم می کنه روی سر مرد سیاهپوست که یه دفعه مثل انیمشن ها یه قلمبه از مرد بیچاره میزنه بیرون.
آنیتا با صدای خشمگینی میگه:خیلی سریع به سرژ زنگ میزنی میگی بیاد اینجا نقش خوبی براش در نظر گرفتم.
ناگهان آنیتا یه ژست سامورایی میگیره و یه سیگار از جیبش در میاره و شروع به سیگارکشیدن میکنه
دوباره دود همه جا رو میگیره و آنیتا میره به جنگل الفها جایی که چند وقت پیش هم درش حضور داشت .
آهنگ شومی نواخته میشه و همزمان با اون صفحه تغییر کرد و صورت سرژ میاد جلو که داره فیلم نگاه میکنه و پفک نمکی می خوره.(اهنگ شوم هنوز ادامه داره)صدای در به گوش میرسه دوربین زوم میکنه روص صورت سرژ.چشمان سرژ برقی میزنه و خیلی سریع عرض اتاق رو طی کرده و به در میرسه.دوربین از زاویه ی دید سرژ فیلم میگره.ازچشم ذره بینی در یه مرد سیاهپوست با کله ی پف کرده دیده میشه که زیر لب چیزهایی زمزمه می کنه ظاهرا ناسزا میگه حالا به کی؟؟؟معلوم نیست؟؟
دوربین زوم میکنه روی دستگیره ی در که سرژ دستشو روش گذاشته و فشار میده. در با صدای ناله ای باز شده و سرژدادمیزنه:باز چی کار داره؟
مرد سیاهپوست تعظیم بلندی میکنه با لحنی مودبانه میگه:خانم آنیتا کارتون دارن
سرژ لبخند ملیحی میزنه و خیلی زیرکانه آپارات میکنه
صحفه سیاه میشه و بعد از روشن شدن صفحه تصویر ققی که داره با انگشتاش میشمره که چندتا قوطی ارزن داره دیده میشه ققی مثل همیشه لبخند گشادی که ظاهرا از نافرمی نوک هایش بود را بر لب داشت و که البته با قطرات اشکی که از چشمانش میچکید به هیچ وجه هارمونی نداشت.ققی با صدای بلند داد میزنه: این چه وضعشه!!بازم این یارو سیاهه اومد دونه های منو واسه آنیتا کش رفت.!!!آهه
دوربین به سرعت روی قطره اشک ققی زوم می کنه به طوری که صفحه میشه رنگ اشک ققی و همین طور صفحه به تدریج رنگش تغییر میکنه به طوری بعد مدتی تصویر آنیتا که روی یه صندلی نشسته دیده میشه آنیتا داد میزنه:اپراتور.
سرژ که دیگه قیافه ی ملیح گذشتشون نداشت با خنده میگه:چی؟!! اپراتور!!!عمرا!!
آنیتا با خونسردی تمام انگار که هیچ اتفاقی نیتاده و سرژ هم چیزی نگفته میگه:همین که گفتم!اگه واقعیت مشخص بشه حذب بی حذب محفل بی محفل و به طور کلی زندگی بی زندگی!!می فهمی اگر معلوم بشه همه چیزمو از دست میدم!!پس تو که نمی خوای همچین اتفاقی برام بیفته نقش اپراتور رو ایفا می کنی!!
آنیتا خنده ای شیطانی می کنه و موسیقی تکنو دوباره به صدا در میاد(ایتس ایتس ایتس)مرد سیاهپوست یه هلیکوپتری میزنه و یه چوبدستی از جیبش در میاره و می اندازه هوا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1385/3/17 10:39:46
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 خرداد 1385 11:56
نمایش جزئیات
آفلاین
کمپانی: مورگان دیستنی
نویسنده :مورگان الکتو
کارگردان : مایکل الکتو
تهیه کننده: آنکاین مونتاگ ملقب به آنی مونی
نام فیلم:سکوت کفی ها
بازیگران:کفی در نقش(ققی معروف به کفی)، آنتیا جواتیان در نقش(آنیتاققنوس) ، دومبل یا دامبل یا هر چی ( در نقش آلبوس دامبلدور تروریست شناخته شده) ، شون پن در نقش (پیر دانا)،آقای بلید در نقش مرد سیاه پوست
با تشکر از: شرکت سهامی ارزن ققی، اهالی جنگل الفها ، تکشاخ سیاه جنگل الفها و اداره ی آسلام و تمامی دست آندر کارانی که که در تهیه این فیلم ما را یاری فرمودند.

شرح سناریو:همه جا دودآلود و کثیفه شیشه های مواد توهم زا(سانسور شد) همه جا ریخته همه جا سیاه و سفیده ظاهرا در فلاش بکه.کفی یه بطری مواد توهم زا دستشه و داره گریه می کنه داد میزنه:خدایا دخترم رو چه جوری دادم به این پشمی؟؟چه قدر هوا سرده یه قلپ دیگه بخورم!!!
کفی همین جوری داره گریه می کنه و اشک میریزه صدای ناله هاش گوش هر پرنده ای رو کر می کنه.
یه دفعه همه جا رنگی میشه و کفی دیگه بطری دستش نیست یه پالتوی سفید پوشیده و یه دینامیت دستش گرفته زیر لب میگه:خدارو شکر دادمش به این دامبل راحت شدم خیلی مشکل داره دکتر گفته بود مشکل ذهنی پیدا می کنه ولی نه به این حادی
یه دفعه صدای زنگ به گوش میرسه کفی سریع دینامتش رو روشن می کنه میره جلو.دوربین زاویه رو از جهت کفی نشون میده قیافه ی یه مرد سیاهپوست دیده میشه که یه بسته ی پستی دستشه دوریبن زوم می کنه رو صورت مرد یه آهنگ تکنو میزنه.(ایتس ایتس ایتس)مرد سیاهپوست به صورت ماتریکسی می پره هوا با یه لگد دینامیت کفی رو پرت می کنه رو زمین. یه چاقو برمیداره میگیره زیر گلوی کفی (اهنگ تکنو قطع میشه جاش آهنگ پدرخوانده نواخته میشه) مرد سیاه پوست با صدای کلفتی میگه:آنیتا پیغوم داد اگه چیزی بیرون درز کنه تیکه تیکت میکنه.
صدای گلوی ققی به گوش میرسه و مرد سیاه پوست غیب میشه ققی یه قلم مشکی بر میداره(آهنگ پدرخوانده تغییر می کنه به آهنگ هندی غم انگیز)و روی دیوار می نویسه:هیچی در مورد آنی نگم
دوربین زوم میشه روی نوشته ی بدخط ققی و صحنه تغییر میکنه همه جا رو دود سیگار گرفته و آنیتا روی یه صندلی چوپی نشسته و فرت . فرت سیگار میکشه(آهنگ تکنو دوباره شروع میشه :ایتس ایتس دیس از دی جی بلید)
آنتیا میگه:به بابا گوفتی؟؟ هی یارو میگم فهموندیش؟؟
این دفعه دوربین از زاویه دید همون مرد سیاهپوست ماتریکسی فیلم میگیره. مرد سیاهپوست میگه:بله خانم آنیتا.
انتیا یه پک دیگه به سیگارش میزنه وخیلی خونسرد میگه:راستی اون محموله ی مواد رو جا بجا کردید؟؟؟
دوربین یه دور میزنه میاد رو صورت مرد سیاهپوست که داره سرشو به نشانه ی تائید تکون میده انیتا خنده ای شیطانی می کنه میگه بابا دامبل من به تو رفتم (صدای آنیتا اکو پیدا می کنه و دو سه بار شنیده میشه بعدش صفحه سیاه میشه و کلا صحنه تغییر میکنه)
این دفعه دامبل دیده میشه که داره یه بمب زیر ساختمون هتل کازیون کار میذاره( دوربین زوم میکنه رو صورت دامبل)
دامبل دو سه تا شماره ی بمب رو میزنه و بعدش با یه خنده ی شیطانی داد میزنه:چه حالی وده آدم کشتن!!!
این دفعه یه صدایی از پشت سر دامبل به گوش میرسه صدایی روحانی و خردمندانه دامبل نگاه میکنه می بینه یه پیرمرد نورانی که بین هوا و زمین معلقه از پشت سر حرف می زنه دوربین زوم میکنه روی صورت پیرمرد دانا صدای آهنگ مذهبی به گوش میرسه و پیرمرد دانا میگه:دومبل من صد مرتبه بهت نگفتم بمب نذار ؟؟؟ یادت نیست بهت گفتم آنیتا رو ندزد؟؟؟نیگا به چه روزی انداختیش من همین الا داشتم می دیدمش داشت سیگار می کشید
دوربین زوم می کنه توی چشای پیرمرد دانا از توی چشای پیرمرد دانا قیافه ی زوق زده ی دامبل معلومه صدای دامبل به گوش میرسه:دیدی چه دختر پاکیه؟؟مواد مصرف نمی کنه!!! تازشم من بچه نداشتم جاش آنی رو گرفتم الانم که عین خودمه مشکلی داری؟؟؟
- تو آدم بشو نیستی!!!!
صفحه سیاه میشه و نجوای آرامش بخشی به گوش میرسه آنیتا داره توی جنگل الف ها میدوه و خنده می کنه و جونور های جنگل الفها هم براش دست تکون میدن تکشاخ سیاه میون علف ها راه میره و چشمکی برای آنیتا میزنه (یه دفعه آهنگ تغییر میکنه و یه دفعه تبدیل به تکنو میشه) دیگه جنگل الف هایی در کار نیست آنیتا با صدای جواتی میگه: چه توهمی ایول!!!همیشه عاشق این جنگل بودم ولی هیچ وقت ندیدمش
دوربین چرخی میزنه و مرد سیاه پوست دیده میشه که داره به آنیتا نزدیک میشه مرد سیاهپوست یه کاغذ دستشه که میده به آنیتا.آنیتا یه نگاهی میندازه به کاغذ میگه:چی؟؟؟احضاریه دادگاه؟؟؟لو رفتم

