جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

37 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
37 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
همه جا تاریک بود.قشر زخیمی از گرد و خاک بر روی وسایل دفتر نشسته بود.میزها پر از پرونده های بسته بندی شده و قدیمی بود.همه چیز در سکوت و آرامش بود تا اینکه صدایی اینکه صدایی سکوت سنگین را بر هم زد.در ورودی دفتر تق خفیفی کرد و باز شد.مردی خودش را از لای در نیمه باز به درون دفتر کشید و در را بست.
مرد چند لحظه بدون اینکه حرکتی بکند به دور و اطراف محل نگاهی انداخت تا از امن بودن انجا مطمئن شود.بعد چوب دستی اش را بالا گرفت و چندتا از شمع های نیم سوخته روی میزها را روشن کرد.ایوان روزیه در حالی که به قطر گرد و خاک تشکیل شده بر روی کف زمین نگاه میکرد زیر لب به خودش گفت:واقعاً که.عجب گرد و خاکی.معلومه این مامورها هیچی از نظافت سرشون نمیشه!
گرد و خاک ها را از بین برد و صندلی ای را از پشت یکی از میزها برداشت و روی ان نشست.
ایوان مامور شده بود زودتر از بقیه بیاید تا شرایط را بررسی کند.احتمالاً تا چند دقیقه دیگر بقیه هم می امدند.
ایوان در همین فکر بود که در برای بار دوم با صدای تق خفیفی باز شد.بلاتریکس و بلیز در حالی که چوب دستی هایشان را در دستشان داشتند وارد دفتر شدند.
بلاتریکس نگاهش به ایوان افتاد و گفت:چه عجب یه بار سر موقع اومدی!ببینم همه چی اماده است؟
ایوان از روی صندلی بلند و گفت:البته.هیچ مشکلی نیست.اگه بقیه بچه ها بیاین کار رو شروع میکنیم.
بلیز چندتا از پرونده ها و ورق های پوستی را از روی یکی از میزها به زمین انداخت و بعد از انکه روی آن مینشست گفت:لازم نیست صبر کنیم همه بیان بعد کار رو شروع کنیم.ما میتونیم مقدماتش رو آماده کنیم.
بلا که در طول دفتر قدم میزد به سوی بلیز و ایوان گفت:خوب ببینم فکر کردین چطوری چندتا از مامورهای اداره رو بکشونیم اینجا؟
بلیز با پوزخند گفت:میتونیم یه گالیون بندازیم جلوشون.اونا اینقدر بی پول هستن که لشکری میوفتن دنبالش!ما هم با جادو گالیون رو میکشونیم تا اینجا و بعدش هم...بنگ!
بلا هم خندید و گفت:مسخره بازی در نیار بلیز.من دارم جدی حرف میزنم.
ایوان دستی به چوب دستی اش کشید و گفت:فکر کنم من یه راهی پیدا کردم.البته نمیدونم به درد میخوره یا نه.
بلیز از روی میز پایین پرید و با اشتیاق گفت:خوب بگو ببینم چه فکری؟
ایوان چوب جادویش را بیرون کشید و وردی را زیر لب زمزمه کرد.لحظه ای نور سرخرنگی دفتر را فرا گرفت و بعد دوباره همه چیز به صورت عادی در آمد.
