چرا فحش ميدي؟
________________________________________
ولي گوش كسي بدهكار نبود . لرد : آتيشوس !
شعله اي آتش نصف صورت رودولف را مي سوزانند ، لباس جينا را خاكستر مي كنند

و قيمتي از موي بليز را مي سوزانند . رابستن هيكل رودولف رو بلند مي كنه وكنار مي ندازه بعد هم يه مشت مي زنه توي صورت بلا . بلا : بي غيرت !
رودولف : دست روي زن من بلند مي كني ؟
لرد : رودولف دعوا نكن وگرنه يه با ديگه مي سوزونمت ها!
رودولف : اون توي صورت بلا مشت زد !
بعد به پيشاني بادكرده ي بلا اشاره كرد . لرد : من هرچيزي رو كه ببينم باور مي كنم .
بعد همي ملت مي رن توي خونه ي ايگور .ژو دور هم مي شينن ، جينا مي ره و با يه سيني چايي بر ميگرده و اول به لردمي ده بعد هم مي ره سراغ اسنيپ . اسنيپ كه مي دونست جينا دوباره مي خوادچايي ها روشس خالي كنه قبل از اون سيني چايي رو بادست انداخت روي لباس جينا كه تازه پوشيده بودش .
ايگور : تو چي كار كردي ؟
اسنيپ : من... هيچي !
جينا سينيو زد توي صورت اسنيپ . اسنيپ : اون مي خواست سيني چايي رو روي من خالي كنه مثل ديروز !
ايگور مي خواست بره اسنيپو كتك بزنه ولي با اشاره ي ولدمورت سرجاش مي شينه و با عصبانيت اسنيپو نگاه مي كنه.
لرد : اسنيپ ...پسرم مگه تو جينا رو دوست نداري ؟
اسنيپ : نه .
لرد : پس چه كسي مد نظرته ؟
اسنيپ : نمي دونم .
آني : اين خل و چله ! ما رفتيم .
لرد : بشين آني .... پسرم بيا بريم بيرون با هم خصوص صحبت كنيم ...
اسنيپ بلند مي شه وهمراه با لرد از اون جا بيرون مي ره . لرد در آستانه ي در مي ايسته و مي گه : اگه بفهمم هر كدومتون اومدين فالگوش وايستادين مي كشمتون .... هركي هم كه اوني رو كه فالگوش وايميسته رو لو بده پاداش مي گيره
لرد درو مي بنده .
هيچ كس جرات فالگوش وايستادن را نداشت . بلا : رودولف رابستن منو زد تو چرا جلوشو نگرفتي ؟
رودولف : رابستن چرا خواهرتو زدي ؟
بليز : براي اين كه تو رو متو جه اون كنه كه خيلي زن ذليلي !
رودولف اخم كرد . بلا : رودولف وقتي مي ريم خونه تو بايد ظرفارو بشوري چون من حوصله ندارم
رودولف : به من چه ؟
لحن صداي بلا تغيير مي كنه : چي گفتي ؟
رودولف دست به سينه نشسته و به روبه رويش خيره شده بود :
به من ربطي نداره .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در حالي كه بلا و رودولف به شدت با هم جر و بحث مي كردن ولدمورت و اسنيپ وارد شدن .
اسنيپ بي نهايت خوش حال بود : من مي خوام با لينا ازدواج كنم .
بليز : آفرين !
ايگور : مگه قبلش مي خواستي چي كار كني ؟