فیلم تموم میشه و چهره ی حاجی میاد توی صفحه که میگه:دوستان عزیز امیدوارم که از این فیلم عبرت کافی رو برده باشید از من به شما نصیحت هیچ وقت بچتون رو به پرورشگاه ندید راستی کوچولو ها برای شما هم در آینده کارتون آموزنده داریم!!!!!در ضمن این فیلم هیچ وابستگی به فیلم ماگلی سکوت بره ها نداره لطفا تلفن نکنید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 15 خرداد 1385 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بدون دخترم هرگز

نویسینده و کارگردان: پروفسور کوییرل
بازیگران: ققی - کفیه - سدریک دیگوری - سرژتانکیان - برادر حمید - آلبوس دامبلدور - لوسیوس مالفوی و با هنرمندی آنیتادامبلدور با تشکر از لردبلرویچ و دراکو مالفوی
نور پرداز:کرم شب تاب
فیلمنامه نویس:قلم پر تندنویس
خدمات:گراپی و دوستان
تهیه کننده:پسری که زنده ماند

آقا و خانوم ققنوس ساکن خانه شماره 242 خیابان هاگزمید بودند.خانواده آنها بسیار معمولی و عادی بود و آن ها از این بایت بسیار راضی و خشنود بودند.
آقای ققی رهبر حذب لیبرات دموکرات جادوگر یالیستی ،مردی کوچک اندام و ضعیف بود با گردنی کوتاه که پرهایه سرخ رنگی نیز داشت.همسر او،کفیه زنی درشت هیکل با پرهای طلایی و گردنی کشیده بود.عده ای برایشان عجیب بود که این پرنده چرا جزو دسته لک لک ها به شمار نمیرود.
آنها خانواده مرفهی بودندو هیچ کم و کسری نداشتند اما در این خانواده مشکلی وجود داشت که باعث غم و اندوه در این خانواده شده بود.متاسفانه خانم کفیه نمیتوانست فرزندی داشته باشد گر چه آقای ققی زیاد موافق داشته جوجه نبود چون خودشان بعد از مدتی تبدیل به جوجه زشتی میشدمد و همین برایش کافی بود.

خلاصه، داستان ما از یک روز سه شنبه آغاز شد.صبح آن روز وقتی آقا و خانوم کفی از خواب بیدار شدن هوا ابری بود اما همه چیز عادی بنظر میرسید و هیچ نشانه ای از وقوع یک واقعه ی عجیب و اسرار آمیز در آن اطراف وجود نداشت.
ساعت هشت و نیم آقای کفی کیفش را برداشت تا به محل کارش برود.در آنروز قرار بود ققی به همراه سه نفر دیگر از بنیانگذاران حذب جلسه ای رابرای بهبود اوضاع کشور برپا کنند.
دفتر آقای کفی در طبقه نهم بود و او همیشه رو به پنجره مینشست تا احساس در قفس ماندن را نکند.جلسه راس ساعت ده به همراه سرژ ،سدریک و برادر حمید برگذار شد و تا بعد از ظهر نیز ادامه داشت.
آقای کفی ساعت پنج هنگام خروج از ساختمان حذب جلوی در به شخصی تنه زد و عمدا هم عذرخواهی نکرد.
او غفلتا به پیرمرد نحیفی تنه زده بود.پیرمرد تعادلش را از دست داد و چیزی نمانده بود که به زمین بیفتد.چند لحظه بعد که آقای کفی به خود آمد متوجه شد که پیرمرد شنل بنفش رنگی به تن دارد و به نظر نمی رسد از این برخورد ناگهانی ناراحت شده باشد.پیرمرد صمیمانه آقای کفی را در آغوش کشید و سپس از او دور شد.

آقای کفی به سمت منزلش حرکت کرد و شب خوب و آرامی را در کنار همسرش خانوم کفیه گذراند.آن شب هر دو به خواب آرامی فرو رفتند با اینکه خانوم کفی بسیار آرام بود اما ققی احساس عجیبی داشت.تمام فکرش در آن شب به پیرمردی بود که آنروز بعدظهر در مقابل ساختمان دیده بود.

