جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  29 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  301 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  287 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  362 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مهر 1385 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
DREAM BOOGH
تقدیم می کند

هلوی نارس
بازیگران:
لوسیوس مالفوی در نقش همسر با وفا!
هدویگ در نقش زن لوسیوس
آنتونین دالاهوف در نقش زن دوم لوسیوس
هاگرید در نقش هدویگه! فرزند زاییده از زن دوم لوسیوس
فرد مجهول (1) در نقش اقدس زن همسایه
فرد مجهول (2) در نقش روح پیوند زده شده
و
.
.
.
.
با بازی افتخاری آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور در نقش خاله فرشته مربی کودکستان!

نویسنده و کارگردان:
کوین ویتبای

***
درینگ درینگ ... درینگ درینگ
هدویگ که داشت ظرفها رو می شست به سمت آیفون می یاد و زیر لب با خودش حرف می زنه: باز این نکبت اومد ... معلوم نیست تا حالا کودوم بوقی بوده ... من امشب دیگه تکلیفمو با این مرد روشن می کنم!(این تیکه رو داد می زنه ) و قطره اشکی آروم آروم روی گونه هاش پایین میاد!
تق! ( در باز میشه )
- سلام هدی ... یه چایی شربتی ... زود باش دارم می میرم از خستگی...
- چای نداریم ... شربت هم نداریم ... تازه محض اطمینان بگم که شام هم درست نکردم و برو همون بوقی که تا حالا بودی ! ( و قطره اشکی از چشمش پایین میاد! )
- خب باشه ... پس من برم ... کاری داشتی خبرم کن !
هدویگ:
هدویگ به سرعت می ره روسری گل گلیشو می پوشه و لوسیوس رو دنبال می کنه ... لوسیوس جای خاصی نمی ره ... می ره خونه همسایه طبقه بالایی!
هدویگ : هوووم اون که خونه آنی جونه که! ....
و طوری که لوسیوس متوجه نشه با اختلاف یه پله تعقیبش می کنه! لوسیوس زنگ می زنه و آنتونی که زنی بسیار زیبا، چهار شونه و هیکل آه! در رو باز می کنه و اول به لوسیوس سلام می کنه و بعد روش رو طرف هدویگ می کنه که خیلی زیرکانه لوسیوس رو تا اونجا تعقیب کرده بود!
- سلام خواهر ... از این طرفا ....
هدویگ یه چشم قره می ره و به لوسیوس که هنوز تو باغ نیست نگاه می کنه ...
لوسیوس : اسگل شدی آنی جیگر ... منم شوهرت! ! بدو بدو یه چایی یه شربتی ... دارم از خستگش می میرم ... این هدویگ که فقط بلده بریزه تو بشکه ش برا من هیچی آماده نکرده بود ...
هدویگ : هیووووومک ( ولوسیوس یهو بر می گرده طرفش ) هنوزم سلیقه ت بد نیست ... ( و یه قطره اشک از چشمش آروم آروم میاد پایین ! )
لوسیوس : نه هدی ! منو ترک نکن ... من اشتباه کردم ... تو خانوم خونه ای ... این آنی کنیزیت رو می کنه!
آنتونی : هوووووووی حرف دهنت رو بفهم ...
هدویگ در حالی که قطره اشک همچنان داره آروم آروم میاد پایین از حال می ره پذیرایی!
صبح روز بعد ... هدویگ که متوجه نشده چطور اومده پذیرایی ... با سرعت می ره خونه همسایه طبقه ی پایین تا یکم باهاش درد و دل کنه ...
- آره اقدس جون ... دیدی چه خاکی به سرم شد ... تازه می گن بچه ش هم داره به دنیا میاد !
اقدس : اوا خواهر ... مگه خبر نداری ... یه بچه چهار ساله داره ... اون روز که رفته بودم نمایشگاه تو غرفه سارا و دارا آنتونی رو با بچه ش دیدم ... ماشالا چه دختر توپول و نازی هم بود ... می خواست براش پوشک پفی سارا و دارا بخره .اسمش دقیقا یادم نیست ( قطره اشکی دوباره از چشم هدویگ اروم آروم سرازیر میشه! )
هدویگ که دیگه تحملش رو نداره به سمت کودکستان خاله فرشته که تو همکف آپارتمانشونه می ره ... در راه لوسیوس رو می بینه ...
لوسیوس : فکرش رو می کردم که بیای ... بیا ... بیا بریم تا هدویگه رو بهت نشون بدم ... ( و یه آه از درونش خارج می کنه )
هدویگ که اصلا مایل به حرف زدن با لوسیوس نیست با اشتیاق تمام می پرسه : هدویگه کیه ؟
- اسم دخترمونه ... ( و وقتی نگاه خشمگین همراه با تعجب و اشتیاق هدویگ رو می بینه که تهش یکم مهربونی هست ادامه می ده ) آره اسمش رو هدویگه گذاشتم ... به عشق تو! هدی تو تنها زن توی زندگی من هستی ... بقیشون چیز ... یعنی آنتونی هیچه ... جاست یو هدویگ ... آی لاو یو و از این حرفا ...
هدویگ در تمام طول راه ( فاصله ی بین طبقه ی اول و همکف ) به حرف های لوسیوس فکر می کنه ... وقتی به همکف می رسن متوجه می شن که خاله فرشته بچه ها رو به پارکی که تو زیر زمین اپارتمانه برده و داره باهاشون عمو زنجیر باف بازی می کنه ... بالاخره به زیر زمین می رسن ولی هدویگه یه گوشه تنها نشسته و عروسک سارا دستشه ... ساک لباس عروسکش رو باز می کنه و از توش جعبه لوازم آرایش سارا رو بیرون میاره و شروع می کنه به مش کردن مو های سارا!
- اینم هدویگه ! ( لوسیوس با خوشحالی تمام این را گفت و دوباره آهی جانگدازی کشید ! )
هدویگه با معصومیت تمام به چشمان هدویگ نگاه می کنه ... هدویگ جلوی بچه میشینه و مستقیم به چشمهاش خیره میشه ... شترق!!! ... هدویگه یکی محکم می خوابونه زیر گوش هدویگ!
- هوووووووی بوقی ... مگه خودت ناموس نیستی که اینجوری به من نگاه می کنی!
هدویگ که تحمل این همه معصومیت رو نداره سکته می کنه می میره! بعضی ها بر این باورن که قبل از اینکه هدویگه بخوابونه زیر گوش هدویگ یه قطره اشک می خواسته از چشمش بیاد بیرون!
ولی در نهایت آنتونی راضی میشه که روحش رو به هدویگ پیوند بزنن و بشن یک روح در دو بدن ... به این ترتیب هدویگ زنده میشه و از این همه لطفی که آنتونی بهش داشته قطره اشکی از چشمش سرازیر میشه و تصمیم می گیره از زندگی اونا خارج بشه ولی زود تصمیمش رو عوض می کنه و با اونا در طبقه ی سوم زیر یک سقف زندگی می کنه ... خونه ی هدویگ هم که تو طبقه ی دوم بوده به مغازه ی فروش عروسک های دارا و سارا تبدیل میشه ...
THE END
با تشكر از :
کارخانه ی عروسک سازی دارا و سارا و زیر مجموعه های آن ( پوشک پفی، خمیر دندون زیپی و ... )
هدویگ که در تمام مدت یه قطره اشک از چشمش پایین میومد
دامبلدور که آخر سر افتخاری بودن بازیش رو تکذیب کرد و حسابی تیغوندمون
هاگرید که به خوبی تونست با بازی بین پوستیش نقش یه دختر چهار ساله رو ایفا کنه
تهیه کننده مجهول الحال که آپارتمان رو تهیه کرد
دبیر زبان که کلمات جاست یو و آی لاو یو را به لوسیوس یاد داد
لوسیوس که استعداد بی نظیری در یاد گیری زبان داره
بچه های کودکستان
و همه ی کسانی که ما را در تهیه و پخش این برنامه یاری ساختند؟!
پاییز 58
************
بازیگرا رو بدون کوچکترین قصد و غرزی ( غرذ، قرظ و مشابه اینها ) انتخاب کردم ... امیدوارم به کسی بر نخورده باشه ... اگه خورده که با من در میون بزارین تا عذر خواهی کنم ( کار دیگه ای نمی تونم بکنم خب )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پرواز تا بينهايت و فراتر از آن!
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مهر 1385 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
بيگانه ي قرن بيست و يكم، تقديم مي كند!
پرواز تا بينهايت و فراتر از آن!
فيلمي از: ارباب لرد ولدمورت
باشركت: مرلين، هدويگ، بيگانه، آناكين مونتاگ، سرژ تانكيان و
ارباب لرد ولدمورت
تيتراژ باصداي:
بيژن مرتضوي