بلا باعلاقه به زمین نگاه کرد و گفت:اینا دیگه چی هستن ایوان؟
بر روی زمین ده،بیست مار و خفاش و عقرب به چشم میخورد.به نظر میرسید آنها در شعله های آتش میسوزند.ایوان خم شد و دستش را به طرف آنها دراز کرد.یکی از عقرب ها به طرف دست ایوان آمد و لحظه ای بعد دست ایوان شعله ور شد!
بلیز میخواست فریاد بزند اما ایوان به سرعت دستش را بالا اورد که به او اطمینان بدهد همه چی درست است.ایوان بلند شد و در حالی که دستش هنوز شعله ور بود رو به سوی بلا و بلیز لبخند زد!
بلاتریکس:عالیه،اینا دیگه چه موجوداتی هستن؟
ایوان دستش را فوت کرد و آتش ناپدید شد.بعد در حالی که با افتخار به مارها نگاه میکرد گفت:اینا موجودات واقعی نیستن.درواقع فقط باعث میشن که ادم فکر کنه واقعاً وجود دارن.همه این مارها و عقرب ها و آتیششون فقط توهم و خیاله.
بلیز دستش را به طرف میز دراز کرد و بعد از انکه به آن تکیه داد گفت:خوب حالا قراره ما اینا رو چیکار کنیم؟بندازیم تو تخت مامورها؟!
بلاتریکس گفت:خنگ بازی در نیار بلیز.اینا چیزای بدرد بخوری هستن.میتونیم اینا رو بفرستیم طرف مامورها.شرط میبندم توی همه عمرشون همچین چیزایی ندیدن!بعد این موجودات رو برمیگردونیم به اینجا.مامور ها هم دنبالشون میان تا ببینن اینا چی هستن و از کجا میان.یه تله درست و حسابی براشون آماده میکنیم و تا به اینجا برسن گیرشون میندازیم.
ایوان که نمیتوانست خنده خودش را پنهان کند گفت:ببینم بلا چطوری فکر من رو خوندی؟من میخواستم همین ها رو بگم!
در دوباره باز شد و اینبار رودولف و لوسیوس وارد شدند.لوسیوس نگاهی به کف زمین انداخت و گفت:به به.اینا دیگه چی هستن؟چه خوشگلن!
بلا تند تند همه چیز را برایشان توضیح داد و بعد به ایوان گفت:خوب ایوان این طلسم چی هست؟همه میتونیم از این چیزها درست کنیم و لشکر کامل براشون بفرستیم!
ایوان طلسم را در گوشی به انها گفت:اگه طلسمش رو بلند بگین تا یه روز عمل نمیکنه.خوب حاتلا میتونیم شروع کنیم.
همه دور دفتر حلقه زدند و شروع کردند به خواندن ورد.چند لحظه بعد لشکری از اژدها و مارها و مانتیکورها و عقرب های شعله ور در وسط دفتر تشکیل شد.بلا به چوب به حیوانات جادویی فرمان داد و همه آنها را به طرف ماموران فرستاد:چندتا از مامورها رو دنبال خودتون بکشونید اینجا.
لشکر جادویی از حرف بلا اطاعت کرد و با سرعت از درون دیوار دفتر رد شدند تا چند مامور بخت برگشته را به آنجا ببرند.