زمانی که در خیابان هاگزمید همه به خواب رفته بودند مردی از دور نمایان شد.چنان ساکت و بی صدا پدیدار شد که گویی از زمین سبز شده بود.
تا آن لحظه چنین مردی در هاگزمید قدم نگذاشته بود.مرد بلند قامت و لاغر اندامی بود.از مو و ریش نقره فامش معلوم بود که پیر است و مدت زیادی زنده نخواهد ماند گرچه او از زمان ازل تا به امروز همین شکلی بوده و مرگ هنوز قسمتش نشده بود.ریش و موهایش چنان بلند بود که میتوانست آن ها رادر شلوارش جا بدهد.در پی شایعاتی عده ای سرژ تانکیان یکی از رهبران حذب را با وی نسبت داده بودند اما او این را کاملا رد کرده بود.
لباس رسمی بلند و گشاد به تن داشت و شنل ارغوانییش روی زمین کشیده میشد.پوتین های پاشنه بلند و سگک داری به پا داشت.چشم های آبی روشن او از پشت شیشه های نیم دایره ای عینکش شفاف و درخشان بود.به نظر می رسید بینی عقابی و کشیده اش دست کم دوبار شکسته باشد البته در زمان کودکی که به عصر دایناسورها باز میگردد.اسم این مرد آلبوس دامبلدور ملقب به دومبولیسم بود.

به اطراف نگاهی انداخت انگار منتظر کسی بود.مدتی در خیابانهای ساکت و تاریک هاگزمید قدم زد.صدای تق و توقی باعث شد که بایستد.صدا بتدریج بلند تر شد به آسمان نگاه کرد تا شاید نور چراغ موتورسیکلت آشنایی را بیبند.ناگهان صدای تق و توق به صدای بلند و مهیبی تبدیل شد.به بالا و پایین خیابان نگاه کرد.اتومبیل عجیبی از آنسوی خیابان به سمتش نزدیک شد و در مقابلش قرار گرفت.
دامبلدور که آسوده خاطر شده بود گفت:بلاخره اومدی،لوسیوس؟این پیکان جوات گوجه ای رو از کجا آوردی؟
لوسیوس که با احتیاط از پیکان پیاده می شد گفت:
-جناب پروفسور اینو قرض گرفتم.لرد بلرویج جوون اینو بهم قرض داده قربان!
-مشکلی که پیش نیومد؟
-نه،آقا.خیلی مراقب بودم که مینروا یعنی پروفسور مک گونگال چیزی نفهمه.آخی طفلکی داشت آریکوس رو میخوابوند دیگه حواسش به این یکی نبود.
آلبوس به سمت پتویی که در دستان لوسیوس بود حرکت کرد.در میان پتو نوزادی به خواب عمیقی فرو رفته بود.
-خب دیگه،لوسیوس،بچه رو بده به من.بهتره زودتر کارو تموم کنیم.
دامبلدور آنیتا را در میان بازوهایش گرفت و به سوی خانه کفی ها رفت.لوسیوس پرسید:
-ببخشین،آقا،قرارمون که یادتون نرفته؟
-کدوم قرار؟
-قرار شد وقتی به سن قانونی برسه همسر پسرم یعنی دراکو مالفوی بشه.من اجازه نمیدم این طفلک رو این ققی بده دست یکی از بنیانگذاران حذب مخصوصا اگه اون سدریک باشه
-آها باشه یادم میمونه
-گفته باشم من به سیسی قول دادم آنیتا عروس خودمون بشه اگه ببینم چند سال دیگه زن یکی از اونا شده طلاقشو ازش میگیرم
-باشه من موافقم
در همین لحظه دامبلدور از روی دیوار کوتاه باغ رد شد و به سوی در ورودی ساختمان رفت.آهسته آنیتا را روی پله جلوی در خانه گذاشت سپس از جیبش نامه ای در آورد و برای اطمینان یکبار دیگر آنرا خواند:
ققی و کفیه عزیز:
میداندم که نداشتن فرزند سخت است و بدتر از آن داشتن فرزند و بی اطلاع ماند از وی.آنیتا فرزند ققیست و این حق مسلم شماست تا از وی نگهداری کنید.آزمایش دی ای ان این را ثابت کرده امیدوام در کنار شما خوشبخت شود.
دامبلدور نامه را لای پتوی آنیتا قرار داد.آنگاه به سمت لوسیوس باز گشت .یک دقیقه تمام هر دو ایستاده بودند و نمی توانستند از آن بقچه کوچک چشم بردارند.سر انجام آلبوس گفت:
- خب اینم ازاین.دیگه کارمون تموم شد.
لوسیوس با صدای گرفته ای گفت:
-منم باید زودتر برم و پیکان لردبلرویچ رو بهش پس بدم.شب بخیر
لوسیوس سوار اتومبیل شد و آن را روشن کرد.پیکان با صدای مهیبی روشن شد و در سیاهی شب نایدید شد.

در آن لحظه تنها چیزی که به چشم می خورد بقچه ی کوچکی بود که جلوی ساختمان شماره 242 هاگزمید قرار داشت.دامبلدور زیر لب گفت:
-موفق باشی آنی
سپس روی پا چرخید و در حالیکه پیج و تاب میخورد به سرعت از آن جا دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 14 خرداد 1385 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
فيلم كوتاه: مبارزه
هشدار! اين فيلم براي گروه سني NC-17 ساخته شده و مشاهده آن براي كودكان زير 17 سال حتي به همراه پدر و مادر امكان پذير نمي باشد!
هشدار دوم! هشدار قبلي هیچی حساب نميشه! باورتون نشه!

شروع:
- اژدهاي سفيد، آماده اي كه با من بجنگي؟
- قطعا اژدهاي سياه! مي جنگم و مي كشم!
دوربين روي دو تا سوسك زوم مي كنه! آخخخ! چه قدر بده پوز آدم بخوابه! فكر كردين واقعا دو تا اژدها مي خوان دعوا كنن؟
- هرت هرت هرت! پس حركت كن...
هر دو سوسك با سرعت به سمت هم شتاب مي گيرن! در آخرين لحظه هر دو تا شون با هم جاخالي ميدن اما چون هر دو شون به يك طرف جاخالي دادن مي خورن به هم!
- اي اژدهاي لعنتي! چقدر قوي شدي تو!
- فكرش رو نمي كردم همچين تكنيك نابي رو به كار ببري!
اژدهاي سياه و سفيد با هم دست ميدن و از زمين مسابقه ميرن بيرون!

---

فيلم كوتاه سلطان
بازيگران:
سلطان حسن شماعي زاده در نقش جوليا رابرتز
توضيحات: به دليل قيافه نافرم از ليست بازيگران خط خورد.
سوسك بي همتا در نقش سوسك بي همتا
سوسك بي همتا داره توي خيابون راه ميره...
- سوسك
- به سلام سوسم
- خوبي سلطان؟
- مرسي!
پايان!
توضيحات: تو يك روز دو بار پوزه ادم بخوابه ديگه خيلي بده! همه اش همين بود پرررت!