+++ هواپيماي مسافربري747... به مقصد لندن+++

خلبان صحبت ميكنه،...! متاسفانه فراموش كرديم كه بنزين بزنيم و براي رسيدن به نزديك ترين فرودگاه، بايد هرچه سريع تر وزن هواپيما كم بشه!
هدويگ: چرا همه به من نيگاه مي كنين؟ جغد ها شب ها پرواز مي كنن!
سرژ: به شرافتم قسم داره دروغ ميگه!
خلبان صحبت ميكنه، يه كاري بكنين!
مرلين: من حاضر خودم بپرم بيرون!
هدويگ: يه ملت پشت سر توه! برو!!
مونتاگ: تو مي توني! خوش بين باش!
سرژ: به شرافتم قسم، نمي ذارم بپري!
لرد: يه بار ديگه به شرافتت قسم بخوري، پرتت مي كنم بيرون!
سرژ:
مرلين: من رفتم...!
هدويگ: صبر كن!.... نه بروو...!
مرلين: .... ... ..... ..آي...ي.....ي.....ي! بوم!
هدويگ: چتر نجات داشتم!
مونتاگ: هر چقدر هم كه خوشبين باشي، تو شب خوابت مي بره؟
لرد: بيگي!! اون در بزرگ و فلزي رو بنداز بيرون!
سرژ: به شرافتم قسم نبايد ......
لرد:
سرژ: ... چتر چي؟
لرد: :no:
سرژ دماغش رو ميگيره و:
خيلي خوب!..... ..آي...ي.....ي.....ي! بوم!
هدويگ:
خلبان صحبت ميكنه، من بيگانه هستم و اميدوارم از شوخي اول آوريل من خوشتون اومده باشه، كمربند ها رو ببندين كه مي خوايم بشينيم!
لرد: من خفه ات ميكنم! ريز ريزت ميكنم! آتيشت مي زنم!
هدويگ: بله ارباب هرچي شما بفرماييد!
--------- ---
تيتراژ:::
اينم بمونه:
با يه گازت، جورابم رو گفتي،... اينم بمونه..!
با غرورت، در به روي من مي بستي، .... اينم بمونه!!
....
=== ==== === ===
خواستم كوتاه باشه، چون واقعا خوندن پست هاي بلند كه تازگي مد شده، خسته كننده است! و راستش وقت نشد كه همه پست هاتون رو بخونم، كه شخصيتت تون دستم بياد.هدويگ و پشمالو هم كه دست به فيلمتون خوبه!....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیگانه در 1385/7/12 13:31:40
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1385 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
_بچه ها ساكت باشيد ، به صف بريد بشينيد ،‌ آروم آروم...
راجر يك چراغ قوه دستشه و هر كي از جلوش رد ميشه يكي ميزنه پشتش.
فنگ از جلوي راجر رد ميشه و راجر هم يدونه ميزنه پشتش ، فنگ قاطي ميكنه و در جا پاچه ي راجر رو ميگيره .
فنگ: بي تربيته مادر پدر !(عمو مادر پدر يعني چي؟)(عمو: نميدونم ، گمون كنم فحشه!)(عمو پس بيا بريم اين فيلمش بي تربيتيه به درد من نمي خوره‌)(عمو: خاك بر سر سوسولت كنن! بگير بشين بينيم باو!)
ملت ميريزن و پاچه ي راجر رو كه تا نزديك خشتك تو دهن فنگ بود مي كشن بيرون و قائله رو ختم به خير ميكنن.(عمو قائله ميدوني يعني چي؟)( عمو : فكر كنم همون نزديك باشه!)(نه عمو يعني يه چي تو مايه هاي دعوا )(عمو:ايول ،‌ ختم به خير يعني چي؟)(يعني حل شد )
ادي از جلوي راجر رد ميشه و راجر يكي ميزنه پشت ادي ، ادي خوشش مياد و دوباره مياد جلوي راجر و ازش رد ميشه ، راجر هم باز يكي ميزنه پشت ادي(توجه شود كه پشت در اينجا كمر است و نه چيز ديگر ، آن هم ناحيه ي بالايي كمر) و ادي باز مياد جلوي راجر ، راجر شاكي ميشه و همين كه ادي مياد كه از جلوش رد بشه يخش رو ميگيره و ميگه:
_به روح اعتقاد داري؟
ادي: اگه خدا قبول كنه!
راجر: تو روحت! مرض! كوفت! مادر پدر ‍ِ پدر مادر! مگه مرض داري هي مياي تو صف؟
ادي: آخه ياد برادر حميد ميفتم وقتي از جلوت رد ميشم!‌يه احساسي توي كمرم به وجود مياد ،‌درست مثل اون موقع ها!
همه:
راجر : برو بتمرگ رو صندلي فيلم الان شروع ميشه!
و سرانجام حميد كوچولو از جلوي راجر رد ميشه ولي چون راجر ديگه اينقد زده بود پشت بچه ها دستش در همون ارتفاع ثابت مونده بود و وقتي حميد كوچولو رد شد ، راجر خوابوند پس كله ي بچه مردم!
حميد كوچولو از شدت ضرب دست در جا بيهوش شد و افتاد جلو پاي راجر ، راجر كه گرخيده بود دور و برش رو نگا كرد و وقتي مطمئن شد كسي متوجه نشده حميد كوچولو رو با پاش سر داد طرف سطل آشغال و در سطل آشغال رو باز كرد و حميد كوچولو رو از كله فرو كرد تو سطل و درش رو بست . بعدش اومد نشست روي صندلي و شروع كرد به تيكه انداختن به دختراي رديف جلوييش....

===============روي پرده سينما =======================

ف مثل فيلم فارسي
كاري از ياور استاد
با تشكر از بچه هاي خوب خيابون فلاح.
بازيگران:
سرژ .................... مَُري تايگر!(Mori Tiger)
فنگ .................... ميثم كثيف
ققي .................... حسن سيرابي
ادي ..................... جواد سوسول
و كليه ي آبجي هايي كه پايه شدن تا ياور اين فيلمو استاد كنيم!.

مرتضي با يك سيبيل تپل جلوي در خونه ي ته كوچه س . كلون در رو ميزنه و ميگه:
_ ننه منم مرتضي!‌ دِ وا كن اين بدمسبو!
چند دقيقه بعد يك پيرزن زشت كه شبيه كريچر بود ( خود كريچر ننه ي مرتضي رو بازي كرده) در رو باز ميكنه ،‌ بر ميگرده و در حالي كه به سمت حوض وسط حياط ميره ميگه:
_ اون ريفيق نا ريفيقت ،‌ اون بچه تابلوه! اسمش چي بود؟ آها ميثم كثيف اومده بود پِيت! (Peyet)كاكوچش كردم رفت! چيكارت داشت؟
مرتضي در حالي كه لب حوض نشته و آب به سر و صورتش ميزد گفت:
_يحتمل پي امونتيش اومده بوده! خودم ميرم سراغش شرشو ميكنم....ننه....ننه.....دِ ننه اوهوش!! تو باغي؟
ننه: اوهوش هفت جد و آْبادته! بي پدر! تو فرك (فكر) اين دختره بودم ، بيا همينو بيگير اينقد عذاب به جونم ننداز!
مرتضي شاكي ميشه و ميگه:
_ باز اين گلابي رو چسبوندي بيخ ريش ما!؟ ...بزا راحتت كنم ! من خاطر كس ديگه اي رو مي خوام! من گلي رو مي خوام.

================== سالن سينما ======================
ادي وسط پشم بون مك...ببخشيد مك بون پشمالو و آوريل نشته و يه دستش تو پشماي مكه و يك دستش توي پاكت چيپس آوريل.
ادي : مكي جونم ! ميري برام يه شيرموز بخري؟
آوريل كه چه مي خواست چه نمي خواست صداي ادي رو ميشنيد با شنيدن كلمه ي شيرموز جوش مياره و در جا ميزنه تو گوش ادي.
ادي: پشه بود؟
آوريل : آره ، خيلي هم وزوز ميكرد بي پدر!
ادي يك چيپس ورد ميداره و ميگه:
_ طعم شيرموز نداره چيپس ،‌نه؟
آوريل اينبار قبل از اينكه جوش بياره اول يدونه ميزنه تو گوش ادي و بعدش وقتي جوش مياره مي خوابونه تو شيكم ادي .
ادي پنج دقيقه در همون حال خم ميشه و شيكمش رو فشار ميده و هيچ حركتي نميكنه ، بعد از پنج دقيقه خيلي ريلكس بلند ميشه و ميگه:
_ اوليش پشه بود ، دوميش رو هر چي تو اين مدت فكر كردم نفهميدم ،‌ چي بود!؟
آوريل :
_ خودِ ديوونت بود! ديوونم كردي!‌ بمير راحت شيم!
آوريل پا ميشه و پاكت چيپسو پرت ميكنه تو صورت ادي و ميره هشت رديف اونور تر در دورترين نقطه از ادي ميشينه.
كمي اونور تر ،‌ فلور سرش رو گذاشته رو شونه ي بيل و با موبايل بيل ور ميره و بيل هي پفك ميزاره تو دهن فلور .
فلور: بيل؟!
بيل : بله عزيزم؟
فلور : اين صداي كوييرل تو موبايل تو چيكار ميكنه؟
بيل: مگه چيه! دختر كه نيست حالا اينجوري ميگي!
فلور :‌ نه ، ولي داره ميگه بيل، بيل ، دوست دارم‌! دوست دارم . يعني چي؟
بيل :‌ تو اول برو كتابو بخون! پاشو برو بابا مفت خور!
و يدونه ميزنه پس كله ي فلور ،‌ فلور هم قاطي ميكنه ميره هشت رديف اونورتر ،‌ در دورترين نقطه از بيل.
در كمي اونورتر ، ققي و سرافينا دست انداخت گردن همديگه و از زندگي با هم لذت ميبرن.(زندگي؟!)
سرافينا : نه اونجا پاكت چيپسه ! اون يكم راست تره!
ققي : تاريكه ببخشيد نمي بينم ، خب حالا كه چيپسه يكم بخوريم .
ققي :‌ خوشمزه س تو نمي خوري؟
سرافينا : قرار بود چيكار كني؟
ققي : آها ، اوووم...
سرافينا : نه خنگه! اون چطوري ميتونه باشه؟ اون بسته ي پفكه ، ولش كن ، اون يكم بالا تره!
ققي : بخدا تاريكه ! پفك كه دوست داشتي ! نمي خوري؟
سرافينا: من ديگه باهات سينما نميام!
ققي : خب باشه! بزا ببينم...
سرافينا : واقعاً اينقد سخته پيدا كردنش؟ دستتو از تو اون جعبه ي شيريني بكش بيرون ، ماله مامانيناس! ...اه همش فكر شيكمتي ! پس من چي!
ققي : من ديگه سير شدم! مرسي
سرافينا شاكي ميشه و كيسه ي خوراكي ها رو ميكشه رو سر ققي و ميره هشت رديف اونور تر ، در دور ترين نقطه از ققي.
در كمي اونورتر ، سرژ و فنگ در حال خوردن آبگوشت هستن.
سرژ : تيليد كنم برات؟
فنگ : نه من تيليد دوست ندارم ، آبشو بزا بريزم تو كاست من مي خوام گوشت كوبيده بخورم!
سرژ : كاسم كه جا نداره ، بريز زير صندلي.
فنگ قابلمه رو ورد ميداره و آبشو ميريزه زير صندلي راجر . و شروع ميكنه به كوبيدن قابلمه!
_تق توق تق تق توق تق تق تق توق توق تق! (صداي گوشت كوب كه ميخوره تو قابلمه)
ملت: خفش كن!
ملت : چه غلطي دارين ميكنين؟!
سرژ : آآآآآآآآا( صداي گلاب به روتون آروغ)
ملت: هووووووووووووق!
ملت بانوان: بي پرستيژاي عمله!
فنگ : چقدر اين مردم بي احساسن! احساس سگ شرف داره به اينا!
و شروع ميكنه به لمبوندن گوشت كوبيده با پياز .....
دخترايي كه جلوي راجر نشسته بودن در مرز انتهايي تور شدن بودن كه احساس خيسي در زير پاشون كردن ، بدون ذكر جزيئات نفري يكي زدن تو گوش راجر .
يكي از دخترا : كثافت!‌ بي كلاس ! بي جنبه! برو پوشك ببند بابا ! تو رو چه به دختر بازي!
راجر زير پاشو نگا ميكنه .
_بخدا كار من نيست! خب نه ... همش نيست!
================== ادامه ي فيلم روي پرده سينما ============