رودولف در حالی چوب جادویش را بین انگشتهایش میچرخاند گفت:بچه،بیاین اینجا رو برای پذیرایی از مهمون های عزیزمون آماده کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 شهریور 1385 07:56
نمایش جزئیات
آفلاین
(احوالات آنیتا و بقیه دوستان)
تند و تند دویدن تا اینکه حس کردن از اونا دور شدن!
آنیتا: وای!حالا چی کار کنیم؟
رومسا:تنها کاری که به ذهنم میرسه اینه که..
فورا دست برد به طرف کیفش و موبایلشو درآورد و یه شماره ای رو گرفت!
آنیتا: داری به کی زنگ میزنی توی این وضعیت؟
-تنها کاری که به ذهنم میرسه اینه که یه زنگ بزنم به..وای..چرا اشغاله؟!
-حتما کانکته!
آنیتا: بدو بگو کی؟!
-آهان زنگ بزنم به لوک خوش شانس!
ملت:ها؟!
-مگه ندیدین؟ تحت تعقیبه!
رونان:ولی فکر کنم بهتر باشه به زوزو رو خبر کنیم ها!
-نه بابا!زورو اینجا رو به هم میریزه.حسش نیست!اونم واسه این آدم که تحت تعقیبه!
-کی؟دوست نجات دهنده ی منو میگین؟!
همه با تعجب برگشتن و دیدن که مک ایستاده و زل زده به اونا!
آنیتا: نزدیک نشو!برو عقب! نیا جلو! برگرد!(دیگه واژه هم معنی اینا چی هست؟) شاید واگیردار باشه!
مک: چی واگیردار باشه؟ما کلی نیرو خبر کردیم بیان کمک شما!
-همون!تو چه طور تونستی ما رو بفروشی؟اونم به کی؟ به یه دالتون..هان..یعنی نه به یه..به یه...(رو به بقیه) به یه چی بچه ها؟
-الو..الو..لوک ما به کمک نیاز داریم! من رومسا هستم از "س.م.س.ا.م"(یه کلمه مخفف درست حسابی پیدا کنید ،به منم بگید.مرسی!)لوک..کمک!
(از اون طرف صدای لوک که شبیه این فرشته های نجاته) نترس رومسا!من الآن خودمو میرسونم!کجایی؟
-نزدیک هزارتوی دستغیب.لوک زود باش!
- وای ..اومدم.
رومسا: الآن میاد اون میتونه نجاتمون بده! از این هزار تو ،از این..
-کی داره میاد؟!دوستان!
همه برگشتند و برادر حمید رو دیدن که پشت سرشون ایستاده و ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: دوشنبه 13 شهریور 1385 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
حمید : یعنی واقعا حضور منو مک کنار هم انقدر ناخوشایند بود که همتون دارین فرار میکنین ؟
مک در حالی که داره با ده تا پاش میدوه ( اعم از داشته ها قرضی ها و... ) اما خبر نداره که برادر حمید گرفتدش نمیتونه بره جلو میگه :
- وایسین از اون ور نه ... د.... حمید منو بزار پایین ... نداشتیما ... هوووووی آنیت از اون ور نرو ، اونور میرسین به دستغیب !
اما آنیت و لونا و رومسا و رونان همشون در حالی که از شک دیدار حمید در حال جیغ کشیدنن یکی پس از دیگری به درون راه دومی قدم گذاشته و محو میشوند .