---

فيلم كوتاه رابين هود در هاگوارتز
دامبل با شكم گنده و تاجي بر سر در دفتر رياست نشسته و پاهاش رو گذاشته رو ميز.
- مينروا! مينروا! من بازم طلا مي خوام! برين از توي خيابون مردم رو كتك بزنين برام پول جمع كنين!
- چشم قربان اما براي سلامتي تون خوب نيست ها! چاه توالت پر شده از سكه! ممكنه موقع تخلي باعث بشه خخخخخرررررررررت!
توضيحات زيرنويس: در اينجا مينروا يك حرف زشت مي زنه كه سانسور ميشه!
- تو از كجا مي دوني من توي دستشويي چي ميييييشششش!
زيرنويس: منظور دامبلدور ميش نيست! باز دامبلدور يك حرف بدي داشته مي زده كه ما از وسط هاش سانسورش كرديم!
- قربان پس من رفتم طلاها رو براتون بيارم!
پايان!
توضيحات: يكي بياد پوووز اين بابا رو از رو زمين جمع كنه! رابين هووود نكته انحرافي اش بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوسك در 1385/3/14 10:45:42
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1385/3/16 10:49:00
پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشته‌ام...
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 13 خرداد 1385 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز یه فیلم مستند رو که مال 20 سال پیشه تونستم از توی آرشیو پیدا کنم گفتم براتون نمایش بدم تا با یسری از واقعیت ها آشنا بشین(ایول جمله بندی)

توجه کنین این فیلم به هیچ وجه تدوین نشده و از سرنوشت فیلم بردار آن اطلاعی در دست نیست
___________________
دو نفر با هم رفتن کوه یکیشون یه دوبین داره و مشغول فیلمبرداریه اون یکی هم هی بهش میگه از اینجا فیلم بگیر از اونجا فیلم بگیر . این درخت رو بگیر یا از اون سنگ فیلم نگیری ها دارن فیلم مستند میسازن
کارگردان: چرا داری از زمین فیلم میگیری مگه به تو نمیگم از اون درخت فیلم بگیر
فیلم بردار دوربین رو میکنه رو به سمت درخت و مشغول فیلم برداری میشه کارگردان هی با دستش اشاره میکنه که دوربین رو تکون نده تصویر رو ثابت نگه دار
فیلم بردار مشغول فیلم برداری از درخته چند تا پرنده کوچیک روی درخت لونه دارن
کار گردان توی هوا یه عقاب میبینه به فیلم بردار اشاره میکنه از عقاب فیلم بگیر
دوربین به سمت عقاب
عقاب داره به درخت نزدیک میشه
پرنده ها میترسن و فرار میکنن عقاب یکیشون رو توی هوا میگیره و میره دنبال (دمبال) کارش
پرنده ها برگشتن روی درخت فیلم بردار مشغول فیلم برداره

یه مرد میان سال با مو و ریش بلند خرمای رنگ داره از کوه میره بالا
کارگردان با دیدن مرد به فیلم بدار اشاره میکنه مخفی بشه
هردو پشت سنگی مخفی میشن و مشغول فیلم برداری از اون مرده
اون مرد همچنان در حال بالا رفتن از کوهه کار گردان بهش مشکوک شده و قصد داره دنبالش بره ببینه چیکار میکنه
فیلم بردار هم موافقه
در نتیجه اون دو تا یواشکی از پشت دارن اون مرد رو دنبال میکنن
مرده هنوز داره از کوه میره بالا
کارگردان: مراقب باش صحنه ای رو از دست ندی
فیلم بردار: چشم
مرده کماکان در حال بالا رفتن از کوهه
دیگه چیزی تا قله نمونده
از دور یه خونه ی کوچیک پیداس

اون مرد دیگه به قله رسیده
جلوی اون خونه یه بچه ی کوچیک داره بازی میکنه

مرد: سلام کسی خونه نیست ؟ کفی هستی؟
یه صدای از توی خونه میگه: توی آلبوس بیا تو
آلبوس: نه ممنون زود باید برگردم باهات کار دارم
صدا: الان میام بیرون

فیلم بردار و کارگردان دارن فیلم میگرن و از این اتفاقات مشکوک متعجب میشن
کارگردان به فیلم بردار اشاره میکنه که یه مقدار زوم کنه تا تصویر واضح تر بشه
در همین لحظه یه ققنوس از توی خونه میاد بیرون با دامبل دست میده و میگه: خوب چه خبر چی شده که اومدی اینجا

دامبل: اومدم یه سری به تو بزن ببینم تو چیکار میکنی اینجا

کفی: هیچی میگذرونیم تو چیکار میکنی؟ زنت خوبه؟ شنیدم تازه زن گرفتی

دامبل: اره خوبه سلام رسوند

کفی: این چندمین زنته؟

دامبل: چهارمی؟

کارگردان و فیلم بردار

کفی : تو چرا هی طلاق میگیری هی ازدواج میکنی ها ؟ با یکیشون زندگی کن

دامبل: والا من نمیخوام طلاق بگیرم اون ها هی طلاق میگیرن
برای اینکه من بچه دار نمیشم(بگیرید چی میگم چون در این مورد دیگه صحبت نمیکنم)

کفی: هیسچ راهی نداره که مشکلت حل شه؟

داملبل: نه

کفی: حالا چیکار داری

دامبل: اومدم بگم که این بچه توی این کوه طلف میشه پاشو بیا شهر خودمون اصلا بیا خونه ی خودم
کفی: تو خوب میدونی دامبل من از این کوه پایین نمیام

دامبل: اخه این بچه چه گناهی کرده که باید بالای کوه بزرگ بشه چرا تو میخوای این بچه رو بد بخت کنی

کفی: من نمیام پاین تو هر کاری میخوای بکن

دامبل: خوب حالا که تو نمیای حد اقل این بچه رو بده من ببرم تا توی یه محیط مناسب بزرگ بشه

کفی: نه نمیدم بچه ی خودمه آنی خودمه به تو نمیدم

دامبل: باید بدی وگرنه مجبورت میکنم

کفی: تو دلت برای این بچه نسوخته تو فقط به فکر خودتی

دامبل: این زیاد مهم نیست من بچه رو با خودم میبرم

کفی مخالفت میکنه و بچه رو با خودش میبره توی خونه دامبل هم دنبالش میره تو

فقط صدای گریه ی بچه شنیده میشه

دقایقی بعد دامبل با بچه از خونه میاد بیرون و از کوه میره پایین فیلم بردار هنوز مشغول فیلم برداریه کفی هم از خونه میاد بیرون و شروع میکنه دویدن دنبال دامبل
کفی: بچمو بده بچمو بده

دامبل چوبدستی رو در میاره و کفی رو طلسم میکنه
کفی پخش زمین میشه و دیگه تون حرکت نداره
فقط صدای گریه ی کفی میاد
دامبلدور با یه بچه داره از اونجا دور میشه