ننه جوري كه انگار آتيشش زده باشن از جاش پريد و گفت:
_ چش سيفيد بي حيا! حرومت بشه شيرم!‌ تو غلط اضافه كردي خاطر خوا گلي شدي! تو بيجا كردي! خان داييت بفهمه جفتمونو ميزنه سر علم تكيه ش ، چهلم آقا تو محل ميگردونه! گلي نانوشته ماله حسنه! دل من و تو نيست كه!
مرتضي شاكي ميشه ميزنه از خونه بيرون و ميره خونه خان دايي ، دست گلي رو ميگيره ميكشتش تو حياط و داد ميزنه:
_ منو مي خواي؟
گلي كه از ننه هم زشت تر بود و خيلي شبيه ولدي بود( نقش گلي رو هم خود ولدي بازي كرده) فقط زل ميزنه تو چشاي مرتضي .
مرتضي : منو مي خواي؟ يه كلمه! آره يا نه!
گلي من و مني ميكنه و ميگه:
_آ..آر..ره ؛ آره....
مرتضي گلي رو ميزنه زير بغلش و ميبنده ترك موتور براوو ش و به سمت شمال حركت ميكنه.....


پايان.

====================سالن سينما=====================
سرژ كه كنار فنگ نشسته بود هنوز منتظر بود تا بقيه ي فيلم بياد ....
فنگ : اوهوي؟!! ....سرژ پاشو بريم! تموم شد!...
سرژ هنوز مشغول خوردن آبگوشت بود و چشم از پرده بر نميداشت.
فنگ‌: سرژ !‌ پاشو بابا! تموم شد! پاشو بريم ، همه رفتن ...
سرژ : پس جواد سوسول چي بود اون اول زدن! اسمشم نياوردن تو فيلم كه!
مسئول سالن : آقا حرف سياسي نزن پاشو گورتو گم كن برو!
سرژ و فنگ هم از سالن بيرون ميرن‌ ، مسئول سالن در رو ميبنده .
.
.
.
پايان
========================تيتراژ========================

يا ها ها ها ها ياي! يا ها ها هاي!
عشقتو بخورم ها ها ها ها ي!
نازتو برم جيگر طلاااااااااهاهاهاه!

خواننده :‌عليرضا اختياري.
====================سالن سينما ====================

_تق تق تق!(صداي در)
مسئول سالن مياد و در رو باز ميكنه.
راجر پشت دره.
راجر : ببخشيد برادر ، بي زحمت دست كن تو اون سطل آشغال بچه ما رو بده بريم!‌ نوكرتم!
مسئول :
راجر :

=================================================

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حميد كوچولو در 1385/7/11 13:04:19
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1385 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بیگانه‌ای در مه...

کارگردان: بلرویچ!
نویسنده: پشمالو

با بازی:
کرام در نقش ارباب
بیگانه
فولور دولاکور(فلور دلاکور) در نقش مهماندار
جاسم
و با هنرمندی کفتر چاهی... هدویگ کبیر در نقش جغدی که در مه شاهد ماجراست!
----- -----
دوربین روی هواپیمایی مسافربری پس از کش مکش های فراوان مکث میکنه.
زیر نویس: تخ تخ توخ توخ تاخ تاخ توخ:
فرودگاه ویزارد آباد - ساعت سه و ده دقیقه‌ی بامداد.

مهماندار: آقای عزیز آخه شما در هواپیما رو میخوای چیکار؟
بیگانه: خانوم جان این در(door) مال دفتر کارمه... یعنی در واقع در توالت فرنگی دفتر کرامه
یکی از بین جمعیت: بابا این یارو تعطیله تعطیله!
بیگانه در حالی که چسبیده به در: مگر این که از روی جنازه ی من رد بشین...
جاسم: بیاید بریم بابا این پاک قاطی کرده...
بیگانه در حالی که زیر دست و پای مسافراس: من... من... من نمیذارم اون در سیفید میفید همون جا بمونه... اون در دستشویی دفتر کرامه... شما ها قاتلین... قاچاق چی ها... من که میدونم شما ها در دستشویی کرام رو دزدیدین اوردین اینجا نصب کردین... نامردا... قاتل ها...
-------- -------
زیر نویس:
شمال لندن... شکنجه گاه سیفید ها(دژ مرگ)...ساعت 4 صبح!
بیگانه در حالی که یک در زیر بقلشه پشت دری وایستاده و تصویر تغییر اندازه داده شده

ارباب: اوپنینگدوریوس (OpeningDoorUs)
در باز میشه و ...
بیگانه:
ارباب:
بیگانه: سلام کرام جوون...جوراب نو مبارک... ببین اون قاتل های قاچاقچی در توالت فرنگیت رو دزدیده بودن برات اوردمش !
ارباب: بیــ... بیــ... بیگانه؟ اهم اهم... اینجا دفتر ولدمورته... اشتباه اومدی!
و در رو میبنده!

صدای پای بیگانه تو راه پله تو گوش ارباب(کرام) میپیچه...
ارباب درحالی که اشک تو چشماش جاری شده در رو باز میکنه و میدوئه تو کوچه...
و در مه صبحگاهی چهره ای آشنا رو میبینه که در حال دور شدنه()
- بیـــــگـــــانه... منم کرام
- کــرام
- حالا بیا بریم تو دفترم... برام تعریف کن تو این همه مدت کدوم قبرستونی بودی ...

و تیتراژ بالا میاد:
بیگی: دیگه دوستم نداری... تو میخوای باز منو تنهام بذاری...
کرام(ارباب): آخه تو دلت اومد بری و غم توی چشمام بزاری...
بیگی: دیگه دوستم نداری اما میمیره دلم واسه اون درای خوشگل خونت!
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1385 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره پس از تلاشهای متداوم دو کمپانی آول کست و پشم پیکچرز ، اولین و بهریتن همکاری این دو کمپانی به بازار عرضه شد !

بازگشت بیگانه 2 ! متولد چهار اکتبر !:
نویسندگان :
هدویگ و مک بون پشمالو
صدا بردار : کریچر ملقب به گلابی !
تصویر بردار : آوریل لاوین
آهنگساز و خواننده : سرژ تانکیان ملقب به درویش پر ریش !
کارگردان هنری و کارگردان :
ارباب لرد ولدمورت کبیر
با شرکت :
بیگانه
کرام
ولدمورت
حاجی
هری پاتر
گیلدی
کوییرل
کریچر
لوپین قدیم
ققنوس

(تذکر : پروانه پخش این فیلم از دفتر حاجی دارکی کسب شده و متعلق به دو کمپانی پشم پیکچرز و آول کست است و هر گونه صحبت کردن درباره این فیلم پیگرد قانونی دارد !
نکته 2 : بی شوخی این فیلم رو من و مکی با هم نوشتیم ... هر کی بتونه بگه از کجا تا کجا مال اونه و از کجا تا کجا مال من ، یه جایزه خفنز داره !)

