کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
74
نفر همین الان آنلایناند
26 نفر در «انجمن»
3 عضو
71 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 42
-
انجمن 26
-
پروفایلها و حساب کاربری 2
-
بخشهای دیگر 4
اعضای آنلاین
50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پيام امروز
نوع تاپیک: رولنویسی تکی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

روزنامهي پيام آزادي، وابسته به حذب، ضميمهي امروز پيام امروز منتشر شد:
شرح السفريزاسيون
با سلام و عرض خسته نباشيد خدمت تمامي همميهنان گرامي، بخش جديد روزنامهي پيام آزاداي را به شما معرفي ميكنم...! اين بخش كه "شرحالسفريزاسيون" نام دارد، شما را با شرح حال سفر اشخاص مختلف آشنا ميكند...اين شرح سفرها، معمولا مربوط به سفرهاي عجيب است...با ما باشيد...:
"داشتم ميرفتم تا نامهاي به وبمسترا بفرستم و از اونا بخوام با استفاده از قدرتها و امكاناتي كه دارن، خونهي من رو كه اراذل هاگزميد ريخته بودن و خرابش كرده بودن، بازسازي كنن...!خونه ي من تو هاگزميده...درست وسط هاگزميد...
رفتم و رفتم و رفتم...راه خيلي طولاني بود و مدتها طول كشيد تا به اونجا برسم...
پاييز شد...زمستون شد...بهار شد....و من همين طوري به راهم ادامه دادم...به اطرافم توجه نداشتم..اون قدر رفتم تا بالاخره حس كردم كه به كاخ سلطنتي نزديك شدهام...! همهجا عكساي مختلفي از وبمسترا و مديرا و عله و دوستان بود و همه جا پر بود از ماموراي سلطنتي...هيشكي جرئت نداشت پشت سر مديري يا وبمستري يا عله بد بگه...خلاصه كه اونقدر رفتم تا بالاخره به اتاقك كوچيكي كه روش نوشته بود "ارتباط با مديران و وبمستران و عله" رسيدم...
در رو باز كردم و وارد شدم...! از پنجرهش خوب ميتونستم كاخ سلطنتي رو اون دوردورا ببينم...يه جغد سياه و بزرگ كه مخصوص ارتباط بود، برداشتم، يه نامه نوشتم و بستم پاش...جغد خيلي مشكوك ميزد..!از اول تا آخر بهم زل زد و همينجوري نيگام كرد...
نامه رو بستم پاش و از پنجره انداختم بيرون...! بدبخت جغده پنچر بود و حواسم نبود...جغد بدبخت سياه پنچر، سقوط كرد و شترق...! افتاد پايين و مغزش پخش شد...!
همين عمليات رو روي يه جغد ديگه تكرار كردم، و اطمينان حاصل كردم كه اون پنچر نباشه، انداختمش بيرون، و نيگاش كردم...! داشت دور مي شد كه يه جغد ديگه از اون ور اومد طرف....از طرف كاخه...رسيد و نامهش رو گرفتم و خوندم...دو كلمه بود..!"رسيدگي ميشه...!"
گفتم عجب سيستم باحالي...!چه تند كار كردن...!نامه م نرسيده جوابم رو دادن...!لابد خونه م درست شد...برگردم...!
از اتاقه كه اومدم بيرون، يه وانت ديدم كه پشتش شيش تا از ماموراي گارد سلطنتي نشسته بودند و يه چوبدستي هم دست هر كدوم بود....!
كف كردم...! با خوشحالي نيگاشون كردم و گفتم لابد دارن ميرن خونهي من رو درست كنن...!مي خواستم بگم آهاي...!صبر كنين منم باهاتون بيام...! ولي قبل از اينكه چيزي بگم، يهو وانته ايستاد و مامورا پريدن بيرون...جلوي يه استاديوم بزرگ كه پر بود از ملت مختلف ايستادن...از اونور، يه ليموزين اومد...!يه ليموزين خوشگل...! شيشه هاش دودي بودن و توش ديده نمي شد، ولي شرط مي بندم يكي از وبمسترا توش بود...! ليموزينه ايستاد، يه گله آدم سياه پوش ريختن بيرون...!!!
ماموراي گارد سلطنتي كه قبلا جلوي استاديوم مستقر شده بودن، فرياد زدن:"خصوصياستيوس...!!!"
يهو كل ملت از توي استاديوم پرتاب شدن بيرون و هر كدوم رو قسمتي از اين كرهي بزرگ خاكي، روي زمين ولو شدن...!بعضي مردن، بعضي خنديدن و بعضي ديوونه شدن...!
چه جالب بودا....!!! منم داشتم نيگا مي كردم...! اون سياهپوشا ريختن تو استاديوم و در رو بستن و رفتن سراغ كارشون...!
عجب...!جالب بود...ليموزينه و وانته برگشتن و دوباره همه چي عادي شد...!انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده باشه، ملت داشتن به كارشون ادامه ميدادن...!منم قصد بازگشت كردم...!
برگشتم و برگشتم و برگشتم...تابستون شد...پاييز شد...زمستون نشده بهار شد...يه فصلم مونده بود تا برسم هاگزميد...! دوماه گرفتم خوابيدم و خبري از شهر نگرفتم، بعدش راه برگشت رو در پيش گرفتم...
بعد از يه فصل، كه ميشه گفت تابستون و دو سوم بود، رسيدم به يه شهر عجيب غريب...!خونههاش آشنا، مردمش ناآشنا...! اون شهر رو هم پشت سر گذاشتم...!با توجه به ساعت فصلشمار، بايد تا حالا به هاگزميد رسيده بودم، از يه بابايي پرسيدم هاگزميد كجاس...؟!
گفت گذشتي برادر...!اون شهر قبليه بود...!
دوباره رفتم همون جايي كه مردمش ناآشنا و خونههاش آشنا...! رسيدم و به قلبش كه رسيدم، يهو خونهي خودمونو ديدم...! به به...خونه هه كه همون طور كه قبلا گفته بودم، توسط اراذل هاگزميد خراب شده بود، حالا خراب تر هم شده بود...! گفتم اشكالي نداره...تا دو روز ديگه حتما مامورا ميان درستش ميكنن...
رفتم يه گشتي اون اطراف بزنم و با مردم ناآشنا آشنا شم...
ديدم كه اين ملت ناآشنا اصلا به كارشون مشغول نيستن...!همه ايستاده بودن بيرون مغازه ها و اداره ها و داشتن راجع به چيزايي كه اصلا مهم نبودن توي جايي كه "فقط بايد پيامهاي مهم رو گفت" صحبت ميكردن...!تازه داشتم كلي شكلك جديد درميآوردن ...خوشم نيومد اصلا...از شهري كه قبلا عاشقش بودم ديگه چيز جالبي نمونده بود...!
خيلي بد شده بود...مي دونين، اون ملت ناآشنا، هي ميكوبيدن تو سر هم، ولي براي كس ديگهاي مهم نبود...هي همديگه رو مسخره ميكردن، ولي براي كسي مهم نبود...هي همديگه رو ميكشتن، باز براي كسي مهم نبود...!
خسته شدم از اونجا...همينطوري كه ميگذشتم، شنيدم كه يكي كه من نميشناختمش به اون يكي كه من ميشناختمش گفت:"اينجا خيلي شهر خويه...!"
ولي اوني كه من ميشناختمش در جواب اوني كه من نميشناختمش، گفت"اينجا ديگه شهر خوبي نيست...!"