________________________________

پایان (این فیلم متعصفانه نصفه موند بقیه هم نداره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 7 خرداد 1385 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
جواتا باید برقصند
قسمت اول
با هنرنمایی: آرشام.بلوریچ.ماروولو.مورفین.نیک.هدویگ.و با حضور افتخاری مونتاگ.
شخصیت ها:
بلوریچ:بلر هپل.
آرشام:آرشی پخشه.
ماروولو:ماری جوآنا
مورفین:موری بنگل.
نیک:نیکی پلنگ
هدویگ:هدی عقاب
مونتاگ:آنی مونی
مدیر صحنه:مونتاگ
نویسنده و کارگردان:آرشام
تهیه کننده:تیکا
تصویر بردار:کالین
اسپانسر:بچه های ناف قزوین و شعبات ویلی ادوارد در نظوم آباد و خاک سفید و میدون شوش و جمشیدیه و دربند.
سیاهی لشکر:اسی خرچنگ.فری ریش بزی.ادی دست قیچی.کریم پوست کلفت.و...
-------------
صبح کله اعضای تیم نمایشی با یک مینی بوس خودشون را به کوچه ها محله ی جواتی میرسونند.
آرشام به سمت مونتاگ میره و فیلم نامه رو یه بار برای هم مرور میکنند.
سپس به سمت کریم پوست کلفت میره و کار هایی رو که در این سکانس باید انجام بده به او یاد آوری میکنه.
کالین دوربین را بر روی ریلی سوار کرده و داره نور محیط رو تنظیم میکنه.
آرشام:همه آماده اید؟صدا بره.تصویر.ضبط میشه
سکانس اول...
آرشام از 100 متری کوچه ی آسیاب خرابه در حال نزدیک شدن به آنست.دوربین ابتدا تصویر قدی آرشام را در حالیکه با سمت کوچه میره از جلو ضبط میکنه.سپس یه کلوز آپ گرفته میشه و بعد دوربین از پشت سر آرشام فیلم برداری میکنه.در این لحظه کریم پوست کلفت که در سر کوچه ایستاده نمایان میشه.با شلوار لی پررنگ که با خطوطی قرمز بر روی آن کلمات انگلیسی به خطا نوشته شده اند.در حالیکه کف پای خودش رو از عقب به دیوار چسبونده یه زنجیر ماری رو میچرخونه و یه لنگ هم مثل شال گردن به دور گردنش انداخته.
آرشام:الوموسا.اطوروچایی؟*اونه اخویه اونتاگوما.اوجااوکاست؟**
کریم پوس کلفت:اهوتای اوچه اوکا.استودای آستورا.***
و آرشام به سمت ته کوچه حرکت میکنه.
دو تا زنگ میزنه.ولی زنگ خرابه
یه سنگ از رو زمین بر میداره و شروع میکنه به در زدن.
یه صدایی:هوی مرتیکه ببببوووووققققق
آرشام:کات....کات...با کی بودی.کله رو میاد وسط دماغ مونتاگ....مونتاگ هم کم نمیاره و یه کف گرگی میزنه تو صورت آرشام.
کریم پوست کلف میدوه و میاد جداشون میکنه.
آرشام:احمق باید فیلم نامه رو بگی.این ها فیلمه.میفهمی؟
مونتاگ:و جون داش یه تریپ یادم رفت.
آرشام:دوباره میگیریم.از زمانی که مونتاگ شروع میکنه به حرف زدن.صدا بره.دوربین بره.ضبط میشه.
صدا:چه خبرته..مگه خونه ی بوق
و در حیاط باز میشه.یه نفر بیژامه خانواده و رکابی و یک عدد دمپایی حموم در چارچوب در ظاهر میشه.
آنی مونی:به به داشمون آرشام.بیا تو.اتفاقا موری بنگل.و ماری جوآنا هم همین الان رسیدن.
آرشام:کککککاااااااااتتتتتتتتتت
پایان سکانس اول.
--------------------------------
آرشام:دستتون درد نکنه خیلی خوب بود.و به سمت ماروولو و مورفین میره تا با هم دیالوگ ها رو مرور کنند.
مونتاگ هم شروع میکنه به درست کردن فضای حیاط مطابق با فیلم نامه.
آرشام:خوب همه آماده اید.صدا بره.نور بره.دوربین بره از ورود آرشام و مونتاگ ضبط میشه.
سکانس دوم....
دوربین در یک تصویر آرشام و مونتاگ رو کنار هم نشون میده.که از چارچوب در به داخل می آیند.
و سپس یک تصویر کامل از حیاط پشت سر آن دو گرفته میشه.
یه دوچرخه ی داغون کنار دیوار افتاده.و یه افتابه شکسته کنار قفس کفتر ها خودنمایی میکنه.
صدایی شنیده میشه:به.بنازمت داش آرشام.کجا بودی تا حالا؟
و دوربین بر میگرده.موری بنگل و ماری جوآنا در پشت یه قلیان نشسته اند.و از بالای زغال در حال نگاه کردن به آرشام هستند.
آرشام:چاکر رفقا.
موری:ارشی پخشه جون بیا بزن شاد شی.
آرشام:من که بوی تنباکو نمیشنفم!!!!.
ماری:سسسییییی داداس؟؟؟؟..بسه(بچه)سوسول.ما داریم زغال میکشیم.
آرشام:صد رحمت به... ببوووووووقق...کم کم بپوشید بریم.آبجیا منتظرند.
آنی مونی به بقچه ی بزرگی که کنار دیواره اشاره میکنه.
آنی مونی:قراره هدی عقاب اون فولوکسش و نیکی پلنگ هم پیکان گوجه ایش رو بیاره.این بقچه رو هم میزاریم رو باربند پیکان جوانان نیکی پلنگ.بلر هپل هم که همیشه تو میدونه.سوارش میکنیم و میزنیم به بیابون.
و بعد شروع کرد به خوندن:
پخش.پخش.پخشه(پشه) کوره.پخش .پخش پخشه کوره.
پخشه نشست رو دستم به خیالش مو مستم.
پخش.پخش.پخشه(پشه) کوره.پخش .پخش پخشه کوره.
پایان سکانس دوم.
-------------------------------
من قصد توهین به هیچ فردی رو ندارم.فقط چند تا از دوستانی را که فکر میکردم ناراحت نمیشوند وارد داستان کردم.
*سلام چطوری؟
**خونه ی مونتاگ کجاست؟
***ته کوچه دست راست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرانک لانگ باتم در 1385/3/25 2:17:20
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 7 خرداد 1385 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
کالين ديزني تقديم ميکند
عنوان:راز مرلين
بازيگران:
جاسم در نقش مامور موزه
نورممد در نقش مامور ديگه موزه
کالين در نقش اضافه
موزمال در نقش سوفيا
گراپ در نقش رابرت لنگدان
کرام مرحوم در نقش پدربزرگ سوفي
هري در نقش سيلاس
حاجي در نقش استاد
دامبلدور در نقش مرلين
....تام هنکس ژان رنو و بقيه در نقش سياهي لشکر
-------------------------------------------------------------
سکانس اول
موزه جادو و جادوگري
کرام در حالي که خودش رو روي سالن ميکشيد قيافه متفکري به خودش گرفته بود آره من به دستشويي ميرسم من نبايد بزارم اين راز نابود بشه نمايي ازدستشويي
کرام:نه خيلي دوره!!
کرام به خودش نماد آفتابه ميده و رو زمين ميافته

سکانس دوم
مسافرخانه هاگزهد- هاگزميد
هري با چهره اي غمگين من چطور تونستم اينکاره بکنم اونم بعد ده سال کرام و کشتم هييي اگه سايت بفهمه واي واي چه شپليخيوسي که تو سايت راه نميافته همش تقصير اين حاجيه اگه بهم زنگ نزده بود من الان داشتم سيم سرور به پاهام ميبستم
اگه فرقه اداس رو به نابودب نبود هري هيچوقت اين کارو نميکرد اما اون خيلي زن ذليل تر از اين حرفا بود ونوس بهش گفته بود به حرفهاي حاجي گوش کنه!!!اون بعد ده سال بعد اينکه سيريوس رو به کشتن داده بود حالا کرام کشته بود
هري در حالي که تو فکر بود برگشت حالا بايد چيکار ميکرد با خودش گفت بزار درو باز کنم رفت سمت در غييييژژژژ..شپلخ....
هري:کالين اينجا پشت در چيکار ميکني!
من:هيچي فقط داشتم رد ميشدم گفتم چندتا عکس بگيرم

سکانس سوم
موزه جادو و جادوگري
نورممد هييي نگاه کن اون جسد کرامه ....جاسمه آره خودشه يه حلوا افتاديم...نور ممد آخ گفتي من ميميرم واسه حلوا
جاسم و نورممد ميرن حلوا درست کنن!