تالار پادمور – چهارم اكتبر دو هزار و شش !
بيگانه : كرامي داشتم خوشگل بود، فرار كرده ز دستم !
دوريش برايم مشكل بود، كاشكي ....
همه با هم هم صدا : اونو مي بستي !
بيگانه : باشه الان مي بندمش !!
- كرام، كرام، كجايي !؟

چند متر اونور تر !
كرام : بدو كريچ .. بدو شناسمو عوض كن .. اه بدو ديگه !
كريچ : ايوول صداي بيگي مياد! .. آخجون !
كرام :‌ كريـــــــــــــچ !!
كرام منو رو ور ميداره و مث شمشير سامورايي ها مي كنه تو قلبش !!

تالار پادمور !
بيگانه : من اگر بیگانه هستم, تو خودت چه خوب می دونی / من خراب جای پاتم, می تونی تو جوب بمونی؟
همه با هم هم صدا : تو جوب بموني ؟!

_*_*_*_*_*_*_*_*_

چند متر اونور تر از چند متر اونورتر ! – دفتر مركزي هالي ويزارد – ساعت شش و بيست و دو دقيقه بامداد چهارم اكتبر دو هزار وشش !
لوپين دم در وايستاده !
لوپين رو به اتاق خالي ! : خانم ها آقايون مفتخرم داوران محترم مراسم دومين اسكار هالي ويزارد رو خدمتتون معرفي كنم !
برادر امپراطور، برادر گيلدي، برادر ققنوس، ارباب ولدمورت كبير .....
بوم !
شش تا داور اسكار ميرن تو !
چند لحظه بعد ...
شش تا داور دور يه ميز تو طبقه هفتاد و دوم نشستن و دارن فيلمارو بررسي مي كنن !
امپراطور : دختره .. ازدواج .. صيغه اش كن محرم شن .. سه تا .. نه نه ارزون تر .. آره خودمو ميرسونم ..
ققي رو به كوئيرل : آره من خفنم .. رو دست من رول نويس نيومده تا حالا .. خيلي باهالم من .. مثلا يه رول نوشتم كوئيرل رو دادم به
كوئيرل مي زنه تو دهن ققي !
گيلدي به ققي تنفس مصنوعي ميده تا ققي نميره !:bigkiss:
هري هم داره يه كارايي مي كنه كه وراي درك جادوگراي عاديه و ملت از درك اون عاجزن !
كوئي : حاجي كي بود !؟
امپراطور : هيچي .. مادر جاسم تو بيمارستانه حالش بده .. بايد بهشون سر بزنم !

گوپس گوپس گوپس !
" يه قدم تو، يه قدم از من .. يه دل از تو، يه در از من ، واي چه احساس قشنگي ، من و تو هميشه با هم !!! .. كرام !! كجايي؟ "

ققي : ولدي چت شد ؟! .. حاجي اين حالش بده .. بايد برسونيمش بيمارستان !
حاجي : الو چيلدرن سنتر هاسپيتال .. يه مريض داريم .. آره تخت بغلي مادر جاسم .. همون رزرويه !!
حس سقوط در تاريكي مطلق، صداي سكوت و ديگر هيچ !!


_*_*_*_*_*_*_*_*_*_

چند ساعت بعد ..
ولدي : من كجام !؟!
- سلام، اومدم تست بدم !
ولدي : سلام، شما ؟!
- من بيگي ام !!
- اهم اهم ... خوب من چه کمکی می تونم بکنم ؟
- کمک ؟ ... مگه کسی کمک می خواد ؟
- هوووم ... بی خیال ... خوب با من چی کار دارید ؟ .. مهلت ثبت نام مرگخوارا تموم شده !
- كرام جون اذیت نکن دیگه من اومدم تست بدم ... راستی گفتی کی کمک می خواد ؟
- كرام کیه آقا من لرد جامعه ام ... در ضمن کسی کمک نمی خواد !
- واقعا ؟ ... کمک ؟ ... مگه من حرفی از کمک کردن زدم ؟ ... بابا من اومدم تست بدم ... مگه شما کرام نیستی ؟
- بابا من ولدمورتم !
- چی ؟ ... ولدی ؟ ... وای نه ... کمک ... کمک !
بیگانه رفت در اتاقو از جا کند و سوارش شد و رفت !
ولی بعد چند لحظه برگشت ... سرشو روی تخت ولدی خم کرد و گفت :
- ولی من شنیدم یکی اینجا گفت کمک !
ولدی یه دونه خوابوند در گوش بیگانه ... بعد نیم خیز شد تا با دستاش گلوی بیگانه رو بگیره ... ولی بیگانه عقب عقب رفت و در حالی که صورتش پر از اشک بود ، از در خارج شد و به همراه درش رفت .

_*_*_*_*_*_*_*_*_*_

دفتر مركزي هالي ويزارد – ساعت چهارده و چهل دقیقه چهارم اكتبر دو هزار وشش !

امپراطور در حالی که زیر بغل ولدی رو گرفته بود ، عصاشو بهش داد و اونو روی صندلی نشوند .
ولدی روی صندلی نشست و سرشو بین دستاش گرفت .
کوییرل : ارباب چیزی شده بود ؟
ولدی : نه چیز مهمی نبود فشارم افتاده بود دو سه تا آدم کشتم حالم سر جاش اومد !
ناگهان صدای میکروفون باعث شد همه به طرف سن خیره بشن .
بیگانه : برای آقای لوپین مشکلی پیش اومد و من مجبور شدم به جای ایشون مراسم رو برای شما اجرا کنم !
ولدمورت با خودش : نــــــــــــــــــــــــه !
کوییرل : ارباب چیزی گفتید ؟
ولدی : نه چیزی نگفتم .
- غريبه توي غربت !! .. نگو چي شد بيگانت !! ... بگی می گن دیوونست ...
ولدی زیر لب گفت : نمی گن دیوونست ... واقعا دیوونست !
کوییرل : چیزی گفتید ارباب ؟
ولدی : ها ؟ ... نه ... هیچی .
بیگانه رو به داورای هالی ویزارد کرد و گفت :
- جا داره قبل از شروع مراسم ، لعنتی بفرستم به اون نامردی که منو از پشت زد و البته دیگه هیچی بعد از اون اتفاق یادم نمیاد ، و جا داره یادی بکنم از موسس این دفتر و موسس هالی ویزارد ، ویکتور کرام .
اشکی گوشه چشم بیگانه لغزید .
- و در ادامه این یه بیت شعرو تقدیم کنم به کرام همیشه قهرمان !:
"
Every night in my dream ; I see you I feel you
That is how I know, go on
"
ملت : ماااااااااااا ... چه احساسی ... چه رمانتیک !

اما ولدی حال دیگه ای داشت .


_*_*_*_*_*_*_*_**_

فلاش بك – اعماق ذهن ارباب لرد ولدمورت كبير !
دستتو از تو گوشم درآر .. برو اسب خوبم، برو ! ... هي .. آهاي كارگردان نميشه من اينو كول نكنم .. نه نميشه ... كي اين فيلمنامه مزخرفو نوشته .. بيگانه !!!

صداي زنگ موبايل ارباب رو از خلسه بيرون مياره !
و در كسري از ثانيه اونو دوباره به خاطراتش بر مي گردونه !!

فلاش بك – ته اعماق ذهن ارباب لرد ولدمورت كبير !!
گوشيت داره زنگ ميزنه استر .. نه باب نميزنه .. ميزنه صداش آرومه تو نمي فهمي ... زينگ زينگ ... بره چي گوشيتو ور ميداري ... خب داره زنگ مي خوره .. نه نمي خوره من نشنيدم !! .. كمــــــــــــــــك !!
پايان فلاش بك !

بيگانه : خب دوستان بهتره قبل از مراسم براتون يه خاطره تعريف كنم !
دو سال قبل از اينكه من بدنيا بيام مادرم مرد ... بعدش ( محو شدن صداي بيگانه، بازگشت ولدمورت به خلسه ) !
آخيش بچه ام يتيمه ... بهش كمك كنم .. ماكسيمامو ميدم برا عروسيت .. پرت و پلا ميگه ديشب يه تومن بهش دستي دادم ... تالار من خوبه برا عروسي ... بابا داره گولتون ميزنه مگه ميشه مادرش قبل تولدش بميره .. تو خفه شو كرام تو بويي از انسانيت نبردي !!!

انسانيت .. انسانيت ... انسانیــــــــــــــــــت !!!
ولدی از پشت میز پرید بالای سن و بیگانه رو بغل کرد !
- بيـــــــــگي .... دوست قديمي !:bigkiss:



چند ساعت بعد ..
تالار پادمور – ساعت بيست و سي دقيقه !
بيگي و ولدمورت دست در دست هم وارد تالار ميشن ..
بيگانه : بيا عزيزم ... يه سوغاتي برات آوردم از روسيه !
ولدي : برا من ؟! ... تو چقدر مهربوني !
بيگانه : بيا .. مال تو .. كلي پول بالاش دادم !!
ولدي : ببين .. اين همون زير سيگاري اي نيست كه شب رفتن از رو ميز ورداشتي ؟
بيگانه : كدوم شب !؟
ولدي : همون شب كه دستگاه منگنه رم با خودت بردي ؟!
بيگانه : نه !
ولدي : چرا همونه ! .. ايناها روشم نوشته تقديم به ويكي از طرف هرمي !
بيگانه : پس تو ام ميكشي ؟!
ولدي : چي سيگار !؟ .. نه بابا .. من پاك پاكم!
بيگانه : اينا كه رو ديواره تو كشيدي .. خيلي قشنگن .. آدم ياد سبك اكسپرسيونيستي دهه بيست حكومت فاشيستي روسيه ميفته !! ..
ولدي : نه من نكشيدم !
بيگانه : پس اين ته سيگاراي سوخته مال كيه ؟!!!