همون لحظه پیش بقیه اعضای گروه
آنیت : بچه ها بدویین ، اون حمید رو دیدین ، از دستغیب اومده بود بیرون ! فکر کنم غول آخرشه !
رومسا : پس چرا اولین نفر اومد بیرون !
آنیت : گیر نده دیگه هزار بار گفتم این بازیا سر در نمیارم حتما مکی رمز زده دیگه !
رونان : به هر حال خوب شد مک رو زودتر فرستادیما الان حداقل مطمئنیم که تو راه درست هستیم !
همه یه نفس راحت میکشن !
لونا : راستی بچه ها اون چیه جلومون !
همه با حیرت به اون چیزی که جلوشونه نظر میکنند .
ملت : جیییییییییییییییییغ

همون لحظه

حمید یه کلاه رو سر مک ظاهر کرد یه کلاه رو سر خودش .
حمید : حالا مثل من کلاتو بردار !
مک : ها ؟ پس چرا کلاه ظاهر کردی تازه داره از مدلش خوشم میاد !
حمید : برای عرض ادب و احترام به دوستانت !
مک : آوووووووووو !
مک و حمید هر دو با هم کلاه هاشونو از روی سرشون بر میدارند .
مک : خوب شد چو باهاشون نبود !
حمید : خوب شد سیفید میفید باهاشون نبود !
آنگاه مک تازه معنی این جملات رو هضم میکند !
مک : ولی اونا زندن ! حمید زنگ بزن آتشنشانی جایی باید بریم کمکشون کنیم !
حمید : آتشنشانی چیه ؟ سیفید میفیده ؟ بچست ؟ اوه از اسمش پیداست که خیلی جیگره !
مک : نه ببین آتشنشانی جاییه که و ادامه ......
حمید : آها نه اینجا خط آتش نشانی نداریم کلا این منطقه به خاطر داشتن خطرات جانی و مالی و جنسی و .... توسط وزیر وقت تحریم شده !
بلافاصله مک میپره روی زمین و در حالی که داره پنج نعل میدوه میگه :
- ولی باید یه کاری بکنیم نمیتونیم دست روی دست بزاریم ( مک فهمیده )
حمید : خوب حالا جوش نزن . از کار و کاسبیمون که ما رو انداختی بزار حداقل زنگ بزنم به بر و بچ کوی شهیدان حمید !
دو دی دو دا دی ( صدای گرفتن شماره )
- الو کفیه خودتی ؟ گوشی رو بده به بغلیت ... الو سرژیا توئی ؟ ماشالله گوشی رو بده به بغلیت ... الو نورممد تویی ؟ ببین به بچه ها بگو پستاشونو ول کنن همه برای پیدا کردن چند نفر باید بسیج بشیم ... سیفید میفید ؟ نمیدونم والا صورتاشونو درست ندیدم . ایشالله بعد از ماموریت همه چیز معلوم میشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: یکشنبه 12 شهریور 1385 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
مك با خودش : واي چه آقاي مهربونيه !!
مك اينو مي گه و مي پره بغل برادر حميد و بوس بغل لاو و الخ !!
بعد نيم ساعت برادر حميد از شوك اين حركت انتحاري مياد بيرون !!
حميد :‌ ببخشيد شما ؟!
مك : مك بون پشمالو هستم .. داراي فوق ليسانس بيناموسي نويسي تدريس شده توسط استاد ادي ماكاي از دانشگاه ريون !!
حميد : سانسور ( يه حرف بد !! ) ! .. بعد عمري يه غريبه امد تو ما !!
مك : ببخشيد، تو شما ؟!
حميد : چي .. متوجه نشدم ميشه ديالوگتو دوباره تكرار كني ؟!
مك : نچ .. اگه تكرار كنم بيناموسي رو از حد گذروندم !! ( استدلال كريچري !! ) !!
حميد : خب مهم نيست .. ديالوگتو فهميده بودم !!! ميخاستم حد بيناموسي پست بره بالا ... اينجا كوي برادران شهيد راه حميد !! هستش ... يكي از سه منطقه ي خطرناك قزوين !! .. مكث .. بسيار خطرناكتر از هزار تو !!

مك تا اين حرفو مي شنوه پنج تا پا كه داره، سه تا ديگه هم قرض مي كنه ميشه هشت پا ولي چون آب نيست نمي تونه شنا كنه در نتيجه دو تا ديگه هم قرض مي كنه ميشه ده پا !!!
حميد : نميخاي فرار كني ؟!!
مك : نه !!!!
حميد : پس اين پاهارو بره چي قرض كردي ؟!!
مك :
حميد : چرا مي خندي ؟!
مك :
حميد : چرا گريه مي كني ؟!!
مك : ...
حميد :
مك :


بر سر دوراهي آنيتا و رومسا و مري و رونان و لونا منتظرن !!
آنيتا : نيومد ..
لونا : آخي بيچاره .. آدم خوبي بود !!
همه با سر حرف لونا رو تاييد مي كنن كه يهو يه كپه پشم دست در دست يه نفر ديگه به طرفشون ميان !!
آنيت مي پره بغل مك و بوس بغل لاو !!
رونان :‌ اين آقاهه چقدر آشناس !!
مري دستشو مي كنه لاي پشماي مك و يه تيكه كاغذ در مياره !!

" wanted .... برادر حميد ... جايزه : رنگ شجاع ترين عضو " !!