خلاصه كه وقتي دوباره برگشتم خونمون، ديدم كه هنوز هم كه هنوزه، درست نشده...!رفتم توش، خودم رو روي يه صندلي ولو كردم و گفتم:
"ايشالا درست ميشه...ايشالا.........!"
شرحالسفر از طرف:يك آشنا..."
شرح السفريزاسيون
با سلام و عرض خسته نباشيد خدمت تمامي همميهنان گرامي، بخش جديد روزنامهي پيام آزاداي را به شما معرفي ميكنم...! اين بخش كه "شرحالسفريزاسيون" نام دارد، شما را با شرح حال سفر اشخاص مختلف آشنا ميكند...اين شرح سفرها، معمولا مربوط به سفرهاي عجيب است...با ما باشيد...:
"داشتم ميرفتم تا نامهاي به وبمسترا بفرستم و از اونا بخوام با استفاده از قدرتها و امكاناتي كه دارن، خونهي من رو كه اراذل هاگزميد ريخته بودن و خرابش كرده بودن، بازسازي كنن...!خونه ي من تو هاگزميده...درست وسط هاگزميد...
رفتم و رفتم و رفتم...راه خيلي طولاني بود و مدتها طول كشيد تا به اونجا برسم...
پاييز شد...زمستون شد...بهار شد....و من همين طوري به راهم ادامه دادم...به اطرافم توجه نداشتم..اون قدر رفتم تا بالاخره حس كردم كه به كاخ سلطنتي نزديك شدهام...! همهجا عكساي مختلفي از وبمسترا و مديرا و عله و دوستان بود و همه جا پر بود از ماموراي سلطنتي...هيشكي جرئت نداشت پشت سر مديري يا وبمستري يا عله بد بگه...خلاصه كه اونقدر رفتم تا بالاخره به اتاقك كوچيكي كه روش نوشته بود "ارتباط با مديران و وبمستران و عله" رسيدم...
در رو باز كردم و وارد شدم...! از پنجرهش خوب ميتونستم كاخ سلطنتي رو اون دوردورا ببينم...يه جغد سياه و بزرگ كه مخصوص ارتباط بود، برداشتم، يه نامه نوشتم و بستم پاش...جغد خيلي مشكوك ميزد..!از اول تا آخر بهم زل زد و همينجوري نيگام كرد...
نامه رو بستم پاش و از پنجره انداختم بيرون...! بدبخت جغده پنچر بود و حواسم نبود...جغد بدبخت سياه پنچر، سقوط كرد و شترق...! افتاد پايين و مغزش پخش شد...!
همين عمليات رو روي يه جغد ديگه تكرار كردم، و اطمينان حاصل كردم كه اون پنچر نباشه، انداختمش بيرون، و نيگاش كردم...! داشت دور مي شد كه يه جغد ديگه از اون ور اومد طرف....از طرف كاخه...رسيد و نامهش رو گرفتم و خوندم...دو كلمه بود..!"رسيدگي ميشه...!"
گفتم عجب سيستم باحالي...!چه تند كار كردن...!نامه م نرسيده جوابم رو دادن...!لابد خونه م درست شد...برگردم...!
از اتاقه كه اومدم بيرون، يه وانت ديدم كه پشتش شيش تا از ماموراي گارد سلطنتي نشسته بودند و يه چوبدستي هم دست هر كدوم بود....!
كف كردم...! با خوشحالي نيگاشون كردم و گفتم لابد دارن ميرن خونهي من رو درست كنن...!مي خواستم بگم آهاي...!صبر كنين منم باهاتون بيام...! ولي قبل از اينكه چيزي بگم، يهو وانته ايستاد و مامورا پريدن بيرون...جلوي يه استاديوم بزرگ كه پر بود از ملت مختلف ايستادن...از اونور، يه ليموزين اومد...!يه ليموزين خوشگل...! شيشه هاش دودي بودن و توش ديده نمي شد، ولي شرط مي بندم يكي از وبمسترا توش بود...! ليموزينه ايستاد، يه گله آدم سياه پوش ريختن بيرون...!!!
ماموراي گارد سلطنتي كه قبلا جلوي استاديوم مستقر شده بودن، فرياد زدن:"خصوصياستيوس...!!!"
يهو كل ملت از توي استاديوم پرتاب شدن بيرون و هر كدوم رو قسمتي از اين كرهي بزرگ خاكي، روي زمين ولو شدن...!بعضي مردن، بعضي خنديدن و بعضي ديوونه شدن...!
چه جالب بودا....!!! منم داشتم نيگا مي كردم...! اون سياهپوشا ريختن تو استاديوم و در رو بستن و رفتن سراغ كارشون...!
عجب...!جالب بود...ليموزينه و وانته برگشتن و دوباره همه چي عادي شد...!انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده باشه، ملت داشتن به كارشون ادامه ميدادن...!منم قصد بازگشت كردم...!
برگشتم و برگشتم و برگشتم...تابستون شد...پاييز شد...زمستون نشده بهار شد...يه فصلم مونده بود تا برسم هاگزميد...! دوماه گرفتم خوابيدم و خبري از شهر نگرفتم، بعدش راه برگشت رو در پيش گرفتم...
بعد از يه فصل، كه ميشه گفت تابستون و دو سوم بود، رسيدم به يه شهر عجيب غريب...!خونههاش آشنا، مردمش ناآشنا...! اون شهر رو هم پشت سر گذاشتم...!با توجه به ساعت فصلشمار، بايد تا حالا به هاگزميد رسيده بودم، از يه بابايي پرسيدم هاگزميد كجاس...؟!
گفت گذشتي برادر...!اون شهر قبليه بود...!
دوباره رفتم همون جايي كه مردمش ناآشنا و خونههاش آشنا...! رسيدم و به قلبش كه رسيدم، يهو خونهي خودمونو ديدم...! به به...خونه هه كه همون طور كه قبلا گفته بودم، توسط اراذل هاگزميد خراب شده بود، حالا خراب تر هم شده بود...! گفتم اشكالي نداره...تا دو روز ديگه حتما مامورا ميان درستش ميكنن...
رفتم يه گشتي اون اطراف بزنم و با مردم ناآشنا آشنا شم...
ديدم كه اين ملت ناآشنا اصلا به كارشون مشغول نيستن...!همه ايستاده بودن بيرون مغازه ها و اداره ها و داشتن راجع به چيزايي كه اصلا مهم نبودن توي جايي كه "فقط بايد پيامهاي مهم رو گفت" صحبت ميكردن...!تازه داشتم كلي شكلك جديد درميآوردن ...خوشم نيومد اصلا...از شهري كه قبلا عاشقش بودم ديگه چيز جالبي نمونده بود...!
خيلي بد شده بود...مي دونين، اون ملت ناآشنا، هي ميكوبيدن تو سر هم، ولي براي كس ديگهاي مهم نبود...هي همديگه رو مسخره ميكردن، ولي براي كسي مهم نبود...هي همديگه رو ميكشتن، باز براي كسي مهم نبود...!
خسته شدم از اونجا...همينطوري كه ميگذشتم، شنيدم كه يكي كه من نميشناختمش به اون يكي كه من ميشناختمش گفت:"اينجا خيلي شهر خويه...!"
ولي اوني كه من ميشناختمش در جواب اوني كه من نميشناختمش، گفت"اينجا ديگه شهر خوبي نيست...!"
خلاصه كه وقتي دوباره برگشتم خونمون، ديدم كه هنوز هم كه هنوزه، درست نشده...!رفتم توش، خودم رو روي يه صندلي ولو كردم و گفتم:
"ايشالا درست ميشه...ايشالا.........!"
شرحالسفر از طرف:يك آشنا..."
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/16
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 22:21
از: هر جا که کفتر میایَ!
پستها:
791