واق واق واق !
ولدي : اين چيه تو جيبت ؟!
بيگانه : نيم جاگه !
ولدي : همون سگ كوچولو بامزه هه ؟!
بيگانه : نه خير .. اين گربه اس !
ولدي : سگه !
بيگانه : چی سگه ؟ ... سگ چیه ؟ ... چی داری می گی ؟ ... من دارم ميرم .. كاري نداري؟!
ولدي : كجا .. تو كه تازه اومده بودي !
بيگانه : باشه .. ميمونم .. به شرطه اينكه برام بري خواستگاري !! .. باشه ؟!
ولدي : نـــــــــــــــــــــــــــــه .. برو بيرون !!!

----------------------------------------------------------
از طرف مک بون پشمالو :
خب این که واضحه ! تیکه هاییش که قشنگه رو من نوشتم ، اونایی که ارزشی رو هدی نوشته !!

در آخر بیگی جووون تولدت مبارک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/7/10 14:10:58
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/7/10 14:17:29
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/7/10 19:58:52
Re: دوباره
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1385 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
استودیو خفاش سیاه تقدیم میکند:
و باز هم بیگانه!

نوسینده و کارگردان :ویکتور تام کرام ریدل !!!
---------------------------
-نیا جلوتر!...گفتم نیا جلوتر!!...من اونی نیستم که فکر میکنی!

بیگانه با لبخند مخصوص خودش میاد جلو:

لرد ولدمورت:من ارباب لرد ولدمورتم!!....ارباب همه مرگخوارا...گفتم اشتباه گرفتی...اونی که دنبالشی سالهاست مرده!!...از رفتن تو دق کرد مرد!!

بیگانه به آرومی میاد ساق پای ولدمورت رو گاز میگیره!!

ولدمورت:نه خیر این ول کن ما نیست!....آخ...ول کن بابا!!
ولدمورت میبینه هیچ جوری طرف ول کن نیست با چوبدستی یه در ظاهر میکنه

ولدمورت:اونجا رو نگاه کن یه دره

بیگی فوری پای ولدی رو ول میکنه میره سراغ درهتصویر تغییر اندازه داده شده

ولدمورت :آخیش!!هنوز این اخلاقش عوض نشده!!
یهو بیگی میپرسه:چی گفتی؟

ولدی به اسمون نگاه میکنه و میگه:هیچی

بیگانه در رو میندازه رو کولش و میگه:من اینو ببرم !!...بدرد ویکتور میخوره حتما!!

ولدی تو دلش:آخی!!...این هنوز به فکر منه ....

بیگانه با لبخندی بر میگرده و به ولدی نگاه میکنه:

ولدی فریادی از سر شوق میکشه و میگه:بیگی منم کرام!!
--------
اینو سریع زدم که به بیگی خوشامدی گفته باشم
فیلم اصلی رو پس فردا خواهم زد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دلبستگی من به ریون و اعضاش بیشتر از اون چیزی بود که فکر میکردم!!.....بچه های اسلایت
دوباره
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1385 10:14
نمایش جزئیات
آفلاین
استديو "بيگانه ي قرن بيست و يكم" تقديم مي كند.
كارگردان: ارباب لرد ولدمورت
نويسنده : بيگانه
----- -- -- ----
لرد ولدمورت: در فيلم هاي ما، جادوي سياه، بايد به عمق ذهن ها نفوذ كنه! من نمي دونم !! هدويگ! دونه دونه پر هات رو مي كنم! ... تا هفته ي ديگه بايد يه فيلم نامه بنويسي!
هدويگ: ولي ارباب من...نمي تونم.
لرد: يكي رو پيدا كن! من نمي دونم كلاغ سفيد!
هدويگ: فرق بين جغد و كلاغ رو نمي فهمه براي...
لرد: چيزي گفتي؟؟؟؟؟؟
+++ يك روز بعد +++
ارباب! ارباب! من يكي رو پيدا كردم!
بيارش اينجا!.... خوب بچه ما يه فيلم نامه مي خوايم!
بيگانه:چه شنل قشنگي دارين! من يه دوست داشتم، اسمش شنل قرمزي بود، يه گرگه مادر بزرگش رو خورد بعد اون ...
لرد رو به هدويگ: اين رو از كجا گير آوردي؟
بيگانه داشت همين طور حرف مي زد:
آقا گرگه رو گرفتن و
تو شيكمش سنگ ريختن بعد شيكمش رو دوختن ....يه دوست ديگه داشتم اسمش "شيكم" بود.. اون هم يه دوست داشت اسمش جاسم بود.
لرد: اين رو ساكت كن!
بيگانه: .... گرگه اومد آب بخوره...افتاد و دمش كنده شد، گله پر از خنده شد....

+يك ساعت بعد+
بيگانه: ... خرگوش كوچولوي داستان ما، رفت به جنگل، بعد يه گوريل اومد اسمش انگوري بود!...
لرد: جان گوريل انگوري بس كن! بقيه اش رو فردا بگو...!
بيگانه: پس تا اونجايي كه "ژان والژان اومد پيش زورو" گفتم، بقيه فردا!
++ چند ساعت بعد++
لرد: عاليه! اين يه فيلم نامه ي بي نظريه! با اين ما جادوي سياه رو توي سبد غذايي مردم مي آريم!
بيگانه: فقط مي مونه نسخه ي نهايي كه تا فردا مي نويسم.
لرد: آفرين، بنويس!
++ روز اكران++
لرد: هدويگ، دونه دونه اون پر هات رو ميكنم. اين چه فيلمي بود! گوريل انگوري تو فيلم من چي كار ميكرد؟
هدويگ: خودتون گفتين كه تغييرات نهايي رو بده!
لرد: من اون بيگانه رو مي كشم!تيكه تيكه اش مي كنم.
هدويگ: بله ارباب هرچي شما بگين!
پايان