سکانس چهارم
مراسم ختم کرام قبرستون باباي ولدي
گراپ چه حيف ديشب باهاش قرار ملاقات داشتم اما يه سوراخ ديدم که توش يه پسري...
موزمال در حالي که گريه ميکرد:من پدر بزرگمو خيلي دوست داشتم ميدوني نميدونم چرا خودشو شکل آفتابه کرده يادمه هميشه خيلي به مرلين علاقه داشت
گراپ فکر ميکنم بايد اين يه رازي از مرلين باشه
آسمون سياه ميشه بعد سبز بعد سفيد يهو يه من ريش مياد پايين
آري اين رازي از من است که به جاي اينکه در 2 ساعت کشف کنيد من خودم به همه جهانيان ميگويم و شما بعد من تکرار کنيد!!!
مرلين:آفتابه برقراره هميشه!!!
همه:
مرلين با آرامش تمام:هيچي مثل آفتابه نميشه!حالا همه با هم:
همه:آفتابه برقراره هميشه هيچي مثل آفتابه نميشه!!!
سکانس نهايي:
خونه هري
نميد با ملاقه دنبال هري کرده
هري :ببخشيد اصلا يادم نبود بايد واسه اين کار تبليغاتي پول بگيرم
نميد:حالا خودتو که شام کردم ميفهمي
دوربين کلوز ميشه رو کالين که داره از هري با خوشحالي عکس ميگيره و فيلم تموم ميشه!!!
---------------------------------------
با تشکر از در ديوار پنجره که فحش هاي شما رو به جاي من تحمل ميکنند واحد تدارکات که کلي آفتابه فراهم کرد که بعد فيلم بفروشيم واحد منکرات قزوين که نفراتشو رايگان در اختيار ما گذاشت راز داوينجي که آثرش تحريف شد و ساير زحمتکشان عرصه سينما به خصوص مدير هلو و آلبالوي اي مدير اي فيلمساز اي فيلم اي بازيگر اي هالي ويزارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
Re: سکانس برتر
ارسال شده در: یکشنبه 7 خرداد 1385 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مجری: سلام ملت امروز قراره فیلم راز ولدمورت رو برسی کنیم برای همین از کارشناس برنامه جناب ( سانسور) دعوت کردیم تا با هم یکی از سکانس ها رو برسی کنیم

کارشناس برنامه: سلام چطوری

در این لحظه کارشناس یه مقدار فک میزنه که ما سانسور کردیمش رفت
حالا سکانس شروع میشه

___________________
شروع سکانس
___________________

ولدی و یه نفر که نقاب داره سر میز کافه نشتن

ولدی: ها این که گفتی یعنی چه؟

دوربین میره رو صورت طرف مقابل فقط چشم هاش از پشت نقاب معلومه یارو از ترس داره سکته میکنه صدای قورت دادن اب دهانش شنیده میشه

دوربین روی صورت ولدی( ) ولدی با چشم های قرمز خشرنگش داره به یاره نگاه میکنه بعد یهو طرض نگاه عوض میشه طرف حساب کار میاد دستش

ولدی: خوب پس متوجه شدی من از تو چی میخام درسته؟

یارو سیاه پوشه با سر جواب مثبت میده بعدش به ولدمورت خیره میشه

ولدمرت داره قهقه میزنه و به صورت طرف مقابل نگاه میکنه

دوربین از یه زاوه ی دور اون میز رو نشون میده
ردی از یک مایع( همون که فکر کردی . خوده خودشه ) زرد رنگ که از زیر میز بیرون اومده دیده میشه ولدمرت باز هم داره میخنده
بعد با یه حالت جدی روشو میکنه به مرگخواره

دوربین رو به صورت مرگخوار ( فقط چشم هاش معلومه ولی از ترس داره میلرزه)

صدای ولدمرت شنیده میشه

ولدمورت: برای بار آخر بهت اخطار میکنم (قریچچچچچچ سانسور شد) اگه یه بار دیگه در باره اون موظوع با کسی صحبت کنی هم اون یارو و هم تو رو میکشم ولی این بار میگذارم زنده بمونی چون کارت رو درست انجام دادی ولی یادت باشه فقط یک بار شانس به تو رو مکنه دفعه ی بعدی در کار نیست

بعد ولدمورت با سرش به مرگخواره اشاره میکنه که پاشه بره رد کارش
مرگخوار فورا اطاعت میکنه

دوربین از زاوهی دور داره میز رو نشون میده
ناظر از جلوی میز رد میشه

ولدمرت سر میز نشسته داره به اون رد مایع نگاه میکنه

دوباره قه قه ی ترسناک ولدمورت

لو ها ها ها ها

______________________________

توی استدیو مجری و کارشناس برنامه نشستن

مجری: خوب جناب(سانسور) نظر شما در باره این سکانس چه بوده است؟

کارشناس: من کلا نظرم مثبته

مجری: اون چه چیزی بود که ولدمورت در بارش حرف میزد؟

کارشناس: این یه رازه هیچ وقت معلوم نشد

مجری: چه جلب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 4 خرداد 1385 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رو خیلی معمولی در پناهگاه