برای حمایت از پیام آزادی و برای اینکه هوکی جون جیگرتو!!! این پست رو می زنم!
------------------------------------------------------------------
اختلاف شدید میان مدیران!
طی گزارش هایی که از طریق خبرنگار مخصوص ما از خوابگاه مدیران تهیه شده خبر دار شدیم که اختلاف شدیدی میان مدیران در کرفته است.
بنا به شواهد موجود این درگیری بر سر هدویگ ، جغد هری پاتر ، بوده است!
مدرک اصلی این درگیری جمله زیره که ولدی به هدویگ گفته و بر حسب اتفاق خبرنگار ما شنیده:
نقل قول:
در راستای این خبر گزارشی از آقای پاتر و لرد ولدمورت و هدویگ تهیه کرده ایم که در زیر آن را می خوانید:
--------صحبت با هری پاتر-----------
گزارشگر:سلام آقای پاتر.خوبید؟
هری:نه...اصلا!
گزارشگر:چیزی شده؟
هری:فقط یه درگیری مختصر بین من و ولدمورت بود که حل شد.
گزارشگر:ممنون!
----------صحبت با ولدمورت---------
گزارشگر:سلام آقای اسمشو نبر.خوبید؟
ولدی:اسمشو ببر!
گزارشگر:جانم؟
ولدی:منظورم اینه که راحت باش.بگو ولدمورت!
گزارشگر:بله چشم.حالتون خوبه آقای ول...ول...ولدمورت؟!
ولدی:ممنون.خوبم.
گزارشگر:به ما خبر رسیده که شما درگیری مختصری با هری پاتر داشتید.می شه یه خورده توضیح بدید؟
ولدی:آقا به خدا ما بی تقصیریم!من به هری می گم جغدتو به من بفروش می گه نه!بهش گفتم هدویگو 1000 گالیون ازش می خرم.قبول نکرد!آقا شما بودی چی کار می کردی؟
گزارشگر:خوب حق دارید!درست می فرمایید.ممنون از اینکه وقتتونو در اختیار ما قرار دادید.
ولدی:خواهش می کنم.مرلین نگهدارتون!!!
-----------صحبت با هدویگ-----------
گزارشگر:سلام جغدی!
هدویگ:من الان خیلی مهمم!به من نگو جغدی مرتیکه بوقی!