تيتراژ:
خداحافظ همين حالا!
اگه گفتم، خدا حافظ، نه اين رفتن ات ساده است،
نرقصيدي، بلد نيستي، نه واسه شيب اين جاده است
اگه چشمات منو مي خواست.
....
==== ==== ==== ===
باز اومدم!
هدويگ هم به نظرم آدم با جنبه اي اومد. كمي زمان مي بره كه بقيه بچه ها رو هم وارد داستان هام بكنم، چون هيچ كس رو نمي شناسم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیگانه در 1385/7/10 11:06:40
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 9 مهر 1385 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
اول سلام میکنم به همه دوستان.بعد هم باید بگم که کمی کاستی زیادی کمی یا... را ببخشید خلاصه این اولین پست من در اینجاست.یه عذر تقصیر هم باید به خاطر این بیارم که پشت صحنه از خود فیلم بیشتر میباشد!موفق باشید.
برادران سلیمانی با همکاری کمپانی فاکس قرن 20 الی انشاالله 30!present:/بازیگران:کینگ کنگ/هونگ کنگ و.../کار گردان تهیه کننده منشی صحنه خدمات گریم و...:انتونین دالاهوف/ به افتخارش و برای خشنودی دل اقا وزیر ارشاد یک صلوات وزیر پسند بفرستید!
نام فیلم:کینگ/نام خانوادگی:کنگ/شماره شناسنامه و اصلا خود شناسنامه:مفقود الاثر/شماره پا:12345678 به توان n/وزن:987654 به توان
n/دور کمر:100000 به توان m!/بقیه مشخصات چون اولا کار داره به جاهای باریک و نیم تنه پائین میکشه ثانیا ارشاد مجوز اکران نمیده هپلی هپو میشه اجی مجی شتر دیدی ندیدی!شپلخخخخخخ
جنگل های بیضه الحاره!سواحل قناری یا گنجشک!/داخلی_WC!!:
کینگ همزمان که دارد فشاری بس سترگ برای تخلیه چاه و لوله بازکنی به خود میاورد مشغول فکریدن است ناگهان در اثر یک زلزله 8/9 ریشتری
سررشته افکارش قیچی میشود و کینگ با خود میگوید:کی بود چی بود من نبودم...بود تقصیر..بود...که ناگهان میبیند مامانش که اسمش هونگ کونگ
است دارد دق الباب میکند.
کینگ:جانم؟بفرمائید!
هونگ کونگ:جانمو بادمجان اخه خرس گنده مگه دوست دخترت به موبایلت زنگ زده که میگی جانم!خودتو به اون راه میزنی ؟ضلیل مرده!
کینگ: مامان جونننننننننن به خدا تقصیر خودم نبود تو نمیدونی چه فشاری داشت بهم میومد
هونگ:اخه مگه صد بار بهت نگفتم زود به زود برو دست به اب که یه دفعه
یه زلزله 8/9 ریشتری بوجود نیاری!
کینگ:اخه مامان امروز مسابقه قویترین موجود جنگل بود از صبح دستم بند بود وقت نکردم برم گلاب به روتون دست به اب!
هونگ:احسنتم تبارک الله حالا پسرم چندم شدی مامان قربون اون دندونات بره!
کینگ:راستش مامان جون من جزو هیئت داوری بودم!
هونگ:ای کفت ای درد بی درمون ببند اون دندوناتو که یه وقت میکروبای دهنت سینوزیت نگیرن:brush:
کینگ: چشم مامان جون.
سکانس بعدی 5 ثانیه بعد!موقعیت همون موقعیت 5 ثانیه قبل!:
کینگ: خب مامان جون حالا بیا تو در خدمت باشیم دم در بده!
هونگ در حالی که مشتهای گره کرده اش را از شدت خشم به سبک گوریلها به سینه میکوبد میگوید:بلهههههههههههههههههههههه؟
کینگ از شدت ترس یه بار دیگه در دستشوئی قالب تهی میکند و...و بعد سیفون را میکشد و میگوید:هومممممم مامان راستی یادم رفت بهت بگم
امروز صغری خانم زن دائی ناصر(در گویش ان موقع به دایناسور/دائی ناصر اطلاق میشده است!)زنگ زده بود گفت به مامانت بگو:از اون لیفهای حمام
که با پوست سر انسانهای کچل درست میکنند و خیلی مرغوبه از تنب بزرگ ببخشید تنب کوچک اورده اگه میخواهید زودتر برید ازش بگیرید تا تموم نشده!
هونگ:اییییییییییی نفس کش خفه شو حالا میخوای واسه من موضوع عوض کنی الان سرتو میکنم تو سیفون تا درس عبرتی بشه برای خواهر برادرات باز کن اون درو بهت میگم باز کن!
پشت صحنه:ناگهان کودهائی از جنس بچه گوریل تمام صحنه و عوامل ان را تا شعاع 10
کیلومتری در بر میگیرد.
دالاهوف:کات کات کاتتتتتتتتتتتتت بابا گفتم کاتتتتتتتتتت
مگه حالیتون نیست کاتتتتتتتتتتتتتتتت
کینگ و هونگ در حالی که متعجبانه دارند به دالاهوف مینگرند
میگویند:بابا داری به کی میگی مگه اول فیلم نگفتی که فقط خودت به جای همه دست اندرکارها هستی؟
دالاهوف:هان؟ اهان اره راست میگید چه قدر من کودن هستم نه؟ کینگ و هونگ:بله
دالاهوف صدایش را صاف میکند و میگوید:بلا و بلا اصلا به چه حقی روی حرف کارگردان پارازیت در میکنید!خوبه ببرمتون بدم هاگرید بخورتتون؟
کینگ و هونگ: نه اقا غلط کردیم خوبه!
دالاهوف:باشه حالا که متنبه شدید و به زشتی عملتون پی بردید منم میبخشمتون! /خب داشتم چی میگفتم اهان یادم اومد پیف پیف پاففففففففف پیف پاففففففففف حشره کش پیف پاف(اگهی بازرگانی)
اره داشتم میگفتم پیف پیف/ بابا حاچ خانم این بچه ات را بردار پوشکشو عوض کن کل صحنه را اب که چه عرض کنم از اون چیزا برد!
هونگ:واییییی خدا مرگم بده چرا این ترشحات زده بیرون؟اگه حرف صغری را گوش کرده بودم MY KING KONG خریده بودم وضع اینجوری نمیشد!
ولی بچه ام قربونش برم شکمش چه کاری کرده ها مگه نه کینگ؟
کینگ:اره ایوللللللللل
دالاهوف: /هونگ:اهان افتاد باشه الان میبرمش...
9 ساعت بعد نصفه شب:دالاهوف:خررررررررررر پفففففف
پففففففففف خررررررر(همینطور بالعکس ادامه بدید)
کینگ:خررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
پففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف
هونگ:هی کینگ اهای دالاهوف بیدار شید من اومدم پاشید دیگه
پاشید ادامه سکانس قبلی را بریم بابا با شمام حالیتون نمیشه؟
پاشید!منو مجبور نکنید از سلاحهای کشتار جمعیم استفاده کنم!پا نمیشید؟خب پس خودتون خواستید...هونگ در حالی که پشتشو به ان دو کرده و یک ماسک ضد حملات شیمیائی هم زده یک حرکت کاملا بد اموزانه از خودش در میکنه و با تمام قدرت باد معده اش را حواله ان دو میکند.
*****************************************************
بیمارستان_قسمت پدافند غیر عامل_بخش مراقبت های خیلی خیلی ویژه:
کینگ و دالاهوف همصدا:اییییییییی کمککککککککک اکسیژن اکسیژنننننننننن واییییییییی ای ای اخ فرار کنید ما رو ول کنید جون ما دو تا اصلا مهم نیست!شما جون خودتونو نجات بدید اژیر خطر بکشید حمله شیمیائی شده!
دکتران و پرستاران:
دالاهوف:بابا شما چرا حالیتون نیست حمله شمیائی شده حمله شیمیائیییییییییی
پرستار:اقا خودتونو کنترل کنید من همه قضیه را براتون تعریف می کنم:
ببینید هونگ کنگ منظورم مادر کینگ کونگ است به ما گفت که...(و قضیه کاملا برای دالاهوف و کینگ روشن میشه)
دالاهوف و کینگ رو به هونگ:
هونگ:
دالاهوف و کینگ:
هونگ: دالاهوف و کینگ:خب بسه دیگه حلا نمیخواد ابغوره بگیری اینجا فقط دیگه از این کارهای در جهت تهاجم فرهنگی نکن!
هونگ:باشه پس پاشید بریم بقیه سکانس قبل را بگیریم!
دلاهوف:تو اول به یه سوال من جواب بده:تو چرا رفتی 9 ساعت بعد برگشتی؟یه پوشک بچه عوض کردن 9 ساعت طول میکشه؟
هونگ:هوممممممممم راستش چه جوری بگم میدونید چیه واقعیتش اخه چه جوری منظورمو بگم؟..
کینگ:مامان میخوای من بگم؟
هونگ:اره
کینگ:اقای دالاهوف مامانم داشته با صغری خانم همون زن دائی ناصر(دایناسور)حرف میزده؟
دالاهوف:مااااااااااااااااااااااااااااااااااااا:- 9 ساعت؟
هونگ:اوهومممممممم
دالاهوف:..................
هونگ:خب من اینجا رسما از شما عذر میخواهم! ولی حالا دیگه پاشید بریم ادامه فیلمو بگیریم
دالاهوف:نمیشه
هونگ:چرا نمیشه؟
دالاهوف:چ...وووو...ن ...ک ...ه چو.....ن...........که.....چون که
به ما گفتن شما الان 120%(به قول علی پروین) شیمیائی شدید!
دالاهوف و کینگ:
هونگ:
همه ساکت بودند ناگهان:موبایل هونگ زنگ زد و هونگ رفت بیرون تا جواب
طرف را بده!
بعد از 5دقیقه هونگ با حالت برمیگردد و میگوید:
یافتم یافتم!فهمیدم که چه طور باید در مانتون کنم همین الان که با صغری خانم صلاح مشورت کردم این راه حل را بهم گفت!
دالاهوف و کینگ:خوب راه حل چیه؟
کینگ:راستش گفت که یه بار برادرش از قله اورست میفته زمین و
تا یه ماه خلاصه مخش تاب برداشته بوده و هیچی یادش نمیومده و اونها هم به خاطر اینکه شاید چیزی یادش بیاد میبرنش قله اورست که در یک لحظه که از اون غافل میشوند دوباره از اون بالا میفته پائین و اینها هم به خیال اینکه این دیگه ایندفعه کارش تمومه میرن پائین تا تشییع جنازه اش کنند که میبینند صحیح و سالم جلوشون ایستاده!
دالاهوف:خب حالا نتیجه؟
هونگ:نتیجه اینکه منم دوباره باید اون عمل را به سوی شما انجام بدم تا شما هم مثل برادر صغری خوب بشید!
دالاهوف:نهههههههههههههه
کینگ:نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
هونگ:ارهههههههههههههههههههههههههههه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1385 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین ساخته کمپانی آول کست با نام :

هدی جغده!(Heddi The Owl!)

این فیلم برداشتی آزاد از فیلم دنی سگه!(Danny The Dog!) است و هر گونه شباهت این فیلم با فیلم مذکور ، تکذیب می شود !

با هنرنمایی :
هدویگ در نقش هدی جغده
سرژ تانکیان در نقش مرد ریشوی مهربون
ولدمورت در نقش صاحب هدی جغده
کوییرل در نقش یکی از افراد ولدمورت
مک بون پشمالو در نقش مبارز خشانت بار !
چو چانگ در نقش داور تورنومنت مرگبار
آوریل در نقش مادر هدویگ
لونا لاوگود در نفش دختر مرد ریشوی مهربون

موسیقی : سرژ تانکیان ، با صدای هایده !
صدابردار : کریچر
کارگردان هنری : لوسیوس مالفوی
تهیه کننده : شاخه فیلمسازی حذب !
نویسنده و کارگردان : هدویگ

با تشکر ویژه از دوست عزیزمون بیگانه که حضورشون باعث انرژِی مثبته !

=============

صبح _ خانه اعیانی ولدمورت

تصویر باغی بزرگ و سرسبز رو نشون می داد ... تصویر همینطور چرخید و بعد از چند لحظه روی در حیاط ساختمون قفل شد ... در باز شد و مردی شنل پوش به همراه یک قفس بیرون اومد و تصویر هم اونو دنبال می کرد ... مرد شنل پوش به سمت میزی رفت که توی حیاط گذاشته شده بود ... قفس رو روی میز گذاشت و خودش هم روی صندلی نشست ... با دست سفید و بی روحش چوب دستیش رو در آورد و با تکون دادنش سبد کوچیکی پر از موش مرده ظاهر کرد ... دوربین روی موش های مرده زوم کرد ... بعد از چند لحظه تصویر دوباره به حالت قبل برگشت و مرد شنل پوش که ولدمورت بود نمایان شد .
ولدمورت موش مرده ای رو از تو سبد درآورد و اونو انداخت روی چمنا ... بعد نخی که دستش بود رو کشید و در قفس هدویگ باز شد .
هدویگ به سرعت بال بال زد و رفت موش مرده رو آورد و بدون اینکه ذره ای از اون رو بخوره یا مزه مزه کنه ، اونو دوباره انداخت توی سبد موش های مرده و رفت توی قفسش نشست .
ولدمورت خنده ای شیطانی کرد و گفت :
- خوبه ... بالاخره تونستی به هوست غلبه کنی ... وقتشه توی تورنومنت مرگبار شرکت کنی !