خانم ویزلی در آشپزخانه مشغول تهیه غذا بود که زنگ در به صدا دراومد.مالی نگاهی به ساعت روی دیوار میندازه هر یک از عقربه های اعضای خانواده ویزلی بر روی علامت خاصی قرار داشت.پرسی ویزلی در وزارت سحر و جادو ،رون و جینی ویزلی در مدرسه علوم و فنون جادوری هاگوارتز،فرد و جرج در کوچه دیاگون.نگاه خانم ویزلی بر روی عقربه آرتور میره که برروی علامت خانه ایستاده بود.لبخندی از روی رضایت میزنده و خوشحال از اینکه همه اعضای خانواده در سلامت به بسر میبرند به سمت در حرکت میکنه.
مالی در رو به آهستگی باز میکنه اما بجای آرتور در مقابل خودش بسته بزرگی رو میبینه که دست و پاش در حال تکون خوردنه.
مالی:وای یا مرلین این دیگه چیه؟
آرتور:نترس مالی منم آرتور.ببین برات چی خریدم.بیا کمک کن.آهان خوب شد
مالی به بسته بزرگ و عجیبی که روی میز قرار گرفته بود نگاه میکنه و با تعجب میپرسه:این دیگه چیه آرتور؟از وزارتخونه که بلند نکردی؟خطرناک نباشه؟ میدونی که من...
آرتور:یواشتر بابا.این فقط یه جعبه برای ماگلهاست که از توش یه سری تصویر رو میبینن نگاه کن ببین من چیکار میکنم.
آقای ویزلی بسته رو باز میکنه و از داخل اون یه جعبه نیمه شیشه و نیمه فلزی رو خارج میکنه.
مالی:آرتور این یه آکواریومه .وای که چقدر خوشگله.این ماگلهام گاهی مواقع مخشون خوب کار میکنه ها
آرتو:آکواریوم چیه.این تفلیزونه
مالی:چیه؟
آرتور:تفلزیون؟فلتزیون ؟؟؟ نمیدونم یه چیزی شبیه انایی که گفتم .صبر کن روشنش کنم
آرتور چوبدستیش رو به سمت تلویزیون میبره و میگه:لوموس اء میگم لوموس چرا کار نمیکنه؟ آلاهومورا لوموس. عجیبه ها
مالی:باز یه چیزه خراب بهت انداختن؟
آرتور:نه صبر کن دستور عملشو بخونم.آها آها درسته برق؟ ما اینطرفها یه پریز برق داشتیم کجاس؟
مالی:چی ریز؟همونی که دو تا سوراخ داشت؟فکر کنم تو کمده یه نگاه بنداز
آرتو به سمت کمد بزرگی از جنس چوب کاج میره که بسیار درب و داغون بنظر میرسه در کمد رو باز مینه و در پشت ظرفها یه شکستگی میبینه و درست داخل اون پریز رو پیدا میکنه.
آرتور:آها جاشم که عالیه میتونیم اینو بزاریم جایه ظرفها تو کمد و درشم ببندیم.
آرتور به سمت جعبه میره و اونو از روی میز بلند میکنه قبل از اینکه به کمد برسه مالی تمام وسایل و ظرفهای داخل کمک رو به وسیله چوبدستیش ناپدید میکنه.
آرتور:آها عالی شد.ایتنم از برق.این دکمه هم برای روشن شدنشه
مالی:همه اینا رو باید با دست انجام بدی؟خب به چه دردی میخوره؟این همه کار کردی که چهار تا دونه خطر سیاه سفید توش ببینی؟
آرتور نگاهی به صفحه جعبه مینداره و میگه:البته به عنوان چراغ خوابم چیزه خوبی میشه حیف که فقط یم پرش داره.اینجا نوشته باید آنتنشم وصل کنیم.آنتن؟آنتن دیگه چیه؟
مالی به سمت بسته میره و داخل اونو یه نگاه میندازه:اینجا ک چیزی نیست جز...اء دستت درد نکنه آرتو برام میل بافتنی خریدی از کجا میدونستی یه چند تا دیگم لازم دارم واقعا تو نمونه یه...
آرتور:میله بافتنی چیه دیگه عزیز من. حتما اینا آنتنه بزار ببینم آره درسته عیم عکس تو دفترچه راهنما میمونه.بدش ببینم
مالی:به یه شرط
آرتور:چی؟
مالی: هر وقت دیگه نخواستی با این جعبه هه کار کنی من از میله ها استفاده میکنم
آرتور:باشه مالی عزیزم اینا که قابل ترو نداره حالا فعلا بده یه چن صد ساله دیگه که خواستیم اینو بندازیم دور میله هاشو میدم به تو

آرتور بعد از حدود نیم ساعت وصل کردن آنتها به هم و متصل کردنش به جعبه اونو در بالای کمد قرار میده.
آرتور:مالی ببین خوبه؟
مالی:هوووم؟اتفاقی نیوفتاده که هنوز.باید چی بشه؟
آرتور:باید یه سری تصویر مثل عکس توش نشون بده.پیام امروز رو که خوندی مثل اون ولی این واقعی تره
مالی:آها فهمیدم یکم تغییر کرد آها یکم سمت راست خوبه بیا ببین
آرتور:مالی حالت خوبه؟اینکه کاملا سفید شد گفتم تصویر مثلا چند تا جادوگری چیزی.جاهامونو عوض میکنیم تو آنتن رو تکون بده هر وقت گفتم صبر کن...
مالی:اصلا چرا با دست تکون میدی مثلا جادوگریا خب اون مخت رو ببخشید یعنی اون چوبدستیتو بکار بنداز تا این تکون بخوره
آرتور:درسته اینم البته میشه

ده دقیقه بعد هم هیچ اتفاق خاصی نمی افته مالی که خسته شده بود به سمت آشپزخونه حرکت میکنه تا شام رو راست و ریست کنه.آرتور همچنان مشغول تکون دادنه آنتون بود.
آرتور:اه لعنتی...جرمیوس ماکزیم
مالی:آرتور؟؟؟ واقعا که
آرتور:ببخشید از دهنم پرید ولی نگاه کن درست شد.صاف صاف چه صدایی بیا دیگه ببین
مالی به سمت آرتور میاد و تا چشمش به صفحه تلویزیون میافته در جا خشکش میزنه
مالی:یا مرلین این دیگه چیه داره نشون میده؟این ماگلها یه ذره حیام سرشون نمیشه اه حالم بد شد
تصویر :
آرتور:اء ببخشید حواسم نبود الان تصویرشو عوض کیم آها این خوبه ببین
مالی:اینا دارن چیکار می کنن؟
تصویر::banana:
آرتور:ای وای اینو نگاه نکن بد آموزی داره
مالی:این خوب بودا
آرتور: نخیر صبر کن آها این خوبه برات.آشپزی یاد میدن.دسپختت بهتر از این میشه.دیگه بوی سوختگی غذاتم نمیاد
مالی:وای نه غذام...
آرتور:فکر کنم عزیزم باید ی سریه از برنامه هاشو چشم بسته ببینیم مثل این آخه خوبیت نداره تو خانواده.البته فکر کنم اگه چند تا از این دکمه ها رو از روی دستگاش بکنم دیگه نشه اونا رو دید.نظرت چیه؟
مالی:خوبه
آرتور:به به مالی بیا اینو نگاه کن ببین این تو چیزای خوبم نشون میده ها.فکر کنم بهش میگن فیلم یعنی یه چیزه خیلی واقعی
مالی :بزار ببینم این چیه؟
آرتور:فیلم دیگه اینجا اسمشو نوشته.بتمن؟:bat:وا پناه بر مرلین.این دیگه یعنی چی؟چقدر شبیه ...
آواداکداورا
صفحه تلویزیون در مقابل آرتور و مالی منفجر میشه و خرده های شیشه اون در همه جای پناهگاه پخش میشه.
آرتور و مالی:مااااااااااا چی شد؟
فردو جرج:خواهش میکنم تشکر نکنید اصلا قابلی نداشت وظیفمون بود.
فرد:جرج دیدی؟اسمشو نبر یه ذره دیگه مونده بود مامانو با خودش ببره.چرا خشکتون زده؟آها گفتمکه قابل نداشت
آرتور:چه غلطی کردین شماها کلی پول بالاش رفته بود
جرج:شما اسمشو نبرو خریده بودین؟نه این غیر ممکنه.شوخی میکنید
مالی:بچه اسمشو نبر کدومه این فلتوزیون تفلزیون حالا هر کوفتی که اسمش هست بود
جرج و فرد:واقعا؟
جرج:قبلا اونجا یه پنجره بودا.نبود؟خب پس ما اشتباه کردیم
فرد:خب فکر کردیم داره از تو پنجره میادتو ...جرج فکر کنم بهتره بریم همون دیاگون شام بخوریم اینجا که انگار خبری نیست.بدی سوختگیشم...
مالی:بهتره همونجام برید بخوانید
فرد و جرج در یه لحظه غیب میشن.مالی و آرتور که هنوز گیج هستن به خرده های شیشه و جرقه هایی که از جعبه بیرون میزنه نگاه میکنن.
آرتور:فکر میکنی میشه بهم چسبوندش؟
مالی:آدمای توش کجا رفتن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 خرداد 1385 10:56
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت غیر ممکن با شرکت: ..........لرد کرام .........حاج اقا دارک لرد ..........مرگخوارها ...........محفلی ها با تشکر از: ........جامعه ارواح ........ننه سیریش .......خانواده گانت .......شرکت جادوگر کولا و کلیه فامیل های وابسته دوربین یه کافی شاپ با فضای عشقولانه رو نشون میده.همه جا قلب های قلمبه صورتی بیریخت آویزان شده آهنگی عشقی گذاشته اند مردم بروند فضا...یک میزی در کنار شومینه قرار گرفته پشت آن میز دو نفر نشسته اند که رفته اند فضا ومنکرات لازم شده اند!!!(مراجعه شود به تاپیک زز بازار) صدای خش خش بیسیم می یاد: _:اینجا خانه ریدل.به کلیه مرگخورها!!! رودلف بیسیمش رو از جیبش میکشه بیرون یلاتریکس بیسیم رو از دستش میگیره _:بده به من ببینم _:خودتون رو برای ماموریت آماده کنید!!!حمله به موقعیت g12 رودلف:این غیر ممکنه!!! ....................................... دره گودریک خونه جیمز و لیلی -:اینجا خانه ریدل به تمام مرگخوارها.... روح جیمز:صدای چی بود عزیزم؟؟ روح لیلی:هیچی .تو ظرفت رو بشور!!! _:خودتون رو برای ماموریت آماده کنید!!!حمله به موقعیت g12 لیلی پیش خودش :این غیر ممکنه!!! ................................................. دفتر وزیر ناشناس: شب که رفت بخوابه با این اسموتش کن!!! و بلیز ماشین اصلاح رو زیر میز قایم میکنه!!! -:اینجا خانه ریدل به تمام مرگخوارها....خودتون رو برای ماموریت آماده کنید!!!حمله به موقعیت g12 بلیز:این غیر ممکنه ....................................................... زمین کوییدیچ مونتاگ داره اسنیچ رو تعقیب میکنه! -:اینجا خانه ریدل به تمام مرگخوارها.... خودتون رو برای ماموریت آماده کنید!!!حمله به موقعیت g12 -:این غیر ممکنه!!! و همون موقع کور ممد بهشون گل میزنه ........................................................... خوابگاه مدیران تابلوهای روی دیوار مهمونی دارن -:اینجا خانه ریدل به تمام مرگخوارها.... _:خودتون رو برای ماموریت آماده کنید!!!حمله به موقعیت g12 منالیزا: این غیر ممکنه!!! ............................................................. کافه تفریحات سیاه بقیه با هم:این غیر ممکنه <<<<<فلاش بک>>>>> دوربین اتاقی رو از بالا نشون میده.دو نفر روبه رو هم پشت یک میز نشستند. لرد:مطمئنی؟؟؟من شنیدم که هیچ جوری نمیشه وارد اون جا شد!!! حاجی:زیر پرچم آسلام کار نشد نداره. لرد:هوووم....پیتر بدو برو به همه اعلام کن که امشب محفل روفتح میکنیم.بگو همه برای ماموریت آماده باشند! پیتر :این غیر ممکنه!!! لرد :کجاش غیر ممکنه؟ -:اسمش!!!! ........ میدان گریمولد شماره 12 هری رو تختش دراز کشیده بود که یهو یه صدایی اومد -:شدایی اومد!!!؟؟؟نه نه ، توهم گرفتی بگیر بخواب بابا!!! صدا بلند تر میشه و در با صدای غیژژژژژژژژژژژژژژژژز باز میشه توی نور کم اتاق توده ی سفیدی مثل پشمک قابل تشخیصه هری:یا روح مللین!!!...اومدی شلاغم که منو ببری پیش ننم...ای جینی کژایی که هریت ملد!!! وشروع میکنه به گریه کردن _:روح مرلین شیه بابا!!!اون که کنکوریه!!!دامبلدورم هری ژون!!! هری : اااا...تو که مارو تلشوندی!!!هر شی ژده بودم تو رگ پرید!!! دامبل: میگم هری ژون یکم مهمات نداری به ما غرژ بدی؟؟؟این دانگ شیش روژه که رفته نیومده!!! هری اتفاقا پیش پاتون بشاط ژور بود حالا که همش پرید دوباره با هم میژنیم تو رگ!!! نیم ساعت بعد سیرش:ایول عژب منقل پارتی شده ها لوپین:میگم امشب با هم بریم فژا ماهو کامل کنیم!!! صدای زنگ میاد نصف ملت خودشونو خیس میکنن تانکس:کیه کیه دل میژنه من دلم میلرژه!! دامبل:یکی بره درو باژ کنه...هری پاشو برو درو باژ کن هری:به من چه خودت برو دامبل:ریموش تو برو -:من ماه رو ببینم میرم فژاها -:شیریش تو برو !ناشلامتی شابخونه تویی!!! شیریش پا میشه میره در رو باز میکنه لیلی پشت دره -:سیریش این جیمز منو از خونه انداخته بیرون گفته برو خونه بابات. سیریش:خب مگه باباتم؟؟؟ -:من جایی رو نداشتم بعد یهو یادم افتاد به اینجا!!!من که جیک وجیک ......ا نه ببخشید حالا میشه بیام تو؟؟ شیریش تو عالمه هپروته و لیلی میزندش کنار و وارد میشه!!! ...... صدای خش خش بیسیم لیلی:ماموریت اول با موفقیت انجام شد قربان!!! و اوضاع رو گزارش میده!!! ...... چند ساعت بعد: بلندگو1: ایجا تحت محاصره اس شما به جرم حمل و استعمال مواد مخدر،پخش سی دی های غیر مجاز،اغفال کردن بچه های مردم،برگذاری بی جامه پارتی و...مجرم شناخته شدین!!! دست هاتون رو بذارید رو سرتون و بیاید بیرون!!! سیریش:آلبوش تو هم شنیدی؟؟؟ دامبدور:شی رو؟؟؟ _:گوش بده!انگار دم دل کارمون دارن!!! دامبلدور پنجره رو باز میکنه و بیرون رو نگاه میکنه!!! نور از هلوکوپتری که بالای ساختمون تاب میخوره میوفته روی آلبوس!!! بلندگو2:ما دقیقا میدونیم شما چند نفرید و دارید چی کار میکنید. بلندگو 1:اینجا تحت محاصره نیروهای آسلام و مرگ خوار هاست.... هلوکوپتره تغییر مسیر میده و نورش میوفته روی زمین.تموم خیابون بالایی و پایینی تا سر فلکه گریمالد نیرو ایستاده بود.جلوی در محفل یه تانک ایستاده و بالای تانک لرد کرام و حاجی نفر بلندگو به دست ایستادن ! حاجی:خب اون لوله تانک رو بدین سمت پنجره...نه یکمی اون ور تر ....آهان خوبه.گوش به فرمان لرد جدید.اماده! آلبوس سرش رو میاره داخل هری:...من بابامو میخوام! ریموش:حالا شی کار کنیم؟ سیریش: من یه فلکی دارم!هممون میریم زیر پتو قایم میشیم!! .... >>>>>>>>>>>>.روز بعد.خبرگزاری سیاه<<<<<<<<<<<<<< شنوندگان عزیز توجه فرمایید شنوندگان عزیز توجه فرمایید ....محفل ازاد شد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده




@T!k