گزارشگر:بله چشم!خوبید آقای هدویگ؟
هدویگ:ممنون.
گزارشگر:از وضعیتتون بگید!
هدویگ:اهم اهم.بنده الان آماده ام و کاملا رو فرمم و از اینکه این جام جهانی گلی نزدم واقعا شرمنده ام!انشاءالله تو جام جهانی 2010 جبران می کنم!
گزارشگر:جانم؟!
هدویگ:ها...چیزه...ببخشید!یه لحظه هواسم پرت شد.الان هری و ولدی برای تصاحب من در حال مذاکره ان.ببین الان من خیلی مهمم نه؟!
گزارشگر:بله!خیلی!
هدویگ:
گزارشگر:ممنون از این که وقتتونو در اختیار ما قرار دادید.خداحافظ.
هدویگ:بای!
------------------------------------------------------------------
اختلاف شدید میان مدیران!
طی گزارش هایی که از طریق خبرنگار مخصوص ما از خوابگاه مدیران تهیه شده خبر دار شدیم که اختلاف شدیدی میان مدیران در کرفته است.
بنا به شواهد موجود این درگیری بر سر هدویگ ، جغد هری پاتر ، بوده است!
مدرک اصلی این درگیری جمله زیره که ولدی به هدویگ گفته و بر حسب اتفاق خبرنگار ما شنیده:
نقل قول:
اگه جغد هری نبودی ، جغد خودم می کردمت!
در راستای این خبر گزارشی از آقای پاتر و لرد ولدمورت و هدویگ تهیه کرده ایم که در زیر آن را می خوانید:
--------صحبت با هری پاتر-----------
گزارشگر:سلام آقای پاتر.خوبید؟
هری:نه...اصلا!
گزارشگر:چیزی شده؟
هری:فقط یه درگیری مختصر بین من و ولدمورت بود که حل شد.
گزارشگر:ممنون!
----------صحبت با ولدمورت---------
گزارشگر:سلام آقای اسمشو نبر.خوبید؟
ولدی:اسمشو ببر!
گزارشگر:جانم؟
ولدی:منظورم اینه که راحت باش.بگو ولدمورت!
گزارشگر:بله چشم.حالتون خوبه آقای ول...ول...ولدمورت؟!
ولدی:ممنون.خوبم.
گزارشگر:به ما خبر رسیده که شما درگیری مختصری با هری پاتر داشتید.می شه یه خورده توضیح بدید؟
ولدی:آقا به خدا ما بی تقصیریم!من به هری می گم جغدتو به من بفروش می گه نه!بهش گفتم هدویگو 1000 گالیون ازش می خرم.قبول نکرد!آقا شما بودی چی کار می کردی؟
گزارشگر:خوب حق دارید!درست می فرمایید.ممنون از اینکه وقتتونو در اختیار ما قرار دادید.
ولدی:خواهش می کنم.مرلین نگهدارتون!!!
-----------صحبت با هدویگ-----------
گزارشگر:سلام جغدی!
هدویگ:من الان خیلی مهمم!به من نگو جغدی مرتیکه بوقی!


گزارشگر:بله چشم!خوبید آقای هدویگ؟
هدویگ:ممنون.
گزارشگر:از وضعیتتون بگید!
هدویگ:اهم اهم.بنده الان آماده ام و کاملا رو فرمم و از اینکه این جام جهانی گلی نزدم واقعا شرمنده ام!انشاءالله تو جام جهانی 2010 جبران می کنم!
گزارشگر:جانم؟!
هدویگ:ها...چیزه...ببخشید!یه لحظه هواسم پرت شد.الان هری و ولدی برای تصاحب من در حال مذاکره ان.ببین الان من خیلی مهمم نه؟!

گزارشگر:بله!خیلی!

هدویگ:

گزارشگر:ممنون از این که وقتتونو در اختیار ما قرار دادید.خداحافظ.
هدویگ:بای!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/07/12
آخرین ورود: چهارشنبه 27 مرداد 1389 22:29
از: مغازهي لوازم جادوي سياه هوكي
پستها:
269

پيام آزادي، وابسته به حذب، ضميمهي امروز پيام امروز منتشر شد:
اندر احوالات پيام آزادي
پس از تصميماتي كه بنيانگذاران حذب ليبرات دموكرات جادوگرياليستي، در ستاد مركزي اين حذب اصلاح طلب گرفتند، بر آن شدند تا در روزهاي شنبه و يكشنبه، ضميمهاي به روزنامهي پيام امروز بيافزايند و زين پس اين ضميمه را در اين دو روز از هفت روز هفته دريافت خواهيد نمود.
هم اكنون كه در پشت صفحهي كليد جلوس نموده و اين سخنان گهر بار را نقل مي نمايم، بهتر است بدانيد كه اين اتفاقات در شرف تضييع بودهاند، چرا كه حذب آزادي طلب ما، همچنان زير فشار آستاكباري كه دنيا را گرفته(دقّت كنيد، دنيا را، نه سايت را) قرار داشته است. يكي از بنيانگذاران آن مدت ها در غيبت بوده است، كه البته، يكي از اعضاي كافي (با كفايت) سايت جاي او را اخذ نموده است. در چند روز اخير نيز يكي ديگر از همين عزيزان، قصد وداع سايت را گرفته است. ديگري نيز در شرف استعفا بوده كه البته به لطف خدا در صدد انصراف بر آمد.
اكنون، مراد از اين سخنان اين است، كه حذب همچنان باقيست. آري، حذب ايستاده است، و با اقتدار سعي در اصلاح سايت دارد. از برنامههاي اين كانون ساعي ميتوان به فعال كردن ايفاي نقش در سايت، و يا تلويزيون و روزنامهي جادوگري اشاره كه با برنامههاي متنوع خود، و اخبار، قصد پيشرفت و اصلاح را دارد.
آن چه ملاحظه نموديد، تبليغي براي حذب نبود، بلکه آغاز كاري بود كه در پيش است. آري، سايت رو به سقوط نهاده است، يا ايها الانسان، اگاه باشيد كه گر زودتر نجنبيم، و ايفاي نقش را اصلاح نكنيم، سايت جادوگران به عنوان يك سطل نمايشنامههاي ارزشي به جاي خواهد ماند! هنوز هم دير نشده است، دوستان، اگاه باشيد كه هر يك از ما ها كه بتواند پيشرفت نمايد، اين سايت را نيز پيشرفت خواهد داد. آري، روزگار غريبيست، ولي بايد سوخت و ساخت.
هر آن چه گفتم، قرار بر آن نبود آيهي ياس جلوه دهد. آري، در ابتدا قرار بر اين بود تا مطلبي را به تقليد از كرگدننامهي روزنامهي شرق بنويسم، كه مشاهده نمودم جرئت ندارم از جناب ميرفتاح(نويسنده آن ستون) تقليد كنم، و توان (كار انجام شده تقسيم بر زمان) اين كار را نيز ندارم. لذا بر آن شديم افقتتاحيهاي بر فعاليت حذب ليبرات دموكرات جادوگرياليستي را آمادهي عرضه نماييم. ليكن، گر زين پست حاصل نيامد سودي بر شما، محزون نباشيد دوستان، همانا راه زياد است و فرصت اندك.
از شما طلب بخشش دارم تا مرا ببخشيد، همانا وقت پر ارزشتان را به بطلان گذراناندم، و شما را براي مدتي بيهوده بر پشت رايانهتان بر حالت جلوس نگه داشتم، و همچنين بايد از شما تشكر به عمل آورم، چرا كه به سخنان پوچ من گوش فرا داديد. آغاز كار حذب را نظاره نمائيم...
اندر احوالات پيام آزادي
پس از تصميماتي كه بنيانگذاران حذب ليبرات دموكرات جادوگرياليستي، در ستاد مركزي اين حذب اصلاح طلب گرفتند، بر آن شدند تا در روزهاي شنبه و يكشنبه، ضميمهاي به روزنامهي پيام امروز بيافزايند و زين پس اين ضميمه را در اين دو روز از هفت روز هفته دريافت خواهيد نمود.
هم اكنون كه در پشت صفحهي كليد جلوس نموده و اين سخنان گهر بار را نقل مي نمايم، بهتر است بدانيد كه اين اتفاقات در شرف تضييع بودهاند، چرا كه حذب آزادي طلب ما، همچنان زير فشار آستاكباري كه دنيا را گرفته(دقّت كنيد، دنيا را، نه سايت را) قرار داشته است. يكي از بنيانگذاران آن مدت ها در غيبت بوده است، كه البته، يكي از اعضاي كافي (با كفايت) سايت جاي او را اخذ نموده است. در چند روز اخير نيز يكي ديگر از همين عزيزان، قصد وداع سايت را گرفته است. ديگري نيز در شرف استعفا بوده كه البته به لطف خدا در صدد انصراف بر آمد.
اكنون، مراد از اين سخنان اين است، كه حذب همچنان باقيست. آري، حذب ايستاده است، و با اقتدار سعي در اصلاح سايت دارد. از برنامههاي اين كانون ساعي ميتوان به فعال كردن ايفاي نقش در سايت، و يا تلويزيون و روزنامهي جادوگري اشاره كه با برنامههاي متنوع خود، و اخبار، قصد پيشرفت و اصلاح را دارد.
آن چه ملاحظه نموديد، تبليغي براي حذب نبود، بلکه آغاز كاري بود كه در پيش است. آري، سايت رو به سقوط نهاده است، يا ايها الانسان، اگاه باشيد كه گر زودتر نجنبيم، و ايفاي نقش را اصلاح نكنيم، سايت جادوگران به عنوان يك سطل نمايشنامههاي ارزشي به جاي خواهد ماند! هنوز هم دير نشده است، دوستان، اگاه باشيد كه هر يك از ما ها كه بتواند پيشرفت نمايد، اين سايت را نيز پيشرفت خواهد داد. آري، روزگار غريبيست، ولي بايد سوخت و ساخت.
هر آن چه گفتم، قرار بر آن نبود آيهي ياس جلوه دهد. آري، در ابتدا قرار بر اين بود تا مطلبي را به تقليد از كرگدننامهي روزنامهي شرق بنويسم، كه مشاهده نمودم جرئت ندارم از جناب ميرفتاح(نويسنده آن ستون) تقليد كنم، و توان (كار انجام شده تقسيم بر زمان) اين كار را نيز ندارم. لذا بر آن شديم افقتتاحيهاي بر فعاليت حذب ليبرات دموكرات جادوگرياليستي را آمادهي عرضه نماييم. ليكن، گر زين پست حاصل نيامد سودي بر شما، محزون نباشيد دوستان، همانا راه زياد است و فرصت اندك.
از شما طلب بخشش دارم تا مرا ببخشيد، همانا وقت پر ارزشتان را به بطلان گذراناندم، و شما را براي مدتي بيهوده بر پشت رايانهتان بر حالت جلوس نگه داشتم، و همچنين بايد از شما تشكر به عمل آورم، چرا كه به سخنان پوچ من گوش فرا داديد. آغاز كار حذب را نظاره نمائيم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/16
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 22:21
از: هر جا که کفتر میایَ!
پستها:
791

حملات گسترده اسمشو نبر
طبق اطلاعاتی که بدست اومده اسمشو نبر حملات گسترده ای را به جامعه جادوگری کرده است.از جمله این حملات می توان به بدنام کردن یگانه خفنز جامعه سفید ، سارا اوانز ، و شایعه کردن آنفولازای جغدی داشتن هدویگ اشاره کرد.ما مصاحبه های جداگانه ای با این دو قدرت بزرگ جامعه سفید ترتیب دادیم که متن آنها را در زیر می خوانیم.
مصاحبه با سارا اوانز:
گ : سلام خانوم اوانز.از پیام امروز مزاحمتون می شم.
سارا:سلام.ببخشید این مصاحبه کی پخش می شه؟
گ : پخش نمی شه!چاپ می شه!توی پیام امروز.
سارا:چه خوب.معروف می شم؟
گ : شما معروف هستید!
سارا:ها راست می گی!یادم نبود خفنزم!
گ : خانوم اوانز این حملات اسمشو نبر رو چگونه ارزیابی می کنید؟
سارا:باب این ولدی از بچگی با من لج بود.هی رو من آوادا می زد ولی من نمی مردم!از همون موقع عقده ای شد حالا هم اومده شایعه کرده من جراحی پلاستیک کردم!آخه یکی نیست بگه من با این خفنیت نیازی به جراحی پلاستیک ندارم!بشکن بزنم می شم یه جوون گل و رعنا!
گ :
سارا:
تا لهت نکردم راهتو بکش برو!
گ : ممنون از این که وقتتونو در اختیار ما گذاشتید!فرااااااااار!
مصاحبه با هدویگ:
گ : سلام آقای/خانوم هدویگ!
هدویگ:آقای هدویگ درسته!
گ : خوب پس سلام آقای هدویگ.از پیام امروز مزاحمتون می شم.
هدویگ:خوبه.امرتون؟
گ : آقای هدویگ این حملات اخیر اسمشو نبر رو چگونه ارزیابی می کنید؟
هدویگ:فقط همینو می گم که بره بمیره!با این شایعه ها نمی تونه کاری از پیش ببره!من از همینجا اعلام می کنم که این صحبتها راجع به آنفولانزای من همه شایعه ان و من هیچگونه بیماری ندارم و در صحت کامل به سر می برم!
گ : حرف دیگه ای ندارید؟
هدویگ:چرا.به اون ولدی بوقی بگید که مگر اینکه نبینمش!همچین با نوک می رم تو شیکمش که بپکه از درد.فقط مراقب خودت باش ولدی!
گ : خیلی ممنون از این که وقتتونو در اختیار ما گداشتید!خداحاقظ!
هدویگ:بای:
طبق اطلاعاتی که بدست اومده اسمشو نبر حملات گسترده ای را به جامعه جادوگری کرده است.از جمله این حملات می توان به بدنام کردن یگانه خفنز جامعه سفید ، سارا اوانز ، و شایعه کردن آنفولازای جغدی داشتن هدویگ اشاره کرد.ما مصاحبه های جداگانه ای با این دو قدرت بزرگ جامعه سفید ترتیب دادیم که متن آنها را در زیر می خوانیم.
مصاحبه با سارا اوانز:
گ : سلام خانوم اوانز.از پیام امروز مزاحمتون می شم.
سارا:سلام.ببخشید این مصاحبه کی پخش می شه؟

گ : پخش نمی شه!چاپ می شه!توی پیام امروز.
سارا:چه خوب.معروف می شم؟
گ : شما معروف هستید!
سارا:ها راست می گی!یادم نبود خفنزم!
گ : خانوم اوانز این حملات اسمشو نبر رو چگونه ارزیابی می کنید؟
سارا:باب این ولدی از بچگی با من لج بود.هی رو من آوادا می زد ولی من نمی مردم!از همون موقع عقده ای شد حالا هم اومده شایعه کرده من جراحی پلاستیک کردم!آخه یکی نیست بگه من با این خفنیت نیازی به جراحی پلاستیک ندارم!بشکن بزنم می شم یه جوون گل و رعنا!
گ :

سارا:
تا لهت نکردم راهتو بکش برو!گ : ممنون از این که وقتتونو در اختیار ما گذاشتید!فرااااااااار!
مصاحبه با هدویگ:
گ : سلام آقای/خانوم هدویگ!
هدویگ:آقای هدویگ درسته!
گ : خوب پس سلام آقای هدویگ.از پیام امروز مزاحمتون می شم.
هدویگ:خوبه.امرتون؟
گ : آقای هدویگ این حملات اخیر اسمشو نبر رو چگونه ارزیابی می کنید؟
هدویگ:فقط همینو می گم که بره بمیره!با این شایعه ها نمی تونه کاری از پیش ببره!من از همینجا اعلام می کنم که این صحبتها راجع به آنفولانزای من همه شایعه ان و من هیچگونه بیماری ندارم و در صحت کامل به سر می برم!
گ : حرف دیگه ای ندارید؟
هدویگ:چرا.به اون ولدی بوقی بگید که مگر اینکه نبینمش!همچین با نوک می رم تو شیکمش که بپکه از درد.فقط مراقب خودت باش ولدی!

گ : خیلی ممنون از این که وقتتونو در اختیار ما گداشتید!خداحاقظ!
هدویگ:بای:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

به اين خبر كه همين الان بدستمون رسيد توجه كنيد:
اوهووووم ببخشين
طبق گزارش رسيده از ريتا اسكيتر(آرتور ويزلي) پ مك گوناگول در حال ترك كردن ها گوارتز است و اين مشكل بزر گي براي جامعه جادوگري است زيرا ولدي جون ببخشين اسمشو نبر به هاگوارتز رفته تا آنجا را تحت تسلط خود گيرد ...
مهمترين مسئله اي كه در پيش است علت ترك پ مك گوناگول از هاگوارتز ميباشد عده اي بر اين باورند كه اسمشو نبر وي را تحت طلسم فرمان خود كرده است اما اسكيتر معتقد است كه پ مك گوناگول از انجا كه دامبلي جون ببخشين پ دامبلدور به قتل رسيد پ مك گوناگول انجا را ترك كرده است وي افزود كه پ مك گوناگول عاشق پ دامبلدور بوده است...............
اگر شما علتي براي ترك پ مك گوناگول به مختان رسيد اطلاع دهيد تا در روزنامه به چاپ برسد
اوهووووم ببخشين
طبق گزارش رسيده از ريتا اسكيتر(آرتور ويزلي) پ مك گوناگول در حال ترك كردن ها گوارتز است و اين مشكل بزر گي براي جامعه جادوگري است زيرا ولدي جون ببخشين اسمشو نبر به هاگوارتز رفته تا آنجا را تحت تسلط خود گيرد ...
مهمترين مسئله اي كه در پيش است علت ترك پ مك گوناگول از هاگوارتز ميباشد عده اي بر اين باورند كه اسمشو نبر وي را تحت طلسم فرمان خود كرده است اما اسكيتر معتقد است كه پ مك گوناگول از انجا كه دامبلي جون ببخشين پ دامبلدور به قتل رسيد پ مك گوناگول انجا را ترك كرده است وي افزود كه پ مك گوناگول عاشق پ دامبلدور بوده است...............
اگر شما علتي براي ترك پ مك گوناگول به مختان رسيد اطلاع دهيد تا در روزنامه به چاپ برسد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اين هري پاتر واقعا" چ�
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: شنبه 21 شهریور 1405 14:55
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

شیوع آنفلانزای جغدی توسط هدویگ با توجه به خبری که چند روز پیش بدستما رسید با خبر شدیم که جغد پسر برگزیده مدت مدیدیست که دچار بیماری آنفلانزای جغدی شده است.
به گفته هدویگ این پرنده محبوب نزد جادوگران سفید،وی این بیماری را از پرنده آلبوس دامبلدور رهبر سفیدان گرفته و خود هنوز در عجب است که چرا آنفلانزای جغدی...
با توجه به اخبار رسیده هدویگ در حال حاضر در سنت مانگو تحت درمان است اما بر اساس شایعاتی که به احتمال زیاد حقیقت محض است این پرنده به مدت نامعلومی در قرنطینه به سر برده و اجازه ملاقت با هیچ پرنده و چرنده و خزنده ای را ندارد.
بر طبق آخرین خبر رسیده در حال حاضر جادوگران سفید بر این باورند که تمام پرندگان ممکن است این بیماری را گرفته و در بین جادوگران نیز منتشر کنند.
یکی از شفادهندگان گزارش داده که حال هدویگ همچنان غیر طبیعیست زیرا او هنوز در کف این بیماری دست و پا میزند.البته این کف ممکنه از کفی که ققنوس به پا کرده نیز باشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خبرفوری
نقل قول:
در صورتی که خبری از این فاجه دارید ارسال کنید.
نقل قول:
لرد ولد مورت اعلام کرده است که:
" امروز صبح توسط عوامل نفوذی به هاگوارتز پ.مکگونگال ( جانشین پ.دامبلدور ) را توسط ایمپرویوس تحت نظر گرفته اند.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مقامات آگاه اعلام کرده اند که پ.مکگونگال در حال حاضر رفتاری عجیب داردو در حال جمع کردن وسایلش هست.
![]()
لرد ولدمورت گفته است که وقتی پ.مکگونگال هاگوارتز را ترک کردبه هاگواتز می رود و آنجا را تحت اختیار می گیرد.
![]()
در صورتی که خبری از این فاجه دارید ارسال کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عاقلان دانند...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/27
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
از: قدح اندیشه
پستها:
1323

...::* تیکا تغییر هویت داد*::..
به گزارش خبرگزاری پیام امروز، تیکا، فرزند رودولف و لارا، به خاطر متنفر بودن از پدر خویش که دائم او را با کمربند سیاه و کبود میکند، تغییر هویت داد. این خبر رو یکی از کارکنان ثبت احوال جادوگران، به ما اطلاع داد. خانم آنیتا مالفوی که تقاضا داشتند نامشان فاش نشود(!) گفتند:
" بله... اون روز سرمون خلوت بود، بعد یکی در حالی که گریه میکرد وارد شد و یکراست اومد طرف من. ایشون شناسنامشون رودادن به من و در حالی که گریه می کردند، گفتند:
_ اوهو...اوهو... خانم تو رو خدا فامیلم رو تغییر بدید!
من هم که خیلی ناراحت شده بودم، گفتم:
_ آخه برای چی پسر خوب؟!...هین؟!
اون همونجور داشت مثل شیلنگ آبی که باز گذاشته باشن(!) گریه میکرد و گفت:
_ اوهو...فـیـــــــــــــن!....اوهو... آخه بابام خیلی من رو میزنه! مامانم هم به جای اینکه ازم طرفداری کنه، به بابام میگه افرین! ...میگه دختر باید ادب داشته باشه...آخه این چه مادریه که هنوز نمیدونه من پسرم؟! ...اوهو... من حس بدی دارم!...می خوام فامیلم رو عوض کنم!
من هم که دلرحم!... دیدم این سیاهای چیز(!) دارن این بچه رو تلف می کنند، برای همین پرسیدم:
_ آخی..گریه نکن...بیا این دستمال رو بگیر و بگو می خوای فامیلت رو به چی تغییر بدی؟!
پسره، یک جیغ از خوشحالی کشید و گفت:
_ آخ جون!... فامیلم؟!...بذارینش...بذارینش....هوم...ام....هدی!...یعنی بشم: تیکا هدی!
من با نگرانی بهش نگاهی کردم و گفتم:
_ چی؟...تیکا هدی؟!...خیلی ضایعه! باب هدی پرندست! نکن این کار رو با خودت!
تیکا ناراحت شد و گفت:
_ راست میگی؟؟...خب باشه... بذارینش...اهان! بذارینش چانگ! یعنی بشم تیکا چانگ!
من یه نگاه یه وری بهش کردم و گفتم:
_ خب ای کیو!...تو کجای چشمات چینی ژاپنیه؟!...یه چی میگیا!
تیکا که داشت اشکش در می یومد، ایندفعه گفت:
_ خب...خب... بذارین اوانز!...یعنی بشم تیکا اوانز! اگه مردم فکر کنند من بچه ی خفنز هستم، بهتره تا اینکه بفهمن بچه ی رودولفم!...
دیگه دیدم بد میشه بهش نه بگم! بنابراین شناسنامش رو عوض کردم و اون شد، تیکا اوانز!"
خبرها حاکی از آن هستند که تیکا اوانز، به شدت ذوق کرده و الان خبر ندارد که ولدمورت یعنی اربابش چه نقشه ای برایش کشیده است! باشد تا رستگار شود!
به گزارش خبرگزاری پیام امروز، تیکا، فرزند رودولف و لارا، به خاطر متنفر بودن از پدر خویش که دائم او را با کمربند سیاه و کبود میکند، تغییر هویت داد. این خبر رو یکی از کارکنان ثبت احوال جادوگران، به ما اطلاع داد. خانم آنیتا مالفوی که تقاضا داشتند نامشان فاش نشود(!) گفتند:
" بله... اون روز سرمون خلوت بود، بعد یکی در حالی که گریه میکرد وارد شد و یکراست اومد طرف من. ایشون شناسنامشون رودادن به من و در حالی که گریه می کردند، گفتند:
_ اوهو...اوهو... خانم تو رو خدا فامیلم رو تغییر بدید!
من هم که خیلی ناراحت شده بودم، گفتم:
_ آخه برای چی پسر خوب؟!...هین؟!
اون همونجور داشت مثل شیلنگ آبی که باز گذاشته باشن(!) گریه میکرد و گفت:
_ اوهو...فـیـــــــــــــن!....اوهو... آخه بابام خیلی من رو میزنه! مامانم هم به جای اینکه ازم طرفداری کنه، به بابام میگه افرین! ...میگه دختر باید ادب داشته باشه...آخه این چه مادریه که هنوز نمیدونه من پسرم؟! ...اوهو... من حس بدی دارم!...می خوام فامیلم رو عوض کنم!
من هم که دلرحم!... دیدم این سیاهای چیز(!) دارن این بچه رو تلف می کنند، برای همین پرسیدم:
_ آخی..گریه نکن...بیا این دستمال رو بگیر و بگو می خوای فامیلت رو به چی تغییر بدی؟!
پسره، یک جیغ از خوشحالی کشید و گفت:
_ آخ جون!... فامیلم؟!...بذارینش...بذارینش....هوم...ام....هدی!...یعنی بشم: تیکا هدی!
من با نگرانی بهش نگاهی کردم و گفتم:
_ چی؟...تیکا هدی؟!...خیلی ضایعه! باب هدی پرندست! نکن این کار رو با خودت!
تیکا ناراحت شد و گفت:
_ راست میگی؟؟...خب باشه... بذارینش...اهان! بذارینش چانگ! یعنی بشم تیکا چانگ!
من یه نگاه یه وری بهش کردم و گفتم:
_ خب ای کیو!...تو کجای چشمات چینی ژاپنیه؟!...یه چی میگیا!
تیکا که داشت اشکش در می یومد، ایندفعه گفت:
_ خب...خب... بذارین اوانز!...یعنی بشم تیکا اوانز! اگه مردم فکر کنند من بچه ی خفنز هستم، بهتره تا اینکه بفهمن بچه ی رودولفم!...
دیگه دیدم بد میشه بهش نه بگم! بنابراین شناسنامش رو عوض کردم و اون شد، تیکا اوانز!"
خبرها حاکی از آن هستند که تیکا اوانز، به شدت ذوق کرده و الان خبر ندارد که ولدمورت یعنی اربابش چه نقشه ای برایش کشیده است! باشد تا رستگار شود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ورود سوسك به جامعه ي مرگخوارها؛
بر اساس اخبار واصله، سوسك عضو قديمي گريفندور و رياست جديد منكرات جادوگري، به تازگي با اخفال، ببشخيد اغفال، اسمشو نبر و استفاده از سوراخ مخفي هاي بسيار ستادمرگخواران به محل سكونت آنها وارد شود.
گفته مي شود بلاتريكس لسترنج با ديدن سوسك به حالت كما رفته و هنوز هم خارج نشده است.
همچنين خبر مي رسد كه پيتر پتي گرو سعي داشته با هر دو پا بر روي سوسك بيچاره بپرد كه خوشبختانه پاهايش به هم گره خورده و با دماغ، ببخشيد با بيني، پخش زمين شده است و به دليل خونريزي بسيار زياد بيني دچار گرفتگي شديد عضله ي ران پا شده و فعلا در حالت كما است!
از طرفي منبعي موثق اعلام داشته اسمشو نبر به پاكدامني سوسك اطمينان نداشته و به او گفته است كه اگر به هر كدام از بچه هاي مرگخوار اعم از دختر يا پسر، مرد يا زن حمله ببرد و قصد انجام كار ناپاكي را داشته باشد بالافاصله با طلسم آواداكداورا متوقف مي شود.
با تشكر
خبرنگار افتخاري پيام امروز
بر اساس اخبار واصله، سوسك عضو قديمي گريفندور و رياست جديد منكرات جادوگري، به تازگي با اخفال، ببشخيد اغفال، اسمشو نبر و استفاده از سوراخ مخفي هاي بسيار ستادمرگخواران به محل سكونت آنها وارد شود.
گفته مي شود بلاتريكس لسترنج با ديدن سوسك به حالت كما رفته و هنوز هم خارج نشده است.
همچنين خبر مي رسد كه پيتر پتي گرو سعي داشته با هر دو پا بر روي سوسك بيچاره بپرد كه خوشبختانه پاهايش به هم گره خورده و با دماغ، ببخشيد با بيني، پخش زمين شده است و به دليل خونريزي بسيار زياد بيني دچار گرفتگي شديد عضله ي ران پا شده و فعلا در حالت كما است!
از طرفي منبعي موثق اعلام داشته اسمشو نبر به پاكدامني سوسك اطمينان نداشته و به او گفته است كه اگر به هر كدام از بچه هاي مرگخوار اعم از دختر يا پسر، مرد يا زن حمله ببرد و قصد انجام كار ناپاكي را داشته باشد بالافاصله با طلسم آواداكداورا متوقف مي شود.
با تشكر
خبرنگار افتخاري پيام امروز
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشتهام...
جزئیات کاربر

ناظر را به خاطر بسپار...سدریک رفتنیست
بر طبق اخباری که از اعضای ریون به ما رسیده ، ناظر سیفید جیگر طلای شیطون تالار ریون ، سدریک دیگوری تصمیم به ترک این دیار کرده و قصد رفتن به ناکجا آباد را دارد.
در ادامه ی اخبار گفته شده آنجانب سدریک جان، مشخص نیست که بالاخره کی از نا کجا آباد بر میگردد.
به دنبال این خبر همه ی دختران هاگوارتز یک روز عزای عمومی اعلام کردند و در عوض پسران که همگی خوشحال بودند.به دودلیل:
1-افرادی مثل جان و بینز میتونستند باخودنمایی نظارت ریون رو به عهده بگیرند
.2-عده ای خوشحال بودند که رقیب سرسخت انها سدریک کنار رفته و حالا دختر ها به انها هم محل میدهند.(ولی تو خواب
)
خوب ایشالله که به همین خیال خوش باشن....
من برم تا در عزای عمومی شرکت کنم
بچه ها این خبر حقیقیه...به همه اعضای محترم جادوگر و ساحره و اینا...تسلیت میگم به خاظر از دست دادن همچین عضو و ناظر خوبی.
بر طبق اخباری که از اعضای ریون به ما رسیده ، ناظر سیفید جیگر طلای شیطون تالار ریون ، سدریک دیگوری تصمیم به ترک این دیار کرده و قصد رفتن به ناکجا آباد را دارد.
در ادامه ی اخبار گفته شده آنجانب سدریک جان، مشخص نیست که بالاخره کی از نا کجا آباد بر میگردد.
به دنبال این خبر همه ی دختران هاگوارتز یک روز عزای عمومی اعلام کردند و در عوض پسران که همگی خوشحال بودند.به دودلیل:
1-افرادی مثل جان و بینز میتونستند باخودنمایی نظارت ریون رو به عهده بگیرند
.2-عده ای خوشحال بودند که رقیب سرسخت انها سدریک کنار رفته و حالا دختر ها به انها هم محل میدهند.(ولی تو خواب
)خوب ایشالله که به همین خیال خوش باشن....
من برم تا در عزای عمومی شرکت کنم
بچه ها این خبر حقیقیه...به همه اعضای محترم جادوگر و ساحره و اینا...تسلیت میگم به خاظر از دست دادن همچین عضو و ناظر خوبی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven


و در حال جمع کردن وسایلش هست.
به هاگواتز می رود و آنجا را تحت اختیار می گیرد.