یک ماه بعد _ ساعت 10 شب _ محل برگذاری مسابقات تورنومنت مرگبار

ولدمورت قفس هدویگو کنار میز دوئل گذاشت ... درشو باز کرد و هدویگ اومد روی دستش نشست .
دوربین زوم اوت کرد و نمای کلی ای از محل تورنومنت به نمایش گذاشت ... یه میز دوئل سبز رنگ که دورش جمیعت موج می زد ... همه اعم از جادوگر و ساحره و با ناموس و بی ناموس ، دور میز دوئل جمع شده بودن و فریاد می زدن و مبارز محبوبشون رو تشویق می کردن .
دوربین عوض شد و دوباره ولدموت رو نشون داد که هدویگ رو به بالای میز دوئل می برد .
تصویر چرخید و اونور میز دوئل رو نشون داد ... یه پنج پای خشن (!) اونور واستاده بود و داشت هدویگو به صورتی شیطانی نگاه می کرد!
ولدمورت دستشو دور گردن هدویگ برد و آماده باز کردن گردن بندش شد .
هدویگ خیلی مظلومانه و با صورتی هراسان به پنج پا نگاه می کرد !
داور تورنومنت بالای میز دوئل اومد و دوربین روی اون زوم کرد :
چو : مسابقه فینال بین هدویگ و مک بون پشمالو ... هر دو برای بازرسی بدنی جلو بیان .
دوربین روی دستای چو زوم کرد ... هدویگ جلو رفت و چو پرهاش بازرسی کرد و چیزی پیدا نکرد .
مک بون جلو رفت ... چون به طوری که کسی نفهمه از آستینش نانچیکویی رو لای پشمای مک بون قایم کرد و سریع عقب رفت و گفت :
- مبارزا رو برای شروع مبارزه آزاد کنید ... یک ... دو ... سه !
دوربین زوم اوت کرد و میز رو به طور کامل نشون داد ... ولدمورت سریع گردنبند هدویگ رو باز کرد و از میز پایین رفت ... ناگهان هدویگ سرخ شد و قیافش به طور خشانت باری تغییر کرد !
هدویگ :
هدویگ با سرعت بالاشو باز کرد و در حالی که نوکشو سپر کرده بود ، به طرف مک بون پرواز کرد .
مک بون هم بی خیال و بی تفاوت ایستاده بود و داشت هدویگو نگاه می کرد .
هدویگ همینطور به مک بون نزدیک و نزدیکتر می شد ....
بووووووووووووووووووووووووووووم !


فردای آن روز _ خانه اعیانی ولدمورت

یکی از افراد ولدمورت داشت با پنبه گونه هدویگو که کبود و بنفش شده بود می مالید ... دوربین چرخید و ولدمورت رو نشون داد که عرض اتاق رو همینطور طی می کرد .
ولدمورت زیر لب با خودش حرف می زد .
- سه در چهار ... سه چهار تا ... ده تا ... ده متر مربع .
ولدمورت رو به کوییرل کرد و گفت :
- ببینم کوییرل این اتاق چند متر مربعه ؟
کوییرل : دوازده قربان .
ولدمورت : پس چرا من هر چی حساب می کنم غلط در میاد ؟ ... سه متر در چهار متر می شه ده متر ... عجیبه !
کوییرل : هر چی شما بگید قربان !
ولدمورت : ولش کن مهم نیست ... حالش چطوره ؟
و با سر به هدویگ اشاره کرد .
کوییرل : بهتره ... دارم زخمشو معالجه می کنم .
ولدمورت : ما رو تنها بزار باید باهاش حرف بزنم .
کوییرل بلند شد و تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد .
ولدمورت : تو منو ناامید کردی هدویگ ... تو اون تورنومنتو باختی ... تو با یه ضربه نانچیکو ناک اوت شدی ! ... تاسف باره .
هدویگ سرشو به مظلومیت بلند کرد و به چشمای اربابش خیره شد .
ولدمورت پاشو بلند کرد و لگد محکمی به هدویگ زد و از اتاق خارج شد ... هدویگ همونطور که روی زمین ولو شده بود موند و اشکاش جاری شدن .

شب همان روز _ خیابانهای هاگزمید

هدویگ از خونه زده بود بیرون ... از دست اربابش فرار کرده بود ... سرگردون و حیرون توی خیابونای هاگزمید می چرخید ... دوربین از بالا داشت خیابونو نشون می داد ... همه جا تاریک بود .
هدویگ همینطور به اطراف نگاه می کرد که چشمش به مردی که ریشای بلندی داشت افتاد ... یه حسی اونو به طرف مرد راهنمایی کرد ... هدویگ بی اراده رفت و روی دست مرد نشست .
مرد ریشو : ژوهاهاها ... جغد نداشتیم که جغد دار هم شدیم !
مرد هدویگو داخل خونه برد و پنجره رو بست ... تصویر سیاه شد...

فردای آن روز _ داخل خانه مرد ریشو

سرژ داشت به هدویگ دونه می داد ... دوربین داشت از فاصله ای نزدیک ، طوری که در خونه معلوم باشه ، اون دو تا رو نشون می داد ... ناگهان در خونه باز شد و دختر مرد ریشو اومد تو.
دختر : سلام بابایی !
سرژ : سلام دخترم ... چرا دیر کردی ؟
دختر کمی سرخ و سفید شد و بعد گفت :
- تاکسی گیر نمیومد !!
سرژ : لونا بازم با اون پسره رفتی بیرون ؟ ... مگه صد دفعه نگفتم دیگه نمی خوام با اون ببینمت ؟!
لونا : بابایی اون جغده از کجا اومده ؟ ... خونه ما چی کار می کنه ؟
لونا به هدویگ نگاه کرد .
هدویگ :
لونا :
سرژ : دخترم برو تو اتاقت .
لونا به طرف پله های خونه رفت و از اونا بالا رفت و سرژ دوباره مشغول دونه دادن به هدویگ شد .

شب همان روز _ کنار پنجره

هدویگ لب پنجره نشسته بود و چشماشو بسته بود ... چشماش تازه سنگین شده بودن ... ناگهان سردردی شدید و یاد آوری خاطرات گذشته ... سیاهی ... سکوت ... حس تعلیق ...

-*-*-*-*- ذهن هدویگ -*-*-*-*-

تصویر سیاه و سفید بود ... مادر هدویگ سراسیمه اونو توی کمد قایم کرد .
آوریل : هدویگ پسرم هر چی شد از اینجا تکون نمی خوری باشه ؟
هدویگ سرشو به نشانه تایید تکون داد و با چشمان هراسانش مادرشو دنبال کرد .
آوریل به طرف پنجره رفت و خواست اونو ببنده که دستی مانعش شد .
برگشت و صورتی سفید و بی روحو دید که داشت بهش نگاه می کرد .
آوریل : نه ولم کن پست فطرت ! ... ولم کن !
مرد دستشو زیر کمر آوریل زد و اونو بلند کرد و روی دوشش گذاشت ... تقلاهای آوریل بی فایده بود ... صدای خنده مرد شنیده می شد :
- ووهاهاهاهاهاها !

تصویر دوباره رنگی شد و هدویگو نشون داد ... هدویگ سرشو به سرعت تکون داد تا از رویا خارج بشه .
هدویگ با خودش : اون خنده مال ولدمورته ... آره خودش بود ... اون بود که مادر منو دزدید ! ... باید انتقام مادرمو بگیرم .

(نکته ای بعد از میکس فیلم : به دلیل نزدیکی مضمون به فیلمهای هندی ، از اینجا به بعد برای ایجاد حس قوی تر ، موسیقی متن هندی پخش می شه !)

فردای آن روز _ پشت در خانه ولدمورت

هدویگ پارچه سفیدی رو از لونا گرفت و به پیشونیش بست ... لونا هم دستکش های چرمیشو محکم کرد ... هر دو نگاهی به همدیگه کردن و با تکون دادن سرشون ، به طور همزمان از روی دیوار خونه پریدن توی خونه و شروع کردن به طی کردن طول حیاط ... لونا همینطور می دوید و هدویگ هم کنارش پرواز می کرد .
دوربین از پشت دنبالشون می کرد .
افراد ولدمورت ریختن توی حیاط ولی با مشتهای لونا و نوک های هدویگ ، نقش زمین شدن !
هدویگ و لونا به سرعت به سمت اتاق ولدی رفتن و از پنجره به صورتی کاملا کماندویی پریدن توی اتاق !
دوربین هم از پنجره داخل شد و ادامه فیلم رو از پشت اونها گرفت .
هدویگ : ولدمورت تو مادر منو دزدیدی ... من تو رو به سزای اعمالت می رسونم .
ولدمورت خنده ای شیطانی کرد و به سرعت چوب دستیشو کشید و طلسمی رو به سمت لونا فرستاد .
- آواداکداورا .
صحنه آهسته شد ... هدویگ با نوک به داخل شیکم ولدمورت رفت ... طلسم همینطور به سمت لونا می رفت ... ناگهان سرژ از پنجره به داخل پرید و سر راه طلسم قرار گرفت ... فیلم به حالت عادی برگشت .
ولدمورت با شیکم خونین گوشه ای افتاده بود و سرژ هم جلوی پای لونا و هدویگ داشت نفسای آخرو می کشید !(دوز آواداکداورا کم بوده سرژ یه چند ثانیه ای زنده مونده !)
سرژ : هد...هد...هدویگ...مرا...مراقب دخ...دخترم ...بااااااااااااااااااااااااااا...
سر ُسرژ روی زمین افتاد و مرد !
لونا و هدویگ هر دو روی جسد سرژ زانو زدن........