مك : اِ .. اينا كجا رفتن !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده

رون ويزلي !
___________________
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: یکشنبه 12 شهریور 1385 20:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مک: من میگم برگردیم! طبق بند 89 قانون بیمه اگر کارآگاهی در یک دو راهی قرار گرفت بیمه حاضر نیست خرج کفن و دفن ایشان را بدهد و ...
آنیتا کیف دستی رومسا را می قاپد و مقدار زیادی ماده براق کننده از آن بیرون می کشد.
رومسا جیغ میکشد: هیی چیکار میکنی!! اون ... نه!! هشت گالیون پولشو دادم..!
اما دیگر برای هر کاری دیر شده بود. آنیتا تمام محتویات شیشه براق کننده را درون دهان مک بون خالی کرد و گفت: تا تو باشی خفه خون بگیری و دل بروبچز رو خالی نکنی!!
رونان کمی افکار خود را جمع و جور کرد تا پیشنهادی دهد و گفت: به نظر من باید یک نفر رو بفرستیم به یکی از این دو راه، نیم ساعت صبر میکنیم. اگر نیومد معلوم میشه که گیر هزارتوی دستغیب افتاده و ما میریم به اون یکی راه. اگر هم برگشت که میگه خیابون درسته!!!
آنیتا که از این همه هوش سرشار کف کرده میگه: خب حالا کی حاضره این خطر رو به جون بپذیره؟؟؟
و در این حال مک بون را با یک شوت محکم به طرف یکی از دو راه فرستاد.
مک بون بیچاره که دهانش پر از مایع براق کننده شده بود نتوانست ناله ای سر دهد و تنها به جایش هر چه بود فرو داد.
کمی بعد خود را در جاده ای دید. جاده ای که تنها به اندازه عبور یک ماشین راه داشت.
مک در دل با خود گفت: حالا چه کنم؟
کمی فکر کرد و گفت: یا ریش مرلین! هر چه بادا باد!
و در جاده به راه افتاد.
رفت و رفت و رفت و رفت تا به چند خانه رسید.
- چقدر شبیه محل زندگی دوران کودکیمه... یه نفر پیدا نمیشه ازش بپرسم!!!
کمی این سمت و آن سمت را نگریست و به یک خانه رسید.
- یا شانس! زنگشو میزنم ببینم اینجا کجاس.
یکی از دستهای خود را بالا برد و زنگ در خانه را زد.
صدای مردی از پشت آیفن به گوش رسید: ها؟
- ببخشید من اینجا غریبم...
قبل از اینکه خواسته اش را بگوید در باز شد و با کمال تعجب برادر حمید را مقابل خود دید
برادر حمید: آخ جون یه غریبه!! پس کوش؟ الو؟ کجایی غریبه؟ بیا کاریت ندارم! هر چی در مورد قزوین شنیدی شایعس
مک بون گفت: من اینجام جلو چشت!!
حمید صدای مک را شنید اما او را نمیدید.
(اگر توضیح لازم است؟ که است! باید بگویم آن همه برق لب کاری فراتر از کاری را کرده که یک ردای نامرئی کننده می کند )
حمید: چی شده؟ چرا نمیبینمت؟ بعد از عمری یه غریبه به تورمون خورده نمیتونیم ببینیمش
مک بون از آخرین ذخیره مغزی اش استفاده کرد و پس از اینکه آروغی به طعم برق لب نثار حمید کرد گفت: فکر میکنم این همه برق لبی که خوردم نامرئیم کرده باشه..
حمید دستش را در هوا دراز کرد تا اینکه دستش به چیزی پشمالو خورد.
- چه شکلی هستی؟ رنگ پوست؟ پشمالو؟؟؟
مک بون دست حمید را کنار زد و گفت: آقا تو رو جون پسرت بگو این کوچه سیم سرور کجاس؟
حمید گفت: نگران نباش.. بیا بریم یه چایی بخوریم نقشه سال 42 قزوین رو میارم نشونت میدم پیداش میکنی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/6/12 20:26:44
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: شنبه 11 شهریور 1385 08:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- خوب حالا کجا بریم؟!
- حالا بیاین بریم! راه رو پیدا میکنیم!
رومسا در حالی که صداش می لرزه: فقط خواهش میکنم، حواستون باشه توی هزار توی دستغیب نیفتیم!
آنیتا: چی؟ هزار توی چی چی؟!
رومسا: مگه نمیدونین؟
-چی رو باید بئونیم؟
-هزار توی دستغیب یکی از عجایب هشتگانه جهانه!:hammere:
مک: آقا من نمیام!
لونا: چی چی رو نمیام؟ همه با هم میریم! هر اتفاقی هم بیفته برای هممون میفته!ما باید وظیفه خودمونو انجام بدیم!
ملت که حس وظیفه شناسیشون گل کرده و در حالی که صدای آلن دلون(درت نوشتم فارسیشو؟) رو درمیاوردن: بریم!
پس همه به راه افتادن. رفتند و رفتند تا رسیدند به یه دو راهی! برای یه لحظه زل زد توی چشمای هم و ندونستن چی بگن! رومسا نقشه رو درآورد و گفت: خوب این همون دو راهیه! ای وایییییی..
-چیه؟
چی شده؟!
- این تیکه ی نقشه پاک شده!
-نههههههه!! جون مادرت!
- حالا چی کار کنیم؟
رومسا: تا اونجا که من میدونم یکیش میرسه به محل مورد نظر ما ولی اون یکیش میرسه به..
مک: هشتغیب!!!!
آنیتا یه نگاهی به دور و بر میندازه و و میگه: این جا هیچ کس نیست؟ ملت کجان پس؟
رومسا: طبق کتاب تاریخ کامل قزوین ، چند سال پیش مردم به خاطر مشکلاتی از اینجا کوچ کردن ولی هنوز هم یه عده ای اینجا زندگی میکنن. ولی نمیدونم کجا غیبشون زده!
آنیتا: امیدوارم به دادمون برسن! حالا کی حاضره این خفتو قبول کنه و راه رو انتخاب بکنه؟
مک:من! ..من بگم؟!
آنیتا: نه!
مک شروع میکنه به گریه کردن : نمیخوام! من راهو انتخاب میکنم!
بقیه که دلشون به حال مک میسوزه در حالی که اشک توی چشمشون جمع شده و برای خودشون فاتحه میخونن میگن: بگو!
مک:..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: دوشنبه 30 مرداد 1385 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
مک میره طرف سوراخ( با سوراخ تاپیک عوضی نگیرید!!)، اول با احتیاط سرش رو میبره داخل و با شنیدن صداهای مشکوکی نظیر:
_ حالا یارم بیا!... تو دلدارم بیا!...( نکته شعر شناسی: شعر از این قدیمی و خزتر موجود نبود؟!!)
حسابی شارژ میشه و با نیرویی مضاعف، اولین دستش رو بی هوا میبره تو و ...
آآی اوخ وای!!
یه همچین صدایی شنیده میشه! دست بعدی رو میبره تو و دوباره....
خلاصه این قضیه پنج بار انجام میشه( نکته: مک بون 5 تا پا داره!) و بلاخره مک بون با نگاهی حسرت بار، سرش رو میبره تو! و با دیدن معلوم نیست چه صحنه هایی، یک جیغ اوا خواهر میکشه، به بلندای فریاد سرژ!
هنوز رومسا و انیتا تصمیم دارن برن تو که یهو صدای شیهه ی اسب رو میشنون!
سرشون رو بر میگردونن و میبینن که لونا و مری، سوار بر مادیانی سپید... ببخشید! سوار بر رونان دارن پیتیکو پیتیکو کنان وارد معرکه میشن! رونان هم که میبینه مک بون رفته پایین، نعره میزنه:
_ اومدم نجاتت بدم مکــــــــــی!
و یه صحنه بندری میزنه، لونا و مری میریزن پایین، و بعد چهاردست و پا، میپره توی سوراخ! فوقع ما وقع!
_ آآآآآآآآآ اوخ وای هیییی هع!( صدای سکته ی ناقص!)
_ چه همه پشم اینجا ریخته! به به! مثل متکا شده!
از اون بالا کفتر... نه! همون از اون بالا آنیتا داد میکشه:
_ تو جنی یا سانتور؟!
رونان فکر میکنه و میگه: نه من سانتورم!
_ خیله خب سانتور! زود تند سریع از روی مک بون برو پایین بچه سکته کرد! وگرنه جواب چو رو خودت باید بدیا! به من چه!

*** لحظاتی بعد***
_ بیاین پایین! اینجا امنه! ... نترسین! ... ما دو تا خیلی خفنیم! ازتون مراقبت میکنیم!
و یهو یه طناب صورتی با خالهای قلب نشان قرمز(!) می یاد پایین و اول از همه رومسا میره پایین و بعد مری!
لونا و آنیت سرشونو میکنن تو سراخ و میبینن ارتفاع کمه! بیخیال سوسول و فوفول بازی میشن و با یه پرش استادانه، از اون بالا می یان پایین!

خیابونا ساکت ساکت شده بودند. مثل اینکه اونا از غریبه ها خوششون نمی یومد. چون یکی از غریبه ها به نام مری، طلسم محافظیوس رو روی خودش و بقیه اجره کرده بود!

لونا یه نقشه ی مچاله از توی جیب رداش در آورد و گفت:
_ هومکیوس! خوشبختانه کوچه دست غیب خیلی از اینجا دور تره! ما الان توی محله سیم سرور هستیم!
آنیتا با رونان مشورت کرد و گفت:
_ خیله خب! وسایل تجسس رو آماده کنید! از همینجا شروع به گشتن میکنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/5/30 19:42:01
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1385 10:51
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیتا و رومسا جیغ هفت رنگی کشیدند و فرار کردند!مگس ها با سرعت از کنار آنها گذشتند و در تاریکی ناپدید شدند! آنیتا نفس راحتی کشید و در حالی که صدایش میلرزید گفت: وای..اینا دیگه چی بودن؟!مگس تو قزوین؟! اونم این طوری؟!
مک: عجب جاییه! اینجا قزوینه یا جنگل وحشت؟! بالاخره قزوین کجاست؟! توی این سورا..
درست در لحظه ای که خواست خم شود و سوراخ را نگاه بکند رومسا جیغ کشید: نه!
خطرناکه! این کارو نکن!
مک در جا ایستاد و گفت: پس ما اینجا نقش دکور رو ایفا میکنیم؟! اومدیم ماموریت! این چه وضعیتیه؟! من الآن میتونس..
-هیس!
-چیه آنیتا؟!
- ببینم اگه...(رو به رومسا) مگسها از توی این سوراخ اومدن دیگه؟!
رومسا با سر حرف او را تایید میکند!
-خوب...مگس تا اونجا که من یادمه توی زمین زندگی نمیکنه.... البته اونجا که ما توش زندگی میکنیم اینطوریه! قزوین رو نمیدونم!
مک و رومسا: خوب؟!!!
- پس اینجا ما یه نتیجه میگیریم و اون اینه که این پایین یه خبرایی هستش!
مک: عجب!
- چند تا حالت وجود داره: الف) این زیر شهر قزوینه ..که البته این همه مگس یه هو از توش دربیاد مشکوکه!
ب) این پایین یه تونل یا یه پایگاه مخفیانه هستش که البته این همه مگس یه هو از توش دربیاد مشکوکه!
ج)هر دو مورد الف و ب!
د) گزینه ای به ذهنم نمیرسه!
مک در حالی که در دنیایی دیگر به سر میبرد گفت: گزینه آخر درسته! پاشین بریم تفریحات و مرخصی!
آنیتا با فریادی بسیار جالب : نه!
و اینجا بود که مک تا مدتها سکوت اختیار کرد!
رومسا: حالا چی کار کنیم؟!
آنیتا : ما باید بریم این پایین و ببینیم چه خبره!
رومسا: اما...خودتم میدونی که اینجا...
آنیتا: اصلا نگران نباش ... (رو به مک) مک تو اول ...ما مواظبتیم! تو یه قهرمانی ...برو!
مک تریپ حرکت آهسته(فارسی را پاس میداریم) به طرف سوراخ میرود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1385 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دروازه ورودي قزوين !

گرد و خاك شديدي دروازه رو در بر مي گيره ، در اين بين صداي سرفه هاي شديد ملت قزوين به گوش مي رسه و پيرمردي در همون لحظه جون مي ده !
_ بپرين پايين ، كمرم شيكست !
_ ما راحتيم !
_ مثل اين كه خيلي بهتون خوش گذشته ؟!
رونان اين را گفت و با يك حركت لونا و مري را از روي كمرش با مخ روي زمين پرت كرد .
_ !
_ !


همان جا ! نيم ساعت بعد

_ چرا نيومدن ؟! تو مطمئني درست اومديم ؟!
گرد و خاك ها خوابيده و دور جنازه پيرمرد رو مگس فرا گرفته ، كم كم داره شب مي شه و شهر رو به خاموشي مي ره .


دم تابلو !

رومسا روزنامه زيرش پهن كرده و مشغول نقشه برداري موقعيت دقيق ستاره هاست .
مك بون مشغول نگاه كردن سوراخيه كه تابلو به طرفشه ؛
_ چي مي بيني مكي ؟!
_ صبر كن يه دقيقه آنيتا !
_ مي گم چي مي بيني ؟!
_ !
_ ؟!
_ اه نه !

نيم ساعت بعد

_ مك بون ؟!
_ !
_ چي شده برو كنار ببينم ؟!
آنيتا مك بون رو از روي سوراخ به كنار پرت مي كنه ، در همين لحظه سيل مگس از سوراخ به بيرون فوران مي كنه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1385 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- از روی من پاشو پشمک!
آنیتا با یک حرکت مک بون را به جایی نامعلوم! پرت کرد و همان طور که از سرجایش بلند می شد، پشمهای روی لباسش را تکاند.
- حالا ما کجاییم؟!
آنیتا که مشغول کلنجار رفتن با پشمهای سمج روی شلوارش بود،بدون این که نگاهی به دور و برش بندازد جواب داد:
- خوب معلومه! قزوین!
رومسا عینک آفتابی اش را برداشت و دوباره نگاهی به اطراف انداخت.
- آنیتا یه دقیقه دور و برتو نگاه کن! اینجا بیشتر شبیه بیابونه ها!
مک که بلاخره موفق شده بود خودش را به آنها برساند ، در جواب رومسا گفت:
- مگه اون تابلو رو نمی بینی؟!
و با دست( یا پا!) پنجمش به تکه چوب رنگ و رو رفته ای که با یک میله ی کج و کوله خود را سرپا نگه داشته بود اشاره کرد.
رومسا و آنیتا یه قدم به آن تابلو نزدیک تر شدند و سعی کردند عبارتی را که روی آن حک شده بود بخوانند.
- فکر کنم نوشته قزوین! ولی این که فلشش رو به پایینه!
هر سه نفر نگاهی به پایین پایشان کردند و بعد با تعجب به هم خیره شدند!
- تابلوی قدیمی ایه! شاید به طرف پایین کج شده باشه!
آنیتا که با دقت مشغول بررسی بود جواب داد:
- نه...نمی تونه کج شده باشه...چون قشنگ معلومه که برای نشون دادن پایین اینجوری ساخته شده!
رومسا که معلوم بود حسابی از گرما کلافه شده است، با بی صبری گفت:
- خوب حتما مثل وزارت خونه است دیگه! باید یه راهی باشه که بریم پایین!
مک که تا آن لحظه ساکت مانده بود گفت:
- ایول! پس معلومه قزوین خیلی شهر پیشرفته ایه که زیر زمین ساختنش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!