تیتراژ پایانی :
زمین گرمم کمته ... کمته آواداکداورا
بوسه دیوانه ساز بچشی ... با جریوس بشی از وسط جدا !
زمین گرمم کمته ... تو که می گفتی من سرم
کی می شه اون شیکمتو با ... این نوک تیزم بدرم !

با تشکر از
مش غلام ، سرایدار باغی در حومه شهر جادوگران ، برای در اختیار گذاشتن محل فیلمبرداری خونه ولدمورت
سازمان حمایت از بیماری های خاص ، برای در اختیار گذاشتن ولدمورت ، مبتلا به بیماری کچلی ، برای بازی در فیلم !
سرژ تانکیان برای کوتاه کردن ریش خود به اندازه پانزده سانتیمتر ، برای جا شدن در کادر دوربین !
لونا لاوگود برای تلاشهای مستمر خود برای یادگیری فنون رزمی !
آوریل برای قبول کردن ننگ مادر یک جغد بودن !
امپراطور برای سانسور نکردن صحنه برخورد دست چو چانگ به بدن مک بون پشمالو !
و سایر دوستانی که ما را در تهیه این فیلم یاری کردند

منتظر فیلمهای بعدی ما باشید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ققی كجاست؟
ارسال شده در: شنبه 8 مهر 1385 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
كمپاني برادران حذب به همكاري ارزشي ويزارد تقديم ميكند:
ققي رو نديدي؟

كارگردان: بيگونه!
صدابردار: يكي از اعضاي بدن!
فيلمبردار: اونيكي عضو بدن!
بازيگران: ققنوس، مك بون، آوريل، چو، كريچر، هدويگ و تعدادي عضو ديگر!

(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)



ادي از خواب بيدار ميشه و دست راستشو از تو پشماي مك و دست چپشو از تو گيتار آوي ميكشه بيرون!(آيكيلوها: در اينجا آوي ديگه از دست ادي خسته شده بود و گيتارش رو به عنوان نماينده گذاشته بود!)
طبق روال هميشگي، از تو رختخوابش، بين مك و آوي، پاميشه! ميره توي حموم و لگن پر از جوراب رو خالي ميكنه تو تشت و شروع ميكنه به شستن!


يك ساعت بعد كريچر ميياد و مشغول نظافت حموم ميشه!
ادي در حال جوراب شستن:
كريچ در حال نظافت:
ادي: چه خوشگل شدي جيگر
كريچ: تصویر تغییر اندازه داده شده


در همين احوالات بود كه هدويگ ميياد تو: ادي ... ققي رو نديدي؟
ادي: نه ... چطور مگه؟
هدي: كارش دارم ... انگاري از صبح آب شده رفته تو زمين
ادي: ببينم تو چجوري تونستي بياي تالار ريون؟
هدي: به تو چه!
ادي: حالا داري كجا ميري؟ وايسا گپ بزنيم
هدي: كار دارم بايد برم ...


چند دقيقه بعد آوي ميياد تو: ادي ... ققي رو نديدي؟
ادي: نه
آوي: همه دارن دنبالش ميگردن! ببينم ... جوراب من آماده شد؟
ادي: نه امروز يكم حالم خوش نيست! طول ميكشه! ...
آوي: بيا اين بستني رو بگير دست از سرم بردار
ادي: نه ... شيرش خوشمزه تره
آوي:
ادي: كجا ميري؟
آوي: به تو چه! مگه شوورمي كه اينجور سوال پيچم ميكني؟


چند دقيقه بعد مك ميياد تو: جيگر ... جوراب من آمادست؟
ادي: نه امروز يكم حالم خوش نيست! بيشتر طول ميكشه!
مك: كمك ميخواي؟
ادي: آب طالبي داري؟ ميگن واسه بدحاليه من خوبه
مك: آب پرتقال كه نه! ولي چيز ديگه اي خواستي در خدمتم!
ادي: مرسي
مك: راستي ... ققي رو نديدي؟ انگاري از صبح دود شده رفته هوا
ادي: نه
مك: خب من برم
ادي: به من چه!


چند دقيقه بعد چو ميياد تو: ببيينم ... مك اينجا چيكار ميكرد؟
ادي: احوال تو رو ميپرسيد
چو: جوراب من آمادست؟
ادي كه ديگه كم كم داشت نگران خودش ميشد بازم دروغگي ميگه: نه ... امروز يكمي حالم خوش نيست



**چهار ساعت بعد**
ادي نشسته و هنوز داره جورابارو ميشوره!
ادي با خودش: چرا اينارو نميتونم بشورم؟ چهار ساعته دارم ميمالونمشون، هنوز ازشون كف ميياد نكنه پير شدم ديگه بدرد اين كار نميخورم؟
-هنوز جوراب شستنت تموم نشده؟ بچه ها كنار شومينه نشستن منتظرن جوراباشونو بدي
ادي: كريچر به دادم برس ...
كريچر: ببينم ... كي جورابه نارنجي داره؟
ادي: هيشكي
كريچر دست ميكنه و جوراب نارنجي رو ميكشه بيرون!
ادي: ققي؟
كريچر: ققي؟
ادي: ميگم چرا كف جورابا تموم نميشد! پس اين كفي همش كف ميكرده
كريچر: اين اينجا چيكار ميكرده؟
ادي:

**بعد از ربع ساعت تلاشهاي بي وقفه كريچ و ادي**
كريچ: نه مثه اينكه حالش خوب نميشه
ادي: فكر كنم بايد تنفس مصنوعي بديم
كريچ منقار ققي رو باز ميكنه و ادي جفت پا ميپره رو شيكم ققي ...
پيــــــــــــشت !
انواع بوق، اعلاميه هاي حذب و بوق ميريزن بيرون ... !(آيكيلوها: اون بوق اولي با دومي خيلي فرق ميكنه!)


**يكساعت بعد-تالار محكومين ريونكلاو**
كريچر: تو چرا ميخواستي ققي رو خفه كني؟
ادي: چند بار بگم آقاي قاضي؟ ... ققي كنار سبد جورابا خوابيده بود، منم فكر كردم يه جورابه كه افتاده كنار لگن! منم بردم كه بشورمش
ققي: آخه تو چطور فرقه من رو با يه جوراب تشخيص نميدي؟
ققيا: نميدي؟ ببينم ... تو با نميد چيكار داري؟
ققي:
تق تق! (آيكيلوها: صداي برخورد چكش كريچر با ميز!)(آيكيلوترها: براي برقراري نظم دادگاه!)
كريچر: ادي ماكاي به جرم قصد قتل جناب وزير؛ به مدت بيست سال محكوم به زندان ميباشد! اعدامش كنيد!


تيتراژ پاياني:
**پشت ميله هاي زندادن-سلول انفرادي**
ادي نشسته و خيالبافي ميكنه: اگه الان يه قورباغه بودم، از وسط ميله ها رد ميشدم ميرفتم پيش مك و آوي ... قورباغه ... آخه چرا اينا به من "تره ور" رو ندادن؟
ادي فكر ميكنه كه اگه تره ور رو ميگرفت چي ميشد! شايد ... :oops:

با تشكر از:
تالار عمومي ريونكلاو
شركت جوراب سازي لندن
تره ور
جيگر
شكر



(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)(-)
پشت صحنه:
سكانس پنج،‌ برداشت بيست و دوم:
ادي: نه امروز يكم حالم خوش نيست! بيشتر طول ميكشه!
مك: كمك ميخواي؟
ادي: شيرموز ... بده بده
كارگردان:چند بار بگم؟ نبايد فيلمه بيناموسي باشه! بايد بگي آب پرتقال ... ميفهمي؟ آب پرتقال!


سكانس پنج،‌ برداشت سي و شيشم:
ادي: نه امروز يكم حالم خوش نيست! بيشتر طول ميكشه!
مك: كمك ميخواي؟
ادي: آب طالبي داري؟ ميگن واسه اين حالم خوبه
كارگردان: ولش كن ... همينو بگير بره
مك: آب پرتقال كه نه! ولي چيز ديگه اي خواستي در خدمتم!(خب بيچاره ديالوگشو گفت!)


سكانس آخر، برداشت اول:
كريچر: تو چرا ميخواستي ققي رو خفه كني؟
ادي: چند بار بگم آقاي قاضي؟ ... ققي كنار سبد جورابا خوابيده بود، منم فكر كردم يه جورابه كه افتاده كنار سبد! منم بردم كه بشورمش ...
بيل: كات! كات! من به عنوان يه فردي كه به كتاباي هري پاتري تسلط كامل داره ميگم كه امكان نداره ققنوس با يه جوراب اشتباه گرفته بشه
كارگردان: بيا آقا ... بيا اين پولو بگير بيخيال شو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه